
عضویت سریع !
|
![]() |
تاریخ ادبیات پارسی |
ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#21 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,174 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
شعر نو > شعر نیمایی
شعر نیمایی سبکی از شعر نو فارسی است که نخستین نمونه شعر نو در ادبیات فارسی بوده و برآمده از نظریه ادبی نیما یوشیج شاعر معاصر ایرانی است.
تحولی که نیما انجام داد در دو حوزه فرم و محتوای شعر کلاسیک فارسی بود. با انتشار شعر افسانه نیما مانیفست شعر نو را مطرح کرد که تفاوت بزرگ محتوایی با شعر سنتی ایران داشت. «باتوجه به مقدمهٔ کوتاهی که خود نیما بر این شعر نوشته است ( رک : شمس لنگرودی ، تاریخ تحلیلی شعر نو ، 1/100) ویژگی های « افسانه » را به شرح زیر میتوانیم برشمریم : 1- نوع تغزل آزاد که شاعر در آن به گونهای عرفان زمینی دست پیدا کرده است ؛ 2- منظومهای بلند و موزون که در آن مشکل قافیه پس از هر چهار مصراع با یک مصراع آزاد حل شده است 3- توجه شاعر به واقعیت های ملموس و در عین حال نگرشی عاطفی و شاعرانهٔ او به اشیا 4- فرق نگاه شاعر با شاعران گذشته و تازگی و دور بودن آن از تقلید 5- نزدیکی آن ، در پرتو شکل بیان محاورهای ، به ادبیات نمایشی ( دراماتیک )؛ 6- سیر آزاد تخیل شاعر در آن ؛ 7- بیان سرگذشت بی دلیها و ناکامی های خود شاعر که به طرز لطیفی با سرنوشت جامعه و روزگار او پیوند یافته است .( برای تجزیه و تحلیل افسانه ؛ رک : حمید زرین کوب ، چشم انداز شعر نو فارسی ، ص53 به بعد ؛ هوشنگ گلشیری ،« همخوانی با هماوازان ، افسانهٔ نیما ، مانیفیست شعر نو »، مفید ، دورهٔ جدید ، ش اول ف( بهمن 1365) ص 12 تا 17 و ش دوم ، ص 34 تا 56 ؛ عطاء الله مهاجرانی ، افسانهٔ نیما ف ص 52 به بعد ) روح غنایی و مواج افسانه و طول و تفصیل داستانی و دراماتیک اثر منتقد را بر آن میدارد که بر روی هم بیش از هر چیز تاثیر نظامی را بر کردار و اندیشهٔ نیما به نظر آورد ( در مورد تاثیر زندگی و آثار نظامی گنجوی بر نیما ، رک : محمد جعفر یاحقی ، « نیما و نظامی »، کتاب پاژ 4( مشهد 1370) ص 39.)حال آن که ترکیب فلسفی و صوری و به ویژه طول منظومه ، زمان سرودن آن، کیفیت روحی خاص شاعر به هنگام سرودن شعر ، ذهن را به ویژگی های شعر « سرزمین بی حاصل »، منظومهٔ پرآوازهٔ تی . اس . الیوت شاعر و منتقد انگلیسی منتقل میکند که اتفاقا سرایندهٔ آن همزمان نیما و در نقطهٔ دیگر از جهان سرگرم آفرینش مهمترین منظومهٔ نوین در زبان انگلیسی بود . ( در مورد این منظومه و چگونگی آفرینش آن رک : تی . اس . الیوت، منظومهٔ سرزمین بی حاصل ، ترجمه و نقد تفسیر از حسن شهباز . ص 57 [ به نقل از جعفر یاحقی ، جویبار لحظهها :46]. این شیوه سرودن شعر به سرعت جایگزین شعر کلاسیک فارسی گردید و سپس با ایجاد تفاوت هایی در فرم شعر نو، آنرا به شیوههای نیمایی ، سپید، حجم و ... دسته بندی کردند. تلاش نیما یوشیج برای تغییر دیدگاه سنتی شعر فارسی بود و این تغییر محتوا را ناگزیر از تغییر فرم و آزادی قالب میدانست. آزادی که نیما در فرم و محتوا ایجاد کرد، در کار شاعران بعد از وی، مانند احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری به نقطههای اوج شعر معاصر ایران رسید. با این حال نیما شعر خود را از لحاظ نگرش به جهان و محتوای کار پیشروتر و تازه تر از کار شاعران بعدی مانند شاملو به شمار میداند. زمینه تاریخی با شروع جنبش مشروطهخواهی ایرانیان بینشی تازه رواج یافت که بر طبق آن عصری تازه فرا رسیده است که با همه دورههای تاریخ ملی تفاوت دارد. روشنفکران این دوران معتقد بودند که عصر استبداد سیاسی به پایان رسیده است و همه احساس میکردند که باید در عرصه فرهنگ نیز تحولی مشابه اتفاق بیفتد. شاعران و نویسندگان این عصر در پی زیباشناسی جدیدی بودند و میخواستند شعری تازه بسرایند که با شعر گذشته فارسی فرق داشته باشد.[۱] یکی از عوامل موثر دیگر در تحولات ادبی این دوران آشنایی روشنفکران ایرانی با ادبیات اروپایی بود. به باور آنان انقلاب مشروطیت با انقلاب فرانسه مشابهت داشت و قادر بود فضای تازهای ایجاد کند که در آن چهرههای برجستهای پرورش یابند که با شاعران و نویسندگان برجسته اروپا قابل مقایسه باشد. علاقه و توجه روشنفکران به ادبیات اروپا و بخصوص ادبیات فرانسه باعث شد تا برخی آثار نویسندگان بزرگ آن زمان اروپا مانند ویکتور هوگو، لامارتین، ژان ژاک روسو، آلفونس دوده و شاتو بریان ترجمه شود که بر نوشتههای بسیاری از ادیبان ایرانی تأثیر گذاشت.[۲] شعر کلاسیک فارسی مطابق نظریات سنتی در شعر فارسی تعداد ارکان عروضی هر شعر در محور عمودی همواره ثابت میماند. نیز بنا به اقتضای قالب یا نوع ادبی شعر (نظیر غزل، مثنوی و رباعی)، قافیه با فرمولی ثابت تکرار میشد. نظر نیما در باب شعر سنتی فارسی نیما در ابتدای شاعری خود از شعر کهن فارسی نفرت داشت.[۳] اما بعدها نگاه خود را تغییر داد. نیما زمانی نوشته بود: "از تمام ادبیات گذشته قدیمی نفرت غریبی داشتم... اکنون میدانم که این نقصانی بود."[۴]و در جای دیگری مینویسد: "من خودم یکی از طرفداران پا بر جای ادبیات قدیم فارسی و عربی هستم."[۵]مخالفت سنتگرایان وقتی نیما نظریه ادبی خود را تدوین میکرد حامیان شعر سنتی فارسی که باورهای خود را در معرض هجومی تمام عیار میدیدند اظهار داشتند که شعر فارسی به عنوان ارجمندترین نماد فرهنگی ایران در معرض نفوذ بیگانگان قرار گرفته است. از نظر آنان شعر نو نشانه تسلیم فرهنگی در برابر خارجیها بود و به زودی روح فرهنگ ایرانی را نابود خواهد کرد.[۶] سنتگرایان در حقیقت معتقد بودند که نیما و پیروانش با این سنت آشنایی ندارند.[۷] نگاه محافل دانشگاهی به شعر نیما تا دهه چهل خورشیدی منفی بود و از پذیرش آن سر باز میزدند.[۸] اما نگاه سنتگرایان دانشگاهی به نظریات نیما با تلاش برخی استادان که بخصوص با نقد ادبی مدرن آشنایی داشتند رفته رفته تغییر کرد. در میان کسانی که نقشی مهم در تغییر نگرش رایج در دهه چهل خورشیدی داشتند باید از غلامحسین یوسفی و محمد رضا شفیعی کدکنی یاد کرد.[۹] حمایت نوگرایان برخی از شاعرانی که امروز در زمره نوگرایان به حساب میآیند از نخستین حامیان نیما بودند. از جمله این افراد باید به احمد شاملو، اسماعیل شاهرودی، هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوان ثالث اشاره کرد. شعر نیمایی و تحول اجتماعی در ایران مدرن نیما میکوشید شعر معاصر فارسی را با نیازهای ایران مدرن سازگار کند. پس از جنبش مشروطه عرصه حیات اجتماعی ایران تغییر کرده بود. پیش از شعر، نثر فارسی با تلاشهای کسانی نظیر طالبوف، حاج زینالعابدین مراغهای، صور اسرافیل و دیگران متحول شده بود و به نوعی خود را سازگار کرده بود.[۱۰] به طور کلی شعر جدید اشتیاقی خاص برای پرداختن به مسائل اجتماعی از خود نشان میدهد، در حالی که شعر کلاسیک چنین نیست.[۱۱] نیما اگر چه هنوز هم مخالفانی در میان شاعران سنتگرا دارد توانسته است پیروان قابل توجهی برای خود دست و پا کند و ظرفیت تازهای به شعر کهن فارسی اضافه کند.[۱۲] شاعران نیمایی
|
|
|
|
|
|
#22 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,174 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
تاریخ ادبیات در ایران![]() تاریخ ادبیات در ایران. کتابی درباره تاریخ ادبیات ایران در دوره اسلامی تألیف ذبیح الله صفا. کتابهای تاریخ ادبیات به معنای متداول امروزی آن در ایران پیشینهی کهنی ندارد. مطالب اینگونه آثار، بیشتر در تذکرههای شاعران نقل میشد که ظاهرا نخستین آنها در قلمرو زبان فارسی "لباب الالباب" سدیدالدین عوفی (تألیف 618) است. احمد گلچینمعانی تا سال 1350شمسی، 529 اثر تذکرهای و تاریخ ادبیاتی را ذکر کرده است که بیشتر آنها پس از قرن دهم در شبه قاره هند تألیف شده است. نخستین آثار تحقیقی و تحلیلی درباره تاریخ ادبیات فارسی را خاورشناسان سده نوزدهم تألیف کردهاند که از آن جمله است: "تاریخ ادبیات فارسی" هرمان اته آلمانی که صادق رضازاده شفق آن را به فارسی ترجمه کرده است و همچنین "تاریخ شعر فارسی" به زبان ایتالیایی تألیف ایتالوپیتزی که در 1894 میلادی در ایتالیا منتشر شد. مهمترین این آثار تاریخ ادبی ایران تألیف ادوارد براون است. پس از او پاول هرن کتاب مختصری را در 1909 درباره تاریخ ادبیات فارسی به آلمانی تألیف کرد. از دیگر کارهای غیر ایرانیان در این زمینه به آثار یان ریپکا اهل چکسلواکی، برتلس و براگنیسکی روسی، باوزانی ایتالیایی و شبلی نعمانی از شبه قارة هند باید اشاره کرد. ایرانیان تاریخ ادبیاتنویسی به معنای نوین آن را در سده اخیر و به دنبال کارهای اروپاییان بویژه ادوارد براون آغاز کردند. در این زمینه نخست باید از کتاب "تاریخ ادبیات فارسی" محمدحسین خان فروغی (ذکاءالملک ) یاد کرد که برای تدریس در مدرسه سیاسی سابق، تألیف شد و پس از فوت مؤلف به اهتمام فرزندانش در 1335 در تهران چاپ شد. نوشتن تاریخ ادبیات فارسی برای تدریس در مدرسهها و دانشسراها بعدها دنبال شد که از آن میان از آثار صادق رضازاده شفق، بدیعالزمان فروزانفر و جلالالدین همایی باید یاد کرد. در ایران نگارش تاریخ ادبیات فارسی به شیوه متداول در اروپا و به صورت تحقیقی و مبسوط را در واقع ذبیح الله صفا استاد دانشگاه تهران آغاز کرد. کتاب او پنج جلد دارد و با آنکه ظرف مدتی افزون از چهل سال فراهم آمده از طرحی تقریبا واحد پیروی کرده است به این ترتیب که مؤلف در هر مجلد پیش از ذکر سرگذشت شاعران و نویسندگان هر دوره و نمونه آثار آنان برای آشنا شدن خواننده با اوضاع و احوال آن دوره فصولی را به اوضاع سیاسی و اجتماعی وضع علوم و دانشها و همچنین مباحث عمده دینی و کلامی هر دوره اختصاص داده و آن گاه پس از پرداختن به وضع کلی ادبیات و علوم ادبی در دو بخش جداگانه به معرفی شاعران و نویسندگان نامدار هر دوره و بحث از زندگانی و آثار و افکار و نمونه اشعار و نوشتههای آنان پرداخته است. وجود این فصلهای بنیادین تا حد زیادی خواننده را برای فهم اشعار و اندیشه و سبک شاعری و نویسندگی صاحبان ترجمه آماده میکند. اهتمام نویسنده برای بارور کردن فصول مقدماتی کتاب مجموعه کار او را به مرز یک دوره تاریخ تمدن و فرهنگ و ادب ایرانی نزدیک کرده است اما همین خصیصه ــ که موجب افزایش قابل ملاحظه حجم کتاب شده ــ بعدها در نظر برخی زاید و نقیصه کار وی و موجب ملالت به حساب آمده است. بر عنوان کتاب تاریخ ادبیات در ایران خردهگیری و یادآوری شده است که با توجه به تقسیمات جغرافیایی سیاسی سدههای اخیر ذکر مؤلفان شهرهای افغانستان ماوراءالنهر شبه قاره هند آسیای صغیر و آذربایجان در این کتاب صحیح نیست . به همین سبب مؤلف عنوان آخرین چاپ کتاب را به تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان پارسی تغییر داد. ایرادهای دیگری که بیشتر بر کلیات مندرجات کتاب گرفتهاند از این قبیل است که چرا در این کتاب از لهجهها و ادبیات عامیانه استانها و اقلیتهای نژادی و مذهبی مانند کرد و لر و ترک و یهود یاد نشده است یا چرا با نقل منتخب اشعار شاعران و نمونه آثار نویسندگان بر حجم کتاب افزوده شده است. با وجود این برخی کتاب تاریخ ادبیات در ایران را در میان ده کتاب برگزیده هفتاد سال اخیر از "اولینها" دانستهاند. جلد پنجم کتاب که شامل سه بخش است پس از انقلاب اسلامی و قسمت عمده آن در خارج از ایران (آلمان) تنظیم و تألیف شده است. با آنکه در پارهای زمینهها عدم دسترسی به منابع اصلی و دست اول کاملا مشهود است. اهتمام بلیغ نویسنده برای بررسی همه موارد لازم با مراجعه به تحقیقات بعدی قابل توجه است. به عنوان مثال در بخش "ادبیات دوره صفویه و سبک هندی" از پژوهشهای احمد گلچین معانی سود برده است. زبان کتاب تقریبا یکدست و در همه جا علمی و ملهم از سنتهای ادب گذشته فارسی است. گو اینکه ویژگی اخیر، در نظر برخی سنگین و دور از ذهن و غریب آمده و عیب کتاب تلقی شده است. مندرجات این کتاب به قلمرو تاریخ ادبیات فارسی در محدوده زبان فارسی جدید (دری) یعنی ادبیات ایران در دوره اسلامی منحصر میماند و از دو دوره پیشین زبان فارسی (فارسی باستان و میانه) یعنی ادبیات ایران پیش از اسلام در آن سخنی به میان نمیآید در حالی که در عنوان کتاب، حتی پس از تجدیدنظر در چاپهای اخیر چنین حصری منظور نشده است. در این کتاب علاوه بر نقد، موضوعات سبکشناختی و جامعهشناختی هم فراوان مطرح شده است که پژوهشگر را در هر یک از این زمینهها از رجوع بدان بی نیاز نیست. منابع "تاریخ ادبیات در ایران" اغلب دست اول و قابل اعتماد است. عزم مؤلف برای رجوع به منابع اصلی هر مبحث او را مقید کرده است که در بسیاری موارد بویژه در مجلدات آغازین به نسخههای خطی و گاه منحصر به فرد ــ که در روزگار تألیف آن بخش از کتاب هنوز به چاپ نرسیده بوده ــ مراجعه کند. انتخاب اشعار و نمونهها هم گاهی از همین نسخههای خطی یا از چاپهای سنگی و نامنقح اولیه صورت گرفته که ممکن است با ضبط چاپهای انتقادی بعدی تفاوتهایی داشته باشد. در چاپهای بعدی کتاب هم برای انطباق نمونهها و اشعار بر صورتهای انتقادی آثار و رفع کسر و کمبودهایی از این قبیل اهتمامی صورت نگرفته است. جلد اول کتاب با عنوان "تاریخ ادبیات در ایران از آغاز عهد اسلامی تا دوره سلجوقی" نخستین بار در 1332ش در 716 صفحه در تهران چاپ شد. جلد دوم که از میانه قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم را دربر دارد در 1334ش و جلد سوم در دو بخش از اوایل قرن هفتم تا پایان قرن هشتم هجری در سالهای 1351 و 1352ش و جلد چهارم از پایان قرن هشتم تا اوایل قرن دهم در 1356ش و جلد پنجم از آغاز سده دهم تا میانه سده دوازدهم، در سه بخش به ترتیب در سال 1362 و 1364 و 1370ش انتشار یافته است. انتظار این بود که مجلدات بعدی کتاب دست کم تا سده حاضر یکی پس از دیگری منتشر شود که عمر مؤلف آن در اردیبهشت 1378 به سر آمد و به رحمت ایزد منان پیوست. کتاب "تاریخ ادبیات در ایران" در پنج جلد و هشت مجلد با 907 5 صفحه چند بار به صورت دورهای و بارها در مجلدات جداگانه به چاپ رسیده است. خلاصهای از این کتاب به درخواست استادان رشته زبان و ادبیات فارسی برای دوره کارشناسی ترتیب یافته که جلد اول آن را مؤلف در 1355ش منتشر کرده و در 1374ش به چاپ چهاردهم رسیده است. جلد دوم و سوم و چهارم این خلاصه نیز به انتخاب محمد ترابی تهیه شده است. محمدجعفر یاحقی. دانشنامه جهان اسلام
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
|
|
#23 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,174 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
گذری بر تاریخچه ادبیات کهن فارسی
اشاره
مقاله حاضر، پس از نگاهی گذرا به تاریخچه زبان و ادبیات فارسی از روزگاران کهن تا عصر حاضر، ادبیات حماسی و اقسام حماسه، ادبیات غنایی و ساختار آن و ادبیات تعلیمی و جایگاه این نوعِ ادبی را در زبان فارسی بررسی و سپس خوانندگان گرامی را با نثر فارسی و سیر تحول آن آشنا میکند. در پایان نیز چند متن برای نمونه، از هر کدام از این انواع ادبی ارائه شده است. پیدایش ادب فارسی دوره اسلامی ادبیات فارسی در دوره اسلامی پس از وقفهای کوتاه، از نخستین سدههای ظهور اسلام با الفبای عربی پدید آمد که در واقع ادامه ادبیات پیش از اسلام بود. بنابراین، میتوان گفت فارسی دری، با تشکیل حکومتهای مستقل و نیمهمستقل طاهریان، صفاریان و سامانیان در بخشهای شرقی و شمال شرقی ایران پا گرفت و در دورههای بعد، در داخل فلات ایران گسترش یافت. در فاصله پایان حکومت ساسانی و آغاز کار حکومتهای مستقل و نیمهمستقل ایرانی، افزون بر نگارش آثار ادبی و دینی به خط و زبان پهلوی میانه، بسیاری از ادیبان و دانشمندان ایرانی که بیشترشان مسلمان هم شده بودند، آثار ادبی خود را به زبان عربی مینگاشتند که زبان رسمی تمام قلمرو حکومت اسلامی و از جمله سرزمینهای ایرانی بود، چنانکه ابنمقفّع و دهها نویسنده ایرانی دیگر و بیشتر شاعران ایرانی این دوره از جمله ابونواس اهوازی و بشار بن بُرد اشعار خود را به این زبان می نوشتند. ادبیات فارسی دری بیشتر در مناطق شرقی و شمال شرقی؛ یعنی در سیستان و خراسان و و رارود (ماوراءالنهر) پا گرفت و در دوره سامانی، در قلمرو شعر و نثر استقرار و گسترش یافت. در قلمرو شعر و شاعری، شاعران بزرگی چون رودکی (م 329 هـ .ق)، شهید بلخی (م 325 هـ .ق)، ابوشکور بلخی (م نیمه دوم قرن چهارم) و اندکی بعد فردوسی (م 416 هـ .ق) و در نثر نیز نویسندگانی چیرهدست و دانشمندانی چون ابوعلی بلعمی (م 363 هـ .ق) و پدیدآورندگان شاهنامه ابومنصوری (تألیف: 346 هـ .ق) و مترجمان تفسیر طبری (تألیف: 351 هـ .ق) و جز آنان نقشآفرینی کردند.[1] در ادامه این مقاله، ادبیات کهن فارسی در دو بخش شعر و نثر بررسی و پس از آن انواع ادبی، از جمله ادب حماسی، ادب غنایی و ادبیات تعلیمی معرفی خواهد شد. شعر شعر دَری (منسوب به دربار) ابتدا در خراسان و وَرارود، با حمایت امیران ایرانیدوست سامانی نفوذ و گسترش یافت و آثار و منظومههایی به این زبان پدید آمد که متأسفانه جز شاهنامه فردوسی، همه آنها از میان رفته و تنها ابیات و قطعات پراکندهای از آنها در کتابهای تاریخ و تذکره و لغتنامههای فارسی باقی مانده است. شاهنامه، با آنکه مربوط به اواخر دوره سامانی است، سرودن آن، پس از سی سال، در دوره غزنوی به پایان رسید. غزنویان که در اصل قومی بیگانه و در خدمت سامانیان بودند، مانند خداوندگاران خود، برای گسترش شعر فارسی میکوشیدند. به دلیل علاقه ویژه آنان به شعر ستایشی و قالب قصیده، قصیدهسرایی و مدیحهخوانی در دربار غزنه، با حضور شاعران نامآوری چون عنصری (م 341 هـ .ق) فرخی سیستانی (م 429 هـ .ق) و منوچهری (م 432 هـ .ق) رونق یافت. در شعر دوره سامانی، عناصر فرهنگ ایرانی بیشتر بود، تا آنجا که شعر این دوره را باید ادامه ادب و فرهنگ پیش از اسلام و فرزند راستین آن دانست. با گسترش قلمرو غزنویان، دامنه شعر فارسی نیز از خراسان به ری و طبرستان کشیده شد. چند دهه بعد، با ورود سلجوقیان به فلات ایران، شعر فارسی در اصفهان و همدان و جبال و آذربایجان استقرار یافت و اندکی بعد، اوج و اعتبار و گونهگونی ویژهای پیدا کرد. در عصر سلجوقیان، اصفهان از نیمه دوم قرن پنجم هجری قمری، به پایتختی برگزیده شد و شاعران و قصیدهسرایان از خراسان و جاهای دیگر به این شهر آمدند. امیرمعزّی نیشابوری، امیرالشعرای دربار سلجوقی بود و شاعران بنام دیگری همچون ازرقی هروی (م 465 هـ .ق) و لامعی (م 465 هـ .ق) شاهان و شاهزادگان این دودمان را مدح میگفتند. در قرن ششم، اصفهان با حضور انبوهی از شاعران به رهبری جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی (م 588 هـ . ق)، به صورت کانون گرم شعر و ادب فارسی درآمده بود و رونق و شکوه بخارای عصر سامانی را به یاد میآورد. مدیحهسرایی در خراسان نیز با وجود شاعرانی مانند عبدالواسع جبلی (م 555 هـ . ق)، رشید وطواط (م 573 هـ .ق) و انوری (م 585 هـ .ق) همچنان ادامه داشت. در آذربایجان، اسدی طوسی و قطران تبریزی زمینه را برای ظهور سرایندگان بزرگی چون نظامی گنجوی و خاقانی شروانی فراهم میکردند. در قرن ششم، میان شاعران آذربایجان با شاعران اصفهان، مشاعره و گفتوگوهایی صورت میگرفت که گاه به کدورت و ناخشنودی میانجامید. در خراسان، کسایی مروزی، شاعر شیعهمذهب اواخر قرن چهارم، با سرودن اشعار زاهدانه و پندآمیز به شیوه خراسانی، از یک سو زمینه را برای پیدایش اشعار فلسفی و مکتبی ناصر خسرو و قوامی رازی و از سوی دیگر برای شعر حکمتآمیز حکیم سنایی غزنوی (م 535 هـ . ق) آماده کرد. شعر زاهدانه که در ادب عربی هم بیسابقه نبود، در دیوان سنایی هویت و استحکام تازهای یافت.[2] اینگونه شعری در قصاید سعدی به صورت حکمت و پند جلوهگر شد و در دیوان سیف فرغانی که پس از حمله مغولها در آناتولی میزیست، جنبه اعتقادی به خود گرفت. تا دوره سنایی، قالب اصلی شعر خراسانی قصیده بود. سنایی به غزل هم که بیشتر، شاعران بزرگی مانند رودکی در سرودن آن استاد بودهاند رسمیت بخشید و شرایط را برای ورود مفاهیم عرفانی به عرصه این قالب آماده ساخت. بعد از او عطار نیشابوری و سپس عراقی این روند را ادامه دادند و جلالالدین بلخی و شمسالدین محمد حافظ شیرازی غزل را به اوج خود رساندند. در دوره حافظ و چند دهه پیش از او، غزلسرایان توانای دیگری همچون خواجوی کرمانی (م 753 هـ .ق)، سلمان ساوجی (م 778 هـ . ق)، عماد فقیه کرمانی (م 773 هـ . ق)، جهان خاتون (م پس از 784 هـ .ق)، نزاری قهستانی (م 721 هـ .ق) و کمال خُجندی (م 793 هـ .ق) بودند که حافظ در غزل خود وامدار برخی از آنهاست. خاستگاه غزل عرفانی در خراسان بود، ولی در عراق عجم، به ویژه غرب و جنوب ایران گسترش و تکامل یافت. در قرنهای بعد شاعرانی مانند امیرخسرو دهلوی (م 725 هـ . ق)، با ادامه شیوه سعدی در غزلسرایی و درآمیختن آن با مفاهیم و نگرشهای بومی، شیوهای تازه در غزلسرایی فارسی بنیان نهادند. این شیوه تازه که بر پایه نازکاندیشی و خیالپردازی و عامیانگی استوار بود، چندی بعد در عصر صائب (م 1086 هـ . ق) و پس از او جلوهگر شد و بعدها به دلیل ارتباط با سرزمین هند به «سبک هندی» شهرت یافت. این سبک، پس از انقلاب اسلامی نیز در کانون توجه غزلسرایان قرار گرفت و اندکی بعد، از دل آن، «غزل حماسی» و «غزل نو» پدیدار شد.[3] نثر نثرنویسی، بخش دیگری از ادبیات فارسی است که همواره تحتالشعاع شعر فارسی قرار گرفته است. پیش از آغاز بحث باید گفت که تمام متنهای منثور فارسی را نمیتوان در حوزه ادبیات بررسی کرد؛ زیرا برخی از آنها جنبه هنری و خیالانگیزی ندارند و فاقد بار عاطفی هستند و در آنها بیشتر به جنبه ابزاری زبان توجه شده است. پیشینه نثر فارسی هم مانند شعر، به دوره پیش از اسلام برمیگردد. بیشتر متنهای منثور به زبان فارسی میانه که باقی ماندهاند، به ویژه سرگذشتنامهها و پندنامههای دوره ساسانی، جنبه ادبی دارند. پس از اسلام نثر رسمی فارسی، در پی وقفهای، از شکل ابتدایی خود بیرون آمد و در دوره سامانی به شکل فارسی دری جلوهگر شد. نخستین متن منثور بر جای مانده، برگهایی از مقدمه شاهنامه ابومنصوری است که گروهی از دانشوران خراسان و ماوراءالنهر به فرمان ابومنصور محمد بن عبدالرزاق، در سال 346 هـ .ق، در موضوع تاریخ و تاریخ داستانی ایران پیش از اسلام نگاشتهاند. این کتاب سرآغاز نثرهای تاریخی به زبان فارسی است که در همان دوره سامانی با تاریخ بلعمی و کمی بعدتر با مجملالتواریخ و القصص که مؤلف آن ناشناخته است، ادامه یافت. بعد از تاریخ بلعمی، فن تاریخنویسی غیرداستانی مبتنی بر واقعیتهای موجود، در زبان فارسی مطرح شد. اندکی بعد در دوره غزنوی، یکی از مهمترین کتابهای تاریخی فارسی با جنبه ادبی بسیار قوی، به قلم ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی، در مدتی نزدیک به نیم قرن گردآوری و در سی جلد تنظیم شد که بخش اعظم آن با گذشت زمان نابود شد. بخش موجود کتاب که به تاریخ بیهقی موسوم است، کمتر از یکششم کل کتاب و دربرگیرنده تاریخ عصر مسعود غزنوی است و به همین دلیل، تاریخ مسعودی هم نامیده شده است. از همین دوره غزنویان، تاریخ دیگری به نام زینالاخبار به قلم ابوسعید عبدالحی بن ضحاک گردیزی نیز باقی مانده است که از نظر ادبی ارزش چندانی ندارد. فن تاریخنویسی در دورههای بعد هم اهمیت و اعتبار داشته است و کتابهایی همچون راحةالصدور اثر محمد بن علی بن سلیمان راوندی در تاریخ سلجوقیان، تاریخ جهانگشا اثر عطاملک جوینی، جامعالتواریخ به قلم رشیدالدین فضلالله همدانی، تاریخ گزیده از حمدالله مستوفی قزوینی، ظفرنامه اثر شرفالدین علی یزدی، مطلع سعدین نوشته کمالالدین عبدالرزاق سمرقندی، روضة الصفا به قلم میرخواند، حبیبالسّیر به قلم خواندمیر، عالم آرای عباسی اثر اسکندربیگ منشی و درّهُ نادری و جهانگشای نادری اثر میرزا مهدیخان استرآبادی، عرصه تاریخنویسی را پربار و پهنه ادب فارسی را رنگارنگ کرده است. شاخهای از تاریخنویسی فارسی، به تاریخهای محلی اختصاص یافته است که در این زمینه، از گذشتههای دور کتابهایی مانند تاریخ سیستان از نویسندهای ناشناخته، تاریخ بخارا به قلم نرشخی و ترجمه قبادی و تلخیص محمد بن زُفَرِ بن عُمَر، و تاریخ بیهق اثر ابنفندق باقی مانده است. تاریخنویسی، از قرنهای هشتم و نهم به بعد، در شبه قاره هند هم رونق داشته که از میان کتابهای تاریخی این دوره، تاریخ فرشته و تاریخ الفی معروفتر است. دومین کتاب نثر فارسی که خوشبختانه متن کامل آن از دوره سامانی بر جای مانده است، ترجمه تفسیر طبری است. این کتاب که در سال 351 هـ .ق گروهی از دانشمندان ماوراءالنهر آن را به فرمان سامانیان تنظیم و ترجمه کردند، سرمشق و سرآغاز ترجمهها و تفسیرهای فارسی قرآن و کتابهای دینی به شمار میآید و در واقع ترجمه و تلخیصهایی کاملاً آزاد از تفسیر سی جلدی محمد بن جریر طبری است که در اوایل قرن چهارم به زبان عربی تألیف شده است. بعد از ترجمه تفسیر طبری، هم تفسیر و ترجمه قرآن به پارسی ادامه یافت و هم چند کتاب دینی و کلامی در حوزه معارف اسلامی به زبان فارسی نوشته شد که ادبیات دینی ایران را پربارتر ساخت. از تفسیرهای معروف دورههای بعد، میتوان از تفسیر سورآبادی، تفسیر تاجالتراجم از شهفور اسفراینی، روضالجنان و روحالجنان از ابوالفتوح رازی و کشفالاسرار از میبدی نام برد. در کنار کتابهای تاریخی محض، از تذکرهها که کتابهای تاریخ ادبیات دوران گذشته به شمار میآمدند نیز باید یاد کرد. تذکرهنویسی با محمد عوفی و تألیف کتاب لبابالالباب آغاز شد. بعدها دولتشاه سمرقندی با تألیف تذکرة الشعراء کار او را دنبال کرد. در دوره صفوی هم در ایران تذکرههای متعدد و مشهوری چون تحفة سامی، هفت اقلیم، عرفاتالعاشقین و تذکره نصرآبادی تدوین شده است. این کار تا دوره قاجار و در واقع تا پیش از تألیف تاریخ ادبیات به شیوه جدید ادامه یافت. از میان واپسین تذکرههای مهم فارسی که سنت تذکرهنویسی فارسی را تا نزدیک دوران معاصر تداوم بخشید، از مجمعالفصحاء اثر رضاقلیخان هدایت میتوان نام برد. در سنت نثرنویسی فارسی، غیر از کتابهای رسمی، منشآت و آثار دیوانی مانند عَتَبةُالکَتَبَه اثر منتجبالدین بدیع، التوسل الی الترسّل اثر بهاءالدین محمد بن مؤید بغدادی و در دورههای اخیر منشآت قائممقام فراهانی و سفرنامه ناصرخسرو، شهرت و اعتبار ادبی یافته است. سفرنامه ناصرخسرو که نخستین کتاب در نوع خود به زبان فارسی است، سیمای شهرها و مردمان آن و وضع زندگی و اجتماع آن روزگاران را برای خواننده امروز به تصویر میکشد و با کشش داستانی خود، وی را در غم و شادی و مسائل مردمان آن روز شریک میسازد. دستهای دیگر از کتابهای منثور فارسی که بیشتر برای شاهان و شاهزادگان و به منظور آموزش شیوههای حکومت و مملکتداری به آنها، تدوین شده، به «آینه میران» یا «نصیحهالملوک» شهرت یافته است و در زبان فارسی اهمیتی ویژه دارد. از میان این نوع آثار میتوان قابوسنامه به قلم امیر عنصرالمعالی، سیاستنامه اثر خواجه نظامالملک و نصیحهالملوک اثر محمد غزالی را یاد کرد. قابوسنامه دربرگیرنده حکایتهای دلپذیر و هدفدار، با نثر نیکو و استادانه فارسی است. این کتاب بازگوکننده روش خردمندانه زندگی ایرانیان پیش از دوره مغول است. در ترتیب اهمیت آثار، اندرزنامهها و کتابهایی با درونمایه حکمت عملی قرار میگیرند که از آن میان میتوان به کتابهایی چون بحرالفوائد از نویسندهای ناشناخته، کیمیای سعادت اثر غزالی، اخلاق ناصری اثر خواجه نصیرالدین طوسی، اخلاق محسنی اثر کاشفی سبزواری و اخلاق جلالی اثر جلالالدین دوانی اشاره کرد. ادبیات داستانی شاید مهمترین زمینه ادبی در عرصه نثر فارسی، ادبیات داستانی باشد. سنت داستانپردازی در ایران باستان چنان با تاریخ و سرگذشت نیاکان درآمیخته بود که جدا ساختن یکی از دیگری امکان نداشت. وجود کتابهایی مانند هزار افسان، که بعدها در دوره اسلامی به عنوان الف لیلة و لیلة اقتباس و در دوران قاجار با نام هزار و یک شب به فارسی ترجمه شد و نیز آوردن مجموعه داستان تمثیلی کلیله و دمنه از هند به ایران در دوره خسرو انوشیروان، از اهمیت این سنت در فرهنگ ایران پیش از اسلام حکایت دارد. در دوره اسلامی این میراث داستانی، ابتدا به عربی و سپس به فارسی دری منتقل شد. ابنمقفع کلیله را به عربی ترجمه کرد و مقدمه و بابهایی بر آن افزود. سنّت عیاری و پهلوانی دوره اسلامی نیز آثار دیگری پدید آورد که از میان آنها میتوان به داستان سمک عیّار اشاره کرد. این داستان را فرامرز بن خداداد ارجانی از زبان یکی از قصهپردازان به نام صدقه بن ابیالقاسم شیرازی در اواخر قرن ششم نگاشته است.[4] در ادامه، آثار دیگری چون روضة العقول با انشای محمد بن غازی ملطیوی و مرزباننامه به انشای مصنوع و متکلف سعدالدین وراوینی پدید آمد. البته اصل طبری مرزباننامه را مرزبان بن رستم بن شروین از زبان حیوانات و پرندگان و دیو و پری و آدمی در اواخر قرن چهارم فراهم آورده بود. از دیگر آثار درخشان در آسمان ادب فارسی کتابهایی است که در قالب قصهها و حکایتها نگاشته شده است، از جمله کتاب چهار مقاله یا مجمعالنوادر نظامی عروضی که هر چند به منظور روایت داستان نوشته نشده، در عمل، قصهها و حکایتهایی دارد که بیشتر آنها غیرتاریخی و به چهار صنف طبیب، دبیر، منجم و شاعر مربوط است و در نوع خود، از آثار برجسته نثر قرن ششم به شمار میرود. همچنین کتابهای (ترجمه) فرج بعد از شدت و جوامعالحکایات هر دو با انشای محمد عوفی که بیشتر جنبه اخلاقی و ادبی دارند، از این نوع است. گونه دیگر، حکایتهایی است که در گلستان سعدی آمده و ارزش ادبی و فنی آنها بیشتر از اهمیت رواییشان است و برخی از آن به مقامهنویسی یاد کردهاند. از ویژگیها و نوآوریهای این کتاب، استفاده نویسنده از تمام شیوهها و شگردهای نویسندگی فارسی مانند پرداختزیبا، فشردهنویسی، بهرهوری از شعر و ابزار شعری، نکتهدانی، کاربرد تمثیل و حکایت، تنوع معانی و رنگارنگی الفاظ، دریافتهای تیزبینانه از مسائل مهم اجتماعی و اخلاقی و سرانجام، ریختن همه اینها در ظرفی آراسته و پرداخته و پدید آوردن ترکیبی تازه در نثر فارسی است که اولاً طبع همه نفوس را در هر دورهای سیراب میسازد و در ثانی آهنگ و سازوارگی خاصی در قلمرو زبان در ذهن و ذوق خواننده مینشاند. در میان دهها تقلیدی که از این کتاب صورت گرفت، میتوان به بهارستان جامی، نگارستان معینالدین جوینی و پریشان قاآنی اشاره کرد. ادبیات عرفانی از دیگر کتابهایی که در ادبیات فارسی درخشیدهاند، کتابهایی هستند که درونمایه عرفانی دارند و محتوای آنها حکمت و فلسفه، تفسیر و تأویل قرآن و حدیث، بیان نظری عقاید و اصطلاحات صوفیانه، سخن درباره عشق و معرفت، نقد عقل، اثبات موافقت طریقت با شریعت، شرح اخلاق و آداب و رسوم خانقاهی و بیان سرگذشت مشایخ و بیان رؤیاها و مکاشفات و سخنان وجدآور و شطحیات صوفیانه است. یکی از قدیمیترین کتابها در زمینه ادبیات عرفانی، شرحی است که ابوابراهیم اسماعیل بن محمد بن عبدالله المستملی بخاری بر کتاب التعرف لمذهب اهلالتصوف از ابوبکر کلاباذی بخاری نوشته است. در این کتاب ضمن شرح مفصل اصطلاحات صوفیان و بیان عقاید آنها و طرح عقاید اهل سنت، تلاش میشود موافقت کامل طریقت صوفیه با شریعت و سنت اثبات شود. از معتبرترین کتابهای عرفانی، رساله قشیریه، اثر امام ابوالقاسم قشیری است. وی فردی بسیار پایبند به شریعت بود و کتاب خود را در جدا ساختن تصوف از انحرافهای طریقت عصر خود نوشت. از دیگر کتابهای عرفانی مشهور و باارزش، در کنار ترجمه رساله قشیریه،کشفالمحجوب اثر ابوالحسن علی بن عثمان هجویری است. وی این کتاب را در پاسخ به پرسشهای ابوسعید هجویری نگاشته و در آن، مهمترین بحثهای مسائل عرفانی مانند علم، معرفت، تصوّف، محبت، ملامت و نیز شرح احوال مشایخ و پیشوایان تصوف از صحابه و تابعین و اهل بیت، فرقههای تصوف و مذاهب، مقامات، حکایتها و نیز سخنان و عقاید آنها را آورده است. این کتاب بعدها منبع معتبری برای تذکرة الاولیاء اثر عطار نیشابوری، فصلالخطاب از خواجه محمد پارسا و نفحاتالانس اثر جامی شد که نثری استوار و مستدل دارد. در برخی کتابهای دیگر مثل احیاء علومالدین اثر امام ابوحامد محمد غزالی که خود، به تلخیص و ترجمه فارسی آن به نام کیمیای سعادت پرداخته است، درباره نظریههای مختلف متصوفه و اثبات توافق آن با شریعت بحث شده است. این کتاب یکی از آموزندهترین کتابهای تعلیمی متصوفه است که در آن با نثر ساده، زیبا روان و فصیح، دشوارترین مباحث تصوف طرح و شرح میشود. از دیگر کارها در این زمینه، کتاب الانسانالکامل اثر عزیزالدین نَسَفی است که نثری بسیار روان و ساده و رسا دارد و نیز کتاب مرصادالعباد از نجمالدین رازی که از مریدان مجدالدین بغدادی و از شاگردان نجمالدّین کبری است. این کتاب از جمله آثار مهم صوفیه است که در آن، اصول و عقاید آنها با نثری استوار و نسبتاً روشن و با نظم و طرحی سنجیده بیان شده است. ایمان و دلبستگی نجم رازی به طریقت، اعتمادش به درستی سخنان خویش و برداشتهای خاص او از شریعت در جهت شرح و توضیح دیدگاههایش درباره طریقت، روح شاعرانهای در مرصادالعباد دمیده است. در بحث ادبیات عرفانی، در کنار شرح و بیان اصول و عقاید، کم و بیش بخشهایی هم به شرح سخنان و احوال متصوفه اختصاص دارد. در این زمینه میتوان به کتاب مختصری با نام طبقات الصوفیه اثر ابوعبدالرحمان سُلَمی اشاره کرد که بعدها خواجه عبدالله انصاری آن را در مجالس ذکر و تدریس خود، به زبان هروی، با افزایش مطالبی املا کرد. نوعی دیگر از آثار منثور عرفانی، کتابهایی است که بیشتر تکموضوعی و گاه مجموعهای از موضوعها با درونمایه عرفانی آمیخته با عواطف نویسنده است. تأثیر این احوال عاطفی، کلام را از حالت ابزار انتقال معنی صرف به مخاطب، بیرون میآورد و آن را با انواع سجع و شعرهای فارسی و عربی و تصویرسازی و صنایع بدیعی درمیآمیزد، بهگونهای که علاوه بر موضوع متن، احساسات و عواطف و شور و ذوق نویسنده نیز در نفوذ معنا در مخاطب و تغییر جهانبینی او مؤثر است. گاهی در این آثار، به اقتضای موضوع سخن و حال نویسنده، نقش معنیرسانی زبان، کمرنگ و تشخص زبان و ساختار دستوری آن، به شعر ناب بدون مخاطب نزدیک میشود. کتابهایی چون سوانحالعشاق اثر احمد غزالی، رسالة الطیر از ابنسینا و نصیحةالملوک و کیمیای سعادت از امام محمد غزالی، بعضی از نامهها و کتاب تمهیدات از عینالقضات همدانی، بخشهایی از شرح شطحیات روزبهان بقلی، معارف بهاءالدین ولد، لمعات فخرالدین عراقی و لوایح جامی و شطحیات صوفیانه و بعضی رسالههای رمزی شیخ اشراق را باید از این نوع آثار به شمار آورد. آثار دیگری نیز درباره اخلاق و آداب و رسوم متصوفه نگاشته شده است، مانند عوارفالمعارف اثر شیخ شهابالدین سهروردی که ترجمه و طرح و پرداخت دیگری از آن به نام مصباح الهدایه به قلم شیخ عزالدین محمود بن علی کاشانی صورت گرفت. ترجمه فارسی دیگری از این کتاب در سال 665 هـ . ق به قلم ابومنصور عبدالمؤمن اصفهانی انجام گرفت. ادبیات حَماسی حَماسه از ریشه «حَمَسَ» به معنای شدّت و حدّت در کار و در عربی به معنای دلاوری و شجاعت است. در ادب قدیم عرب، حماسه به نوعی شعر رزمی میگفتند که در شرح افتخارات قبایل عرب سروده میشد، ولی امروزه در زبان فارسی برابر اصطلاح غربی، به معنای «منظومه پهلوانی» به کار برده میشود. خاستگاه حماسه را سرود پهلوانی یا چکامه میدانند. سرود پهلوانی، شعر روایی کوتاهی است در توصیف کارهای پهلوانی که بدون پرداختن به جزئیات ماجرا یا شرح درگیری، تنها به نکات اصلی ماجرا و گفتوگوهای دراماتیک بسنده میکند. در سرود حماسی، پهلوان، کانون توجه است نه داستان. سرودهای حماسی را آوازخوانهای دورهگرد در میان توده مردم و هنرمندترین آنها در بزمهای اشرافی و درباری یا در همراهی فرمانروایان در سفرها و لشکرکشیها میخواندند و مینواختند. بیشتر این سرودها به دلیل آنکه بر روی کاغذ نیامده، از دست رفتهاند. موضوع حماسه، شرح اسطورهها و توصیفهای آرمانی از کارهای خدایان و پهلوانان و وصف نبردهای سرنوشتساز میان اقوام است. بعضی سرایندگان، روایتهای حماسی رایج در میان مردم را به صورت بدیهه به نظم میکشیدند و آنها را با نواختن ساز، به آواز میخواندند. حماسهها را، چه گفتاری و چه نوشتاری؛ چه به نظم و چه به نثر، به حماسههای اسطورهای، پهلوانی، دینی، تاریخی و کمدی میتوان تقسیم کرد. بیشتر حماسههای، اغلب به نوعی مخالف حماسه است. نمونه این نوع حماسه در ادبیات فارسی، موش و گربه اثر عبید زاکانی است. حماسههای ملی ایرانی حماسه ملی، حماسهای است که متناسب با سرشت ملی و قومی، رویدادهایی را که در ساخت ملیت آن قوم نقش اساسی دارد، شرح میدهد و به همین سبب، در میان آن قوم رواج و محبوبیت بالایی دارد. بزرگترین حماسه ملی ایران، شاهنامه، سروده شاعر دانشمند ابوالقاسم فردوسی طوسی است. منبع این کتاب، شاهنامه ابومنصوری بوده است. از دیگر حماسههای ملی ایران میتوان از این کتابها نام برد: ـ گرشاسپنامه (458 هـ .ق) سروده ابونصر اسدی طوسی؛ ـ بهمننامه و کوشنامه (پایان قرن پنجم و آغاز قرن ششم هجری قمری) سروده ایرانشاه بن ابیالخیر؛ ـ فرامرزنامه (نیمه دوم قرن ششم هجری قمری) سروده رفیعالدین مرزبان فارسی؛ ـ بانو گشسبنامه، کک کوهزاد و شبرنگ که احتمال میرود هر سه از سرودههای همان شاعر فرامرزنامه باشند؛ ـ جهانگیرنامه (گویا از قرن هفتم هجری) سروده قاسم مادح؛ ـ و دو برزو نامه که یکی به نظر میرسد از قرن هفتم هجری، سروده شمسالدین محمد کوسج و دیگری از قرن دهم قمری سروده عطایی باشد. حماسههای تاریخی این نوع حماسهها در عین مبتنی بودن بر تصور و خیال، دربردارنده قسمتهای تاریخی نیز است. از حماسههای تاریخی به زبان فارسی، میتوان به کتابهای زیر اشاره کرد: ـ اسکندرنامه (پایان قرن ششم هجری قمری) سروده الیاس بن یوسف نظامی گنجوی؛ ـ ظفرنامه (735 هجری قمری) سروده حمدالله مستوفی قزوینی؛ ـ شهنشاهنامه (آغاز قرن سیزدهم هجری قمری)، سروده فتحعلیخان صبای کاشانی. حماسههای دینی این نوع حماسه درباره زندگی یک یا چند تن از قهرمانان دینی است. از حماسههای دینی موجود میتوان کتابهای زیر را نام برد: ـ خاوراننامه (830 هـ .ق) سروده ابنحُسام قُهستانی؛ ـ صاحبقراننامه (1073 هـ. .ق) از شاعری ناشناس؛ ـ حمله حیدری (قرن دوازدهم هجری قمری) سروده میرزا محمد رفیعخان باذل و ابوطالب اصفهانی؛ ـ خداوندنامه (قرن سیزدهم هجری قمری) سروده فتحعلیخان صبای کاشانی؛ ـ اردیبهشتنامه (قرن سیزدهم هجری قمری) سروده سروش اصفهانی. با توجه به این توضیحها درباره حماسه، آثار حماسی موجود به دو گونه تقسیم شده است: حماسه طبیعی و حماسه مصنوعی. 1. حماسه طبیعی خاستگاه حماسه طبیعی، یک حادثه تاریخی یا شبهتاریخی به معنای ابتدایی و اساطیری آن است. اینگونه حماسهها مؤلف مشخصی ندارند، بلکه یک ملت، در تمام نسلها، مؤلف اینگونه حماسهها هستند. به تعبیر ذبیحالله صفا در کتاب حماسهسرایی در ایران، حماسه طبیعی «عبارت است از نتایج افکار و قرایح و علایق و عواطف یک ملت که در طی قرون و اعصار، تنها برای بیان وجوه عظمت و نبوغ آن قوم به وجود آمده و مشحون است به ذکر جنگها و پهلوانیها و جانفشانیها و فداکاریها و در عین حال از آثار تمدن و مظاهر روح و فکر مردم یک کشور در قرون معینی از ادوار حیات ایشان را در خود که معمولاً دارد از آنها به دوره پهلوانی تعبیر میشود و از اینگونه منظومههای حماسی میتوان ایلیاد و اُدیسه هُمر و رامایانا و مهابهاراتا متعلق به هندوان و شاهنامه فردوسی، گرشاسبنامه اسدی طوسی و... را نام برد».[5] 2. حماسه مصنوعی این نوع حماسه که تقلیدی از حماسه طبیعی است، مجموعه عوامل خود را از حماسه طبیعی وام میگیرد. در آفرینش حماسه مصنوعی، دیگر تمام افراد یک ملت دخالت ندارند، بلکه فقط یک شاعر آن را پدید میآورد و میسراید. حوادث غیرطبیعی نیز در این نوع حماسه، جنبه آرایش دارد و ساختگی است. اینگونه از حماسه در حقیقت بازآفرینی حماسه است نه آفرینش آن. در منظومههای حماسی مصنوع، شاعر با داستانهای پهلوانی ثبت شده و معینی سر و کار ندارد، بلکه با نوآفرینی خود، داستان میسازد. در اینگونه داستانها شاعران، آزاد و مختارند تا با رعایت قواعد و قوانینی مربوط به شعر حماسی، هرگونه بخواهند موضوع داستان خویش را بیافرینند و تخیل خود را در آن دخیل سازند. حماسههای مصنوع ادبیات فارسی، بیشتر از نوع حماسههای تاریخی یا مذهبی است، مانند: شاهنامه حضرت شاه اسماعیل سروده مولانا عبدالله هاتفی (م 927 هـ .ق) و شاهنامه قاسمی گنابادی، شاعر قرن دهم که به ترتیب به تقلید از شاهنامه فردوسی و اسکندرنامه نظامی گنجوی، در وصف پهلوانیها و جنگاوریهای شاه اسماعیل صفوی سروده شده است. ادبیات غنایی غنا در لغت به معنی سرود، نغمه و آواز خوش طربانگیز است.[6] ادب غنایی در اصل، اشعاری است که احساسات و عواطف شخصی را بیان کند. در شعر فارسی، ادب غنایی به صورت داستان، مرثیه، مناجات، بثّالشکوی و گلایه و تغزل در قالبهای غزل، مثنوی، رباعی، دوبیتی و حتی قصیده سروده میشود، اما مهمترین قالب آن غزل است. خاستگاه ادبیات غنایی، اشعار احساسی و عاطفی و اشعار عاشقانه است که در ادبیات ما نوع دوم شهرت بیشتری دارد. شعر غنایی در تعریف ادیبان غرب، شعری کوتاه و غیرروایی است و اگر بلند باشد، به آن شعر غنایی نمایشی میگویند؛ زیرا معمولاً شعر وقتی طولانی میشود که محتوای آن داستانی باشد. از آنجا که در ایران هنر نمایشی رواج نداشته است، به شعرهای بلند غنایی ادبیات فارسی، شعر غنایی داستانی گفتهاند.[7] نظم داستانهای غنایی در عصر سلجوقیان با ترجمه منظومه مشهور ویس و رامین (سال 446 هـ .ق) از متن پهلوی آن به زبان دری ادامه یافت. این قطعه کهن ایرانی، سرمشق شاعر بلندآوازه عرصه داستانسرایی؛ یعنی نظامی گنجوی قرار گرفت. قرن ششم از نظر به نظم درآمدن داستانهای غنایی، با وجود نظامی گنجوی بیش از پیش درخشید. او توانست با کمک گرفتن از تجربه ادبی دو شاعر بزرگ و منظومهپرداز پیش از خود، یعنی فردوسی و فخرالدین اسعد گرگانی، منظومههای مخزنالاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفتپیکر و اسکندرنامه را که بر روی هم پنج گنج خمسه را تشکیل میدادند بیافریند. رویه او را شاعران توانمندی چون امیرخسرو دهلوی، خواجوی کرمانی و عبدالرحمان جامی (م 898 هـ .ق) ادامه دادند. عبدالرحمان جامی، با افزودن دو مثنوی بر خمسهای که به تقلید از نظامی سروده بود، هفتاورنگ خویش را که شامل هفت منظومه سلسلة الذهب، سلامان و ابسال، تحفةالاحرار، سبحة الابرار، یوسف و زلیخا، لیلی و مجنون و خردنامه اسکندری است، پدید آورد. او افزون بر این منظومه غنایی و عرفانی، دیوان شعری شامل غزل و قصیده و نیز آثاری به نثر فارسی دارد که نفحاتالانس، لوایح و لوامع و بهارستان از همه مشهورترند. به راستی یکی از بزرگترین مثنویپردازان ایران مولوی است. او بلندترین و پرمعناترین مثنویهای عرفانی را که دربرگیرنده نغزترین داستانها و پرمغزترین تمثیلهای ادبی فارسی است، سروده و در کتاب مثنوی خویش آموزههای بلند اسلامی، آیات آسمانی قرآن، احادیث و روایتهای درخشان منسوب به پیامبر اکرم(ص) و سخنان گرانمایه بزرگان دین را بهگونهای نو و بیسابقه گنجانده است. دنیای توصیفی مولوی، استوار و متعالی است و در آن انسان در نبرد با بدیها، تباهیها و نادانیها و از آن بالاتر در نبرد با خویشتن، سرافراز و پیروز است. ادبیات تعلیمی درونمایههای تعلیمی و اخلاقی چنان با انواع شعر فارسی درآمیخته است که هیچیک از قالبهای شعری را نمیتوان یافت که از آنها جدا باشد؛ حتی بخش ستایش و توصیفی شعر فارسی هم به کلی با این مفاهیم بیگانه نیست. برخی صاحبنظران از این حد فراتر رفته و بسیاری از مضمونهای ستایشی را که برای اربابان قدرت سروده شده است، گونهای ارشاد و تبلیغ غیرمستقیم مفاهیم اخلاقی به ممدوح و مخاطب اشعار و به منظور تزکیه آنان معرفی کردهاند. از نظر زمانی باید گفت که ادبیات تعلیمی، از پیش از اسلام آغاز شده و در اوایل دوره اسلامی با وجود شاعرانی همچون حنظله بادغیسی و ابوسلیک گرگانی ادامه یافته است. شعر دوره سامانیان در اصل خردورزانه و آمیخته با اخلاق و ادب است، بهگونهای که میتوان مشخصه برترین شاعران این دوره به ویژه رودکی، شهید بلخی و فردوسی را خردورزی دانست. درباره قالب ادبیات تعلیمی میتوان گفت که قالب مخصوصی ندارد و میتواند در داخل همه قالبهای شعری، حتی منظومههای حماسی و غنایی بالنده باشد، چنانکه برای مثال در شاهنامه و خمسه نظامی نیز هست، ولی اصلیترین قالبی که میتواند بیانگر اندیشههای ژرف و ناب فلسفی باشد، ترانه یا رباعی است. رباعیهای فلسفی از رودکی آغاز میشود، ولی درونمایه فلسفی و تفکر ژرف و فراگیر در شعر خیام (م 527 هـ .ق) در قالب ترانه به کمال میرسد. غیر از رباعی که بیشتر، قالب سرودههای خیامی معرفی شده است، قالبهای قصیده و قطعه نیز پذیرای مفاهیم تعلیمی بودهاند. این مفاهیم، در کنار قصیدههایی با مضمونهای اخلاقی و اجتماعی، در دیوان شاعرانی مانند ناصرخسرو، سنایی غزنوی، خاقانی شروانی، سعدی و سیف فرغانی، موضوعِ غالب است. در بسیاری دیگر از قصاید، ترکیببندها و مسمّطها، نعت پیامبر یا مناقب و مراثی بزرگان دین و دنیا، موضوع اصلی قرار میگیرد. همه اینها از زمره میراث ادبی عرفانی فارسی هستند. درونمایههای تعلیمی در قالب قطعه به مراتب بیشتر از قالب رباعی و قصیده خوش افتاده است، به ویژه که قطعهسرایی هم گویی با شعر فارسی همزاد و همنوا بوده و از همان آغاز در دیوانهای بیشتر شاعران جایی به خود اختصاص داده است. تقریباً تمام قطعههای منسوب به رودکی و ابوشکور و نیز قطعههایی که شاعران مدیحهسرا مانند عنصری و انوری از خود به یادگار گذاشتهاند، اخلاقی و تعلیمی است، اما مشهورترین قطعههای تعلیمی و به طور اساسی هنر قطعهسرایی اخلاقی را باید در دیوان ابنیمین (م 763 هـ .ق) و نیز مقطعات پروین اعتصامی (م 1320 ش) جست. انتقادهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی، شاخهای از اندیشههای تعلیمی است که میتوان آنها را با اشعار زهد و پند از یک سو و با اخلاقیات از سوی دیگر مرتبط دانست. اینگونه انتقادها تقریباً در همه دفترهای شعر فارسی پراکنده است، اما به طور برجستهتر میتوان از کسایی مروزی، ناصرخسرو و سیف فرغانی و در شکل تندتر و تلختر آن از عبید زاکانی نام برد که پرچمدار گونهای از انتقادهای اجتماعی به نام طنز است. طنز عبید، عام و بیشتر متوجه کلیات فرهنگی است، اما طنز کسانی مانند ابواسحاق شیرازی، معروف به اطعمه (م 827 یا 830 هـ .ق)، یا مولانا نظام قاری (م 993 هـ .ق) از نوع طنز خاص است. شعرهای حافظ، جامی و صائب را نیز میتوان بهگونهای طنز خاص به شمار آورد. نمونههای برگزیده از سبکهای مختلف ادبیات کهن فارسی ادبیات حماسی رزم رستم با اشکبوس کُشانی دلیری کجا نام او اشکبوس همی برخروشید بر سان کوس بیامد که جوید ز ایران ن*برد سر همنبرد اندر آرد به گَرد بشد تیز، رُهّام با خود و گبر همی گَرد رزم اندر آمد به ابر برآویخت رهّام با اشکبوس برآمد ز هر دو سپه، بوق و کوس بر آن نامور، تیر باران گرفت کمانش کمینِ سواران گرفت جهانجوی در زیر پولاد بود به خَفتانْش[8] بر، تیر چون باد بود نَبُد کارگر تیر بر گبر اوی از آن تیزتر شد، دل جنگجوی به گرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد، سپهر آبنوس[9] برآهیخت رهّام، گرزِ گران غمی شد ز پیکار، دستِ سران چو رهّام گشت از کُشانی ستوه بپیچید زو روی و شد سوی کوه * * * ز قلب سپاه اندر آشفت طوس بزد اسب کاید برِ اشکبوس تهمتن برآشفت و با طوس گفت که رهّام را جام باده است جفت به می در همی تیغْبازی کند میان یلان سرفرازی کند چرا شد کنون روی، چون سندروس[10] سواری بود کمتر از اشکبوس تو قلب سپه را به آیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار * * * تهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ ستون کرد چپ را و خَم کرد راست خروش از خمِ چرخِ چاچی بخاست چو سوفارْش[11] آمد به پهنای گوش ز شاخ گوزنان برآمد خروش چو بوسید پیکان سرانگشت اوی گذر کرد بر مهره پشت اوی بزد بر بر و سینه اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس قضا گفت گیر و قدر گفت دِه[12] فلک گفت احسنت و مَه گفت زِه[13] کُشانی هم اندر زمان جان بداد چنان شد که گفتی ز مادر نزاد[14] ادبیات غنایی و تعلیمی[15] چند رباعی از خیام این بـحر وجــود آمــده بـیرون ز نهفــت کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت هر کس سخنی از سر سودا گفته است زان روی که هست، کس نمیداند گفت * * * دوری کـه در آن آمدن و رفتن ماسـت آن را نه بدایت، نه نهایت پیداست کس مینزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟ * * * افسوس که سرمایه ز کـف بیرون شد در پای اجل بسی جگرها خون شد کس نامد از آن جهان که پرسم از وی کاحوال مسافران دنیا چون شد[16] ادبیات تعلیمی قصه سلیمان و انگشتری «سلیمان را صلوات الله علیه، انگشتری بود که همه مملکت سلیمان مر آن انگشتری را به فرمان بودند که نام بزرگ خدای عزوجل بر آن نبشته بود و زنی بود از مادر فرزندان سلیمان، مر او را جراده خواندندی، و سلیمان علیهالسلام از همه زنان بر وی آمنتر بودی و هرگاه که اندر آبخانه[17] شدی یا با زنی بخواستی خفتن، نشایستی که آن انگشتری با خویشتن داشتی از جلالت نام خدای عزوجل، پس آن انگشتری از انگشت بیرون کردی و مر این جراده را دادی. پس آن روز که خدای تعالی خواست که ملکت از وی بشود، چون به آبخانه اندر شد انگشتری مر جراده را داد. یکی دیو بود از مهتران دیوان، نام او صَخر بود و خویشتن بر مانند سلیمان علیه السلام بساخت و پیش جراده رفت و گفت: انگشتری مرا ده. جراده پنداشت که سلیمان علیه السلام است و هیچ او را از سلیمان علیه السلام بازنشناخت و انگشتری او را داد و آن دیو انگشتری بستد و حالی برفت و بر تخت بنشست و انگشتری در انگشت کرد و همه خلقان، هیچکس او را بازنشناختند از سلیمان و همچنان که فرمانِ سلیمان میبردند، جمله فرمانبردار او گشتند. پس چون سلیمان علیه السلام از آبدست فارغ شد، پیش جراده رفت و انگشتری طلب کرد و جراده گفت که: من انگشتری، سلیمان را دادم و تو نه سلیمانی. تو دیویای و خود را بر مثال سلیمان ساختهای و اگر نه سلیمان علیهالسلام آبدست کرد و انگشتری گرفت و بر تخت مملکت نشست. تو برو و ابلهی مکن وگرنه سلیمان بداند، و تو را پاره پاره گرداند. پس سلیمان علیه السلام متحیر اندر ماند و هیچ ندانست که چه کند و او را اندر هیچ حجرهها رها نمیکردند و از خانه بیرون کردند و هر کجا برفتی و گفتی که سلیمانم، چندان بزدندی که بیهوش گشتی، و آن دیو بر تخت نشسته بود و آن ملک میراند و حکم و فرمان همی داد و سلیمان علیهالسلام هرگاه به خانه خود نزدیک زنان خویش اندر رفتی، او را در خانه رها نکردندی، و روی از وی پنهان کردندی. پس عاجز اندر مانده بود و گرسنه شد و هیچ تدبیر نمیدانست. پس از شهر بیرون شد و دریا نزدیک بود و به لب دریا رفت، پیش صیادان که ماهی همی گرفتند، و گفت که من سلیمانم. صیادی برخاست و چوبی بر سر وی زد و سرش بشکست. پس همچنان گرسنه میبود، و تدبیری نمیدانست و به حمالی صیادان رفت و تا شب حمالی همی کرد. پس چون شب درآمد، به مزد حمالی، دو ماهی او را دادند و آن دو ماهی به شهر برد و یکی بفروخت و به نان بداد. یکی بریان کرد و با آن بخورد و همچنان هر روزی به حمالی همی رفتی و دو ماهی ستدی و روزگار بدان به سر همی بردی تا مدت چهل روز بگذشت. پس خدای عزوجل بر وی ببخشود و مُلْکَت به وی بازداد. و سبب چنان بود که دیو بر تخت بنشست و حکمی کرد که با حکمهای سلیمان علیه السلام موافق نبود، و بیرون حکم تورات بود، و علما و حکما همیدانستند که آن، مخالف حکم تورات است؛ هیچ نمییارستند گفتن. پس آصفبن برخیا برخاست و بیامد و جمله بنیاسرائیل بیامدند، و آصف در حجرههای سلیمان علیه السلام در میرفت و از حال سلیمان علیه السلام میپرسید. ایشان گفتند که سلیمان علیه السلام اکنون چهل روز گذشت تا هیچ نزدیک ما نیامد. پس یقین گشتند که آن دیو است که بر جای سلیمان علیه السلام نشسته است، پس حقتعالی سلیمان علیه السلام را ملکت بازداد و به جای خویش بازآورد».[18] ترجمه تفسیر طبری انوشیروان و پیرزن دانا «گویند روزی نوشروان عادل برنشسته بود و با خاصّگیان به شکار میرفت و بر کنار دیهی گذر کرد. پیری را دید نود ساله که گوز در زمین مینشاند. نوشروان را عجب آمد؛ زیرا که بیست سال گوز کشته بر میدهد. گفت: «ای پیر گوز میکاری؟» گفت: «آری». خدایگان گفت: «چندان بخواهی زیست که برش بخوری؟» پیر گفت: «کشتند و خوردیم و کاریم و خورند.» نوشروان را خوش آمد. گفت: «زه.» در وقت خزینهدار را گفت تا هزار درم به پیر داد. پیر گفت: «ای خداوند هیچ کس زودتر از بنده گوز نخورد.» گفت: «چگونه؟» پیر گفت: «اگر من گوز نکشتمی و خدایگان این جا گذر نکردی، آن چه به بنده رسید، نرسیدی و بنده آن جواب ندادی، من این هزار درم از کجا یافتمی؟» نوشروان گفت: «زها زه»، خزانهدار در وقت، دو هزار درم دیگر بدو داد؛ بهر آنک دوباره زه به زبان نوشروان رفت».[19] درویش فارغبال «چنان شنودم که وقتی دو صوفی با هم میرفتند؛ یکی مجرّد[20] بود و دیگری پنج دینار داشت. مجرّد، دلیر همی رفت و باک نداشت و هرکجا که رسیدی، ایمن بودی و جایگاه مخوف میخفتی و میغلتیدی به مراد دل؛ و خداوندِ پنج دینار از بیم نیارستی. وقتی به سر چاهی رسیدند؛ جایی مخوف بود و سر چند راه بود، صوفی مجرّد طعام بخورد و خوش بخفت و خداوندِ چند دینار از بیم نیارستی خفتن. همی گفت: «چه کنم؟ پنج دینار زر دارم و این جایْ مخوف است و تو بخفتی و مرا خواب نمیگیرد؛ یعنی که نمییارم خفت و نمییارم رفت.» صوفی مجرّد گفت: «پنج دینار به من ده.» بدو داد. وی به تک چاه انداخت، گفت: «برستی، ایمن بخسب و بنشین و برو که مفلس در حصار رویین است».[21] شناختن دنیا «مَثَلِ اهل دنیا، در مشغولی ایشان به کار دنیا و فراموش کردن آخرت، چون مَثَل قومی است که در کشتی باشند و به جزیرهای رسیدند. برای قضای حاجت[22] و طهارت بیرون آمدند و کشتیبان منادی[23] کرد که: «هیچکس مباد که روزگار بسیار بَرَد، و جز به طهارت مشغول شود که کشتی به تعجیل خواهد رفت.» پس ایشان در آن جزیره پراکنده شدند. گروهی که عاقلتر بودند، سبک طهارت کردند و بازآمدند. کشتی فارغ[24] یافتند؛ جایی که خوشتر و موافقتر بود بگرفتند و گروهی دیگر در عجایب آن جزیره عجب بماندند و به نظاره بازایستادند و در آن شکوفهها و مرغان خوشآواز و سنگریزههای منقّش و ملوّن نگریستند. چون بازآمدند، در کشتی هیچ جای فراخ نیافتند. جای تنگ و تاریک بنشستند و رنج آن میکشیدند. گروهی دیگر نظاره اختصار نکردند، بلکه آن سنگریزههای غریب و نیکو چیدند و با خود بیاوردند، و در کشتی جای آن نیافتند. جای تنگ بنشستند و بارهای آن سنگریزهها بر گردن نهادند و چون یک دو روز برآمد، آن رنگهای نیکو، بگردید و تاریک شد و بویهای ناخوش از آن آمدن گرفت، جای نیافتند که بیندازند. پشیمانی خوردند و بار و رنج آن بر گردن میکشیدند و گروهی دیگر در عجایب آن جزیره متحیر شدند تا از کشتی دور افتادند و کشتی برفت و منادی کشتیبان نشنیدند و در جزیره میبودند، تا بعضی هلاک شدند ـ از گرسنگی ـ و بعضی را سباع هلاک کرد. آن گروه اول، مَثَل مؤمنان پرهیزکار است و گروه بازپسین، مَثَل کافران، که خود و خدای را ـ عزوجل ـ و آخرت را فراموش کردند و همگی خود را به دنیا دادند که « اسْتَحَبّوا الْحَیاةَ الدّنْیا عَلَی اْلاخِرَةِ» و آن دو گروه میانین، مَثَل عاصیان است که اصل ایمان نگاه داشتند، ولیکن دست از دنیا برنداشتند. گروهی با درویشی تمتُّع کردند و گروهی با تمتّع، نعمت بسیار جمع کردند تا گرانبار شدند».[25] قصه آن کس که درِ یاری بکوفت آن یکی آمد درِ یاری بزد گفت یارش: «کیستی ای معتمد؟»[26] گفت: «من» گفتش: «برو هنگام نیست بر چنین خوانی مُقام[27] خام نیست» خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد؟ کی وارهاند از نفاق؟» رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق دوست سوزید از شرر پخته گشت آن سوخته، پس بازگشت باز گِرد خانه همباز[28] گشت حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا بنجهد بیادب لفظی ز لب بانگ زد یارش که: «بر در کیست آن؟» گفت: «بر در هم تویی ای دلستان» گفت: «اکنون چون منی، ای من درآ نیست گنجایی دو من را در سرا نیست سوزن را سر رشته دو تا چون که یکتایی در این سوزن درآ» رشته را با سوزن آمد ارتباط نیست در خور با جَمَل[29] سمّ الخِیاط[30] کی شود باریک هستی جمل جز به مقراض[31] ریاضات و عمل؟ دست حق باید مر آن را ای فلان کو بود بر هر محالی کن فکان هر محال از دست او ممکن شود هر حرون[32] از بیم او ساکن شود این سخن پایان ندارد، هین، بتاز سوی آن دو یار پاک پاکباز گفت یارش که: «اندرآ، ای جمله من نی مخالف چون گل و خار و چمن» رشته یکتا شد، غلط کم شد کنون گر دو تا بینی حروف کاف و نون هر نبی و هر ولی را مسلکی است لیک تا حق میبرد، جمله یکی است[33] چشم تنگ دنیادار «بازرگانی را دیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد. همه شب دیده بر هم نبست از سخنانِ پریشان گفتن که فلان انبازم[34] به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و فلان مال را فلان کس ضمین.[35] گاه گفتی: خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است. باز گفتی: نه که دریای مغرب مشوّش است. سعدیا، سفری دیگرم در پیش است؛ اگر کرده شود، بقیت عمر به گوشهای بنشینم. گفتم: آن کدام سفرست؟ گفت: گوگردی پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم عظیم قیمتی دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آورم و دیبای رومی به هند و فولادِ هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و بُردِ یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم. انصاف، از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند. گفت: ای سعدی، تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیدهای. گفتم: آن شنیدستی که روزی تاجری در بیابانی بیفتاد از ستور گفت: چشمِ تنگِ دنیادار را یا قناعت پُر کند یا خاکِ گور[36] ادبیات تعلیمی (انتقادی) ادعای خدایی «شخصی دعوی خدایی میکرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: «پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری میکرد، او را بکشتند.» گفت: «نیک کردهاند که او را من نفرستادم». باقی تو دانی «جحی در کودکی چند روز مزدور خیاطی بود. روزی استادش کاسه عسل به دکان برد. خواست به کاری رود. جحی را گفت: «در این کاسه زهر است، زنهار تا نخوری که هلاک شوی.» گفت: «مرا با آن چه کار است؟» چون استاد برفت، جحی وصله جامهای به طرف داد و پارهای فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد. استاد بازآمد، وصله طلبید. جحی گفت: «مرا مزن تا راست گویم، حال آنکه من غافل شدم، طرّار[37] وصله ربود، ترسیدم که تو بیایی و مرا بزنی، گفتم زهر بخورم تا تو بازآیی، من مرده باشم. آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم و هنوز زندهام، باقی تو دانی». درد چشم «شخصی با دوستی گفت: «مرا چشم درد میکند، تدبیر چه باشد؟» گفت: «مرا پارسال دندان درد میکرد، برکندم». خواجه بدشکل «خواجهای بدشکل، نایبی بدشکلتر از خود داشت. روزی آینهداری، آینه به دست نایب داد. آنجا نگاه کرد، گفت: «سبحانالله، بسی تقدیر در آفرینش ما رفته است.» خواجه گفت: «لفظ جمع مگوی. بگوی در آفرینش من رفته است.» نایب آینه پیش داشت و گفت: «خواجه، اگر باور نمیکنی تو نیز در آینه نگاه کن».[38] ادبیات عرفانی راه خدا در دل است و یک قدم است «ای عزیز، هر چه مرد را به خدا رساند، اسلام است و هر چه مرد را از راه خدا بازدارد، کفر است. ای عزیز، بدان که راه خدا نه از جهت راست است و نه از جهت چپ؛ و نه بالا و نه زیر؛ و نه دور و نه نزدیک؛ راه خدا در دل است و یک قدم است. مگر از مصطفی ـ علیه السلام ـ نشنیدهای که او را پرسیدند: «خدا کجاست؟» گفت: «در دل بندگان خود.» دل طلب کن که حج، حج دل است. ای عزیز، حجّ صورت، کار همهکس باشد، اما حج حقیقت نه کار هرکسی باشد. در راه حج، زر و سیم باید فشاندن، در راه حق جان و دل باید فشاندن. این که را مسلّم باشد؟ آن را که از بند جان برخیزد. جمال کعبه نه دیوارها و سنگهاست که حاجیان بینند؛ جمال کعبه آن نور است که به صورت زیبا در قیامت آید و شفاعت کند از بهر زائران خود. ای عزیز، هرگز در عمر خود یک بار حج روح بزرگ کردهای؟ مگر که این نشنیدهای که بایزید بسطامی میآمد، شخصی را دید، گفت: «کجا میروی؟» گفت: «به خانه خدای تعالی.» بایزید گفت: «چند درم داری؟» گفت: «هفت درم دارم.» گفت: «به من دِه وَ هفت بار گرد من بگرد و زیارت کعبه کردی.» چه میشنوی!؟ محراب جهان، جمال رخسـاره مـاسـت سلطان جهان در دل بیچاره ماست شور و شر و کفر و توحید و یقین در گوشه دیدههای خونخواره ماست»[39] میان عاشق و معشوق، کس در نگنجد «فامّا امر، هم ملکوت ارواح را فرا میگیرد و هم ملکوت نفوس را، چنانکه فرمود: « وَ یسْئَلُونَکَ عَنِ الرّوحِ قُلِ الرّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّی»[40] و فرمود: « وَ الشّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النّجُومَ مُسَخّراتٍ بِأَمْرِهِ.»[41] ولیکن روح انسانی به شرف اختصاص اضافت «مِن روحی» مخصوص است، و از اینجا یافت کرامت «وَ لَقَدْ کَرّمْنا بَنی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ»[42] معنی ظاهر آیت شنوده باشی ولیکن معنی باطنش بشنو که قرآن را ظاهری و باطنی است «اِنَّ لِلْقُرآنِ ظَهْراً و بَطْناً.»[43] میفرماید که آدمیزاد را ما برگرفتیم. او محمول عنایت ماست در بر و بحر. بَر عالم اجسام است و بحر ملکوت، و بر و بحر آدمی را بر نتواند گرفت؛ زیرا که او بار امانت ما دارد آن بار که بحر و بر، برنمیگرفت که «فَأَبَینَ أَنْ یحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا اْلإِنْسانُ.»[44] چون آدمی آن بار برگرفت بر و بحر او را با آن بار چگونه برتواند گرفت، چون او با همه عجز و ضعف بار ما میکشد، ما با همه قوّت و قدرت و کرم، اولیتر که بار او کشیم؛ زیرا که ما عاشق و معشوقیم. آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ماست، نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است. گر دل به هوای لولیی[45] بَرجوشَد صد ترک برو عرضه کنی ننیوشد میان عاشق و معشوق، کس در نگنجد. بار ناز معشوقی معشوق، عاشق تواند کشید، و بار ناز عاشقی عاشق هم معشوق تواند کشید، چنانکه معشوق، ناگذرانِ[46] عاشق است، عاشق هم ناگذرانِ معشوق است. خواستِ معشوق، عاشق را پیش از خواست عاشق بُوَد معشوق را، بلکه ناز و کرشمه معشوقانه، عاشق را میرسد؛ زیرا که عاشق پیش از وجود خویش، معشوق را مرید نبود، اما معشوق پیش از وجود عاشق مرید عاشق بود، چنان که خرقانی گوید: «او را خواست که ما را خواست». شمع ازلی دل منت پروانه جان همه عالمی مرا جانانه از شور سر زلف چو زنجیر تو خاست دیوانگی دل من دیوانه اگرچه به حقیقت میان عاشق و معشوق بیگانگی و دوگانگی نیست؛ بیگانگیای نیست تو مایی ما تو سر جامه تویی و بن جامه ما بلکه جامه عشق را تار، «یحِبُّهم» آمد و پود، «یحِبّونه». سررشته فتنه این حدیث از اشارت «فَاَحبَبتُ اَن اُعرف» برخاست، و لیکن سامان سخن گفتن با لبها نیست. سَطْوت[47] حدّت[48] موسی میباید تا دم «إِنْ هِی اِلّا فِتنَتُکَ»[49] تواند زد».[50] مراتب عشق مجازی «بدان که عشق مجازی سه مرتبه دارد: اول چنان باشد که عاشق همه روز در یاد معشوق بُوَد و مجاور کوی معشوق باشد و خانه معشوق را قبله خود سازد و همه روز گرد خانه معشوق طواف کند و در و دیوار معشوق نگاه میکند، تا باشد که جمال معشوق را از دور ببیند، تا از دیدار معشوق راحتی به دل مجروح وی رسد و مرهم جراحات دل او گردد و در میان چنان شود که تحمل دیدار معشوق نتواند کرد. چون معشوق را ببیند، لرزه بر اعضای وی افتد و سخن نتواند گفت و خوف آن باشد که بیفتد و بیهوش گردد. ای درویش! عشق، آتشی است که در عاشق میافتد و موضع این آتش، دل است و این آتش از راه چشم به دل میآید و در دل وطن میسازد. گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ور عشق نباشد به چه کار آید دل و شعله این آتش به جمله اعضا میرسد و به تدریج، اندرون عاشق را میسوزاند و پاک و صافی میگرداند تا دل عاشق چنان نازک و لطیف میشود، که تحمل دیدار معشوق نمیتواند کرد از غایت نازکی و لطافت؛ و خوف آن است که به تجلّی معشوق، نیست گردد و موسی «علیه الصلوة و السلام» درین مقام بود که چون دیدار خواست، حق تعالی فرمود که «لَنْ تَرانِی» مرا نتوانی دید، نفرمود که من خود را به تو نمینمایم. ای درویش! درین مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح مینهد و از فراق، راحت و آسایش بیش مییابد و همه روز، به اندرون با معشوق میگوید و از معشوق میشنود و معشوق گاهی به لطفش مینوازد و آن ساعت عاشق در بسط[51] است و گاهی به قهرش میگدازد، و آن ساعت عاشق در قبض[52] است و کسانی که حاضر باشند، این بسط و قبض عاشق را میبینند، و نمیدانند که سبب آن بسط و قبضِ آن عاشق چیست. و در آخر چنان شود که جمال معشوق دل عاشق را از غیر خود خالی یابد، همگی دلِ عاشق را فرو گیرد و چنانکه هیچ چیز دیگر را راه نماند، آنگاه عاشق بیش[53] خود را نبیند و همه معشوق را بیند. عاشق اگر خورَد و اگر خسپد و اگر رود و اگر آید، پندارد که معشوق است که میخورد و میخسپد و میرود و میآید. و چون عاشق از غم هجران خلاص یافت و اندوه فراق نماند، با جمال معشوق عادت کرد و گستاخ شد، و از خوف بیرون آمد، یعنی پیش ازین خوف آن بود که عاشق به تجلّی معشوق نیست گردد، و اکنون آن خوف برخاست و چنان شد که اگر معشوق را از بیرون ببیند، التفات نکند و به حال خود باشد و متغیر نشود، از جهت آنکه آن که در اندرون است و در میان دل وطن ساخته است، نزدیکتر از آن است که در بیرون است. چون آن که نزدیکتر است، همگی دل را فرو گرفته است و دل را مستغرق خود گردانیده است و دل با وی انس و آرام گرفته است؛ از بیرون که دورتر است، متأثر نشود و متغیر نگردد و التفات به وی نکند. و اگر کسی سؤال کند که درین مقام از بیرون متغیر نمیشود راست است، چرا به بیرون التفات نمیکند؟ چون بیرون و اندرون یکیاند. بدان که بعضی میگویند که عاشق به آتشِ عشق سوخته است و به غایت، لطیف و روحانی گشته است و جمال معشوق که در دل وطن ساخته است و همگی دل را فرو گرفته است، هم به غایت لطیف و روحانی است و آنکه در بیرون است، به نسبت اندرون کثیف و جسمانی است و التفات روحانی به روحانی باشد و التفات جسمانی به جسمانی بُوَد. ای درویش! پیش این ضعیف آن است که چون جمال معشوق همگی دل عاشق را فرو گرفت، چنانکه هیچ چیز دیگر را راه نماند، عاشق بیش خود را نمیبیند، همه معشوق میبیند. پس متغیر وقتی شود که دو کس بیش باشند، و التفات وقتی کند که دو کس بُوَند. و درین مقام است که طلب برمیخیزد و فراق و وصال نمیماند، و خوف و امید و قبض و بسط به هزیمت[54] میشوند. ای درویش! هر که عاشق نشد، پاک نشد و هر که پاک نشد، به پاکی نرسید، و هر که عاشق شد و عشق خود را آشکارا گردانید، پلید بماند و پاک نشد، از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود، از راه زبانش بیرون کرد، آن دل نیمسوخته در میان راه بماند. از آن دل، مِن بَعد هیچ کاری نیاید، نه کار دنیا و نه کار عقبی و نه کار مولی».[55] فهرست منابع 1. شمیسا، سیروس، انواع ادبی (ویرایش سوم)، تهران، انتشارات فردوس، چاپ نهم، 1381. 2. صفا، ذبیحالله، حماسهسرایی در ایران، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ پنجم، 1364. 3. شفیعی کدکنی، محمدرضا، تازیانههای سلوک، نقد و تحلیل چند قصیده از حکیم سنایی، تهران، نشر آگاه، چاپ اول، 1372. 4. باقری، ساعد و محمدرضا محمدی نیکو، شعر امروز، تهران، انتشارات بینالمللی الهدی، 1372. 5. یوسفی، غلامحسین، دیداری با اهل قلم، تهران، انتشارات علمی، چاپ ششم، 1376. 6. مولوی، جلالالدین محمد، مثنوی معنوی، به کوشش: رینولد نیکلسون، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1336.. 7. خیام، رباعیات، محمدعلی فروغی، تهران، بینا، 1321. 8. گروه مؤلفان، زبان و ادبیات فارسی، تهران، نشر چشمه، چاپ پنجاه و پنجم، 1386. 9. بیهقی، ابوالفضل، تاریخ بیهقی، تصحیح: دکتر علیاکبر فیاض، مشهد، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، 1350. 10. توسی، خواجه نظامالملک، سیاستنامه، به کوشش: هیربرت لاک، تهران، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1340. 11. نظامی عروضی، چهار مقاله، تصحیح: وحید دستگردی، تهران، مؤسسه مطبوعات علمی، بیتا. 12. عنصرالمعالی کیکاوس، قابوس نامه، تصحیح: غلامحسین یوسفی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم، 1352. 13. منشی، نصرالله، کلیله و دمنه، تصحیح: مجتبی مینوی، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، 1361. 14. سعدی، مصلحالدین، گلستان، غلامحسین یوسفی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1368. 15. غزالی، محمد، کیمیای سعادت، به تصحیح: احمد آرام، تهران، انتشارات گنجینه، چاپ چهارم، 1376. 16. نسفی، عزیزالدین، الانسان الکامل، تصحیح ماریژان موله، تهران، چاپ طهوری، 1381. 17. رازی، نجمالدین، مرصادالعباد، به کوشش: دکتر محمدامین ریاحی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ هشتم، 1379. 18. همدانی، عینالقضات، تمهیدات، با مقدمه تصحیح: عفیف عُسیران، تهران، انتشارات منوچهریف چاپ سوم، 1370. 19. خالقی مطلق، جلال، «حماسه» در دانشنامه زبان و ادب فارسی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، جلد دوم، 1386. 20. رزمجو، حسین، انواع ادبی و آثار آن در زبان فارسی، مشهد، آستان قدس رضوی، چاپ سوم، 1374. 21. یاحقی، محمدجعفر، «ادبیات فارسی» در دانشنامه زبان و ادب فارسی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، جلد اول، 1384. 22. پورنامداریان، تقی، «ادبیات عرفانی» در دانشنامه زبان و ادب فارسی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، جلد اول، 1384. [1] . محمدجعفر یاحقی، «ادبیات فارسی» در دانشنامه زبان و ادب فارسی، زیر نظر: اسماعیل سعادت، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1384، ج 1، ص 304. [2] . نک: محمدرضا شفیعی کدکنی، تازیانههای سلوک، نقد و تحلیل چند قصیده از حکیم سنایی، تهران، نشر آگاه، 1372، چ 1، ص 97. [3] . نک: ساعد باقری و محمدرضا محمدی نیکو، شعر امروز، تهران، انتشارات بینالمللی الهدی، 1372، ج 1، ص 20. [4] . نک: غلامحسین یوسفی، دیداری با اهل قلم، تهران، انتشارات علمی، 1376، چ 6، ج 2، ص 220. [5] . ذبیحالله صفا، حماسهسرایی در ایران، تهران، امیرکبیر، 1364، چ 5، صص 5 و 6. [6] . حسن رزمجو، انواع ادبی و آثار آن در زبان فارسی، مشهد، آستان قدس رضوی، 1374، چ 3، ص 64. [7] . نک: سیروس شمیسا، انواع ادبی، تهران، فردوس، 1381، چ 9، صص 127 ـ 134. [8]. خفتان: نوعی لباس جنگی برای محافظت بدن. [9]. آبنوس: تیره و تاریک. [10]. سندروس: زردرنگ. [11] . سوفار: آهن ته تیر. [12] . دِه: بزن. [13] . زِه: آفرین، احسنت. [14] . نک: ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش و زیر نظر: سعید حمیدیان، تهران، قطره، 1375، چ 3، ج 4، صص 194 ـ 197. [15] . در برخی موارد از جمله رباعیات خیام، ادبیات تعلیمی و ادبیات غنایی از یکدیگر جداییپذیر نیست. [16]. حکیم عمر خیام، رباعیات خیام، به نقل از: کتاب این جویبار جاری، قم، وثوق، 1386، ص 103. [17] . آبخانه: مستراح. [18]. این جویبار جاری، صص 176 و 177. [19]. ابوعلی حسن بن علی طوسی (نظامالملک)، سیرالملوک (سیاستنامه)، به کوشش: محمد استعلامی، تهران، زوار، 1385، ص 187. [20]. مجرّد: فاقد علائق مادی. [21]. عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر، قابوسنامه، تصحیح: غلامحسین یوسفی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1352، چ 2، صص 251 و 252. [22] . قضای حاجت: رفع حاجت کردن، تهی کردن شکم. [23] . منادی: ندا، اعلام خبر با صدای بلند (این کلمه را بیشتر به کسر دال میخوانند؛ یعنی به صیغه اسم فاعل به معنی جارچی). [24] . فارغ: خلوت. [25]. امام محمد غزالی، کیمیای سعادت، به تصحیح: احمد آرام، تهران، گنجینه، 1376، چ 4، ج 1، ص 69. [26] . معتمد: مورد اعتماد، امین. [27] . مقام: جایگاه. [28] . همباز: قرین، همنشین. [29] . جمل: شتر. [30] . سمّ الخیاط: چشمه سوزن، سوراخ سوزن. [31] . مقراض: قیچی؛ مقراض ریاضات: قیچی طاعات و عبادات. [32] . حرون: گستاخ، سرکش. [33]. جلالالدین محمد مولوی، مثنوی معنوی، به کوشش: رینولد آلن نیکلسون، تهران، امیرکبیر، 1336، ص 151. [34] . انباز: شریک [35] . ضمین: ضامن [36]. مصلحالدین سعدی، گلستان، تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ اول، 1368، ص 117. [37]. طرّار: دزد، سارق. [38]. گروه مؤلفان، زبان و ادبیات فارسی، تهران، چشمه، 1386، چ 55، ص 331. [39]. عینالقضات همدانی، تمهیدات، با مقدمه و تصحیح: عفیف عسیران، تهران، منوچهری، 1370، چ 3، صص 133 و 134. [40] . «میپرسند تو را از روح، بگو که روح از فرمان خدای من است». (اسراء: 85) [41] . «و آفتاب و ماه و ستارگان را مسخر کرده به فرمان او». (نحل: 12) [42] . «گرامی کردیم ما فرزندان آدم را و برگرفتیم ایشان را در خشکی و دریا». (اسراء: 70) [43] . «همانا برای قرآن ظاهر و باطنی است». [44] . «از تحمّل آن سر باز زدند و از آن ترسیدند. انسان آن امانت بر دوش گرفت». (احزاب: 72) [45]. لولی: ترک زیباروی. [46] . ناگذران: ناگزیر. [47] . سطوت: حالتی که در بیننده احترام آمیخته به ترس ایجاد میکند، حشمت، ابهت. [48] . حدّت: توانایی زیاد همراه با استواری و قاطعیت. [49] . «نیست این الاّ آزمایش تو». (اعراف: 155) [50]. نجمالدین رازی، مرصاد العباد، به کوشش: محمدامین ریاحی، تهران، 1379، چ 8، ص 49. [51] . بسط: گشایشی که در دل عارف پیدا میشود؛ مقابل قبض. [52] . قبض: حالت گرفتگی سالک که نتواند به مراحل بالاتر واصل شود؛ مقابل بسط. [53] . بیش: دیگر، بعد از آن. [54] . هزیمت: فرار، گریز. [55]. عزیزالدین نسفی، انسان کامل، تصحیح: ماژیران موله، تهران، طهوری، 1368، ص 82 . پدیدآورنده: سید سعیدرضا منتظری
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#24 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,174 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
تاریخ ادبیات ایران: بخش یک
1- مراد از ادبیات فارسی چیست؟
2- ادبیات فارسی چگونه آغاز شد؟ 3- حوزهی جغرافیایی این ادبیات کجا بود؟ 4- چه عواملی به پاگرفتن و نیرومند شدن این ادبیات یاری میدادند؟ بیش از 25 سال است که ذهن مرا پرسشهای ناتمام و گاه بیجوابی در حوزهی ادب فارسی به خود مشغول داشته است. در این سالها هر وقت فراغتی دست میداد برخی کنجکاویها را به ورق زدن این دیوان یا خواندن آن کتاب فرونشاندهام. اما ذهن پرسشگر همانقدر که رباینده و دریابندهی پاسخهاست همانقدر هم محل اجتماع پرسشهای دیگران میگردد و بر انبار ندانستههای خود میافزاید. کمترین فایدهای که از این ذهن توقع میرود دستهبندی این گونه پرسشهاست که خود یا دیگران از او پرسیدهاند. این مجموعه طرح زمانبندی شدهی چنین کوششی است که با پاسخهایی گاه مجمل و گاه مفصل همراه خواهد بود یعنی نگاهی بر تاریخ ادبیات فارسی از آغاز تا امروز. شما نیز با پرسشهای تازه در این راه از طفره رفتن قلم جلوگیری کنید. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. ارادتمند مهران - واترلو • مراد از ادبیات فارسی چیست؟ روشن است که به تمام دستاوردهای ادبی ایرانیان در تاریخ دیرپایی که بر سرزمینشان گذشته و گسترهی مرزهای جغرافیایی که داشتهاند، نمیتوان ادبیات فارسی را اطلاق کرد. از طرف دیگر غیرایرانیانی بودهاند و هستند که ادبیات فارسی را تولید کردهاند و درمیان کارهای ایشان گاه به نمونههای بسیار درخشانی نیز برمیخوریم که سرمشق نویسندگان و سرایندگان ایرانی میباشد. چنانچه خود را به آفرینشهای ادبی ایرانیان و غیرایرانیانی که در حوزهی زبان فارسی کار کردهاند محدود کنیم، هنوز به یک تقسیمبندی و محدودیت دیگری نیاز داریم. وگرنه میتوان ادبیات فارسی را تا سنگنوشتههای هخامنشیان زیر نام «فارسی باستان» و ادبیات پهلوی (فارسی میانه) تعمیم داد. فارسی همچنین مادر کهنسالی به نام اوستا دارد که در یک نگاه کلی میتواند نخستین آفرینشها در ادبیات فارسی تلقی شود. اما مراد ما از ادبیات فارسی محدود است به «فارسی نو» که به آن «فارسی دری» هم گفتهاند. و آن مجموعهی آثار ادبی است که از قرن سوم هجری نخست در شمال شرقی ایران و با سرعت در سراسر سرزمینهای ایرانی شکل گرفت و در قرن هفتم درحالیکه خاستگاه این ادبیات لگدکوب سم اسبان اقوام مغول میشد در اوج شکوفایی خود بود و با وجود ویرانی سراسری سرزمینهای فارسیزبان همچنان تا بیش از صد سال در این اوج باقی ماند و آثاری که در همین اوان آفرید هنوز و همیشه در صدر انگشت شمار آثار طراز اول ادبیات جهان قرار دارد. ادبیات فارسی دیگر به این اندازهها بازنگشت. اما تا این زمان باقی و همان است که اکثریت ایرانیان به آن میگویند و می نویسند. همچنین در تاجیکستان و افعانستان و بخشهایی از ترکمنستان نیز رواج دارد. • ادبیات فارسی چگونه آغاز شد؟ - ازقضا ادبیات فارسی آغازی تند و هیجانانگیز دارد. نخست چند نخ باریک را میبینیم که میسوزند و شعلهی کوچکی را به طرف مواد منفجره هدایت میکنند. این مواد گرداگرد یک انبار باروت قرار دارند. قبل از رودکی از مجموع سرایندگان فارسیگو و نویسندگان فارسینویسی که میشناسیم آثار اندکی بجا مانده است و اصولاً کارهای انجامشده ناچیزند. از هر کسی در گوشهای چند بیت پراکنده یا نوشتههای مختصری سراغ داریم: قطعه شعر محمدبنوصیف سگزی که در تاریخ سیستان به یادگار مانده و دور نیست که اولین شعر فارسی باشد. چند دوبیتی زیبا از آن جمله آنچه در چهارمقالهی نظامی عروضی سمرقندی از قول حنظلهی بادغیسی (وفات 219) نقل شده است: مهتری گر به کام شیر دراست شو خطر کن ز کام شیر بجوی یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی همچنین دو بیت از محمود وراق هروی (وفات 221) که به صدبار خواندن میارزد نگارینا به نقد جانت ندهم گرانی در بها ارزانت ندهم گرفتمستم به جان دامان وصلت دهم جان از کف و دامانت ندهم و یا طنز شیرینی که در این دو خط ابوسلیک گرگانی میبینیم (معاصر عمرین لیث صفاری بوده است که حدود سالهای زندگیش را معلوم میکند. مرگ او قبل از سال 300 هجری اتفاق افتاده است.) بمژه دل ز من بدزدیدی ای بلب قاضی و به مژگان دزد مزد خواهی که دل ز من ببری این شگفتی که دید دزد بمزد امثال این نمونهها همان نخهای مشتعلی هستند که به مواد منفجرهای چون شاهنامهی منثور ابوالمؤید بلخی (اوایل قرن سوم) و دیوان اشعار رودکی سمرقندی (اواسط این قرن) رسیدند. کسانی در مورد حجم کار رودکی چنین می گویند شعر او را برشمردم سیزده ره صدهزار اما این انفجار نهایی نیست. انبار باروت هنوز منفجر نشده است [که در آینده در گفتگو از سبک خراسانی دربارهی آن سخن خواهیم گفت]. - ویژگی دوم پیدایش ادبیات دری آهنگین بودن آن بود. در تاریخ سیستان ضمن داستان دلکشی از پیدا شدن اولین شعر فارسی میگوید تا پارسیان بودند سخن ایشان به رود باز گفتندی بر طریق خسروانی در اینجا مراد از پارسیان، دربارهای کوچک و بزرگ روزگار ساسانیان است و لابد ایرانیان مرفهی که به قول حافظ تجملی داشتهاند کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. ایرانیان با استفاده از عروض عربی و تقلید از شیوهی رکنبندی عرب در ساختن بیت، کلمههای فارسی را در قالبهای مرسوم و گاه بیسابقهای میریختند و در کمال شگفتی از سازگاری و زیبایی آن لذت میبردند. دولتشاه سمرقندی در ضمن حکایتی خواندنی به وجود آمدن یکی از اوزان فارسی را چنین شرح میدهد حکایت میکنند که یعقوبابنلیث صفار که در دیار عجم اول کسی که بر خلفای بنیعباس خروج کرد او بود، پسری داشت و لیث کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. غلطان غلطان همی رود تا لب گو یعقوب را این کلام به مذاق خوش آمد. ندما و وزرا را حاضر گردانید. گفتند از جنس شعرست و ابودلف عجلی و الکعب به اتفاق به تحقیق و تقطیع مشغول شدند (تقطیع اصطلاحی است در عروض و مراد از آن یافتن مجموعهای از هجاهاست که عیناً در کلام تکرار میشود) این مصراع را نوعی از هزج یافتند. (هزج مجموعهای از وزنهای شعر است که پایهی آن بر آهنگ لا لای لای لای نهاده شده است) مصرعی دیگر بهتقطیع موافق این مصرع افزودند و یک بیت دیگر موافق آن ساختند و دوبیتی نام کردند. چندگاهی دوبیتی میگفتند تا اینکه لفظ دوبیتی نیکو ندیدند. گفتند که این چهار مصراع است. رباعی میشاید گفتن و چندگاه اهالی فضایل به رباعی مشغول بودند .... کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. 1- رشد ناگهانی 2- غلبهی شعر و کلام آهنگین • حوزهی جغرافیایی این ادبیات کجا بود؟ پاسخ: خراسان اگر ایران را به صورت یک مربع تصور کنیم تصویر حملهی اعراب به ایران پیکانی است که یکی از گوشههای شکل را نشانه میرود درست نقطهی مقابل این پیکان قرنها دروازهی یورشها و چپاولهایی بود که اقوام ترک و ترکمان به این مربع میگشودند. تمدنهایی که در این حوزه شکل میگرفت (مادها، هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان) همواره چشمی به این زاویه داشتهاند و احیاناً امکانات نظامی خود را از سلاح و سربازخانه در این حدود مستقر میکردند. وقتی که اعراب از نقطهی مقابل حمله کردند و پایتخت ایران را که ظاهراً در امنترین نقطهها ساخته شده بود گشودند، طبیعی بود که دربار و وابستگان آن به سمت مقابل فرار کنند. همچنین طبیعی بود که پس از شکست قطعی ایرانیان، نیروهای مقاومت نظامی و غیرنظامی در همان حوزه متمرکز گردند. یکی از نتیجههای این مقاومتها پیدایش اولین دولتهای مستقل از خلفا بود که حامیان و سرمایهگذاران ادبیات فارسی بودند. • چه عواملی به پاگرفتن و نیرومند شدن این ادبیات یاری میدادند؟ پاسخ: دو عامل مهم الف) ترمیم احساسات مردم به دنبال شکسنهای دویست سالهبا دقت در سیاههی بالا تفاوتهایی را می توان مورد دقت قرار داد. به نظر میرسد بعضی از این عوامل نتیجه ی طبیعی حضور لشکر و دولتمردان یک قوم اشغالگر در سرزمینهای اشغالشده باشد. مثلاً اجرای آیینها یا شبیه کردن سنتهای مسلمانی به آیینهای ایرانی و یا سرودن شعرهایی به زبان عربی از این قبیل است. مخصوصاً وقتی که میدانیم شمار زیادی از ایرانیان به زور یا بااعتقاد به آیین جدید ایمان آورده بودند و نسل یا نسلهایی بر این گذشته بود. برخی از این عوامل مبتنی بر پذیرش تغییرات بنیادی در باورهای اجتماعی ایرانیان است و تقویت احساس ملی را با انتقاد از گذشتهی خود و پذیرش بعضی از نقاط قوت مسلمانان می طلبد. مثلاً نفوذ در میان دولتمردان عرب، ترجمهی متون پهلوی به عربی، سرودن شعر به زبان عربی و حمایت از علی از این جمله است. برخی از عوامل اما بهروشنی سخن از مخالفت دارند و جنبهی ملیگرایانهی آن آشکار است. مثلاً نهضتهای سیاسی یا حمایت از جریانات مذهبی مخالف یا تألیف متون پهلوی از این جمله میباشند. اما هر چه بود در طول بیش از 250 سال هیچ عاملی به آن اندازه مؤثر نبود و در عمل به آن اندازه پیروز نشد که عامل دهم یعنی زبان و ادبیات فارسی از عهدهی این مهم برآمد. هم مردم این رویداد را آخرین شانس خود در داشتن هویت ایرانی میدانستند و هم دولتهای صفاریان و مهمتر از آن سامانیان تقویت آن را تکیهگاه حکومت خود میدیدند. اینجا بود که همهچیز برای گشودن دروازهی ادب فارسی بر پاشنهی لهجهی دری یعنی لهجهی شرقی و زیر حمایت آن سامان فراهم شد. ادامه دارد .... پاورقیها: کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. منابع: کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#25 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,174 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
تاریخ ادبیات ایران (۲)
پرسشها:
1- آن انفجار بزرگ در ادب فارسی چگونه رخ داد؟ 2- سرنوشت زبان و خط پهلوی چه شد؟ 3- مشخصات ادبیات نوپای فارسی چه بود؟ پاسخها: 1- آن انفجار بزرگ در ادب فارسی چگونه رخ داد؟ آنچه ما به تشبیه «انفجار بزرگ» خواندهایم، حجم بالا و ناگهانی ادب فارسی است که در یک فاصلهی صدساله (حدود 320 تا 420 هجری) و پس از یک دورهی دویستسالهی بحران، تغییر و خاموشی پدید آمده است. نماد و نمایندهی این انفجار رودکی سمرقندی است که در پرسشهای دیگر بهتفصیل از او سخن خواهیم گفت. اینک برای ورود به بحث باید دو زمینهی مهم این انفجار را بشناسیم. الف: عوامل فکری اعراب در هنگام فتح قلمرو ساسانی بهواسطهی ایمان تازهیافتهی خود احساس برتری داشتند. اما با گذشت زمان همینکه عدهی زیادی از مردم غیرعرب دین ایشان را میپذیرفتند تکیه بر نژاد و قبیله جای باورها و اعتقادها را میگرفت و عامل احساس برتری میشد! چیزی که اقتدار ایشان به آن بستگی داشت موفقیت یا عدم موفقیت در پیشبرد این باور بود که «عرب بهواسطهی عرب بودنش مزیت دارد» و تازه در میان اعراب نیز برخی بر برخی مقدمند. معروف است که حجاجابنیوسف سقفی از مسلمان شدن موالیان منع میکرد تا میزان مالیات کاهش پیدا نکند! اما قبولاندن این برتری کار دشواری بود. ازجمله در ایران سه واکنش مهم در مقابل آن ایجاد شد. نخست استقلال در مذهب بود که موجبات شیعی شدن و مخصوصاً رشد اسماعیلیه را فراهم میآورد. بهطور طبیعی مخالفت با نژادگرایی که بر تعصب و غرور تکیه دارد به خودگرایی میانجامد. شیعه و اسماعیلیه در آن روزگار در تدارک این چنین نهضتی بودند و یک چنین نهضتی ادبیات مستقل خود را میطلبد که باید بهسرعت شکل بگیرد. گرایش رودکی، ابن سینا و ناصرخسرو به اسماعیلیه و کسایی و فردوسی به شیعه از این معنی حکایت میکند. دوم بدیهی است که واکنش در مقابل تعصب، از جمله تساهل خواهد بود. این باور که «همهی ادیان دارای حقایقی هستند و هر یک به نسخهی حکیمی میماند که برای مریض خودش حاوی عالیترین دستور است» در آن سالها در مقابل عربگرایی خلفا در ایران شکل میگرفت. اخوانالصفا و رسایل معروف آنها از همین رهگذر بهوجود آمدند. یک تشکیلات سری، که مطالعات و تحقیقات خود را فارغ از هرگونه تعصبی نسبت به صاحبان دانشها و اندیشهها به پیش میبردند. نگاه به جهان فارغ از ایدئولوژی ادبیاتی میطلبد که به تبع آن نگاهی آزاد و طبیعی به دنیای پیرامون خود داشته باشد. کلمات باید از پیشزمینههایی که بوی تعصب دارند خالی باشد. شیوع تساهل باعث میشود که خردمندان بهسمت موضوعاتی کشیده شوند که امکان تعصب در آن وجود ندارد. ناتورالیسم مفرّطی که در بامداد ادبیات فارسی میبینیم از همینجاست. پیدا شدن دهریون، ظهور زکریای رازی و شعر گفتن دقیقی زرتشتی و اوج گرفتن توصیف طبیعت بر این معنی دلالت دارد. و اما سومین واکنش را نهضت شعوبیه نمایندگی میکرد. اینکه خلفا برای قوم و قبیلهی خود، فضیلت ویژهای قائل بودند گروهی از ایرانیان را برآنمیداشت که نه تنها فضیلت را در اخلاص و تقوا و به زبان امروز «انسانیت» بدانند و نژاد و قبیله را در مقابل آن هیچ بیانگارند بلکه با یادآوری و بزرگ کردن مفاخر ملی و تاریخ باستانی خود را فاضلتر و اصیلتر نشان دهند. نوشتن تاریخهای جهان و ترجمهی ادبیات پهلوی به عربی تاحدی این کار را میکرد. اما سرانجام میبایست در حوزهی یکی از زبانهای محلی ایرانیان این مهم صورت میگرفت. همینطور که میدانیم این قرعه به نام «فارسی دری» افتاد و با شکوفایی آن هنرمندان سایر حوزهها هم از آن تبعیت کردند. ب: عامل سیاسی هرگونه انقلاب اجتماعی موقوف دو رشته از عوامل است. ذهنی (خواستن) و عینی (توانستن). ما در این نوشته عامل ذهنی را همانطور که گذشت عامل فکری نامیدیم. هماکنون عنوان «عامل سیاسی» را بهجای عامل عینی انتخاب کردهایم. این تغییر در عناوین بهعلت محدود کردن بحث و کشیدن آن از حوزهی عمومی مباحث اجتماعی به موضوع خاص ادبیات است. باری در توضیح این عامل باید گفت: تبلور ناگهانی ادبیات فارسی بدون سرمایهگذاری دولتهای مستقل سیاسی که یکی پس از دیگری شکل میگرفتند ممکن نبود. سرانجام در خراسان این شکوفایی محقق شد که البته پشتوانهی سیاسی و مالی لازم را داشت. وقتی رودکی بهقصد اقامتی موقت قرار بود همراه شاه حرکت کند چهل شتر وسایل او را حمل میکردند! هیچوقت در هیچ دورهای و در هیچ کجای دنیا شاعران آنقدر گرامی نبودند که در این دوره بودهاند. عبور ایشان از خیابانها با تشریفات خاصی صورت میگرفت. کسانی دورباش و کورباش میگفتند تا مبادا چشم نااهلی بر شاعر دربار بیافتد. امیر چغانی در اولین دیدار خود از سخنسرای مفلس سیستانی اجازه داد که او چهل اسب از داغگاه خارج کند. و این در مقام قیاس مثل آن است که امروز به کسی برای سرودن قطعهای شعر یا تصنیف قطعهای موسیقی بهعنوان اولین جایزه چهل دستگاه فورد موستنگ ۱ تقدیم کنند. این فضای عجیب نهتنها شرایط عینی انقلاب را محیا کرد بلکه آنطور شد که تا امروز دلانگیزترین خاطرههای شاعران ما را به خود اختصاص دهد. هیچ نویسنده و شاعری نیست که حکایتهای بازمانده از شاعران این عصر را بخواند و به ایشان حسادت نکند. شنیدم که از نقره زد دیگدان ز زر ساخت آلات خوان عنصری بلی شاعری بود صاحبسخن ز ممدوح صاحبقران عنصری (خاقانی) نمونهی خط پهلوی 2- سرنوشت زبان و خط پهلوی چه شد؟ با ورود اعراب به ایران زبان ایشان نیز جای خود را در بین ایرانیان باز کرد. از طرف دیگر زبانها و لهجههای محلی نواحی مختلف (از قبیل دری، رازی، طبری، ترکی، آذری و غیره) بهعلت از بین رفتن قدرت مرکزی قوت میگرفت. غیر از این دو زبان پهلوی بود که توسط موبدان زرتشتی پاسداری میشد. اگرچه از میان این سه رقیب سرانجام یکی از آن زبانهای محلی بر کرسی نشست. اما هم عربی و هم پهلوی هریک بهنوعی به حیات خود ادامه دادند. تا اینکه با حملهی مغول زبان پهلوی بهکلی از ایران رانده شد و بازندهی مطلق رقابت گردید. اما تا این اوان آثاری در این زبان آفریده میشد، ترجمههایی از آن صورت میگرفت و در بعضی نواحی به لهجههایی از آن تکلم میشد. مهمترین آثاری که در همین سالهای ناامنی زبان پهلوی و فرار موبدان به هندوستان نوشته شد به قرار زیر است: الف: دین کرت که هماکنون 7 جلد از 9 جلد آن باقی است. در عادات و عقاید و تاریخ آیین زرتشت. ب: بندهشن که فصل مهمی به نام «اندر گزند هزاره هزاره که به ایرانشهر رسید» دارد و برخی از داستانهای کهن ایرانی را در آن جمع کرده است. ج: ارداویرافنامه که حدود 9000 کلمه است و قصهی مسافرت شخصی به آن جهان و تماشای بهشت و جهنم و شرح خاطرات اوست. این کتاب بهلحاظ موضوع بر شاهکار دانته (کمدی الهی) تقدم دارد. البته کتب متعدد دیگری هم موجود است که در شرق ایران و بیشتر از آن در هندوستان تألیف شدهاند. 3- مشخصات ادبیات شکوفایی که از آن سخن گفتیم چه بود؟ خصوصیات زیادی را میتوان به این ادبیات نسبت داد. در این میان به نظر من عمدهی آنها به قرار چهارگانهی زیر است 1- ناتورالیسم 2- مثبتگرایی و شادی 3- سادگی (طبیعی بودن زبان) 4- گرایش به تاریخ و داستان ناتورالیسم مراد ما در اینجا ناتورالیسم فلسفی است. و آن باوریست که در آن هرگونه نظمی بالاتر از طبیعت یا نفی میشود یا نادیده انگاشته میشود. بهاینترتیب ناتورالیسم یکی از انواع ساده و ابتدایی ماترالیالیسم است که در آن دوره به آن مسلک دهریون میگفتند. ای هفت مدبر ۲ که بر این پرده سرایید تا چند چو رفتید دگرباره برآیید خوب است به دیدار شما عالم، ازیرا حوران نکو طلعت پیروزه قبایید سوی حکما قدر شما سخت بزرگ است زیرا که به حکمت سبب بودش مایید از ما به شما شادتر، از خلق که باشد چون بودش ما را سبب و مایه شمایید .... عیب است یکی آنکه نگردیم همی ما باقی چو شما، گرچه شما اصل بقایید آید به دل من که شما هیچ همانا زان مینفزایید که تا هیچ نسایید زیرا که نزادست شما را کس و هموار بر خاک همی زادهی زاینده بزایید آن را که نزادند مر او را و نزاید زی مرد خردمند شما راستگوایید (ناصرخسرو) در نگاه ناتورالیستی خواهناخواه جلوهها و زیباییهای طبیعت بزرگ میشود. موج شورانگیز توصیف گلها، مرغان، کوه، دریا و برآمدن و فرورفتن ستارگان در شعر این دوره چنان مینماید که شاعر به قصاید و مثنویهای خود بهمثابهی یک حلقهی فیلم مینگرد که از دوربین ذهن او خارج میشود و هر بیت عکسی است دلانگیز که از صحنهای در پی صحنهی دیگر برداشته است سر از البرز برزد قرص خورشید چو خونآلوده دزدی سر ز مکمن به کردار چراغ نیممرده که هر ساعت فزون گرددش روغن ز روی بادیه برخاست گردی که گیتی کرد همچون خزّ ادکن چنان کز روی دریا بامدادان بخار آب خیزد ماه بهمن برآمد زاغرنگ و ماغپیکر یکی میغ از ستیغ کوه قارن چنان چون صد هزاران خرمن تر که عمداً درزنی آتش به خرمن بجستی هرزمان زان میغ برقی که کردی گیتی تاریک روشن چنان آهنگری کز کورهی تنگ بهشب بیرون کشد تفسیده آهن الی آخر (منوچهری) شاید بتوان شعر خیام را شیرینترین میوهی این درخت دانست که روزی بهثمر خواهد نشست. مثبتگرایی و شادی ادبیات این دوره از جوانی، نیرو و ساختن سخن میگوید. فردوسی و رودکی که هر دو در پیری از ضعفهای متعددی رنج میبردهاند. نهتنها از فواید پیری سخنی نمیگویند بلکه در حسرت جوانی خویشاند. مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود نبود دندان، لا، بل چراغ تابان بود سپید سیم رده بود و درّ و مرجان بود ستارهی سحری بود و قطره باران بود ... همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود همیشه گوشم زی مردم سخندان بود ... تو رودکی را ای ماهرو کنون بینی بدان زمانه ندیدی که اینچنینان بود اگر قابوسنامه را یکی از نتایج ادبیات این دوره بدانیم (سال تألیف: 475 هجری) این مثبتگرایی و جواناندیشی را در آن بهخوبی میبینیم. گفتوگویی صمیمانه در چهل و چند باب که در آن پدری با فرزند خود اندر مزاج شطرنج و نرد و عشق ورزیدن و چوگانزدن و نجوم و هندسه و عفو و عقوبت و مهمانی دادن و شناختن حقوق دیگران و هر چیز کوچک و بزرگ دیگری سخن میگوید. در مقام مقایسه کتاب «نامههای پدری به دخترش» که در آن جواهرلعلنهرو با خانم گاندی 12 ساله سخن میگوید با تمام زیبایی و صمیمیتی که دارد از باب همسنگ و همآهنگ شدن دو نسل مختلف به گرد این اثر گرانسنگ نمیرسد. در قابوسنامه میخوانیم: اما با پیران ناپای برجای منشین که صحبت جوانان پایبرجایخویش بهتر است از پیر پاینابرجایخویش. تا جوانی جوان باش، چو پیر شوی پیری کن. سادگی (طبیعی بودن زبان) اگر به نوشتههای فارسی که نویسندگان و شاعران ترکزبان نوشتهاند توجه کنیم. سرشار از لطافت و عواطف عمیقی است که نمونهی درخشان آن را در جایجای خمسهی نظامی میبینیم. همچنین اگر به نوشتههای فارسی هندیان توجه کنیم به شکل چشمگیری پر رمز و راز است تو گویی از یک زبان درحد اعلای ظرفیت خود استفاده کردهاند. اما در هر دوی این موارد گوینده زبان را نه از مادر که از مدرسه آموخته است و با قریحه و نبوغی که داشته بر آن چیره شده است. اگر توصیف بالا را یک سر طیف بگیریم، شعر و نثر در سر دیگر خواهد بود. زبان نویسندگان و شاعران خراسان آن روز زبان گفتوگوهای روزمره و گفتارهای ساده و غیرادبی ایشان بوده است لذا بههمان اندازه ناپرداختگی و خشونت دارد. تمثیل آن چنان است که سنگی بزرگ را در قلهی کوهی تصور کنیم. این سنگ پر است از زوایای تیز و سطوح خشن. زلزلهای آن را به حرکت درآورده است. بعدها خواهیم دید که در بستر جویبارها این سنگ چگونه به قلوهسنگهای گرد و صیقلخوردهای بدل خواهد شد. اما اینک واژههای آن هنوز از زهر طنز و تمسخر انباشته نشدهاند کلمهی روز شنونده را به یاد شب نمیاندازد و واژهی شادی تداعیکنندهی غم نیست. اینک نمونهای از خشکی و ناپرداختگی در زبان رودکی جهانا چه بینی تو از بچگان که گه مادری گاه ماندر ۳ ا نه پادیز ۴ باید تو را نه ستون نه دیوار خشت و نه زآهن درا گرایش به تاریخ و داستان همچنین از دیگر مشخصات این دوره قوت گرفتن قالب مثنوی است که شعر ما را به داستانسرایی کشید و ترجمهی متون تاریخی که حکایتها و اسطورههای کهن را بازآفرینی میکرد. این معنی بر دو خصیصهي ادبای این عصر انطباق داشت: نخست اینکه با روحیهی شعوبیگری و احیای افتخارات باستانی سازگار بود و دیگر اینکه با طبیعی بودن ادبیات و نزدیک بودن به سلیقهی مردم که ناقلان اصلی حکایتهای ریز و درشتاند منطبق بود. ساختن توصیفها و تمثیلها با استفاده از تلمیح (یعنی یادآوری حکایتهای مختلف) در این دوره بسامد بالایی دارد. با تشکر ارادتمند مهران پاورقیها: ۱ موستنگ را فقط به این دلیل انتخاب کردم که هممعنی با اسب است. ۲ هفت مدبر = خورشید، عطارد، زهره، مریخ، کیوان، ارانوس و قمر ۳ ماندر = مادراندر = مادرخوانده ۴ شمع ساختمانی، چوبی که زیر سقف و دیوار میزدهاند
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#26 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,174 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
تاریخ ادبیات ایران (۳)
• اگر ادب فارسی - آنطور که گفته شد - شروعی انفجاری داشته است، ناچار باید با ظهور نوابغی در همان ابتدای کار مواجه باشیم. آیا چنین چهرههایی در بامداد ادبیات فارسی وجود دارند؟
اگر چهرههای شاخص قرن چهارم هجری را مسعود مروزی (ف ؟)، شهید بلخی (ف ۵۲۳)، رودکی (ف ۹۲۳)، ابوالمؤید بلخی (ف ؟)، دقیقی (ف ۹۶۳)، کسایی مروزی (ف ۴۹۳) و بلعمی (ف ۳۶۳) در نظر بگیریم، رودکی واجد چنین امتیازی است. پیش از بررسی شخصیت او بجاست بدانیم که چرا هیچیک از نثرنویسان ما در این مقام نیستند. مرحوم بهار در سبکشناسی میگوید: «بنابر آنچه تا امروز تحقیق کردهاند قدیمیترین نثر فارسی چهار کتاب است: ۱- مقدمهی شاهنامهی ابومنصوری (۶۴۳) ۲- ترجمهی تفسیر طبری (۶۵۳) ۳- ترجمهی تاریخ طبری (۶۵۳) ۴- حدودالعالم منالمشرق الیالمغرب (۲۷۳)» اگر کتاب پنجمی را هم به این لیست اضافه کنیم، یعنی الابنیه فی حقایق الادویه که بهقول ملکالشعرا «در صحت انتساب آن به عهد منصوربننوح تردید است»، و به تمام این آثار توجه نماییم، هیچکدام کار ادبی طراز اولی نیستند! مقدمهی شاهنامهی ابومنصوری که شاید قدیمیترین نثر فارسی موجود باشد، درواقع ورقپارهای است که از یک کار بسیار بزرگ و باارزش خبر میدهد. ابومنصور معمری نویسندهی آن وزیری است که از طرف سپهسالار خراسان «ابومنصور عبدالرزاق» مأمور به جمعآوری کتابشناسان و تاریخدانان از هر گوشهوکناری شده است مگر حکایت گذشتگان را از «کی نخستین» تا «یزدگرد شهریار» آخر ملوک عجم گردآوری کند. ابومنصور پس از فراهم آمدن این مجموعه مقدمهای بر آن نوشت که قسمتهایی از آن در مقدمهی بعضی از شاهنامههای فردوسی آورده شده و به دست ما رسیده است. متأسفانه آن کوششها امروز پشت پردههای غبارگرفتهی زمان پنهانند و دسترسی و قضاوت دربارهی آنها مشکل بلکه غیرممکن است. اما ترجمهی تفسیر طبری که درواقع ترجمه و تفسیر قرآن در هفت جلد است، اگرچه از فارسی بسیار ساده و لطیفی برخوردار است و اگرچه از یک سلسله نزاعهای عقیدتی و بحرانهای معرفتی حکایت میکند کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. تاریخ بلعمی (ترجمهی تاریخ طبری) اما از این حیث با تفسیر طبری فرق میکند. بلعمی در این ترجمه صرفا به یک مرجع نگاه نمیکرده است، دربارهی اخبار مربوط به ایران حساستر بوده و غیر از این بهدنبال خلاصه کردن کل مجلدات چهلگانه. بهمیزان زیادی موفق شده است یک کار مستقل انجام دهد. با اینحال چه در تاریخ بلعمی چه «حدودالعالم» و «الابنیه» هدف خلق یک اثر هنری با صورتهای خیال شاعرانه و نفوذ در پردههای تودرتوی معرفت بشری نبوده است. اگرچه هریک از این آثار برای زبان و ادبیات فارسی بهمثابهی یک گنجینهی بیبدیل هستند اما زبان و کلام آنها بهگونهای است که از یک تحقیق علمی توقع میرود. داستانپردازی، بهرهگیری از حکمتهای عالیه و حکمتهای عامیانه، استفاده از تشبیه و استعاره و سمبل و هرچه به کار خلق آثار ادبی درجهی اول میآید در این دوره به طرف کلام منظوم سوق داده شد و از آن میان رودکی برجستهتر از دیگران چه بهلحاظ تقدم و ابتکار و چه بهلحاظ حجم و کمیت و چه بهلحاظ کیفیت قد برافراشت. • اکنون که به رودکی برگشتهایم بهتر است بپرسیم که او با کدامیک از شاعران ما قابل مقایسه است؟ نسبت رودکی به کل ادب فارسی کمابیش شبیه است به نسبت نیما به شعر معاصر. اگر به شعر نیما نگاه کنیم، درحالیکه پشت سر او کسانی در اندازههای سعدی ایستادهاند کارهایش ممکن است ناساز، ساده و پیشپاافتاده جلوه کنند. مثلا این قطعهی معروف او را ببینید: آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب دارد میسپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دایم میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید .... انصافا کل این قطعه بهلحاظ پختگی و فشردگی یکدهم این بیت حافظ هم نیست شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها بااینحال کار ناپختهی نیما برای مخاطبان روزگارش امتیازی دارد که جواهر تراشخوردهی حافظ ندارد. فرق این است که حافظ خود را در امواج میبیند و نیما خود را در ساحل، حافظ منقلب و پریشان در میان امواج ایستاده و تنهاست. فریاد میزند «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود». حافظ با آنهمه خون دلی که خورده و آنهمه نکتههای باریکتر از مویی که در «بیتالغزلهای معرفتش» گنجانده به شما میگوید: کلاهتان پس معرکه است و میگوید روزگار نامرد است. «معاشران ز حریف شبانه» یادی نمیکنند شیوهی چشم روزگار فریب جنگ دارد و در گردش خود تا نخواهد کسی را بهمیان ره نمیدهد. حافظ نهتنها این حرفها را زده بلکه به غایت زیبایی هم گفته است. چندانکه بعد از او هرکس خواسته که بگوید زیر سایهی او مخفی مانده است. حالا نیما میخواهد زیر این سایه نباشد حرفهای تازهای دارد. در ساحل ایستاده و به مردم نگاه میکند میگوید یک عدهای خوابیدهاند و خواب ایشان آرامش را از چشم من میبرد. من شبپایم و کارم هنوز تمام نشده و هیچوقت تمام نمیشود. باید همه را بپایم. باغچهی خودم را در کنار کشت همسایه و آن میان امواج را که کسی درحال غرق شدن است و با دستهای خستهی خود بر موج میکوبد و سایهها را از دور میبیند ... این مواضع تازه، بدعت بلکه اختراع میخواهد و نیما در اندازهای بود که این اختراع را انجام دهد و داد. حالا این تسلط و اعتمادبهنفس را از طرفی و آن افکار تازه و ابتکارها را از طرف دیگر و سوم منطبق بودن بر خواست اهل زمانه را بگیرید ده برابر بلکه صدبرابر کنید تا به رودکی برسید. رودکی هم مثل نیما گاه اشعار سبک و بیمزهای دارد. وزنش روان نیست. چیزهایی میگوید که آدم از خواندن آن خندهاش میگیرد. مثلا ظاهرا در حوالی سرخس شانهبهسری دیده بوده، خیلی خوشخط و خال. آنگاه میگوید پوپک دیدم بهحوالی سرخس بانگک بر برده به ابر اندرا چادرکی دیدم رنگین برو رنگ بسی گونه بر آن چادرا وی همچنین مثل نیما طبیعتگراست و وصف جزئیات رنگارنگ طبیعت را فریضه میداند و مثل او به کاری که میکند ایمان دارد. همین ایمان باعث شده که در قالبهای مختلف و موضوعات مختلف وارد شود. قصیده در مدح و مرثیه بگوید. مثنوی بسراید، غزل بگوید. پند و حکمت بگوید و کلیله و دمنه را برایش بخوانند و او بهنظم درآورد. بعضی معتقدند که این بیت حافظ اشاره به رودکی است خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. و این غیر از آنکه منزلت رودکی را در چشم یکی از نوابغ شعر جهان میرساند یادآور آن قدرت سخنوری است که امیر را از جای خود میکند و سراسیمه رهسپار بخارا میکند کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. تقدیر که بر کشتنت آزرم نداشت وز قتل تو یک ذره دل نرم نداشت اندر عجبم ز جانستان کز چو تویی جان بستد و از جمال تو شرم نداشت بیروی تو خورشید جهانسوز مباد هم بیتو چراغ عالمافروز مباد با وصل تو کس چو من بدآموز مباد روزی که تو را نبینم آن روز مباد آمد بر من که؟ یار کی؟ وقت سحر ترسنده ز که؟ ز خصم خصمش که؟ پدر دادمش دو بوسه بر کجا؟ بر لب تر لب بد؟ نه چه بد؟ عقیق چون بد؟ چو شکر چون کشته ببینیام دو لب گشته فراز از جان تهی این قالب فرسوده به آز بر بالینم نشین و میگوی به ناز کای من تو بکشته و پشیمان شده باز • رودکی کیست و نمونهی بارز شعر او کدام است؟ کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. تذکرهنویسان رودکی را کور مادرزاد به ما معرفی میکنند. این گفتار تولید شک کرده است. مخصوصا اگر هنرمندی این شاعر را در وصف کامل تصاویر زندگی و شادی او را نسبت به زندگی و فراوانی شگفت و فوقالعادهی آثار وی را درنظر بگیریم بسیار کم احتمال میرود که کوری که نتواند چیز بنویسد فراهم کرده باشد. از نظر صنعتی گرانبهاترین قسمت آثار رودکی مدایح او نیست. بلکه مغازلات اوست که کاملا مطابق احساسات آدمی است، شاعر شادیپسند بسیار جالب توجه و شاعر غزلسرای نشاطانگیز، بسیار ظریف و پر از احساسات است. چون رودکی با عقاید آزاد و هواخواهی قرمطیان که شاه زمان وی نصر دوم نیز داشت همراه بود در تغزلات او که پر از شادی زندگی و شادخواری است بیمیلی کاملی نسبت به اندیشههای محدود رایج زمان میبینیم. گذشته از مدایح و مضمونهای شادیپسند و نشاطانگیز در آثار رودکی، اندیشهها و پندهایی آمیخته به بدبینی مانند گفتار شهید بلخی دیده میشود. شاید این اندیشهها در نزدیکی پیری و هنگامیکه توانگری او بدل به تنگدستی شده نمو کرده باشد. میتوان فرض کرد که این حوادث در زندگی رودکی بسته به سرگذشت نصر دوم بوده است. پس از آنکه امیر قرمطی را خلع کردند مقام افتخاری که رودکی در دربار به آن شاد بود به پایان رسید. با فرا رسیدن روزهای فقر و تلخ پیری دیگر چیزی برای رودکی نمانده بود جز آنکه بهیاد روزهای خوش گذشته و جوانی سپریشده بنالد و مویه کند.» اینک چند نمونهی کوتاه بهمقتضای سیاق این نوشته از دیوان او میآوریم قسمتی از یک قصیده در وصف بهار خورشید ز ابر تیره دهد روی گاهگاه چو نان حصارئی که گذر دارد از رقیب کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. یک چند روزگار جهان دردمند بود به شد که یافت بوی سمن باد را طبیب کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. باران مشکبوی ببارید نوبنو وز برف برکشید یکی حلهی قصیب کنجی که برف همی داشت گل گرفت هرجو یکی که خشک همی بود شد رطیب لاله میان کشت بخندد همی ز دور چون پنجهی عروس بحنا شده خضیب بلبل همی بخواند در شاخسار بید سار از درخت سرو مر او را شده هجیب کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. صلصل به سرو بن بر با نغمهی کهن بلبل بهشاخ گل بر با لحنک غریب اکنون خورید باده و اکنون زئید شاد کاکنون برد نصیب حبیب از بر حبیب دو قطعهی کوتاه زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری بسا کسا که بروز تو آرزومند است زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه کرا زبان نه بند است پای در بند است *** نگارینا شنیدستم بهگاه محنت و راحت سه پیراهن سلب بوده است کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. یکی از کید شد پرخون دوم شد چاک از تهمت سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر رخم ماند بدان اول دلم ماند بدان ثانی نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. ارادتمند مهران واترلو پاورقیها: کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#27 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,174 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
تاریخ ادبیات ۴
روزگار بر رودکی و همقطاران
کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. پاسخ: مقارن با ظهور رودکی در شرق خلافت اسلامی دولتهای ریز و درشتی شکل میگرفتند که خلفا خواهناخواه مجبور به رسمیت شناختن ایشان بودند. آل زیار، آل بویه و مهمتر از همه سامانیان نه تن بودند ز آل سامان مشهور هریک به حکومت خراسان مسرور اسماعیلی (۲۹۵) و احمدی (۳۰۱) و نصری (۳۳۱) دو نوح (۳۴۳، ۳۸۷) و دو عبدالملک (۳۵۰، ۳۸۹) و دو منصور (۳۶۶، ۳۸۹) این پادشاهان دانشمندان و ادیبان را از کرنش و زمینبوسی معاف کرده بودند. کتابخانهی نوحابنمنصور و داستان راهیافتن ابنسینا به آن و توصیفی که بوعلی از این کتابخانه میکند مشهور است. در دربار سامانیان بود که مقدمات کار شاهنامه فراهم شد و در همین دوره از نخستین زن فارسیگوی سراغ داریم و نامهایی چون دقیقی، کسایی و عبداللهبنمقفع را میشنویم. رودکی معاصر با ۳ نفر اول بود. فرد شمارهی یک این لیست، اسماعیل، پس از برادرش نصر (و این نصر با فرد شمارهی ۳ لیست فوق فرق دارد) به قدرت رسید و دولت سامانیان را بهعنوان پادشاهان بخش بزرگی از ایران عملاً تثبیت کرد. بهغیراز دربار مرکزی دولتها و شبهدولتهایی را میبینیم که عملاً تابع آل سامانند: آل عراق و مأمونیه در خوارزم، شاران غرجستان در غرجستان، آل محتاج یا امرای چغانی و خاندان سیمجوری که هر گروه یا مناطق مستقلی دراختیار داشتند و یا سپهسالاران متنفذ و صاحبدولتی بودند. هرچه بود همهی این دولتها کمابیش پاسدار شاعران و دانشمندان و نویسندگانی چون ابوعلی سینا، ابوریحان، ابوسهل مسیحی، و ابوالفرج سگزی (استادِ عنصری) بودند. گاه خود در علم دست داشتند مثل ابونصر عراق از آل عراق که ریاضیدان و منجم بود و اغلب برسیاق پادشاهان سامانی شعرشناس و کتابدوست بودند. میتوان گفت: در این حوزه درکنار هر شمشیری کتابی قرار داشت. بهقول رضاقلیخان: «امیر آغاجی علیابنالیاس از قدمای امرای آل سامان و از اکابر حکام کرمان میگوید: «ای آنکه نداری خبری از هنر من خواهی که بدانی که نیام نعمتپرورد اسب آر و کمان آر و کمند آر و کتاب آر شعر و قلم و بربط و شطرنج و می و نرد در سایهی این علمپروریها، آزادی و مسامحه در دین از سویی و توجه به ترجمه از سوی دیگر باعث شد که عصر شکوفای رودکی و بلعمی و پس از ایشان دقیقی و فردوسی بهوجود آید. اینک دیگر ادبیات فارسی با جرقه و انفجار قابل توصیف نیست. اگر بهدیدهی تمثیلاندیشانهای بنگریم لکوموتیوی را میبینیم که پرفشار در مسیر سامان دادن به اولین حماسهی ادبی تاریخ خود درحرکت است. این است تصویر ادب فارسی در نخستین گامهای خود. باید توجه داشت که این لکوموتیو از ایستگاه بلعمی میگذرد. بلعمی کیست؟ نسبت خاندان بلعمی به آل سامان همچون نسبت خاندان برمکی است به آل عباس. در دورهی سامانیان دو بلعمی بزرگ داریم: پدر یعنی ابوالفضل ممدوح رودکی و پسر (ابوعلی) همان کسی که تاریخ بلعمی به او منسوب میباشد. به فرمان ابوالفضل کلیله و دمنه از عربی به فارسی ترجمه شد و باز به فرمان او رودکی طبع خویش را در نظم آن آزمود. فردوسی میگوید بتازی همی بود تا گاه نصر بدانگه که شد در جهان شاه نصر (منظور ترجمهی عبداللهابنمقفع است از کلیله و دمنه) گرانمایه بوالفضل دستور اوی که اندر سخن بود گنجور اوی (منظور بلعمی پدر میباشد که وزیر نصر اول تلقی شده است) بفرمود تا پارسی دری بگفتند و کوتاه شد داوری (یعنی برای همگان قابل فهم شد، راه قضاوت برای همگان باز شد) گزارنده را پیش بنشاندند همه نامه بر رودکی خواندند (معلوم میشود که رودکی کور بوده و خود نمیتوانسته بخواند) بپیوست گویا پراکنده را بسفت این چنین درّ آکنده را در چهار، پنج بیت پراکندهای که از این کار بزرگ باقی مانده است رودکی اشارهای به مردمان بخرد (خردمند) دارد که هیچ بعید نیست مرادش همین ابوالفضل بلعمی باشد تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راز دانش بینیاز مردمانِ بخرد اندر هر زمان راز دانش را بهرگونه زبان گرد کردند کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. تا بسنگاندر همی بنگاشتند اما در زمان بلعمیِ دوم کار سترگ دیگری از همین دست بهوقوع پیوست که خوشبختانه در دست است. تاریخ بلعمی که ترجمهی آزادی است از تاریخ بزرگ طبری و در مقدمهی آن آمده است: بدان که این تاریخنامهی بزرگ است که گرد آورد ابوجعفر محمدبنجریربنیزیدالطبری رحمتهاللهعلیه، که مَلِک خراسان ابوصالح منصوربننوح فرمان داد دستور خویش را، ابوعلی محمدبنعبداللهالبلعمی که این نامهی تاریخ تازی پسر جریر کرده است. پارسی گردان هرچه نیکوتر. چنانکه اندروی نقصانی نیوفتد. امروز بر ما پوشیده است که آیا رشحهی قلم شخص بلعمی در این ترجمهی شیوا هیچکجا وجود دارد یا خیر. آنچه قطعی مینماید ناهمگونیهایی است که نشان میدهد کار به تفاریق و توسط گمنامان متعددی صورت گرفته است. اما همهجا سایهی بلعمی بر سر این کتاب نشسته است و نام خود را بهحق از او دارد. در همین اوان کار سترگ دیگری هم در شرف تکوین بود. ترجمهی تفسیر طبری که باز باید کمال سپاسگزاری را از صبر و حوصلهی روزگار داشت که آن را برای ما حفظ نموده است. این ترجمه اگرچه توسط جمعی از خبرگان و قرآنشناسان و به دستور منصوربننوح صورت گرفت، اما نمیتوان باور کرد که چنین کار مهم و بحثانگیزی از کنف حمایت ابوعلی بلعمی بهکلی بینیاز بوده باشد. باری حمایت شاهان و وزیران سامانی مخصوصاً ابوالفضل و ابوعلی بلعمی از زبان فارسی و توجه به تولید ادبیات در حوزهی این زبان باعث شد که این حرکت پرموجتر و تواناتر شود، طوری که در آغاز قرن پنجم مانند اهرم مؤثری در عرصهی تبلیغات سیاسی و نظامی ظاهر شد و دیگر راه نابودی نپیمود. نخستین جملههای ترجمهی تفسیر طبری چنین است: و این کتاب تفسیر بزرگست از روایت محمدبنجریر طبری رحمهاللهعلیه. ترجمه کرده بزبان پارسی و دری راه راست، و این کتاب را بیاوردند از بغداد چهل مُصحف بود. این کتاب نبشته بزبان تازی و با سنادهای دراز بود، و بیاوردند سوی امیر سید مظفر ابوصالح منصوربننوحبننصربناح مدبناسمعیل رحمةاللهعلیهماجمعین. پس دشخوار آمد بر وی خواندن این کتاب و عمارت کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. برای اراٰئهی نمونه از این متن دلکش جایجای هر هفت مجلد خواندنی است و مخصوصاً نثر آن ساده و دلپذیر است و شوق تعقیب داستانها را در دلها دامن میزند. در اینجا نمونهای از مجلد چهارم در تفسیر سورهی مریم ذکر میکنیم و باقی را به مطالعهی مستقیم علاقهمندان وامیگذاریم: و به میان عبّاد اندر، مردی بود و نام آن مرد عمران بود. او را زنی بود. و بیرون بیتالمقدس همی باشیدند. و زن عمران بار برگرفت. پس عمران و زنش پذیرفتند که ما، مر این فرزند را محرّر کنیم به مزکت بیتالمقدس اندر. اما نمونه را از تاریخ بلعمی به پارهای از حدیث سنباد مغ بسنده میکنیم و به دهی از دیههای نشابور مغی بود سنباد نام بود. ابومسلم او را نیکو داشتی. و او را خواستهی بسیار بود. پس چون خبر کشتن بومسلم بدو رسید غمگین شد و گفت: حق بومسلم بر من واجب است که من این خواسته را همه به طلب خون بومسلم خرج کنم. و چون خواسته نماند، جان بدهم. (مجلد دوم صفحهی ۱۰۹۳) ارادتمند مهران - واترلو پاورقیها: کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. «در حلقهی رودکی، که مرگ او را در ۹۵۴ میلادی نوشتهاند در دربار سامانیان، شاعرانی وجود داشتند که یکی از جهاندیدهترین آنان ابوالعباس فضلبنعباس فاضلی ربنجنی بخاری بود ... » اته در ادامه اسامی زیر را نیز بامختصر توضیحی ذکر میکند: معروفی بلخی - نوایی مروزی (ولوالجی) - محمد هروی - ابو زراعه معمری و خسروانی که این اخیر را فردوسی یاد کرده است: بهیاد جوانی کنون مویه دارم بر این بیت بوطاهر خسروانی جوانی من از کودکی یاد دارم دریغا جوانی، دریغا جوانی کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
![]() |
| برچسب ها |
| پارسی, ادبیات, تاریخ |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| ادبیات عامیانه | دل تنگم | مقالات داخلی | 12 | 21-02-13 11:30 |
| زن در ادبیّات پارسی | دل تنگم | مقالات داخلی | 23 | 06-11-10 00:09 |
| ادبیات عرفانی | دل تنگم | مقالات داخلی | 66 | 30-10-10 21:03 |
| قوانین تالار ادبیات طنز | دل تنگم | ادبيات طنز | 0 | 06-02-10 23:16 |
| نگاهی به تاریخ جرم و مجازات در طول تاریخ | Amin | تاریخ ایران قبل از اسلام | 0 | 14-01-10 14:38 |