
عضویت سریع !
|
![]() |
اشعار نزّار قبّانی |
ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#11 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,166 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
![]() عشقت به من آموخت که ساعت ها در اطراف سرگردان شوم علمنی حبك كیف أهیم على وجهی..ساعات your love has taught me to wander around, for hours در جستجوی گیسوان کولی که تمام زنان کولی بدان رشک برند بحثا عن شعر غجری تحسده كل الغجریات searching for a gypsies hair that all gypsies women will envy به جستجوی شمایلی در جستجوی صدایی که همه ی شمایل ها و همه صداهاست بحثا عن وجه ٍ..عن صوتٍ.. هو كل الأوجه و الأصواتْ searching for a face, for a voice which is all the faces and all the voices... بانوی من! عشقت به سرزمین های اندوهم کوچاند أدخلنی حبكِ.. سیدتی مدن الأحزانْ.. Your love entered me...my lady into the cities of sadness که قبل از تو هرگز بدان ها پا نگذاشته ام و أنا من قبلكِ لم أدخلْ مدنَ الأحزان.. and I before you, never entered the cities of sadness و نمی دانستم که اشک انسانی است لم أعرف أبداً.. أن الدمع هو الإنسان I did not know... that tears are the person و انسانِ بی غم تنها سایه ای است از انسان... أن الإنسان بلا حزنٍ ذكرى إنسانْ.. that a person without sadness is only a shadow of a person... عشقت به من آموخت که چون کودکی رفتار کنم علمنی حبكِ.. أن أتصرف كالصبیانْ Your love taught me to behave like a boy و بکشم چهره ات را با گچ بر دیوار أن أرسم وجهك بالطبشور على الحیطانْ.. to draw your face with chalk upon the wall و بر بادبان قایق صیادان و ناقوس های کلیسا و صلیب ها. و على أشرعة الصیادینَ على الأجراس, على الصلبانْ upon the sails of fishermen's boats on the Church bells, on the crucifixes, عشقت به من آموخت که چگونه عشق جغرافیای روزگار را در هم می پیچد علمنی حبكِ..كیف الحبُّ یغیر خارطة الأزمانْ.. your love taught me, how love, changes the map of time... به من آموخت وقتی که عاشقم زمین از چرخش باز می ماند علمنی أنی حین أحبُّ.. تكف الأرض عن الدورانْ Your love taught me, that when I love the earth stops revolving, چیز هایی به من آموخت که روی آن ها حسابی هرگز باز نکرده بودم علمنی حبك أشیاءً.. ما كانت أبداً فی الحسبانْ Your love taught me things that were never accounted for افسانه های کودکانه خواندم و به قصر شاه پریان پا گذاشتم فقرأت أقاصیصَ الأطفالِ.. دخلت قصور ملوك الجانْ So I read children's fairytales I entered the castles of Jennies و به رویا دیدم که رسیده ام به وصال دختر شاه پریان و حلمت بأن تزوجنی بنتُ السلطان.. and I dreamt that she would marry me the Sultan's daughter دختری با چشم هایی روشن تر از آب دریاچه های مرجانی بلك العیناها .. أصفى من ماء الخلجانْ those eyes.. clearer than the water of a lagoon لبانش خواستنی تر از گل انار تلك الشفتاها.. أشهى من زهر الرمانْ hose lips... more desirable than the flower of pomegranates خواب دیدم چون سوارکاری تیزرو دارم می ربایمش و حلمت بأنی أخطفها مثل الفرسانْ.. and I dreamt that I would kidnap her like a knight خواب دیدم سینه ریزی از مرجان ومروارید هدیه اش کرده ام و حلمت بأنی أهدیها أطواق اللؤلؤ و المرجانْ.. and I dreamt that I would give her necklaces of pearl and coral بانوی من! عشقت به من آموخت هذیان چیست علمنی حبك یا سیدتی, ما الهذیانْ Your love taught me, my lady, what is insanity به من آموخت که عمر می گذرد ... و دختر شاه پریان پیدایش نمی شود ... علمنی كیف یمر العمر.. و لا تأتی بنت السلطانْ.. it taught me...how life may pass without the Sultan's daughter arriving عشقت به من آموخت که چگونه دوستت بدارم در همه ی اشیا علمنی حبكِ.. كیف أحبك فی كل الأشیاءْ Your love taught me How to love you in all things در درخت زرد و بی برگ زمستانی فی الشجر العاری, فی الأوراق الیابسة الصفراءْ in a bare winter tree, in dry yellow leaves در باران در طوفان فی الجو الماطر.. فی الأنواءْ.. in the rain, in a tempest, در قهوه خانه ای کوچک که عصر ها در آن قهوه ی تاریک می نوشیم فی أصغر مقهى.. نشرب فیهِ.. مساءً..قهوتنا السوداءْ.. in the smallest cafe, we drank in, in the evenings...our black coffee عشقت به من آموخت که چگونه به مسافرخانه ها و کلیسا ها و قهوه خانه های بی نام پناه برم علمنی حبك یس أن آوی.. لفنادقَ لیس لها أسماءْ و كنائس لیس لها أسماءْ و مقاهٍ لیس لها أسماءْ Your love taught me...to seek refuge to seek refuge in hotels without names in churches without names... in cafes without names... عشقت به من آموخت که چگونه شب بر غم غریبان می افزاید علمنی حبكِ..كیف اللیلُ یضخم أحزان الغرباءْ.. Your love taught me...how the night swells the sadness of strangers به من آموخت که بیروت را زنی فریبنده ببینم علمنی..كیف أرى بیروتْ إمرأة..طاغیة الإغراءْ.. It taught me...how to see Beirut as a woman...a tyrant of temptation زنی که هر شامگاه زیبا ترین جامه اش را می پوشد إمراةً..تلبس كل كل مساءْ أجمل ما تملك من أزیاءْ as a woman, wearing every evening the most beautiful clothing she possesses و غرق در عطر به دیدار دریانوردان و پادشاهان می رود و ترش العطرعلى نهدیها للبحارةِ..و الأمراء.. and sprinkling upon her breasts perfume for the fisherman, and the princes عشقت به من آموخت که چگونه بی اشک بگریم علمنی حبك أن أبكی من غیر بكاءْ Your love taught me how to cry without crying عشقت به من آموخت که چگونه غم چون پسری با پاهای بریده بر راه « روشه» و « حمرا» می خوابد.. علمنی كیف ینام الحزن كغلام مقطوع القدمینْ.. فی طرق (الروشة) و (الحمراء).. It taught me how sadness sleeps Like a boy with his feet cut off ..in the streets of the Rouche and the Hamra عشقت به من آموخت که اندوهگین باشم علمنی حبك أن أحزنْ.. Your love taught me to grieve و من قرن ها محتاج زنی بوده ام که اندوهگینم کند و أمنا محتاج منذ عصور لامرأة تجعلنی أحزنْ.. and I have been needing, for centuries a woman to make me grieve به زنی که چون گنجشکی بر بازوانش بگریم لامرأة أبكی فوق ذراعیها مثل العصفور for a woman, to cry upon her arms like a sparrow به زنی که تکه های وجودم را چون تکه های بلور شکسته گرد آرَد... لامرأة تجمع أجزائی.. كشظایا البلور المكسور.. for a woman to gather my pieces
like shards of broken crystal |
|
|
|
| 3 کاربر زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#12 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,166 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
زن فالگیر
قارئه الفنجان
زن فالگیر جلست نشست جلست و الخوف بعینیها نشست و ترس در دیدگانش بود تتامّل فنجانی المغلوب به فنجان واژگونم به دقت نگریست قالت یا ولدی لاتحزن گفت: پسرم اندوهگین مباش فالحبّ علیكَ هوالمكتوب یا ولدی پسرم عشق سرنوشت توست الحبّ علیك هو المكتوب یا ولدی پسرم عشق سرنوشت توست یا ولدی قد مات شهیدا ً پسرم به یقین شهید است من مات فداءاً للمحبوب آن که در راه محبوب جان بسپارد یا ولدی،یا ولدی پسرم، پسرم بصّرت، بصّرت و نجّمت كثیراً بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام لكنّی لم اقرا ابداً، فنجانا یشبه فنجانك اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام بصّرت بصّرت و نجّمت كثیرا بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام لكنی لم اعرف ابداً احزانا تشبه احزانك اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام مقدورك ان تمضی ابداً فی بحر الحبّ بغیر قلوع سرنوشتت، بی بادبان در دریای عشق راندن است و تكون حیاتك طول العمر، طول العمر كتاب دموع و سراسر کتاب زندگی ات کتابی ست از اشک مقدورك ان تبقی مسجوناً بین الماء و بین النّار و تو گرفتاردر میان آب و آتش فبرغم جمیع حرائقه با وجود تمامی سوزش ها و برغم جمیع سوابقه و با وجود تمامی پی آمدها و برغم الحزن السّاكن فینا لیل نهار و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز و برغم الریح و برغم الجوّ الماطر و الاعصار و با وجود باد، گردباد و هوای بارانی الحبّ سیبقی یا ولدی پسرم، عشق بر جای می ماند الحب سیبقی یا ولدی پسرم، عشق بر جای می ماند بحیاتك یا ولدی امراة عیناها سبحان المعبود در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند فمها مرسوم كالعنقود لبانش چون خوشه ی انگور ضحكتها انغام و ورود و خنده اش نغمه ی مهربانی والشّعر الغجریّ المجنون یسافر فی كلّ الدنیا موی پریشان او چون مجنون به اکناف دنیا سفر می کند قد تغدوا امراة یا ولدی، یهواها القلب هی الدّنیا پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست لكن سمائك ممطرة و طریقك مسدود مسدود اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته فحبیبة قلبك یا ولدی نائمة فی قصر مرصود و محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگاهبانی دارد در خواب است من یدخل حجرتها من یطلب یدها هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود من یدنو من سور حدیقتها هر آن که از پرچین باغش بگذرد من حاول فك ضفائرها و گره ی گیسوانش را بگشاید یا ولدی مفقود مفقود مفقود پسرم، ناپدید می شود ناپدید ناپدید یا ولدی پسرم ستفتّش عنها یا ولدی، یا ولدی فی كلّ مكان پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت و ستسال عنها موج البحر و تسأل فیروز الشّطان از موج دریا و کرانه ها سراغش را می گیری و تجوب بحاراً بحاراً و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را وتفیض دموعك انهاراً و اشک های تو رود ها را لبریز خواهد کرد و سیكبر حزنك حتّی یصبح اشجاراً اشجاراً و غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر می کشند وسترجع یوماً یا ولدی مهزوماً مكسورا الوجدان پسرم اما روزی بازخواهی گشت، نومید و تن خسته و ستعرف بعد رحیل العمر و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست بانّك كنت تطارد خیط دخان که در تمام زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای فحبیبة قلبك یا ولدی لیس لها ارض او وطن او عنوان پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نه نشانی ما اصعب ان تهوی امرأة یا ولدی لیس لها عنوان چه سخت است پسرم، زنی را بخواهی که نام و نشانی ندارد یا ولدی،یا ولدی پسرم پسرم |
|
|
|
|
|
#13 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,166 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
به تو وعده داده بودم ...
وعدتکی ...
به تو وعده داده بودم ... ان لا احبکی مثل المجانين ، فی که دگر باره چون ديوانگان المره الثانيه با تو نرد عشق نبازم و ان لا اهاجم مثل العصافير و بسان گنجشکان اشجار تفاحکی العاليه به سوی درختان بلند سيبت دست نياويزم و ان امشط شعرکی حين تنامين و موهايت را در خواب به شانه ای ننوازم يا قطتی الغاليه! ای گربه ملوسم ! وعدتکی ان لا اضيع بقيه عقلی به تو وعده دادم واپس مانده های خردم را نابوده نگردانم اذا ما سقطتی علی جسدی نجمه حافيه آنگاه که چون ستاره ای برهنه پاي، افکنده گردی بر تنم وعدتکی بکبح جماح جنونی به تو وعده داده بودم ديوانگی هايم را سرکوب کنم و يسعدنی اننی لا ازال و بسی خوشوقتم که من همچنان شديد التطرف حين احب تماما افراط گرم آنگاه که عشق می ورزم کما کنت فی المره الماضيه آنگونه که در گذشته نيز بودم . وعدتکی به تو وعده داده بودم ان لا اطارحک الحب ، طيله عام به درازای يک سال حرف عاشقانه ای با تو نزنم و ان لا اخبی وجهی بغابات شعرکی و صورتم را در باغستانهای موهايت پنهان نسازم طيله عام و ان لا اصيد المحار بشطآن عينيکی و در ساحل نرگس گون چشمانت صدفی صيد نکنم طيله عام کيف اقول کلاما سخيفا کهذا الکلام چه طور اما اينگونه سخنانی سست مايه بر زبان می رانم؟ و عيناکی داری و دار السلام حال آنکه چشمان تو سرا و سلامت سرای منست و کيف سمحت لنفسی چه سان بر خود روا داشتم بجرح شعور الرخام؟ که احساسات وجودی مرمری را جريحه دار کنم؟ و بينی و بينکی... حال آنکه ميان من و تو ..... خبز و ملح نان و نمکی بود و سبک نبيذ و شذ و حمام و نوش و نوازشی و آوای کبوترانی. و انتی البدايه فی کل شی و حال آنکه تو سرآغاز هر چيزی و و مسک الختام پايان هر چيز . وعدتکی ان لا اعود و عدت به تو وعده داده بودم که برنگردم و برگشتم و ان لا اموت اشتياقا و مت و مشتاقانه جان نبازم و جان باختم وعدت باشياء اکبر منی و وعده هايی دادم که از من فراتر بودند فماذا بنفسی فعلت؟ پس با خود چه کردم ؟ لقد کنت اکذب من شده الصدق همانا که از شدت راستی ، دروغ می گفتم و الحمد لله انی کذبت... و خدای را سپاس که من دروغ گفتم... |
|
|
|
|
|
#14 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,166 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
«حبک طیر اخضر ... عشق تو پرندهای سبز است»
«حبک طیر اخضر»
حبك طيرٌ أخضر... طيرٌ غريبٌ أخضر... يكبر يا حبيبتي كما الطيور تكبر ينقر من أصابعي و من جفوني ينقر كيف أتى؟ متى أتى الطير الجميل الأخضر؟ لم أفتكر بالأمر يا حبيبتي إن الذي يحب لا يفكر... حبك طفلٌ أشقر يكسر في طريقه ما يكسر... يزورني... حين السماء تمطر يلعب في مشاعري و أصبر... حبك طفلٌ متعبٌ ينام كل الناس يا حبيبتي و يسهر طفلٌ... على دموعه لا أقدر... * حبك ينمو وحده كما الحقول تزهر كما على أبوابنا... ينمو الشقيق الأحمر كما على السفوح (دامنهی کوه) ينمو اللوز و الصنوبر كما بقلب الخوخ يجري السكر... حبك... كالهواء يا حبيبتي... يحيط بي من حيث لا أدري به، أو أشعر جزيرةٌ حبك... لا يطالها التخيل حلمٌ من الأحلام... لا يُحكى... و لا يُفسّر... * حبك ما يكون يا حبيبتي؟ أَزَهرةٌ ؟ أم خنجر؟ أم شمعةٌ تضيء... أم عاصفةٌ تدمر؟ أم أنه مشيئة الله التي لا تقهر * كل الذي أعرف عن مشاعري أنك يا حبيبتي، حبيبتي... و أن من يًحب... لا يفكر... «عشق تو پرندهای سبز است» عشق تو پرندهای سبز است پرندهای سبز و غریب... بزرگ میشود همچون دیگر پرندگان انگشتان و پلکهایم را نوک میزند... چگونه آمد؟ پرندهی سبز کدامین وقت آمد؟ هرگز این سؤال را نمیاندیشم محبوب من! که عاشق هرگز اندیشه نمیکند. عشق تو کودکیست با موی طلایی که هر آنچه شکستنی را میشکند، باران که گرفت به دیدار من میآید، بر رشتههای اعصابام راه میرود و بازی میکند و من تنها صبر در پیش میگیرم. عشق تو کودکی بازیگوش است همه در خواب فرو میروند و او بیدار میماند... کودکی که بر اشکهایش ناتوانم... * عشق تو یکه و تنها قد میکشد آنسان که باغها گل میدهند آنسان که شقایقهای سرخ بر درگاه خانهها میرویند آنگونه که بادام و صنوبر بر دامنهی کوه سبز میشوند آنگونه که حلاوت در هلو جریان مییابد عشقات، محبوب من! همچون هوا مرا در بر میگیرد بی آنکه دریابم. جزیرهایست عشق تو که خیال را به آن دسترس نیست خوابیست ناگفتنی... تعبیرناکردنی... بهراستی عشق تو چیست؟ گل است یا خنجر؟ یا شمع روشنگر؟ یا توفان ویرانگر؟ یا ارادهی شکستناپذیر خداوند؟ * تمام آنچه دانستهام همین است: تو عشق منی و آنکه عاشق است به هیچ چیز نمیاندیشد... مترجم: سودابه مهیّجی |
|
|
|
| 2 کاربر زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#15 |
![]() سمت: مدیر ادبیات ملل
تاریخ عضویت: May 2010
نوشته ها: 264
تشکر: 237
تشکر شده 733 بار در 257 پست
رکوردها :
|
در بندر آبی چشمانت...در بندر آبی چشمانت باران رنگهای آهنگین میوزد خورشید و بادبانهای خیرهکننده سفر خود را در بینهایت تصویر میکنند در بندر آبی چشمانت پنجرهایست گشوده به دریا پرندگانی در دور دست به جستوی سرزمینهای به دنیا نیامده در بندر آبی چشمانت برف در تابستان میآید کشتیهایی با بار فیروزه که دریا را در خود غرقه میسازند بیآنکه خود غرق شوند در بندر آبی چشمانت بر صخرههای پراکنده میدوم چون کودکی عطر دریا را به درون میکشم و خسته باز میگردم چون پرندهای در بندر آبی چشمانت سنگها سرشار از آوای شبانهاند در کتاب بستهی چمشانت چه کسی هزار شعر پنهان کرده؟ ای کاش، ای کاش دریانوردی بودم ای کاش قایقی داشتم تا هر شامگاه در بندر آبی چشمانت بادبان برافرازم... ![]() (تقدیم به ماریای عزیزم )ویرایش توسط جام شوکران : 24-09-10 در ساعت 01:07 |
![]() |
|
|
|
#16 |
![]() سمت: مدیر ادبیات ملل
تاریخ عضویت: May 2010
نوشته ها: 264
تشکر: 237
تشکر شده 733 بار در 257 پست
رکوردها :
|
عشقی استثنائی به زنی استثنائی! (نزار قبانی)عشقی استثنائی به زنی استثنائی! چیزی که در دوست داشتنت بیش تر عذابم می دهد این است که توانایی بیش تر دوست داشتنت را ندارم! و آنچه در حواس پنجگانه ام به ستوهم می آورد این است که آنها پنج تا هستند، نه بیش تر! زنی استثنائی چون تو را احساساتی استثنائی باید و اشتیاقی استثنائی و اشکهایی استثنائی ... زنی چون تو استثنائی راکتاب هایی باید که ویژه او نوشته شده باشند و اندوهی ویژه و مرگی که تنها مخصوص [و به خاطر] او باشد تو زنی هستی متکثر در حالی که زبان یکی است چه می توانم کرد تا با زبانم آشتی کنم... متاسفانه نمی توانم ثانیه ها را درآمیزم و آنها در هیات انگشتریی به انگشتانت تقدیم کنم سال در سیطره ماه ها و ماه ها در سیطره هفته ها و هفته ها در سیطره روزهایشان هستند و روزهای من محکوم به گذر شب و روز در چشمان بنفشه ای تو! آنچه در واژه های زبان آزارم می دهد آن است که تو را بسنده نیستند... تو زنی دشواری زنی نانوشتنی واژه های من بر فراز ارتفاعات تو چونان اسب له له می زنند. با تو مشکلی نیست همه مشکل من با الفباست، با بیست و هشت حرف که توان پوشش گامی از آن همه مسافت زنانگی تو را ندارند!.... شاید تو به همین خرسند باشی که تو را چونان شاهدختهای قصه های کودکان یا چون فرشتگان سقف معابد ترسیم کرده ام اما این مرا قانع نمی کند زیرا می توانستم بهتر از اینت به تصویر بکشم شاید تو مثل دیگر زنان به هر شعر عاشقانه ای که برایت گفته باشند خرسند باشی اما خرسندی تو مرا قانع نمی کند صدها واژه به دیدارم می شتابند اما آنها را نمی پذیرم صدها شعر ساعتها در اتاق انتظارم می نشینند اما عذر آنها را می خواهم چون فقط در جستجوی شعری برای زنی از زنان نیستم من به دنبال "شعر تو"می گردم... کوشیدم چشمانت را شعری کنماما به چیزی دست نیافتم همه نوشته های پیش از تو هیچ اند و همه نوشته های پس از تو هیچ! من به دنبال سخنی هستم که بی هیچ سخنی تو را بیان کند یا شعری که فاصله میان شیهه دستم و آواز کبوتر را بپیماید! مترجم: دکتر محمد رضا ترکی ![]() تقدیم به ماریای عزیز
ویرایش توسط جام شوکران : 24-09-10 در ساعت 00:42 |
![]() |
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#17 |
![]() سمت: مدیر ادبیات ملل
تاریخ عضویت: May 2010
نوشته ها: 264
تشکر: 237
تشکر شده 733 بار در 257 پست
رکوردها :
|
پیش از چشمان تو، تاریخی نبود
در ژنو
از ساعتهایشان به شگفت نمیامدم - هرچند از الماس گران بودند - و از شعاری که میگفت: ما زمان را میسازیم. دلبرم! ساعت سازان چه میدانند این تنها چشمان تو اَند که وقت را میسازند و طرحِ زمان را میریزند. وقتی بر سر قرارمان می آمدم در لندن یا پاریس یا ونیز یا بر کرانه ی کارائیب آن وقت زمان شکل نداشت روزها بی نام بودند و تاریخ اصلاً نبود. تاریخ تنها کاغذی سپید بود که رویش می نگاشتی هر وقت و هرچه می خواستی! وقتی تو را می پوشیدم با بالاپوشی از باران زمان به اندازه ی تو میشد گاهی به شکل گامهای کوچکت چندی به شکل انگشتانت انگشتری هایت یا گوشواره ی اسپانیایی ات گاهی هم به هیأت بُهت و اندازه ی جنون من. پیش از آنکه دلبرم شوی تقویم ها بودند برای شمارش تاریخ: تقویم هندوها تقویم چینی ها تقویم ایرانی تقویم مصریان. پس از آنکه دلبرم شدی مردم می گفتند: سال هزار پیش از چشمانش و قرن دهم بعد از چشمانش. مهم نیست بدانم ساعت چند است؛ در نیویورک یا توکیو یا تایلند یا تاشکند یا جزایر قناری که وقتی با تو باشم زمان از میان می خیزد و خاک من با دمای استوای تو در هم می آمیزد. نمی خواهم بدانم زاد روزت را زادگاه ات را کودکی هایت و نورسیدگی ت را که تو زنی از سلسله ی گل هایی و من اجازه ندارم در تاریخ یک گل دخالت کنم. زمستان لندن مرا آموخت زرد را دوست بدارم و همگنانش را و به شوق آیم از شکست رنگ زیبایت آرامش شیرینت پیراهن سیاه مراکشی ات و چشمانت که از سؤال شاعرانه سرشارند. در زمستان لندن صدای تو کلام من و قاصد عشق خاکستری است. چرا یکشنبه وقتی دستانِ من و تو پلی می سازند ناگاه ناقوس کلیساها طنین می ندازند؟ نمی توان کوکت کرد تعریف ات کرد تصنیف ات کرد تصویر ات کرد - چون زنان دیگر - که تو پروانه ای افسانه ای هستی و خارج از زمان در پروازی. ساعتهای گرانی که پیش از عشق تو خریده بودم از کار افتاده اند و اینک جز عشق تو ساعتی به دستم نیست. ترجمه ی موسی بیدج ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ تقدیم به بهترینم ماریا ویرایش توسط جام شوکران : 28-08-10 در ساعت 02:04 |
![]() |
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#18 |
![]() سمت: مدیر ادبیات ملل
تاریخ عضویت: May 2010
نوشته ها: 264
تشکر: 237
تشکر شده 733 بار در 257 پست
رکوردها :
|
دوازده گل سرخ بر گیسوان بلقیس
همیشه حس می کردم در حال رفتن است
در چشمانش همواره بادبانی برا فراشته بود آماده ی سفر و بر پلک هایش هواپیمایی آماده ی اوج گرفتن در کیف دستی اش -از روز نخست پیوندمان- پاسپورت وبلیط هواپیما و ویزای ورود به سرزمینی ناشناخته بود یک بار از او پرسیدم: چرا این همه کاغذ پاره راهمیشه با خود داری؟ گفت: وعده ی دیداری با رنگین کمان دارم! این زن نباید بیش از این زندگی می کرد خود نیز چنین نمی خواست او به شعله ی فانوسی می مانست چون لحظه ای شاعرانه که پیش از سطر آخر به انفجار می رسد ویرایش توسط جام شوکران : 28-08-10 در ساعت 02:03 |
![]() |
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#19 |
![]() سمت: مدیر ادبیات ملل
تاریخ عضویت: May 2010
نوشته ها: 264
تشکر: 237
تشکر شده 733 بار در 257 پست
رکوردها :
|
درس نقاشي
پسرم جعبه آبرنگش را پيش رويم گذاشت
واز من خواست برايش پرنده اي بكشم در رنگ خاكستري فرو بردم قلم مو را وكشيدم چارگوشي را با قفل و ميله ها ! شگفتي چشمانش را پر كرد : اما اين يك زندانست ، پدر! نمي داني چگونه يك پرنده مي كشند ؟! ومن به او گفتم : پسرم ! مرا ببخش من شكل پرندگان را از ياد برده ام ! * پسرم دفتر نقاشي اش را روبرو يم گذاشت واز من خواست يك خوشه گندم بكشم قلم را برداشتم و يك تفنگ كشيدم! پسرم بر جهالتم خنديد حق به جانب : نمي داني ، پدر! تفاوت خوشه گندم و تفنگ را ؟! به او گفتم: پسرم ! زماني مي دانستم شكل خوشه گندم را شكل قرص نان را شكل گل سرخ را اما در اين زمانه سخت درختان جنگل به عضويت ارتش در آمده اند و گلهاي سرخ سيه جامگان خستگي اند! در عصر خوشه هاي گندم مسلح پرندگان مسلح طبيعت مسلح مذهب مسلح نمي تواني نان بخري بدون تفنگي در كنارش نمي تواني گل سرخي بچيني بي آنكه خار هايش در صورتت فرو برود ! نمي تواني كتابي بخري كه دردستانت منفجر نشود! * پسرم بر لبه تخت خوابم نشست و از من خواست برايش شعري بخوانم اشكي ار چشمانم بر متكا چكيد! پسرم بر آن دست كشيد حيرتزده گفت : اما اين اشك است ، پدر! نه شعر ! به او گفتم : وقتي بزرگ شدي ، پسرم ! و تاريخ اشعار عرب را خواندي در خواهي يافت كه اشك و كلمه همزادند و شعر عرب چيزي جز اشكباري انگشتان نيست! * پسرم مدادهاي شمعي اش را پيش رويم گذاشت و خواست برايش سرزمين مادري را بكشم قلم در دستانم لرزيد و من اشك ريزان فرو ريختم… ! ویرایش توسط جام شوکران : 28-08-10 در ساعت 02:05 |
![]() |
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#20 |
![]() سمت: مدیر ادبیات ملل
تاریخ عضویت: May 2010
نوشته ها: 264
تشکر: 237
تشکر شده 733 بار در 257 پست
رکوردها :
|
معلم نیستم
تا عشق را نشانت دهم ماهی به یاد گرفتن نیاز ندارد تا شنا كند گنجشك تا بپرد تنها شنا كن بپر عشق در كتاب نیست عاشقان بزرگ خواندن بلد نبودند |
![]() |
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
![]() |
| برچسب ها |
| قبّانی, نزّار, اشعار |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اشعار متفرقه | ADVISER | شعر | 215 | 13-05-13 22:44 |
| اشعار متفرقه فارسی | aboalisinab | شعر | 725 | 17-10-12 16:17 |
| اشعار متفرقه ملل | دل تنگم | شعر | 79 | 20-12-11 04:20 |
| اشعار طنز | aboalisinab | ادبيات طنز | 60 | 03-12-11 00:43 |
| نزّار قبّانی | دل تنگم | بیوگرافی و زندگینامه مشاهیر | 2 | 01-04-10 03:01 |