
عضویت سریع !
|
![]() |
رمان شفق (فهیمه نادری فرد) |
ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#21 |
![]() سمت: آخر فروم باز
تاریخ عضویت: Jul 2011
نوشته ها: 2,449
تشکر: 5,086
تشکر شده 4,012 بار در 1,538 پست
رکوردها :
|
28
جلو رفتم و کامران رو راهنمایی کردم . اطاق کمی ریخت و پاش بود . هنوز لباس هایی که شراره در آورده بود اینور اونور ریخته بود . تو اطاق من علاوه بر صندلی میز کامپیوتر فقط یک صندلی دیگه بود . بنابراین خودم رفتم روی تخت نشستم ..... کامران پشت سرم وارد شد و در رو بست .... لباسی رو که روی صندلی افتاده بود برداشت و روش نشست . بلند شدم برم در رو باز کنم که دستمو گرفت و کشید: -بذار بسته باشه... برگشتم و نگاهش کردم: -اه ... اینجا هم حرف شما؟ مثل اینکه اینجا خونه ی منه......... دوباره دستمو کشید طوری که نزدیک بود بیفتم تو بغلش: -شفق لجبازی نکن .... گفتم بذار بسته باشه....... ازش فاصله گرفتم و دوباره روی تخت نشستم .... سرمو انداختم پایین و به کامران فرصت دادم خوب نگام کنه .... کاملا گرمای نگاهش رو احساس می کردم ... آروم سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم ... چشم تو چشم شدیم .... سوزان و داغ نگاهم می کرد ..... خدایا چرا این مرد اینقدر جذابه .... از همون فاصله زمزمه کرد: - عزیزم ...... چقدر تو خوشگلی......... کم مونده بود تحت تاثیر حرفش و نگاهش قرار بگیرم که یاد اونروز افتادم: - چطور به خودتون جرات می دید اینطوری با من حرف بزنید ...... اصلا چطور جرات کردی این قرار مسخره رو بذاری....... آرواره های کامران سفت شد: - منظورت چیه مسخره؟ ......... شاید از دید تو مسخره باشه ولی از دید من کاملا جدیه....... حرف خودش رو به خودش برگردوندم: - از دید من مسخره باشه ........ واقعا که ......... مثل اینکه فراموش کردی اونروز چکار کردی ........... و آنا سرخ شدم..... کامران راست نشست و سرشو بالا گرفت: - من اینقدر مرد هستم که پای کاری که کردم بایستم......... پس اینطور ..... .پس این عوضی می خواست کاری رو که کرده جبران کنه ..... اگر می گفت اینکار رو به خاطر علاقه به من کرده راحت می پذیرفتم اما حالا............. -لازم نکرده رگ مردونگیتون گل کنه آقای دکتر......... تا اینو گفتم پرید رو تخت .... دستشو گذاشت زیر گلوم و منو به دیوار چسبوند: - خوب گوش کن شفق ..... در مردونگی من هیچ شک نکن .... اگر مرد بودی و این حرفو می زدی گردنتو خورد می کردم ولی حیف که ..... حیف که .... خیلی.... حرفشو ادامه نداد ....... دستشو کشید ... تو چشمهاش زل زدم .... در عمق چشمهای نمدارش با اون مژه های بلند چیزی نهفته بود ... چیزی که نمی فهمیدم چیه ... چیزی که سرگردانم می کرد ... کامران سرشو زیر انداخت و ازم فاصله گرفت ولی همچنان روی تخت موند .... به همین دلیل من بلند شدم و رفتم رو صندلی نشستم ... کامران با تعجب نگام کرد ... پامو رو پا انداختم و گفتم: - خب؟ کامران کمی جابجا شد و خونسرد نگام کرد: - خب چی خانم ترسو؟ سعی کردم منم مثل خودش خونسرد باشم: - خب این نمایشی که راه انداختید به چه منظور بوده؟ خندید: - نمایش رو که من راه نمیندازم ... تو راه میندازی اونم با چشم بسته و پاهای روی میز..... از حرفش خنده م گرفت ولی خودمو نگه داشتم: -کامران لطفا جدی باش ... برای چی اومدی خواستگاری؟ -نمی دونم ... ولی فکر کنم مردم اغلب میرند خواستگاری چون می خوان ازدواج کنند.... - خوب شد گفتید نمی دونستم ....... هنوز گیج بودم از کارش ..... اصلا کارش برام قابل هضم نبود.....صداش کردم: - کامران.... چشمش تو چشمم بود.... - چرا؟ - چرا چی؟ سعی کردم به افکارم نظم بدم: - تو که هم روحا هم جسما منو بدست آوردی چرا اومدی خواستگاری؟ - چون میخوام کاری رو که کردم جبران کنم.... اه ...لعنتی ... بازم این دلیل رو آورد ... عصبی شدم: - تو منو احمق فرض کردی؟ - نه .... تو خیلی هم باهوشی.... - پس سعی نکن منو گمراه کنی .... بگو چرا می خوای با من ازدواج کنی؟ - ببین شفق .... من تورو بدست آوردم ... درست .... ولی می خوام تو هم منو داشته باشی.... وای این بشر کی بود... -و حتما هم این لطفیه که در حق من می کنید؟ ... آره؟ -شفق ... قضیه رو پیچیده نکن .... ما هر دو به هم علاقه داریم و .... نذاشتم حرفش تموم شه: - نه ... کامران نه ... من از تو متنفرم ....... تو هم به من علاقه ای نداری ....ت و فقط می خوای خودتو راضی کنی ..... اما من بهت اجازه نمی دم از من استفاده کنی برای ارضای اون حس لعنتیت ............ داشتم به گریه می افتادم ولی نمیخواستم خودمو بشکنم .... بلند شدم رفتم کنار پنجره ایستادم و بیرون رو نگاه کردم ...... سعی کردم یک نفس عمیق بکشم. ... از بوی خوبش فهمیدم که پشت سرم ایستاده ..... آروم کنار گوشم زمزمه کرد: -لجبازی نکن عزیزم ..... می دونی که من دوستت دارم..... و دستشو دور کمرم حلقه کرد: - تو هم منو دوست داری........ سرشو روی شونه م گذاشت و سرشونه مو بوسید..... وای اگر کسی در این حال در رو باز می کرد ... برگشتم و پسش زدم ....نالیدم: -به من دست نزن ......... به من دست نزن عوضی... حال بدی بهم دست داد .... احساس کردم تمام بدنم رو لای سرب مذاب گذاشتند......تا می تونستم ازش فاصله گرفتم و زیر لب زمزمه کردم: - من ...... ازت ...... متنفرم ....... مگر توی خواب ببینی ازدواج با منو............. اینقدر حالم بد بود که کامران هم متوجه شد...باز اومد طرفم ..... عقب عقب رفتم: -گفتم به من دست نزن..... کامران سرجاش ایستاد: - باشه ... باشه .... آروم باش .... بیا بشین شفق....خواهش می کنم..... به زور خودمو به تخت رسوندم.......تکیه دادم به دیوارو چشم هامو بستم....... . صدام کرد: -شفق ......شفق..... چشمهامو باز کردم...... - خوبی؟ سرمو تکون دادم.... - پس بشین حرف بزنیم.... خودمو کمی خم کردم: - ما حرفی نداریم که بزنیم..... - بچه نشو ..... تو هنوز منو نشناختی.... - اتفاقا خوب شناختم.... - نه ... نشناختی ....... من می خواستم تو بهم علاقه مند بشی که شدی ..... من تو رو خواستم ..... خواستم بدست بیارم که آوردم حالا هم اجازه نمیدم از دستم بری.... - کامران جوری حرف میزنی انگار من یکی از مایملکت هستم.... خندید: - اوهوم ...هستی... - مطمئنی؟ سرشو تکون داد........ صاف نشستم ...... سرمو بالا آوردم: -پس شما خوب گوش کنید آقای دکتر ... من با شما ازدواج نمی کنم ... تحت هیچ شرایطی و هیچ موقعیتی... با چشمان نافذش خیره ام شد: - می کنی........چون من می خوام..... تقریبا داد زدم: - لعنتی ....... لعنتی ... .من ازت متنفرم..... کامران در حالی که می خندید پاشد و رفت طرف در ... .قبل از اینکه درو باز کنه روشو به من کرد: - پاشو عزیزم ... منتظرمون هستند ..... تو هم بهتره هر چی تو کلته بریزی دور و به خانواده ت بگی فرصت می خوای برای فکر کردن ... البته فقط دو روز چون من سه روز دیگه به پدرت زنگ میزنم ..... راستی مرسی عزیزم از اینکه ساعت منو بدست بستی و لباستو با من ست کردی......... و باز خندید................. ××××××××× اونشب بعد از رفتن کامران در حالی که روی تختم دراز کشیده بودم به یاد چشمهاش افتادم ... و حس کردم آنچه رو که در نی نی چشمانش بود ..... حس غمی بس عظیم.....
__________________
|
|
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#22 |
![]() سمت: آخر فروم باز
تاریخ عضویت: Jul 2011
نوشته ها: 2,449
تشکر: 5,086
تشکر شده 4,012 بار در 1,538 پست
رکوردها :
|
29
- شفق ... شفق ... بیا بابات کارت داره... تازه از کار اومده بودم و روی تختم دراز کشیده بودم که مامان صدام کرد .... با سستی خودمو تا آشپزخونه رسوندم: - بله مامان... مامانم در حالی که پشت میز آشپزخونه مشغول درست کردن سالاد بود بی اینکه نگام کنه گفت: - بابات میخواد باهات حرف بزنه... با بی حالی به در آشپزخونه تکیه دادم: - در چه مورد... مامانم چاقو رو گرفت طرفم: -در مورد عمه ت.... ابروهامو بالا بردم: - عمه م؟ -آره خب .... و غش غش خندید... با کج خلقی جواب دادم: - مامان ... خسته ام .... اصلا هم حوصله ی شوخی ندارم..... مامانم دهنشو کج کرد و ادای منو درآورد: - خسته ام ... خسته ا م ..... خوبه حالا داری میری از شرت خلاص می شیم...... رو ترش کردم: - کی گفته من دارم میرم... و عصبانی شدم: - انگار خیلی دوست دارید زودتر از شر من خلاص شید..... مامان با تعجب نگام کرد: -شفق تو حالت خوبه؟ این چرت و پرت ها چیه می گی..... بی حوصله جواب دادم: - مامان من خسته ام.... - خیل خب بد اخلاق ... بابات می خواد در مورد کامران باهات حرف بزنه.... - ممکنه باشه برای بعد از شام؟ من تا اون موقع یکم دراز بکشم؟ مامان که متوجه شده بود سرحال نیستم موافقت کرد: - باشه من خودم می رم بهش می گم تو برو دراز بکش ... صدات می زنم برای شام........ با این حرفش صاف ایستادم و نگاهش کردم ... صورت شاداب و سرزنده ش پیر شده بود ... خطوطی دور چشم هاش و لبش دیده می شد که وقتی می خندید عمیق تر می شد ... من اصلا به مامانم نرفته بودم .... نه از ظاهر و نه اخلاق ... شراره ولی شبیه مادرم بود و شاهرخ برادرم شبیه پدرم ... من همون طور که همیشه مادرم می گفت دقیقا شبیه مادربزرگم بودم ... حتی وقتی موقع عصبانیت ناخنهامو کف دستم فرو می بردم .... این رفتارم هم طبق گفته ی مادرم به مادربزرگم رفته بود .... با این حال مادرمو خیلی دوست داشتم حتی از پدرم بیشتر.... متوجه شد که بهش خیره شدم ... همینطور که چاقو رو توی خیار فرو می کرد نگام کرد: - چیه؟ دم دارم؟ خندیدم...... چاقو رو با خیار گرفت طرفم: - بیا .. بردار ..... جدیدا به بداخلاق ها خیار جایزه می دند...... خندیدم و خیار رو قاپیدم............. رو تختم دراز کشیدم و به اونشب خواستگاری فکر کردم ... اونشب بعد از رفتن کامران بابا و مامان و شراره و شوهرش بی من جلسه ی خانوادگی تشکیل دادند ... همشون از کامران تعریف می کردند ... می دونستم کامران روشون اثر مثبت میذاره که اگر جز این بود جای تعجب داشت ... من هم روی مبل نشسته بودم و نگاهشون می کردم نازنین رو پای من خوابش برده بود ... منم نمی تونستم تکون بخورم .. .مامانم رو به پدرم گفت: -آقا .........واقعا که برازنده بود....... پدرم تایید کرد: - بله ... بله ......... شراره هم طبق معمول پرید وسط: -از سر شفق هم زیاده.... و برام پشت چشم نازک کرد..... مامانم دفاع کرد: -اه بچه م..... منم با خنده بهش گفتم: - شرار خانم بهتره به جای شوهر دادن خواهرت به فکر دخترت باشی....... می فهمیدم عصبانی میشه .... شوهرش فوری پادرمیونی کرد: -اه....ببخشید شفق اومد و بچه رو بلند کرد و رو به شراره گفت: -بهتره ما بریم دیگه ............ بعد از اینکه شراره اینا رفتند و پدرمم رفت بخوابه .... مامان با خستگی خودشو رو مبل انداخت: -برو دو تا چایی بردار بیار.... اطاعت امر کردم و برگشتم . مامان فنجون رو به لبش نزدیک کرد: - شفق ..... آخرش نظرت چیه..... هنوز گرم حضور و حرفهای کامران بودم.... از تصور کامران وجودم گرم شد ... صورتم باز شد و لبخند زدم ولی ناگهان یاد اونروز افتادم ...... - شفق ... شفق ... مادر کجایی؟ به خودم اومدم: - هیچی ... همینجام.... مامانم کنجکاوانه نگام کرد: - الکی نگو ... بگو ببینم به چی فکر می کردی ... صورتت باز شد یهو ولی بعدش انگار یاد چیز بدی افتادی چون گرفته شدی .... از نزدیکی حس مادرم به حیرت افتادم..... -چیزی نبود مامان..... مامانم با وجود اینکه قانع نشد دوباره پرسید: - نگفتی ... آخرش می خوای چی جواب بدی...... - نمی دونم ........... هنوز نمی دونم........... خودمم می دونستم علیرغم حرف هایی که به کامران زدم ولی هنوز دچار تردیدم........ - یعنی چی نمی دونی؟ مگه این همونی نیست که عاشقش بودی...... - مامان ... ممکنه اینقدر این کلمه رو تکرار نکنید.......... - آخه واسه چی ...... .چه اتفاقی افتاده که تو به ما نمی گی؟ همون شم قوی مادرانه ........اینجا داشت دردسرساز می شد ........ - هیچی باور کنید هیچی .... فقط مرددم ..........باید فکر کنم ........ مامانم ظاهرا کوتاه اومد: - باشه پس پاشو بریم بخوابیم ... من یکی که امروز خیلی خسته شدم .............. و من هنوز هم مردد بودم ... می دونستم که فردا کامران زنگ می زنه به همین دلیل هم پدرم می خواد باهام حرف بزنه .... ولی نمی دونستم چه جوابی باید بدم ....... چشمهامو بستم و به قلبم رجوع کردم .... ته قلبم هنوز دوستش داشتم و می خواستمش ولی نمی تونستم کار اونروزش رو فراموش کنم و همینطور حس خودخواهی و برتری جوبانه ای که داشت ... چیزی که منو از اون دور و دورتر می کرد ..... باز مثل همیشه به خدا پناه بردم ... خدایا ... خودت کمکم کن .... خودت بگو چکار کنم ...........هنوز رازو نیازم تموم نشده بود که گوشیم زنگ خورد ..... سریع برش داشتم ... شماره به نظرم آشنا میومد ولی یادم نمیومد که کیه....با کمی اضطراب جواب دادم: -بله....... -منم .... مطمئنم منو به یاد داری........ اوه خدایا.....نه.........نه....... - بله بیاد دارم ..... .مگه می شه شما رو از یاد برد........ خندید: - خوبه..... - این دفعه چکار دارید؟ - خواستم بهت بگم پاتو از زندگی کامران بکشی بیرون......... برافروخته شدم: -من پامو بکشم بیرون؟ چرا این توصیه رو به پسر عمه ی عزیزتون نمی کنید......... و عصبی ادامه دادم: -اونه که منو ول نمی کنه............ اونم با لحن خیلی بدی جواب داد: -معلومه که ول نمی کنه ... اگر منم مثل تو عشوه میومدم الان اومده بود خواستگاری من...... پس مطابق معمول همه چیز رو می دونست........... آهو با لحن تهدید کننده ای حرفشو ادامه داد: - خوب گوش کن چی می گم تو باید به کامران جواب نه بدی والا ......... - والا چی؟ - والا روزگارتو سیاه می کنم............. خنده ای عصبی کردم: - از یک خانم دکتر بعیده که مثل چاله میدونیها حرف بزنه........ اصلا از اینکه شغلشو می دونستم جا نخورد یا شایدم نفهمید چون از قرار تو حال و هوای خودش بود: - شفق .... شوخی نمی کنم ..... جدی می گم........ سعی کردم آرامش خودم رو بدست بیارم و بازی رو رهبری کنم: - چرا نمی خوای قبول کنی اون هیچ علاقه ای به تو نداره .......... .می دونم دردناکه برات ولی باید بپذیری........... ضربه کاری بود چون جیغ بلندی پای تلفن زد: -اون فقط منو دوست داره ........ فقط منو ...... من اگه شده تو رو بکشم نمیذارم اونو از دستم درآری........ با خونسردی جواب دادم: - پس خودتو برای کشتن من آماده کن............ و تیر خلاص رو زدم: - برای عروسیمون دعوتت می کنیم .... حتما تشریف بیار......... گوشی رو قطع و خاموش کردم.........باید خطمو عوض می کردم............. ************* - خب بابایی فردا دکتر زنگ میزنه چی جوابش بدم؟ روبروی پدرم نشسته بودم و رنگ به رنگ می شدم ....... و نمی دونستم چطور حرفمو بزنم........ مامانم رو به پدرم کرد: - آقا می بینید این دخترتون چقدر با جوونهای این دوره فرق می کنه تا یه چیزی می گید فوری سرخ میشه.......... من باز سرخ شدم و پدرم خندید: - دختر جان ..... جواب منو بده و بعدشم برو برای بابات یه قهوه بیار که می خوام امشب تا صبح حافظ بخونم .... یه تفال هم به خواجه بزنم برای دخترم......... بالاخره به حرف اومدم: - یک امشبم بهم فرصت بدید بابا .... فردا می گم بهتون ......... - دختر جان یعنی هنوز فکراتو نکردی؟ - نه........ -باشه ......... پس منتظر می مونم تا فردا شب....... برای پدرم قهوه آوردم وشب به خیر گفتم و رفتم تو اطاقم ..... گوشی رو روشن کردم و با اینکه کمی دیر وقت بود شماره ی کامران رو گرفتم ........ قلبم تو دهنم اومد تا جواب داد: - به به خانم خانما ... چه عجب یاد ما کردید........ -سلام -سلام عزیزم ........ سلام به روی ماهت....... - کامران من ... من....... -تو چی خوشگلم؟ می خوای بگی جواب مثبت دادی ... خوب عزیزم اینو که خودم می دونستم ... لازم نبود پیشاپیش بگی ........ و زد زیر خنده ...... عجب اعتماد به نفسی داشت این آدم ............ - من باید باهات حرف بزنم قبل از اینکه زنگ بزنی خونه مون ........ اینقدر لحنم سرد بود که کامران فوری متوجه شد: -شفق ... اینطوری حرف نزن..... خشمم از آهو رو بر سر کامران ریختم: - با ادا و اطوار و عشوه حرف بزنم خوشتون میاد؟ کامران فوری کوتاه اومد: - خیل خب ... تسلیم .... من فردا ساعت سه تو مطب منتظرتم... . هراسان جواب دادم: - نه ... من هیچ جای در بسته با تو نمیام.... - پس می گی کجا؟ - نمی دونم -باشه ... من یک کافی شاپ می شناسم که اون ساعت بازه میریم همونجا . ...حالا بگو چی می خوای بگی؟ ته صداش هراسی گنگ بود .......... با خونسردی جوابشو دادم: - بیاید می فهمید .... فعلا........ و بی اینکه اجازه بدم جوابمو بده گوشی رو قطع کردم............... *********** صبح که از خواب بیدار شدم پدرم خونه بود ...... بعد از سلام ازش پرسیدم: - بابایی برام فال گرفتید؟ درحالی که داشت می رفت تو آشپزخونه پیش مادرم جوابمو داد: - آره دخترم ..... کتاب تو طاقچه ست نشون کردم صفحه رو ... خودت برو ببین........ با عجله رفتم و کتاب رو ورق زدم. ....نگاهم روی کلام موجز خواجه خیره موند: راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ما را ز منع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوهی آن ماهپاره نیست فرصت شمر طریقهی رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست نگرفت در تو گریهی حافظ به هیچ رو حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
__________________
|
|
|
|
|
#23 |
![]() سمت: آخر فروم باز
تاریخ عضویت: Jul 2011
نوشته ها: 2,449
تشکر: 5,086
تشکر شده 4,012 بار در 1,538 پست
رکوردها :
|
30
قبل از اینکه از اطاقم بیرون برم آخرین نگاه رو توی آینه کردم..... یک مانتوی مشکی تنگ و چسبون که هیکل ظریفمو به خوبی نشون می داد با یک شلوار جین آبی روشن پوشیده بودم ... شالم مشکی بود که توی یقه م فرو برده بودم ... صورت سفیدم میون شال و مانتو مشکی به خوبی می درخشید .... من هیچوقت عادت نداشتم زیاد آرایش کنم ولی اونروز حسابی به صورتم رسیده بودم ... پشت چشممو سایه ی آبی آسمانی همرنگ شلوارم زده بودم ... چشمهامو با دقت ریمل زده بودم و روی لب هام یک رژ قرمز خوش رنگ خود نمایی می کرد .... می خواستم توی این ملاقات هیچ چیز کم نداشته باشم ... دوباره و دوباره توی آینه به خودم خیره شدم و از خوشگلی خودم حیرون موندم .....من باید خدا رو از این نظر بسیار شاکر می بودم........ اومدم توی هال و مادرمو صدا زدم.... - مامان . مامان........ ولی صدایی نیومد .... رفتم طرف اطاق خواب پدر و مادرم ... در باز بود و مادرم پشت به در پای سجاده نشسته بود و دست هاشو رو به آسمون گرفته بود .... همیشه بخصوص در دوران کودکی این حالتش رو خیلی دوست داشتم ... اونوقت ها که بچه بودم می رفتم پشت سرش و دست هامو دور گردنش حلقه می کردم و خودمو از شونه هاش بالا می کشیدم...... الان هم آروم رفتم پشت سرش و دست هامو دور گردنش حلقه کردم ..... یک دستشو پایین آورد و دستمو گرفت ... گرمای دستش و امنیت حضورش بی نهایت لذتبخش بود ..... سرمو به کمرش چسبوندم و پرسیدم: - مامان واسه ی منم دعا کردی؟ بی اینکه برگرده با صدایی مرتعش جوابمو داد: - آره عزیز دلم........ متعجبانه دستهامو باز کردم و رفتم روبروش نشستم: -اه ... مامان ... گریه چرا؟ تا اینو پرسیدم آشکارا زیر گریه زد و میون هق هق نالید: - بذار مادر شی دخترم خودت اون موقع علت گریه ی منو می فهمی... نشستم کنارش و سرمو گذاشتم رو پاش........ مادرم ادامه داد: - عزیز دلم باید مادر باشی تا بدونی وقتی دخترت داره ازت جدا میشه چه حالی میشی.......... - ولی من که هنوز جوابی ندادم مامان......... - می دی ...... من می دونم چه جوابی هم می دی......... - مامان...... - جونم........ چیزی رو که این مدت خوره ی روحم شده بود بیرون ریختم: - مامان فکر می کنی که ..... فکر میک نی من خوشبخت بشم مثل خودت ... مثل شراره؟ مامانم اشکهاشو پاک کرد وسرشو به سرم چسبوند: - تو لیاقت خوشبختی رو داری دخترم ..... نه اینکه دخترم باشی ... نه ..... چون آدم خوبی هستی ....... .من مطمئنم که کامران هم اینو فهمیده ... پس نگران نباش......... با شنیدن اسم کامران یاد قرارمون افتادم و پا شدم ...... مامانم انگار که تازه متوجه ی لباسم شده بود پرسید: - کجا بسلامتی؟ -قرار دارم با کامران....... - قرار؟ با کامران؟ - آره ... خودم ازش خواستم ......... خواستم قبل از اینکه جواب بدم ببینمش......... مامانم تسبیح رو بدست گرفت: - خیالم راحته که عاقلی... - خب من برم .... کاری نداری؟ مادرم دقیق توی صورتم خیره شد: - شفق حالا واقعا معنی این حرف رو می فهمم ........ فتبارک الله احسن الخالقین........ خندیدم ........ بوسیدمش و خداحافظی کردم.......... **************** قرار من و کامران جلوی مطبش بود ... وقتی رسیدم ماشینش پارک بود ... از توی ماشین به گوشیش زنگ زدم ... گفت که توی مطبه و ازم پرسید مطمئنم که نمی خوام برم بالا ..... البته که مطمئن بودم در نتیجه دو دقیقه ی بعد در ماشین رو باز کرد و کنارم نشست .......... یک پیراهن آستین کوتاه سفید با خطوط مشکی و شلوار مشکی پوشیده بود و از تمیزی و طراوت برق می زد .... وقتی سوار ماشین شد بوی خوشش تمام فضا رو پر کرد ..... زیر لبی سلام کردم: -سلام....... - سلام عزیزم .... ببینمت ........ ممکنه این عینکو برداری؟ من عینک آفتابی بزرگی زده بودم که بیشتر صورتم رو پوشونده بود ...... عینکو بر نداشتم در عوض پرسیدم: - می خواید با ماشین من بریم؟ خندید: - به رانندگیت اعتباری هست؟ بی حرف پدال گاز رو تا آخر فشردم....... *********** - اینجا کجاست کامران؟ کامران در حالیکه در رو باز می کرد گفت: - پیاده شو ..... می فهمی........ - ولی اینکه خونه ست........ کامران برگشت طرفم: -گفتم پیاده شو شفق.......... ناچار پیاده شدم ...... جلوی یک ساختمان دو طبقه ایستاده بودیم ..... کامران زنگی رو فشرد و در باز شد ... هراسان یک قدم به عقب برداشتم .... کامران برگشت و نگام کرد: - تو به من اعتماد نداری؟ تردید رو توی نگاهم دید چون دستمو گرفت و کشید: -احمق نشو شفق ... اینجا یک رستوران خانوادگیه...... ناچار همراهش شدم .... پشت در طبقه ی دوم ایستادیم .... ناگهان در باز شد و خانمی چاق و قد بلند با لبخندی دلنشین سلام کرد ... با دیدن زن نگرانیم برطرف شد .. .کامران به گرمی جواب سلام زن رو داد و منو معرفی کرد: - خانم ستاری ... ایشون شفق .... نامزدم هستند.... با شنیدن کلمه ی نامزد گرمای خاصی توی تنم دوید ........ زن ذوق کرد و منو در حالی که هنوز عینک رو به چشم داشتم در آغوش گرفت: - وای خدا تبریک ..... تبریک .......... آقای دکتر...... و از جلوی در کنار رفت: - بفرمایید .......... بفرمایید تو........... کامران راست می گفت .... سالن آپارتمان به طرز زیبا و جالبی به رستوران تبدیل شده بود ... رستورانی که در اون ساعت جز من و کامران مشتری دیگری نداشت .... با اصرار خانم ستاری پشت میز دنجی نشستیم ... اونجا بود که من عینکم رو برداشتم ..... و متوجه ی نگاه خیره ی هر دو نفر شدم .... خانم ستاری در حالی که چشم از من بر نمی داشت به کامران گفت: - آقای دکتر آفرین به این سلیقه .... واقعا به هم میاید ..... من برم برای عروس خانم خوشگل از اون کیک ها و قهوه های مخصوصم بیارم .... وقتی خانم ستاری رفت کامران که روبروم نشسته بود بلند شد و کنارم نشست و دستشو دور گردنم انداخت: -وای شفق .... وای ... نمی دونی چقدر طنازی .... احساس کردم ضربان قلبم بالا رفت .... به شدت پسش زدم و ایستادم: -لطفا راه بده...می خوام برم......... کامران باز فوری تسلیم شد و دوباره روبروم نشست و خیره ام شد ... زیر نگاه مستقیمش سرخ شدم: - کامران لطفا اینطوری نگام نکن ... اینطوری نمی تونم حرفمو بزنم..... -باشه عزیزم ...... بگو چی می خواستی بگی ..... من آماده ی شنیدنم........ حرفهامو توی ذهنم سبک سنگین کردم و در حالی که کامران با ولع نگاهم می کرد توی چشمهاش خیره شدم: - کامران من ..... من تصمیم خودمو گرفتم....... کامران بی اینکه پلک بزنه پرسید: - خب؟ نفسمو بیرون دادم و با صدایی لرزان گفتم: - من چند تا شرط دارم....... کامران نفسی عمیق کشید: - و این یعنی اینکه قبول کردی..........آره؟ در حالیکه قلبم به شدت می کوبید جواب دادم: -آره....... و مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم: -آره ... نه به این دلیل که دوستت دارم ... نه ..... بلکه فقط و فقط به خاطر اونروز.............. و ساکت شدم ........ کامران علنا جا خورد ....... با این حال خودش رو نباخت.......صاف نشست و گفت: - پس اینطور ...... تو هم فکر نکن من عاشق سینه چاکتم ... منم فقط و فقط می خوام کار اونروزمو جبران کنم..... تو دلم نالیدم: لعنتی ........ لعنتی .......... نتونستم حرفشو بی جواب بذارم: - خوبه پس اینقدر حس مسئولیت توی وجودت هست......... رگ شقیقه هاش برجسته شد....و آرواره هاشو محکم بهم فشرد: - شفق ........ حرفتو بزن ..... شرط هات چی هستند؟ - من برای زندگی تو اون خونه نمیام......... کامران تعجب کرد: - چرا؟ و ادامه داد: - هرچند می تونم حدس بزنم چرا.......... حتی تصور زندگی در جایی که کامران اون رفتار رو کرده بود عذابم می داد........... کامران ظاهرا جوابشو توی نگاهم خوند: - باشه . مهم نیست ..... می ریم تو یکی از آپارتمانهای پدرم ......... دیگه؟ - دیگه اینکه از شروط ضمن عقدم یکیش باید حق طلاق باشه .... .من میخوام حق طلاق با من باشه..... کامران جوش آورد: - این دیگه چه شرط احمقانه ایه؟ کیفمو برداشتم که بلند شم دستمو گرفت: -خیل خب باشه ..... حرف دیگه ای هم هست؟ -نه .... فقط شما مطمئنید پدر و مادرتون موافقند؟ سرشو تکون داد: - آره ...... اونها با هر چی که من بخوام موافقم........ باز این حس لعنتی........... - گفتید بهشون؟ - سربسته یه چیزایی گفتم..... نگاهی عاشقانه بهم کرد: - منتظر جواب تو بودم.......... پس خودش هم مطمئن نبود .... هنوز دستم توی دستش بود ..... به آرومی دستمو از دستش کشیدم: - کامران ... یه قول باید به من بدید.... کامران نگاه خسته شو به صورتم پاشوند و منتظر ادامه ی حرفم شد....در حالیکه رنگ به رنگ میشدم گفتم: -قول بده ....... قول بده بعد از ازدواج تا وقتی که من نخواستم بهم دست نزنی ........... کامران دست دراز کرد و دوباره دستمو گرفت ......... فرصت نشد که قول بده چون همین موقع خانم ستاری اومد سر میز: - خانم دکتر ..... اینو مخصوص شما پختم .......... نمی دونید چقدر خوشمزه س............
__________________
|
|
|
|
|
#24 |
![]() سمت: آخر فروم باز
تاریخ عضویت: Jul 2011
نوشته ها: 2,449
تشکر: 5,086
تشکر شده 4,012 بار در 1,538 پست
رکوردها :
|
31
توی سالن کنار پدرم نشسته بودم و چشمم به تلویزیون بود که کامران زنگ زد ... مادرم تا صدای زنگ رو شنید از تو آشپزخونه دوید . پدرم با تانی گوشی رو برداشت و بعد از تعارفات اولیه به کامران گفت که جوابمون مثبته و می تونند با خانواده تشریف بیارند ... من صدای کامران رو نمی شنیدم ولی مامانم چسبیده به پدرم ایستاده بود و سعی می کرد صداشو بشنوه ... وقتی تماس قطع شد مامانم سراسیمه گفت : - چی گفت؟ آقا ... چی گفت؟ پدرم خندید: - مثل اینکه اون زنگ زده بود و جواب می خواست نه ما ..... هیچی گفت پشیمون شده.......... و باز خندید........مامانم پشت چشم نازک کرد: -از خداش باشه ... مثل دختر من دیگه کجا پیدا می کنه.... پدرم نگاه پر مهری طرف من انداخت: - معلومه که باید از خداش باشه ... دختر من گله.... من مرتب سرخ و سفید می شدم و هیچی نمی گفتم .... پدرم با مهربانی صدام زد: - شفق جان نمی خوای بدونی چی گفت؟ مامانم جای من جواب داد: - نه .... به من بگید چی گفت من بعدا بهش می گم.......... و هر دوشون پر صدا خندیدند.......... پدرم رو به مادرم گفت: - درسته من اجازه دادم بیاند ولی باید قبلش یه سری تحقیقات کنیم ..... من که همینطوری دختر نمی دم...... مامانم تایید کرد: - آره ... حتما اینکارو کن ... حالا گفت کی میان؟ - گفت باید به پدر و مادرش خبر بده .... تا بخوان بیان اونم از اون سر دنیا مدتی طول می کشه ...... تو این مدت ما هم می تونیم تحقیق کنیم..... مامانم که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: -آقا .... جهیزیه ..... جهیزیه شو باید کامل کنیم..... بابام عاشقانه مادرمو نگاه کرد: - خانم اینقدر حرص و جوش نخور ... همه چیز بوقتش درست می شه ...... ولی مامانم ول کن نبود: - وا .... شما هم دل گنده ایدا.... بابام به این حرفهای مامانم عادت داشت .... چون زد زیر خنده .... تا اینها مشغول بگو بخند بودند من آروم سریدم و رفتم تو اطاقم . رو تختم دراز کشیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم ... اما نمی شد ..... افکار گوناگون به ذهنم هجوم میاوردند و آرامشمو به هم می ریختند .... نمی دونستم دارم کار درستی می کنم یا نه ... نمی دونستم آینده ی این زندگی چی می شه .... نمی دونستم چرا اون عشق ... اون علاقه به اینجا کشیده شد ...... آیا من واقعا خوشبخت می شدم. .... چرا من کامران رو انتخاب کردم میون اینهمه آدم ..... وای اگر من غلط انتخاب کرده باشم ..... وای ..... از هجوم افکار آزار دهنده خوابم نمی برد ... از اینکه از چند ماه دیگه زندگی من عوض می شه ..... از اینکه دارم خودم رو به کسی می سپارم که هنوز بدرستی نمی شناسمش ......... داشتم دیوونه می شدم ... بلند شدم نشستم .... . سعی کردم پشت سر هم نفس عمیق بکشم .... اضطراب باعث شده بود نفسم بسختی دربیاد ..... خودمو به پنجره رسوندم و سرمو در هوای شب فرو بردم ... پنجره ی اطاق من رو به کوچه باز می شد و کنارش یک درخت نارنج بود که پدرم خودش کاشته بود ..... یک نفس عمیق کشیدم و عطر بهار نارنج رو به جون خریدم ......... و سعی کردم به روزهای خوب فکر کنم ... داشتم چیزهای خوب رو توی ذهنم میاوردم که گوشیم زنگ خورد .... دلم نمی خواست خلوتم بهم بخوره برای همین بی اعتنا شدم ولی دوباره و دوباره زنگ خورد ... گوشی رو با سستی بلند کردم کامران بود....تا شماره شو دیدم رد کردم .... باز زنگ زد .... دوباره رد کردم و اون دوباره زنگ زد .... ظاهرا اون هم سمج تر ... هم لجبازتر از من بود .... به کندی جوابشو دادم: - بله..... - واسه چی رد می کردی؟ -سلام -اینقدر آدمو عصبانی می کنی که همه چیز یادم میره ... سلام .... خیلی سرد پرسیدم: - کار مهمی داشتید این موقع زنگ زدید؟ بوضوح صدای دندون غروچه شو شنیدم: - من هر موقع دلم بخواد بهت زنگ می زنم..... منم کم نیاوردم: - منم هر موقع دلم بخواد جواب نمی دم..... کامران با صدایی بلندتر از حد معمول گفت: - با من لجبازی نکن..... -شما هم با من با صدای بلند حرف نزنید والا قطع می کنم........ کامران از پشت تلفن پوزخند زد: - شفق ..... چرا ما همه چیزمون با دیگران فرق می کنه ..... امشب شبیه که تو و خانواده ات به من اکی دادید ما الان باید با هم حرف های عاشقانه بزنیم نه اینکه سوهان روح هم بشیم ..... عصبانی شدم: -من سوهان روح تو شدم یا تو .....لعنتی دست پیش می گیری پس نیفتی...آره؟ کامران باز کوتاه اومد: - خیل خب ... داد نزن ... من .... خوبه؟ ........حالا آروم باش لطفا ......... به تندی پرسیدم: - چکار داشتی زنگ زدی؟ آشکارا ناراحت شد چون اونم به سردی جوابمو داد: - خواستم بهت بگم موضوع رو به خانواده م گفتم ... مامانم خیلی خوشحال شد .... شفق ..... اون می خواد باهات حرف بزنه ... از من شماره تو خواست ولی خواستم اول از خودت اجازه بگیرم..... از این حرفش حیران شدم ..... از کامرانی که اون رفتار رو کرد این حرکت ظریف بعید بود .... چطور ممکنه آدمی چنین متضاد باشه اونقدر حیران شدم که بی اختیار موافقت کردم: - اشکالی نداره.... - مرسی عزیزم ... ولی اون ممکنه همین الان بهت زنگ بزنه... - الان؟ الان که دیر وقته.... - اونجا روزه الان ..... از نظر تو اکی هست؟ - باشه..... - مرسی.... و نجوا کرد: - شفق ... عزیزم ... کی می تونم ببینمت؟ آنچنان گرم اسممو صدا کرد که دست و پام سست شد....ولی نه ... نباید کوتاه میومدم ... نمی تونستم ببخشمش: - من هیچ علاقه ای به هیچ دیداری تا قبل از هر برنامه ای ندارم ..... - یعنی تا اونموقع نمی خوای منو ببینی؟ - نه.... با صدایی غمگین گفت: - ولی عزیزم ... من می خوام ببینمت..... یاد حرف همون روز بعد از ظهرش افتادم: - یادمه یکی همین چند ساعت قبل گفت که عاشق سینه چاک من نیست...... صداش سخت شد: - حالا هم می گم.............. -پس حرفی نمی مونه......خداحافظ.... گوشی رو قطع کردم و زدم زیر گریه ..... خدایا ... چرا اینطوریه .... من قراره با این آدم تا چند وقت دیگه زندگیمو شروع کنم .... پس چرا هیچ چیز سر جاش نیست ..... چرا ما نمی تونیم دو دقیقه بی اینکه همدیگر رو ناراحت کنیم حرف بزنیم ........... چرا همه چیز گیج کننده ست .... خدایا چکار کنم خودت بدادم برس .........اینقدر گریه کردم که باز نفسم گرفت......بلند شدم رفتم آشپزخونه کمی آب بخورم ..... خونه در سکوت شبانه فرو رفته بود .... .وقتی برگشتم تو اطاقم متوجه شدم گوشیم داره زنگ میخوره...با عجله برش داشتم و با صدایی گرفته جواب دادم: - بله......... صدای گرم و جوان زنی توی گوشی پیچید: - الو .. الو ...... شفق..... فهمیدم کیه: - بله ... خودمم.....سلام....... - سلام عزیزم .... من شهپر هستم مادر کامران ........ معذرت می خوام این وقت شب مزاحمت شدم ولی خیلی دوست داشتم با عروس گلم هرچه زودتر آشنا بشم..... از شنیدن کلمه ی عروس حال خاصی بهم دست داد: -نه ... خواهش می کنم ......... شما لطف دارید..... زن با صدای مهربانی ادامه داد: - این واقعا مهربونیتو می رسونه شفق جان...... - خواهش می کنم..... شور و شوق خاصی در صدای زن بود: - وای عزیزم نمی دونی وقتی کامران بهم گفت چقدر خوشحال شدم.....اصلا فکر نمی کردم این پسر منم روزی مثل بقیه ی مردم ازدواج کنه ... تو باید خیلی استثتایی بوده باشی عزیزم ..... وای پس این حس توی مادرش هم بود یا لااقل اون این حس رو در کامران تقویت کرده بود .... نمی دونستم چی جواب بدم ولی بی شک نمی تونستم با مادر کامران هم مانند خودش ستیزه کنم ..... از اینرو ناچارا گفتم: -شما لطف دارید..... -عزیزم .... .راحت باش با من. ...به من بگو شهپر.....همونجور که کامران صدام میکنه...... -چشم....... و اضافه کردم: - شهپر جان...... مادر کامران پشت تلفن خندید: -وای اینقدر ذوق دارم که نگو ....... عزیزم بی صبرانه منتظرم ببینمت .... من و پدر کامران هر چه سریعتر کارهامونو انجام میدیم و میایم ..... فقط می خواستم بگم من اجازه دارم تا اون وقت تلفنی باهات در تماس باشم؟ -البته که می تونید..... - مرسی گلم ..... .می دونستم کسی روکه کامران انتخاب کنه از همه نظر خوبو خانمه.... - نظر لطفتونه.... - اکی گلم ... دیر وقته .... قطع می کنم دیگه ولی باهات در تماس خواهم بود ...... عزیزم مواظب عروس زیبای من باش ....... وقتی تماس قطع شد باز زدم زیر گریه.....با وجود اینکه صداقت خاصی در صدای شهپر بود ولی نمی دونستم عاقبتم با این مادر و پسر چی میشه...........
__________________
|
|
|
|
|
#25 |
![]() سمت: آخر فروم باز
تاریخ عضویت: Jul 2011
نوشته ها: 2,449
تشکر: 5,086
تشکر شده 4,012 بار در 1,538 پست
رکوردها :
|
32
-وای ی ی شفق .... بیا اینو نگاه ... من که می گم معرکه می شی تو این ... مگه نه شراره؟ تو اطاقم روی تختم نشسته بودم و مریم و شراره پایین پام داشتند ژورنال لباس عروس ورق می زدند...... -اه .... آره ... خیلی خوشگل می شه شفق شب عروسی..... رو به شراره کردم: -اون سیب داره چشمک می زنه بندازش اینور .... در ضمن چه عجب تو یک بار از من تعریف کردی.... شراره سیب رو از توی سبد برداشت و پرت کرد طرفم: - خواستم امیدوارت کنم تحفه........ خندیدم و زبونمو براش در آوردم ... مریم خندید ......ن ازنین که کنار شراره نشسته بود به مجله اشاره کرد: - مامان منم از اینها می خوام.............. پاشدم .... پریدم طرفش ... بغلش کردم و چند تا ماچ آبدار رو لپهاش انداختم: - خودم می خرم برات خاله..... شراره حرفمو تایید کرد: _ آره عزیز دل مامان خالتو شوهر خاله ت برات می خرند......... خودشو مریم زدند زیر خنده ....اخم کردم: - خودم می خرم ............. و باز بوسیدمش.... مریم گفت: -اوهو چه فیسی می کنه شوهر دکتر کرده.... باز خودشو شراره خندیدند ... اومدم جوابشونو بدم که مامانم درو باز کرد: - شفق اون بچه رو بذار پایین بیا اینو بگیر..... نازنین رو گذاشتم زمین و سینی چای رو از مامانم گرفتم: - مرسی مامان....... تا مامانم درو بست سینی رو طوری جلوی مریم و شراره گذاشتم که کمی چایی روشون پاشید ... هر دو با هم گفتند اه ....... منم در حالی که می خندیدم یه نگاه به هر دوشون کردم: - بفرمایید .......... کوفت کنید........ مریم استکان رو برداشت و دوباره مجله رو ورق زد: - وای شراره اینم قشنگه.... - آره ... همه ی مدل هاش قشنگه....... منم دوباره روی تخت نشستم و درحالی که چشمم به اونها بود به کامران فکر کردم .... از بعد از تلفن اونشب دیگه بهم زنگ نزده بود ..... یکی دو بار گذرا توی بیمارستان دیده بودمش ولی هم اون خودشو به ندیدن زده بود هم من ...... مریم یه بوهایی برده بود و حتی یکبار به شوخی گفت هیچ چیزت به آدمیزاد نبرده حتی عروسی کردنت .... برخلاف کامران مادرش از بعد از اون تلفن چند بار دیگه هم زنگ زده بود و با مهربانی بسیار جویای حالم شده بود .... حتی یک بار گوشی رو به پدر کامران داد که باهام احوالپرسی کنه ... با این وجود خیلی دلشوره داشتم .... شب ها از اضطراب خوابم نمی برد و نمی دونستم فردام چی میشه..... - هوی ی ی ی ی ی با تو هستیما......... با صدای شراره به خودم اومدم: - ها ...... چیه؟ - چیو چمچاره ... چند بار صدات کردیم معلومه کجایی؟ مریم رو به شراره کرد: - تو فکر شب زفافه..... هر دوشون غش کردند از خنده...... ابرومو بالا انداختم: - مریم خانم کافر همه را به کیش خود پندارد......... دوباره دو تاشون خندیدند...... - مرض .... حالا چکارم داشتید؟ شراره گفت: - بیا اینو نگاه کن ... این به هیکلت خیلی میاد..... سرمو انداختم بالا: - نوچ نمیام....... مریم با تعجب نگام کرد: - چرا؟ صاف نشستم و به هردوشون نگاه کردم: - چون نمی خوام عروسی بگیرم......... هر دوشون با هم پرسیدند: - یعنی پشیمون شدی؟ تو دلم گفتم برای پشیمون شدن خیلی دیره و ادامه دادم: - نه .... فقط نمی خوام جشن بگیرم ... می خوام برم محضر عقد کنم....... مریم گفت: - مگه دیوونه شدی؟ شراره جواب مریم رو داد: - این دیوونه دنیا اومده ولی مطمئنم داره سر به سرمون میذاره..... - نه شراره .... دارم جدی می گم.... شراره مثل همیشه زود جوش آورد: - تو بیجا می کنی ... چه آستین سر خود شدی مگه به خودت تنهاست .... پس ما چی ....اصلا کامران و پدر و مادرش چی .... اونها موافقند؟ خودم هم به این مساله فکر کرده بودم نمی دونستم قبول می کنند یا نه ولی اینو خوب می دونستم که دلم نمی خواست جشن بگیرم ...با ناامیدی به شراره نگاه کردم: - نمی دونم .... نگفتم هنوز به کامران..... شراره مثل مامانم حکم آخر رو صادر کرد: -شفق خانم این پنبه رو از تو گوشات بیار بیرون .... تو عروسی می گیری ... .به اونها هم هیچی نمی گی.... و دقیقا مثل مامانم گفت: -و تمام...... اینقدر حرکاتش شبیه مامانم بود که بی اختیار زدم زیر خنده .... شراره ترش کرد: - شفق ... اون روی منو بالا نیارا.... نمی خواستم عصبیش کنم برای همین رفتم بوسیدمش و گفتم: - باور کن اینقدر شبیه مامان گفتی تمام که بی اراده خنده م گرفت ....... از حرفم شراره خندید و تایید کرد...... مریم گوشه ی بلوزمو کشید: - شفق حالا واقعا خیال این کارو داری؟ انگار مریم بهتر از خواهرم منو می شناخت ... ولی از اونجایی که نمی خواستم باز حرفی پیش بیاد گفتم: - حالا تا ببینم..... همین موقع گوشیم زنگ خورد ........ مریم و شراره یه نگاه بهم کردند.....شراره گفت: - شرط می بندم دکتره....... گوشی رو برداشتم و قبل از اینکه جواب بدم گفتم: -شرط رو باختی . مادرشه....... دوتا شون ساکت شدند و گوش تیز کردند حرف های من و مادر کامران رو بشنوند ..... مادر کامران بعد از کلی حال و احوال گفت که امشب به وقت تهران پرواز دارند ولی چون پرواز غیر مستقیم هست فردا شب می رسند ایران و خوشحال میشه اگر منو توی فرودگاه ببینه ... البته اگر خانواده م اجازه می دهند ......... نمی دونستم چی جوابش بدم ..... می دونستم اون ساعت حتما باید با کامران برم از طرفی هم نمی دونستم پدرم اجازه میده یا نه ... مردد بودم که شراره اشاره کرد بگو بله ...... بگو بله ...... اما من سر بسته گفتم اگر سعادت داشته باشم چشم میام حتما ....وقتی تماس رو قطع کردم به شراره گفتم: - چیه هی می گی بگو بله ... بله ...... شاید بابا نذاره.......... شراره خندید: - اگر دختر خوبی باشی من اجازه تو می گیرم............... عصبی شدم: - برو بابا................ ****************** همونشب شبکار بودم که کامران رو گوشیم زنگ زد ....هم دلم می خواست جواب بدم ... هم نمی خواستم از طرفی هنوز کسی توی بیمارستان نمی دونست به هم شیفتم گفتم الان بر می گردم و گوشی بدست رفتم اطاق رست .... با کرختی جواب دادم: -بله..... -هر دفعه باید اینقدر معطلم کنی؟ - معذرت می خوام سرمون شلوغ بود ... .سلام..... -اه باز یادم رفت سلام کنم..... و با لحن محبت آمیزی ادامه داد: - سلام عزیزم .... سلام ماه من.... اونقدر صداش گرم و نجواگونه بود که دست و پام سست شد ولی زود خودمو جمع و جور کردم: -کاری داشتید؟ -اه یادم نبود نباید زنگ می زدم ... از بس این شهپر اصرار می کنه ... گفت که به خودتم گفته ...... چه ساعتی بیام دنبالت فردا شب؟ حتی ازم نپرسید که میام یا نه..... -از کجا اینقدر مطمئنی که میام؟ تعجب کرد: - یعنی نمی خوای بیای..... اتفاقا می خواستم برم ... چون شراره واقعا پدرمو راضی کرده بود که برم ...... . ولی نمی خواستم فکر کنه رفتنم به خاطر اونه: - چرا .... میام .... فقط و فقط چون دلم می خواد مادرتو ببینم.......... کامران خندید: - منم نگفتم میای که منو ببینی ..... خانم لجباز ..... حالا بگو کی بیام؟ - من بخوام بیام خودم میام .....نیاز به همراهی شما نیست.... لحن کامران سردو خشک شد: -دیوونه شدی ... اونموقع شب تنها تو خیابون ..... لازم نکرده ... یا نمیای ... یا با خودم میای..... و با صدایی خسته اضافه کرد: - خواهش میکنم شفق ... نخواه لج کنی در این مورد...خیلی خسته ام..... نرم شدم و ساعت رو باهاش اکی کردم .... و خداحافظی کردم .....قبل از اینکه قطع کنم زمزمه کرد: - عزیزم دوس..... قلبم دیوانه وار شروع به زدن کرد ... گوشی رو به گوشم چسبوندم ولی حرفشو ادامه نداد و قطع کرد............
__________________
|
|
|
|
|
#26 |
![]() سمت: آخر فروم باز
تاریخ عضویت: Jul 2011
نوشته ها: 2,449
تشکر: 5,086
تشکر شده 4,012 بار در 1,538 پست
رکوردها :
|
33
-مامان ... مامان ... این مداد چشم قهوه ای منو ندیدی؟ مامان در حالی که عینک به چشم مشغول حل جدول بود بی اینکه سرشو بالا بیاره جواب داد: - نه ... مگه روز میز توالتت نیست..... -اگه بود که از شما نمی پرسیدم........ - شاید شراره برداشته استفاده کرده گذاشته گوشه ای........ عصبانی شدم: - صد بار بهش گفتم دوست ندارم مدادی که تو چشم من میره تو چشم یکی دیگه بره .... حتی یکی براش خریدم ولی این باز.... مامانم سرشو بالا آورد و حرفمو قطع کرد: - حالا حرص نخور ... زشت می شی ... می خوای بری جلو مادر شوهرت..... و زد زیر خنده.......... -اه ... مامان....... به قول خودتون هنوز نه به باره ... نه به داره.......... مامانم باز خندید: -اتفاقا هم به باره ...... هم به داره ..... حالا هم تو برو بقیه ی آرایشتو کن تا من بگردم پیداش کنم..... -آرایش کردم مامان مامانم تعجب کرد: - تو که چیزی نمالیدی....... - می خوام همینطور ساده برم...... مامانم بلند شد اومد طرفم و یک نیشگون آروم از لپم گرفت: - تو هم خوب بلدیا ..... راست راستی تو نیاز به آرایش نداری ... ولی من نیشگونت گرفتم یکم لپات گلی شه..... دوتامون زدیم زیر خنده...... رفتم تو اطاقم و مانتومو پوشیدم دیگه چیزی به اومدن کامران نمونده بود .... سعی کرده بودم در حین سادگی شیک و زیبا به نظر بیام .... آرایش خیلی ملایمی کرده بودم که نامحسوس بود ..... از عطر دلخواهم زده بودم و مانتو یشمی با شلوار جین مشکی و شال سبز پوشیده بودم . ... مانتوم کاملا کوتاه و تنگ و غالب تنم بود .... و بی نهایت هیکلمو زیبا نشون می داد .... آخرین نگاه رو توی آینه کردم ..... دوباره یه لایه ی نازک رژ مالیدم و به ساعت نگاه کردم .... مامانم در رو باز کرد و مداد رو گرفت طرفم .... قبل از این که از اطاق برم بیرون یک خط قهوه ای توی چشم های قهوه ایم کشیدم ... وای چشمهام غوغا میکرد .. مامانم پشت در ایستاده بود ...اومدم از کنارش رد شم نذاشت: - واسا ... ببینمت ...... حالا یه چرخ بزن ببینم.... دستامو بردم تو هوا ... چرخیدم و خندیدم ...... مامانم ذوق کرد و خندید: - برو پدر صلواتی تا باباتو بیدار نکردی..... بوسیدمش و رفتم دم در...... کامران توی ماشینش جلو در بود ... درست سر وقت اومده بود و بی اینکه در بزنه یا به گوشیم زنگ ... آروم توی ماشین نشسته بود ... در جلو رو باز کردم و نشستم ... آروم سلام کردم و جواب شنیدم .... برگشتم طرفش .... توی تاریکی شب و ماشین نمی تونستیم خوب همدیگه رو ببینیم ولی برق چشمانش و بوی منحصر فردش کاملا به چشم میومد ... کامران حالمو پرسید و راه افتاد .... فاصله ی بین خونه و فرودگاه طولانی بود ... می دونستم لااقل یک ساعت باید با هم تنها باشیم ..... و من از این مساله هراس داشتم ... از تنها موندن با کامران می ترسیدم .... سکوت بدی بینمون حکمفرما شده بود که هیچکدوم سعی در شکستنش نداشتیم ..... کامران در سکوت و خلوت شبانه رانندگی می کرد بی اینکه چیزی بگه ... بی اختیار دست بردم و دکمه ی ضبط رو زدم ... صدای گرم ستار توی ماشین پیچید: من نگاهتو میخواستم که قشنگترین غزل بود صحبت از فاجعه ی عشق با من از روز ازل بود من یه عاشق غریبم با دلی خونو شکسته اشک من اشک غروبه رو تن پیچک خسته آخ که چشمات چه قشنگ بود با غزلهای نگاهت آب میشد دلی که سنگ بود آخ که چشمهات چه قشنگ بود چه قشنگ بود حرف چشمهات با نگاه عاشق من کاش میموند همیشه باقی لحظه های با تو بودن دیگه بی تو همیشه فکر رفتن رو دارم اگه امروز بمونم واسه فردا چی دارم پس چرا باید بمونم من که تو سینه یه آهم پس چرا باید بمونم من که تو رنگها سیاهم حالا من خسته از این راه میکنم قلبمو از جا شاید این قصه ی کوتاه سهم من بوده تو دنیا کامران دست چپش رو روی دستم گذاشت.....خدایا واقعا من از این آدم متنفرم ..... خواستم دستمو از زیر دستش در آرم نذاشت ... محکم گرفت دستمو و نجوا کرد: - بذار باشه شفق ..... خواهش می کنم..... سعی کردم دستمو آزاد کنم ولی نمی تونستم برای همین به زبون اومدم: - دستمو ول کن ... کامران... کامران نه تنها دستمو ول نکرد بلکه برگشت طرفم و نگام کرد: - شفق ... تو در هر حالتی خواستنی هستی ..... داشتم نابود میشدم برای همین نالیدم: - تو رو خدا کامران ... ادامه نده لطفا.... کامران دوباره به جلوش خیره شد: - چکار کردم مگه شفق ... عزیزم ... من و تو فوقش تا یکماه دیگه میریم زیر یه سقف ... الان که پدرو مادرم میان شاید هم زودتر .... اونموقع چی؟ اونموقع که دیگه نمی تونی از دستم دربری ... نمیتونی بگی ادامه نده......... از دورنمایی که داشت توصیف میکرد بدنم لرزید: -ولی تو قول دادی .. .قول دادی تا من نخوام کاری نکنی.... کامران خندید: -من هیچ قولی ندادم ... اگر اونروز خانم ستاری کمی دیرتر میومد ممکن بود ... ولی حالا نه.... و دوباره تکرار کرد: - من هیچ قولی ندادم.... از در نرمش وارد شدم: -ولی میدی ...نه؟ دستمو محکمتر بدست گرفت و فشرد: - شفق ... یادته یکبار چی بهت گفتم ..گفتم تو منو دیوونه میکنی ... تو چه توقعی از من داری .... توقع داری ساعت ها و روزها فقط بشینم و نگاهت کنم...آره؟ نمی دونستم چی جوابش بدم...ترجیح دادم فعلا حرفی نزنم و بر روی چیزی پافشاری نکنم ..... بقیه ی راه رو در حالی که دستهامون توی هم بود در سکوت طی کردیم .... وقتی به فرودگاه رسیدیم و از درهای جداگانه وارد شدیم رفتم طرفش .. .هنوز تا نشستن هواپیما ساعتی مونده بود برای همین کامران باز دست منو گرفت و با نگاش دنبال پیدا کردن جایی برای نشستن بود که کسی صداش کرد......
__________________
|
|
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#27 |
![]() سمت: آخر فروم باز
تاریخ عضویت: Jul 2011
نوشته ها: 2,449
تشکر: 5,086
تشکر شده 4,012 بار در 1,538 پست
رکوردها :
|
34
هر دومون برگشتیم طرف صدا ... و آهو رو در حالی که بی نهایت به خودش رسیده بود روبرومون ایستاده دیدیم که با لبخندی کامران رو نگاه می کرد ..... تعجب کردم و متوجه شدم کامران هم انتظار دیدن آهو رو نداشته ... آهو به کامران نزدیک شد و چنان بازوی کامران رو گرفت که دست من از تو دست کامران دراومد ... کامران با حالتی گرفته ازش پرسید: -تو اینجا چکار می کنی؟ آهو با لبخند جوابشو داد: - اومدم جلو عمه م البته اگر جنابعالی فراموش نکرده باشید که مادرتون عمه ی من میشه.... کامران دندونهاشو بهم فشرد و سعی کرد بازوشو آزاد کنه: -این وقت شب؟ با کی اومدی؟ آهو پوزخند زد: - نگرانمی؟ و ادامه داد: - با آزاد.... اینقدر از دیدن آهو تو فرودگاه و با اون وضعی که از کامران آویزون شده بود جا خورده بودم که حتی نتونستم بپرسم آزاد کیه.... کامران بالاخره دستشو از تو دست آهو درآورد: -پس کوش؟ نمی بینمش که.... -رفته بالا ... رستوران یه چیزی بخوره ... شام نخورده بود..... کامران در حالی که دوباره دست منو بدست می گرفت رو کرد به آهو: -شفق رو که می شناسی... و کمی مکث کرد: -مگه نه؟ آهو نگاه گذرایی به من انداخت و بی اینکه به من توجه کنه دست کامران رو کشید: - بیا بریم اونور .... کارت دارم..... کامران چشم های جادوییش رو به من دوخت .... انگار با نگاه از من اجازه می گرفت ... پلک هامو بهم زدم: - من می رم اون گوشه می شینم ..... کارتون تموم شد من اونجام ......... نشستم روی صندلی و به کامران و آهو که گوشه ی سالن مشغول حرف زدن بودند خیره شدم ... آهو پشتش به من بود ولی صورت کامران رو می تونستم به خوبی ببینم ... حالت خاصی توی صورت کامران بود ... حالت کسی که توی موقعیتی گیر کرده که هیچ دلخواهش نیست .... کامران ساکت بود و ظاهرا مخاطبش داشت حرف می زد ... ته دلم حسادت وحشتناکی رو حس کردم ... اصلا انتظار چنین چیزی رو نداشتم اونم درست در شبی که قرار بود پدرو مادر کامران رو ببینم ..... هنوز خیره ی کامران بودم و بی اختیار ناخنهامو کف دستم فرو می بردم که کامران نگام کرد ... به محض اینکه نگاه منو تو نگاهش حل کرد سگرمه هاش باز شد و لبخند زد طوری که آهو هم برگشت و به طرف من نگاه کرد ... فوری رومو اونور کردم ... خدایا این زن چرا دست از سر زندگی من بر نمی داره .... تا کی باید از بودنش عذاب بکشم ..... صاف نشستم و از گوشه ی چشم کامران رو دیدم که به سمتم میومد ..... همزمان آهو رو دیدم که به طرف پله ها می رفت .... کامران اومد و کنارم نشست ... به طرفم خم شد و گفت: -معذرت می خوام........ بی اینکه نگاهش کنم خشک و سرد جوابشو دادم: - واسه من مهم نیست .... فقط تعجبم در اینه با چنین عاشق سینه چاکی چه نیازی به من داشتی....... کامران جلو همه صورتمو با دستش به طرف خودش برگردوند: - وقتی با من حرف می زنی تو چشمهام نگاه کن ... . من که نباید تاوان کار دیگران رو پس بدم ... باید بدم؟ -کامران من نمی خوام بحث کنم ... چون می دونم بی فایده ست.... کامران دستمو تو دست گرفت: - این بحث نیست عزیزم ..... حرف زدنه که بی فایده هم نیست ... ولی باشه .... هر چی تو بگی..... گذاشتم دستم تو دستش بمونه و پرسیدم: -آزاد کیه؟ کامران با لحن بی تفاوتی گفت: -پسر داییمه .... برادر آهو.......... متعجب زده نگاش کردم: - نگفته بودی آهو برادر داره......... - چون مهم نبود........... - مگه ایرانه؟ -تازه اومده ... چند هفته ایه -عجب... کامران خودشو بهم چسبوند: -بهتره فکرتو درگیر این چیزها نکنی..... منم درحالیکه ازش فاصله می گرفتم گفتم: - تو هم بهتره خودتو اینقدر به من نچسبونی....... خندید و عمدا دوباره بهم چسبید ..... وقتی می خندید بقدری جذاب و خواستنی می شد که یک آن دلم براش پرکشید و دلم خواست جواب خنده شو بدم که آهو و مردی رو دیدم که بهمون نزدیک می شدند .... مرد همراه آهو دقیقا مثل کامران قد بلند و چهار شونه بود ولی صورتش رو از اون فاصله نمی تونستم تشخیص بدم ..... وقتی نزدیک اومدند متوجه ی جذابیتش شدم ... جذابیتی مردانه ولی نه همپایه با کامران .... با این وجود با اون کت و شلواری که پوشیده بود و بوی ادوکلنش تاثیرگذار بود...من و کامران جلوش پاشدیم کامران بعد از اینکه باهاش سلام و احوالپرسی کرد منو معرفی کرد: - شفق ... نامزدم ..... شفق ایشون هم آزاد هدایت پسر دایی من هستند... من فقط سرمو تکون دادم و دستمو دراز نکردم ... برادر بر خلاف خواهر به گرمی با من سلام کرد ... و گفت که تعریفمو از کامران زیاد شنیده چیزی که الان خودش داره می بینه..و خندید ........ دندانهای سفید ... مرتب و یکدستی داشت ... من در جوابش به لبخندی اکتفا کردم و سعی کردم دیگه نگاهش نکنم .... چون ته نگاهش چیز آزار دهنده ای بود......... نگاهش مثل نگاه کامران با ولع بود ولی این ولع از روی اشتیاق نبود ... درست مثل این بود ...مثل این بود که داره منو لخت می بینه ......کامران با آزاد گرفتار حرف زدن شدند و آهو هم اومد و کنار من نشست .... بی اختیار خودمو جمع کردم ... دلم نمی خواست هیچ چیز این زن با من در تماس باشه ... از اینکه کنارم نشسته بود تعجب کردم ..... آهو خودشو به من نزدیک کرد... برگشتم و نگاش کردم ... از این فاصله می تونستم حس سبعیتی را که در چشمهاش بود ببینم ... آروم و زمانی که می دونست کامران متوجه مون نیست کنار گوشم گفت: - فعلا که تو بازی رو بردی ولی منتظر نتیجه باش............ از لحن تهدیدآمیزش یک لحظه احساس خفقان کردم...نفسم گرفت و حالم بد شد ..... شالمو شل کردم و بلند شدم و بی توجه به هر سه نفر دویدم طرف در خروجی .... توی طراوت و خنکای نیمه شب سعی کردم نفس عمیق بکشم ..... داشتم نفس دوم رو می کشیدم که کامران و پشت سرش آزاد رو بالای سرم دیدم....هر دو هراسان بودند بخصوص کامران.....کامران منو کشید طرف خودش: -چی شد ... شفق .... چه اتفاقی افتاد؟ دستمو زدم تو سینه ش و ازش فاصله گرفتم ... هر چی می کشیدم از دست اون می کشیدم....... سعی کردم باز نفس عمیق بکشم و جوابشو بدم: -هیچی ..... فکر کنم از هوای سالن بود....... آزاد با مهربانی نگام کرد و پرسید: - الان بهترید؟ - بله ... مرسی...... کامران رو کرد به آزاد: - آزاد جان ممکنه شما بری تو سالن ... من و شفق هم یکم دیگه میایم...... تا آزاد رفت پرسید: - چی بهت گفت؟ نمیخواستم بحثی پیش بیاد بخصوص در اون ساعت: - کی؟ - شفق .... جواب منو بده ... چی گفت بهت که اینطوری شدی ...... - هیچی.... -خیل خب اگر نمی خوای جواب بدی بگو نمی گم نه اینکه انکار کنی..... من که حالا حالم خیلی بهتر شده بود سریع گفتم: - نمیگم.... - باشه ... نگو ... بوقتش می فهمم ... حالا هم اگر حالت بهتر شده بریم تو مثل اینکه پرواز نشست............ رفتیم تو .... از بلندگو داشتند اعلام میکردند که پرواز نشسته .... من دیگه نرفتم طرف جای قبلی که نشسته بودیم و مستقیم رفتم پشت شیشه های سالن ورودی ایستادم ... کامران هم دنبالم اومد و کنارم ایستاد: - تو عکسشونو دیدی ... نه؟ سرمو تکون دادم و یاد اونروز توی خونه ی کامران افتادم ..... اونروز که عکس دونفری کامران و آهو رو دیده بودم.... کامران گفت: - ولی اونها عکس تو رو ندیدند ...... .هیچکدومشون .... شفق .... برگشتم طرفش ....کامران در حالی که با اشتیاق منو نگاه میکرد گفت: - یک کاری میکنی؟ - چکاری؟ - وقتی وارد سالن شدند تو از من فاصله بگیر میون جمعیت بایست می خوام ببینم مامانم می تونه تو رو بشناسه..... خنده م گرفت.........از فکری که کرده بود : -ممکنه ناراحت شند پدر و مادرت.... -نه ... من مادرمو می شناسم ... همیشه دنبال چیزهای غیر مترقبه ست........... - باشه....... کامران ذوق کرد: - مرسی.... -تو می گی مامانت می تونه تشخیص بده منو؟ - مطمئنم ..... ولی تو سمت ما نگاه نکن .... الان هم فاصله بگیر چون مسافرها دارند میان تو... کامران اینو گفت و رفت سمت آزاد و آهو .... منم رفتم کنار یک خانم چادری ایستادم و تقریبا خودمو بهش چسبوندم ..... زن برگشت و لبخند محبت آمیزی بهم زد .... نمی دونم چرا ولی اضطراب و استرس داشتم ... همون استرسی که در برخورد با افراد یا چیزهای تازه به آدم دست میده....شاید از این می ترسیدم که مورد قبول خانواده ش قرار نگیرم با اینکه شهپر از پشت تلفن زن مهربانی به نظر می رسید ........ سعی کردم افکار آزار دهنده رو از خودم دور کنم و توی جمعیت که الان چند تا چند تا وارد سالن می شدند پدرو مادر کامران رو پیدا کنم ... برگشتم و کمی دورتر کامران و اون دو نفر رو دیدم که پشت شیشه ایستاده بودند و به آن سوی سالن نگاه می کردند ..... آهو کاملا به کامران چسبیده بود .... باز همون حس حسادت نیش زد .... ناگهان متوجه ی نگاه خیره ی آزاد شدم که رد نگاهمو دنبال می کرد ...توی نگاهش حالتی شیفتگی توام با کنجکاوی بود تا فهمید متوجه ی نگاهش شدم لبخندی مرموز زد و برام سر تکون داد بدون اینکه جوابشو بدم رومو برگردوندم و به سالن چشم دوختم و دیدمشون ........پدر و مادر کامران شونه به شونه ی هم وارد سالن شدند...پدرش دقیقا مثل عکسش بود .... بلند قد ... خوش تیپ با موهای سفید که کت و شلواری مشکی با کراوات طوسی پوشیده بود.......اما مادرش ... مادرش ..... نمی تونستم باور کنم زنی که می بینم مادر کامرانه ... بیشتر به خواهری بزرگتر شبیه بود ... از اون فاصله بسیار خوش تیپ و مرتب به نظر میومد .... .تونیک شلواری جگری رنگ با یک روسری کوتاه و نازک قرمز پوشیده بود .... با کفشهای پاشنه بلند قدش بلندتر به نظر می رسید ... برگشتم و دیدم کامران با شادی زیادی داره براشون دست تکون میده ... تا بحال کامران رو اینطوری ندیده بودم .... محو کامران شدم طوری که دیر متوجه شدم آهو با همون حالت درنده ش داره نگاهم می کنه ... من نمی دونم پدر و مادر آهو روی چه اصلی این اسم زیبا رو براش انتخاب کرده بودند .... محلش نذاشتم و دوباره به مادر کامران خیره شدم که متوجه ی کامران شده بود و دستشو بلند کرده بود و از اون فاصله سلام می کرد .... همینطور که داشت می خندید لب هاشو تکون داد و چیزی از کامران پرسید و دستشو چرخوند .... من متوجه ی منظورش شدم همین طور آهو چون برگشت و دوباره منو خصمانه نگاه کرد ولی ظاهرا کامران نفهمید ..... نیم ساعت بعد اونها اومدند بیرون .... کامران همزمان پدر و مادرشو بسختی بغل گرفت ..... اصلا فکر نمی کردم اینقدر عاطفی باشه ..... من رومو دوباره به سالن کردم و حالتی گرفتم که در انتظار مسافرم هستم ....نیم رخم به اونها بود و قلبم به سختی میزد چون نمی فهمیدم اونور چه خب.....
__________________
|
|
|
|
|
#28 |
![]() سمت: آخر فروم باز
تاریخ عضویت: Jul 2011
نوشته ها: 2,449
تشکر: 5,086
تشکر شده 4,012 بار در 1,538 پست
رکوردها :
|
35
من رومو دوباره به سالن کردم و حالتی گرفتم که در انتظار مسافرم هستم ....نیم رخم به اونها بود و قلبم به سختی میزد چون نمی فهمیدم اونور چه خبره ....... این قدر اضطراب داشتم که صورتم داغ شده بود و احساس می کردم گرما ازم متصاعد می شه .... یک لحظه انگار از این دنیا جدا شدم ... نه هیاهو می شنیدم و نه چیزی می دیدم که با تکان های خانم چادری کنارم به خودم اومدم ... برگشتم و با درماندگی نگاهش کردم ... زن با مهربانی گفت: -عزیز جان ... این خانم انگار با شماست.... برگشتم و شهپر رو در برابر خودم دیدم که با لبخند نگاهم می کرد ... شهپر کاملا راحت و مطمئن یک ابروشو بالا گرفت: - شفق ........آره؟ در حالی که دهنم خشک شده بود سرمو تکون دادم ..... تا این کار رو کردم شدیدا منو در آغوش گرفت: - وای .... وای ..... عزیزم .... نمی دونی چقدر خوشحالم می بینمت .........نمی دونی..... منو به سختی چسبیده بود و حرف میزد: - شفق ... شفق ... عزیزم.............. منو از خودش جدا کرد و به صورتم چشم دوخت: - تو خیلی بهتر از اونی هستی که من تصور کرده بودم .... نمی دونی وقتی وارد شدم و تو رو کنار کامران ندیدم چه حالی شدم ..... عزیزم مرسی که آمدی...... و باز منو در آغوش گرفت .... باورم نمی شد اینقدر گرم و صمیمانه منو بپذیره ... از این برخوردش اشک توی چشمهام حلقه زد .... از پشت پرده ی اشک کامران و بقیه رو دیدم که داشتند نگاهمون می کردند ... کامران می خندید ... پدرش و آزاد لبخند می زدند ولی آهو .... آهو .... از چشمانش آتش می بارید .....دلم نمی خواست اون لحظه به خاطر آهو خراب شه برای همین منم به سختی شهپر رو توی آغوش گرفتم و اشکم سرازیر شد ... شهپر درحالیکه خودش هم گریه میکرد اشکهامو پاک کرد: - الهی من فدات عزیزم ...... گریه نکن تورو خدا....بخند..... پدر کامران نزدیکمون شد و مداخله کرد: - چه خبره اینج ا......آبغوره گیری باز کردید عروس و مادر شوهر ........ و خندید.... و ادامه داد: -خانم حالا اجازه می دی ما هم با عروسمون سلام کنیم........ از شهپر جدا شدم و آروم سلام کردم: - سلام .......خوش اومدید.... پدر کامران با مهربانی نگاهم کرد: - مرسی .... مرسی دخترم که زحمت کشیدی و اومدی......... - خواهش می کنم ....... وظیفه م بود.... همین موقع کامران بهمون نزدیک شد...شهپر رو کرد به کامران: - کامران این عروسک رو از کجا پیدا کردی...... و با ذوق خندید ........ به جای کامران پدرش جواب داد: - خانوم مثل اینکه پسر منه ها ....... سلیقه ش به من رفته...... شهپر تایید کرد: - البته ......البته........ همه با هم خندیدیم ........ .در حین خندیدنم نگاهم با نگاه کامران تلاقی کرد ... چنان داغ .....گرم و شورانگیز نگاهم می کرد که احساس گرما کردم ...نگاهمو ازش گرفتم و به طرف شهپر رو کردم ... شهپر با شوق نگاهم می کرد.... کامران در حالی که به سمت اثاثیه می رفت به پدرش نگاه کرد: - بریم؟ -آره بابا بریم ........ همه مون خیلی خسته هستیم......هم شما هم ما.... همه با هم به طرف در خروجی راه افتادیم ... من کنار پدر و مادر کامران راه می رفتم ... شهپر بسختی دستمو گرفته بود و ول نمی کرد برای همین نمی تونستم برگردم و کامران و اون دو تا رو ببینم ....بیرون سالن خنکای شب و عطر هوا باعث شد کمی از حرارتم کم بشه .... دوباره ایستادیم ..... آزاد در حالی که زیر چشمی منو نگاه می کرد به کامران گفت: - کامران می خوای شما با عمه اینا برو ما شفق خانم رو می رسونیم... کامران رو ترش کرد: -نه ... ممنون خودم می رسونمش..... شهپر دخالت کرد: - کامران ... عزیزم ... تو برو شفق رو برسون ما با آزاد می ریم که شب هم اونجا بمونند...... و به آهو رو کرد: - آهو جان یه عالمه حرف دارم برات....... آهو اخماشو تو هم کرد ولی حرفی نزد ..... انگار این پیشنهاد باب طبع کامران بود چون فوری قبول کرد: -باشه .......همین کار رو می کنیم.... شهپر دوباره منو در آغوش گرفت و صورتمو بوسید: - عزیزم بازم مرسی که به خاطر ما از خوابت زدی ........ به پدر مادر سلام برسون و بگو خیلی زود مزاحمشون می شیم..... من تشکر کردم و با پدر کامران و آزاد هم خداحافظی کردم ولی تا رو به آهو کردم روشو اونور کرد ... از حرکت ناشایستش سرخ شدم چیزی که از چشمان تیزبین شهپر دور نموند .... شهپر دستمو که هنوز توی دستش بود فشار داد و نگاه مهربونی بهم کرد ..... از نگاهش گرم شدم و آهو از یادم رفت......... ********* وقتی با کامران توی ماشین تنها شدیم کامران نگاه عاشقانه ای بهم کرد: -شفق ....... دل مامانمو بردی...... خودمم می دونستم اینو با این حال پرسیدم: - مطمئنی؟ - آره... -واقعا مامانت بین اونهمه آدم خودش منو پیدا کرد؟ کامران خندید: -باور نمی کنی تا اومد بیرون اولین چیزی که پرسید این بود که چرا شفق رو نیاوردی.... - خب...تو چی گفتی؟ - گفتم آوردم فقط باید بگردید پیداش کنید.... - و اونم حتما با یک نگاه منو شناخت؟ کامران در حالی که هنوز می خندید گفت: - نه با دو نگاه.... خودمم خنده م گرفته بود ولی سعی کردم کنترل کنم خودمو: - کامران ن ن ن ن .... - خیل خب خانم بداخلاق ... ولی باور کن کمی اینور و اونور رو نگاه کرد و تو اولین کسی بودی که چشمهاش روش ثابت موند .... باالاخره خوشگلی این دردسر رو هم داره که آدم زود شناسایی می شه..... - ناراحت نشد؟ - ناراحت؟... معلومه که نه اون عاشق این غافلگیر کردن هاست ........ کامران برگشت و در تاریکی ماشین نگاهم کرد .....آروم دستمو گرفت ...بلند کرد و زیر دستش روی دنده گذاشت: - تو دل پدرمم بردی......... تو دلم گفتم آره دل همه رو جز تو......... برگشتم و به نیمرخش خیره شدم ..... در شکوه نیمه شب جذاب ... خواستنی و دوست داشتنی به نظر میومد .... زیر لب صداش کردم: - کامران...... گرم و عمیق جوابمو داد: - جونم......جونم عزیزم..... سعی کردم صدام عادی باشه: -آهو چکارت داشت؟ اصلا از سوالم جا نخورد: -هیچی ... اراجیف..... -اراجیف؟ -آره ... می خواست پیش تو نباشم....... تمام دلهره ی این مدت رو بیرون ریختم: - من ازش میترسم..... دستمو محکم فشار داد: - چرا عزیزم؟ من نمیذارم اون آسیبی به تو برسونه ........ نگران نباش.......... ولی من نگران بودم ..... حالت آخرین نگاهش حالت نگاه آدم سالمی نبود ....... با این حال سرمو به صندلی تکیه دادم ... چشمهامو بستم و سعی کردم جز به گرمای دست کامران به چیز دیگه ای فکر نکنم ........کامران دستمو محکم گرفته بود ......با انگشتهام بازی میکرد و هر از گاهی به سختی دستمو فشار میداد....... -عزیزم .... آروم بخواب....رسیدیم صدات میکنم........ ××××××××××× فردای همان شب کنار پدر و مادرم نشسته بودم و داشتم از شهپر براشون حرف میزدم که زنگ زد.......
__________________
|
|
|
|
|
#29 |
![]() سمت: آخر فروم باز
تاریخ عضویت: Jul 2011
نوشته ها: 2,449
تشکر: 5,086
تشکر شده 4,012 بار در 1,538 پست
رکوردها :
|
36
- ما شرمنده هستیم آقای صبوری باید زودتر از این خدمت می رسیدیم ... ولی همون طوری که کامران قبلا بهتون گفتند ایران نبودیم.... پدرم به آقای هوشنگی لبخند زد: - خواهش می کنم .......... لطف دارید شما..... پدر کامران به تک تک حاضران نگاهی انداخت: - خب اگر شما و خانم صبوری اجازه بدید بریم سر اصل مطلب که سر و سامون گرفتن این دوتا جوون هست..... پدرم به جای خودش و مادرم جواب داد: -خواهش می کنم ..... بفرمایید.... -کامران گفت که خودش قبلا رسیده خدمتتون و شما تا حدودی باهاش آشنا شدید ... اگر فکر می کنید چیز دیگه ای هست که باید بدونید یا باید گفته بشه بفرمایید والا من اجازه می خوام هم از طرف خودم و هم خانمم دخترگل شما رو برای پسرم خواستگاری کنم ..... هر شرطی این میون باشه ما پذیرا هستیم ... هر حرفی هم باشه به دیده ی منت گوش می دیم ..... نگاهم به شهپر افتاد ... با احساس رضایت عمیقی به شوهرش خیره شده بود .....همه ی ما توی سالن پذیرایی جمع بودیم ... کامران با پدر و مادرش اومده بود ... هرسه نفر آنچنان آراسته ... معطر و متین بودند که تمام فضا رو تسخیر کرده بودند بخصوص شهپر طوری که مادرم و شراره چشم ازش بر نمی داشتند ... حتی شراره زمانی که هر دومون توی آشپزخونه بودیم گفت که باورم نمی شه شهپر مادر کامران باشه از بس زیبا ... جذاب و جوان بود...... پدرم در جواب آقای صبوری گفت که دختر من دختر خودتونه .... شما صاحب اختیار هر دوشون هستید.... شهپر خندید و رو به پدرم کرد: -آقای صبوری امیدوارم پسر من لایق دختر شما باشه.... من و کامران تمام این مدت ساکت نشسته بودیم و گوش می دادیم ..... در این میان حرف آخر رو پدر کامران زد: - پس مبارکه..... پدرم تایید کرد: -مبارکه.... مادرم رو کرد به من: - دخترم شیرینی...... من بلند شدم و ظرف شیرینی رو جلوی همه گرفتم وقتی جلوی شهپر رسیدم ...بلند شد صورتمو بوسید و در حالی که اشک توی چشمهاش جمع شده بود برام آرزوی خوشبختی کرد ..... جلوی کامران سریع شیرینی گرفتم و نشستم.......شهپر رو کرد به مادرم: - اگر اجازه بدید من برای شفق جان چیزی آوردم .... هر چند که ما همین یک بچه رو داریم و در این امور بی تجربه هستیم باید ببخشید ..... مامانم تشکر کرد ..... شهپر نگاهم کرد: - عزیزم بیا اینجا کنار من لطفا......... بلند شدم و کنارش نشستم ... شهپر از توی کیف شیکش جعبه ای زیبا در آورد و درش رو باز کرد ... توی جعبه دستبندی بسیار زیبا و الماس نشان و چشمگیر بود ..... شهپر دستبند رو توی دست گرفت و به مادرم نگاه کرد و با گفتن با اجازه ی شما دستبند رو بدستم بست و دوباره صورتمو بوسید........ باورم نمیشد پدر و مادر کامران اینقدر با مهر و محبت باشند ... مادرم و شراره از شهپر تشکر کردند ولی من انگار زبونم قفل شده بود فقط نگاهش می کردم ..... پدر کامران به پدرم گفت که ما دوباره باید برگردیم و دلمون می خواد هرچه سریعتر مراسم عروسی رو برگزار کنیم ...... با شنیدن این حرف یاد چیزی افتادم ..... برگشتم و به کامران نگاه کردم...کامران به ظاهرا خودش رو با نازنین که از موقع ورودشون کنارش نشسته بود سرگرم کرده بود ... دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی می دونستم توی اون موقعیت نمی شه ... یک ساعت بعد که اونها قصد رفتن کردند قرار شد طی یک جلسه ی دیگه در مورد آمادگی مراسم حرف بزنند ... شهپر قبل از رفتن منو در آغوش گرفت و کنار گوشم زمزمه کرد: - باور نمی کردم این روز رو ببینم ..... ازت ممنونم شفق.....واقعا ازت ممنونم....... و به مادرم گفت: - خانم صبوری من با اجازه تون مقداری سوغاتی برای شفق جان آوردم .... البته منو می بخشید چون شما رو نمی شناختم فقط برای شفق جان سوغاتی آوردم.... مادرم شروع به تشکر و تعارف کرد ....... شهپر به کامران رو کرد: - کامران جان زحمتشو می کشی......... کامران بی حرف به طرف در رفت .......... چند دقیقه بعد که آنها رفتند من و مادرم و شراره متعجب جلو سوغاتی های شهپر ایستاده بودیم .... باورمون نمی شد شهپر یک چمدان بزرگ سوغاتی آورده بود ... شراره زودتر از من و مامان به خودش اومد: - بازش کنم؟ با سرم اشاره کردم ..... وقتی شراره چمدون رو باز کرد با کوهی از لباس .... عطر ...... لوازم آرایش و بهداشتی....حتی لباس خواب روبرو شدیم........... ********** - کامران........ -جونم....... - ما باید با هم حرف بزنیم...... - در مورد؟ - تلفنی نمی تونم بگم...... - باشه ...... کجا پس....میای خونه یا مطب؟ هراسان شدم: - نه..... -پس کجا؟ میای خونه ی پدر و مادرم؟ -نه . اونجا نمی تونم راحت حرف بزنم.... -پس کجا؟ -تو بیا اینجا...... کامران تعجب کرد: - خونه ی شما؟ - آره.... - باشه . کی بیام؟ -کی باید بیای معلومه دیگه همون ساعتی که بیکاری.... -اکی پس من ساعت سه اونجا هستم.... -الان کجایی؟ -پیش شهپر .... چطور مگه؟ -گوشی رو بده بهش لطفا می خوام به خاطر سوغاتی ها ازش تشکر کنم.......... *********** - مامان......مامان..... مادرم طبق معمول توی آشپزخونه بود.... - چیه ... چرا داد می زنی؟ - مامان کامران قراره ساعت سه بیاد اینجا..... مامانم چشمهاش گرد شد: -اینجا........ - آره.......... - ولی اون که دیشب اینجا بود............ - من خودم ازش خواستم بیاد .... می خوام آخرین حرفهامو باهاش بزنم........ - خب.... مادرم با شیطنت نگام کرد: - می خوای من برم خونه ی شراره؟ باباتم که تا شب نمیاد ........ و یک چشمک زد......زدم زیر خنده: - مامانی از دختر شیطانتر............ مامانمم خندید...... -نه ... باشید .... این جوری خیالم راحت تره... -باشه .... پس بیا کمک کن زودتر ناهار حاضر شه بعدشم برو سالنو جمع و جور کن.... ساعت سه که کامران اومد مامانم بعد از سلام و احوالپرسی رفت توی اطاقش ... من و کامران هم رفتیم توی سالن...من یک تاپ آستین حلقه ای آبی روشن با شلوار لی رنگ روشن پوشیده بودم ... موهامم روی شونه هام ریخته بودم و آرایش ملایمی هم کرده بودم.....کامران خیره ام مونده بود برای اینکه از زیر نگاهش فرار کنم گفتم: -ناهار خوردی.... -آره.... - چایی بیارم؟ -نه .... چیزی نمی خوام ..... ولی من رفتم تو آشپزخونه و با سینی چای رفتم تو سالن .... کامران مرتب و آراسته روی مبل نشسته بود.... سینی چای رو گذاشتم جلوش ... خودمو با خستگی انداختم رو مبل....و به کامران نگاه کردم....کامران در حالی که فنجون چایی رو به لب میبرد نگاهم می کرد... -من گفتم بیای اینجا حرف بزنیم نه اینکه....... -خب بگو......گوش می کنم.... حوصله ی مقدمه چینی نداشتم ........ راست رفتم سر حرفم: - من جشن عروسی نمی خوام.... چایی پرید توی گلوی کامران و به سرفه افتاد ...کمی بعد که آروم شد پرسید: - چرا..... -نمی خوام ... دلم می خواد برم محضر.... - دیوونه شدی؟ آخه چرا .... من توانایی برگزاری بهترین جشن رو دارم..... - می دونم ولی نمی خوام ..... در ضمن کامران من می خوام مهریه مو خودم تعیین کنم اونم تو محضر نه قبلش.... کامران هنوز با تعجب داشت نگاه می کرد... - و یه چیز دیگه .... یادت هست که قبول کردی حق طلاق با من باشه......... کامران بی اینکه حرفی بزنه فقط خیره ام شده بود ...... نمی دونم توی فکرش چی گذشت ولی مطمئنم چیز خوش آیندی نبود ..... وقتی حرفم تموم شد صاف نشست و از پنجره به بیرون خیره شد: - من حق طلاق و مهریه رو هر چی که باشه قبول میکنم ولی در مورد جشن عروسی شهپر باید نظر بده.....
__________________
|
|
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#30 |
![]() سمت: آخر فروم باز
تاریخ عضویت: Jul 2011
نوشته ها: 2,449
تشکر: 5,086
تشکر شده 4,012 بار در 1,538 پست
رکوردها :
|
37
-به به مریم خانم ... ستاره ی سهیل شدی بابا..... مریم یکی زد تو بازوم: -به خدا خیلی پررویی شفق ... دست پیش می گیری که پس نیفتی ...آره... خندیدم و گفتم: -آره..... مریم کفری شد: -ای رو رو برم رو نیست که سنگ پاست..... من و سحر هم شیفتیم زدیم زیر خنده ..... .من در حالی که هنوز می خندیدم گفتم: - عجیبه الان که نه شیفت یگانه ست نه فرح..... سحر غش کرد از خنده ... مریم دستشو به علامت تهدید آورد بالا: - باشه باشه ... اینه رسم میهمان نوازیتون ... اصلا من رفتم و پشتشو کرد که بره که بازوشو گرفتم: -بیا ببینم کارت دارم.... و رو به سحر گفتم: - من با مریم میرم اطاق رست ... کاری بود صدام کن تو اطاق رست دوتا چایی ریختم و نشستم روبروش: - خیلی وقته حرف نزدیم مریم.... و کنجکاوانه پرسید: - حالا تعریف کن ببینم چه خبر ... چکار کردید...... آنچه که طی این مدت اتفاق افتاده بود براش تعریف کردم ........ مریم نگاه دقیقی بهم انداخت: -شفق ... چقدر آدمها در طول زمان تغییر می کنند یادته بهت گفتم اگر دکتر بیاد خواستگاریت .... گفتی ایش من قبول نمی کنم ..... گفتم حالا وقتی اومد یادت میارم ... یادته؟ یادم بود ....... خیلی خوب هم یادم بود ...... واقعا هیچکس از فردای خودش خبر نداره..... - راستی شفق ... هنوز هیچکی تو بیمارستان نمی دونه؟... -من که فقط به تو گفتم اگر کامران به کسی گفته باشه من نمی دونم که البته بعید می دونم..... مریم ذوق کرد: -وای شفق .....تصور کن قیافه ی بعضی ها با شنیدن این خبر چه شکلی می شه ....یکی مثل دکتر پناهی........... و زد زیر خنده ..... این چیزی بود که خودمم گاهی بهش فکر کرده بودم ولی برام مهم نبود ...... مریم انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: - راستی از آهو چه خبر..... از شنیدن اسمش حالم بد شد: -شکر خدا خبر مرگش فعلا که اثری ازش نیست ..... راستی مریم آهو یه برادر هم داره.... مریم تعجب کرد: - پس خدا بدادت برسه -نه اتفاقا برادر درست عکس خواهره.... و یاد نگاه آزاد توی فرودگاه افتادم ..... مریم دقیق شد: - یعنی چی اونوقت؟ -نمی دونم ولی نگاهش دقیقا عکس نگاه آهو بود ... یه جور شیفتگی یا شایدم هیزبازی..... مریم دلسوزانه حرفمو برید: - شفق ... مواظب باش. .... من می ترسم این خواهر برادر آخر کار دستت بدند..... - میگی چکار کنم ... برم بکشمشون؟ - آره ... آهو رو بکش ولی اگه داداشه خوشتیپه بده من بکشمش و قاه قاه خندید.... این حرف مریم در واقع دلشوره ای بود که در خودمم وجود داشت ... نمی دونم چرا ولی حس خوبی حتی نسبت به آزاد هم نداشتم ........ با این وجود سعی کردم افکار آزاردهنده رو از خودم دور کنم......... مریم منو از خودم کشید بیرون: -شفق .... شفق... -ها ... چی می گی؟ - می گم تو نمی خوای برگردی بخش خودمون..... - اتفاقا کامران یکی دو بار گفته بخشتو عوض کن.... -اه پس خیلی دوستت داره می خواد پیشش باشی....... خندیدم: - آره ..... خیلی....... - جدی می گم خره اگه هر شوهر دیگه ای بود می گفت ازم دور باشه بتونم شیطونی کنم......... -مریم م م م م - باشه بابا نزن .... گند اخلاق ... حالا می خوای برگردی یا نه؟ - هنوز فکرشو نکردم ...گذاشتم بعد از عروسی - هنوزم می خوای جشن نگیری؟ -آره ... نمی خوام نمایش بدم جلو دیگران می خوام ساده ی ساده باشه.... -شفق وقتی بهت می گم خلی می گی نه همه آرزوشونه با همچین شوهر و پدر شوهری جشنی بگیرند که چشم همه دربیاد اونوقت خانم می گه نمی خوام نمایش بدم.... برای اینکه بحث رو تموم کنم گفتم فعلا که معلوم نیست قراره کامران با مادرش حرف بزنه حالا ببینم تا چی می شه............. به مریم نگفتم ولی قرار بود دو روز دیگه کامران با پدر و مادرش دوباره بیاند خونه مون که تاریخ عروسی رو اکی کنند .... فردای همون شبی که من با مریم حرف زدم شهپر بهم زنگ زد بعد از حال و احوال بهم گفت که کامران بهش گفته که شفق تمایلی به گرفتن جشن نداره ... ازم خواست بگم چرا .... دلیل قانع کننده ای نداشتم ولی واقعا دلم نمی خواست جشن بگیرم ... کلی حرف زد که مجابم کنه در آخر به این توافق رسیدیم که نه محضر نه جشن بزرگ یک جشن ساده توی باغ خونه ی خودشون با حضور نزدیکان .... می دونستم مامانم و شراره ناراحت می شند برای همین از شهپر خواستم بذاره خودم این رو عنوان کنم در جمع که بفهمند خواسته ی خودم بوده .... شهپر هم با مهربونی ذاتیش پذیرفت...... شب توی تختم دراز کشیده بودم ولی با وجود خستگی خوابم نمی برد ... هراس داشتم .... هراسی گنگ از آینده ای مبهم .... از پیوندی بر پایه ی هوس ... یاد اون آهنگ گوگوش افتادم و زیر لب زمزمه کردم: آدمها از آدمها زود سیر میشند آدمها از عشق هم دلگیر میشند آدمها رو عشقشون پامیذارند آدمها آدمو تنها میذارند منو دیگه نمیخوای خوب میدونم تو کتاب دلت اینو میخونم تو می گفتی که گناه مقدسه اول و آخر هر عشق هوسه خدایا واقعا اول و آخر هر عشق هوسه .... واقعا ... اینقدر حالم گرفته بود که وقتی جواب تلفن کامران رو دادم متوجه شد... - چیزی شده شفق؟ -نه.... - ولی صدات می گه شده..... - نه...حالم خوبه.... -کجایی تو اطاقتی؟ -آره - شفق ...... عزیزم ...... پاسپورت داری؟ تعجب کردم: - آره ... ولی واسه چی؟ - پاسپورت و شناسنامه تو آماده کن فردا میام ازت می گیرم.... - کامران پرسیدم واسه چی؟ - پاسپورت رو واسه چی می گیرند...واسه سفر.... فهمیدم منظورشو با این حال پرسیدم: - سفر؟ -آره .... می خوام اکی کنم برای ماه عسل بریم آنتالیا.... عصبانی شدم: - چه جالب ..... ولی مثل این که بعد از ازدواج همه ی تصمیمات باید دو نفره و با مشورت باشه ... مگه نه؟ -فکر نمی کنم این تصمیم بدی باشه که نیاز به مشورت داشته باشه... - چه بد ... چه خوب .... من بعد از ازدواج هیچ جا نمی رم.... - مطمئنی؟ - آره - خیلی لجبازی.... و با لحن عصبی اضافه کرد: - اکی ... ولی یادت باشه...... زدم سیم آخر: -تهدیدم میکنی؟ با خونسردی جواب داد: -از تهدید بدتر و بی خداحافظی قطع کرد ..... جا خوردم ... انتظار داشتم مثل همیشه نازمو بکشه .... یه جورایی کوتاه بیاد و راضیم کنه ولی انگار این دفعه رو اشتباه فکر کرده بودم... ***************** دو روز بعد کامران در حالی که اصلا نگاهم نمی کرد با پدر و مادرش توی سالن خونه مون نشسته بودند ... اون بی اعتنا به من با مهدی سرگرم حرف زدن شد ... تو دلم گفتم ...باشه ... بهم می رسیم..... اونروز من جلو جمع گفتم که یک جشن ساده و جمع و جور می خوام و همین طور مهریه مو موقع عقد خودم میگم.....همه شون البته غیر از کامران و مادرش تعجب کردند هر چند که مجبور شدند بپذیرند ..... وقتی میهمانها رفتند اولین کسی که داد زد شراره بود: - بابا ... بابا ..... هیچی به این دختر دیوونت نمی گی از این که جلو شوهرش بهم گفت دیوونه ناراحت شدم: - شراره خانم حرف دهنتو مزه مزه کن بعد بزن... مامانم پادرمیونی کرد: - چیه مثل سگ و گربه به جون هم افتادید. ... زشته......خوبه هر دوتون خرس گنده اید..... شراره گفت: - اه مامان باز طرف اینو گرفتی... و ادای منو درآورد: - من یک جشن ساده میخوام ... مهریه هم خودم تعیین می کنم .... و باز عصبانی شد: -تو غلط می کنی ... مگه تو بزرگتر نداری..... میدونستم تا بابام چیزی نگه این آروم نمیشه برای همین ملتمسانه به پدرم نگاه کردم ..... پدرم به آرامی شراره رو صدا زد: -شراره ... بابایی ..... من میرم تو اطاقم یه چایی بریز برای بابا بیار..... وقتی شراره رفت و مهدی هم با نازنین سرگرم شد مادرم صدام کرد ... رفتم تو آشپزخونه پیشش .... .مادرم صاف تو چشمهام خیره شد: - این بازی مهریه چیه؟ -بازی؟ - آره ... میخوای چکار کنی..... و یهو زد زیر گریه: - شفق ... من تو رو بزرگ کردم بهتر از خودم می شناسمت ..... مادر نکنه ... نکنه ..... یهو تحت تاثیر وضع اینها قرار بگیری..... فوری منظورشو فهمیدم....در حالی که توی بغل می گرفتمش کنار گوشش گفتم: - مامان ....... مامان .... منم شفق...دخترت...تو که می دونی این چیزها برای من مهم نیست .... نگران نباش ...... من همیشه همون شفقی که بزرگ کردی باقی می مونم..... مامانم دستشو توی موهام فرو برد: - پیر شی دخترم .... می دونستم......... فردای همون روز داشتم اطاقمو مرتب میکردم که گوشیم زنگ خورد ... شماره نا آشنا بود.....گوشی رو به گوشم چسبوندم ..... صدایی مردانه توی گوشم پیچید: - سلام.....من هستم...آزاد...
__________________
|
|
|
![]() |
| برچسب ها |
| فهیمه, فرد, نادری, رمان, شفق |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دایره المعارف معرفی و نقد کتاب | دل تنگم | مقالات ادبی | 31 | 01-12-11 02:26 |
| داستان های هوشنگ گلشیری | دل تنگم | داستان و حکایت | 7 | 30-11-11 02:34 |
| ادبیات عامه پسند | دل تنگم | مقالات داخلی | 17 | 11-06-11 13:44 |
| فئودور میخاییلوویچ داستایوسکی (Fyodor Mikhailovich Dostoevsky) | دل تنگم | بیوگرافی و زندگینامه مشاهیر | 18 | 19-02-11 12:37 |
| مقدمه ای بر داستان نویسی | دل تنگم | مقالات داخلی | 6 | 29-09-10 21:44 |