
عضویت سریع !
|
![]() |
روانشناسی زبان |
ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
|
|
#1 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,180 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
روانشناسی زبان
روانشناسی زبان از دیدگاه دکتر ارسلان گلفام
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران، دکتر ارسلان گلفام در1346 در ملاير متولد شد. پس از دريافت مدرك كارشناسي زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه علامه طباطبایی در سال 1369، به تحصيل در رشته زبانشناسي در دانشگاه تربيت مدرس پرداخت و سرانجام سال 1377 موفق به كسب عنوان دكتري زبانشناسي از دانشگاه تهران شد. از آثار وي ميتوان به ترجمه كتابهاي «تحول زبان» نوشته رابرت لارنس ترسك و «روانشناسی زبان» نوشته دني استاينبرگ و تأليف «اصول دستور زبان» اشاره كرد. «اطلس زبانها» نوشته كامبري و ديگران نيز به زودي با ترجمه دكتر گلفام منتشر خواهد شد. آيا «روانشناسي زبان» را بايد به عنوان يك مبحث ميان رشتهاي در نظر گرفت يا به عنوان يك رشته مستقل مباحث آن را دنبال كرد؟ روانشناسی زبان ذاتاً مبحثی میان رشتهای است که مطالعات زبانشناختی را بر اساس بنیانهای ذهنی و فرایندهای شناختی به بحث میگذارد. اما این موضوع میان رشتهای میتواند و باید در مقاطع تکمیلی به عنوان یک تخصص یا گرایش ارائه شود. اگر زبانشناسی و روانشناسی را دو رشته مادر در نظر بگیریم، «روانشناسي زبان» بيشتر ميراثدار كدام يك از این دو رشته است؟ روانشناسی زبان ریشه در سنت زبانشناسی چامسکیایی دارد و موضوعات اصلی آن شامل فراگیری زبان نخست، زبان دوم، تولید گفتار و درک گفتار میشود. در واقع این واژه ترجمه psycholinguistics است. اما آنچه در حوزه مطالعاتی روانشناسان قرار میگیرد، در واقع psychology of language است که حیطه گستردهتری را در برمیگیرد و مباحثی مانند حافظه، تمرکز، پردازش محتوای تفکر و تصمیمسازی را شامل میشود. آیا مردم با این رشته آشنا هستند و چگونه میتوان سطح اطلاعات افراد را در این زمینه بالا برد؟ اگر منظور از مردم، افراد غیردانشگاهی باشد پاسخ منفی است، اما در سالهای اخیر و با طرح مطالعات میان رشتهای بهنظر میرسد موضوع تا حدی برای متخصصان غیر زبانشناس نیز آشنا باشد. مسلماً برای آشنایی بیشتر غیر زبانشناسان و تا حدی عموم جامعه، مطبوعات و صدا و سیما قطعاً وقت آن فرارسیده تا استادان و دانشآموختگان جوان و آشنا با موضوع نیز، دست به تألیف بزنند میتواند نقش موثری داشته باشد. البته معرفی این موضوع در مقاطع پیش از دانشگاه در سطح آموزش و پرورش نیز برای دانشآموزان میتواند جذاب باشد و به طرح چنین مباحثی در سطح جامعه کمک کند. منابع اين رشته چقدر در ايران شناخته شده است؟ منابع تا حد قابل قبولی برای اهل فن شناخته شدهاند، بهويژه دانشجویان مقاطع تکمیلی با توجه به اینکه درسهایی را در این زمینه میگذرانند و مقالاتی را باید بنویسند و در مواردی پایاننامه خود را در حوزه روانشناسی زبان مینگارند، منابع روز را به خوبی میشناسند. آيا براي گسترش اين رشته بايد در پي ترجمه منابع معتبر باشيم يا در پي توليدات داخلي؟ به گمانم با توجه به جوان بودن این رشته در دانشگاههای ایران و نگارش کتابها و مقالات متعدد، ترجمه از اولویت برخوردار است، اما قطعاً وقت آن فرارسیده تا اساتید و دانشآموختگان جوان و آشنا با موضوع نیز دست به تألیف بزنند و بر اساس نوع مخاطب و در سطوح مختلف منابعی را در اختیار علاقهمندان قرار دهند. آیا اصولاً تألیف در این زمینه صورت گرفته و استادان و مولفان چقدر به کار در این زمینه علاقمندند؟ متأسفانه هنوز کتابی در زمینه روانشناسی زبان تألیف نشده یا من از آن بیخبرم. لازم به ذکر است طرحهای مقدماتی برای نگارش کتاب در این زمینه را دیدهام اما متأسفانه این طرحها عمدتاً ترجمههايي اند كه از چند کتاب انتخاب شدهاند. با توجه به این که دانشگاههای ایران اکثراً به زبانشناسی همگاني میپردازند، آیا لازم است این رشته به صورت گرايش تخصصي در دانشگاهها تدریس شود؟ به اعتقاد من زبانشناسی در ایران ریشه دوانده و زمان ارائه گرایشهای تخصصی فرا رسیده است. دانشجويان ما در حال حاضر مطالبی را در همه زمینهها میخوانند بدون آن که در حوزههای خاص متخصص باشند. به اعتقاد من، جذب دانشجو در مقطع دکتری با عنوان زبانشناسی عمومی بیمعناست و گروههای آموزشی باید با گرایشهای تخصصی این مقطع را برگزار کنند. روال آموزشی باید به گونهای باشد که دانشجویان اطلاعات کلی را در مقطع کارشناسی ارشد کسب کنند و در مقطع دکتری در یکی از رشتههای روانشناسی زبان، جامعهشناسی زبان، کاربردشناسی، زبانشناسی شناختی، زبانشناسی رایانهای و سایر تخصصها آموزش ببینند.
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
|
|
#2 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,180 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
روانشناسی زبان (مقاله علمی)
روانشناسی زبان (psycholinguistics) نام شاخه علمینسبتاً جدیدی است که از محل تلاقی زبانشناسی و روانشناسی جوانه زده است. موضوع این علم مطالعه جنبههای ذهنی زبان، یا به بیان دیگر، رابطه ذهن و زبان است. پیشرفت عصب- روانشناسی (نوروپسیوکولوژی) هنوزبه آنجا نرسیده است که ما را از کاربرد واژه «ذهن» بینیازکند. هنوز راه درازی در پیش است تا ما به همه اسراری که در کاسه سرمان نهفته است پی ببریم و بتوانیم آزادانه به جای ذهن، کلمه مغز را به کار ببریم. با اینهمه، تصور نمیکنم در بین کسانی که با اینگونه مسائل سروکاردارند تردیدی وجود داشته باشد که بدون مغز چیزی به نام ذهن وجود ندارد.
پیش از آنکه وارد بحث شویم، باید به یک تمایز مهم توجه داشته باشیم و آن تمایز بین زبان و گفتار است. زبان عبارت است از مجموعهای قواعد که به آن دستور (یا گرامر) میگویند و نیز تعدادی واژه که واژگان زبان را تشکیل میدهد. قواعد دستوری و واژگان زبان ماهیت ذهنی دارند و در جایی از مغز ما که چون و چند آن هنوز به درستی روشن نیست، نگهداری میشوند و ناچار مستقیماً درمعرض مشاهده نیستند. به بیان دیگر، زبان رفتار نیست. برعکس، گفتار نمود یا حالت بالفعل زبان است، از اینرو نوعی رفتار است که مستقیماً به مشاهده درمیآید. ما در این بحث، «زبان» و «گفتار» را، با حفظ تمایزی که ذکر شد، به کار میبریم. این تمایز در بحثهای فنی زبانشناسی و روانشناسی زبان اهمیت بسیار دارد. روانشناسی زبان، با آنکه علمی نوخاسته است، به سرعت رشد میکند و مسائل متنوع زیادی را در حوزه پژوهشهای خود قرارداده است. ما در اینجا نمیتوانیم به بحث همه این مسایل بپردازیم. ناچار، برای اینکه از موضوعات مورد بحث تصوری به دست داده باشیم، برخی از آنها را با شرحی مختصر ذکر میکنیم. تولید و ادراک گفتار قبلاً گفتیم که زبان ماهیت ذهنی دارد و نمود یا تجلی آن گفتار است. ما وقتی سخن میگوییم، یعنی در تولید گفتار، از قواعد و واژگانی که در حافظه خود اندوختهایم سود میجوییم؛همچنین وقتی به سخن دیگران گوش میدهیم، یعنی در ادراک گفتار، باز از همان قواعد و واژگان که در مغز خود داریم، استفاده میکنیم، ولی مسئله در اینجا تمام نمیشود. باید دانست چه فرایندهای ذهنی در برقراری این ارتباط دخالت دارند؛ مثلاً چه فرایندهای ذهنی هماکنون به شما امکان میدهد جملههای مرا به سرعت با قواعد و واژگانی که در ذهن دارید مقابله کنید و مفهوم آنها را درک کنید و متقابلاً چه فرایندهایی به من امکان میدهند تا جملههایی را که شما میشنوید، تولید کنم. به بیان دیگر، مراجعه دائم از سوی گوینده و شنونده به قواعد و واژگان زبان چگونه صورت میگیرد و از چه اصولی پیروی میکند؟ تحقیق در این مسائل فقط یک کنجکاوی علمی و نظری نیست. نتایجی که از این تحقیقات به دست آمده در مهندسی ارتباطات مورد استفاده قرار گرفته است. بد نیست در این مورد توضیح بیشتری بدهیم. یکی از خصوصیات زبان انسان این است که میزان حشو (redundancy) در آن نسبتاً زیاد است. حشو مفهومی است در نظریه خبر (یا نظریه اطلاعات) که تعریف بسیار دقیق ریاضی دارد. ولی ما در اینجا از تعریف فنی آن چشم میپوشیم و آن را به زبانی غیرفنی چنین تعریف میکنیم: حشو در ارتباط موقعی پیش میآید که مفهوم پیام تا حدی قابل پیشبینی باشد. هر چه بیشتر قابل پیشبینی باشد میزان حشو نیز در آن بیشتر است. مثلاً اگر شما جمله ناتمام «من متأسفانه دیروز قلم خودنویسم را...» به فارسیزبانی بدهید و از او بخواهید آن را تکمیل کند، او دو یا سه امکان بیشتر ندارد که یکی از آنها «گم کردم» خواهد بود؛ ولی اگر کلمه «گم» را هم قبلاً داده باشید، با قطعیت صددرصد «کردم» را به آن اضافه خواهد کرد. او برای تکمیل این جمله از مقدار حشوی که در جمله است کمک میگیرد یا، به بیان دیگر، حشوی که در جمله وجود دارد فعل آن را قابل پیشبینی میسازد. ما در کاربرد روزمره زبان بیش از آن مقداری که واقعاً میشنویم حدس میزنیم یا، به عبارت دیگر، بیش از مقداری که از جوهر صوتی زبان خبر میگیریم، از دانش ناآگاه خود درباره احتمال وقوع عناصر زبان کمک میگیریم. مهندسان ارتباط از این امر در طراحی دستگاههای ارتباطی استفاده میکنند. صدای انسان در گفتار روزمره ارتعاشاتی بین 50 تا 10000 دور در ثانیه دارد، ولی دستگاه تلفن (اگر کیفیت بسیار ممتازی داشته باشد) فقط ارتعاشات بین 200 تا 3400 دور را منتقل میکند؛ یعنی، وسعت باند آن 3/1 وسعت باند مورد نیاز گفتار است (البته این 3/1 حساسترین قسمت باند را تشکیل میدهد.) بدین ترتیب، تمام اطلاعات اکوستیک گفتار که در بالا و در پایین این دو حد باشد، در مکالمات تلفنی از شنونده گرفته میشود. با اینهمه، ما در مکالمات عادی کمتر به اشکال برمیخوریم، زیرا حشو موجود در زبان، اطلاعات اکوستیک ازدسترفته را جبران میکند. استفاده شنونده از حشو برای پر کردن خلا اکوستیک، در تحلیل نهایی به ساختمان گوش و نحوه پردازش اطلاعات شنیداری در مغز مربوط میشود، و به همین دلیل هم ادراک گفتار در حوزه روانشناسی زبان قرارمیگیرد. زبان و حافظه به رغم فرضیههای گوناگون و پژوهشهای فراوان، اساس نوروفیزیولوژیک حافظه همچنان در پرده ابهام مانده است، ولی این، مانع از آن نشده که حافظه از جنبه رفتاری مورد مطالعه قرارگیرد و پیشرفتهایی حاصل گردد. تا آنجا که به بحث ما مربوط میشود، روانشناسان زبان میخواهند بدانند قواعد و واژگان زبان چگونه در حافظه نگهداری میشود؛ مثلاً پیوندهایی که بین شکل املایی و تلفظ و معنی کلمه وجود دارد و اغلب یکی باعث فراخوانی دیگری میشود، چگونه در حافظه ضبط میشوند. همچنین، روابط آوایی بین تلفظ یک کلمه و کلمات دیگر و نیز روابط معنایی بین یک کلمه و کلمات دیگر چگونه در حافظه حفظ و فراخوانده میشود. نیز چگونه است که گاهی این روابط دچار اختلال میگردند؛ مثلاً ممکن است تلفظ کلمهای را به یاد بیاوریم، ولی معنی آن را فراموش کرده باشیم. رابطه تصویری و صوتی زبان نیز مبحث دیگری از مباحث زبان و حافظه است؛ یعنی، میتوان پرسید که رابطه خواندن و نوشتن، که از نمادها یا نشانههای دیداری استفاده میکنند، از یک طرف، و گفتن و شنیدن، که از نمادهای صوتی یا شنیداری بهره میگیرند، از طرف دیگر، چگونه است و این ارتباطها چگونه در حافظه ضبط و نگهداری میشوند و عبور از یکی به دیگری چطور صورت میگیرد. از طرف دیگر، چون قسمت اعظم اطلاعاتی که ما در حافظه خود نگهداری میکنیم صورت کلامی دارند، یعنی در قالب جملات زبان ضبط و نگهداری میشوند و به یاد سپردن و فراموش کردن آنها با ساخت زبان رابطه دارد، ناچار زبان یكی از عوامل مهم در ساخت و كار حافظه است، ناچار هر نظریهای که درباره حافظه ارائه شود، باید نقش زبان را در کارکرد آن در نظر داشته باشد. در دهه 1940، عصبشناس بلندپایه کانادایی، ویلدر پنفیلد، سرگرم جمع کردن شواهدی بود که نشان میداد کلید رمز حافظه انسان در قطعههای گیجگاهی قشر مخ و به خصوص در هیپو کامپ، که از زیر به درون قطعههای گیجگاهی فرو رفته است، جای دارد. پنفیلد روی بیماران صرعی عمل میکرد و نواحی آسیبدیده مغز آنها را که موجب تحریک و بروز حملههای صرعی میشدند، برمیداشت. او برای اینکه بتواند کانون صرع را به دقت ردیابی کند، از روشی برای کندوکاو در مغز انسان استفاده کرد که شاید بیش از هر روش دیگر درباره سازمان مغز به ما آگاهی داده است. او سطح مغز را با جریان الکتریکی بسیار خفیفی تحریک میکرد، نه به آن اندازه که به آن آسیبی برساند، بلکه در حدی که در یاختهها و رشتههای عصبی که در زیر تحریک الکترود قرار میگرفتند، تکانهای عصبی برانگیزد. بیماران در جریان این تجاوز الکتریکی به مغزشان کاملاً هشیار بودند. فقط پوست سر آنها به طور موضعی بیحس شده بود، زیرا بافتهای خود مغز در برابر لمس، حرارت یا درد حساسیتی ندارند. پنفیلد به دنبال این بود که در مغز هر بیمار ناحیهای را کشف کند که در اثر تحریک آن بتواند در ذهن او همان حالت اخطارمانند شگفت را، که معمولاً بیماران صرعی را از نزدیک شدن حمله باخبر میکند، برانگیزد و، به نظر او، این ناحیهای بود که باید برداشته شود. روش پنفیلد با موفقیت چشمگیری روبهرو گردید. اما روش او این امکان را نیز در اختیار او گذاشت که کارکردهای قسمتهای دیگر قشر مخ را نیز کشف کند. تحریک قشر حرکتی مخ موجب پرشهایی در عضلات میگردید که بیمار نمیتوانست از آنها جلوگیری کند؛ تحریک ناحیه حسی باعث میشد که بیمار احساسهای عجیبی روی پوست خود بکند؛ تحریک قشر بینایی مخ موجب میشد که بیمار درخشش نور یا پیچ و تاب خوردن اشکالی رنگین را در میدان بینایی خود ببیند، اما وقتی پنفیلد الکترود خود را به قطعه گیجگاهی و خود هیپوکامپ متوجه کرد، وضع به گونهای دیگر بود. اینبار تجارب بیمار صرفاً حرکات یا احساسهای بریدهبریده نبود، بلکه رویدادهای کاملی بود که بیمار در زندگی گذشته خود تجربه کرده بود و اکنون آن رویدادها، و نه خاطره آنها، از نو به تجربه بیمار درمیآمدند. شخص یکباره به زندگی گذشته خود باز گردانیده میشد و چنین احساس میکرد که صحنه آشنایی دارد از نو برای او تکرار میشود. یکی از بیماران او که این عمل روی او انجام گرفت زن جوانی بود. وقتی سر الکترود روی نقطهای در قطعه گیجگاهی وی قرار گرفت، فریاد کشید: «فکر میکنم صدای مادری را شنیدم که پسر بچهاش را در جایی صدا میکند. به نظرم میرسد واقعهای بود که سالها پیش.. دور و بر جایی که زندگی میکنم اتفاق افتاد.» ظاهراً الکترودهای پنفیلد فعالیتی را در هیپوکامپ، درون قطعه گیجگاهی برمیانگیختند و از این رهگذر خاطرههایی دوردست را از سیلان هشیاری بیمار بیرون میکشیدند. تحقیقات جدید یافتههای پنفیلد را تأیید کردهاند. از این بحث دو نتیجه میتوان گرفت: یکی اینکه قطعههای گیجگاهی و به خصوص هیپوکامپ در نگهداری یادها یا خاطرههای ادراکی و زبانی نقش بسیار مهمیدارند، دیگر اینکه بسیاری از خاطرههای ما در قالب الگوهای زبان به یاد سپرده و فراخوانده میشوند؛ این هم یکی دیگر از دلایلی است که روانشناسی زبان به شناخت چگونگی پیوند حافظه و زبان علاقمند است. دو زبانگی و چند زبانگی همه ما کودکانی را میشناسیم که در خانوادههایی بزرگ شدهاند که پدر و مادر آنها به دو زبان مختلف صحبت میکنند و در نتیجه آنها از اوان طفولیت دو زبان یاد گرفتهاند و دوزبانه شدهاند. به کرات اتفاق میافتد که این کودک در جامعهای بزرگ میشود که زبان یا زبانهای رسمی آن غیر از زبان پدر و مادر اوست. در چنین حالتی، کودک چندزبانه خواهد شد. میلیونها کودک در سرتاسر جهان یافت میشوند که، بنا به مقتضیات محیط زندگی خود، از خردسالی چندزبانه شدهاند. آنچه مورد توجه روانشناسی زبان است یافتن پاسخ برای اینگونه سوالات است: این کودکان چگونه نظامهای زبانی مختلف را یاد میگیرند؟ چگونه آنها را از هم جدا نگاه میدارند؟ آیا تداخلی بین این زبانها صورت میگیرد و اگر میگیرد، چگونه است؟ از چه قواعدی پیروی میکند؟ گذر از یک نظام زبانی به نظام زبانی دیگر چگونه رخ میدهد؟ آیا تسلط کودک به همه این زبانها به یک اندازه است و اگر نه، چه عواملی در این عدم تساوی دخالت دارند؟ از سوی دیگر، بزرگسالانی را میبینیم که در کودکی فقط به زبان مادری خود تسلط یافتهاند، ولی بعداً یک یا چند زبان خارجی نیز یاد گرفتهاند. روانشناسی زبان میخواهد بداند بین چندزبانگی کودکی وچندزبانگی بزرگسالی چه تفاوتهایی وجود دارد و این تفاوتها از کجا ناشی میشوند. مثلاً چرا بزرگسالان معمولاً نمیتوانند زبان خارجی را بدون لهجه یاد بگیرند در حالی که کودکان در یادگیری زبان دوم لهجه پیدا نمیکنند؟ در این زمینهها پژوهشهای زیادی انجام شده و از نتایج آنها نیز عملاً در آموزش زبانهای خارجی استفاده شده است.
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
|
|
#3 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,180 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
آسیب شناسی زبان
آسیب شناسی زبان در معنی وسیع کلمه به کلیه اختیاراتی گفته میشود که، به طور کامل یا ناقص، مانع از یادگیری زبان شود و یا پس از یادگیری مانع از بهره برداری مطلوب از آن شود و یا باعث تخریب و تباه شدن آن گردد. روانشناسان زبان از این جهت به آسیبشناسی زبان توجه دارند که امیدوارند مطالعه آن در بیماران، به گشودن اسرار فراگیری و کارکرد زبان در افراد سالم کمک کند. از میان این اختلالات، به انواع زبانپریشی (آفازی) توجه بیشتری شده است.
زبانپریشی به آن دسته از اختلالات زبانی گفته میشود که از ضایعه یا آسیب به قسمتی از مغز ناشی شده باشد. از آنجایی که با استفاده از تکنولوژی جدید پزشکی معمولاً میتوان محل و نوع این آسیب را در مغز مشخص نمود، مقایسه محل و نوع آسیب مغزی با نوع اختلالی که در کارکرد زبان ایجاد شده است میتواند بسیار آموزنده باشد. در واقع، قسمت اعظم اطلاعاتی که درباره سازمانبندی زبان در قشر مخ اکنون در دست است از رهگذر این نوع مطالعات حاصل شده است. نخستین آگاهی ما در این زمینه به سال 1861 برمیگردد. در چهارم آوریل این سال، در یک نشست پرهیاهو در انجمن انسانشناسی پاریس، پزشکی به نام سیمون اوبورتن اعلام داشت که معتقد است قدرت تکلم در قطعههای پیشانی نیمکرههای مخ جای دارد. شواهد کلینیکی خود او ناچیز بود، اما او پیشگویی کرد که هر بیماری که قدرت تکلم را از دست داده باشد، ولی توانایی فهم زبان در او سالم باشد، اگر مغز او مورد معاینه قرار گیرد، معلوم خواهد شد که آسیب یا فساد در قطعههای پیشانی مخ او روی داده است. دبیر آن جلسه جراحی بود به نام پییر پال بروکا؛ بر حسب اتفاق درست چند روز بعد به بیماری برخورد که سالهای سال دچار سستی عضلانی در طرف راست بدنش بود و قدرت تکلم خود را نیز به کلی از دست داده بود. تقریباً تنها صدایی که او میتوانست ادا کند لفظ «تان» بود و به همین دلیل در نوشتههای پزشکی آن روز او را آقای «تان» نامیدند. «تان» در هفدهم آوریل 1861، یعنی سیزده روز پس از سخنرانی سیمون اوبورتن، مُرد؛ و بروکا بلافاصله پس از مرگش مغز او را مورد معاینه قرار داد و درست فردای همان روز، نتیجه را به انجمن انسانشناسی گزارش داد. پیشگویی استنباطی اوبورتن صورت مستند به خود میگرفت: قطعههای پیشانی مغز «تان» شدیداً فاسد شده بودند. در ظرف دوسال بعد، بروکا توانست چندین مورد دیگر را نیز مطالعه کند. وی در آن وقت چنین نوشت: «در اینجا هشت مورد یافت میشوند که در آنها آسیب در قسمت خلفی شماره سه از سومین شکنج قطعه پیشانی بوده است. این تعداد به نظر من کافی است که اساس فرضهای محکمی قرارگیرد. ولی جالبترین چیز این است که در همه این بیماران در نیمکره چپ بوده است. من جرأت نمیکنم که از این مشاهده نتیجهای بگیرم. باید در انتظار به دست آمدن حقایق تازه باشم.» نتیجهای که بروکا جرأت نمیکرد بگیرد، چیزی است که امروز عموماً پذیرفته شده است؛ یعنی اینکه مرکز تکلم تقریباً همیشه (به استثای بعضی از چپدستها، ولی نه همه آنها) در نیمکره چپ مغز قرار گرفته است. ناحیهای در قطعه پیشانی نیمکره چپ که بروکا روی آن انگشت گذاشت، امروز، به نام خود او، ناحیه بروکا نامیده میشود. این ناحیه به آن قسمت از قشر حرکتی مخ که عهدهدار حرکات زبان و حنجره است بسیار نزدیک است، ولی از آن کاملاً جداست. در سال 1874، دانشمند آلمانی، کارل ورنیکه، کشف کرد که اگر آسیب در نیمکره چپ، عقبتر از ناحیه بروکا و عمدتاً در قطعه گیجگاهی باشد، باعث از بین رفتن فهم زبان، چه به صورت گفتار و چه به صورت نوشتار، میشود، در حالی که قدرت تکلم کمتر دچار نابسامانی خواهد شد. این ناحیه از مغز، که امروز به نام ناحیه ورنیکه معروف است، نزدیک به قشر شنیداری مخ، که عهدهدار تجزیه و تحلیل صداها است، قرار گرفته است. متأسفانه، به رغم پژوهشهای زیاد، اطلاعات ما درباره سازمانبندی زبان در قشر مخ از آنچه که بروکا و ورنیکه گفتند چندان فراتر نرفته است. پژوهشهای جدید حتی قطعیتی را که درباره این دو ناحیه وجود داشت، مورد سوال قرار دادهاند. گفته میشود که آسیب به ناحیه بروکا اغلب موجب اختلال در تولید گفتار میشود، آسیب به ناحیه ورنیکه عمدتاً باعث اختلال در درک زبان میگردد، ولی اختلالات بیانی یا گفتاری و اختلالات ادراکی زبان منحصراً نتیجه آسیب دیدن ناحیه بروکا و ورنیکه نیستند. دیگر اینکه شواهد روزافزونی وجود دارد دال بر اینکه کارکرد زبان و گفتار فقط در قشر مخ متمرکز نشده است، بلکه پارهای از نواحی زیر مخی را نیز دربرمیگیرد؛ مثلاً تحریک الکتریکی یا آسیب به ناحیه خاصی در تالاموس باعث اختلال های گفتاری میگردد. به نظر میرسد كه تحقیقات جدید ما را از نظریه منطقهبندی مغز (localization) دور میکنند. مدلی که بعضی از کتاب های روانشناسی درسی از گردش و پردازش اطلاعات زبانی در قشر مخ به دست میدهند از حد یک فرضیه فراتر نمیرود. به گفته جان هیو لینگز جکسون، عصبشناس بلندپایه بریتانیایی، «پیدا کردن محل آسیب مغزی که باعث اختلال در کار زبان میشود یک چیز است و پیدا کردن محل خود زبان در مغز چیز دیگر.» و این هر دو را نباید یکی دانست.
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
|
|
#4 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,180 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
فراگیری زبان
کودک زبان مادری خود را چگونه یاد میگیرد؟ شاید بتوان گفت که میان زبانشناسان، روانشناسان، فلاسفه و بسیاری از علمای رشتههای دیگر این پیچیدهترین و بحثانگیزترین سوالی است که درباره زبان فعلاً مطرح است. اما گره کار در کجاست؟ مسئله بر سر اینست که آیا زبان امری است یادگرفتنی، در همان مفهوم که شنا و رانندگی مهارتهایی یادگرفتنی هستند و یا برعکس، امریست ذاتی و فطری همانگونه که روی دو پا ایستادن و راه رفتن ما اموری ذاتی و فطری هستند؟ به بیان فنیتر، آیا زبان پدیدهایست اکتسابی یا پدیدهایست ویژه نوع انسان که در نتیجه تکامل در نوع انسان بوجود آمده است؟ نباید تصور کرد که جواب این سؤال ساده است، زیرا در همان نگاه اول، ما با ویژگیهایی برخورد میکنیم که میتواند زبان را در هر یک از دو مقوله قرار دهد؛ مثلاً میبینیم که کودک انسان در هر اجتماعی که به دنیا بیاید و در آن بزرگ شود، زبان همان اجتماع را یاد میگیرد و به کار میبرد: بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که زبان هم، مثل بسیاری از پدیدههایی دیگر، امریست اجتماعی، و به این اعتبار اکتسابی؛ که کودک آن را از محیط و اطرافیان خود یاد میگیرد. از سوی دیگر، میبینیم که در عالم جانداران، حتی در میان نخستینها (پریماتها)، مانند شامپانزه و گوریل، که از لحاظ تکاملی به انسان بسیار نزدیک هستند، موجودی یافت نمیشود که به ابزار تکلم مجهز باشد و از زبان، در مفهومی که ما برای انسان میشناسیم، برای ایجاد ارتباط با همنوعان خود استفاده کند. بنابراین، از این مشاهده نیز میتوان نتیجه گرفت که زبان، خاص نوع انسان است و در مفهوم عادی کلمه «یادگیری»، یاد گرفته نمیشود.
از میان فلاسفه، تجربهگرایان و از میان روانشناسان، رفتارگرایان معتقدند که زبان، مخلوق اجتماع است و ناچار، مانند سایر ارزشها و رفتارهای اجتماعی، جنبه اکتسابی دارد. از نظر رفتارگرایان، زبان مجموعهایست از عادات صوتی که در نتیجه پیوندهای شرطی، ایجاد شده است. خلاصه اینکه، در چهارچوب نظریه رفتارگرایی، یادگیری زبان، گو اینکه از نظر کمّی پیچیدهتر از اعمال سادهایست که موشها در آزمایشگاه انجام میدهند، ولی در نهایت از نظر کیفی با آنها فرق چندانی ندارد و همان اصولی که درباره فشردن میله به وسیله موش و تقویت شدن رفتار او در نتیجه دست یافتن به غذا صادق است، درباره زبانآموزی کودک نیز مصداق دارد. این نظریه، بر فطری بودن شالودههای زبان خط بطلان میکشد و زبان را چیزی بیشتر از یک پدیده یادگرفته که در آخرین تحلیل، نتیجه قدرت یادگیری بیشتری است نمیداند. از پیشروان گروه دوم، که شالودههای زبان را امری فطری میدانند، نوام چامسکی، زبانشناس و متفکر معروف امریکایی، است. او، که نظریات خود را دنباله اندیشههای دکارت میداند، معتقد است که کودک انسان آنچنان ساخته شده که ذهن او در هنگام تولد، از ساخت بنیادی زبان تصورات ناآگاه و پیشساختهای دارد و همین شالوده فطریست که یادگیری زبان را برای او تا این حد آسان میکند. به نظر او، وجود اشتراک زبانهای انسانی که در سرتاسر جهان پراکندهاند، بسیار بیشتر از وجوه اختلاف آنهاست. در واقع، زیر قیافه متفاوت زبانها، یکنواختی فراوانی مشاهده میشود. این یکنواختیها یک دسته اصول کلی هستند که ناظر بر ساخت همه زبانها میباشند و امروز به آنها «همگانیهای زبانی» یا «جهانیهای زبانی» (language universals) گفته میشود. همگانیهای زبانی تظاهر مفاهیم کلی و پیشساختهای است که ذاتی ذهن همه انسانها است و از راه تکامل در طول هزارها سال حاصل شده و امروز جزو ویژگیهای جدانشدنی افراد نوع انسان شده است. چامسکی میگوید: «گر زبانی به طور مصنوعی ساخته میشد که برخی از این اصول کلی را نقض مینمود، آنوقت آن زبان یا هرگز آموخته نمیشد یا اینکه با سهولت و کارایی که یک کودک طبیعی هر زبانی را یاد میگیرد، فراگرفته نمیشد.» باید توجه داشت که چامسکی نمیگوید زبان ارثی است، بلکه میگوید شالودههای فراگیری زبان فطری یا ژنتیکی هستند. برای اینکه ببینیم آیا زبان خاص انسان است یا نه، آیا زبان ریشههای تکاملی یا ژنتیکی دارد یا نه، و برای یافتن پاسخ به سؤالات بنیادی دیگری از این قبیل، تنها راه نهایی اینست که به ساختمان مغز مراجعه کنیم. پاسخ همه این سؤالات را در نهایت باید در این جعبه کوچک، که از هر شیای در عالم هستی اسرارآمیزتر است، جستجو کرد. آیا در مغز انسان ساختی وجود دارد که چنین ادعایی را به اثبات برساند؟ قبل از اینکه به پاسخ این سؤال بپردازیم، باید معنی «ساخت» را در ارتباط با مغز روشن گردانیم. وقتی ما از ساخت یک اندام در اسکلت بدن صحبت میکنیم، در واقع میبینیم که آن اندام ساخت مشخص و متفاوتی دارد و کارکرد متفاوتی نیز با آن همراه است. این استقلال ساخت و کارکرد گاهی تا به آنجا میرسد که میتوان آن اندام را با عمل جراحی قطع کرد یا برداشت، بدون اینکه لطمه غیرقابل جبرانی به سایر اندامهای بدن وارد شود. ولی در مورد مغز چنین نیست. در مغز، اجزایی که به کلی جدا و مستقل از یکدیگر کار کنند وجود ندارد. در مهرهداران و به ویژه در ردههای بالا، که نخستینها و انسان را دربرمیگیرد، تمام مغز یک واحدِ بههمبافته است که همه اجزای آن در ارتباط دائم هستند و به درجات مختلف در فعالیتهای گوناگون شرکت میجویند. از لحاظ بافتشناسی و منطقهبندی، نواحی بسیار معدودی در قشر مخ یافت میشوند که میتوان نقش خاصی را به آن نسبت داد. ناحیه بینایی در قطعه پس سری یک استثنای بارز از این مقوله است. حتی در نواحی حسی و حرکتی که در قشر مخ شناسایی شدند، تنها میتوان گفت که آنها عمدتاً عهدهدار وظایفی هستند که به آنها نسبت داده میشود. به بیان دیگر، هیچ رابطه یکبهیک و منحصر به فردی بین آنها و کارکردهایی که به آنها نسبت داده میشوند، وجود ندارد. در چنین شرایطی، مشکل میتوان انتظار داشت که در قشر مخ ساخت خاصی به عنوان مرکز زبان وجود داشته باشد. بد نیست نتیجه کلی این بحث را از زبان اریک لنه برگ، که شاید بیش از هر کس دیگر درباره شالودههای زیستشناختی زبان مطالعه کرده است، بشنویم. او میگوید: هیچ گواهی دال بر وجود یک ناحیه مستقل زبانی در قشر مخ مشاهده نشده است، ولی کارکرد زبان با بعضی از نواحی در قشر مخ همبستگی مثبت آماری دارد؛ به بیان دیگر، زبان در بعضی از نواحی قشر مخ بیشتر متمرکز شده است. نقشههایی که از سازمانبندی زبان در قشر مخ به دست داده شدهاند و نشاندهنده ناحیههایی هستند که با زبان بیشتر رابطه دارند، فقط یک رابطه آماری را نشان میدهند و اساس بافتشناسی ندارند. از لحاظ بافتشناسی و آرایش یاختهای (سیتوآرشیتکتور) ویژگی یا ویژگیهایی مشاهده نشدهاند که این نواحی را از نواحی مجاور متمایز گردانند. با اینهمه، ادعای چامسکی را نمیتوان مردود دانست، فقط میتوان گفت دانش فعلی ما از مغز انسان چیزی در تأیید آن ارائه نمیکند.
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
|
|
#5 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,180 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
دوره حساس زبان آموزی
یکی از مسائلی که صحت آن هنوز به اثبات نرسیده است و درباره آن اختلاف نظر وجود دارد چیزی است که به آن دوره حساس زبانآموزی (critical period) گفته میشود. بنا بر این نظریه، دوره زبانآموزی برای کودک، بین دو تا حداكثر دوازده سالگی است و اگر کودک در این دوره زبان یاد نگیرد، بعداً نخواهد توانست آن را بیاموزد. نظیر این پدیده در بعضی از حیوانات نیز مشاهده شده است که به آن دوره نقشپذیری (imprinting period) گفته میشود. در بعضی از جانوران برای یادگیری بعضی از رفتارها در مرحله معینی از رشد، استعداد خاصی بروز میکند که تا مدت محدودی باقی میماند. چنانچه در این دوره از این استعداد بهره برداری شود، آن رفتار بهخصوص آموخته میشود؛ ولی اگر آن دوره سپری شود و یادگیری صورت نگیرد، دیگر آن رفتار آموخته نمیشود، چنین است دانه برچیدن جوجهها که از راه نقشپذیری یاد گرفته میشود. در آغاز تولد، هر نقطه روشنی میتواند محرک واقع شود تا جوجه به زمین نوک بزند و در نتیجه این کار، جوجه برای تمام عمر دانه برچیدن را یاد میگیرد. در یک آزمایش، وقتی جوجههایی را در تاریکی بزرگ کردند و برای دو هفته با دستگاه دانه دادند و سپس در نور روز آوردند، متوجه شدند که آنها، اگرچه در میان انبوه دانه باشند و از گرسنگی نیز نزدیک به تلف شدن باشند، نوک نمیزنند و دانه برنمیچینند.
زبانآموزی کودک را نیز میتوان پدیدهای از مقوله نقشپذیری دانست، با این تفاوت که دوره آن در مقایسه با پدیدههای مشابه که در حیوانات دیگر مشاهده میشود، طولانیتر است. لنه برگ در فصل چهارم کتاب خود به نام «شالودههای زیستشناختی زبان» شواهد فراوانی ارائه میدهد که نشان میدهد این دوره نقشپذیری برای زبان بین دو تا دوازده سالگی محدود شده است؛ یعنی کودک انسان زودتر از دو سالگی نمیتواند آموختن جنبههای اساسی زبان را آغاز کند و هر آینه به علتی تا حدود دوازده سالگی زبان نیاموخته باشد، امکان یادگیری آن را برای همیشه از دست داده است. به نظر میرسد که این محدودیت با ساخت و رشد مغز رابطه داشته باشد. مغز کودک انسان در هنگام تولد بسیار ناقص است، ولی در دو سال اول به سرعت رشد میکند. در این دو سال تقریباً 350% بر وزن آن افزوده میشود؛ یعنی، تقریباً چهار برابر و نیم میشود، در حالی که در ده سال بعد این افزایش وزن فقط 35%است. وقتی زبان در کودک ظاهر میشود، یعنی در حدود دو سالگی، تقریباً 60% رشد مغز کامل شده است و وقتی دوره پذیرایی زبان به پایان میرسد، یعنی در حد بلوغ، رشد مغز نیز پایان یافته است. محدودیت دوره زبانآموزی ممکن است با ویژگی دیگر مغز نیز ارتباط داشته باشد. انسان در میان پستانداران تنها حیوانی است که بین دو نیمکره مغز او نوعی تقسیم کار به وجود میآید، به این معنی که مرکز هدایتکننده بعضی از فعالیتها در یکی از دو نیمکره قرار میگیرد. زبان یکی از این فعالیتهاست که نیمکره چپ هدایت آن را به عهده میگیرد. قرار گرفتن زبان در نیمکره چپ چیزی نیست که از آغاز زبانآموزی کودک وجود داشته باشد، بلکه این کارکرد تخصصی بعدها و به تدریج حاصل میشود. در واقع، بافتهای مغز در کودکی انعطافپذیری زیادی دارند، به طوری که میتوانند وظایف مختلفی را به عهده بگیرند. از اینرو، اگر آسیبی به نیمکره چپ وارد شود و زبان دچار اختلال شود، نیمکره راست به کمک میآید و کار بافتهای آسیبدیده را جبران میکند و زبان، پس از مدتی، به حال عادی بازمیگردد. ولی این انعطافپذیری به تدریج از دست میرود و مرکز هدایت زبان هر چه بیشتر به نیمکره چپ واگذار میشود تا جایی که در سن بلوغ به حد نهایی خود میرسد. به نظر لنه برگ و بعضی محققان دیگر، از دست رفتن انعطافپذیری مغز و کامل شدن کنترل یک جانبه زبان عامل دیگری است که حد نهایی زبانآموزی را حدود بلوغ محدود میکند. در اینجا میتوان سؤال مهمی را مطرح کرد: آیا تا کنون موردی پیدا شده که انسانی به علت سپریشدن دوره پذیرایی، امکان یادگیری زبان را از دست داده باشد؟ واضح است که این نوع آزمایشها را نمیتوان به طور عمدی روی انسان انجام داد و اگر جوابی برای این سؤال باشد، باید آن را در مطالعه وضع کودکانی که از جامعه انسانی به دور ماندهاند، جستجو کرد. ما در اینجا به یکی از این موارد که گزارشهای آن از همه مستندتر است اشاره میکنیم. در سال 1970، مددکاران اجتماعی در شهر لسآنجلس دختر جوانی را کشف کردند که امروز به نام «جینی» معروف شده است. در آن وقت، این دختر سیزده ساله بود. پدر و مادرش تا این سن او را در انزوای محض بزرگ کرده بودند؛ یعنی، بدون اینکه با خود آنها یا با دیگران تماسی داشته باشد. فقط قوت بخور و نمیری به او میدادند. هر وقت صدایی از او بلند میشد، او را کتک میزدند و از هرگونه بیمهری و خشونت نسبت به او فروگذار نمیکردند. یکی از پیامدهای این نوع رفتار آن شد که جینی در سن سیزده سالگی، كه بر حسب اتفاق کشف شد، نمیتوانست حرف بزند. روانشناسان و زبانشناسان مشتاقانه او را تحت مراقبت و تعلیم قرار دادند و رشد زبان او را به دقت زیر نظر گرفتند. جینی در آغاز، در یادگیری زبان به سرعت پیشرفت کرد و از همان مراحلی گذشت که یک کودک عادی در سن عادی در یادگیری زبان از آن میگذرد. در وهله اول چنین به نظر رسید که پیشرفت زبانآموزی جینی فرضیه دوره حساس یادگیری زبان را باطل کرده است، اما به زودی وضع تغییر کرد و پیشرفت جینی تقریباً متوقف گردید. گزارش های اخیر حاکی از آن هستند که اگرچه حافظه او برای حفظ واژههای زبان خوب است و رشد عقلانی او نیز رضایتبخش است، پیشرفت او در آموختن نحوه زبان، که در واقع خلاقیت زبان از آن منشأ میگیرد، بسیار ناچیز بوده است، به طوریکه جز ترکیبات ساده، از عهده ساختن جملههای زبان برنمیآید. طرفداران فرضیه دوره حساسیت زبان معتقدند که مورد جینی، بدون هیچ تردیدی، فرضیه آنان را تأیید میکند. به نظر آنها، شکست جینی در یادگیری تمامعیار زبان، به رغم مراقبت های ویژه، به این علت بوده است که در دوره حساس، زبان را نیاموخته است.
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
|
|
#6 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,180 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
زبان و نظام های ارتباطی جانوری
از قدیم میدانستند که بعضی از حیوانات نظامهای ارتباطی دارند. مثلاً به وجود نظامهای ارتباطی بین زنبوران عسل، بین مورچهها و بسیاری دیگر از انواع حیوانات پی برده بودند، گو اینکه به چون و چند آن وقوف کامل نداشتند. امروز دانش بشر درباره نظامهای ارتباطی حیوانات به میزان شگفتی افزایش یافته است. در بحثهای فنی زبانشناسی، این نوع نظامها را نظامهای ارتباطی جانوری میگویند و آگاهانه از کاربرد لفظ «زبان» در اشاره به آنها خودداری میکنند. جای هیچ تردیدی نیست که در قلمروی حیوانات، حتی میان نخستینها، که از لحاظ تکاملی به انسان نزدیکترند، نظامی که قابل مقایسه با زبان انسان باشد وجود ندارد.
اکنون سؤال بسیار مهمتری مطرح میشود: درست است که هیچکدام از حیوانات زبان به معنی انسانی آن ندارند، ولی آیا میتوانند زبان انسان را یاد یگیرند؟ حیواناتی که از نظر امکان یادگیری زبان انسان بیش از همه مورد مطالعه قرار گرفتهاند انواع میمونها هستند. پروفسور کلارک و همسرش در سال 1931 سعی کرند به شامپانزهای به نام «گووآ» سخن گفتن یا گفتار بیاموزند. یک زن و شوهر روانشناس دیگر نیز در سال 1947 کوشیدند به شامپانزه دیگری به نام «ویکی» حرف زدن یاد بدهند. این هر دو تلاش و نیز تلاشهای بعدی همه با شکست کامل مواجه شدند: شامپانزهها، به رغم تلاش مربیانشان، نتوانستند زبان یاد بگیرند. پس از شکست خوردن آزمایشهایی که برای آموزش زبان (و به معنی دقیقتر، برای آموزش گفتار انسان) به شامپانزهها صورت گرفت، کسانی به این فکر افتادند که ناتوانی شامپانزه در یادگیری زبان ممکن است نه به علت نقص تواناییهای شناختی او، بلکه به علت عدم امکانات اندامهای گویایی او باشد؛ یعنی، علت کالبدشناختی داشته باشد. آنها استدلال کردند که اگر چنین باشد، از آنجایی که زبان و گفتار دو چیز متفاوت هستند، پس شاید بتوان زبان را از طریق دیگری که نیاز به گفتار نداشته باشد به شامپانزه یاد داد؛ مثلاً همانگونه که به ناشنوایان یک زبان اشاره استانداردشده را یاد میدهند. آزمایشها و تحقیقات بعدی نشان داد که حدس آنها اشتباه نبوده است: اندامهای صوتی شامپانزه به علل کالبدشناختی قادر به تولید صداهای گفتار انسان نیستند، ولی شامپانزه میتواند مفاهیم انتزاعی را بفهمد و منتقل کند. با توجه به این حقایق، یک زن و شوهر امریکایی به نام آلن و پپیتریس گاردنر، که هر دو استاد روانشناسی در دانشگاه نوادا بودند، در سال 1966 تصمیم گرفتند به شامپانزهای که او را «واشو» نامیدند، زبان کر و لالهای امریکایی، که زبان اشارهای است، بیاموزند. آنها چنین کردند و با این کار خود انقلابی به راه انداختند. واشو توانست زبان اشاره را در حد نیازهای خود یاد بگیرد و با کسانی که زبان اشاره را به کار میبردند رابطه برقرار کند. او حتی توانست نشانههای ساده را کنار هم بگذارد و از این راه مفاهیم تازهای را بیان کند: مثلاً نشانههای «شیرینی» و «نوشابه» را ترکیب کند و برای نامیدن «هندوانه» به کار برد. پس از موفقیت گاردنرها، زبانآموزی به شامپانزهها، به شیوههای مختلف که همه از نشانههای غیرصوتی استفاده میکردند، در محافل علمی امریکایی مطرح شد و همزمان با آن، بحث و جدل درباره ارزیابی موفقیت این حیوانات بالا گرفت. این مجادله در جلساتی که در سال1980 در آکادمی علوم نیویورک برگزار شد، به اوج خود رسید. اکنون در یک طرف کسانی هستند که معتقدند واشو از خط غیرقابل عبور زبان، که فرض میشد عالم انسانها را از حیوانات دیگر جدا میکند، عبور کرده است، مخصوصاً که دیگر او در این راه تنها نیست و گروهی از همنوعان او نیز از این مرز گذشته و به او پیوستهاند؛ و نیز اینکه این آخرین پایگاه برتری انسان، یعنی برخورداری او از حق انحصاری زبان، گرچه هنوز فرونریخته، ولی سخت مورد حمله قرار گرفته است. در طرف دیگر کسانی هستند که معتقدند موفقیت این شامپانزهها از حد ایجاد یک رشته تداعی بین اشیا و علایم غیرآوایی فراتر نمیرود، مخصوصاً اینکه زنجیره علایمی که آنها به کار میگیرند فاقد نحو است. درباره اینکه آیا جملههای این شامپانزهها دارای ساخت نحوی است یا خیر، آزمایش های زیادی صورت گرفته است، ولی مخالفان معتقدند که این آزمایشها نیز دقیقاً طراحی نشدهاند و چیزی را ثابت نمیکنند. این مجادله، اگرچه فروکش کرده است، ولی همچنان ادامه دارد. اما معمایی که مخالفان طرح میکنند و ظاهراً لاینحل مینماید این است: اگر شامپانزه واقعاً از قدرت یادگیری زبان اشارهای برخوردار است، چرا در طول تکامل هزاران هزار ساله خود از آن استفاده نکرده و منتظر مانده است تا انسان او را به این کار وادار کند؟ این سوالی است که موافقان، هیچگونه جوابی برای آن ندارند و به نظر میرسد که جوابی هم برای آن فعلاً وجود نداشته باشد .
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
|
|
#7 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,180 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
تکنولوژی زبان
- قلمرو
تکنولوژی های زبانی تکنولوژی اطلاع رسانی هستند که متخصص پرداختن به پیچیده ترین رسانۀ اطلاع رسانی در جهان ما یعنی: زبان انسانی، هستند بنابراین، این تکنولوژیها نیز اغلب تحت اصطلاح تکنولوژی زبان انسانی قرار می گیرند . زبان انسانی به شکل گفتاری و نوشتاری ظاهر میشود. در حالی که گفتار قدیمی ترین و طبیعی ترین شیوۀ ارتباطات زبانی است، با این حال ،اطلاعات پیچیده و بخش اعظم دانش انسانی در متون نوشتاری نگهداری و منتقل می شود. تکنولوژی های گفتار و متن با استفاده ازاین دو شیوۀ درک اقدام به پردازش و ایجاد زبان می کنند. اما زبان جنبه هایی نیز دارد که در میان گفتار و متن مشترک هستند از قبیل کتب فرهنگ لغت، بخش اعظم دستورزبان، و معنی جملات. بنابراین، بخش های بزرگی از تکنولوژی زبانی را نمی توان در زمرۀ تکنولوژی گفتار و متن قرار داد. در میان آنها تکنولوژی هایی هستند که زبان را به دانش متصل می کنند. ما نمی دانیم که چگونه زبان، دانش و اندیشه در مغز انسان بازنمود می یابند. با این حال، تکنولوژی های زبان ناگزیربه ایجاد سیستم های بازنمود رسمی که زبان را به مفاهیم و وظایف در دنیای واقعی پیوند می دهند، هستند. این [تکنولوژی] میانجی و واسطی را به حوزه سریعا در حال رشد تکنولوژی دانش فراهم می کند. ما دربرقراری ارتباط ، زبان را با دیگر شیوه های ارتباطات و دیگر رسانه های اطلاع رسانی در هم می آمیزیم. گفتار را با حالات دست و سر و صورت ترکیب می کنیم . متون دیجیتال با تصاویر و صداها ترکیب می شوند . حرکات ممکن است حاوی زبان و شکل گفتاری و نوشتاری باشند . بنابراین تکنولوژی گفتار و متن با بسیاری از تکنولوژی های دیگر که پردازش ارتباطات چند مدلی و اسناد چند رسانه ای را تسهیل می کنند، همپوشانی و تعامل دارند. برای آشنایی جامع با این حوزه ، خوانندگان این مقاله رابه ColeR.A., J.Mariani, H.Uszkoreit, G.Varile, A.Zaenen, V.Zue, A.Zampolli (Eds.) (1997)Survey of the State of the Art in Human Language Technology , Cambridge University Press and Giardini.( کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. ارجاع می دهم. 2- كاربرد اگر چه سیستم های LT موجود از رسیدن به قابلیت انسانی دور هستند ، با این حال کاربرد های احتمالی متعددی دارند. هدف آنهاایجاد محصولات نرم افزاری است که تاحدی دانش زبان انسانی را داشته باشند. قراراست که اینگونه محصولات زندگی مان را تغییر دهند و وجود آنها جهت بهبود تعامل میان انسان با ماشین کاملا ضروری است زیرا مانع اصلی در تعامل میان انسان و کامپیوتر صرفا وجود یک مشکل ارتباطی است . کامپیوترهای امروزی زبانمان را درک نمی کنند اما یادگیری زبان های کامپیوتری دشوار است و به ساختار اندیشه انسانی مربوط نمی شوند . حتی اگر زبانی را که ماشین درک می کند و نیزدامنۀ بحث آن بسیار محدود باشد ، باز هم ، استفاده از زبان انسانی می تواند پذیرش نرم افزار و بهره وری کاربران آن را افزایش دهد. " تکنولوژی دوستانه" باید گوش دهد و صحبت کند میانجی های زبان طبیعی کاربر را به برقراری ارتباط با کامپیوتر به زبان فرانسه ، انگلیسی ، آلمانی ، یا دیگر زبانهای انسانی قادر می سازند. برخی از کابردهای چنین میانجی هایی عبارتند از پرس و جوهای پایگاههای داده ای ، بازیابی اطلاعات از متون ، سیستم های موسوم به خبره ، کنترل روباتی. ارتباط با کامپیوترها با استفاده از زبان گفتاری اثر ماندگاری بر محیط کاری خواهد داشت . حوزه های کاملا جدیدی برای کاربرد تکنولوژی اطلاع رسانی باز خواهند شد. هرچند لازم است که زبان گفتار را با دیگر شیوه های ارتباطی از قبیل اشاره کردن با ماوس یا انگشت ترکیب نمود . اگربتوانیم چنین ارتباط چند مدلی را سرانجام در مدل عمومی موثر تعاون تجسم ببخشیم ، آنگاه در تبدیل ماشین به یک شریک موفق شده ایم . هدف غایی تحقیق دسترسی فراگیر به همۀ انواع تکنولوژی و به ساختار اطلاع رسانی جهانی از طریق تعامل طبیعی است . در یک سناریوی جاه طلبانه اما نه چندان دور از ذهن ، تکنولوژی زبانی میانجی را برای یک هوش فراگیرکه ارائه دهندۀ کمک در سر کار و در بسیاری از وضعیتهای زندگی روزمره است فراهم می آورد. ماشین ها همچنین می توانند به افراد برای برقراری ارتباط با همدیگر کمک کنند. تکنولوژی های زبانی همچنین می توانند به افراد کمک کنند تا با همدیگر ارتباط برقرار کنند. مشکلات ارتباطی میان افرادی که زبانهای مادری متفاوت دارند. در مقایسه با مشکلات میان موجودات بشری و ماشین ها از قدمت بیشتری برخوردارند. همیشه یکی ازهدفهای اصلی تکنولوژی زبانی ترجمه کاملا خودکار میان زبانهای انسانی بوده است . دانشمندان از تجربۀ تلخ نتایج گذشته دریافته اند که هنوزهم از رسیدن به هدف جاه طلبانه ترجمۀ متون نامحدود بسیار دورند. با این حال ، آنها توانسته اند سیستم های نرم افزاری را ایجاد کنند که کار مترجمان انسانی را ساده می کنند و بهره وری آنها را بوضوح بهبودمی بخشند . ترجمه های کمتر از تمام خودکار نیز می توانند برای جستجو کنندگان اطلاعات که ناگزیرند در میان مقادیر زیادی متن به زبانهای خارجی اطلاعات موردنیاز خود راجستجو کنند، کمک بزرگی باشند. جدی ترین گلوگاه تجارت الکترونیک حجم ارتباطات میان موسسات تجاری و مشتریان یا در میان موسسات تجاری می باشد. تکنولوژی زبانی می تواند به مرتب سازی ، تصفیه سازی و مسیر سازی نامه های الکترونیک وارده کمک کند . همچنین می تواند به عامل ارتباطی مشتریان جهت جستجوی اطلاعات و نوشتن پاسخ کمک کند . در مواردی که پرسشها از قبل پاسخ داده شده اند ، تکنولوژی اطلاعات می تواند پاسخ های مناسب سریع تری را بیابد و بطور خودکار به آنها پاسخ دهد . زبان تارو پود شبکه است. رشد سریع اینترنت و یا www و ظهور جامعه اطلاعاتی چالش های هیجان انگیز جدیدی را برای تکنولوژی زبانی بوجود می آورد . اگر چه رسانه های جدید متن ، گرافیک ، صدا و تصاویر متحرک را با هم ترکیب می کنند، بااین حال کل جهان اطلاعات چند رسانه ای را تنها می توان از طریق زبان سازماندهی ، نمایه سازی و جهت یابی نمود. برای مرور (browsing) ، جهت یابی (narigoting) ، تصفیه سازی(filtering) و پردازش اطلاعات بر روی وب ، ما به نرم افزاری نیاز داریم که بتواند در محتویات اسناد وارد شود . تکنولوژی زبانی برای مدیریت محتوا پیش شرطی ضروری برای تبدیل ارزش اطلاعات دیجیتال به دانش جمعی می باشد. چند زبانگی فزاینده وب چالش دیگری را برای تکنولوژی زبانی تشکیل می دهد. تنها با کمک ابزار چند زبانه برای نمایه سازی و جهت یابی می توان بر وب جهانی تسلط یافت . سیستم های اطلاعات چند زبانه (crosslingual) و مدیریت دانش بر موانع زبانی که سد راه تجارت الکترونیک، آموزش و همکاری بین المللی اند ، فائق می آیند. 3- تکنولوژی ها در دنباله این بحث، انتخابی از مربوط ترین تکنولوژی های زبانی بطور خلاصه نشان داده خواهند شد. با کلیک کردن بر روی اسامی تکنولوژی ها ، می توانید به اطلاعات اضافی دسترسی پیدا کنید. شناسایی گفتار زبان گفتاری شناسایی می شود و مثلا در سیستمهای دیکته ، به متن ،یا در سیستم های کنترل روبات ، به فرامین، یا به بازنمود درونی دیگری ، تبدیل می شود. ترکیب گفتار اداها (Utterance) در زبان گفتاری از متن (سیستم های متن – به – گفتار ) یا از بازنمودهای درونی لغات یا جملات (سیستم های مفهوم – به – گفتار)تولید می شوند. مقوله بندی متن این تکنولوژی متون را به مقولات اختصاص می دهد. متون ممکن است به بیش از یک مقوله متعلق باشند، مقوله ها ممکن است حاوی مقولات دیگری باشند.تصفیه سازی حالت خاصی از مقوله بندی دارای تنها دو مقوله است. تلخیص متن مربوط ترین بخش های یک متن به صورت خلاصه استخراج می شوند . این کار به طول و درازای مورد نیاز خلاصه ها بستگی دارد. در صورتی که لازم باشد که خلاصه به یک پرسش معین مختص باشد، تلخیص سخت تر است. نمایه سازی متن به عنوان پیش شرطی برای بازیابی سند ، متون در یک پایگاه داده ای نمایه سازی شده ذخیره می شوند. معمولا متن برای همۀ شکلهای کلمه یا – بعد از شرح و تفسیر برای همۀ کلمات نمایه می شود. گاهی اوقات نمایه سازی با مقوله بندی و تلخیص ترکیب می شود . بازیابی متن متون از یک پایگاه داده ای که بیشتر با یک پرسش یا سند معین مطابقت می کند، بازیابی می شوند . اسناد مورد نظر با توجه به مناسبت مورد انتظارشان مرتب می شوند. نمایه سازی، مقوله بندی، تلخیص و بازیابی اغلب تحت اصطلاح بازیابی اطلاعات قرار می گیرند. استخراج اطلاعات تکه های اطلاعاتی مربوط ومناسب اطلاعات کشف و برای استخراج نشان دار می شوند: قطعات استخراج شده می توانند به شکل های ذیل باشند: موضوع ، هویت های با نام از قبیل اسامی شرکت ، مکان یا شخص ، رابطه های ساده از قبیل قیمتها ، مقاصد، کارکردها و غیرو یا رابطه های پیچیده ازقبیل شرح دادن تصادفات ، ادغام شرکتها یا مسابقات فوتبال . ترکیب داده ها و استخراج داده های متن قطعات استخراج شده اطلاعات از چندین منبع در یک پایگاه داده ای ترکیب می شوند. ممکن است مناسباتی که از قبل تشخیص داده نشده اند، کشف شوند. پاسخ به پرسش پرسشهای زبان طبیعی برای دسترسی به اطلاعات در پایگاه داده ای مورد استفاده قرار می گیرند. پایگاه داده ای ممکن است مبنای داده های ساختاری شده یا مخزنی از ستون دیجیتال باشد که در آن بخش های معین به عنوان پاسخ های بالقوه نشان دار شده اند. ایجاد گزارش گزارش به زبان طبیعی ایجاد می شود که محتوای اساسی پایگاه داده ای یا تغییرات آن را شرح می دهد. گزارش می تواند حاوی اعداد جمع شده ، حداکثر، حداقل و بنیادی ترین تغییرات باشد. سیستم های مباحثه گفتاری سیستم می تواند گفتمانی را با یک کاربر انسانی انجام دهد که در آن کاربر می تواند اطلاعات را درخواست کند یا خریدها ، شرایط یا دیگر معاملات را هدایت کند. تکنولوژی های ترجمه تکنولوژی هایی که متون را ترجمه می کنند یا به مترجمان کمک می کنند . ترجمه خودکاریا ترجمه ماشینی خوانده می شود . حافظه های ترجمه از مقادیر بزرگی متن همراه با ترجمه های موجود برای دنبال کردن موثر ترجمه های احتمالی کلمات ، عبارات و جملات استفاده می کنند. روش ها و منابع ازآنجایی که تحقیق و مدل سازی زبان انسانی یک تلاش بین رشته ای صادقانه می باشد ، لذا روشهای تکنولوژی زبانی از چندین رشته ناشی می شوند : علوم کامپیوتر ، زبان شناسی رایانشی و نظری ، ریاضیات ، مهندسی برق و روان شناسی. روش های کلی CS زبان های برنامه نویسی، الگوریتم ها برای انواع داده های کلی ، و روش های مهندسی نرم افزار برای ساختارسازی و سازماندهی توسعه نرم افزار و تضمین کیفیت. الگوریتم های تخصصی الگوریتم های آماری بطور مخصوصی در پردازش گفتاری ، بازیابی اطلاعات ، و دستیابی خودکار به مدل های زبانی موفق شده اند . مدل های دیگر در این رده ، شبکه های عصبی و فنون قدرتمند برای بهینه سازی و جستجو می باشند. صورت گرایی های منطقی و زبانشناختی برای پردازش عمیق زبانشناختی، صورت گرایی های دستورزبانی مبتنی برمحدودیت به خدمت گرفته می شوند. صورت گرایی های پیچیده برای بازنمود محتوا و دانش معنی شناختی توسعه داده شده اند . دانش زبانشناختی منابع دانش زبان شناختی برای بسیاری از زبانها مورد استفاده و مفید هستند : دستورزبانهای ریخت شناختی و نحوی ، قواعد تاویل معنی شناختی ، تلفظ و آهنگ (intontion) پیکره های زبانی وابزارهای پیکره زبانی (corpus) مجموعه های بزرگ مختص به کاربرد یا مجموعه های کلی و عام زبان گفتاری و نوشتاری برای فراهم آوری و آزمون کردن مدل های آماری یا مدل های زبانی مبتنی بر قواعد مورد استفاده قرار می گیرند
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
|
|
#8 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,180 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
در مورد عصب شناسی زبان بیشتر بدانیمNeurolinguistics is the science concerned with the neural mechanisms underlying the comprehension, production and abstract knowledge of language, be it spoken, signed or written. As an interdisciplinary endeavor, this field straddles the borders between neurology, linguistics, cognitive science, neurobiology, communication disorders, neuropsychology, and computer science. Researchers are drawn to the field from a variety of backgrounds, bringing along a variety of experimental techniques as well as widely varying theoretical perspectives. Through aphasiology, brain imaging and computer modeling, neurolinguists seek to elucidate how the brain processes language information. History کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. Historically, the term neurolinguistics has been most closely associated with aphasiology, the study of linguistic deficits occurring as the result of brain damage. Aphasiology, which was made famous by Paul Broca, attempts to make predictions about what linguistic functions are carried out in which parts of the brain by analyzing what language abilities are affected when an individual incurs brain damage to a specific localization in the brain. Aphasic research, also known as lesion-deficit research, led to the identification of Broca's area which was associated with language production deficits. Another aphasic discovery was Wernicke's area (named after Carl Wernicke) which was associated with deficits in comprehension. Although aphasiology is the historical core of neurolinguistics, in recent years the field has broadened considerably, thanks in part to the emergence of new brain imaging technologies, such as PET and fMRI, which can highlight patterns of brain activation as people engage in various language tasks. Neurolinguistics is also closely related to the field of psycholinguistics, which seeks to elucidate the cognitive mechanisms of language by employing the traditional techniques of experimental psychology; today, psycholinguistic and neurolinguistic theories often inform one another, and there is much collaboration between the two fields. Neurolinguistics gained recognition as a distinct discipline with the creation of the Journal of Neurolinguistics in 1985. [1] Brain imaging کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. Images of the brain recorded with PET (top) and fMRI (bottom) Modern brain imaging techniques have contributed greatly to a growing understanding of the anatomical organization of linguistic functions. Such techniques include PET and fMRI, which provide high spatial resolution images of energy utilized in various brain regions during language processing tasks. Unfortunately, the techniques do not allow for high temporal resolution of brain activity as the comprehension or production of sentences unfolds. کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. As temporal resolution is of utmost importance in these questions, researchers also employ the gross electrophysiological techniques EEG and MEG. These provide resolution during milliseconds, but the exact nature of brain mechanisms generating the electrical signals on the scalp is not known, making them difficult to interpret. Consequently, EEG and MEG are used primarily to inform theories of the cognitive/computational architecture of language, without regard to their precise neurobiological implementation. For example, one might suspect that out of three categories of words that could end a sentence, two are actually tapping into the same mechanism, but the third is represented differently. Showing that these two categories elicit an identical electrophysiological response different from that of the third would support such a hypothesis. Some other important and commonly researched topics in EEG and MEG include the N400 brain response and the mismatch negativity. Brain waves recorded using EEG کد:
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. Among newer noninvasive techniques to study the workings of the brain, including how language works, transcranial magnetic stimulation (TMS) is becoming more important, although few neurolinguistic studies using this technique have been performed to date.[2] It is a method of exciting or interrupting brain activity in a specific and controlled location, and thus is able to imitate aphasic symptoms without causing long-term damage and giving the researcher more control over exactly which parts of the brain will be examined. As such, it is a less invasive alternative to direct cortical stimulation, which can be used for similar types of research but requires that the subject's scalp be removed, and is thus only used on individuals who are already undergoing a major brain operation (such as individuals undergoing surgery for epilepsy
Computer modeling One other important methodology in the cognitive neuroscience of language is computational modeling, which can demonstrate the plausibility or implausibility of specific hypotheses about the neural organization of language while generating novel predictions for further empirical research. Rather than deriving a mathematical analytical solution to the problem of language, experimentation with computational modeling is done by changing the parameters of the system in a computer, and studying the differences in the outcome of the experiments. Theories about the brain's computations can then be deduced from these computational experiments. Currently, computational modelers are collaborating increasingly with brain imagers and psychologists in coordinated, interdisciplinary programs of research. Such programs have yielded important new insights into the nature of language, as well as major language disorders affecting millions, such as stuttering and dyslexia.
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
|
|
#9 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,180 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
زبان و تفکر
بحث درباره رابطه زبان و تفكر و تأثير اين دو بر يكديگر بحث تازهاى نيست. افلاطون معتقد بود كه هنگام تفكّر، روح انسان با خودش حرف مىزند. واتسون، از پيشروان مكتب رفتارگرايى در روانشناسى، در اوايل قرن بيستم همين مطلب را به زبان ديگرى بيان كرده است. او معتقد است كه تفكر چيزى نيست مگر سخن گفتن كه به صورت حركات خفيف در اندامهاى صوتى درآمده است. به عبارت ديگر، تفكّر همان سخن گفتن است كه وازده شده و به صورت حركات يا انقباضهاى خفيف در اندامهاى صوتى ظاهر مىشود.
ولى امروز پژوهشگران با ارائه شواهد كافى نشان دادهاند كه طرح مسأله به هيچ يك از دو صورت بالا درست نيست، اما خود نيز هنوز نتوانستهاند جواب قانعكنندهاى كه قبول عام داشته باشد براى اين سؤال ارائه كنند. گره كار عمدتاً در اينجاست كه بر سر تعريف تفكر اتفاق نظر وجود ندارد. براستى تفكر چيست؟ به چه فرايند يا فرايندهاى ذهنى تفكر گفته مىشود؟ ماروين مينسكى، كه از طرفداران دوآتشه هوش مصنوعى و سيستمهاى هوشمند است و معتقد است هر كارى كه مغز انسان بتواند انجام دهد كامپيوتر نيز روزى از عهده آن برخواهد آمد، در پاسخ اين سؤال كه آيا كامپيوتر مىتواند فكر كند، جواب مىدهد: «بله، به شرط اينكه شما براى من تعريف كنيد تفكر چيست.» مينسكى خوب مىداند كه با اين جواب چه سنگ بزرگى پيش پاى مخالفان خود مىاندازد. ولى عدم توافق بر سر تفكّر مانع بحث ما نمىشود. پژوهشگران درباره چگونگى تفكر تقريباً به همان نتيجهاى رسيدهاند كه درباره چگونگى هوش به آن دست يافتهاند. قبلاً تصوّر مىشد كه هوش يك توانايى ذهنى واحد است كه بعضى بيشتر و بعضى كمتر از آن برخوردارند. ولى امروز پى بردهاند كه هوش مجموعهاى از مؤلّفههاست كه نحوه توزيع يا پراكندگى آن در افراد مختلف متفاوت است. مفهوم اين سخن اين است كه برچسبهاى «باهوش»، «كمهوش» يا «بىهوش» به طور مطلق چندان معتبر نيستند، و به زبان علمىتر بايد گفت: «باهوش يا كمهوش از چه لحاظ». اين نگرش تازه نسبت به هوش، محتوا و تركيب آزمونهاى هوش را متحول ساخته است. در مورد تفكر نيز نتيجهاى مشابه به دست آمده است. پژوهشگران به اين نتيجه رسيدهاند كه تفكر يك فعاليت ذهنى واحد نيست، بلكه از مؤلفههايى تشكيل شده است و هر بار كه ما فكر مىكنيم يكى از اين مؤلفهها يا آميزهاى از آنها را به كار مىگيريم. ما بعداً به بعضى از مؤلفههاى تفكر اشاره خواهيم كرد، ولى يك مؤلفه مهم تفكر كه همه درباره آن توافق دارند، حل مسأله (problem solving) است. گفتنى است كه بسيارى از پژوهشگران، تفكر را فقط حل مسأله مىدانند و ديگر مؤلفههاى تفكر را در حل مسأله مستتر مىدانند. اما مسأله و حل مسأله يعنى چه؟ فرض كنيد شما در وضعيتى هستيد كه ما آن را وضعيت (الف) مىناميم و مىخواهيد به وضعيت ديگرى برسيد كه اسم آن را وضعيت (ب) مىگذاريم. در اين موقع مشاهده مىكنيد كه براى گذر از وضعيت (الف) و رسيدن به وضعيت (ب) راهى به نظرتان نمىرسد يا راههايى كه به نظر مىرسد، مناسب نيست. در اين صورت شما با يك مسأله مواجهيد. پس از اين مرحله، شما به يك رشته تلاشهاى ذهنى دست مىزنيد - كه ما در اينجا به چند و چون آن وارد نمىشويم - و سرانجام راه مناسبى پيدا مىكنيد كه شما را به وضعيت (ب) مىرساند. در اين صورت شما مسألهاى را كه با آن مواجه بوديد حل كردهايد؛ به بيان ديگر، موفق به حل يك مسأله شدهايد. گروهى از پژوهشگران، زبان را نهتنها شرط كافى براى تفكر نمىدانند بلكه آن را شرط لازم نيز به حساب نمىآورند، و اتفاقاً يكى از استدلالهاى ايشان همين حل مسأله است. آنها مىگويند اگر ماهيت تفكر از نوع حل مسأله باشد، در اين صورت بسيارى از حيوانات ديگر نيز كه فاقد زبان - به معنى انسانى آن - هستند فكر مىكنند، چون مسأله حل مىكنند. كالين بليكمور در كتاب “Mechanics of the Mind” كه با عنوان ساخت و كار ذهن[1] به فارسى ترجمه شده است به دو مورد از حل مسأله توسط ميمونها اشاره مىكند. گروهى از دانشمندان ژاپنى كه در جزيره كوشيما به مطالعه رفتار ميمونها سرگرم بودند، ابتكارى از يك ميمون به نام ايمو مشاهده كردند كه بسيار جالب توجه بود. دانشمندان ژاپنى براى خوراك ميمونها نوعى سيبزمينى روى ساحل مىريختند. از آنجا كه ساحل جزيره شنى بود، سيبزمينيها به شن آلوده مىشد و خوردن سيبزمينى پر از شن براى ميمونها نامطبوع بود. روزى دانشمندان ژاپنى مشاهده كردند كه ايمو سيبزمينيها را به كنار جويبارى كه در ساحل جريان داشت مىبَرَد، هر سيبزمينى را با يك دست در آب فرو مىكند و با دست ديگر شنها را از آن پاك مىكند و مىخورد. آن چه براى ژاپنيها جالبتر بود اين بود كه اين روش شستن سيبزمينى، به زودى در ميان گروه ميمونها رايج شد و جزو تجربه مشترك آن جمع گرديد. پس از اين تجربه، دانشمندان ژاپنى به جاى سيبزمينى، گندم روى ساحل پاشيدند. اما دانه دانه برداشتن گندم از روى شنها كارى پرزحمت و خستهكننده بود. اين بار نيز ايمو راهحلى براى مسأله پيدا كرد. او مشت مشت شنهاى گندمدار را در آب مىريخت، شنها تهنشين مىشدند و گندمها روى آب مىايستادند و او آنها را از سطح آب مىگرفت و مىخورد. باز هم مشاهده شد كه ميمونهاى ديگر اين كار نسبتاً مشكل را به زودى ياد گرفتند و در آن استاد شدند. كسانى كه زبان را شرط لازم و كافى براى تفكر نمىدانند، به مشاهداتى از اين نوع اشاره مىكنند و مىپرسند: آيا اين ابتكارها به اين معنى نيست كه ميمونها، به عنوان مثال، داراى مفاهيم ذهنى هستند و اين مفاهيم را به كار مىگيرند تا براى مشكلى كه با آن مواجه شدهاند راه حلى پيدا كنند؟ به بيان ديگر: آيا اين ابتكارها حل مسأله تفكر انسان با حيوانات ديگر اساساً يك مسأله كمّى است و نه يك مسأله كيفى. به عبارت ديگر هر چه موجود، مغز رشد يافتهترى داشته باشد، تفكر او نيز پيچيدهتر خواهد بود. دليل ديگر كه نشان مىدهد مفاهيم مىتوانند در غياب زبان نيز شكل بگيرند، مورد كر و لالهاست. مىدانيم كسانى كه كر مادرزاد باشند، لال نيز خواهند بود. از آنجا كه آنان زبان اطرافيان خود را نمىشنوند، زبان نيز در آنها شكل نمىگيرد. با اين همه، ما مىبينيم كه كر و لالها، حتى اگر به مدارس خاص هم نرفته باشند و حتى اگر زبان اشاره استاندارد شدهاى را نيز ياد نگرفته باشند، باز داراى مفاهيم ذهنى هستند و آنها را به كمك اشاراتى كه گاه فقط براى اطرافيان نزديك آنها قابل فهم است بيان مىكنند. به بيان ديگر، كر و لالها با آن كه فاقد زبان هستند باز مىتوانند فكر كنند. گواه ديگر در تأييد اين ادعا كه تفكر الزاماً وابسته به زبان نيست از مطالعه بيماران زبانپريش به دست آمده است. به عنوان مثال، شرح حال بيمارى گزارش شده كه در اثر آسيب مغزى زبان او آنچنان نابسامان شده بود كه تقريباً هر نوع ارتباط زبانى با او ناممكن شده بود. با اين همه، اين بيمار مىتوانست با موفقيت شطرنج بازى كند. شرح حال بيمار زبانپريش ديگرى گزارش شده كه از فهم جملههاى بسيار سادهاى كه به صورت نوشته به او ارائه مىشد عاجز بود، ولى مىتوانست معادلههاى رياضى را كه به صورت نوشته در اختيار او گذاشته مىشد، حل كند. عكس اين وضعيت نيز مشاهده شده است. شرح حال بيمارانى گزارش شده كه در اثر آسيب مغزى، قدرت تجريد، تعميم و برخى ديگر از تواناييهاى عالى ذهن را از دست داده بودند، در حالى كه دستگاه زبان در آنان دست نخورده و بىعيب باقى مانده بود. اين بيماران جملههاى امرى، استفهامى و خبرى را مىفهميدند و واكنش مناسب از خود نشان مىدادند. مىتوانستند درباره وقايع ساده و عينى صحبت كنند ولى نمىتوانستند درباره مسائل مجرد بينديشند. به عنوان مثال، وقتى از يكى از اين بيماران خواسته شد كه بگويد «برف سياه است» نتوانست و هر بار جواب مىداد «نه برف سفيد است». دادن يك حكم غلط عمدى، يا به عبارت سادهتر، دروغ گفتن، مستلزم تجريد و بريدن پيوند انديشه از واقعيات است. انسانهاى سالم اين كار را به آسانى انجام مىدهند، ولى اين بيمار نمىتوانست چنين حكم غلطى بدهد زيرا نيروى تجريد يا انتزاع در او از بين رفته بود. وقتى از بيمار ديگرى خواسته مىشود كه بگويد چه ساعتى است، به ساعت نگاه مىكرد و جواب درست مىداد، ولى اگر به او گفته مىشد ساعت را روى، مثلاً، هشت و سى دقيقه تنظيم كند، نمىتوانست، زيرا اين كار نيز مستلزم فعاليت تجريدى يا انتزاعى مغز است. يكى ديگر از اين بيماران مىتوانست به مسائل بسيار ساده حساب به كمك انگشتان خود جواب درست بدهد، ولى اگر از او مىپرسيدند، مثلاً، هفت از چهار بزرگتر است يا كوچكتر نمىتوانست جواب بدهد. و اين همه ناتوانى عقلانى حيرتانگيز در حالى است كه دستگاه زبان در اين بيماران سالم بوده است. با توجه به نمونههايى كه ذكر شد مىتوان نتيجه گرفت كه از يك طرف اختلالات شديد زبانى الزاماً منجر به اختلالات قرينهاى در تفكر و تعقل شخص نمىشوند و از طرف ديگر اختلالات شناختى، الزاماً همراه با اختلالات زبانى نيستند. كسانى كه به وجود تفكر بدون زبان اعتقاد دارند، گاهى اين ادعاى انشتين را كه گفته است در تفكرات علمى خود از كلمات استفاده نكرده است، يا به بيان ديگر، زبان در تفكرات پيچيده او نقشى نداشته است، به عنوان سند ذكر مىكنند. جالب اين است كه بسيارى از دانشمندان و متفكران ديگر نيز نظر انشتين را درباره تفكرات خود تأييد كردهاند. نظريات چامسكى نيز به نحوى در جهت پذيرش جدايى زبان از تفكر است. او معتقد است مكانيسم يادگيرى زبان امرى ژنتيكى است و مداربندى آن از قبل در مغز نوزاد انسان وجود دارد. اگر چنين نبود كودك انسان نمىتوانست نظام پيچيده زبان را با اين سهولت و در زمانى چنين كوتاه ياد بگيرد. چامسكى در تأييد حرف خود از كودكان عقبمانده ذهنى ياد مىكند كه به رغم ناتوانى شناختى از نظر فراگيرى زبان نسبت به سن خود با مشكلى مواجه نيستند. اين ادعاى چامسكى را عصبشناسان برجستهاى مانند آنتونيو داماسيو نيز تأييد كردهاند. داماسيو در مقالهاى تحت عنوان «مغز و زبان» مىگويد: «پختگى فرايندهاى زبانى هميشه بستگى به پختگى فرايندهاى مفهومى ندارد، زيرا بعضى از كودكانى كه ذهنشان از نظر مفهومسازى مختل مانده است، دستور زبان را ياد مىگيرند. و چنين به نظر مىرسد كه آن مكانيسم نورونى كه براى عمليات نحوى لازم است مىتواند مستقل از مفهومسازى رشد كند.»[2] آنچه تا اينجا گفتيم بيانگر نظريات كسانى بود كه معتقدند تفكّر بدون زبان صورت مىگيرد و يا لااقل معتقدند زبان، شرط لازم براى تفكر نيست. ما در دنباله اين گفتار مىخواهيم به طرف ديگر سكه نگاه كنيم و تا حد امكان دو نكته را روشن كنيم: اول اينكه چه تفكر بدون زبان امكانپذير باشد و چه نباشد تنها از راه زبان است كه ما مىتوانيم انديشههاى خود را به ديگران منتقل كنيم و از انديشههاى ديگران باخبر شويم. دوم اينكه، به رغم شواهدى كه ارائه شد، مىتوان نشان داد كه اگر انسان، زبان نمىداشت، تفكر او شكل ديگرى به خود مىگرفت. اجازه بدهيد اين دو نكته را با همين ترتيب اندكى بيشتر بشكافيم. نكته اول چندان بحثانگيز نيست؛ كمتر كسى است كه در اين حقيقت ترديد كند كه مغز هر انسان، راز سر به مهرى است كه كليد آن فقط، زبان صاحبِ مغز است. تا زمانى كه شخص به سخن نيايد نمىتوان گفت در مغز او چه مىگذرد. در شكنجهگاهها از زندانى فقط يك چيز مىخواهند و آن اين است كه حرف بزند و چه بسيار كسانى كه در طول تاريخ زير شكنجه جان دادهاند ولى زبان خويش را همچنان در نيام نگاه داشتهاند و اسرار مغز خود را با خود به گور بردهاند. حتى جراحان مغز نيز كه مغز عريان بيمار را در جلو چشم دارند به افكار و احساسات بيمار دسترسى ندارند. آنها فقط بافتهاى مغز را مىبينند. نه تحريك الكتريكى مغز، نه عكسبردارى با شيوههاى بسيار جديد مانند PET و نه هيچ تكنيك شناخته شده ديگرى، نمىتواند پرده از روى افكار و احساسات شخص بردارد. اين شيوهها فقط مىتوانند درباره فعاليت ياختههاى عصبى، اطلاعاتى در دسترس بگذارند. اين اطلاعات اگرچه براى درمان بيمار يا شناخت فعاليتهاى مغز بسيار مفيدند، ولى بيانكننده افكار و احساسات بيمار نيستند. فعاليت نورونها، فقط براى صاحب مغز به صورت افكار يا احساسات يا حالات روحى گوناگون قابل درك و تفسير است و وسيلهاى كه صاحب مغز براى بيان آنها در اختيار دارد فقط و فقط زبان است. زبان در حكم دريچهاى است كه شخص مىگشايد و به ديگران اجازه مىدهد از آن دريچه به دنياى درون او نگاه كنند. به قول استاد سخن سعدى: زبان در دهان اين خردمند چيست كليد در گنج صاحب هنر چو در بسته باشد چه داند كسى كه گوهر فروش است يا پيلهور اكنون مىخواهيم نكته دوّم را اندكى بشكافيم، يعنى مىخواهيم نشان بدهيم به رغم شواهدى كه در تأييد ادعاى تفكر بدون نياز به زبان ارائه شد، اگر انسان زبان نمىداشت، تفكر او شكل ديگرى به خود مىگرفت. براى اجتناب از پيچيدگى بحث اجازه بدهيد سادهانگارانه بپذيريم كه تفكر همان حل مسأله است. در حل مسأله از هر نوع كه باشد، ضرورىترين ابزار حافظه است، زيرا حافظه است كه اطلاعات مربوط به تجارب گذشته را در خود ذخيره كرده است و فقط با توسل به حافظه است كه مىتوان از اطلاعات موجود در آن سود جست و راهحلى براى مسأله مورد نظر پيدا كرد. اكنون ببينيم اطلاعاتى را كه ما در حافظه ذخيره مىكنيم از چه راهى به دست مىآوريم. (در اينجا من ناچارم براى روشن كردن پارهاى از مفاهيم اندكى از موضوع اصلى بحث دور شوم ولى پس از اين حاشيهروى، دوباره به بحث اصلى باز خواهم گشت.) ترديدى نيست كه دريچههاى مغز ما به جهان خارج فقط حواس ما هستند، يعنى از راه حواس است كه معرفت يا شناخت ما از جهان خارج حاصل مىشود. نكته بسيار مهمّى كه در اينجا بايد به آن توجّه داشته باشيم اين است كه حواسّ ما تصوير درستى از واقعيت جهان خارج به ما نمىدهند. تصويرى كه ما از جهان به دست مىآوريم تصويرى است كه از صافىهاى حواس گذشته و چيزى است كاملاً متفاوت از آنچه در عالم خارج وجود دارد. بد نيست مثالى بزنيم. هماكنون كه من صحبت مىكنم شما صداى مرا مىشنويد و اكثر شما نيز اين را يك امر واقعى مىدانيد. ولى واقعيت اين نيست. اندامهاى گويايى من صدا توليد نمىكنند، بلكه ذرات هوا را طبق الگوهاى خاصى به هم مىزنند، يا به بيان دقيقتر، در آنها ايجاد ارتعاش مىكنند. اين ارتعاشها، محرِك صوت هستند نه خود صوت. ادراك صوت، ويژگى دستگاه شنوايى شما و من است، بدين معنى كه دستگاه شنوايى ما آنچنان ساخته شده و سازمان يافته است كه اين ارتعاشها را به صورت صوت ادراك مىكند، وگرنه در جهان فيزيكى بيرون، صوت يا صدا وجود ندارد. آنچه وجود دارد تمَوّجِ انرژى در ذرات هواست. نظير اين تحريف واقعيت فيزيكى را در ادراك بو، مزه، سردى و گرمى و حتى رنگ نيز مشاهده مىكنيم. شايد بىمناسبت نباشد كه درباره ادراك رنگ نيز توضيحى بدهيم. در عالم خارج رنگ وجود ندارد. آنچه وجود دارد طيف وسيع امواج الكترومغناطيسى است كه فقط بخشى از آن قابل رؤيت است. طول موجهاى مختلف اين بخش هر يك به صورت رنگى متفاوت ادراك مىشوند. اگر نور خورشيد را از منشورى عبور دهيد، تجزيه مىشود و يك طيف نورى به وجود مىآورد. قسمتى از اين طيف كه قابل رؤيت است از نظر طول موج بين 760 تا 385 ميلى ميكرون واقع مىشود. اين طول موجهاى مختلف در روى چشم ما تأثيرات مختلف مىگذارد و مغز ما آنها را به رنگهاى مختلف تعبير مىكند: ناحيه 760 ميلى ميكرون به صورت قرمز و ناحيه 385 ميلى ميكرون به صورت بنفش ادراك مىشود. ولى بالاتر از 760 و پايينتر از 385 نيز طول موجهايى هست كه عصب چشم ما را متأثر نمىكنند و در نتيجه ديده نمىشوند. طول موجهاى زير قرمز، يعنى بزرگتر از 760 ميلى ميكرون، به صورت حرارت احساس مىشوند و طول موجهاى فرابنفش، يعنى ريزتر از 385 ميلى ميكرون، پوست بدن را مىسوزانند و رنگ آن را قهوهاى يا برنزه مىكنند. وقتى مىگوييم اين پارچه، مثلاً، قرمز است، بدان معنا است كه اين پارچه خاصيتى دارد كه هيچ يك از طول موجهاى طيف نور را جز طول موج قرمز منعكس نمىكند. از آنچه گذشت ظاهراً بايد چنين نتيجه گرفت كه معرفت ما از جهان خارج واقعى نيست، جهانى كه ما درك مىكنيم ساخته و پرداخته دستگاه عصبى ماست، ما در محدوده دادههاى حسّى خود محبوس هستيم و شايد هيچ وقت نتوانيم به واقعيّتِ واقعيت پى ببريم. اين، تصويرى بسيار تيره از شناخت جهان در برابر چشمان ما ترسيم مىكند. اما خوشبختانه اين تصوير، آنقدرها هم تيره نيست. مغز انسان داراى خصوصيّتى است كه آن را «علّتيابى» مىناميم. اين ويژگى مغز، ما را مجبور مىكند كه گاهى خود را به آب و آتش بزنيم تا علت يا چرايى پديدههاى پيرامون خود را كشف كنيم و درست همين خصيصه مغز است كه خاستگاه كشفيّات شگرف، نظريههاى علمى و بالاخره سرمنشأ همه دانشهايى است كه دستاورد انسان، يا به بيان دقيقتر، دستاورد انسان انديشهورز است. كوتاه سخن آن كه خصوصيّتِ علّتيابى مغز اجازه نداده و نمىدهد كه انسان در زندان دريافتهاى حسّى خود محبوس بماند. اجازه بدهيد مثالى بزنيم. همه ما با جدول تناوبى عناصر شيميايى كه به جدول مندليف معروف است آشنا هستيم. «مندليف در سال 1869 از روى معلومات تجربى خود، به اين نتيجه رسيد كه خواص عناصر، توابع تناولى اوزان اتمى آنهاست و به همين جهت عناصر را در يك دستگاه تناولى تنظيم كرد… هنگامى كه مندليف جدول خود را مرتب كرد، بعضى از خانههاى جدول با هيچ يك از عناصر شناخته شده آن روز جور در نمىآمد و پر نمىشد. مندليف معتقد بود كه اين خانههاى خالى، مخصوص عناصرى است كه بر حسب اتفاق هنوز كشف نشدهاند و يقيناً روزى كشف خواهند شد. مندليف خواص و اوزان اتمى اين گونه عناصر را با دقت كامل پيشگويى كرد»[3]. جالب اين كه در زمان حيات مندليف عدهاى از آن عناصر كشف و خانههاى خالى آنها پر شد. و امروز همه عناصر مفقود در جدول مندليف به كمك خود جدول كشف شدهاند. اگر مغز ما طورى ساخته نشده بود كه در پى علّتيابى باشد، مندليف به فهرست كردن همان تعداد عناصرى كه تا آن زمان كشف شده بودند بسنده مىكرد و كار شناخت عناصر به اينجا نمىكشيد. اكنون اجازه بدهيد نكاتى را كه بطور جداگانه بحث كرديم كنار هم بگذاريم و ببينيم چه تصويرى ظاهر مىشود. انسان موجودى است كه در محدوده دريافتهاى حسّى خود باقى نمىماند و در جستجوى شناخت از كران تا كران عالم هستى را درمىنوردد. از سوى ديگر اين انسان، مجهز به ابزار زبان است و مىتواند دريافتهاى خود را به ديگران منتقل كند، بطورى كه آنچه ارزش دانستن داشته باشد، بزودى در اختيار همگان قرار مىگيرد و جزو گنجينه دانش بشرى مىشود. اكنون كه من با شما صحبت مىكنم شما صداى مرا مىشنويد. ترديدى نيست كه صداى من از راه حسّ شنوايى به مغز شما منتقل مىشود، درست از همان مجرايى كه صداى بوق اتومبيل يا زنگ تلفن يا صداهاى ديگر به مغز شما راه پيدا مىكنند. اما بين اين صداها و صداى گفتار، تفاوت ماهيتى وجود دارد. صداهاى معمولى، محركهاى شنيدارى سادهاى هستند كه در نهايت هر يك به چيزى دلالت مىكنند. اما زبان كه از راه گفتار به ما عرضه مىشود محرك صوتى محض نيست، بلكه وسيلهاى است براى انتقال اصلاعات كدگذارى شده، يا به بيان ديگر، وسيلهاى است براى انتقال مفاهيم. اكنون به موضوع حل مسأله باز مىگرديم. من براى حل مسأله به حافظه نياز دارم، شمپانزهها نيز براى حل مسأله به حافظه نياز دارند. اما بين حافظه شمپانزه و حافظه من تفاوت ماهيتى وجود دارد: حافظه شمپانزه محدود به اطلاعات حسى او است و مفهومسازى او هم در محدوده همان اطلاعات حسى صورت مىگيرد. اما حافظه من، گذشته از اطلاعات حسى، انباشته از مفاهيمى است كه از راه زبان به من منتقل شده است. صِرف وجود زبان، به حافظه هر يك از ما انسانها غنايى بخشيده است كه بدون زبان محال بود از آن برخوردار باشيم. بنابراين، به اعتبار نوع متفاوت حافظهاى كه در شمپانزه و انسان وجود دارد بايد نتيجه گرفت نوع مسائلى كه شمپانزه مىتواند حل كند با نوع مسائلى كه انسان مىتواند حل كند اختلاف كيفى دارند و اگر تشابهى بين آنها مشاهده مىشود، صرفاً يك تشابه ظاهرى است. اگر اين استدلال درست باشد بايد پذيرفت كه زبان در تفكّر ما نقشى كليدى دارد، گو اين كه اين بدان معنا نيست كه همه انواع تفكّر الزاماً صورت كلامى داشته باشند. در عبارات پيشين واژههاى «مفهوم» و «مفهوم سازى» را به كار برديم بدون اين كه آنها را تعريف كرده باشيم. اكنون مىخواهيم در اين باره توضيح بيشترى بدهيم. يكى ديگر از ويژگيهاى مغز ما مفهومسازى (concept formation) است. اين ويژگى را مىتوان انتزاع (obstraction) نيز ناميد. مفهومسازى فرايندى است كه به پيدايش مفاهيم ذهنى مىانجامد. هر مفهوم يك مجموعه يا يك مقوله معنايى است كه افراد آن مجموعه به اعتبار وجه يا وجوه اشتراك خود در آن راه يافتهاند. مفاهيم، ابداعات ذهن ما هستند و در دنياى بيرون وجود خارجى ندارند. مثلاً «انسان» يك مفهوم است كه بكلى ساخته ذهن است. در جهان خارج انسان وجود ندارد، آنچه وجود دارد افراد هستند با نامهاى متفاوت، با چهرههاى متفاوت، با خلق و خوى متفاوت، همانطور كه در اين تالار مىبينيم. اما به رغم اين تفاوتها، اين افراد ويژگيهاى مشتركى نيز دارند كه به ذهن ما اجازه مىدهد، به اعتبار آن مشتركات، آنها را در يك مجموعه يا مقوله يا طبقه قرار دهد. همين استدلال نيز درباره درخت، ميز، سيب و غيره صادق است. قدرت مفهومسازى مغز ما حدّ و مرزى ندارد. ما اغلب از مفاهيمى كه خود انتزاعى هستند مفهومهاى انتزاعىترى مىسازيم. مثلاً از انسان، انسانيت و از انسانيت، انسانيت دوستى را مىسازيم. (human humanity humanitarianism) از سوى ديگر مفاهيمى مىسازيم مانند آزادى، قدرت، عشق، نفرت كه تعريف آنها نهتنها بس دشوار است، بلكه افراد مختلف از آنها تعبيرهاى متفاوت و گاه متضادى دارند. كار مفهومسازى ممكن است در حدى از انتزاع صورت گيرد كه ما خود تصديق كنيم وجود چنين چيزى در عالم واقع محال است. بسيارى از مفاهيم رياضى از اين گونهاند. تعريف «نقطه» به چيزى كه نه طول دارد و نه عرض و نه ارتفاع، و تعريف «مجموعه تهى» به مجموعهاى كه هيچ عضوى ندارد، مفاهيمى از اين دست هستند. اينجا جايى است كه زبان با تفكر سخت گره مىخورد. مغز اين مفاهيم را مىسازد و زبان روى آنها نام مىگذارد و ما به تدريج عادت مىكنيم در هنگام تفكر به جاى اين كه خودِ مفاهيم را به كار گيريم، از كلمات كه «برچسبهاى» آن مفاهيم هستند، استفاده كنيم. اين جانشينى كم كم آنقدر عادى مىشود كه كلمات براى ما موجوديت يا واقعيت پيدا مىكنند، نه مفاهيم. اغلبِ مردم كلماتى را به كار مىبرند كه اگر شما آنها را متوقف كنيد و مفهوم آن كلمات را از آنها بپرسيد، از پاسخگويى عاجز مىمانند. اين كار، بىشباهت به استفاده از پول در معاملات نيست. اگر پول در كار نبود، ما مجبور بوديم كالاهاى خود را با خود حمل و معاوضه كنيم، ولى با وجود پول، مجبور به چنين كار پر زحمتى نيستيم. بر همين قياس، استفاده از كلمات به جاى مفاهيم از بار حافظه مىكاهد و تفكر را براى ما نهتنها آسان بلكه امكانپذير مىكند. كلمات گاه چنان نيروى سحرانگيزى پيدا مىكنند كه ما را مىفريبند تا تصوّر كنيم كه هر چه در زبان نامى دارد در دنياى خارج نيز وجود مستقلى دارد، و حال آنكه چنين نيست. مثلاً آيا تاكنون فكر كردهايد كه واژه «زمان» كه ما اين همه آن را به كار مىبريم ممكن است به چيزى دلالت كند كه اصلاً وجود نداشته باشد؟ آيا فكر كردهايد كه مفهوم زمان ممكن است بكلى موهوم باشد؟ ما تا اينجا كوشيديم شواهدى ارائه كنيم كه نشان مىدهند زبان در تفكر مؤثر است و گاهى نقش كليدى دارد، اما نگفتيم كه تفكر ما هميشه جنبه كلامى دارد و هميشه در قالب كلمات و جملات صورت مىگيرد. ما اغلب هنگام تفكر، تصويرپردازى نيز مىكنيم و تفكر ما حالت تصويرى - كلامى به خود مىگيرد. گاهى نيز تفكر ما كلاً جنبه تصويرى دارد. بعضى از محققان معتقدند كه افراد از نظر استفاده از زبان يا تصوير در هنگام تفكر با هم تفاوت بسيار دارند. شما حتماً افرادى را ديدهايد كه هنگام تفكر عملاً با خود حرف مىزنند و حتى ژستهايى را كه با تفكّر آنها ملازمه دارد از خود بروز مىدهند. ولى همه اين طور نيستند. بعضى از محققان روى جنبه تصويرى تفكر بسيار تأكيد مىكنند. مغز ما چنان ساخته شده كه لحظهاى نمىتواند بدون فعاليت بماند. وقتى محركهاى محيط به اندازه كافى جالب نباشند و نتوانند توجه ما را به خود جلب كنند، مغز شروع به پرسهزدن مىكند و در اين پرسهزنى بعضى از خصوصيات رؤيا را پيدا مىكند. از ويژگيهاى رؤيا اين است كه مقيد به زمان و مكان نيست، حتى مقيد به محدوديتهاى جهان فيزيكى هم نيست. اگر مطالب اين سخنرانى براى شما جالب نباشد، بىاختيار مغز شما شروع به پرسهزدن مىكند و از اينجا به آنجا و از اكنون به گذشته و از گذشته به آينده و از آينده به آيندههاى دورتر مىرود و باز مىگردد. گفته شده است كه تفكرات بعضى از مردم خالى از اين پرسهزنىهاى ذهنى نيست، و اتفاقاً گاهى در همين پرسهزنىهاست كه آنها به راهحلى براى مشكل خود دست مىيابند. آنچه مىخواهيم نتيجه بگيريم اين است كه تفكر صرفاً در قالب كلمات و جملات صورت نمىگيرد و با نوعى تصويرگرى همراه است كه شدت و ضعف آن در افراد مختلف متفاوت است. اكنون مىخواهيم ببينيم اين ادعاى انشتين كه گفته است در تفكرات علمى خود از كلمات استفاده نكرده است چه مبنايى مىتواند داشته باشد. چنانكه گفتيم، بعضى از متفكران ديگر نيز نظر انشتين را تأييد كردهاند. توجيه اين امر مىتواند يكى از دو علت زير يا آميزهاى از هر دو علت باشد: يكى استفاده از قوه تخيّل است. تخيّل از ابزارهاى شناختى ذهن است. تخيل يعنى توانايى تجسم چيزى كه تاكنون وجود نداشته يا مشاهده نشده است. اساساً خلاقيت، ثمره تخيل زايا و در عين حال روشمند است. در ميان انواع تخيل، قدرت تجسم فضايى جايگاه ويژهاى دارد. تجسم فضايى يكى از مؤلفههاى هوش است. تجسم فضايى يعنى مجسم كردن يا ديدن اشياء بالقوه در يك فضاى سه بُعدى. همه ما به درجات مختلف از نيروى تجسم فضايى برخورداريم ولى معدودند كسانى كه نيروى تجسم فضايى آنها به درجه خلاقيت برسد و به طور مسلم انشتين از كسانى بوده كه از اين موهبت سخت بهرهمند بوده است. توجيه ديگرى كه مىتوان براى گفته انشتين تصوّر كرد استفاده او از رياضيات به جاى زبان بوده است. رياضيات، نابترين و انتزاعىترين صورت استدلال است. در واقع رياضيات محض و فيزيك نظرى گواه اين واقعيت هستند كه قدرت انتزاعى مغز انسان حد و مرزى ندارد. وقتى از «برتراند راسل» خواستند كه رياضيات را تعريف كند. او جواب داد: «رياضيات علمى است كه هنگام بحث از آن، ما نه مىدانيم راجع به چه چيز صحبت مىكنيم و نه مىدانيم آنچه مىگوييم درست است يا نه.» اگر چه اين پاسخ به شوخى مىماند، ولى عين واقعيت است. اجازه بدهيد مثال سادهاى بزنيم. وقتى مىگوييم 6 = 2 + 4 هيچكس نيست كه در درستى اين رابطه ترديد كند. ولى توجّه داشته باشيد كه در عالم واقع 4 و 2 و 6 وجود ندارد. آنچه وجود دارد 4 تا و 2 تا و 6 تا از يك چيز يا چيز ديگر است. به بيان ديگر، در عالم واقع عدد بدون معدود وجود ندارد. در اين رابطه، 4 انتزاعى است از تمام گروههاى چهارتايى و 2 نيز انتزاعى است از تمام گروههاى دوتايى و 6 نيز انتزاعى از تمام گروههاى شش تايى. بنابراين، بخش اول حرف راسل درست است: ضمن اين كه رابطه 6 = 2 + 4 صادق است، ما نمىدانيم مصداق 4 و 2 و 6 چيست، يا به بيان ديگر، نمىدانيم راجع به چه چيز صحبت مىكنيم. اما بخش دوم حرفِ راسل كه «در رياضيات نمىدانيم آنچه مىگوييم درست است يا غلط»: اگر بگوييم 4 هندوانه بعلاوه 2 هندوانه مىشود 6 هندوانه حرف ما درست است، اما اگر بگوييم 4 هندوانه بعلاوه 2 خيار مىشود 6 هندوانه حرف ما غلط است. با اين همه، اين رابطه كماكان صادق است زيرا آنچه اين رابطه مىگويد اين است كه چهار چيز بعلاوه 2 چيز مىشود 6 چيز، حالا اين چيزها هرچه مىخواهند باشند. در يك جمله اين كه رياضيات با واقعيات كارى ندارد، بلكه با روابط منطقى بين واقعيات سروكار دارد. آنچه مىخواهيم نتيجه بگيريم اين است كه استدلال در چهارچوب رياضيات نيازى به زبان ندارد و چون تفكرات انشتين و افراد نظير او بسيار انتزاعى است و با استفاده از مفاهيم و علائم رياضى انجام مىشود، مىتواند بدون استفاده از زبان صورت گيرد. در پايان مقال، لازم است به فرضيه «وورف»، محقق و زبانشناس آمريكايى، نيز اشارهاى كرده باشيم. وورف ادعا مىكند كه ساختار زبان آن قدر مهم است كه ساختار و ماهيت انديشه را تحتالشعاع خود قرار مىدهد. او تا آنجا پيش مىرود كه مىگويد ادراك سخنگويان يك زبان از جهان خارج، يا به بيان ديگر، جهانبينى آنها، از مقولات زبان آنها متأثر است. مثلاً سخنگويان زبانى كه مقولات دستورى آن بين زمان حال و زمان آينده فرقى نمىگذارد، از زمان تصور متفاوتى دارند تا سخنگويان زبانى كه در آن اين تمايز وجود دارد. آزمايشهاى زيادى طراحى شده تا نظريه وورف را به محك بزند. اين فرضيه، اگرچه هنوز فراموش نشده، اما از اين آزمايشها پيروز بيرون نيامده است. تجربه روزمره ما نيز آن را تأييد نمىكند. مثلاً زبان عربى بين مذكر و مؤنث فرق مىگذارد؛ در زبان فرانسه نيز تمايز مذكر و مؤنث وجود دارد. ولى آيا فرانسويان و اعراب، به اعتبار اين تمايز مشترك زبانى، نسبت به زن نگرش مشابهى دارند؟ تا آنجا كه من مىفهمم جواب اين سؤال منفى است. نگرش نسبت به زن، يك امر فرهنگى است و نه يك مسأله زبانى. به همين دليل، نگرش فرانسويها نسبت به زن به نگرش انگليسيها بسيار نزديكتر است تا به اعراب، و اين در حالى است كه در زبان انگليسى، تمايز مذكر و مؤنث وجود ندارد، ولى در عربى اين تمايز وجود دارد. به عنوان مثال ديگر، مىبينيم كه در زبان انگليسى، فارسى و بسيارى از زبانهاى هند و اروپايى هفت واژه براى ناميدن رنگهاى اصلى وجود دارد، ولى در زبان ناواهو، زبان يكى از قبايل سرخپوست آمريكا، براى ناميدن رنگهاى اصلى فقط سه واژه وجود دارد، در نتيجه آنها براى سبز و آبى فقط يك واژه دارند. با اين همه، ادراك سخنگويان ناواهو از رنگ با ادراك انگليسىزبانها از رنگ فرقى ندارد. آنها، با آنكه براى سبز و آبى يك واژه بيشتر ندارند، درك مىكنند كه اينها دو رنگ متفاوت هستند، و آنها را همانگونه از هم جدا مىكنند كه ما انواع مختلف رنگ آبى را از هم جدا مىكنيم و مىگوييم، مثلاً، آبى سير، آبى فيروزهاى، آبى روشن و غيره. ناگفته نماند كه فرضيه وورف، به رغم شواهدى كه در رد آن ارائه شده، هنوز طرفداران سينهچاكى دارد كه همچنان معتقدند زبان ساختار انديشه ما را تعيين مىكند.
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
| کاربران زیر از این پست مفید تشکر کرده اند: |
|
|
#10 |
![]() سمت: مدیر ادبیات
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 18,396
تشکر: 13,294
تشکر شده 15,180 بار در 9,574 پست
رکوردها :
|
زبان و مغز
در رساله بقراط آمده است:مغز پيام آور ادراك است و ابزاري براي كسب خرد و دانش. در پستهای گذشته برخي جزئيات مشخصه هاي زباني كه مردم براي ايجاد و درك پيام هاي زباني به كار مي برند توصيف شد. اكنون اين سئوال مطرح مي شود كه توانايي استفاده از مغز در كجا قرار دارد و اگر جايگاه آن در مغز مي باشد دقيقا در كدام بخش آن است؟درواقع تلاش براي رسيدن به پاسخ اين سئوال و درك بسياري از پيچيدگي هاي توانايي زباني بشر قدمتي به اندازه تاريخ دارد.
بخش هاي مغز به منظور بررسي دقيق نواحي خاصي از مغز كه به عملكرد زباني مرتبط مي شوند سري را بدون مو پوست و استخوان جمجمه در نظرمي گيريم كه پايه مغز و جسم پينه اي آن برداشته شده است.آن گاه دو بخش اصلي باقي مي ماند:نيمكره ي چپ و نيمكره راست.اگر نيمكره چپ را طوري قرار دهيم كه بخش جانبي آن در معرض ديد باشد و نيمكره ي راست را به طور مورب رو به بالا قرار دهيم تصوير زيربه دست مي آيد.بخش هاي پررنگ شده ي تصوير نشان دهنده ي قسمت هاي مربوط به عملكرد زباني است. 1- ناحيه بروكا در دهه ي 1860 پل بروكا جراح فرانسوي در يك جلسه ي علمي در پاريس اعلام كرد كه توانايي زباني ما در نيمكره چپ مغز قرار دارد.شاهد او براي اين ادعا 8 بيماري بود كه در نتيجه ي وارد شدن آسيب به قشرگفتاري پيشين در نيمكره ي چپ مغزشان دچارمشكلات جدي در توليد گقتار شدند.اين قسمت به ناحيه ي بروكا معروف شد. 2- ناحيه ورنيكه در دهه ي1870كارل ورنيكه پزشك آلماني در يك گزارش اعلام كرد كه قشر گفتاري پسين در بيماراني كه مشكلات درك گفتاري دارند آسيب ديده است.با اين كشف مشخص شد كه اين قشر يا همان ناحيه ورنيكه به طور جدي در درك گفتار دخالت دارد. 3- ناحيه حركتي تكميلي در دهه ي1950دو جراح اعصاب به نام هاي پنفيلد و رابرتز مداركي دال بر دخالت اين ناحيه در توليد فيزيكي گفتار ارائه دادند.اين دو دريافتند كه با وارد كردن اندكي جريان برق به نواحي خاصي از مغز مي توان بخش هايي را كه تحريك الكتريكي آن ها باعث تغيير در توليد عادي گفتارمي شود شناسايي كرد.از آن جا كه اين ناحيه بسيار نزديك به شياري است كه بخش اعظمي از اعمال حركتي درآن جا كنترل مي شود مي توان نتيجه گرفت كه اعمال حركتي دخيل در توليد گفتار نيز از اين ناحيه عمومي كنترل مي شود.در واقع پنفيلد و رابرتز توانستند با همكاري صدها بيمار كه شجاعانه حاضر شدند تحت عمل جراحي بدون بيهوشي قرار بگيرند به اين حقيقت دست يابند كه اين 3 ناحيه در نيمكره ي چپ مغز نقش اساسي در توليد گفتارو زبان دارند. نظريه منطقه بندي مغز با شناسايي اين3 ناحيه به اين نتيجه مي رسيم كه مي توان جنبه هاي خاصي ازتوانايي زباني رادرهماهنگي با مكان هاي خاصي در مغز قرار داد و اين كه فعاليت هاي مغزي كه در شنيدن درك و سپس بيان يك كلمه دخالت دارند از الگوي خاصي پيروي مي كنند.كلمه در ورنيكه شنيده و درك مي شود سپس به ناحيه بروكا براي تدارك توليد منتقل مي شود و بعد از آن به ناحيه حركتي فرستاده مي شود تا به طور فيزيكي ادا گردد.اين نظريه راهي است براي بيان اين كه توانايي هاي زباني ما مكان هاي قابل شناسايي در مغز دارند. اما براي توضيح آن و پي بردن به ساختمان پيچيده مغز به ناچار از ذكر روابط پيچيده اعصاب مركزي نقش پيچيده خون رساني درمغز و ماهيت همبستگي متقابل بسياري از عملكردهاي مغز چشم مي پوشيم چرا كه قادر نيستيم مدارك فيزيكي مستقيمي از فرايندهاي زباني در مغز به دست آوريم. اما شايد بهترين راه به كار بردن يك توصيف استعاري باشد. مانند فرويد كه هوشمندانه استعاره ماشين بخار را براي شرح برخي فعاليت هاي مغز به كار مي برد و يا ارسطو كه از مغز به عنوان اسفنجي سرد براي خنك نگاه داشتن خون ياد مي كرد. پديده نوك زبان و لغزش هاي زباني همه ما به عنوان توليدكنندگان گفتار هر از گاهي در به كارگيري هماهنگ مغزو گفتاربا مشكل روبرو مي شويم.مثلا در پديده نوك زبان كلمه اي از ذهنمان مي گريزد به اين معني كه آن كلمه را مي دانيم اما نمي توانيم به زبان بياوريم. بررسي ها نشان مي دهد كه معمولا صورت واجي خلاصه و دقيقي از آن كلمه در ذهنمان وجود دارد كه مي توانيم نخستين آواي آن را به طور صحيح ادا كنيم و حتي تعداد هجاهاي آن كلمه را نيز مي دانيم.اين پديده كه عمدتا در مورد كلمه ها و اسامي غيررايج مشاهده مي شود نشان دهنده آن است كه مخزن كلمات ما بر اساس اطلاعا ت واجي به طور نسبي سازمان يافته است و بعضي از كلمه ها درآن مخزن آسان تر از ساير كلمه ها بازيابي مي شوند.زماني كه درفرايند بازيابي دچار اشتباه مي شويم مي بينيم كه اغلب بين كلمه مورد نظر و كلمه اشتباه تشابهات واجي زيادي وجود دارد. لغزش زباني نوع ديگري از اشتباه زباني است كه بر اثر آن عبارات درهم و برهم توليد مي شود.اين نوع اشتباه به اسپونريزم نيزمعروف است و علت اين نامگذاري فردي است به نام ويليام اسپونر رئيس يكي از دانشكده هاي اكسفورد كه به دليل لغزش هاي زباني خود معروف بود.بيشتر لغزش هايي كه به او نسبت دادند از نوع تغيير جاي دوآوا بوده است.معروف ترين آن اين جمله است: You have hissed all my mistory classes. مثال فارسي: باثار آستانيبه هر حال اغلب اشتباهات زباني در نتيجه تغيير مكان آوايي از يك كلمه به كلمه بعدي به وجود مي آيد. مثل: سيگ سياه به جاي سگ سياه.يا بر اثر به كار بردن يك آوا از كلمه بعدي در كلمه قبلي مانند: مياهوي مهماني به جاي هياهوي مهماني. چنين اشتباهاتي اتفاقي نبوده و زنجيره هاي واجشناسي در ايجاد آنها دخيل اند ودر واقع اشتباهاتي هستند كه مغز به هنگام سازماندهي پيام هاي زبا ني مرتكب مي شود. نوع ديگري از اشتباهات كه كم تر مشاهده مي شود لغزش هاي گوش ناميده مي شود و نشان دهنده آن است كه چگونه مغز تلاش مي كند نشانه شنيداري دريافت شده را درك كند. براي مثا ل : great ape را مي شنويم و و تعجب مي كنيم كه چرا كسي در دفتر كار به دنبال آن مي گردد در حالي كه گويشور در واقع عبارت grey tape را بيان كرده است. زبان پريشي اشتباهات زباني ذكرشده كه گاه گاهي دچار آن مي شويم بسيار متفاوت است با انواع مختلف لغزش هاي زباني كه برخي افراد تمام عمر با آن مواجهند.اين لغزش ها زبان پريشي ناميده مي شود و نقصي در عملكرد زباني است كه بر اثر آسيب ديدگي مناطق خاصي از مغز ايجاد شده و نتيجه آن ايجاد مشكل در درك يا توليد صورت هاي زباني است. طبقه بندي انواع زبان پريشي معمولا بر اساس علايم بيماري شخص زبان پريش صورت مي گيرد. زبان پريشي بروكا در اين زبان پريشي كه نوع وخيم آن است فرد مبتلا با مشكلاتي مانند كاهش عمده در ميزان گفتار توليد آشفته آرام ومعمولا همراه با تلاش فراوان دست به گريبان است.در اين نوع زبان پريشي اغلب تكواژهاي واژگاني(افعال و اسامي)به كار مي روند و تكواژهاي دستوري(حرف تعريف حروف اضافه و تكواژهاي تصريفي) پي در پي حذف مي شوند به اين دليل آن را از نوع بدون دستورمي دانند.نمونه اي از گفتار فردي كه زبان پريشي او خيلي شديد نيست:وي در جواب به اين سئوال كه صبحانه چه خورده اي؟ مي گويد: من تخم مرغ ها و خوردم وقهوه نوشيدم صبحانه زبان پريشي ورنيكه نوعي زبان پريشي است كه بر اثر آن در درك شنيداري اشكالاتي بوجود مي آيد و گاهي زبان پريشي حسي ناميده مي شود.دراين نوع زبان پريشي بر خلاف زبان پريشي بروكا فرد مبتلا قادر است به راحتي و همراه با آهنگ و تلفظ صحيح صحبت كند اما در عين حال گفتار وي همراه با اشكالات واژگاني بسياري است.شخص زبان پريش عبارت هاي خيلي كلي را حتي در پاسخ به سئوال هاي خاص كه براي كسب اطلاعات پرسيده مي شود ارائه مي كند.اشكال در پيدا كردن كلمه هاي صحيح و طول و تفصيل نا بجا در كلام نيز بسيار رايج است. مثال: -آيا دوست داري در گانزاس باشي؟ - بله هستم. انوميا در اين نوع زبان پريشي بيمار دربه زبان آوردن اسامي دچار مشكل مي شود. با اين حال به محض اين كه شخصي اسم فرد يا شئ مورد نظر را برايش بازگو كند آن را تشخيص مي دهد. فرد مبتلا هم چنين معمولا مي تواند اسم درست را از ميان گروهي از نام ها انتخاب كند. درك و تكرار گفتار نيز در اين افراد به شكل طبيعي انجام مي گيرد و گفتار آن ها روان و سليس است. به هر حال مشكل كلمه يابي در بسياري از زبان پريشي ها وجود دارد. هم چنين در بسياري موارد مشكلات گفتاري با مشكلات نوشتاري و آسيب هاي شنيداري با مشكلاتي درخواندن همراه است.مي توان گفت انواع زبان پريشي هايي كه توصيف شد هميشه بر اثر آسيب رسيدن به نيمكره چپ به وجود مي آيد.البته برتري نيمكره چپ در فعاليت هاي زباني از طريق تحقيق ديگري نيز ثابت شده است. استماع دو گانه اين روش آزمايشي برپايه اين واقعيت استوار است كه هر آزمايشي در سمت راست بدن صورت گيرد در نيمكره چپ مغز پردازش مي شود و باالعكس.در اين آزمايش دو نشانه آوايي متفاوت به طور هم زمان از طريق يك جفت گوشي به گوش هاي فرد تحت آزمايش مي رسد.مثلا از يكي از گوشي ها صداي "با"و از گوشي ديگر دقيقا در همان زمان صداي"دا". وقتي از او پرسيده شود چه صدايي را شنيده آوايي را كه از گوش راست به او رسيده شناسايي مي كند.اين پديده مزيت گوش راست در شنيدن آواهاي زباني نام دارد.در اين فرايند نشانه زباني دريافت شده از طريق گوش چپ به نيمكره راست فرستاده مي شود و سپس براي پردازش به نيمكره چپ (مركز زبان) ارسال مي شود.اين مسير غيرمستقيم طولاني تر از مسيري است كه يك آوا از گوش راست تا نيمكره چپ مغز طي مي كند و اين بدان معني است كه نخستين نشانه اي كه پردازش مي شود برنده است.در اين ميان مسئوليت پردازش بسياري از نشانه هاي دريافتي غيرزباني به عهده نيمكره راست است.بنابراين نيمكره راست آواهاي غير گفتاري و نيمكره چپ آواهاي زباني را پردازش مي كند. دوره بحراني در طول دوران كودكي ( تا دوران بلوغ ) دوره اي وجود دارد كه در آن مغز انسان بيش ترين آمادگي را براي پذيرش و يادگيري يك زبان خاص دارد. اين دوره را دوره بحراني ناميده اند. اگر كودك در اين دوران بنا به هر دليلي نتواند زبان را فرا بگيرد در سال هاي بعدي عمر خود با مشكلات زيادي براي يادگيري زبان روبرو خواهد شد. آذین علیزاده
__________________
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
|
|
|
|
![]() |
| برچسب ها |
| روانشناسی, زبان |
موضوعات مشابه
|
||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| معرفی رشته ی زبان شناسی | دل تنگم | زبان شناسی / Linguistics | 0 | 03-11-10 10:42 |
| زبانشناسی و نقش دانشمندان مسلمان در آن | دل تنگم | زبان شناسی / Linguistics | 0 | 03-11-10 10:21 |
| عناوين پايان نامه هاي زبان شناسي همگاني مقطع كارشناسي ارشد و دكتري | دل تنگم | زبان شناسی / Linguistics | 0 | 03-11-10 10:06 |
| چرا زبان برنامه نویسی c هنوز محبوبیت داره ؟ | Arash | C / C++ / C# | 0 | 31-10-10 02:00 |
| تاريخچه هفت هزار ساله زبان ترکی در آذربايجان | دل تنگم | دستور زبان | 0 | 23-10-10 20:45 |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
|
|