PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تاریخ ادبیات پارسی


دل تنگم
17-04-10, 14:27
مقدمه



خط

تاریخ پیدایی خط، به درستی معلوم نیست. این اندازه روشن است که نخستین نوشتارهای انسان، بسیار ساده و ابتدایی بوده است؛ به این معنی که با طرزی به دور از ظرافت تصویر چیزها را می­کشیدند و به این ترتیب مقصود خود را به دیگران می­فهماندند. به این نوع خط «خطّ تصویری»‌ می­گویند.

خطّ تصویری به تدریج تکامل پیدا کرد و پس از گذشتن از مرحله­ علامت­نویسی (معنی نگاری) به مرحله­ی الفبایی قدم گذاشت.

الفبا برای اولین بار در میان فنیقی ها، که در سرزمین فنیقی (لبنان کنونی و حوالی آن) سکونت داشتند، رواج پیدا کرد و از آنجا به سایر جاها پراکنده شد. ایرانیان در دوره­ پادشاهی مادها، علامتهای میخی بابلی را اقتباس کردند و مانند فنیقی ها، از آن الفبایی مستقل ترتیب دادند.

خطّ میخی: الفبایی را که ایرانیان در عهد باستان به کار می­بردند، خط میخی نام نهاده­اند. این نام گذاری از آن جهت بوده­ است که برای نوشتن آن از میله­ آهنی کوچک یا چوبی شبیه به میخ استفاده می­کردند و خطهایی که با آن بر لوحه­های گلی نقش می­کردند شبیه به میخ بود.

این خط که می­توان آن را خطّ «هجایی» نامید، دارای سی و شش حرف (هجا) بود و از چپ به راست نوشته می­شد.

خطّ اوستایی: تاریخ اختراع خط اوستایی را اواخر دوره­ ساسانی دانسته­اند. از این خط برای نوشتن متون دینی مربوط به آیین زردشتی، به ویژه کتاب اوستا استفاده شده است. این خط از راست به چپ نوشته می­ شد و چهل و چهار حرف داشت.

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/e/ec/Avestanscript.JPG

خطّ پهلوی: خطی را که ایرانیان در عصر اشکانی و ساسانی به کار می­برند و تا چند قرن بعد از اسلام هم به کار می­رفته است، خطّ «پهلوی» می­نامند. کلمه­ی «پهلوی» اصلاً‌ از واژه­ی «پژتو» گرفته شده که اسم قوم اشکانی بوده است.

خطّ پهلوی که قسمت عمده ادبیات پارسی میانه بدان نوشته شده دارای اصلی آرامی (یکی از خطوط سامی) است. این خط بیست و دو حرف (هجا) داشته و به مانند اوستایی از راست به چپ نوشته می­شده است.

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/8/81/Pahlavicscript.JPG

دل تنگم
17-04-10, 14:30
زبان ایرانیان پیش از اسلام – که مادر و ریشه­ زبان روز ایران است – پارسی (فارسی) نامیده می­شود. این زبان از شاخه­ زبان­های هندو اروپایی است و به سه دوره­ی جداگانه تقسیم می­شود:

فارسی باستان: که در دوره­ی هخامنشی رایج بوده و فرمان ها و نامه­های شاهان به آن زبان نوشته می­شده است.

فارسی میانه (پهلوی): زبان های ایرانی میانه به دو گروه عمده­ شرقی و غربی و هر کدام از این دو گروه خود به دو شاخه­ی شمالی و جنوبی تقسیم می­شوند: شاخه­ شمالی از گروه غربی را «پهلوانیک» (پارتی) و شاخه­ جنوبی از گروه غربی را «پارسی میانه»‌ می­گویند. از شاخه­ شمالی یا پهلوانیک آثار زیادی در دست نیست اما از شاخه­ی جنوبی (پارسی میانه) نگارشته­ها و نوشته­های بسیار موجود است.

فارسی نو: پس از ورود اسلام به ایران زبان فارسی با استفاده از خط (الفبا) عربی به مرحله نوینی گام نهاد که در اصطلاح بدان فارسی نو (دَری) گفته می­شود.



http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/c/c5/600px-Old.JPG

دل تنگم
17-04-10, 14:33
ادبیات فارسی یا پارسی به ادبیاتی گفته می‌شود که به زبان فارسی نوشته شده باشد.

ادبیات فارسی تاریخی هزار و صد ساله دارد.

شعر فارسی و نثر فارسی دو گونه اصلی در ادب فارسی هستند.

برخی کتاب های قدیمی در موضوعات غیرادبی مانند تاریخ، مناجات و علوم گوناگون نیز دارای ارزش ادبی هستند و با گذشت زمان در زمره آثار کلاسیک ادبیات فارسی قرار گرفته‌اند.

آوازه ی برخی شاعران و نویسندگان ایرانی از مرزهای ایران فراتر رفته‌است. شاعران و نویسندگانی نظیر فردوسی، سعدی، حافظ شیرازی، مولوی، عمر خیام و نظامی شهرتی جهانی دارند. در میان چهره‌های شناخته شده ادبیات معاصر فارسی در جهان می‌توان به صادق هدایت در داستان و احمد شاملو در شعرنو اشاره کرد.

دل تنگم
17-04-10, 14:35
در زمان بغتسما (۲۰۵ - ۲۵۹ ه. ق.) شاعری به نام حنظله بادغیسی (ف.۲۲۰) ظهور کرد. در عهد بغتسما محمد بن وصیف و فیروز مشرقی و ابوسلیک گرگانی به سرودن شعر پرداختند.


دوره سامانی


در دوره سامانی شعر و نثر پارسی هر دو راه کمال سپرد. در شعر شهید بلخی، رودکی سمرقندی، ابو شکور بلخی، ابو الموید بلخی، منجیک ترمذی، دقیقی طوسی، کسائی مروزی، عماره مروزی. در نثر رساله در احکام فقه حنفی تصنیف ابوالقاسم بن محمد سمرقندی، شاهنامه ابو منصوری، کتاب گرشاسب و عجائب البلدان هر دو تالیف ابو الموید بلخی، ترجمه تاریخ طبری توسط ابو علی بلعمی، ترجمه تفسیر طبری توسط گروهی از دانشمندان، حدود العالم (در جغرافیا)، رساله استخراج تالیف محمد بن ایوب حاسب طبری پرداخته شد.

دل تنگم
17-04-10, 14:38
نوشته­های پارسی میانه که از روزگار ساسانیان به دست ما رسیده است. تنها بخشی از ادبیاتی است که در آن زمان وجود داشته است. آثار فراوان دیگری به پارسی میانه وجود داشته که مصنّفان اسلامی از آنها نام برده­اند. برخی از آنها را هم به زبان عربی ترجمه کرده بودند.

از مهم­ترین این نوشته­ها می­توان کتاب «خدای نامه»‌ را نام برد که در اواخر عهد ساسانی پدید آمد و در نخستین سده­های اسلامی چند بار به عربی ترجمه شد.

از روی ترجمه­های خدای نامه «سیرَالملوک» ‌ها و «شاهنامه» های متعددی پرداخته شد که یکی از آنها شاهنامه­ی منثور "ابومنصور عبدالرزاق توسی" است. در کتاب های اخلاقی و آموزش فارسی مانند قابوس نامه، بحرالفواید، نصیحته الملوک و اخلاق ناصری از اندرز نامه­ها و پند نامه­ها و پندهای عصر ساسانی کم و بیش استفاده شده است.

در زمینه­ ادبیات داستانی، علاوه بر روایات پهلوانی و تاریخی، وجود کتاب هایی مانند هزار افسانه یا داستان های مربوط به خسرو و شیرین و هفت پیکر که به دوره­های پیش از اسلام باز می­گردد، گذشته­ی ادبی پرباری را نشان می­دهند.

دل تنگم
17-04-10, 14:39
در گذشته، دوره­های تاریخ ادبیات را بر مبنای سلسله­ها تقسیم بندی می­کردند مانند:

شعر دوره­ی غزنوی یا ادبیات دوره­ی مغول. اما امروزه سیر ادبیات فارسی را بر منبای شاخص ها و سنت های ادبی و با توجه به افراد شاخص و سنت­گذار تقسیم­بندی می­کنند. منظور از شاخص ها و سنت گذاران، افرادی هستند. که مهمترین ویژگی های ادبی یک مقطع را می­توان در آثار آن ها پیدا کرد.

تقسیم دوره­های ادبی بر این مبنا، لزوماً با تقسیمات سیاسی، تاریخی و جغرافیایی همخوانی و هماهنگی ندارد. گاهی شاعری که از نظر زمانی در دوره­ای زندگی می­کند از لحاظ ادبی و فکری در دوره­ پس یا پیش از خود قرار می­گیرد.

دل تنگم
17-04-10, 14:42
دولت ساساني با شكست هاي پياپي سپاهيان ايران از لشگر اسلام در جنگهاي ذات السلاسل(12هجري) وقادسيه(14 هجري) و جلولاء(16 هجري) و نهاوند(21 هجري) واژگون شد، و نفوذ مداوم مسلمين در داخله شاهنشاهي ايران تا ماوراءالنهر كه تا اواخر قرن اول هجري بطول انجاميد، سبب استيلاي حكومت اسلامي بر ايران گرديد و ايرانيان براي قروني محدود و معدود تحت سيطره عرب درآمدند.


ادبيات پهلوي در سه قرن اول هجري

چنانكه ميدانيم زبان رسمي و ادبي ايران در دوره ساساني لهجه پهلوي جنوبي يا پهلوي پارسي بود. اين لهجه در دربار و ادارات دولتي و حوزه روحاني زرتشتي چون يك زبان رسمي عمومي بكار ميرفت و در همان حال زبان و ادب سرياني هم در كليساهاي نسطوري ايران كه در اواخر عهد ساساني تا برخي از شهرهاي ماوراءالنهر گسترده شده است، مورد استعمال داشت.

پيداست كه با حمله عرب و بر افتادن دولت ساسانيان برسميت و عموميت لهجه پهلوي لطمه‏اي سخت خورد ليكن بهيچ روي نميتوان پايان حيات ادبي آن لهجه را مقارن با اين حادثه بزرگ تاريخي دانست چه از اين پس تا ديرگاه هنوز لهجه پهلوي در شمار لهجات زنده و داراي آثار متعدد پهلوي و تاريخي و ديني بوده و حتي بايد گفت غالب كتبي كه اكنون بخط و لهجه پهلوي در دست داريم متعلق ببعد از دوره ساساني است.

تا قسمتي از قرن سوم هجري كتابهاي معتبري بخط و زبان پهلوي تأليف شده و تا حدود قرن پنجم هجري رواياتي راجع بآشنايي برخي از ايرانيان با ادبيات اين لهجه در دست است و مثلاً منظومه ويس و رامين كه در اواسط قرن پنجم هجري بنظم درآمده مستقيماً از پهلوي بشعر فارسي ترجمه شده و حتي در قرن هفتم «زرتشت بهرام پژدو» ارداويرفنامه پهلوي را بنظم فارسي درآورد.
در سه چهار قرن اول هجري بسياري از كتب پهلوي در مسائل مختلف از قبيل منطق، طب، تاريخ، نجوم، رياضيات، داستانهاي ملي، قصص و روايات و نظاير آنها بزبان عربي ترجمه شد و از آنجمله است: كليله و دمنه، آيين نامه، خداينامه، زيج شهريار، ترجمه پهلوي منطق ارسطو، گاهنامه، ورزنامه و جز آنها.

در همين اوان كتبي مانند دينكرت، بندهشن، شايست نشايست،ارداويرافنامنه، گجستك ابالش، يوشت فريان، اندرز بزرگمهر بختكان، ماديگان شترنگ، شكند گمانيك و يچار و امثال آنها بزبان پهلوي نگاشته شد كه بسياري مطالب مربوط بايران پيش از اسلام و آيين و روايات مزديسنا و داستانهاي ملي در آنها محفوظ مانده است. مؤلفان اين كتب غالباً از روحانيون زرتشتي بوده و باين سبب از تاريخ و روايات ملي و ديني ايران قديم اطلاعات كافي داشته‏اند. از اين گذشته در تمام ديوانهاي حكام عرب در عراق و ايران و ماوراءالنهر تا مدتي از خط و لهجه پهلوي استفاده مي شده است.

با همه اين احوال پيداست كه غلبه عرب و رواج زبان ديني و سياسي عربي بتدريج از رواج و انتشار لهجه پهلوي ميكاست تا آنجا كه پس از چند قرن فراموش شد و جاي خود را بلهجات ديگر ايراني داد.

خط پهلوي هم بر اثر صعوبت بسيار و نقص فراوان خود بسرعت فراموش گرديد و بجاي آن خط عربي معمول شد كه با همه نقصهايي كه براي فارسي زبانان داشت و با همه نارسايي بمراتب از خط پهلوي آسانتر است.

بهمان نسبت كه لهجه پهلوي رسميت و رواج خود را از دست ميداد زبان عربي در مراكز سياسي و ديني نفوذ مي‏يافت و برخي از ايرانيان در فراگرفتن و تدوين قواعد آن كوشش ميكردند اما هيچگاه زبان عربي مانند يك زبان عمومي در ايران رائج نبود و بهيچ روي بر لهجات عمومي و ادب ايراني شكستي وارد نياورد و عبارت ديگر از ميان همه ملل مطيع عرب تنها ملتي كه زبان خود را نگاه داشت و از استقلال ادبي محروم نماند ملت ايرانست.


نفوذ لغات عربي در لهجات ايراني


پيداست كه اين نفوذ سياسي و ديني و همچنين مهاجرت برخي از قبايل عرب بداخله ايران و آميزش با ايرانيان و عواملي از اين قبيل باعث شد كه لغاتي از زبان عربي در لهجات ايراني نفوذ كند. اين نفوذ تا چند قرن اول هجري بكندي صورت ميگرفت و بيشتر ببرخي از اصطلاحات ديني (مانند: زكوة، حج، قصاص...) واداري(مانند: حاكم، عامل، امير، قاضي، خراج...) و دسته‏يي از لغات ساده كه گشايشي در زبان ايجاد ميكرد يا بر مترادفات ميافزود(مانند: غم، راحت، بل، اول، آخر...) منحصر بود و حتي ايرانيان پاره‏اي از اصطلاحات ديني و اداري عربي را ترجمه كردند مثلاً بجاي «صلوة» معادل پارسي آن «نماز» و بجاي «صوم» روزه بكار بردند.

در اين ميان بسياري اصطلاحات اداري(ديوان، دفتر، وزير...) و علمي(فرجار، هندسه، استوانه، جوارشنات، زيج، كدخداه...) و لغات عادي لهجات ايراني بسرعت در زبان عربي نفوذ كرد و تقريباً بهمان نسبت كه لغات عربي در لهجات ايراني وارد شد از كلمات ايراني هم در زبان تازيان راه يافت.

بايد بياد داشت كه نفوذ زبان عربي بعد از قرن چهارم هجري و خصوصاً از قرن ششم و هفتم ببعد در لهجات ايراني سرعت و شدت بيشتري يافت.

نخستين علت اين امر اشتداد نفوذ دين اسلام است كه هر چه از عمر آن در ايران بيشتر گذشت نفوذ آن بيشتر شد و بهمان نسبت كه جريانهاي ديني در اين كشور فزوني يافت بر درجه محبوبيت متعلقات آن كه زبان عربي نيز يكي از آنهاست، افزوده شد.

دومين سبب نفوذ زبان عربي در لهجات عربي در لهجات ايراني خاصه لهجه دري، تفنن و اظهار علم و ادب بسياري از نويسندگانست از اواخر قرن پنجم به بعد.

جنبه علمي زبان تازي نيز كه در قرن دوم و سوم قوت يافت از علل نفوذ آن در زبان فارسي بايد شمرده شد.

اين نفوذ از حيث قواعد دستوري بهيچروي(بجز در بعض موارد معدود بي اهميت) در زبان فارسي صورت نگرفته و تنها از طريق مفردات بوده است و حتي در مفردات لغات عربي هم كه در زبان ما راه جست براههاي گوناگون از قبيل تلفظ و معني آنها دخالتهاي صريح شد تا آنجا كه مثلاً بعضي از افعال معني و وصفي گرفت (مانند:لاابالي= بي‏باك. لايعقل= بي‏عقل، لايشعر= بي‏شعور، نافهم...) و برخي از جمعها بمعني مفرد معمول شده و علامت جمع فارسي را بر آنها افزودند مانند: ملوكان، ابدالان، حوران، الحانها، منازلها، معانيها، عجايبها، مواليان، اواينها...

چنانكه در شواهد ذيل مي‏بينيم:

ببوستان ملوكان هزار گشتم بيش
گل شكفته برخساركان تو ماند
(دقيقي)

وگر بهمت گويي دعاي ابدالان
نبود هرگز با پاي همتش همبر
(عنصري)

گر چنين حور در بهشت آيد
همه حوران شوند غلمانش
(سعدي)

زنان دشمنان در پيش ضربت
بياموزند الحان هاي شيون
(منوچهري)

بيابان درنورد و كوه بگذار
منازل ها بكوب و راه بگسل
(منوچهري)

من معاني هاي آنرا ياور دانش كنم
گر كند طبع تو شاها خاطرم را ياوري
(ازرقي)

گذشته از اين نزديك تمام اسمها و صفتهاي عربي را كه بفارسي آوردند با علامتهاي جمع فارسي بكار بردند(مانند: شاعران، حكيمان، زائران، امامان، عالمان. نكتها، نسخها، كتاب ها...)

بدين جهات بايد گفت لغات عربي كه در زبان فارسي آمده بتمام معني تابع زبان فارسي شده و اصولاً تا اواخر قرن پنجم جمعهاي عربي نيز بنحوي كه امروز ميان ما معمول است تقريباً مورد استعمالي نداشته است.

آغاز ادب فارسي

اگر چه ادبيات پهلوي در برابر نفوذ و رسميت زبان عربي اندك اندك راه ضعف و فراموشي مي‏پيمود ليكن لهجات محلي ديگر ايران با آميزش با زبان عربي آماده ايجاد ادبيات كامل و وسيعي ميگرديد و از آنجمله بود لهجه آذري، لهجه كردي، لهجه فارسي(معمول در فارس)، لهجات مركزي ايران، لهجه طبري، لهجه گيلي و ديلماني، لهجه سگزي، لهجه خراساني، لهجه سغدي، لهجه خوارزمي و جز آن.

لهجه عمومي مشرق ايران و شعب آن از اين ميان ثروتمندترين لهجه‏هاي ايراني بود و چون بازمانده لهجه‏هاي ادبي مهمي مانند پهلوي اشكاني (پهلوي شمالي)، سغدي قديم، تخاري و خوارزمي قديم بود بزودي و با كوچكترين رسميت سياسي مي‏توانست بهترين وسيله ايجاد ادبيات جديدي در ايران گردد و اين امر خوشبختانه بياري يعقوب سر ليث صفار(254ـ265) مؤسس سلسله مشهور صفاري در اواسط قرن سوم هجري بشرحي كه در تاريخ سيستان بتفصيل آمده است صورت گرفت و با ظهور شاعراني مانند محمد بن وصيف سگزي دبير يعقوب و بسام كورد(كرد) از خوارج سيستان كه بصلح نزد يعقوب رفته بود و محمد بن مخلد سگزي از فاضلان عهد يعقوب نخستين اشعار عروضي پارسي سروده شد .

دل تنگم
17-04-10, 14:52
اهميت قرن چهارم در علوم و ادبيات

قرن چهارم بر تارك تاريخ ايران چون تاجي درخشنده است كه بانواع گوهرهاي تابان مزين باشد. اين گوهرهاي درخشان علم و ادب مردان بزرگي مانند محمد بن زكرياي رازي و ابو نصر فارابي و احمد بن عبدالجليل سگزي و ابونصر عراق و علي بن عباس مجوسي اهوازي و ابوسهل مسيحي و رودكي و شهيد بلخي و دقيقي و ابن العميد و ابن عباد و قابوس و بديع الزمان همداني و ابوبكر خوارزمي و بسياري از رجال نامبردار مانند ايشانند كه فرصت شمارش همه آنان در اين وجيزه نيست. در پايان اين قرن سه تن از مفاخر عالم انساني يعني ابوريحان بيروني و ابوعلي بن سينا و ابوالقاسم فردوسي وارث همه ترقيات و پيشرفتهاي ايرانيان در علوم و ادبيات شدند و قسمتي از آغاز قرن پنجم را نيز بنور وجود و آثار گرانبهاي خود روشن داشتند.
اين قرن همانطور كه دوره بلوغ علوم اسلامي و ادب عربي است بهمان نحو هم مهمترين و بارآورترين عهد ادب فارسي و عصر ظهور گويندگان بزرگ و فصيح در نواحي شرقي ايرانست. در نواحي ديگر ايران اگر چه گويندگاني مانند قابوس و مسته مرد(شاعر طبري زبان) و بندار رازي و منطقي رازي و غضائري رازي پديد آمده و بعضي از آنان تا اوايل قرن پنجم نيز زيسته و شاعري كرده‏اند ليكن عده آنان واهميت ايشان بدرجتي نيست كه بتوانيم آنانرا همپايه شاعران خراسان و ماوراءالنهر يعني حوزه فرمانروايي سامانيان بدانيم.

توجه سامانيان بزبان پارسي

خاندان ساماني يكي از خاندانهاي اصيل ايرانست كه نسل آن ببهرام چوبين سردار مشهور ساساني ميرسيد. شاهان اين خاندان در احترام ميهن و بزرگداشت مراسم ملي و احياء سنن قديم ايران و علي الخصوص در ترويج زبان پارسي حد اعلي كوشش را بكار ميبردند و باين نظر در تشويق شاعران و نويسندگان و مترجمان نكته‏يي را فرو نميگذاشتند مثلاً چون ديدند كه كليله و دمنه پهلوي مدروس شده و ممكن است مردم ايران بر اثر رغبتي كه بدان دارند از ترجمه عربي آن كه بدست عبدالله پسر مقفع صورت گرفته بود استفاده كنند، بترجمه آن از تازي بنثر پارسي فرمان دادند و اين كار در عهد سلطنت نصر بن احمد ساماني (301ـ 331 هجري) انجام شد و سپس بهمت وزير او ابوالفضل بلعمي، رودكي شاعر مشهور آنرا از نثر بنظم پارسي در آورد، و يا چون دو كتاب مشهور محمد بن جرير الطبري (متوفي بسال 310) يعني تاريخ الرسل و الملوك و جامع البيان تفسير القرآن او در خراسان شهرت يافت، ابوصالح منصور بن نوح ساماني (350ـ366 هجري) نخستين را بهمت وزير خود ابوعلي محمد بن ابوالفضل محمد بلعمي و دومين را بدست گروهي از فقيهان بپارسي درآورد و اين هر دو ترجمه اكنون در دست و ار ذخاير گرانبهاي ادب پارسي است.


نثر پارسي در قرن چهارم

نثر پارسي اين دوره تنها از همين آثار گرانبها بهره‏مند نبود بلكه آثار متعدد ديگري نيز درين عهد بوجود آمده كه برخي از آنها هنوز باقي و از آنجمله است.

1ـ كتاب عجائب البر و البحر يا عجايب البلدان از ابوالمؤيد بلخي كه حاوي اطلاعات ذيقيمتي راجع بنواحي مختلف خاصه ايرانست.

2ـ كتاب حدود العالم من المشرق الي المغرب كه مؤلف آن معلوم نيست ولي چنانكه در مقدمه آن ذكر شده تأليف آن بسال 372 هجري صورت گرفته است.

3ـ كتاب الابنية عن حقايق الادويه از ابومنصر موفق هروي در داروشناسي كه نسخه‏يي از آن بخط اسدي طوسي شاعر موجود است.

4ـ ترجمه تاريخ طبري كه اصل آن يعني تاريخ الرسل و الملوك از محمد ابن جرير الطبري است و ترجمه آن بفرمان ابوصالح منصور بن نوح بدست وزير او ابو علي محمد بن ابوالفضل محمد بلعمي بسال 352 با اضافات و استفاداتي از منابع ديگر صورت گرفته است.

5ـ ترجمه تفسير طبري از جامع البيان محمد بن جرير الطبري معروف بتفسير كبير كه بامر ابو صالح منصور بن نوح و بدست گروهي از فقهاي خراسان و ماوراءالنهر انجام شد.

6ـ مقدمه شاهنامه ابومنصوري از ابومنصورالمعمري. اين مقدمه كه اكنون در دست است بنا بر شرحي كه خواهد آمد بر شاهنامه ابو منصور محمد بن عبدالرزاق سپهسالار خراسان نوشته شده است.

از محمد بن ايوب الحاسب الطبري دانشمند معروف دو رساله شش فصل و استخراج در دست است و كتاب ديگري بنام كشف المحجوب در كلام اسمعيليه از ابو يعقوب سگزي باقيست كه گويا از اصل عربي ترجمه شده باشد و در اين صورت بايد آنرا از آثار اوايل قرن پنجم هجري شمرد.

از خصايص مهم دوره ساماني يكي تدوين تاريخ ايران و داستان هاي ملي است بزبان پارسي. در قرن چهارم هنوز دنباله افكار و عقايد شعوبيه ايراني باقي بود و اين روحيه بهمان نحو كه در ادبيات عربي مايه سرودن بسياري از اشعار وطني به وسيله ايرانيان و تأليف كتاب در ذكر تاريخ و مفاخر ايرانيان و مثالب تازيان شده بود، در زبان پارسي نيز باعث تأليف بسياري كتب و ذكر مفاخر گذشتگان گرديد اين كتب در قرن چهارم معمولاً تاريخهاي مشروح ايران قديم يا داستانهاي مفصل پهلوانان بود كه با توجه بمأخذ كهن پهلوي يا مأخذ منقول از پهلوي بعربي تهيه و تأليف شده و از آنجمله است: شاهنامه ابوالمؤيد بلخي كه كتابي عظيم از تاريخ و داستانهاي قهرماني ايران پيش از اسلام تا غلبه تازيان بودـ شاهنامه ابو علي بلخي ـ شاهنامه ابومنصوري كه در سال 346 هجري بفرمان ابو منصور محمد بن عبدالرزاق طوسي سپهسالار خراسان، بوسيله چند تن از دهقانان گردآوري شده و از لحاظ اتفاق مأخذ و نظم مطالب ظاهراً بهترين شاهنامه منثور قرن جهارم بوده. بر اين كتاب ابو منصور المعمري، وزير ابومنصور محمد بن عبد الرزاق مقدمه‏يي نگاشته كه اكنون باقي و از آثار گرانبها و معتبر نثر پارسي است. نخستين شاعري كه از اين كتاب براي ايجاد يك شاهنامه منظوم استفاده كرد دقيقي و بعد از او استاد ابوالقاسم فردوسي است.

نثر فارسي قرن چهارم بسيار ساده و خالي از صنايع لفظي بود. در نثر اين دوره و تمام آثاري كه بعد از آن به سبك اين عهد نوشته شد اثري از لغات مشكل عربي و ذكر امثال عرب يا آوردن اشعار تازي بقصد آرايش كلام و نظاير آن مشهود نيست بلكه نثري است روان و طبيعي و مبتني بر روش تكلم عموم و با جمله‏هاي كوتاه و روشن و خالي از ابهام و تعقيد. تكرار افعال و آوردن افعال كامل بي‏نقص و عدم توجه بمقدمه چيني‏هاي زائد بر اصل و سعي در صراحت الفاظ از خصايص عمده نثر فارسي در اين دوره است.


شعر فارسي در قرن چهارم

اما از جهت شعر فارسي، قرن چهارم را بايد يكي از بهترين دوره‏هاي ادبي زبان فارسي دانست. در نيمه دوم قرن سوم هجري يعني در همان اوان كه شعر عروضي پارسي نخستين مراحل حيات خود را ميپيمود و چون كودكي نوخاسته افتان و خيزان پيش ميرفت يكي از نوابغ بزرگ ادب فارسي يعني ابو عبدالله جعفربن محمد رودكي سمرقندي(م.329) ولادت يافت و تمام قسمت اول حيات خود را در اين قرن گذراند و تربيت شد تا آنجا كه شاعري فحل گرديد و چون به آغاز قرن چهارم رسيد مرتبتي يافت كه بقول ابوالفضل بلعمي او را در عرب و عجم نظيري نبود. بيست و نه سال اول قرن چهارم دوره استحصال رودكي از زحماتي بود كه در آغاز حيات خود يعني اواخر قرن سوم كشيده بود. رودكي شعر فارسي را از حالت ابتدائي و ساده خود بيرون آورد، در انواع مضامين و اقسام مختلف شعر از قبيل قصيده، غزل، مثنوي، رباعي و ترانه وارد شد و از همه آنها پيروز بيرون آمد. بقولي كه معقول‏تر و مقبول‏تر است نزديك صد هزار بيت (صد دفتر) و بقولي ديگر كه قبول آن دشوار مينمايد يك ميليون و سيصد هزار بيت شعر از خود بيادگار گذاشت. كتاب كليله و دمنه را بنظم فارسي درآورد، قصيده‏هاي بزرگ ساخت، غزلهاي لطيف كه عنصري هم خود را در برابر آنها عاجز مي‏يافت سرود. رودكي سخني شيرين، كلامي لطيف و طبيعي و خالي از هرگونه اشكال دارد و اگر از كهنگي زبان و لهجه او كه نسبت بما امري طبيعي و نتيجه گذشت ده قرن و نيم مدت است، بگذريم بايد سخن او را بهمان اندازه ساده و سهل بدانيم كه سخن فردوسي و سعدي را . بهر حال رودكي پدر شعر فارسي است و در اين امر خلافي نتوان كرد و از همين جاست كه شاعران بعد از وي او را «استاد شاعران» و «سلطان شاعران» لقب داده‏اند. از اشعار اوست:

زمانه پندي آزادوار داد مرا زمانه چون نگري سر بسر همه پند است
بروز نيك كسان گفت تا تو غم نخوري بسا كسا كه به روز تو آرزومند است
زمانه گفت مرا خصم خويش دار نگاه كرا زبان نه ببند است پاي دربند است

تا جهان بود از سر آدم فراز
كس نبود از راه دانش بي‏نياز
مردمان بخرد اندر هر زمان
راز دانش را بهر گونه زبان
گرد كردند و گرامي داشتند
تا بسنگ اندر همي بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشن است
وز همه بد بر تن تو جوشن است

در همان سال كه ستاره نبوغ رودكي از افق آسمان ادب فارسي افول مي كرد درخشانترين ستاره شعر و هنر يعني فردوسي پاي در مطلع حيات نهاد (329 هجري) و چنانكه خواهيم ديد با آغاز دوره شاعري اين آزاد مرد شعر پارسي بكمال رسيد:

تهنيت بايد كه در ملك سخن
گر شكوفه فوت شد نوبر بزاد!

در اواخر حيات رودكي و بعد از او شاعران ديگري هم در دربار سامانيان و در خراسان و ماوراءالنهر تربيت مي‏شدند و توجه سلاطين ساماني بدانان باعث پيشرفت كار ايشان و فزوني نظاير آنان بود بحدي كه قرن چهارم از حيث كثرت شعر و شاعر قرن كم نظيري بوده است.

از مشاهير معاصران رودكي ابوالحسن شهيد بن حسين بلخي (م 325) شاعر و متكلم بزرگ خراسانست كه در شعر عربي و پارسي استاد بوده و غزلهاي لطيف و خط زيباي او در ميان آيندگان شهرت داشته است.

ديگر از شاعران بزرگ قرن چهارم ابوالحسين محمد بن محمد بخارائي معروف به مرادي معاصر رودكي است ـ ديگر ابو عبدالله محمد بن موسي فرالاوي معاصر رودكي ـ ديگر ابوزراعه (ابوزرعه) معمري جرجاني معاصر رودكي، ديگر ابوالعباس فضل بن عباس ربنجني معاصر نصر بن احمد و نوح بن نصر ساماني ـ ديگر ابو طاهر طيب ابن محمد خسرواني (م.342) ـ ديگر ابوالمؤيد بلخي از شاعران نيمه اول قرن چهارم كه در نظم و نثر استاد بود ـ ديگر ابو عبدالله محمد بن صالح ولوالجي ـ ديگر ابو عبدالله محمد بن حسن معروفي بلخي معاصر عبدالملك بن نوح (343ـ 350) ـ ديگر ابوالحسن علي بن محمد معروف به منجيك ترمدي ـ ديگر ابوشكور بلخي صاحب منظومه آفرين نامه كه در حدود 333ـ 336 سروده شده و از ابيات مشهور آن است.

به دشمن برت استواري مباد كه دشمن درختي است تلخ از نهاد
درختي كه تلخش بود گوهرا اگر چرب و شيرين دهي مر ورا
همان ميوه تلخت آرد پديد ازو چرب و شيرين نخواهي مزيد
زدشمن گرايدونكه يا بي شكر گمان بر كه زهرست هرگز مخور
شاعر بسيار مشهور قرن چهارم بعد از رودكي ابو منصور محمد بن احمد دقيقي (مقتول در حدود سال 368) است كه معاصر با امير فخرالدوله ابوالمظفر احمد بن محمد چغاني از آل محتاج و امير سديد ابو صالح منصور بن نوح ساماني(350ـ 365) و امير رضي ابوالقاسم نوح بن منصور (365ـ 387) بوده و بامر پادشاه اخير بنظم شاهنامه ابومنصوري آغاز كرده و هزار بيت در سلطنت گشتاسب و ظهور زردشت پيغامبر سروده است. علاوه بر اين، قصائد و قطعات و غزل هايي نيز از دقيقي بيادگار مانده و او از شاعران استاد عهد ساماني است كه قدرتش در ساختن قصايد و بيان مدايح شهرياران زبانزد بود. از قطعات مشهور اوست:

بدو چيز گيرند مر مملكت را
يكي ارغواني يكي زعفراني
يكي زرنام ملك بر نبشته
دگر آهن آبداده يماني
كرا بويه وصلت ملك خيزد
يكي جنبشي بايدش آسماني
زباني سخنگوي و دستي گشاده
دلي همش كينه همش مهرباني
كه ملكت شكاريست كاو را نگيرد
عقاب پرنده نه شير ژياني
دو چيز است كاو را ببند اندر آرد
يكي تيغ هندي دگر زر كاني
بشمشير بايد گرفتن مر او را
بدينار بستنش پاي ار تواني
كرا تخت و شمشير و دينار باشد
نبايدش تن سرو و پشت كياني
خرد بايد آنجا وجود و شجاعت
فلك مملكت كي دهد رايگاني

شاعر مشهور آخر دوره ساماني كه قسمتي از عهد غزنوي را نيز درك كرد مجدالدين ابواسحق كسائي مروزي است كه مردي شيعي مذهب و در اواخر عمر خود متمايل بوعظ و اندرز بود. وي تا مدتي بعد از سال 391 در قيد حيات بوده و دوره سلطنت سلطان محمود غزنوي را درك كرده و او را ثنا گفته است.

شاعر نامبردار آخر عهد ساماني كه قسمت بزرگ زندگي او در قرن چهارم و چند سالي از آن در آغاز قرن پنجم گذشت استاد ابوالقاسم فردوسي(329ـ 411 هجري) صاحب شاهنامه است كه بي‏اغراق تاج شعر و ادب ايراني و عاليترين نمونه فصاحت زبان فارسي دري است.

از ابيات اوست:

سپاسم ز يزدان كه او داد زور
بلند اختر و بخش كيوان و هور
ستايش كه داند سزاوار اوي
نيايش بآيين و كردار اوي
مگر او دهد يادمان بندگي
نمايد بزرگي و دارندگي
شما دست يكسر بيزدان زنيد
بكوشيد و پيمان او مشكنيد
كه بخشنده اويست و دارنده اوي
بلند آسمانرا نگارنده اوي
ستمديده را اوست فرياد رس
منازيد يا نازش او بكس
نيابد نهادن دل اندر فريب
كه پيش فرازنده آيد نشيب
كجا آنكه ميسود تاجش بابر
كجا آنكه بودي شكارش هژبر
نهاني همه خاك دارند و خشت
خنك آنكه جز تخم نيكي نكشت
زماني مياساي از آموختن
اگر جان همي خواهي افروختن
چو گويي كه وام خرد تو ختم
همه هر چه بايستم آموختم
يكي نغز بازي كند روزگار
كه بنشاندت پيش آموزگار

در دوره ساماني علاوه بر قصائد و قطعات و ساير انواع شعر، چندين منظومه بزرگ از قبيل كليله و دمنه رودكي، آفرين نامه ابوشكور، شاهنامه مسعودي مروزي، گشتاسبنامه دقيقي، شاهنامه فردوسي سروده شده.

از خصائص شعر فارسي قرن چهارم: فصاحت، سادگي، مضامين تازه و بكر، توجه بطبيعي بودن تشبيهات، توصيفات طبيعي منطبق بر عالم خارج، سعي در جستن مطالب تازه و بديع و متنوع، عدم استعمال اصطلاحات علمي در شعر، خالي بودن شعر از كلمات مشكل عربي و حتي كم بودن لغات عربي، حفظ بسياري از لغات كهنه دري، كوتاه بودن اوزان و بحور شعر است.


كمترين آشنايي با لهجه كهنه قرن چهارم خواننده را در فهم زيبايي و فصاحت معجزه‏آساي اشعار آن عهد ياوري خواهد كرد. بزرگترين نماينده شعر اين دوره بي‏خلاف فردوسي و ابيات غراي او بي‏ترديد بهترين نشانه فصاحت زبان فارسي است تا بجايي كه قرن چهارم تنها با داشتن شاهنامه مي‏تواند بر زبان فارسي حكومت كند و منشاء هر گونه اصلاحي در اين زبان و دور داشتن آن از افراطها و تفريطهاي متأخران گردد.

در شعر فارسي قرن چهارم بندرت و بزحمت ميتوان اثر يأس و نوميدي يافت. شعر اين دوره پر است از نشاط روح و غرور ملي و انديشه حساسي و خوشبيني و آزادمنشي، و از اينروي بايد آنرا آيينه تمام نماي روح و انديشه واقعي ايراني دانست يعني انديشه و روحي كه هنوز چنانكه بايد مقهور عوامل غير ايراني نشده و استوار بر جاي مانده بود.

دل تنگم
17-04-10, 14:54
آميزش زبان فارسي با زبان عربي

زبان پارسي كه در قرن چهارم از آميزش با زبان عربي تا حدي مصون مانده و لغات تازي در آن اندك بود از قرن پنجم ببعد بنسبت بيشتري با لغات عربي درآميخت. پيداست كه اين آميزش يكباره با شروع قرن پنجم بكمال نرسيد بلكه تدريجاً صورت گرفت و اين سير تدريجي چنان بود كه كثرت كلمات عربي در پايان قرن پنجم خيلي بيشتر از آغاز آن و در آخر قرن ششم زيادتر از اول آن بوده است. از علل عمده اين امر يكي تزايد نفوذ دين اسلام در اين دو قرن و زبان ملازم آن يعني زبان عربي بود. ديگر آنكه در اين دو قرن تعليم و تعلم زبان عربي با شدتي بيشتر از پيش در ايران رواج داشت و چون توسعه و افزايش مدارس در قرن پنجم و ششم با قوت بسيار صورت گرفته و از مواد اصلي و اساسي دروس در اين مدارس زبان و ادب عربي بود، طبعاً همه اهل سواد و كساني كه در پي تحصيل علم و ادب بودند از زبان و ادب عرب آگاهي مي‏يافتند و از اينجاست كه در قرن پنجم و ششم كمتر كسي از شاعران و نويسندگان را مي‏يابيم كه اثري از ادب عربي در گفتار او نباشد.

علاوه بر اين در طي قرنهاي دوم و سوم و چهارم همه علوم اسلامي تدوين شده و اصطلاحات علمي فراوان در زبان عربي گرد آمده و بر اثر ترجمه بسياري كتب از منابع يوناني و پهلوي و سرياني و هندي، ادب عربي غني و ثروتمند و داراي نفوذ بسيار گرديده بود. دين اسلام و رواج قرآن كريم و احاديث نيز مايه تشديد نفوذ لغات عربي و ورود بسياري از آنها در زبان فارسي شده بود. باين جهات هر چه از آغاز تسلط تا زيان بر ايران بعهد معاصر نزديكتر شويم كلمات تازي را بنسبت بيشتري در زبان فارسي مي‏يابيم.

در قرن پنجم و ششم اين عوامل چون دست بهم دادند باعث شدند كه زبان فارسي با سرعت بيشتري با لغات تازي آميخته شود چنانكه در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم كه پايان اين دوره است در زبان نظم و نثر فارسي بسياري از كلمات غير لازم عربي وارد شده بود.

از طرفي ديگر چون قرن پنجم و ششم دوره برچيده شدن حكومتهاي ايراني و روي كار آمدن غلامان و قبايل ترك نژاد بود قسمتي از لغات تركي نيز بوسيله سپاهيان و عمال دولتي در زبان فارسي راه جست ولي نسبت اين لغات بواژه‏هاي تازي بسيار ناچيز و غير قابل ملاحظه بود.


رواج زبان ادبي در نواحي مركزي و جنوبي و غربي

چنانكه ميدانيم تا اواخر قرن چهارم ادبيات دري تنها بنواحي شرقي ايران يعني سيستان و خراسان و ماوراءالنهر اختصاص داشت زيرا لهجه‏يي كه نخستين آثار ادبي ايران دوره اسلامي با آن وجود آمد متعلق بهمين نواحي بود اما از اوايل قرن پنجم بعللي ادبيات دري بنواحي مركزي و اندك اندك بشمال و مغرب و جنوب نيز راه يافت و شاعران و نويسندگان بجاي لهجه ملهي خود لهجه ادبي دري را بتقليد از شاعران خراسان و ماوراءالنهر براي شعر و نثر پذيرفتند و در دربارها مرسوم كردند و اگر چه در همان حال هم شاعراني مانند بندار رازي بزبان اهل ري و علي پيروزه و مسته مرد ملقب به ديواروز كه هر دو معاصر عضدالدوله ديلمي بودند بلهجه طبرستاني و بابا طاهر عريان همداني بلهجه محلي خود شعر مي‏ساختند ليكن لهجه ادبي دربارها و كتب اصلي ادبي تنها لهجه اهل مشرق بود و شاعران و نويسندگان براي آنكه خوب از عهده بيان مقاصد خود در پارسي دري برآيند از ديوانهاي شعرايي مانند رودكي و منجيك و دقيقي و فردوسي و نظاير آنان استفاده ميبردند و يا خواندن آثار آنانرا بمبتديان توصيه ميكردند. ناصر خسرو در سفرنامه خود گويد: «...و در تبريز قطران نام شاعري را ديدم، شعري نيك مي‏گفت اما زبان فارسي نيكو نميدانست پيش من آمد ديوان منجيك و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني كه او را مشكل بود از من بپرسيد، باو گفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند...»

راوندي در كتاب راحة الصدور از قول احمد بن منوچهر شصت كله آورده است كه «... سيد اشرف بهمدان رسيد در مكتبها مي‏گرديد و مي‏ديد تا كرا طبع شعرست، مصراعي بمن داد تا بر آن وزن دو سه بيت گفتم، بسمع رضا اصغا فرمود و مرا بدان بستود و حث و تحريض واجب داشت و گفت از اشعار متأخران چون عمادي و انوري و سيد اشرف و بلفرج روني ... و حكم شاهنامه آنچ طبع تو بدان ميل كند قدر دويست بيت از هر جا اختيار كن و يادگير و برخواندن شاهنامه مواظبت نماي تا شعر بغايت رسد...»

اين اشارات و نظاير آنها مي‏رساند كه با رواج شعر دري در نواحي جديدي غير از مشرق ايران آموختن لهجه دري و نكات آن و علي الخصوص مشكلات لغات آن لهجه از مسائل عادي نوآموزان بود و بهمين سبب است كه اسدي طوسي كه قسمت بزرگي از زندگي خود را در حدود اران و آذربايجان گذرانيده بود چون عدم اطلاع شاعران آن نواحي را از مشكلات لغات دري ملاحظه كرد بتأليف كتاب لغت فرس همت گماشت و در آغاز آن نوشت«... و غرض ما اندرين لغات پارسي است كه ديدم شاعرانرا كه فاضل بودند وليكن لغات پارسي كم ميدانستند...» و در اينجا هم مانند قول ناصر خسرو مراد از زبان پارسي لهجه دري يا پارسي دري است.


انتشار زبان فارسي در خارج از ايران

موضوعي كه در تاريخ زبان فارسي قرن پنجم و ششم قابل ملاحظه و مطالعه است انتشار زبان فارس است در خارج ايران. در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم دو تن از پادشاهان فاتح ايران يعني ناصرالدين سبكتكين و پسر او يمين الدوله محمود شروع به پيشرفت‏ها و فتوحاتي در جانب ولايت سند كردند و در عهد اين دو پادشاه و جانشينان آنان بتدريج ناحيه پهناوري از هندوستان تحت اطاعت سلاطين غزنوي درآمد. مي‏دانم كه نزديك بتمام عمال و حكام و سربازان غزنوي خواه آنانكه در جانب ايران بودند و خواه آنانكه در جانب ايران بودند و خواه آنانكه در طرف هندوستان، ايراني نژاد و متكلم بلهجات ايراني و معتاد به ادبيات دري بودند و بهمين سبب توقف آنان در هندوستان و حكمروايي بر آن سامان باعث نشر پارسي دري دراراضي متصرفي غزنوي گرديد خاصه كه زبان رسمي دربار غزنوي پارسي دري بوده است.

پس از تسلط سلاجقه بر ايران چنانكه مي‏دانيم دسته‏يي از آنان با تصرف آسياي صغير دولتي را كه بنام دولتي را كه بنام دولت سلاجقه آسياي صغير معروف است در آن سامان بوجود آوردند. در دربار امراي اين سلسله مانند همه دربارهاي سلجوقي زبان فارسي بود و بهمين سبب در اين ناحيه حتي در شام بتدريج زبان فارسي دري رواج يافت و اندك اندك كار بجايي كشيد كه در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم آسياي صغير يكي از مراكز ادبيات فارسي گرديد.

در نتيجه اين دو جريان يعني نفوذ ادبيات دري از خراسان بساير ولايات ايران و رواج زبان پارسي در خارج از كشور ايران از اواسط قرن پنجم ببعد بسياري شاعر و نويسنده بيرون از ناحيه خراسان و ماوراءالنهر پديد آمدند و اين امر چنانكه خواهيم ديد باعث تنوع عظيمي در ادب فارسي گرديد.




بعد از مطالعه مختصري كه در باب زبان فارسي در قرن پنجم و ششم كرديم اينك به بيان وضع نثر و نظم در اين دوره مبادرت مي‏كنيم:

دل تنگم
17-04-10, 14:56
قرن پنجم و ششم از حيث نثر فارسي يكي از ادوار بسيار مهم ادبي است. در اين دو قرن نه تنها نثر فارسي دنباله ترقيات قرن چهارم را طي كرد بلكه به مراتب بيش از شعر ترقي و تحول يافت و انواع آثار مختلف در آن بوجود آمد چنانكه از حيث تنوع و تعدد آثار منثور مي‏توان هيچيك از ادوار ادبي را با اين دو قرن مقايسه كرد.

نثر فارسي در اين دو قرن دو سبك كاملاً متمايز از يكديگر داشت: اول سبك ساده كه دنباله نثر ساده قرن چهارم بوده است و دوم سبك مصنوع كه بعد از اين راجع به آن سخن خواهيم گفت.

نثر ساده در قرن پنجم و ششم:

مراد از نثر ساده يا نثر مرسل نثري است كه خالي از صنايع و قيود لفظي و آزاد از هرگونه تصنع و تكلفي باشد. نثري كه به اين سبك نوشته شده باشد كاملترين و سودمندترين نوع آنست زيرا مقصود را بنحو اتم بيان و از فوت معني پيش گيري مي‏كند. اين سبك نثر همچنانكه گفتيم در قرن چهارم در ادب فارسي معمول بود و مانند سبك شعر فارسي در تمام قرن پنجم و قسمتي از قرن ششم ادامه و تكامل يافت و اختلافي كه در آن بتدريج وجود مي يافت نه از باب اصول و بنياد و سبك و روش و نگارش بلكه از جهت تغييرات و تحولاتي بود كه بتدريج در زبان فارسي صورت مي‏گرفت و ما راجع به آن پيش از اين سخن گفته‏ايم.

براي آنكه از كتابهاي معروفي كه در اين دو قرن به نثر ساده و مرسل نگارش يافته و نيز از نويسندگان آنها مختصر اطلاعي داشته باشيم خوبست بعضي از آنها را فهرست وار ذكر كنيم:
دراوايل قرن پنجم يك كتاب معتبر در هندسه و حساب و نجوم و هيئت باسم التفهيم لاوائل صناعة التنجيم داريم كه نويسنده آن ابوريحان محمد بن احمد البيروني الخوارزمي به سال 420 آنرا به فارسي نگاشت. انشاء اين كتاب بسيار ساده و زيباست و التفهيم مخصوصاً از باب اصطلاحات فارسي نجومي و رياضي ارزش بسيار دارد.

دانشمند معاصر ابوريحان يعني ابو علي حسين بن عبدالله بن سينا (370ـ428) نيز در اوايل قرن پنجم چند اثر مشهور خود را در مسائل فلسفي و طبي به زبان فارسي به رشته تحرير كشيد. مهمترين آنها كتاب معروف دانشنامه علائي يا حكمت علائي است در منطق و فلسفه. ابو علي بن سينا بسيار كوشيده است اصطلاحات فلسفي را كه تا آغاز قرن پنجم به زبان عربي مدون شده بود به فارسي بياورد و از اين بابت كتاب او تازگي دارد. علاوه بر اين از ابن سينا رسالات ديگري مانند رساله معراجيه و رساله نبوت و رساله نبضيه و جز آنها باقي مانده است.

ديگر از نويسندگان مشهور اوايل قرن پنجم ابوالفضل بيهقي(385ـ470 هجري) از مشاهير دبيران سلطان محمود و پسران اوست. اثر مشهور او كتاب مقامات محمودي و مسعودي مشهور بتاريخ بيهقي است كه اصلاً درسي جزء حاوي وقايع عهد ناصرالدين سبكتكين و يمين الدوله محمود و پسرانش محمد و مسعود و متضمن اطلاعات مفيدي راجع بظهور سلاجقه و كيفيت غلبه آنان بر خراسان و عراق بود ليكن اكنون تنها قسمتي از آن شامل وقايع بعد از فوت محمود(421 هجري) تا وقايع آخر عهد محمود و غلبه سلاجقه و شكست محمود و تباهي كار او در دست است. اين كتاب از باب انشاء فصيح و ساده و زيباي آن قابل ملاحظه است بحدي كه مي‏توان روش بيهقي را در انشاء از جمله بهترين روشهاي نثر فارسي دانست.

از نويسندگان بزرگ اواخر قرن پنجم خواجه نظام الملك ابو علي حسن بن علي طوسي وزير الب ارسلان و ملكشاه سلجوقي مقتول در سال 485 هجريست. اين وزير در اواخر حيات به خواهش ملكشاه تجارب ممتد و نظرهاي صائب خود را در تدبير امور مملكت و رعيت و سياست در كتابي گردآورد و آنرا سير الملوك يا سياستنامه ناميد. اهميت سياستنامه در انشاء شيوا و ساده و بسيار روان آنست. انشاء نظام الملك بدرجه‏يي از قيد ابهام و تصنع آزاد است كه هنوز كهنه نشده و همواره تازه و قابل استفاده و نزديك به ذهن و ذوق هر خواننده فارسي زبانست.

يكي از كتابهاي قابل توجه و مهم قرن پنجم قابوسنامه است مؤلف اين كتاب عنصرالمعالي كيكاوس نواده شمس المعالي قابوس از خاندان ديالمه زياري است كه قابوسنامه را در نصيحت پسرش گيلانشاه و آموختن راه و رسم زندگاني و اينكه در هر كاري چه حوائج و در بايستهايي در ميانست، نوشت. تأليف كتاب از سال 475 هجري شروع شده و شامل مسائل مختلف اجتماعي و اخلاقي و رسوم و آداب و فنون و علوم و پاره‏اي اطلاعات تاريخي است. سبك اين كتاب بسيار خوب و ساده و در عين حال قديم و كلمات كهنه پارس در آن فراوانست. اهميت قابوسنامه خصوصاً از آن جهت است كه اطلاعات ذيقيمت كثيري راجع بابواب مختلف تمدن و فرهنگ ايران قرن پنجم در آن گرد آمده و ما بسياري از اين اطلاعات نفيس را از ساير مأخذ نمي‏توانيم بدست آوريم. يكي از مشاهير نويسندگان ايران در قرن پنجم ناصر بن خسرو قبادياني (394ـ 481) است. از اين شاعر و نويسنده نامبردار چند اثر معروف به نثر فارسي در دست است مانند سفرنامه و زادالمسافرين و وجه دين و خوان اخوان و جامع الحكمتين كه در همه آنها نويسنده روشي ساده و انشائي روان دارد و حتي در كتاب زادالمسافرين با آنكه در كلام اسمعيليه نوشته شده سادگي و رواني انشاء را حفظ كرده است.

ديگر از نويسندگان مشهور قرن پنجم كه نثري بسيار شيوا و زيبا دارد علي بن عثمان جلايي هجو يري غزنوي (متوفي به سال 465) است كتاب كشف المحجوب او قديميترين كتاب فارسي در شرح اصول تصوف است.

از اوايل قرن پنجم كتاب بسيار سودمندي بنام تاريخ سيستان در دست داريم كه قسمتي ازان در آغاز قرن پنجم نوشته شده و باقي را در قرون بعد بر آن افزوده‏اند. قسمت اول تاريخ سيستان علي الخصوص آن بخش كه تا زوال دولت صفاريان را شامل است هم از باب مطالب تاريخي و هم از جهت سبك كهنه و فصيح انشاء ارزش و اعتبار فراوان دارد.

كتاب ديگري از اوايل قرن ششم داريم بنام مجمل التواريخ و القصص كه نويسنده آن معلوم نيست ليكن چون مؤلف آن از مأخذ معتبر قديم در تأليف كتاب خود استفاده كرده اثر او بسيار مهم و قابل توجه است روش نويسنده كتاب هم بهمين نسبت كهنه و حتي خيلي كهنه‏تر از منشأت اواخر قرن پنجم و در غالب موارد حاوي كلمات و روايات پهلويست.

در آغاز قرن ششم دانشمند مشهوري به نام حجةالاسلام محمد بن محمد غزالي طوسي (متوفي به سال 505) چند كتاب و چند نامه به فارسي از خود بر جاي گذاشت. از كتب فارسي او نصيحة الملوك و كيمياي سعادت هر دو انشائي فصيح و ساده و روشن دارد.

نويسنده مشهور ديگر قرن ششم به نام محمد بن منوره نواده ابوسعيد ابوالخير كتابي در بيان احوال و عقايد و كلمات جد خود به نام «اسرار التوحيد في مقامات شيخ ابي سعيد» دارد. روش ساده و نثر شيواي اين كتاب به واقع در زبان فارسي كم نظير و شايسته ملاحظه و توجه است. سادگي سخن كه با استواري كلام و صحت تركيب و صراحت معاني آميخته، اين كتاب را بر بسياري از كتب ديگر فارسي رجحان داده است.

از صوفي و شاعر و نويسنده بزرگ آخر قرن ششم فريدالدين محمد عطار كه نام او را در شمار شاعران مي‏آوريم كتاب معتبري به نام تذكرةالاوليا حاوي شرح احوال و اقوال صوفيان به روشي بسيار ساده و شامل تمام اختصاصات نثر مرسل در درست است و علاوه بر اين چند كتاب و رساله ديگر به نثر فارسي از عرفاي قرن ششم بر جاي مانده كه همه بر شيوه ساده نويسان انشاء شده است.


نثر مصنوع در قرن ششم:

سبك ديگري كه از اواخر قرن پنجم و قرن ششم در نثر فارسي ظهور كرد به سبك مصنوع يا سبك فني مشهور است. مراد از نثر مصنوع يا نثر فني نثري است كه آميخته با صنايع لفظي مانند سجع و جناس و امثال آنها باشد. در اين سبك نويسنده بيشتر بظاهر الفاظ توجه دارد و مهمترين عنصر آن سجع است. سجع به كلماتي گويند كه در پايان دو يا چند جمله متعاقب بكار رود و از حيث وزن و گاه از حيث وزن يا حروف اواخر خود تقريباً يكسان باشد مانند وعيد و تهديد در اين عبارت: «مضمون او همه وعيد و مقرون او همه تهديد» و واقعه و داهيه و قاصي و عاصي در اين عبارت: «چنانكه در چنين واقعه‏يي و در چنين داهيه‏يي خداوند ضجر قاصي به بندگان عاصي نويسد.»

نثر مسجع در ادبيات فارسي در نتيجه تأثير ادبيات عرب پيدا شد و شيوع و تجديد آن در نثر عربي از قرن چهارم است و چون همه نويسندگان و ادباي فارسي زبان با ادب عربي آشنايي داشتند و آثار نويسندگان و مترسلان بزرگ عرب را سرمشق خود در نويسندگي و بيان نكات و مضامين مختلف قرار مي‏دادند طبعاً تحت تأثير سبك مصنوع آنها قرار گرفتند و همان سبك را در نثر زبان خود هم بكار بردند و اگر چه بعضي از نويسندگان فارسي زبان مانند عنصرالمعالي صاحب قابوسنامه با وارد كردن سجع در نثر مخالف بودند و زبان فارسي را با آن ناسازگار مي‏دانستند با اين حال همچنانكه گفته‏ايم از اواخر قرن پنجم و علي الخصوص از اواسط قرن ششم به بعد اين سبك در نثر فارسي معمول شد و مدتها متداول بود.

نخستين كسي كه در آثار او سجع ديده شد خواجه عبدالله انصاري (متوفي به سال 481) است. وي در رسالات خود مانند «مناجات نامه» و «كنز السالكين» و «هفت حصار» سجعهايي ساده آورد ليكن ايراد سجع در آثار اين نويسنده چون با سادگي همراهست آسيب بسيار به انشاء او وارد نياورد. با تمام اين احوال اگر او سخنان خود را بدون رعايت سجع مي‏نوشت شايد بهتر از عهده ايراد معاني بر مي‏آمد.

دوره واقعي صنايع لفظي در نثر از اواسط قرن ششم شروع شد. در اين دوره بكاربردن صنايع مختلف و تكلفات صوري و سجعهاي مكرر و آوردن جمله‏هاي مترادف و استعمال لغات وافر عربي و شواهد از شعر عرب و احاديث و امثال و آيات و تركيبات و مصطلحات علمي معمول شد.

اولين كتابي كه توجه به صنايع در آن بسيار است. ترجمه كليله و دمنه است كه در حدود سال 539 هجري پرداخته شد. مترجم اين كتاب ابوالمعالي نصرالله بن محمد بن عبدالحميد غزنوي است كه تا اواخر قرن ششم در قيد حيات بود. در اين كتاب مترادفات و كلمات عربي و تمثل به اشعار و امثال عرب زياد است ولي سجعهاي آن كامل نيست.

بعد از ابوالمعالي، نظامي عروضي سمرقندي در كتاب چهار مقاله بيشتر سجع به كار برده است. چهار مقاله در حدود سال 551 و 552 تأليف شده و كتابي است شامل چهار قسمت كه هر قسمت را نويسنده آن براي يك دسته از ندماء سلاطين نوشته است يعني راجع به شاعران، نويسندگان، پزشكان، منجمان. در اين كتاب مقدمه هر يك از صناعات با انشاء كاملاً مصنوع و باقي با استفاده از هر دو روش نثر نگارش يافته و نويسنده در هر دو فن نثر و علي الخصوص در بيان اوصاف داد استادي و مهارت داده است.

مهمترين كتابي كه در قرن ششم پيش از چهار مقاله با توجه به صنايع لفظي نوشته شده كتاب مقامات حميدي است. صاحب اين كتاب قاضي حميدالدين عمر بن محمود بلخي(متوفي به سال 559) است و او اين كتاب را به تقليد از مقامات بديعي و مقامات حريري نگاشته و مانند آنها در آن انواع صنايع را بكار برده است.

يكي ديگر از نويسندگان قرن ششم منتجب الدين بديع علي بن احمد كاتب جويني منشي سلطان سنجر سلجوقيست كه از نويسندگان مشهور و صاحب مجموعه‏يي از منشآت است به نام عتبة الكتبة. در اين منشآت كه مراسلات ديواني است بنابر رسم نويسندگان درباري آن روزگار بعضي از صنايع لفظي ديده مي‏شود.

ديگر از نويسندگان قرن ششم بهاءالدين محمد بن مؤيد البغدادي منشي علاءالدين تكش خوارزمشاه(568ـ596) است كه ازو مجموعه‏يي از منشآت بنام«التوسل الي الترسل» در دست است. نثر بهاءالدين محمد داراي لغات فراوان عربي و صنايع لفظي است و در نوع خود ممتاز است.

ديگر حميد الدين ابو حامد احمد بن حامد كرماني ملقب به افضل كرمان است كه از او سه كتاب در دست است به نام «عقدالعلي للموقف الاعلي» و «بدايع الازمان في وقايع كرمان» و «المضاف الي بدايع الازمان». اين سه كتاب در تاريخ سلاجقه كرمان و آشفتگي اوضاع آن ولايت بعد از حمله غزان بر آن تا اواخر قرن ششم و آغاز قرن هفتم است و انشاء هر سه كتاب مصنوع و متكلف است.

كتاب ديگري با نثر مصنوع در اواخر قرن ششم تأليف شده است به نام «راحة الصدور». نويسنده اين كتاب نجم الدين ابوبكر محمد بن علي راوندي است كه كتاب خود را در سال599 تأليف كرد و خود مدتي بعد از تأليف اين كتاب زنده بود و بعد از حمله مغول در دربار سلاجقه آسياي صغير به سر مي‏برد. اهميت راحةالصدور تنها از لحاظ حفظ اطلاعات وافر راجع به سلاجقه مخصوص سلاجقه عراق نيست بلكه از اين باب كه با نثر شيوا و زيبايي كه در موارد لزوم از صنايع لفظي نيز بر كنار نمي‏باشد نگاشته شده، بسيار مهم و مورد استفاده است. در برخي از موارد اين كتاب مضامين شعري در لباس نثر درآمده است و اين در مواقعي است كه نويسنده مي‏خواست از ممدوح خويش سخن گويد. راوندي كتاب خود را بعد از فرار به آسياي صغير از جلو حمله مغول، و در آمدن در خدمت كيخسرو بن قلج ارسلان پادشاه سلجوقي آن سامان كه از 616 تا 634 حكومت داشت به نام او در آورد.

از كتب بسيار مهم آخر قرن ششم و آغاز قرن هفتم كه چند سال پيش از حمله مغول نگاشته شد كتاب ترجمه تاريخ يميني است. اين كتاب را ابوالشرف ناصح بن ظفر منشي جرفاذقاني «گلپايگاني» در سال 603 از عربي به فارسي درآورد. متن عربي تاريخ يميني از عتبي نويسنده بزرگ معاصر سلطان محمود غزنوي است. عتبي اين كتاب را در شرح حكومت سبكتكين و محمود و به مناسبت راجع به قسمتي از حوادث آخر عهد ساماني نوشته و متن عربي آن از نمونه‏هاي زيباي ادب عربي است. ترجمه فارسي كتاب هم داراي همان ارزش و مقدار مي‏باشد يعني اگر چه به نثر مصنوع نگارش يافته ليكن با نهايت مهارت و استادي پرداخته شده است.

از اواخر قرن ششم كتاب نفيسي داريم به نام«روضة العقول» اين كتاب را محمد ين غاضي الملطيوي دبير و وزير سليمانشاه بن قلج ارسلان (597ـ600) از سلاجقه آسياي صغير از كتابي كه اسپهبد مرزبان بن رستم بن شروين از شاهزادگان مازندران به زبان طبري در اواخر قرن چهارم هجري نگاشته بود به زبان فارسي ترجمه كرد(598 هجري). اين ترجمه نثري مصنوع ولي فصيح و زيبا دارد.

ترجمه ديگر از همان كتاب چند سال بعد در حدود سالهاي 607ـ 622 ، بدست سعدالدين وراويني معاصر اتابك ازبك بن محمد بن ايلدگز از اتابكان آذربايجان شده و به «مرزبان نامه» موسوم گرديده است. ترجمه وراويني از بدايع آثار فارسي و يكي از شاهكارهاي نثر ماست. اين كتاب با روش مصنوع و با سجع و صنايع ديگر لفظي و استفاده از اصطلاحات علمي و اشعار و اخبار و امثال فارسي و عربي نگاشته شده و اهميت آن خصوصاً در آنست كه افكار شاعرانه چنان در نثر راه يافته است كه بدان اثر تازه‏يي از زيبايي و لطف بخشيده و آنرا در نوع خود بي‏نظير ساخته است.

كتاب ديگري از پيش از حمله مغول داريم به نام «تاريخ طبرستان» كه مؤلف آن بهاءالدين محمد بن حسن بن اسفنديار كاتب آنرا در سال 613 به پايان برده است. نويسنده اين كتاب در برخي از موارد داراي روش مصنوع است و در موارد ديگر نثري ساده و فصيح دارد و تنها تصنع او استشهاد به پاره‏اي از اشعار عرب و آوردن سجعهايي در بعض موارد است.

دل تنگم
17-04-10, 14:59
قرن ششم را از يك لحاظ ديگر هم بايد براي نثر فارسي دوره بارور و پرحاصلي دانست و آن تأليف بسياري كتب علمي است به فارسي.

در اين قرن در انواع علوم مانند رياضيات و طب و طبيعيات و نجوم و ملل و نحل و لغت و علوم ادبي كتبي به زبان فارسي تأليف شده است. از جمله اين كتب يكي مقدمة الادب در لغت عربي به فارسي است كه ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشري از اجله متكلمين معتزله (متوفي به سال 538) آنرا تأليف كرد.

ديگر كتاب ذخيره خوارزمشاهي در طب و دارو شناسي تأليف زين الدين ابو ابراهيم اسمعيل بن حسن جرجاني معاصر ابوالفتح قطب الدين محمد خوارزمشاه (490ـ521) است. سيد اسمعيل در سال 531 در گذشته و داراي چند كتاب در طب است. كتاب ذخيره او يكي از كتب مهم طب و اهميت آن خصوصاً در آنست كه اولين و مهمترين كتاب جامعي است كه به زبان فارسي در طب و داروشناسي نگاشته شده و نثر آن ساده و فصيح و روشن و حاوي بسياري از لغات و اصطلاحات فارسي در باب امراض و ادويه است.

ديگر از آثار معروف علمي به زبان فارسي كتاب جوامع العلوم و كتاب حدايق الانوار في حقايق الاسرار از امام ابو عبدالله فخر الدين محمد رازي متكلم بزرگ قرن ششم و آغاز قرن هفتم است كه به سال 606 در گذشت.

دل تنگم
17-04-10, 15:13
شعر فارسي در قرن پنجم و ششم از ثمرات ترقي ادب فارسي در قرن چهارم برخوردار بود.
در آغاز قرن پنجم دربار يميمن الدولة و امين الملة محمود ابن سبكتكين (متوفي به سال 421) و شهاب الدولة مسعود بن محمود (م:432) و بر اثر ثروت فراواني كه از غزوات هند نصيب دولت آل سبكتكين شده بود، از مأمنهاي بزرگ شاعران گرديد و با وجود شاعران استاد و بزرگي مانند عنصري و فرخي و زينتي و عسجدي و مسعودي رازي مركز مهمي براي ادامه و تكامل سبك ادبي دربار ساماني شد. استاد ابوالقاسم حسن عنصري (متوفي به سال 431) شاعر بزرگ آغاز قرن پنجم است كه دربار محمود و برادرش نصر بن ناصرالدين سبكتكين (م.412) و پسران محمود يعني محمد و مسعود بوجود او آراسته بود. وي در دقت الفاظ و رقت معاني و حسن تركيب كلمات و مهارت در تلفيق عبارات و باريك انديشي و خيال پردازي و چيره دستي در بيان مضامين و مطالب نو در عصر خويش سرآمد استادان سخن و در تمام ادوار ادبي بعد از خود مشهور است. از ابيات معروف اوست:

هم سمر خواهي شدن گر سازي از گردون سرير
هم سخن خواهي شدن گربندي از پروين كمر
جهد كن تا چون سخن گردي قوي باشد سخن
رنج بر تا چون سمر گردي نكو باشد سمر


*

عجب مدار كه نامرد مردي آموزد
از آن خجسته رسوم و از آن ستوده سير
به چند گاه دهد بوي عنبر آن جامه
كه چند روز بماند نهاده با عنبر
دلي كه رامش جويد نيابد آن دانش
سري كه بالش جويد نيابد آن افسر
چو شد بدريا آب روان و كرد قرار
تباه و بيمزه و تلخ گردد و بي بر
ز بعد آنكه سفر كرد چون فرود آيد
به لطف روح فرود آيد و به طعم شكر
ز زود خفتن و از دير خاستن هرگز
نه ملك يابد مرد و نه بر ملوك ظفر

شاعر ديگر معاصر عنصري، استاد علي بن جولوغ فرخي سيستاني (م:429) نيز از شهسواران ميدان بلاغت شمرده شده است. وي در تغزلات لطيف و رقت عواطف و سادگي زبان و شيريني سخن بدرجه‏يي است كه او را در ميان شاعران قصيده سرا به سعدي در ميان غزلسرايان تشبيه ميتوان كرد. از سخنان شيواي اوست:

شرف و قيمت و قدر تو به فضل و هنر است نه بديدار و به دينار و به سود و به زبان
هر بزرگي كه به فضل و به هنر گشت بزرگ نشود خرد به بد گفتن به همان و فلان
گرچه بسيار بماند بنيام اندر تيغ نشود كند و نگردد هنر تيغ نهان
ورچه از چشم نهان گردد ماه اندر ميغ نشود تيره و افروخته باشد بميان
شير هم شير بود گر چه به زنجير بود نبرد بند و قلاده شرف شير ژيان
باز هم باز بود ورچه كه او بسته بود شرف بازي از باز فكندن نتوان
*
دل مردم بنكويي بتوان برد از راه بر نكوكاري هرگز نكند خلق زيان
مردمان را خرد و عقل بدان داد خداي تا بدانند بد از نيك و سرود از قرآن
نيك و بد هر دو توان كردد وليكن سخنيست نيك دشوار توان كردن و بد سخت آسان
تو همي رنج نهي بر تن تا هر چه كني همه نيكو بود احسنت و زه‏اي نيكو دان
اين هر دو شاعر يعني عنصري و فرخي در پايان عهد ساماني تربيت شدند و دو سبك تازه كامل كه در اصول و كليات دنباله سبك شعراي پيشين بود بوجود آوردند.

سبك اين دو شاعر و يك شاعر جوان با ذوق ديگر كه اواخر حيات آن دو استاد را درك كرده بود يعني ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد منوچهري دامغاني صاحب قصائد و مسمط هاي مشهور (متوفي به سال432) مدتها بعد از ايشان در شعر فارسي تأثير داشت تا آنكه در اواخر قرن پنجم و در قرن ششم به سبكهاي تازه‏اي مانند سبك سخن مسعود بن سعد بن سلمان(متوفي در حدود سال 515) و امير الشعرا محمد ابن عبدالملك برهاني معروف به امير معزي(وفات در حدود سال 520) و ابوالمجد مجدود بن آدم سنائي غزنوي صاحب ديوان قصائد و غزليات و منظومه‏هاي حديقةالحقيقة و طرق التحقيق و سيرالعباد و غيره (متوفي به سال 545) و عبدالواسع جبلي غرجستاني(م555) و ابوالفرج روني شاعر قصيده سراي معاصر سلطان ابراهيم غزنوي و علي الخصوص اوحدالدين علي(يا: محمد) بن اسحق انوري ابيوردي(متوفي به سال 583) منتهي گرديد.

در اين ميان شاعران ديگري كه معمولاً متمسك به سبك شعر دوره ساماني و اويل عهد غزنوي بوده‏اند در تمام قرن پنجم تا اواسط قرن ششم به شاعري اشتغال داشته‏اند و از آنجمله‏اند:

فخرالدين اسعد گرگاني از معاصران طغرل بيك سلجوقي كه داستان «ويس و رامين» را در حدود سال 446 هجري از زبان پهلوي به نظم فارسي درآورد.

زين الدين ابوبكر بن اسمعيل ازرقي هروي (متوفي در حدود سال 465) از معاصران و مداحان طغانشاه بن الب ارسلان و از پيروان سبك عنصري.

ابونصر علي بن احمد اسدي طوسي(متوفي به سال 465) صاحب منظومه حماسي مشهور گرشاسب نامه و كتاب لغت فرس و مناظرات معروف.

عطاء بن يعقوب ناكوك (متوفي به سال 471) قصيده سراي بزرگ و صاحب منظومه حماسي برزونامه.

ابومنصور قطران تبريزي(وفات بعد از سال481) از قديمترين شاعران آذربايجان كه به لهجه دري سخن سروده و در سبك سخن خود از شاعران عهد ساماني پيروي كرده و آن روش را با صنايع لفظي درآميخته و در اين سبك شهرت يافته است.

حكيم ابومعين ناصربن خسرو قبادياني بلخي، حجت زمين خراساني، (متوفي به سال 481) صاحب ديوان قصائد و مثنويهاي سعادت نامه و روشنايي نامه و كتابهاي مشهور جامع الحكمتين و زاد المسافرين و خوان اخوان و وجه دين و سفرنامه. وي در شعر توجه تام به سبك دوره ساماني داشته و از تمام شعراي قرن پنجم به سبك عهد ساماني بيشتر توجه كرده است.

حكيم ابوالفتح عمر بن ابراهيم معروف به خيام نيشابوري رياضي دان و فيلسوف و طبيب مشهور ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم كه چند سالي پيش از سال 530 هجري درگذشت و مدفن او در نيشابور است. اهميت خيام بيشتر در آنست كه توانست افكار فلسفي عميق خود را در قالب رباعيات فصيح در آورد و در عين رعايت معني جانب الفاظ را چنان نگاه دارد كه ابيات او نمونه بارزي از فصاحت و رواني و علو معاني باشد. از رباعيات مشهور اوست:

خوش باش كه غصه بيكران خواهد بود
بر چرخ قران اختران خواهد بود
خشتي كه ز قالب تو خواهند زدن
ايوان سراي ديگران خواهد بود

اين قافله عمر عجب مي‏گذرد
درياب شبي كه از طرب مي‏گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را كه شب مي‏گذرد

اسرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني و نه من
هست از پس پرده گفت و گوي من و تو
چون پرده برافتد نه توماني و نه من

اميرالشعراء شهاب الدين عمعق بخارايي (متوفي به سال 543) قصيده سراي معروف.

عثمان بن محمد مختاري غزنوي (متوفي به سال 544 ) صاحب قصائد مشهور و منظومه حماسي شهريارنامه.

اديب شهاب الدين ابن اسماعيل صابر ترمدي قصيده سراي شيرين سخن (متوفي به سال 546).

شمس الدين محمد بن علي سوزني سمرقندي قصيده سراي شوخ طبع استاد(متوفي به سال 563).

رشيدالدين محمد بن عبدالجليل وطواط صاحب ديوان قصائد و رسائل و كتاب حدائق السحر (متوفي به سال 573).

اينان كه برشمرديم همه دنباله سبك شعراي عهد ساماني و آغاز عهد غزنوي را گرفتند و تنها تفاوت آثار آنان با متقدمين از باب تحولي بود كه به تدريج در زبان فارسي حاصل مي‏شد و ما به اختصار در آن باب بحث كرده‏ايم.

بنابر اين تغيير روش شعر فارسي در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم به وسيله يك دسته از شاعران صاحب سبك صورت گرفت كه خاتم آنان انوري بوده است. اهميت انوري در آنست كه با حفظ شيوه استادان كهن لهجه دوره ساماني و آغاز دوره غزنوي را رها كرد و به لهجه عمومي عصر خود كه بر اثر آميزش بسيار با زبان عربي نسبت به قرن چهارم و قرن پنجم تغييري فاحش يافته بود، سخن گفت. علاوه بر اين انوري بيش از هر شاعر مقدم بر خود اصطلاحات علمي و فني را عيناً در شعر بكار برد و از اطلاعات وسيع خود در علوم رياضي و فلسفي براي بيان مضامين شعري استفاده كرد و بدين طريق سبكي نو در شعر فارسي به ميان آورد. انوري علاوه بر قصيده در ساختن غزل هاي لطيف و قطعات پر معني و كوتاه نيز مهارت و شهرت دارد. ازوست:

در حدود ري يكي ديوانه بود
روز و شب كردي به كوه و دشت گشت
در تموز و دي به سالي يك دوبار
آمدي بر طرف شهر از سوي دشت
گفتي اي آنان كتان آماده است
وقت قرب و بعد اين زرينه طشت
قاقم و سنجاب درسرما سه چار
توزي و كتان بگرما هفت و هشت
گر شما را با نوايي بد چه شد
ور كه ما را بود بي برگي چه گشت
راحت هستي و رنج نيستي
بر شما بگذشت و بر ما هم گذشت

خواهي كه بهين دو جهان كار تو باشد
زين هر دو يكي كار كن از هر چه دگر بس
يا فايده ده از آنچه بداني دگري را
يا فايده گير آنچه نداني زد گر كس

از اواسط قرن ششم به بعد و علي الخصوص در پايان اين قرن تغييري عظيم در سبك شعر فارسي پديد آمد. علت عمده اين امر همچنانكه پيش از اين گفتيم انتقال شعر فارسي است از مشرق ايران به شعراي عراق و آذربايجان و فارس كه طبعاً لهجه‏اي غير از لهجه ايرانيان مشرق و در بيان معاني روشي تازه دارند. سبب ديگر تغييراتيست كه از جهت اساليب فكري و عقايد و افكار به ميان آمده بود. از پيشروان بزرگ اين تغيير سبك كه هر يك سبكي خاص در شعر دارند، بعد از انوري شاعران ذيل را بايد نام برد:

اثيرالدين اخسيكتي كه در اواخر قرن ششم مي‏زيسته و از اكابر بلغاي عهد خود بوده و با خاقاني معارضه داشته است.

خاقاني(افضل الدين بديل بن علي شرواني) (متوفي به سال 595) صاحب قصائد و ترجيعات و مقطعات و غزلهاي مشهور و مثنوي تحفةالعراقين كه در تركيبات بديع و تخيلات و تشبيهات و اوصاف نو از ميان تمام شاعران نيمه دوم قرن ششم امتياز خاصي دارد و سبك او مدتها بعد از وي در قصيده سرايان ايراني مؤثر بوده است. از اشعار اوست:

اگر كيمياي وفا جست خواهي
جز از دست هر خاكپايي نيابي
دم خاكپايي ترا مس كند زر
پس از خاك به كيميايي نيابي
نفس عنبرين دارو آه آتشين زن
كزين خوشتر آب و هوايي نيابي
به آب خرد سنگ فطرت بگردان
كزين تيزتر آسيايي نيابي
درين هفت ده زير و نه شهر بالا
وراي خرد ده كيايي نيابي
برون ران از اين شهر و ده رخش همت
كه اينجاش آب و چرايي نيابي
بهمت وراي خرد شو كه دل را
جز اين سدرةالمنتهايي نيابي
بدل به رجوع تو كآن ير دين را
به جز استقامت عصايي نيابي
به صورت دو حرف كژ آمد دل اما
ز دل راستگوتر گوايي نيابي
نه نون و القلم هم كژست اول آنگه
به جز راستش مقتدايي نيابي
ز دل شاهدي ساز كو را چو كعبه
همه روي بيني قفايي نيابي
چو دل كعبه كردي سر هر دو زانو
كم از مروه‏يي يا صفايي نيابي

ابو محمد الياس بن يوسف معروف به نظامي گنجوي يكي ديگر از شاعران صاحب سبك اواخر قرن ششم است (متوفي به سال599 يا 602) كه بيش از هر شاعر معاصر خود در ادبيات فارسي داراي نفوذ و اثر آشكار مي‏باشد. اثر مشهور او غير از قصايد و غزليات كه اكنون كمي از آنها باقي مانده پنج مثنوي: مخزن الاسرار، خسرو و شيرين، ليلي و مجنون، هفت پيكر يا بهرام‏نامه، اسكندرنامه است. اگر چه داستانسرايي پيش از نظامي در شعر فارسي معمول بوده است ليكن نظامي در اين فن چنان مهارت بكار برده و به نحوي از عهده صحنه سازيها و تنسيق مطالب داستانهاي ريزه‏كاري و بيان تشبيهات و استعارات و مضامين متنوع تازه كرده كه قلم نسيان بر آثار پيشينيان كشيده و بعد ازو تا چند قرن روش وي در داستانسرايي مورد تقليد بوده است.

شاعران ديگري هم در اواخر قرن ششم مي‏زيسته‏اند كه هر يك در تكميل سبك تازه شعر فارسي تأثيري داشتند مانند فلكي شرواني (متوفي به سال587) و مجيرالدين بيلقاني (متوفي به سال 577) شاگرد خاقاني كه روش استاد خود را با قدرت و مهارتي خاص تقليد و تعقيب كرده و جمال الدين محمد بن عبدالرزاق اصفهاني(متوفي به سال 588) و ظهيرالدين طاهربن محمد فاريابي (متوفي به سال 598) كه هر دو در كامل ساختن سبك قصيده سرايان اواخر قرن ششم و تكميل و تلطيف غزل سهم بسيار دارند.

غير از قطران و خاقاني و مجيرالدين و نظامي و فلكي شعراي ديگري نيز در همين اوان در آذربايجان مي‏زيسته‏اند كه همگي از مشاهير سخنوران پارسي زبان شمرده مي‏شوند و از آنجمله‏اند: قوامي مطرزي گنجوي، قوامي گنجوي، ابوالعلاء گنجوي، عزالدين شيرواني، سيد ذوالفقار شيرواني، با وجود اين شاعران آذربايجان يكي از مراكز مهم شعر پارسي در قرن پنجم و ششم شده و در رديف خراسان و عراق قرار گرفته بود.


پاره‏اي از اختصاصات شعر فارسي در قرن پنجم و ششم


از مسائلي كه بطور كلي بايد در شعر قرن پنجم و ششم و علي الخصوص از نيمه دوم قرن پنجم به بعد ذكر كرد يكي وجود تأثيرات محلي است در اشعار كه نتيجه تجاوز لهجه دري از محيط مكالمه خود است. ديگر ورود هر شاعر است در مباحث مختلقي مانند مسائل فلسفي و صوفيانه و زهد و اندرز و وصف و غزل و مدح و هجو و نظاير آنها. ديگر تأثير اطلاعات مختلف هر شاعرست در اشعار او كه مسلماً نتيجه تعليمات مدرسه‏يي آنان بوده. خاقاني از معايبي كه بر عنصري مي‏گيرد اينهاست:

نبوده است چون من گه نظم و نثر
بزرگ آيت و خرده‏دان عنصري
به نظم چو پروين و نثر چونعش
نبود آفتاب جهان عنصري
اديب و دبير و مفسر نبود
نه سحبان يعرب زبان عنصري

و مدعي است كه خود از همه اين مزايا برخوردارست و به واقع هم همه اين اطلاعات به اضافه اطلاعات نجومي و فلسفي و رياضي و طبي در اشعار آن شاعر به تمام معني مؤثر بوده است.

شرايطي كه براي قبول يك شاعر در حوزه شعرا وجود داشت سنگين بوده است. نظامي عروضي در اين باب شرحي دارد كه نقل قسمتي از آنرا بي‏فايده نمي‏بينيم:

«...اما شاعر بدين درجه نرسد الا كه در عنفوان شباب و در روزگار جواني بيست هزار بيت از اشعار متقدمان ياد گيرد و ده هزار كلمه از آثار متأخران پيش چشم كند و پيوسته دواو ين استادان همي خواند و ياد همي‏گيرد كه در آمد و بيرون شد ايشان از مضايق و دقايق سخن بر چه وجه بوده است تا طرق و انواع شعر در طبع او مرتسم شود و عيب و هنر شعر بر صحيفه خرد او منقش گردد تا سخنش روي در ترقي دارد و طبعش به جانب علو ميل كند. هر كرا طبع در نظم شعر راسخ شد و سخنش هموار گشت روي به علم شعر آورد و عروض بخواند و گرد تصانيف استاد ابوالحسن السرخي البهرامي گردد چون غاية العروضين و كنز القافيه، و نقد معاني و نقد الفاظ و سرقات و تراجم و انواع اين علوم بخواند بر استادي كه آن داند تا نام استادي را سزاوار شود و اسم او در صحيفه روزگار پديد آيد چنانكه اسامي ديگر استادان كه نامهاي ايشان ياد كرديم.»

اينها مطالبي از ادبيات بود كه شاعر مي‏بايست فرا گيرد و يا مطالعه كند. علاوه بر اين شرط عمده‏يي نيز براي شاعر در قرن ششم قائل بودند و آن چنان بود كه بايد «در انواع علوم متنوع باشد و در اطراف رسوم مستطرف زيرا كه چنانكه شعر در هر علمي بكار همي‏شود هر علمي در شعر بكار همي‏شود...» و به همين سبب است كه از اواسط قرن پنجم به بعد براي فهم اشعار غالب شعرا يك دوره اطلاع از علوم متداول آن عهد لازم است و بي‏استعانت از آن علوم فهم اشعار دشوار و گاه غير ممكن مي‏شود.

تنوع در انواع شعر در قرن پنجم و ششم از قرن چهارم اندكي بيشتر بوده است. مثنوي و قصيده و غزل و رباعي و تركيب بند و ترجيع بند در آثار شعراي اين عهد به وفور ديده مي‏شود و غالب شعرا سعي داشتند در همه اين انواع طبع آزمايي كنند مثلاً خاقاني همه نوع شعر را از مثنوي تا ترجيعات ساخته است.

مطالب و مضامين اين اشعار به تفاوت عبارتست از مدح و هجو و وعظ و زهد و حكمت و غزل و تصوف و مسائل علمي و داستاني و تبليغات ديني و فلسفي به ساير مسائل كمتر توجه داشتند و برخي ديگر مانند خيام تنها تحت تأثير القاآت و الهامات فلسفي واقع مي‏شدند و برخي ديگر بدو يا چند موضوع و مطلب متوجه بودند و اين تنوع در مطالب بر روي هم باعث شده است كه اشعار فارسي قرن پنجم و ششم مانند گنجينه پر بهايي به جواهر گوناگون مزين باشد و هر گوشه آن بيننده را به نوعي جلب كند.


عرفان در شعر فارسي

از موضوعاتي كه مخصوصاً در قرن ششم در شعر فارسي به شدت رخنه كرد تصوف و عرفان است. توجه به افكار عرفاني در شعر البته از قرن ششم زودتر صورت گرفته ليكن اثر بيّن و آشكار آنرا از آغاز اين قرن در اشعار فارسي مي‏بينيم. نخستين كسي كه به ايجاد منظومه‏هاي بزرگ عرفاني توجه كرده سنائي است. منظومه‏هاي حديقةالحقيقة و طريق التحقيق دو اثر معروف او در تصوف و عرفانست و علاوه بر اين بسياري از قصائد او در دوره دوم شاعري يعني دوره‏يي كه دست از لهو و طرب شسته و به بيان حقايق عرفاني توجه كرده بود، به موضوع اخير اختصاص داده شده است.

شاعر بزرگي كه بعد از سنائي در قرن ششم و آغاز قرن هفتم همه آثار خود را به بيان مسائل عرفاني تخصيص داده فريدالدين محمد عطار(متوفي به سال 627) است كه علاوه بر ديوان قصائد و غزلها منظومه‏هاي مهمي مانند منطق الطير و اسرارنامه و مصيبت نامه و الهي نامه و غيره ازو به يادگار مانده است. با ظهور عطار در قرن ششم شعر عرفاني به نهايت كمال رسيد و در حقيقت ظهور او و سنائي مقدمه ظهور مولوي و وجود يافتن مثنوي او يعني بزرگترين شاهكار آثار عرفاني فارسي بوده است.

ورود مسائل عرفاني در شعر باعث شد كه اولاً تنوعي خاص در شعر فارسي به وجود آيد و چاشني تازه‏اي به آن داده شود و ثانياً اختصاص شاعران را بدربار تا درجه‏يي از ميان ببرد و شعرايي پديد آورد كه خارج از دربارهاي سلاطين به ايجاد شاهكارهاي ادبي خود قيام كنند.

دل تنگم
17-04-10, 15:16
در اوايل قرن هفتم ايران با يكي از بزرگترين مصائب تاريخي يعني حمله مغولان خونخوار مواجه شد (616هجري). اين حمله به سرداري چنگيز تا سال 619 ادامه يافت و بعد از او همچنان ايلغارهاي پياپي مغول و تاتار به ممالك مختلف و از آنجمله ايران امتداد داشت تا در ميان سال هاي 651ـ 656 حملات هولاكو نواده چنگيز آخرين مراكز قدرت را در ايران و عراق از ميان برداشت و سلسله امراي ايلخاني را در ايران به وجود آورد.

در گير ودار اين حملات سخت قسمت بزرگي از شهرها و مراكز ادبي علمي ايران از ميان رفت و جز چند پناهگاه كوچك و بزرگ در داخل ايران و در ولايت سند و آسياي صغير محلي براي حفظ بازمانده حوزه‏هاي علمي و ادبي و پاره‏يي از كتب باقي نماند، كه مهمتر از همه آنها اراضي تابع مماليك غوريه در آنسوي رود سند و سرزمين حكمفرمايي سلاجقه آسياي صغير و فارس بوده است. بعضي نواحي كوچك هم در اين ميان از آسيب حمله مغول مصون ماند كه ارزش علمي و ادبي آنها اصولاً قابل توجه نيست.

وجود اين پناهگاههاي كوچك و بزرگ در آغاز قرن هفتم از يك لحاظ مهم است و آن پناه بردن چند تن معدود از دانشمندان و اديبان و عارفان است بدانها و ايجاد فرصتي براي آنان در پرورش شاگردان و ادامه تعليم در ايران. با اين حال نيمه اول قرن هفتم به سبب انقلابات و قتل و غارتها و ويراني شهرها و حملات پياپي وحشيان تاتار و عدم استقرار احوال، و نيمه دوم قرن هفتم در نتيجه وجود نداشتن كتب و مراكز تعليم و معلمين، به هيچ روي مساعد به احوال علوم نبود. قرن هشتم نيز تقريباً به همين منوال گذشت و اگر در اين يك قرن و نيم اثري از عده‏يي از فاضلان و عالمان و شاعران مي‏بينيم نه از آن بابست كه عهد وحشيان تاتار دوره رونق علم و ادبست بلكه اولاً نتيجه باقي ماندن بعضي از علما و دانشمندان و تربيت يافتگان پيش از مغول و ثانياً معلول علاقه قلبي و تاريخي مسلمين به علوم و ثالثاً نتيجه وجود پناهگاه هايي ست كه پيش از اين نام برده‏ايم. وجود خاندانهاي امارت بعد از عصر ايلخانان كه غالباً از ايرانيان بوده‏اند هم در ادامه مجالس تعليم بسيار مؤثر بود و به هر حال در اين عصر هر چه از دانش و ادب و عالمان و اديبان ببينيم باز هم وجود آنها معلول وجود ايرانيانست و اثر مغول در علوم و ادبيات اين دوره تنها يك چيز بود و آن از ميان بردن كتب و علما و ادبا و كاسد كردن بازار علم و ادبست و لاغير.

در حمله اول مغول و نابود شدن مراكز متعدد علمي خراسان و ماوراءالنهر و ري و اصفهان، دو مركز عمده علوم و ادبيات باقي مانده بود و از آن دو يكي قلاع اسمعيليه بود و ديگر بغداد و اين دو مركز مهم را هم هولاكو به ترتيب در سالهاي 654 و 656 از ميان برد و جز قسمتي كوچك از جنوب ايران (حوزه فرمانروايي اتابكان سلغري) و ناحيه سند و شهرهاي آسياي صغير و مصر و شام ديگر پناهگاهي براي علوم و ادبيات اسلامي باقي نماند.

در اواخر عهد ايلخانان مغول بر اثر سلام آوردن ايشان عنادي كه آنان و كارگزاران بت پرست و عيسوي و يهود ايشان با ايرانيان مسلمان داشتند از ميان رفت و اين خود فرصتي براي مسلمانان در احياي سنن ديرينه شد و چون بعد از ايشان همه امرا و ملوك طوايف هم مسلمان و هم غالباً ايراني نژاد بودند طبعاً به ادامه اين سنن ياوري كردند.

از اين بحث چنين نتيجه مي‏گيريم كه در نيم قرن اول دوره مغول بقاياي علما و ادباي پيشين و وجود چند پناهگاه از فناي قطعي علم و ادب در ايران پيش گيري كرد و بعد از اين مدت فرصت مناسب تري به علل مذكور براي ادامه علوم و ادبيات در ممالك اسلامي حاصل گشت و سنت ديرينه مسلمين ايرانيان مسلمان را به استفاده از تعليمات بازماندگان علما و ادباي دوره خوارزمشاهي واداشت. ليكن هر چه از حمله مغول بيشتر گذشت و آثار شوم آن آشكارتر شد قوت علم و رونق بازار ادب بيشتر طريق نيستي سپرد و بازار جهل بيشتر رواج يافت.

وضع زبان وادبيات فارسي در عصر مغول و فترت ميان ايلخانان و حمله تيمور تقريباً تابع همان شرايط و داراي همان احوالي است كه در باب علوم ديده‏ايم يعني در اوايل اين عهد دنباله وضع ادبي دوره خوارزمشاهي در ايران امتداد داشت و در نتيجه باقي ماندن گروهي از نويسندگان و شاعران بزرگ پيشين، ايران در اوايل اين عهد از وجود چند تن از بزرگترين شاعران و نويسندگان برخوردار بود و بعد از آن شاعران و نويسندگان متوسطي در ايران به سر مي‏بردند كه از ميان آنان حافظ بطور استثنا در زمره شعراي درجه اول ايران و از نوابغ بزرگ شعر است كه در آخر اين عهد مي‏زيست.

پس بر روي هم وضع ادبي ايران در عهد مغول و فترت بعد از آن با همه مصائبي كه بر ايران وارد شد بد نبود زيرا در آغاز آن دوره دو شاعر بزرگ ايران سعدي و مولوي و در آخر آن عهد شمس الدين حافظ ظهوركردند. از حيث باقي ماندن كتب متعدد هم اين دوره را بايد دوره ممتاز قابل توجهي شمرد.


تحولات قرن هفتم و هشتم

نخستين موضوعي كه در زبان فارسي عهد مذكور بايد مورد توجه باشد، آنست كه با حمله مغول و برچيده شدن دربارهاي حامي شعر و ادب فارسي طبعاً شعر و نثر از دربارهاي اصلي و مراكز بزرگ حكومتي بيرون رفت و تنها در دربارهاي كوچكي كه از عهد ايلخانان تا حمله تيمور در ايران موجود بود، باقي ماند و با اين كيفيت رواج و رونقي كه در بازار شعر و ادب وجود داشت از ميان رفت و بيشتر جنبه عمومي يافت تا درباري و البته اين امر از يك حيث سودمند و از بابت ديگر تا درجه‏يي زيان‏آور بود: فايده آن رها كردن شاعر از قيود خشك ادبيات درباري و مشغول ساختن او به امور ذوقي بوده است و ضرر آن برداشتن قيود دشوار ادبي براي شاخص شدن در عالم شعر و ادب ميان شاعران متعددي كه داوطلب ورود بدربارها بوده‏اند.

در نتيجه اين امر مي‏بينيم كه اولاً قصيده‏هاي مدحي كه قبلاً كمتر ديواني را از آن خالي مي‏يافتيم كم شد و به جاي آنها غزلهاي شيواي لطيف و دل انگيز و داستانهاي عاشقانه به همين نسبت فزوني يافت و از دوره پيش بيشتر شد. ثانياً توجهي كه از اواسط قرن ششم به موضوعات عرفاني در شعر پيدا شده بود در اين عهد قوت بيشتر يافت و منظومه‏هاي عرفاني متعددي كه برخي از آنها خصوصاً مثنوي مولوي از شاهكارهاي جاويدان شعر پارسيست، به وجود آمد.

دومين موضوع مهمي كه بايد در اين عصر از باب تغييري كه در زبان فارسي ايجاد كرده است مورد توجه كرده است مورد توجه باشد، ورود بسياري از كلمات تركي مغولي است در زبان فارسي. ورود اين لغات و اصطلاحات در نتيجه تسلط مغول و توقف متمادي آنان در ايران و حكومت بر اين سرزمين، امري طبيعي است. غالب اين لغات از طريق ادارات دولتي و كارگزاران دولت و فرمانهاي سلطنتي و تشكيلات مغول در ايران و قسمتي هم از راه حشر سربازان مغولي با مردم به وجود آمده است و از جمله اين كلماتست: قوريلتاي (شوراي سلطنتي، جمعيت پادشاهزادگان)، چپاول (غارت)، ياسا (قانون)، نويان و نوين (شاهزاده)، ايلچي (نماينده، رسول)، بيتكچي (منشي جمع و خرج)، اولاغ (بريد، چاپار)، يام (چاپارخانه)، اردو (سپاه)، يورش (حمله)، يورت (قرارگاه، ابواب جمعي)، قراول (پاسبان)، ايلغار (هجوم)، ايل (مطيع)، تومان (ده هزار)، كوچ (رحلت، عزيمت)، يرليغ (فرمان)، اينجور (مأمور وصول ماليات)، تمغا (مهر)، بياسارسانيدن (تنبيه كردن. مجازات كردن)، پايزه (انعام، مستمري)، آقا (بزرگ و سرور) كنكاج، كنكاش (مشورت) و بسياري كلمات و اصطلاحات ديگر.

دل تنگم
17-04-10, 15:19
نثر فارسي در دوره بين حمله چنگيز و تيمور رونق بسيار داشت. از علل عمده اين امر آنست كه در آن عهد آخرين اثر نفوذ سياسي خلفا از ميان رفت و بغداد مركزيت بزرگ علمي و ادبي و ديني و سياسي خود را از دست داد و رابطه ايرانيان با ملل ديگر اسلامي كه غالباً زبان عربي را پذيرفته بودند تقريباً مقطوع شد و ديگر جز كساني كه تأليفات مشكل علمي مي‏كردند و به اصطلاحات آماده و طريقه بحث در مسائل علمي كه از پيش در زبان عرب فراهم شده بود احتياج داشتند، باقي نويسندگان حاجتي به تأليف در زبان عربي احساس نمي‏كردند و حتي بسياري از كتب معروف علمي هم از اين پس به زبان پارسي تأليف شد و هر چه از زمان انقراض بني عباس بيشتر گذشت نگارش كتب علمي به زبان فارسي بيشتر معمول شد و تأليف به نثر عربي زيادتر جنبه اظهار علم و دانش و تفنن گرفت و به جاي آن بر رونق و رواج نثر پارسي افزوده شد.

موضوعي كه به رواج نثر فارسي در اين دوره ياوري بسيار كرد تأليفات متعدد و مفصلي است كه در تاريخ اعم از تاريخ اعم از تاريخ عمومي ايران يا تاريخ مغول يا تواريخ محدود به سلسله‏هاي معين شده است. تأليف در تمام شعب علوم و ادبيات به زبان فارسي از اين پس عموميت بسيار يافت و اگر از سالهاي نخستين اين دوره و حوزه‏هايي مانند حوزه تعليم و تأليف و فعاليت خواجه نصيرالدين طوسي بگذريم، كمتر حوزه فعال علمي كه به زبان عربي توجه داشته باشد، مي‏يابيم.

سبك نثر دوره مغول خصوصاً سبك قرن هفتم با شدت تمام تحت تأثير سبك نثر آخر دوره خوارزمشاهي است. علت عمده آنست كه پيشروان بزرگ نويسندگي اين دوره كساني بودند كه يا در اوائل قرن هفتم پيش از حمله مغول در زمره اهل قلم قرار داشته و به سبك آن دوره مأنوس بوده‏اند و يا كساني كه زيردست نويسندگان آن زمان تربيت شده و بعد سرمشق ساير نويسندگان گرديده‏اند.

مهمترين سبك رايج اين دوره سبك نثر مصنوع است كه از دارندگان بزرگ آن «نسوي» و «عطا ملك جويني» و «وصاف الحضرة» بوده‏اند. ليكن نبايد فراموش كرد كه در همين دوره دنباله روش ساده و بي‏تكلف در نثر فارسي مقطوع نشد بلكه به تدريج قوت يافت و نمونه‏هاي خوبي از آن به وجود آمد مانند طبقات ناصري و جامع التواريخ رشيدي و تجارب السلف و تاريخ گزيده و جز آن، و اين هر دو سبك مصنوع و ساده در يك زمان و يك دوره وجود داشته و بسا اتفاق افتاده كه يك نويسنده حتي در يك كتاب بهر دو سبك توجه كرده است مانند شمس قيس رازي در المعجم كه در مقدمه آن روش مصنوع و متكلفي را بكار برده است ليكن در خود كتاب روش ساده زيبايي دارد.

در آغاز قرن هفتم چند نويسنده بزرگ داريم كه از همه معروفتر نورالدين محمد بن محمد عوفي صاحب كتاب هاي معتبر لباب الالباب (تأليف در حدود سال 618) و جوامع الحكايات و لوامع الروايات (تأليف در حدود سال 630) است. لباب الالباب كتابيست در شرح احوال شاعران فارسي‏گوي از آغاز شعر فارسي تا اوايل قرن هفتم در دو مجلد كه نثري مصنوع و متكلف دارد، و جوامع الحكايات كتابي عظيم شامل حكايات ادبي و تاريخي و حاوي اطلاعات ذي‏قيمت مهمي است كه به نثر ساده و روان و بسيار فصيح نگاشته شده. نويسنده اين كتاب از كساني‏نيست كه خود را از آتش حمله مغول رهايي داده و اواخر عمر را در دستگاه مماليك غوريه در ولايت سند گذرانيده است.

ديگر از نويسندگان اوايل قرن هفتم شمس الدين محمد بن قيس رازي است كه در اواخر عمر خود در خدمت اتابكان سلغري به سر مي‏برد. و كتاب المعجم في معايير اشعار العجم را در علوم شعري يعني عروض و قافيه و بديع و نقدالشعر به زبان فارسي تأليف نموده است(در حدود سال 630). سبك نويسنده در مقدمه كتاب به تمام معني مصنوع ولي در خود كتاب ساده و دل انگيز است. اهميت المعجم در آنست كه از ميان كتب فارسي كه در يكدوره از علوم ادبي نوشته شده و به دست ما رسيده، قديمتر از همه است.

يكي ديگر از نويسندگان مشهور اوايل دوره مغول نورالدين محمد نسوي منشي جلال الدين خوارزمشاه است كه كتاب نفثة المصدور را به فارسي و كتاب سيرة جلال الدين منكبرني را به عربي نگاشت. نفثة المصدور داراي نثري مصنوع و شاعرانه و زيباست كه مؤلف آنرا به سال 632 در شهر ميافارقين نوشته و شرح احوال خود و جلال الدين منكبرني (م.628) را از سال 627 در آن بيان كرده است.

قاضي ابو عمر و منهاج الدين بن سراج الدين جوزجاني معروف به منهاج سراج نويسنده بزرگ قرن هفتم صاحب كتاب طبقات ناصريست كه آنرا به سال 658 به پايان برد. اين كتاب تاريخ عمومي عالم است تا عصر مؤلف و خصوصاً از لحاظ اطلاعات ذي‏قيمتي كه راجع به حمله تارتار و فجايع مغولان دارد داراي ارزش فراوان است. نثر اين كتاب بسيار استوار و سليس و روان و از جمله آثار خوب زبان فارسي است.

در اينجا ذكر علاءالدين عطا ملك بن بهاء الدين محد جويني (متوفي به سال 681) نويسنده بسيار معروف قرن هفتم لازم است. عطا ملك قسمت بزرگي از وقايع عهد مغولان را شخصاً ديده و در مسير آنها قرار داشته و باقي را از موثقين و كساني كه خود شاهد و ناظر وقايع بوده‏اند و يا از مشاهدات جغرافيايي و مطالعات تاريخي دقيق خود، فراهم آورده و از مجموع اين اطلاعات كتاب مشهور جهانگشا را در سه مجلد در شرح ظهور چنگيز و احوال و فتوحات او ، و در تاريخ خوارزمشاهان و حكام مغولي ايران و فتح قلاع اسمعيليه و بغداد تأليف كرده است. جهانگشا گذشته از اهميت تاريخي از آثار مشهور و زيباي نثر فارسي است. روش اين كتاب مصنوع ولي بر اثر استادي و مهارت كم نظير نويسنده از هرگونه سستي و فتور بر كنار است. نويسنده غالباً از اشعار فارسي و عربي و اخبار وامثال عرب و آيات قرآن كريم و پاره‏يي از اصطلاحات علمي نيز استفاده كرده است.

بزرگترين نويسنده قرن هفتم سعدي شيرازي است كه در ذكر شعرا نيز ازو سخن خواهد رفت از سعدي چند رساله به اضافه گلستان به نثر فارسي باقي مانده است: ازين رسائل يكي نصيحةالملوك است كه به نثري ساده و روان و بي‏تكلف نوشته شده و از فصاحت بدرجه‏ييست كه يادآور آثار فصحاي قديم است، رساله ديگر او به نام عقل و عشق وو رساله‏يي ديگر در تربيت يكي از ملوك و رساله ديگري به نام مجالس شيخ و از همه مهمتر كتاب گلستانست كه كتابيست تربيتي و اجتماعي مخلوط از نثر و نظم. در اين كتاب سعدي روش خاص و مشهور خود را كه سبك ميان نثر مرسل و نثر مصنوع است بكار برده و از صنايع لفظي تا آنجا كه مخل فصاحت نباشد استفاده كرده است.

از نويسندگان معروف ديگر آن زمان وصاف الحضرة شهاب الدين عبدالله است كه در سال 663 در شيراز ولادت يافته است و تا نيمه اول قرن هشتم مي‏زيسته است و كتاب خود را به نام تجزيةالامصار و تجزيةالاعصار در سال 712 به اتمام رسانيد و اين همان است كه به «تاريخ وصاف» شهرت دارد. كتاب تاريخ وصاف از حيث تصنع و تكلف داراي جنبه مبالغه‏آميز و از اين باب مورد ايراد نقادان سخن است. اين كتاب ذيلي است بر تارخ جهانگشاي جويني و حاوي وقايع دوره ايلخانان بعد از آن كتاب.

رشيدالدين فضل الله(645ـ718) وزير دانشمند دوره ايلخانان كه مدتها وزارت غازان و اولجايتو و ابوسعيد بهادرخان را داشت كتاب بزرگ و مشهوري در تاريخ عمومي دارد به نام جامع التواريخ در هفت مجلد كه معتبرترين كتاب تاريخي عهد مغول و داراي نثري ساده و روان است و به سال 710 پايان يافت. غير از اين كتاب از رشيدالدين فضل الله آثار ديگري باقيست مانند الاحياء و الاثار در بيست و چهار قسمت حاوي مسائل مختلف علمي مانند علم فلاحت و معماري و كشتي سازي و غيره. ديگر مجموعه منشآت كه طبع شده است و چند كتاب و رساله ديگر.
يكي ديگر از نويسندگان مشهور قرن هفتم قاضي ناصرالدين بيضاوي دانشمند بزرگ آن قرن است. وي كتاب نظام التواريخ خود را به سال 674 تأليف تأليف كرده و بعد از آن مطالبي تا حدود سال 694 بر آن افزوده است. اين كتاب شامل خلاصه‏يي از تاريخ عمومي از ابتداي خلقت است.

ديگر از نويسندگان اين روزگار ناصرالدين منتجب الدين يزدي منشي قراختائيان كرمان مؤلف سمط العلي للحضرة العليا در تاريخ قراختائيان است كه نويسنده آنرا به تقليد از كتاب عقدالعلي للموقف الاعلي كه نثري مصنوع دارد به سال 716 نوشته است.

ديگر هندوشاه بن سنجر نخجواني نويسنده كتاب تجارب السلف است كه به نثري ساده و روان و فصيح به سال 724 در تاريخ وزراء نوشته شده است.

ديگر شرف الدين فضل الله حسيني قزويني (م. 740) اديب و شاعر و نويسنده معروف است كه كتاب او به نام المعجم في آثار ملوك العجم از نمونه‏هاي مشهور نثر مصنوع فارسي است كه در تاريخ ايران قديم نوشته شده ليكن هيچ ارزش تاريخي ندارد.

ديگر از مورخان معروف اوايل قرن هشتم حمدالله مستوفي قزويني صاحب كتاب مشهور تاريخ گزيده و كتاب نزهة القلوب است كه اولي در تاريخ و ثانوي در جغرافياست و هر دو نثري ساده و روان دارد. از نويسندگان متصوف اين عهد از همه مشهورتر نخست شيخ نجم الدين ابوبكر عبدالله بن محمد رازي (م.665) از مشاهير متصوفه قرن هفتم است. كتاب مشهور او مرصاد العباد است كه نثري بليغ دارد.

ديگر جلال الدين محمد مولوي بلخي است كه نام او را باز خواهيم آورد. اين صوفي بزرگ نيكو سخن در نثر نيز مانند شعر خود جوياي سادگي و صراحت و بيان مقاصد در مباحث مفصلي است كه در پيش مي‏گيرد و با ايراد امثال و اخبار و احاديث و آيات به تصريح و تعريض به نيكي از عهده آنها بر مي‏آيد. مولوي از آرايش كلام بيزار بود و مي‏گفت «سخن را چون بسيار آرايش مي‏كنند فراموش مي‏شود»، از آثار منثور او كتاب فيه‏مافيه، مجالس، مكتوباتست.

ديگر شمس الدين احمد افلاكي صاحب كتاب مناقب العارفين است كه آنرا در اواسط قرن هشتم به پايان رسانيده و اطلاعات ذي‏قيميتي راجع به مولوي و خاندان او در آن آورده است.
از نويسندگاني كه در قرن هفتم و هشتم به نوشتن كتبي در مسائل علمي به زبان فارسي مبادرت كرده‏اند نخست خواجه نصيرالدين محمد بن محمد بن حسن طوسي(597ـ 672) دانشمند بسيار معروف و بزرگ آغاز قرن هفتم است. از تأليفات مهم او به فارسي يكي اساس الاقتباس در منطق، ديگر معيار الاشعار در علم عروض و ديگر اخلاق ناصري در حكمت عملي (علم اخلاق) و ديگر اوصاف الاشراق در تصوف است كه همه به نثر ساده و روان و مطلوبي نوشته شده است.

ديگر افضل الدين محمد بن حسن كاشاني معروف به بابا افضل (م. 707) كه نثري بسيار فصيح و ساده دارد. از رسالات مشهور فلسفي اوست: مدارج الكمال، ره انجام نامه، ساز و پيرايه شاهان پرمايه، رسالة تفاحه(ترجمه‏ييست از ترجمه عربي كتاب التفاحة منسوب به ارسطو)، عرض نامه، جاودان نامه و غيره.

ديگر علامه قطب الدين محمود بن مسعود شيرازي (634ـ 710) شارح معروف كتاب القانون است كه در طب و فلسفه و رياضيات و نجوم براعت داشت. مهمترين اثر فارسي او كتاب درةالتاج است كه حكم دائرة المعارفي را در علوم فلسفي دارد.

دل تنگم
17-04-10, 15:32
شعر فارسي در اين دوره با شدتي بيش از پيش از بدبيني و ناخشنودي از اوضاع روزگار و ناپايداري جهان و دعوت خلق به ترك دنيا و زهد و نظاير اين افكار مشحونست. علت آن هم آشكار مي‏باشد و آن وضع سخت و دشواريست كه با حمله مغول آغاز شده و با جور و ظلم عمال دوره آنان و با خونريزيها و بي‏ثباتي اوضاع در دوره فترت بعد از ايلخانان ادامه يافته و محيط اجتماعي ايران را با دشوارترين شرايطي مقرون ساخته بود. همين وضع مورث توجه شديد غالب شعرا به مسائل ديني و خيالات تند صوفيانه و درويشانه و گوشه‏گيري و در نتيجه تصورات باريك و دقيق نيز شده است.

در عصر مغول بر اثر انتشار بسياري از مفاسد اخلاقي انتقادات اجتماعي به شدت رواج يافت. البته پيش از اين تاريخ از اين قبيل انتقادات در اشعار شعرا خاصه در شعراي قرن ششم كه بر اثر تسلط تركان و رواج بعضي مفاسد از اوضاع ناراضي بودند، نيز مشاهده مي‏شود ولي در عهد مغول به همان نسبت كه مفاسد اجتماعي رواج بيشتري يافت به همان درجه هم اين انتقادات شديدتر و سخت تر شد. از اين انتقادات سخت در آثار سعدي خاصه گلستان و در هزليات او و در جام جم اوحدي و د رغزلهاي حافظ و آثار شعراي ديگر بسيار ديده مي‏شود و از همه آنها مهمتر آثار شاعر و نويسنده خوش ذوق هوشيار «عبيد ذاكاني قزويني» است كه آثار او نظماً و نثراً حاوي مسائل انتقادي تنديست كه با لهجه ادبي بسيار دلچسب و شيرين بيان كرده و در اين باب گوي سبقت از همه شاعران و نويسندگان فارسي زبان بوده است. حقاً هم هيچ دوره‏يي از ادوار مقدم بر او در ايران به نحوي كه او مي‏خواسته مانند عهد زندگي وي نمي‏توانست مضاميني بدان شيريني و خوبي براي انتقادات اجتماعي او فراهم سازد.

در شعر قرن هفتم و هشتم قصيده به تدريج متروك مي‏شد و به همان نسبت غزل هاي عاشقانه لطيف جاي آنرا مي‏گرفت. منظومهاي داستاني نو عرفاني زياد سروده شد و همچنين منظومهايي كه حاوي افكار اجتماعي و حكايات و قصص كوتاه باشد(مانند بوستان سعدي) در اين دوره معمول گرديد. داستانهاي منظوم قرن هفتم و هشتم معمولاً به تقليد از نظامي شاعر مشهور پايان قرن ششم ساخته مي‏شد و از بزرگترين مقلدان نظامي در اين دوره امير خسرو دهلوي و خواجوي كرماني را مي‏توان ذكر كرد.

سبك شعر در قرن هفتم و هشتم دنباله سبك نيمه دوم قرن ششم است كه اكنون اصطلاحاً سبك عراقي ناميده مي‏شود. علت توجه شاعران اين قرن به سبك مذكور آنست كه مركز شعر در اين دو قرن نواحي مركزي و جنوبي ايران است كه لهجه عمومي استادان اين نواحي با سبك سابق الذكر سازگارتر است. با اين حال در ميان شعراي اين دوره كساني مانند مجد همگر شيرازي و ابن يمين فريومدي و مولوي بلخي بودند كه به سبك خراساني بيشتر اظهار تمايل مي‏كردند و علي الخصوص سبك مولوي در غزلها و قصائدش نزديكي تام بروش شاعران خراسان دراوايل قرن ششم داشت.

شعر فارسي دوره مغول با دو شاعر بزرگ ايران سعدي و مولوي شروع مي‏شود كه هر دو پيش از حمله مغول ولادت يافته و در محيط دور از دسترس مغولان تربيت شده بودند.

ابو عبدالله مشرف بن مصلح شيرازي معروف به سعدي در اوايل قرن هفتم (حدود 606 هجري) در شيراز ولادت يافت و به سال 691 يا 694 در همان شهر درگذشت، در حالي كه قسمت بزرگي از زندگي خود را در سفرهاي دراز و سير آفاق وانفس گذرانده بود. وي بي ترديد از شاعران درجه اول زبان فارسي و همرديف فردوسي است، قدرت او در غزلسرايي و بيان مضامين عالي لطيف عاشقانه و گاه عارفانه در كلام فصيح و روان كه غالباً در رواني و فصاحت به حد اعجاز مي‏رسد بي‏سابقه بود. علاوه بر اين سعدي در ذكر مواعظ و اندرز و حكمت و بيان امثال و قصص اخلاقي با زباني شيرين و شيوا و مؤثر گوي سبقت از همه گويندگان فارسي زبان ربوده است. نثر او هم كه در عين توجه به بعضي از صنايع لفظي ساده و روشن و خالي از تكلفات دور از ذوق بلكه بسيار لطيف و دلپسند و مطبوع است او را در رديف بهترين نويسندگان فارسي زبان درآورده است چنانكه مدتها كتاب گلستان او در شمار كتب درسي مدارس و مكاتب ايران بوده است و هنوز هم سرمشق فصاحت شمرده مي‏شود.

كليات آثار او كه حاوي: مجالس عرفاني و چند رساله و گلستان (نثر) و بوستان يا سعدي نامه و غزليات و مامعات و قصايد عربي و فارسي و ترجيعات و مقطعات و هزلياتست بارها به طبع رسيده و زبانزد خاص و عام ايرانيانست:

از غزل هاي شيواي اوست:

شب فراق كه داند كه تا سحر چندست
مگر كسي كه به زندان عشق دربندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گيرم
كدام سرو به بالاي دوست مانندست
پيام من كه رساند به يار مهر گسل
كه بر شكستي و ما را هنوز پيوندست
قسم به جان تو گفتن طريق عزت نيست
به خاك پاي تو و آن هم عظيم سوگندست
كه با شكستن پيمان و برگرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومند است
بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست
بجاي خاك كه در زير پايت افكندست
خيال روي تو بيخ اميد بنشاندست
بلاي عشق تو بنياد صبر بركندست
ز دست رفته نه تنها منم درين سودا
چه دستها كه ز دست تو بر خداوند است
فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست
بيا و بر دل من بين كه كوه الوند است
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند كه سعدي ز دوست خرسندست


اين ابيات از بوستان او نقل مي‏شود:

الا تا درخت كرم پروري
گر اميدواري كزو برخوري
كرم كن كه فردا كه ديوان نهند
منازل به مقدار احسان دهند
يكي را كه سعي قدم پيشتر
بدرگاه حق منزلت بيشتر
يكي باز پس خائن و شرمسار
بترسد همي مرد ناكرده كار
بهل تا به دندان گزد پشت دست
تنوري چنين گرم و ناني نيست
بداني گه غله برداشتن
كه سستي بود تخم ناكاشتن


شاعر هم عصر سعدي جلال الدين محمد بن بهاء الدين محمد مولوي بلخي معروف به رومي (606ـ672) نيز از نوابغ عالم ادب و از متفكران بزرگ جهان و مقتداي متصوفه و اهل تحقيق و مجاهدت و رياضت است. وي در نظم و نثر پارسي استاد و داراي لساني فصيح و قدرتي كم نظير در بيان معاني دشوار عرفاني و حكمي به زبان ساده بود. مثنوي (شش دفتر) و ديوان غزليات و قصايد و رباعيات او و همچنين آثار منثور يعني فيه مافيه و قسمتي از مجالس و مكتوبات وي مشهور است.

از غزل هاي اوست:

روزها فكر من اينست و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده‏ام آمدنم بهر چه بود
به كجا مي‏روم آخر ننمائي وطنم
مانده‏ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا
يا چه بوده است مراد وي از اين ساختم
جان كه از عالم علويست يقين مي‏دانم
رخت خود باز برآنم كه همانجا فكنم
مرغ باغ ملكوتم نيم ازعالم خاك
دو سه روزي قفسي ساخته‏اند از بدنم
اي خوش آنروز كه پرواز كنم تا بر دوست
به اميد سر كويش پر و بالي بزنم
كيست در گوش كه او مي‏شنود آوازم
يا كداميست سخن مي‏كند اندر دهنم
كيست در ديده كه از ديده برون مي‏نگرد
يا چه جانست نگويي كه منش پيرهنم
تا به تحقيق مرا منزل وره ننمايي
يكدم آرام نگيرم نفسي دم نزنم
مي وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشكنم
من بخود نامدم اينجا كه بخود باز روم
آنكه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار كه من شعر بخود مي‏گويم
تا كه هشيارم و بيدار يكي دم نزنم
شمس تبريز اگر روي بمن ننمايي
والله اين قالب مردار بهم درشكنم


اين ابيات از مثنوي اوست:

از خدا خواهيم توفيق ادب
بي‏ادب محروم ماند از لطف رب
بي‏ادب تنها نه خود را داشت بد
بلكه آتش بر همه آفاق زد
هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم
آن ز بي‏باكي و گستاخيست هم
هر كه بي‏باكي كند در راه دوست
رهزن مردان شد و نامرد اوست

دشمن طاوس آمد پرّ او
اي بسي شه را به كشته فر او
گفت من آن آهوم كز ناف من
ريخت آن صياد خون صاف من
اي من آن روباه صحرا كز كمين
سربريدنش براي پوستين
اي من آن پيلي كه زخم پيلبان
ريخت خونم از براي استخوان
آنكه كشتستم پي مادون من
مي نداند كه نخسبد خون من
بر منست امروز و فردا برويست
خون چون من كس چنين ضايع كيست
گر چه ديوار افگند سايه دراز باز
گردد سوي او آن سايه باز
اين جهان كوهست و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا


وقتي از اين دو شاعر بسيار بزرگ آغاز دوره مغول بگذريم به عده‏يي ديگر از شاعران درجه دوم و سوم، و چهارم، برمي‏خوريم تا در پايان اين عهد به حافظ برسيم.

در گيرو دار حمله مغول دو تن از شاعران بزرگ ايران شربت شهادت نوشيدند: نخست پيشواي بزرگ تصوف و شاعر شيرين سخن نام آور فريدالدين محمد بن ابراهيم عطار نيشابوري كه پيش از اين نام او آورده شده است و دوم كمال الدين اسمعيل بن جمال الدين محمد بن عبدالرزاق اصفهاني قصيده سراي مشهور كه در سال 635 كشته شد. وي به چشم خويش قتل عام ديگر مغول را در اصفهان به سال 633 ديد و در آن باب چنين گفت:

كس نيست كه تا بر وطن خود گريد
بر حال تباه مردم بد گريد
دي بر سر مرده‏يي دو صد شيون بود
امروز يكي نيست كه بر صد گريد


و خود دو سال بعد به دست مغولي به قتل رسيد.

از شاعران مشهور بزرگ قرن ششم انوري و خاقاني است «اثيرالدين عبدالله اوماني» از اوماني همدانست كه به سال 665 در گذشت و ديوان قصايد او در دست است.

ديگر سيف الدين اسفرنگ (يا سيف اسفرنگي) از گويندگان مشهور ماوراءالنهر (متوفي به سال 672) كه در قصايد خود سبك خاقاني را خوب تقليد كرده است.

از شعراي مشهور ديگر اين عهد: بدرالدين جاجرمي (م. 686) و فخرالدين ابراهيمي عراقي (م.688) و مجد الدين همگر (م.686) و رضي الدين عبدالله امامي هروي (م. 667) و همام الدين تبريزي (م.714) و نزاري قهستاني (م.720) و شيخ محمود شبستري عارف بزرگ صاحب گلشن راز (م. 720) و امير نجم الدين حسن دهلوي (م.727) و اوحدالدين كرماني (م. 736) و اوحدي مراغه‏يي (م.738) و ابن يمين فريومدي جويني صاحب قصايد و مقطعات مشهور(م.769) هستند.

غير از امير حسن دهلوي كه نام او گذشته است، شاعر ديگري هم كه از اصل ايراني بوده ولي در هند تربيت يافته و از گويندگان بزرگ زبان فارسي شده در اين عهد مشهور است و او امير خسرو بن امير سيف الدين محمود دهلوي (م.725) است كه ديوان قصايد و غزلها و مثنويهاي او شهرت فراوان دارد. مثنويهاي مطلع النوار، شيرين و خسرو، ليلي و مجنون، آيينه اسكندري، هشت بهشت او به تقليد از پنج گنج نظامي ساخته شده و علاوه بر اينها مثنويهاي ديگري نيز دارد.

شاعر مشهور ديگر اين دوره كمال الدين ابوالعطا محمود بن علي كرماني معروف به خواجو (م.753) است كه در غزل و مثنوي صاحب دستي قوي بوده و خصوصاً در آوردن مضامين عرفاني در غزل چيره‏دست و در اين راه پيشواي حافظ است و حافظ خود به تقدم وي در اين باب و پيروي از سبك او معترف است. از خواجو مثنويهايي به تقليد نظامي مانده است مانند روضه‏الانوار، كمال نامه، گل و نوروز، گوهر نامه، هماي و همايون، و منظومه حماسي سام نامه.

نظام الدين عبيد زاكاني قزويني (م. 772) كه پيش از اين هم نام او را ذكر كرده‏ايم از گويندگان نام آور در آخر اين دوره است.

اهميت او در داشتن روش انتقادي و بيان مفاسد اجتماع با زباني شيرين و به طريق هزل و شوخي است. وي در دروش انشاء و در سبك ظاهري اشعار خود بيشتر متتبع روش سعدي بوده. عبيد بهتر از هر كسي وضع نامطلوب اخلاقي و اجتماعي عهد خويش را شناخته و محيطي را كه تحت تأثير استيلاي تاتار و جور حكام و عمال مغول و آشوب و فتنه و قتلو غارت و ناپايداري اوضاع و جهل و ناداني غالب زمامداران و غلبه مشتي غارتگر فاسد و نادان به وجود آمده بود مجسم ساخته است. كليات عبيد زاكاني شامل منظومه‏ها و رسالات منثور اوست. در ميان اين آثار مقداري اشعار جدي از قصائد و غزليات موجود است و از آن گذشته منظومه گربه و موش و عشاق نامه و رسالات اخلاق الاشراف و ده فصل و رساله و صد پند را بايد از آثار خوب او شمرد.

شاعر مشهور ديگر اواخر اين عهد جمال الدين سلمان بن علاء الدين محمد ساوجي(م.779) است كه مداح ايلكانان بغداد بود و ديوان قصائد و غزلهاي او مشهور است و او را حقاً مي‏توان آخرين شاعر قصيده‏سراي بزرگ دوره مغول دانست. وي گذشته از اين ديوان دو منظومه فراقنامه و جمشيد و خورشيد را نيز به نظم درآورده است.

آخرين شاعر نام‏آور ايران در اين عصر كه او را بايد آخرين شاعر بزرگ درجه اول ايران شمرد شمس الدين محمد بن بهاءالدين حافظ شيرازي (م.791) است كه اواخر حيات او مصادف با اوايل عهد تيموري بود. اهميت او در آنست كه توانست مضامين عرفاني و عشقي را به نحوي درهم آميزد كه از دو سبك غزل عارفانه و عاشقانه سبك واحد جديدي بوجود آورد و البته موفقيت او در اين كار بيشتر مرهون شعراي مقدم بر او در اواسط و اواخر قرن هشتم علي الخصوص خواجوي كرماني بوده است.

حافظ مضامين عاشقانه و عارفانه را با الفاظ زيبا و با توجه به صنايع لفظي بيان كرده و بر اثر قدرت فراوان خود در سخنوري غالباً مضامين عالي و معاني كثير را در ابيات كوتاه گنجانيده است. وي به حدي در بازي با كلمات مقتدر است كه غالباً ابيات او اگر مضمون و معني خيلي عالي هم نداشته باشد در خواننده مؤثر است.

تركيباتي كه حافظ در اشعار خود آورد غالباً تازه و بديع و بي‏سابقه است و حافظ در ساختن اين تركيبات نهايت قدرت و كمال ذوق و لطف طبع خود را نشان داده است و كمتر شاعري را از اين حيث مي‏توان با او مقايسه كرد. معاني عرفاني و حكمي حافظ اگر چه تازه نيست ليكن چون با احساسات لطيف و گاه با هيجانات شديد روحي او آميخته شده جلائي خاط يافته است. بهر حال غزلهاي حافظ از بهترين نمونه‏هاي سخن فارسي و از عاليترين نمودارهاي علو فكر و طبع نژاد ايرانيست كه حتي در تاريكترين ادوار هم از نورافشاني باز نمانده است.
از غزل هاي شيواي اوست:

سال ها دل طلب جام جم از ما مي‏كرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‏كرد
گوهر كز صدق كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا مي‏كرد
بيدلي در همه احوال خدا با او بود
او نميديدش و از دور خدايا مي‏كرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كاو به تأييد نظر حل معما مي‏كرد
ديدمش خرم و خندان قرح باده به دست
وندران آينه صدگونه تماشا مي‏كرد
گفتم اين جام جهان بين تو كي داد حكيم
گفت آنروز كه اين گنبد مينا مي‏كرد
آن همه شعبدها عقل كه مي‏كرد آنجا
سامري پيش عصا و يد بيضا مي‏كرد
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‏كرد
آنكه چون غنچه دلش را ز حقيقت بنهفت
ورق خاطره از اين نكته محشي مي‏كرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
دگران هم بكنند آنچه مسيحا مي‏كرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله‏يي از دل شيدا مي‏كرد

دل تنگم
17-04-10, 15:42
دوره‏يي كه مورد بحث ما در اين فصل است از «يورش» تيمور به خراسان و سيستان (782 هجري) آغاز و به جلوس شاه اسمعيل صفوي (907) ختم مي‏شود و اگر چه قسمتي از اواخر قرن هشتم و چند سالي از اول قرن دهم در جزو اين دوره مورد مطالعه قرار مي‏گيرد ليكن چون در ميان اين دو پاره از قرن هشتم و قرن دهم تمام سنين قرن نهم قرار گرفته و اين قرن اختصاص به دوره سلطنت جانشينان تيمور گوركان دارد ما اين فصل را در ذيل عنوان قرن نهم و دوره تيموري مطالعه مي‏كنيم.
در آغاز اين دوره ممتد يك صد و بيست و شش سال چند تن از دانشمندان و شاعران و نويسندگان دوره فترت بين ايلخانان و و تيموريان زندگي مي‏كرده‏اند كه غالب آنان شهرت و اهميتي در علوم و ادبيات دارند ليكن چون از اين چند تن بگذريم تا اواخر قرن نهم مردان بزرگ و نام آور را در علوم و ادبيات كمتر مي‏يابيم مگر آنان كه دربار سلطان حسين بايقرا را در هرات بزيت دانش و هنر و ادب خويش مزين مي‏داشته‏اند.

زبان فارسي در عهد تيموري

زبان فارسي در اين عهد ممتد دنباله تحول پردامنه‏يي را كه از قرن هشتم آغاز كرده بود ادامه مي‏داد و بر روي هم به انحطاط مي‏گراييد.

علت عمده اين انحطاط آن بود كه اولاً: زبان تركي با حمله مغول در ايران رواج بسيار يافت و بر اثر تتابع تغلب طوايف ترك در دربارها و دستگاههاي اداري و نظامي و ميان مردم (در بعض نواحي) شايع شد و اين خود مايه زيان بزرگي براي زبان پارسي بود و حتي بعضي از رجال ادب اين عهد زبان تركي را بر زبان فارسي ترجيح داده‏اند چنان كه امير عليشير نوايي كتاب محاكمه اللغتين را به همين قصد تأليف كرد. ثانياً: مراكز زبان فارسي در خراسان و عراق و هم چنين دربارهاي حامي شعر و ادب از ميان رفت و در نتيجه شعر از دربار دور شد و به دست عامه افتاد و همين امر باعث شد كه مهارت و قدرت كلام و وسعت اطلاعات شاعران قديم كه بر اثر تحصيلات متمادي و و دشوار به دست مي‏آمد از ميان برود. ثالثاً: استادان زبان فارسي كه مي‏بايست مربي شاعران و نويسندگان جديد باشند به تدريج از ميان رفتند و در نتيجه كار شعر و نثر به دست كساني افتاد كه بهره غالب آنان از فنون ادب كم بود.

اين مسائل و اموري از قبيل آنها باعث شد كه زبان فارسي در مراحل انحطاط سير كند و شعر و نثر دوره تيموري از لحاظ زبان و افكار چندان مورد توجه و اعتماد نباشد.


نثر فارسي در عهد تيموري

نثر فارسي در عهد تيموري وضع مساعدي داشت. در اين دوره نثر از مبالغه‏هاي صنعتي و فني قرن ششم و هفتم تقريباً آزاد شده بود چنان كه آثار متكلف كه در آنها به افراط به صنايع توجه شده باشد در اين دوره كم ديده مي‏شود و بالعكس آثار آن عهد به سبك ساده عادي بيشتر نگارش يافته است. توجه به لهجه كهن پارسي در آثار منثور عهد تيموري كمتر ملحوظ بود و استعمال اصطلاحات و لغات و تركيبات عمومي زمان مورد استعمال بيشتري داشت. به همين سبب بايد گفت كه روش متداول عهد تيموري سبك ساده و روان در نثر است. منتهي اين نكته نبايد فراموش شود كه در نثر اين زمان نفوذ كلمات تركي مشهود است و نيز اين نكته را بايد در نظر داشت كه نويسندگان اين دوره چنان كه بايد بند قواعد و قوانين اصيل زبان فارسي نبوده‏اند و به همين نسبت نيز آثار عدم دقت در جست و جوي حقايق و مطالب درست از آثار آنان لايح و آشكار است.

آثار مصنوع اين دوره زياد نيست ليكن به جاي آن در مقدمات كتب و سرفصلها و نظاير اين موارد، هر جا كه مي‏خواستند كتاب را به يكي از اميران و رجال بزرگ مي‏آمد، تكلفات بسيار به كار رفته و القاب و عناوين ابداعي و ابتكاري به حدي ذكر شده كه اصل مطلب را از ميان برده است. در بعضي كتب سجعهاي بارد و تكلفات ناوارد در تضاعيف كلام ديده مي‏شود و در پاره‏يي ديگر از آثار سادگي و رواني دل‏انگيزي مشهود است ليكن بر روي هم در شعر فارسي اين عهد، از استحكام و متانتي كه در كلام قدما مشهود بود كمتر اثري ديده مي‏شود و مثل آن است كه توجه به سبكهاي كهن و پيروي از استادان قديم در آوردن سخنان استوار چندان پسنديده و معمول همه كس نبود.

مطالبي كه در نثر فارسي دوره تيموري بكار رفته دور از تنوع نيست بدين معني كه در آن روزگار در موضوعات مختلفي مانند مسائل علمي و تاريخ و قصص و روايات و تراجم احوال و تفسير قرآن و موضوعات ديگر ديني و تصوف و اخلاق و جز آن آثاري در دست است.

نهضت فارسي نويسي در موضوعات علمي كه در عهد مغول قوت گرفته بود در اين دوره هم چنان قوت داشت و علت اين امر آن است كه هر چه از سقوط بغداد بيشتر مي‏گذشت و نفوذ زبان و ادبيات عربي در ايران كمتر مي‏شد، حاجت به تأليف كتب علمي به زبان فارسي بيشتر محسوس مي‏گرديد.
موضوعي كه در اواخر عهد تيموري قابل توجه و مطالعه است ايجاد كتبي به زبان تركي است. نهضت تأليف و تدوين كتب به زبان تركي مخصوصاً در اواخر اين عهد يعني در حوزه ادبي هرات كه به تشويق سلطان حسين بايقرا و امير عليشير نوايي ايجاد شده بود، تقويت شد. چنان كه در همين دوره كتابهايي مثل مجالس النفائس و محاكمة اللغتين و محبوب القلوب و نشآت و غيره از آثار امير عليشير و با برنامه از ظهيرالدين بابر و چند اثر ديگر نوشته شد و همين نهضت در سرودن اشعار تركي نيز پيدا شده بود چنان كه چند شاعر ذواللسانين از آن عهد داريم.

از نويسندگان معروف و معتبر اين دوره نخست نظام الدين شنب غازاني معروف به نظام شامي معاصر تيمور است كه كتاب ظفرنامه را با انشائي ساده به امر آن كشورگشاي ترك نگاشت.

مورخ ديگر به نام شرف الدين علي يزدي (متوفي به سال 858) با استفاده از كتاب نظام شامي كتابي جديد موسوم به ظفرنامه تيموري با انشاء بهتر و اطناب و تطويل بيشتر نگاشت و كتاب خود را به سال 828 به پايان برد.

ديگر از مورخان مشهور اين عهد شهاب الدين عبدالله بن لطف الله معروف به «حافظ ابرو» (متوفي به سال 833) صاحب كتاب معتبر زبدة التواريخ و كتاب مجمع التواريخ سلطاني است. كتاب مجمع التواريخ در چهار مجلد نوشته شده كه از مجلد اول تا مجلد سوم آن شامل وقايع تاريخي تا زمان مغول و مجلد چهارم از مرگ سلطان ابوسعيد بهادرخان آخرين پادشاه ايلخاني تا وقايع 830 هجري است. حافظ ابرو از مورخان معتمد و بزرگ ايران شمرده مي‏شود و آثار او مورد اعتنا و توجه بسيار است.

ديگر فصيحي خوافي (احمد بن جلال الدين محمد) مؤلف مجمل التواريخ است كه آن را به سال 849 به پايان برده و به شاهخ پسر تيمور تقديم كرده است اين كتاب از باب اشتمال بر اسامي بسياري از شاعران و دانشمندان و توجه به مسايل ادبي و سادگي انشاء اهميت بسيار دارد.

ديگر كمال الدين حسين بن حسن خوارزمي (مقتول به سال 839) صاحب كتاب جواهرالاسرار و زواهرالانوار در شرح مثنوي با مقدمه مفصلي در تاريخ و اصول تصوف است.

ديگر صاين علي بن محمد تركه اصفهاني (متوفي به سال 836) نويسنده و دانشمند مشهور داراي تأليفات متعدد و صاحب اطلاعات عميق در علوم عقلي و نقلي است كه به عهد سلطنت شاهرخ تيموري اهميت و شهرت بسيار داشته است. از جمله آثار معروف فارسي او يكي ترجمه‏ييست از كتاب الملل و النحل محمد بن عبدالكريم شهرستاني و ديگر كتاب اسرارالصلوة و ديگر تحفه علائيه در اصول دين اسلام بنابر مذاهب اربعه اهل سنت، ديگر رساله مبداء و معاد و غيره و علاوه بر اينها چند كتاب به تازي نيز تأليف كرد. وي در منشآت خود متوجه تصنع بود.

از مشاهير نويسندگان اين عهد كه در شعر نيز مقام شامخي داشته است نورالدين عبدالرحمن جامي صاحب آثار متعدد و معتبر در نثر پارسي است و از جمله آثار اوست: كتاب نفحات الانس كه به سال 883 تأليف كرده و در آن شرح احوال 614 تن از مشايخ صوفيه را آورده است. بيشتر اين كتاب ترجمه‏ييست از شرح احوال مشايخ صوفيه كه خواجه عبدالله انصاري به زبان هروي تقرير كرده بود و آن خود ترجمه‏يي بود از كتاب طبقات الصوفيه محمد بن حسين سلمي نيشابوري به عربي و اين هر دو مترجم مطالبي بر آن افزودند. نفحات الانس مقدمه‏يي مفصل در بيان اصول تصوف دارد. نثر جامي در اين كتاب ساده و فصيح است و بررويهم كتاب او از جمله معتبرترين آثار متصوفه شمرده مي‏شود. ديگر از آثار منثور جامي كتاب بهارستانست كه به تقليد از گلستان سعدي نوشته شد تا براي تدريس فرزند نواموز مصنف به كار رود و به همين سبب هم جامي در آخر اين كتاب شرح حالي از چندين شاعر مشهور فارسي زبان آورده است. ديگر از آثار فارسي او كتاب لوايح است مشتمل بر سي لايحه در بيان اصول عرفان. جامي هر يك از اصول عرفان را در لايحه‏يي آورده و در بيان مطالب خود رعايت كمال اختصار را كرده است. ديگر از كتب مشهور عرفاني او كتاب اشعة اللمعات است در شرح كتاب لمعات فخرالدين ابراهيم عراقي شاعر و نويسنده مشهور عهد مغول كه از كتب معتبر تصوف به فارسي است. اشعة اللمعات جامي حاوي نكاتي است در رفع مشكلات لمعات و به نثر استوار و ساده نگارش يافته است. در علوم ادبي و مسائل ديني و شرح ني نامه مولوي و شرح بعضي از اشعار امير خسرو دهلوي و غيره نيز جامي رسائلي به زبان فارسي دارد.

ديگر از نويسندگان اين عهد غياث الدين علي بن علي حسيني اصفهاني معاصر سلطان ابوسعيد تيموري و مؤلف كتاب دانشنامه جهان است كه كتاب كعتبري در حكمت الهي و طبيعي به نثر ساده فارسي است.

در اينجا بي مناسب نيست كه ذكري از يكي از ترجمه‏هاي رسائل اخوان الصفا به نثر فارسي كه در همين عهد از تلخيص عربي آن موسوم به مجمل الحكمة صورت گرفته است به ميان آيد. اين كتاب كه نسخي از آن موجود است در عهد سلطنت تيمور به فارسي رواني در آمده و از جمله بهترين تلخيصهاي رسائل اخوان الصفاست.

ديگر از نويسندگان مشهور اين دوره كمال الدين عبدالرزاق بن اسحق سمرقندي (816 ـ 887) مؤلف كتاب معتبر مطلع السعدين است كه وقايع ايران را از عهد سلطان ابوسعيد بهادر ايلخاني مغول (716 ـ 736) تا پايان دوره سلطنت سلطان ابوسعيد تيموري (855 ـ 872) شامل است و از باب اشتمال بر حوادث اين دوره ممتد اهميت بسيار دارد و بعدها مورد استفاده غالب مورخان قرار گرفته است.

از نويسندگان معروف دوره تيموري دولتشاه بن علاء الدوله سمرقندي (متوفي به سال 896 يا 900) است كه از نديمان و نزديكان سلطان حسين بايقرا بوده و به تشويق وزير دانشمند او امير عليشير نوايي كتاب معروف تذكرة الشعرا را نوشته است. درين تذكره كه بعد از لباب الالباب عوفي مهمترين تذكره شعراي فارسي زبانست شرح احوال يك صد و پنج تن از شاعران به اضافه بسياري از اشارات تاريخي آمده ليكن اشتباه و عدم اتقاق مسائل در آن بدرجتيست كه سخنان نويسنده را در غالب موارد بدون تحقيق مجدد نمي‏توان باور داشت، روش دولت شاه در تحرير ساده و دور از پيرايه‏هاي لفظي است.

ديگر از نويسندگان مشهور اين دوره معين الدين محمد اسفزاري مولف روضات الجنات في تاريخ مدينة هرات است كه آن را به سال 875 به پايان برد. تاريخ هرات از آن جهت كه شامل اطلاعات ذيقيمتي راجع به ملوك آل كرت و حوادث دوره تيموري تا دوره سلطان حسين بايقرا و اشارات مختلف بعده‏يي از رجال است بسيار قابل استفاده است. روش معين الدين اسفزاري در نثر استادانه و استوار است و او در ترسل نيز مهارت و به شغل انشاء رسائل درباري اشتغال داشته اشت. در كتاب تاريخ هرات به اشعار عده‏يي از استادان تمثل شده و در پاره‏يي از توصيفات و مقدمات فصول به روش مترسلان متصنع طريق اطناب و آوردن صنايع لفظي اختيار گرديده است.

مورخ بسيار مشهور اين دوره محمد بن خاوند شاه بن محمود مشهور به ميرخواند (838 ـ 903) در دوره سلاطين تيموري خاصه در دربار سلطان حسين بايقرا مقامي بلند داشته است. كتاب او به نام روضة الصفا در هفت مجلد است. مجلد هفتم را نواده دختري او غياث الدين خواند مير بر آن افزوده و اين مجلد اخير حاوي وقايع دوره سلطان حسين بايقرا و پسر او بديع الزمان ميرزاست. روضة الصفا حاوي وقايع عمده تاريخ پيش از اسلام و دوره اسلامي به تفصيل است تا عهد مؤلف، و قسمتي از حوادث بعد از فوت مؤلف (مجلد هفتم)، و روش نگارش آن ساده و خالي از تكلف و مبني بر لهجه ادبي اواخر عهد تيموري است. ميرخواند غير از اين كتاب كتاب ديگري به نام دستورالوزراء در شرح احوال وزراء اسلام و ايران تا زمان خود دارد كه آن هم از كتب معتبر شمرده مي‏شود.

دختر زاده همين نويسنده يعني غياث الدين خواند مير (متوفي به سال 941) از جمله مورخان و نويسندگان مشهور دوره تيموري وصفويست. كتاب مشهور او غير از ذيلي كه بر روضة الصفا نوشت كتاب جبيب السير است در تاريخ عمومي تا پايان حيات شاه اسماعيل صفوي و ما بعد از آن هم راجع به آن سخن خواهيم گفت.

سلطان حسين بايقرا آخرين پادشاه بزرگ تيموري خود هم از جمله نويسندگان و شاعران ذواللسانين بوده و كتاب او به نام مجالس العشاق داراي اطلاعاتي درباره بعض شعرا و متصوفه است. اين كتاب در سال 908 تأليف شده و مشتمل است بر يك مقدمه و هفتاد و شش مجلس. در مقدمه كتاب راجع به عشق مجازي و عشق حقيقي بحث شده و در مجالس از شعرا و عرفا و احوال ايشان تا جامي سخن رفته و در پايان كتاب شرح حال مؤلف آمده است. ظهيرالدين بابردربا برنامه تأليف اين كتاب را به كمال الدين حسين گازرگاهي نسبت داده و گفته است كه او اين كتاب سست و بي‏مزه را كه پر از دروغ و سخنان بي‏ادبانه است به نام سلطان حسين بايقرا نوشت. انشاء كتاب در آغاز آن مصنوع و مابقي از قبيل انشاء عادي و سست دوره تيموريست.

از جمله دانشمندان و نويسندگان نام آور تيموري كمال الدين حسين واعظ كاشفي سبزواري (متوفي به سال 910) است كه در هرات سكونت داشت. وي در فقه و تفسير و حديث و نجوم و حكمت و ادب تبحر داشت و بر مشرب اهل تصوف و از پيروان سلسله نقشبنديه بود. ملاحسين از نويسندگان كثيرالتأليف و داراي آثار متعدد در مسائل گوناگون است. از جمله آثار او يكي كتاب انوار سهيلي است كه في‏الواقع ترجمه و تهذيب جديديست از كتاب كليله و دمنه و انشائي مصنوع و متكلف دارد. ديگر مخزن الانشاء و ديگر روضةالشهداء كه با روشي منشيانه و مترسلانه از مصائب انبيا و ائمه در آن سخن رفته و همين كتاب است كه در دوره صفويه در مجالس عزاي شهدا خوانده مي‏شد و به همين سبب آنها را مجلس روضه خواني ناميدند. ديگر از آثار او مواهب عليه است در تفسير قرآن، ديگر اخلاق محسني است در چهل باب به نام سلطان حسين بايقرا، ديگر جواهر الاسرار يا جواره التفسير در تفسير قرآن كه مفصلتر از مواهب عليه است، ديگر فتوت نامه سلطاني در شرح عقايد و طرز تربيت و رسوم و آداب دسته‏هاي مختلف فتيان (جوانمردان) كه از لحاظ اجتماعي در زمره معتبرترين كتب فارسي است. ديگر اختيارات در نجوم و سبعه كاشفيه شامل هفت رساله در نجوم و كتاب «لب لباب مثنوي» كه اختصاريست از مثنوي مولانا جلال الدين رومي و «لب لب» كه اختصاري از لب لبابست. علاوه بر اينها باز هم كتب ديگري را از ملا حسين نام برده‏اند.

پسر ملا جسين يعني فخرالدين علي واعظ (متوفي به سال 939) نيز از جمله نويسندگان مشهور آخر عهد تيموري و آغاز دوره صفويست. او كتابي دارد به نام رشحات عين الحيات در شرح مقامات خواجه عبيدالله احرار كه از معاريف پيشروان فرقه نقشبنديه در دوره تيموري بود.

جلال الدين محمد بن اسعد صديقي دواني (830 ـ 908) حكيم و نويسنده مشهور صاحب كتاب اخلاق جلالي است كه در حكمت عملي نوشته است. نام اصلي اين كتاب لوامع الاشراق في مكارم الاخلاق است و دواني در تأليف اين كتاب تحت تأثير نفوذ اخلاق ناصري خواجه نصيرالدين طوسي بوده است.
فرقه حروفيه كه در ا بتداي عهد تيموري ظهور كردند و مؤسس طريقت آنان فضل الله استرآبادي بود آثاري پديد آوردند كه داراي رموز و اصطلاحات خاص و لهجه ادبي و روش نگارش مخصوص است. مهمترين اثر اين فرقه كتاب جاويدان نامه اثر فضل الله استراباديست و علاوه بر آن كتب ديگري مانند آدم نامه و عرش نامه و هدايت نامه و استوانامه و كرسي نامه و محبت نامه هم از اين فرقه در دست است. براي كشف رموز جاويدان نامه كتابي موسوم به مفتاح الحيات موجود است.


شعر دوره تيموري

در اين عهد شعر فارسي مانند زبان و ساير ابواب علم و ادب رونقي چنان كه بايد نداشت. علت عمده اين بي‏رونقي نخست بي‏ثبايت اوضاع زمان و كساد بازار علم و ادب و دوم نادر بودن امرا و شاهان شاعر پرور سخن شناس بود. اگر چه در ميان شاهزادگان و امرا و رجال تيموري عده‏يي افراد دانشمند و دانش دوست و شاعر و شاعرپرور مانند شاهرخ، بايسنقر ميرزا، الغ بيك، ابوسعيد، سلطان حسين بايقرا و وزير او امير عليشير نوايي و چند تن ديگر وجود داشتند ليكن غالب رجال و امراء آن عهد نه مردم سخن شناس بوده‏اند و نه به سخنگويان و سخن سنجان به ديده حرمت مي‏نگريستند. تشويقي هم كه از اهل علم و ادب مي‏شد به درجه تشويق پيشينيان نبود و گذشته از اين آرامي اوضاع در دوره غالب امرا و سلاطين كم و فرصت آنان براي اشتغال به مسائل ذوقي اندك بود.

از ميان حوزه‏هاي ادبي دوره تيموري از همه مهمتر حوزه‏ييست كه در دستگاه امارت سلطان حسين بايقرا در هرات تشكيل شد. در اين حوزه عده‏يي شاعر و نويسنده و مورخ و نقاش و موسيقيدان گرد آمده و به ترتيب شاگرداني اشتغال جسته بودند. سبك‏ةاي نوي كه هر يك از اين دسته‏ها در كار خود ايجاد كردند در دوره صفوي امتداد يافته است. د رحقيقت حوزه علمي و ادبي و هنري هرات در عهد سلطان حسين بايقرا منشاء تحول تازه‏يي در محيط فكري و معنوي ايران گرديد كه از اهميت آن نبايد غافل ماند.

در آغاز عهد تيموري چند شاعر و گوينده خوب بسر مي‏بردند كه روش آنان دنباله كار گويندگان اواخر قرن هشتم بوده است. كساني كه بعد از آن طبقه به كار نظم پرداختند همه لحن و سبكي نو و خاص كه با روش پيشينيان متفاوت بود داشتند و از آثار آنان تازگي سبك سخن و انديشه و ابداع مضامين آشكار اشت و حتي تقليد از استادان سلف عيب شمرده مي‏شد چنان كه كاتبي گفته است:

شاعر نباشد آنكو هنگام بيت گفتن ز اشعار اوستادان آرد خيال درهم
هر خانه‏ييكه او را از خشت كهنه سازند مانند خانه نو نبود بناش محكم
زبان شعر دوره تيموري به حد وافر نزديك به زبان عمومي شد و علت اين امر آن بود كه شعر در اين دوره كمتر اختصاص به دربارها داشت و بيشتر در ميان مردم و عامه رائج بو و در نتيجه همين امر توجه به قيود ادبي كمتر لازم به نظر مي‏رسيد و بر عكس قبول عامه براي رواج شعر ضرور بود و گويا به همين سبب عدد شاعران اين عهد بسيار بود چنان كه اگر به تذكره‏هايي كه در آن روزگار و يا در اوايل عهد صفوي نوشته شده و ذكر شاعران دوره تيموري در آنها آمده است، مانند تذكرةالشعراء دولت شاه سمرقندي و مجالس النفائس امير عليشير نوايي (به تركي) و ترجمه فارسي آن (لطائف نامه) و تذكره سامي از سام ميرزاي صفوي، مراجعه شود اسامي شود اسامي عده كثيري از شاعران در آنها ملاحظه مي‏گردد و اين گروه تنها دسته‏يي از گويندگان آن عهد را تشكيل مي‏دهند و اين امر چنان كه در عهد صفويه نيز ديده خواهد شد نتيجه نفوذ شعر در ميان عامه و وجود آن در بين طبقات مختلف بوده است.

رواج زبان تركي در اين دوره باعث بود كه برخي از شاعران زبان تركي را براي شاعري انتخاب كنند و اگر به فارسي شعر مي‏گفتند كاه به شعر تركي نيز تفنن نمايند. از جمله بزرگترين شاعران اين عهد كه گاه به زبان فارسي و بيشتر به زبان تركي شعر مي‏ساخته امير عليشير نوايي (متوفي به سال 906) وزير سلطان حسين بايقراست كه چهار ديوان غزل و پنج مثنوي به روش خمسه نظامي و يك مثنوي (لسان الطير) به تقليد از منطق الطير به تركي دارد و اگر چه شعر فارسي هم مي‏سروده و در فارسي «فاني» تخلص مي‏كرده اسن ليكن ناقدان سخن اشعار فارسي او را نستوده‏اند.

در شعر فارسي عهد تيموري گاه بنمونهاي مصنوع يعني اشعاري كه به تكلفات و صنايع لفظي در آنها توجه شده است بازمي‏خوريم، مانند برخي از اشعار و منظومه‏هاي كاتبي ترشزي، ليكن با وجود توجه برخي از شاعران و نويسندگان به طريقه متكلفان، بايد اذعان كرد كه اين روش در شعر و نثر اين دوره كمتر مورد توجه بوده و نويسندگان و گويندگان معروف آن عهد به سادگي اشعار و آثار خود بيشتر علاقه داشته‏اند.

ورود در مسائل عرفاني در شعر اين دوره هم چنان رواج داشت و مخصوصاً در غزلها استفاده از اصطلاحات صوفيه معمول بود و گاه شاعراني مانند شاه نعمة الله ولي و قاسم الانوار و جامي به سرودن منظومه‏هاي عرفاني هم دست مي‏زدند.

منظومه‏هاي عاشقانه و يا منظومه‏هايي كه متضمن حكايات و قصص كوتاه و بحث در مسائل حكمي و اخلاقي باشد در اين عهد نسبة زياد بود و در غالب اين منظومه‏ها سعي مي‏شد كه از نظامي تقليد شود و حتي داستانهاي او هم عيناً و گاه با مختصر تغييري در بعض موارد دوباره به نظم درمي‏آمد.

ديگر از انواع شعر كه در عهد تيموري زياد مورد توجه و علاقه شعرا بوده غزل است. غزلهاي اين عهد هر چه بيشتر به پايان آن نزديك شويم بيشتر متضمن افكار و مضامين دقيق مي‏شده است. شايد يكي از علل اين امر توجهي باشد كه ايرانيان پس از حمله مغول و قتل و غارتهاي متمادي كه در قرن هفتم و هشتم و نهم در اين كشور رخ داده بود، به امور معنوي پيدا كرده و از عوالم مادي اضطراراً منصرف گشته بودند. اين امر باعث گرديد كه به تدريج شعرا به اوهام و خيالات باريك و دقيق بيشتر متوجه شوند و خيالات دور و دراز را در الفاظ كم بگنجانند و به جاي رعايت جانب مساوات لفظ و معني از مراعات ظواهر دور و به دقت معني و ورود در عالم وهم و خيال نزديك شوند.

با توجه به اين معني بايد گفت كه در عهد تيموري مقدمات ظهور سبكي كه بعد به سبك هند يمعروف شد فراهم گرديد و ما بعد از اين درباره سبك مذكور سخن خواهيم گفت. آخرين حوزه‏يي كه اين روش را در عهد تيموري به كمال رسانيد حوزه ادبي هرات در عهد سلطان حسين بايقرا و وزير او امير عليشير بود كه بنابر آن چه گفتيم از جهات مختلف در دوره صفوي تأثير داشت.

از شاعران معروف عهد تيموري كه بازمانده اواخر دوره فترت بين ايلخانان و تيمور بوده كمال الدين بن مسعود معروف به كمال خجندي (متوفي به سال 808) است كه در غزل استاد بوده و در شعر «كمال» تخلص مي‏كرده و خود را از معاصر بزرگ خويش حافظ برتر مي‏شمردهاست و با اين كه در اين دعوي صادق نيست ليكن او را مسلماً بايد از كساني دانست كه در تلطيف و تكميل غزل سهم عمده و شايسته‏يي داشتند و خيالات غريب و معاني دقيق در غزلهاي او بسيار است.

شاعر بزرگ ديگر هم عصر كمال، ملا محمد شيرين مغربي تبريزي (متوفي به سال 890) صوفي مشهور است كه غزلها و ترجيعات او شهرت دارد و مشحونست به به حقايق عرفاني و علي الخصوص فكر وحدت وجود ليكن او را شاعري متوسط بايد دانست.

ديگر عصمة‏الله بخارايي معروف به عصمت بخاري (متوفي به سال 829) صاحب غزلهاي مشهور عاشقانه و قصايد.

ديگر ابواسحق شيرازي (متوفي به سال 830) معروف به بسحق اطعمه است. بسحق را از شاعران مبتكر و كم نظير فارسي زبان بايد دانست. او اشعار خود را به وصف انواع اغذيه و اطعمه مقصور ساخت و به همين سبب به «اطعمه» مشهور شد. ديوان غزلها و قصائد و رباعيات بسحق و مثنوي كنزالاشتهاي او از باب اشتمال بر وصف و اسم بسياري از اطعمه و مجالس پذيرايي و رسومي كه در آنها وجود داشت، اهميت دارد. اين اشعار و هم چنين چند رساله كوچك ديگر بسحق به نام «داستان مزعفر و بغرا» و داستان «برنج و بغزا» و «خوابنامه بسحق» و «فرهنگ نامه» از اصطلاحات كهنه طباخي ايران تا عصر شاعر پر است.

شاعر ديگري به نام نظام الدين محمود قاري يزدي در قرن نهم روش بسحق اطعمه را تعقيب كرده و در باب پوششها و پارچه‏ها شعر سروده و ديواني به نام ديوان البسه ترتيب داده كه به طبع رسيده است. ديوان او هم از باب اشتمال بر اسامي بسياري از انواع پارچه‏ها و البسه گوناگون در قرن نهم اهميت بسيار داد.

ديگر از شاعران مشهور قرن نهم سيد نعمة الله ولي كرماني (متوفي به سال834) متوسطي دارد شامل غزل و قصيده و مثنوي.

ديگر سيد علي بن نصير بن هارون معروف به قاسم انوار (متوفي به سال 837) عارف معروف است كه ديوان او شامل چند غزل و مثنوي و مقداري اشعار به لهجه ولايتي گيلان و چند قطعه تركي است.

ديگري مولانا محمد بن عبدالله كاتبي ترشيزي (يا نيشابوري متوفي به سال839) است كه قصايد و مثنويهاي مصنوع او شهرت دارد. مثنويهاي تجنيسات، ذوبحرين، ذوقافيتين و منظومه‏ةاي حسن و عشق، ناظر و منظور، بهرام و گل اندام از اوست و نوشته‏اند كه در آخر عمر شروع به جواب خمسه نظامي كرده بود.

ديگر امير شاهي سبزواري (متوفي به سال 857) است كه اشعار او را در لطف و دقت و تأثير ستوده‏اند و علي الخصوص غزلهاي پر مضمون و لطيف او قابل توجه است.

ديگر شيخ آذري اسفرايني (متوفي به سال 866) است كه قصائد و غزلهاي عاشقانه او لطيف و با حال و پر از مضامين دقيق است. از منظومه‏هاي مشهور منسوب به او بهمن نامه است در شرح سلطنت سلاطين بهمني هند.

ديگر مولانا محمد بن حسام الدين مشهور به ابن حسام (متوفي به سال 875) است كه در انواع شعر دست داشته و منظومه خاوران نامه كه حماسه‏يي ديني است در سفرها و جنگهاي علي بن ابيطالب عليه السلام، ازوست و ديوان قصائد او نيز به طبع رسيده.

شاعراني نيز مانند شهاب ترشيزي و سيمي نيشابوري و غياث شيرازي و خيالي بخاري و بابا سودائي و طالب جاجرمي و چند شاعر ديگر كه همه از متوسطين بوده‏اند در اين دوره مي‏زيستند و در پايان اين عهد شاعران متوسط ديگري مثل هلالي جغتائي، هاتفي خرجردي، قاسمي و غيره به طبع آزمايي مشغول بودند كه چون بيشتر آنها در اوايل دوره صفوي شهرت داشتند نام آنان را در شمار گويندگان آن عهد ذكر خواهيم كرد.

مشهورترين شاعر آخر عهد تيموري كه بايد او را بزرگترين شاعر آن عهد و گوينده به نام ايران بعد از حافظ شمرد نورالدين عبدالرحمن بن احمد جامي 817 ـ 898 هجري) است كه شاعر و عارف و اديب و نويسنده و محقق بزرگ عهد خود و از پيشوايان فرقه نقشبنديه و صاحب آثار مختلف نظم و نثر و كتب پارسي و تازي متعدد است.

جامي در مثنوي هاي خود تابع روش نظامي بوده و در غزلهاي خود غزلهاي سعدي و حافظ را تقليد و تتبع كرده و در قصيده تابع سبك شعراي قصيده گوي عراق بوده است. با اين حال نبايد جامي را از ابتكار مضامين تازه و قدرت بيان و لطف معاني در پاره‏يي از اشعارش بي‏بهره دانست و او اگر چه به مرتبه استادان بزرگ پيش از خود نمي‏رسد ليكن از آن جهت كه خاتم شعراء بزرگ فارسي زبانست داراي اهميت و مقامي خاص مي‏باشد. از آثار منظوم او نخست هفت اورنگ يا سبعه است شامل هفت مثنوي، سلسلةالذهب، سلامان و ابسال، تحفة الاحرار، سبحةالابرار، يوسف و زليخ، ليلي و مجنون، خردنامه اسكندر، دوم ديوان غزلها و قصايد و ترجيعات. در اشعار جامي افكار صوفيانه و داستان ها و حكمت و اندرز و تصورات غزلي و غنائي همه به وفور ديده مي‏شود.

دل تنگم
17-04-10, 15:54
اين دوره ممتد كه از جهت سياسي و مدني و اقتصادي و هنري يكي از ادوار بسيار مهم تاريخ ايرانست از حيث علم و ادب چنان كه بايد مهم نيست. ادبيات فارسي در عهد صفويان از بعضي جهات در مراحلي از ترقي و از پاره‏يي جهات در انحطاطي عجيب سير مي‏كرد و بر روي هم نقاط ضعف آن بيشتر بود.


زبان فارسي در عهد صفوي

زبان فارسي در اين دوره مانند دوره تيموري در طريق انحطاط بود. در اوايل اين دوره لهجه آذري كه از لهجات قديم ايرانست در آذربايجان از ميان رفت و جز در برخي از نقاط باقي نماند. علت اين امر تمادي سكونت تركان و تسلط امراء و بعضي از قبائل ترك و مغول در آن ناحيه از قرن ششم به بعد بوده است و در نتيجه اين امر در اواخر قرن نهم در بسياري از مراكز عمده آذربايجان تكلم به زبان تركي معمول ومتداول شده بود ليكن درآغاز دوره صفوي بنابر آن چه از پاره‏يي شواهد و مدارك بر مي‏آيد تكلم به تركي عموميت كامل نداشت. اين نكته را هم بايد دانست كه تركي معمول در آذربايجان لهجه مختلطي است از آذري و عربي و مقدار كمي از لغات تركي كه به طور كلي تحت تسلط قواعد دستوري زبان ترك در آمده است. مسأله‏يي كه در دوره صفويان ذكر آن اهميت دارد علاقه و توجهي است كه سلاطين صفوي خصوصاً به زبان تركي داشتند. در اين دوره غالب اصطلاحات ديواني و درباري و نظامي تركي بود و در ميان رجال دولت تكلم به تركي رواج داشت و حتي سر سلسله صفوي، شاه اسمعيل، كه شاعري متوسط بوده ديوان تركي دارد و «خطائي» تخلص مي‏كرد.

از عجائب امور آن است كه در همين دوره سلاطين عثماني به ساختن غزلها و قطعات فارسي اظهار علاقه مي‏كرده‏اند و زبان پارسي و تعليم و تعلم كتب ادبي فارسي در دوره آنان در آسياي صغيري شيوع فراوان داشت و بقاياي نفوذ فارسي در آن سرزمين تا عهد ما نيز امتداد يافته است اگر چه روز به روز از قوت آن كاسته مي‏شود و طريق ضعف و فراموشي مي‏پيمايد.
اين نكته را نيز بايد به خاطر داشت كه رواج زبان پارسي در آسياي صغير منحصر به عهد سلاطين عثماني نبوده و از عهد سلاجقه آسياي صغير يعني از اواسط قرن پنجم هجري به بعد ادامه داشته است.

شيوع و رواج زبان فارسي در عهد صفويان و قرون پس از آن در هندوستان بيش از نواحي ديگر بود. انتشار زبان پارسي در سرزمين پهناور هند از وقتي شروع شد كه دين اسلام به وسيله ايرانيان مشرق به آن كشور راه جست و سلسله‏هاي غزنوي و غوري و مماليك غوري در آن ملك مراكز معتبري براي ترويج زبان و ادب فارسي و تشويق شارعان و نويسندگان فارسي به وجود آوردند. حمله مغول به ايران و پناه بردن گروه بزرگي از شاعران و نويسندگان و دانشمندان ايراني ماوراء‏النهر و خراسان به هندوستان رواج زبان پارسي را در آنجا قوت بخشيد و از همين عهد است كه گويندگان و نويسندگان مشهور در هندوستان ظهور كرده و به زبان فارسي ديوانها و دفترها پرداخته‏اند. در دوره امپراطوران تيموري هندوستان بر اثر توجه و علاقه وافري كه ايشان اظهار مي‏كرده‏اند و نيز در نتيجه اظهار علاقه امراء جزء مسلمان آن كشور كه غالباً از سلاله‏هاي ايراني بوده يا خاندانهايي كه با فرهنگ و تمدن ايراني آشنايي داشته‏اند، و همچنين بر اثر مهاجرت گروهي از ايرانيان به آن سرزمين، زبان فارسي به درجه‏يي در هندوستان رخنه كرد و آن قدر شاعر و نويسنده و كتاب و غزل و قصيده و مثنوي فارسي در آن نقطه پهناور پديد آمد كه گويي آنجا منشاء اصلي و واقعي زبان فارسي است.

بعد از سلاطين آل بابر اگر چه زبان فارسي يكباره از رواج و رونق نيفتاد ليكن لطمات شديد به آن وارد شد علي الخصوص رقابت زبان انگليسي و زبان اردو با زبان فارسي و بي‏قيدي ايرانيان در حفظ ميراث گذشتگان به شدت عجيبي از توسعه و نفوذ زبان فارسي در هند كاست و با اين حال بقية السيف آن رواج و انتشار هنوز هم قابل توجه و شايسته نگاهداريست.


شعر فارسي در عهد صفوي


شعر پارسي در عهد صفويان از حيث الفاظ و كلمات چندان قابل توجه نيست و اگر از چند شاعر معروف قوي بگذريم از ساير شعرا سخني كه لايق توجه باشد نمي‏يابيم.

علت اين امر آنست كه در اين دوره مانند دوره تيموري تربيت معمول شاعران كه در دوره‏هاي ساماني و غزنوي و سلجوقي و غيره وجود داشت از ميان رفته بود و بيشتر گويندگان اطلاعات وسيع و كامل از زبان فارسي و عربي نداشتند.

علاوه بر اين چون دربارها نسبت به شاعران اظهار حمايت نمي‏كردند شعر از دربار بيرون رفت و در دست عامه مردم افتاد يعني وضعي كه در دوره تيموري قوت گرفته بود در اين عصر عموميت و شدت بيشتر يافت. اين امر اگر چه وسيله ايجاد تنوع و تجددي در شعر بود ليكن از حيث اصول و قواعد زبان مايه شكست آن هم گرديد، از اين روي در عين آن كه در اشعار دوره صفويان مضامين و مطالب تازه يافته مي‏شود. در همان حال كلمات سست نيز بسيار است.
موضوع ديگري كه به سستي عبارات و كلمات در اشعار فارسي ياوري كرد رواج به شعر فارسي در سرزمينهاي غير ايرانيست كه در عين ايجاد مضامين و معاني تازه چون محيط غير مساعدي براي زبان فارسي بوده در دور داشتن آن از صحت و استحكام عادي خود مؤثر شد.
در شعر دوره صفوي مرثيه سرايي و مدح دين بسيار معمول بود و اين امر نتيجه طبيعي سياست مذهبي پادشاهان صفوي است. اين سلسله از آغاز تسلط خود بر ايران به شدت و با سختگيري بي‏سابقه‏يي شروع به ترويج در ايران كردند و در اين راه از هيچ گونه مجاهدت سياسي و نظامي و علمي و ادبي هم خودداري ننمودند چنان كه در نتيجه همين توجه، علوم ديني و علي الخصوص كلام و فقه و حديث شيعه در دوره آنان توسعه فراوان يافت و علماي بزرگي در اين ابواب ظهور كردند. پيداست كه اين سياست ديني در افكار گويندگان عهد و در شعر فارسي نيز بي‏اثر نبود و علي الخصوص ترويج و تشويق پادشاهان از مرثيه سازي و مرثيه‏سازان يا كساني كه به ذكر مناقب آل علي عليه السلام مبادرت مي‏كردند، بر درجه رواج اين نوع شعر مي‏افزود. صاحب عالم آراي عباسي در ذكر احوال شاعران دوره شاه طهماسب صفوي آورده است كه:

«در اوايل حال حضرت خاقاني جنت مكاني ] را [ توجه تمام به حال اين طبقه بود.... و در اواخر ايام حيات كه در امر معروف و نهي منكر مبالغه عظيم مي‏فرمودند چون اين طبقه علهي را وسيع المشرب شمرده از صلحاء و زمره اتقيا نمي‏دانستند زياده توجهي به حال ايشان نمي‏فرمودند و راه گذراندن قطعه و قصيده نمي‏دادند. مولانا محتشم كاشي قصيده غرا در مدح آن حضرت و قصيده ديگر در مدح مخدره زمان شهزاده پريخان خانم به نظم آورده از كاشان فرستاده بود، به وسيله شهزاده مذكور معروض گشت، شاه جنت مكان فرمودند كه من راضي نيستم كه شعراء زبان به مدح و ثناي من آلايند، قصائد در شأن شاه ولايت پناه و ائمه معصومين عليهم السلام بگويند، صله اول از ارواح مقدسه حضرات و بعد از آن از ما توقع نمايند زيرا كه به فكر دقيق و معاني بلند و اشعارهاي دور از كار در رشته بلاغت درآورده به ملوك نسبت مي‏دهند كه به مضمون «از احسن اوست اكذب او» اكثر در موضع خود نيست اما اگر به حضرات مقدسات نسبت نمايند شأن معالي نشان ايشان بالاتر از آنست و محتمل الوقوع است. غرض كه جناب مولانا صله شعر از جانب اشرف نيافت!»

با دقت در اين سخنان نمونه‏يي از افكار سلاطين صفوي نسبت به شعرا و مدايح يا غزلهاي آنان آشكار مي‏شود، اين فكر تقريباً در غالب شاهان آن خاندان موجود بوده و تنها به شاه طهماسب انحصار نداشته است. اينست كه مرثيه‏سرايي و مدح ائمه و معصومين در عهد صفوي راه كمال گرفت و علي الخصوص از ميان شاعران آن دوره محتشم كاشاني شاعر معاصر شاه طهماسب در اين فن گوي سبقت از ديگران ربوده است و او را به سبب اظهار قدرتي كه در اين فن كرده مي‏توان پيشرو همه شاعران مرثيه گوي قرون اخير دانست. روشي كه محتشم در رثاء ائمه به شعر فارسي ايجاد كرد مدتها بعد از او ادامه يافت و شاعران بزرگي تا عهد قريب بما در اين زمينه آثاري پديد آورده‏اند.

از نتايج رفتار شاه طهماسب و جانشينان او با شاعران، آن شد كه گويندگان خوش ذوق غزلسرا ومثنوي ساز و داستان پرداز كه در ايران بودند يا از دربارها دوري جستند و يا براي اعاشه به دربارهاي مشوق عثماني و تيموري هند روي آوردند و علي الخصوص مراكز بسيار معتبري در دستگاههاي امرا و سلاطين هند براي شعر فارسي ايجاد كردند مثلاً تنها در عهد اكبر شاه گوركاني پنجاه و يك شاعر از ايران به هندوستان رفتن و در دربار پذيرفته شدند و اين توجه به حدي بود كه حتي بعضي از شاعران از آن به عنوان مضموني براي بيان كثرت استفاده كرده‏اند مانند صائب در اين بيت:

همچو عزم سفر هند كه در هر دل است
رقص سوداي تو در هيچ سري نيست كه نيست


و ابوطالب كليم كاشاني غزلسراي استاد اين عهد دربازگشت از هندوستان از اظهار ندامت و تأثر خودداري نكرد و گفت:

اسير هندم وزين رفتن بيجا پشيمانم
كجا خواهد رساندن پرفشاني مرغ بسمل را

بايران مي‏رود نالان كليم از شوق همراهان
به پاي ديگران هم چون جرس طي كرده منزل را
ز شوق هند زانسان چشم حسرت در قفا دارم
كه روحم گر به راه آرم نمي‏بينم مقابل را


و عليقلي سليم يكي ديگر از شعراي اين عهد گويد:

نيست در ايران زمين سامان تحصيل كمال
تا نيامد سوي هندستان حنارنگين نشد

نكته ديگري كه در شعر دوره صفوي بايد به خاطر داشت رواج و تداول سبك هنديست كه مقدمات آن از اواخر دوره تيموري شروع شد و كمال آن درين عهد حاصل گشت و بزرگترين گويندگان اين سبك در عهد صفوي ظهور كردند. نفوذ سبك مذكور تا پايان دوره صفوي در ايران امتداد داشت و بعد از آن در اواخر عهد زنديه و اوايل دوره قاجاريه راه ضعف پيمود و جاي خود را به سبكهاي كهن فارسي داد ليكن در ساير مراكز زبان فارسي يعني در افغانستان و هندوستان هنوز هم باقيست.

سبك هندي مبتني بوده است بر بيان افكار دقيق و ايراد مضامين بديع و باريك و دشوار دور از ذهن در زبان ساده معمول و عمومي. مقدمات ايجاد اين سبك از فترت بين دوره ايلخانان مغول و ظهور تيمور به تدريج پيدا شد و در دوره تيموري و علي الخصوص در حوزه ادبي هرات مراحل ترقي را پيمود و در عهد صفوي به اوج كمال رسيد. علت عمده پيدا شدن اين سبك وضع اجتماعي آن ايامي است كه باعث شد مردم بيشتر به اوهام و افكار دقيق متوجه گردند و از عوالم مادي منحرف شوند و از طرف ديگر زبان فارسي در آن روزگار، به نحوي كه ديده‏ايم، تدريجاً از روش قديم دور شد و سبك و روش تازه‏يي كه مبتني بوده است بر اصطلاحات عمومي به ميان آمد. اين دو امر باعث شد كه شعر فارسي از طرفي داراي افكار و خيالات باريك شود و از طرفي ديگر از حيث زبان و سبك ظاهري سخن ساده و گاهي بي‏مايه باشد. در سبك هندي توجه شعرا بيشتر به آوردن مضامين بكر و تازه در هر بيت معطوف و معمولاً مضامين با دقت خيال و رقت احساسات و تصورات دور و دراز همراه بوده است و در حقيقت بايد گفت كه علاقه شاعر به فكر و خيالات و تصورات بيشتر بوده است تا به زبان و صحت استعمالات و متانت و جزالت كلام و همين امر باعث شد كه غالباً در ادبيات سبك هندي معاني مهم و زيبا و دقيق نهفته باشد.

علت تسميه اين سبك به «هندي» آنست كه بيشتر گويندگان طرفدار اين سبك كه معاصر با پادشاهان صفوي و گرفتار عدم توجه آنان به شاعران بوده‏اند به دربار گوركانيان هند مي‏رفته و در آنجا مي‏زيسته‏اند و به همين سبب سبك مذكور در هندوستان و افغانستان رواج بسيار يافت و هنوز هم در آن حدود رائج است. در سبك هندي غزل بيش از هر نوع شعر ديگر معمول بود زيرا بيان مضامين دقيق و باريك در غزل آسانتر است.

اينك چند بيت از شاعراني كه بدين سبك سخن گفته‏اند براي نمونه نقل مي‏شود:

از ميرالهي همداني معاصر جهانگير گوركاني:

روي درهم مي‏كشد از روي ما آيينه هم چين پيشانيت گويا آيه‏يي در شأن ما
ز بس طراوت رويش نمي‏توان دانست كه شبنم است به گل يا گره به پيشاني


از سالك يزدي معاصر شاه جهان گوركاني:

جواب نامه من غير نااميدي نيست
ز دست سودن بال كبوترم پيداست
صحبت ما عاقبت با دوست در خواهد گرفت
ما سراپا خار خشكيم او سراپا آتش است

از شوكت بخاري:

از بهر قطع كردن نخل حيات تو
چون اره دو سر نفس اندر كشاكش است
از غبارم گرد باد سرمه خيزد بعد مرگ
بس كه دارد گردش چشم تو سرگردان مرا
ديوانه كرد بس كه هوايت بهارا باشد كف
از شكوفه به لب شاخسار را

از صائب تبريزي:
عالمي را كشت و دست و تيغ او رنگين نشد
تيزي شمشير پاك از خون كند شمشير را
زشت صاف از دل بگذرد گرم آن چنان تيرش
كه از بوي كباب افتد به فكر زخم نخجيرش
بر روي غافلان جهان خنده سپهر
از رود نيل كوچه به فرعون دادن است
بحر رحمت را تصور كرده بودم بي‏كنار
از غبار خط بدور عارضت حيران شدم

از طالي آملي:
ز غارت چمنت بر بهار منتهاست
كه گل به دست تو از شاخ تازه تر ماند
خواستم تا سينه بخراشم به ناخن جسم زار
در ميان پنجه‏ام مانند مو در شانه شد

از كليم كاشاني:

بود آرايش معشوق حال درهم عاشق
سيه روزي مجنون سرمه باشد چشم ليلي را
غرق وصال آگه ز آسيب چشم بد نيست
تا دام بر نيامد ماهي خبر نداد
نجات غرقه بحر تعلق آسان نيست
مگر به تخته تابوت بر كنار افتد

از محمد طاهر غني كشميري:
برنداريم ز اشعار كسي مضمون را
طبع نازك سخن كي نتواند برداشت
قلم تحرير كرد از سينه چاكم مگر حرفي
كه مكتوبم ز صد جاپاره چون بال كبوتر شد
ميان ما نزاكت همچو مو آن دلستان دارد
پر مور است شمشيري كه بر موي ميان دارد
دل به مردن نه غني چون قامتت گرديد
خم بهر اين خاتم نگيني نيست جز سنگ مزار

سخنوران عهد صفوي بر روي هم زباني ساده و دور از آرايش و پيرايش و سخني نزديك به لهجه عمومي و كلامي روان و احياناً سست با تركيباتي كه گاه از سادگي عاميانه و غلط است، داشته‏اند. در بيان افكار و خيالات خود بي‏نهايت به دقت و باريك انديشي متوجه بودند، نظر اصلي آنان در شاعري بيان مضامين دقيق و تازه و ابتكار در ايجاد آنها بود و هر چه بر مقدار اين مضامين و باريكي و دقت آنها در آثار شاعري افزوده مي‏شد اهميت و مقام او نيز در آن دوره بيشتر بود و علي الخصوص در هندوستان و دربار عثماني بدين باريك انديشي و خيال پردازي با ديده اعجاب و تحسين بيشتري مي‏نگريستند و معمولاً ديوان اين گونه شاعران و از آن جمله صائب تبريزي به رسم تحفه و هديه به دربارهاي عثماني و گوركاني فرستاده مي‏شد.

به سبب همين دقت معاني و رقت مضامين بايد گفت كه خلاف آن چه برخي از معاصران تصور مي‏كنند شعر عهد صفوي از همه حيث در درجات انحطاط سير نمي‏كرد بلكه از باب اشتمال بر افكار و مضامين تازه و قالبهاي جديد براي مطالب و معاني نو در ميان ادوار مختلف ادبي اختصاص و امتيازي دارد.

غير از مراثي و مدايح ائمه و معصومين، موضوع رايج ديگر در شعر عهد صفوي افكار غنائي و غزلي است كه گاه با رنگ تصوف و افكار زاهدانه و درويشانه و گاه با وعظ و اندرز همراهست.

افسانه‏سرايي و داستان سازي علي الخصوص به شيوه نظامي هم از كارهاي متداول شاعران اين دوره بود.

ساختن حماسه‏هاي تاريخي و ديني در سراسر عهد صفوي معمول بوده و بسياري از حماسه‏هاي فارسي از دو نوع تاريخي و ديني منسوب به اين دوره است.

قصائدي كه در مدح سلاطين ساخته شده باشد نسبت به غزل كمتر و پست‏تر و غالباً در مدح امپراطوري تيموري هند بوده است.

بسياري از شاعران آغاز دوره صفوي تربيت يافتگان اواخر عهد تيموري و علي الخصوص حوزه ادبي عهد سلطان حسين بايقرا بوده‏اند. از جمله آنان يكي عبدالله هاتفي خرجردي (متوفي به سال 927) خواهر زاده جامي بود از مهمترين آثار او «شاهنامه حضرت شاه اسمعيل» است كه حماسه‏يي تاريخي است. ديگر داستانهاي منظومي به تقليد از نظامي شامل شيرين خسرو و ليلي و مجنون و هفت منظر و تمرنامه (= تيمورنامه). تمرنامه در شرح فتوحات و جنگهاي تيمور براي جواب گويي بر اسكندرنامه نظامي ساخته شد و از نوع حماسه‏هاي تاريخي است.

ديگر از شاعران آغاز عهد صفوي كه او هم از تربيت يافتگان آخر دوره تيموري بوده و اوايل دوره صفوي را درك كرده است ميرزا قاسم گنابادي از سادات گناباد است كه او نيز از مقلدان نظامي بود. آثار مهمش عبارتست از ليلي و مجنون، كارنامه يا چوگان نامه، خسرو و شيرين، شاهرخ نامه، شهنامه ماضي (در شرح سلطنت شاه اسمعيل صفوي) و شهنامه نواب عالي (در شرح سلطنت شاه طهماسب صفوي).

ديگر از شاعران مشهور آخر دوره تيموري و آغاز عهد صفوي بابا فغاني (متوفي به سال 925 هجري) است كه به غزلهاي لطيف خود مشهور است.
همزمان همين شاعر اميدي طهراني (متوفي به سال 925) قصيده و غزل را خوب مي‏ساخت.

ديگر از اين دسته شاعران اهلي ترشيزي (متوفي به سال 934) است و ديگر اهلي شيرازي (متوفي به سال 942) صاحب قصائد خوب و مثنوي مصنوع «سحر حلال».

ديگر هلالي جغتايي (متوفي به سال 935) كه از غزل سرايان خوش ذوق و حساس اوايل قرن دهم هجري محسوب مي‏‏‏‏گردد و او علاوه بر غزلهاي پرشور مثنوياتي به نام «ليلي و مجنون» و «شاه و درويش» و «صفات العاشقين» سروده است.

ديگر از شاعران بزرگ اوايل دوره صفوي وحشي بافقي كرماني (متوفي به سال 991) از مشاهير گويندگان قرون اخير است. وي از معاصران شاه طهماسب صفوي بوده و قصايدي در مدح او ساخته است. غزلهاي اين شاعر شيرين سخن نيز در لطافت و حسن سياقت مشهور است. تركيب بندهاي كوتاه عاشقانه او علاوه بر تازگي در ادبيات فارسي از لحاظ لطف سخن و شور و التهاب قابل توجه است. مثنوي ناتمامي هم ازو به نام فرهاد و شيرين مانده است كه علي الخصوص ابيات آغاز آن در ميان اشعار متأخران زبانزد است.
اين مثنوي را در دوره قاجاريه وصال شيرازي به پايان برد.

شاعر هم عصر وحشي محتشم كاشاني (متوفي به سال 996) است كه پيش از اين اهميت او را در مرثيه سرايي بيان كرديم. وي علاوه بر مراثي دلنشين و معروف خود از قصايد و غزلهاي مشهوري هم دارد.

از بزرگترين غزلسرايان اين دوره جمال الدين محمد بن بدرالدين شيرازي متخلص به عرفي (964 ـ 999) است كه شهرت او در دوره صفوي هند و ايران و كشور عثماني را فرا گرفته بود. عرفي علاوه بر غزلهاي شيواي خود به سبك هندي قصايد و مثنويهايي هم دارد. مثنويهاي او به تقليد از نظامي ساخته شده و رساله‏هايي نيز به اسم رساله نفسيه نگاشت.

ديگر از مشاهير شاعران فارسي زبان دوره صفوي كه اگر چه ايراني نيست ولي در شاعري با استادان ايراني معاصر خود هم طراز بوده ملك الشعراء فيضي دكني (954 ـ 1004) برادر ابوالفضل وزير اكبر شاه است. فيضي نيز مانند عرفي در عهد خود اشتهار بسيار داشت. در قصيده و غزل و مثنوي استاد و صاحب آثار بسياري بوده است. از مثنويهاي مشهور او كه به تقليد از نظامي گنجوي ساخته است منظومه‏هاي: مركز ادوار، سليمان و بقليس، نل و دمن، هفت كشور و اكبر نامه را بايد نام برد.

ديگر سحابي استرآبادي (متوفي به سال 1010) است و ديگر نظيري نيشابوري (متوفي به سال 1021) كه قصيده و غزل و ترجيعات زيبا دارد، ديگر ظهوري ترشيزي (متوفي به سال 1024) و زلالي خوانساري (متوفي به سال 1024).
ديگر طالب آملي (متوفي به سال 1036) ملك الشعراء جهانگير تيموري، صاحب قصايد و غزلهاي مشهور.

ديگر شيخ بهاء الدين محمد عاملي (متوفي به سال 1030) دانشمند معروف كه از او مثنويهاي سوانح الحجاز مشهور به نان و حلوا، و شير و شكر كه هر دو شامل مسايل عرفاني و وعظ و اندرز است، دردست مي‏باشد.

ديگر از شاعران عهد صفوي حكيم شرف الدين حسن (متوفي به سال 1038) طبيب و نديم شاه عباس اول صاحب غزلها و مثنوي «نمكدان حقيقت» است.
ديگر ميرزا ابولقاسم خان فندرسكي از حكماي مشهور عهد صفوي (متوفي درحدود سال 1050) كه اشعار حكيمانه اي از وي باقيمانده است.

از شاعران بزرگ دورهء صفوي كه تالي عرفي شيرازي و از گويندگان بلند مقام سبك هنديست ابوطالب كليم كاشاني ملك الشعراء شاه جهان است كه بسال 1061 در كشمير وفات يافت. ديوان غزلهاي او مشهور است و گذشته از آن منظومه‏يي دارد به‏ نام ظفرنامهء شاه جهاني.

كسي كه كمال سبك هندي به او تمام شد محمد علي صائب تبريزي (1088-1010) است كه شهرتش هند و ايران و دربار عثماني را هم در عصر و زمان او گرفته بود .

صائب شاعري كثيرالشعر است و ابيات او يك صد و بيست هزار بر ميآيد. غزلهاي او در پختگي و اشتمال بر معاني و مضامين دقيق و امثال سائر مشهور است و چون در آثار گذشتگان هم مطالعه مي‏نموده سخن او بيش از ديگر شعراء هم عهدش محكم و استوار مي‏نمايد.

ديگر شيخ علي حزين (متوفي به سال 1180) صاحب دو كتاب مشهور تذكره حزين و تذكره معاصرين است. ديوان كليات او شهرت دارد.

از حماسه سرايان اوايل قرن يازدهم قدري نام شاعريست كه از او دو منظومه حماسه تاريخي جرون نامه (تاريخ ختم 1031 هجري) و جنگ نامه كشم (تاريخ ختم 1032 هجري ) باقي مانده است ديگر بهشتي مشكوكي كه شاهنامه بهشتي را در جنگهاي سلطان مراد سوم عثماني پسر سلطان سليم با محمد خدا بنده پادشاه صفوي بسال 985 به پايان برد. ديگر جمالي ابن حسن شوشتري كه فتوح العجم را در فتح تبريز به دست عثمان پاشا در سال 994 به نظم آورد. ديگر ملا كامي شيرازي كه وقايع الزمان يا فتحنامه نور جهان بيگم را در تاريخ آخرين سالهاي نورالدين محمد جهانگير پادشاه گوركاني هند و جنگهاي اين پادشاه با معاندان و سركشان در سال 1035 تمام كرد. ديگر بهشتي كه آشوب نامه هندوستان را در باب جنگها و كشاكشهاي پسران شاهجهان يعني وقايع سال 1067-1069 ساخت. ديگر ميرزا محمد رفيع خان باذل مشهدي معاصر شاه جهان متوفي بسال 1123يا 1124 هجري بسال 1123-يا1124 هجري صاحب منظومه حمله حيدري (حماسه ديني)و ميرزا ابوطالب فندرسكي كه بعد ازو منظومه باذل را بپايان رسانيد.

اين شاعران كه بر شمرده ايم مشهورترين گويندگان دوره صفوي هستند و گرنه در آن عهد خاه در ايران و خاه در هندوستان و دربار سلاطين عثماني گويندگان بسيار بوده اند و هر كس مي‏‏كوشيد براي خود ديواني ترتيب دهد و البته غالب آثار آنان افراد فاقد ارزش ادبي بوده است.


نثر فارسي در عهد صفوي

از منشيان دوره صفوي هم خواه آنان كه در ايران در دستگاه صفويان بوده‏اند و خواه آنان كه در هند در دستگاه گوركانيان و ساير امراي محلي بسر مي‏بردند نامه‏هاي تكلف آميزي در دست است.

از بزرگترين اين نويسندگان ميرزا طاهر وحيد قزويني (متوفي به سال 1120) است كه منشي و مورخ دربار شاه عباس دوم و وزير شاه سليمان بوده است. ازو منشآتي مانده كه در پاره‏اي از آنها با تكلفي بسيار كوشيده است سخنان پارسي بدون استعمال لغات عربي به كار برد. ميرزا طاهر وحيد در شعر نيز دست داشته و از مشاهير استادان سبك هندي بوده است.

از آثار منثور اين دوره در مسايل مختلف به ذكر اين چند كتاب مبادرت مي‏شود:
حبيب السير تأليف غياث الدين خواندمير كه از مورخان آخر عهد تيموري و آغاز عهد صفوي بوده است (متوفي به سال 941) و كتاب او تا حوادث آخر عمر شاه اسمعيل صفوي را شامل است.

تذكره شاه طهماسب صفوي به قلم شاه طهماسب اول(930-984 ) پسر شاه اسمعيل كه در وقايع سلطنت خود نوشته است.

احسن التواريخ تاليف حسن بيك روملو كه تا وقايع سلطنت شاه طهماسب صفوي را شامل است.

عالم آراي عباسي تاليف اسكندر بيك منشي شاه عباس بزرگ كه تا پايان حيات شاه عباس صفوي (985-1038) در آن به رشته تحرير در آمده و از ميان كتب دوره صفوي به حسن انشاء ممتاز است.

بهار دانش كه تهذيبي است از كليله و دمنه بقلم شيخ ابوالفضل دكني (مقتول به سال 1013) وزير اكبرشاه. از شيخ ابوالفضل كتب ديگري مانند اكبرنامه در شرح سلطنت اكبرشاه و كتاب آيين اكبري باقي مانده است.

هشت بهشت در تاريخ آل عثمان از مولانا ادريس البتليسي معاصر سلطان بايزيد (886-918 ) و پسرش ابوالفضل محمد الدفتري كه آن را تا وقايع سال 952 كه شامل اتفاقات قسمي از دوره سلطان سليم ثاني است نوشتند.

مجالس المومنين از قاضي نورالله ششتري (متوفي به سال 1019) در شرح احوال گروهي بزرگ از شعرا و ادبا و فضلاي شيعه.

از جمله مسائلي كه در اين عصر مورد توجه بود تذكره نويسي است. از كتب تذكره در اين دوره يكي تحفه ثاني تأليف سام ميرزا (983 . م) پسر شاه اسماعيل صفوي است شامل شرح حال عده‏اي از شعرا اواخر قرن نهم تا اواخر قرن دهم.

ديگر لطايف نامه ترجمه مجالس النفائس امير عليشير است كه به دست فخري بن اميري در سال 927 صورت گرفت. از ترجمه اين كتاب اثر معروف ديگري داريم به نام تذكرة المثال يا جواهر العجايب.

ديگر مذكر الاحباب تأليف نثاري بخارايي است كه شامل شعراي دوره عليشير نوايي تا حدود سال 974.

ديگر نفايس المآثر در شرح احوال شعراي ايراني هند عصر اكبر شاه.
ديگر خلاصة الاشعار و زبدة الافكار تأليف تقي الدين كاشاني كه در سال 985 تأليف شد.

ديگر تذكره هفت اقليم تأليف امين احمد راضي كه در آغاز قرن يازدهم پايان يافته و از تذكره‏هاي معتبر فارسي است.

ديگر رياض الشعرا تألايف علي قلي خان واله داغستاني كه در قرن دوازدهم تأليف شد.

يكي از مسائل قابل توجه در ادبيات دوره صفوي كتب متعدد در لغت فارسي است. از علل عمده اين امر غير از حاجتي كه در هند به كتب لغت فارسي موجود بوده توجهي است كه شيخ ابوالفضل دكني وزير اكبر شاه به نوشتن انشاء‏هاي بليغ و بازگشت به سبك نويسندگان قديم داشته است و اين سبك بعد ازو در دربار گوركاني متروك ماند. معلوم است كه اين توجه، اطلاع از لغت فارسي و موارد استعمال و معاني آن را ايجاب مي‏كرده و به همين سبب از دوره او تأليف كتب در لغت زياد رواج يافته بوده است. پيداست كه پيش از اين تاريخ نوشتن كتب در بيان لغات گاه مورد توجه قرار مي‏گرفته اما رواج آن كم و پيش از دوره صفوي تعداد كتب لغت انگشت شمار بوده است. از جمله كتب مهم لغت كه از دوره شيخ ابوالفضل مذكور به بعد در هندوستان به وجود آمده و حقاً قابل توجه و عنايتاً نخست كتاب فرهنگ جهانگيري تأليف جمال الدين حسين انجور را بايد ياد كرد كه در دربار اكبر شاه و پسرش جهانگير مي‏زيسته است. وي كتاب خود را در سال 1017 بانجام رسانيده و به نام جهانگير در آورده و فرهنگ جهانگيري ناميده است.

پيش از تاليف فرهنگ جهانگيري، كتاب ديگري در لغت فارسي به دست محمد قاسم سروري كاشاني در ايران به نام شاه عباس صفوي تأليف و به سال 1008 تمام شده بود.

ديگر از فرهنگهايي كه د رهند تأليف شده فرهنگ شده فرهنگ رشيدي است تأليف عبدالرشيد الحسيني معاصر اورنگ زيب كه كتاب خود را در سال 1064 به پايان برده و آن يكي از كتب معتبر لغت فارسي است.

ديگر كتاب غياث اللغات تأليف محمد غياث الدين است كه در سال 1242 تمام شده.

علاوه بر اين كتب ديگري هم مانند مؤيد الفضلا (تأليف محمد لاد دهلوي) و بهار عجم و چراغ هدايت و جز آن در هند تأليف شده است كه فعلاً توضيح بيشتري را در باب آنها لازم نمي‏دانيم ليكن از ميان آنها خصوصاً ذكر فرهنگ برهان قاطع سودمند به نظر مي‏رسد .اين كتاب را محمد حسين بن خلف تبريزي متخلص به «برهان» در سال 1062 در هندوستان تأليف كرده و چون كتاب او مشتمل بر لغات بسيار و از ديگر كتب لغت فارسي كاملتر بوده تا كنون چند بار طبع شده است.

عيب عمده ابن كتب آنست كه بر اثر نداشتن روش دقيق در جمع آوري لغات غالباً فاقد ارزش علمي كامل هستند. در بسياري از موارد اتفاق افتاده است كه قرائتهاي غلط لغات عربي يا تركي يا فارسي وسيله ايجاد لغات جديدي براي لغت نويسان مذكور شده است مطلب ديگر آن كه در دوره اكبر شاه بلائي به زبان و تاريخ ايران روي آور شد و آن جعل كتابهاييست به اسم دساتير و شارستان و آيين هوشنگ كه همگي شامل لغات ساختگي به عنوان لغات ناب فارسي و حاوي مطالبي راجع به تاريخ ايران قديم است كه مطلقاً دروغ و به كلي ساختگي مي‏باشد. اين كتب مجعول به نام لغات خاص فارسي كلماتي بي بن و بي‏اصل پديد آورده است مانند پرخيده، ايرخيده، فرنودسار، سمراد و جز آنها. اين كلمات مجعول به عنوان لغات خالص فارسي در فرهنگهاي مذكور را ه جسته و در دوره قاجاري و عهد ما مورد استفاده كساني قرار گرفت كه به گمان خود خواستند «پارسي ناب» بنويسند و آن گاه اين مهملات را در آثار خود به عنوان پارسي به كار برده و قطعات نامفهوم مضحكي ازين راه به وجود آورده‏اند. مطاب تاريخي مجعول كتب مذكور هم بدبختانه به كتابهاي دوره قاجاري كه در تاريخ ايران قديم نوشته‏اند راه جسته و در اذهان برخي وارد شده است.

در دوره صفوي مؤلفات علمي و ديني متعددي به زبان فارسي فراهم آمده است كه در اين جا از ذكر بعض آنها گزيري نيست.

در تفسير قرآن: ترجمه الخواص يا تفسير زواري از علي بن حسين زواري از علماء مشهور اماميه در قرن نوزدهم هجري، معاصر شاه طهماسب صفوي است كه كتاب خود را به سال 946 به اتمام رسانيد. وي كتب متعدد ديگري نيز به فارسي تأليف و ترجمه كرده است مانند: شرح نهج البلاغه به نام روضة الانوار، ترجمه مكارم الاخلاق طبرسي به نام مكارم الكرائم، ترجمه اعتقادات شيخ صدوق به نام وسيلة النجاة، ترجمه طرائف ابن طاوس طراوة اللطايف و و مجتمع الهدي معروف به قصص الانبياء و غيره.

ديگر خلاصة المنهج در تفسير قرآنست به فارسي از ملا فتح الله كاشاني (متوفي به سال 988) شاگرد علي بن حسين زواري وي كتب ديني ديگري هم به فارسي دارد مانند منهج الصادقين في الزام المهالفين در تفسير قرآن كه پنج مجلد است و كتاب خلاصة المنهج اختصاري در از آن مي‏باشد و كتاب «تنبيه الغافلين و تذكرة العارفين» كه شرح فارسي كتاب نهج البلاغه است. جامع عباسي تأليف شيخ بهاء الدين محمد بن حسين عاملي معروف به شيخ بهايي معاصر شاه عباس صفويست كه چون به سبب فوت مؤلف ناتمام ماند آن را مولانا نظام الدين محمد بن حسين قرشي ساوجي (متوفي به سال 1038) به فرمان شاه عباس تكميل كرد. اين كتاب از مهمترين كتب فقهي شيعه در روزگاران اخير شمرده شده و چندين بار بر آن شرح و حاشيه نوشته‏اند.

ملا محمد باقر مجلسي (متوفي به سال 1111) از علماء ذي نفوذ آخر دوره صفوي و شيخ الاسلام ايران از اواخر عهد شاه سليمان تا اواخر عهد شاه سلطان حسين، نيز كتب متعددي در شرح مسائل مذهبي و ا خلاقي شيعه به فارسي و عربي تأليف كرده است و از جمله آنهاست: بحارالانوار، مشكوة الانوار، معراج المؤمنين، جلاء العيون، زادالمعاد، عين الحيات و غيره.

از جمله كتب معتبر كلامي اين عهد به فارسي يكي «كلمات مكنونه» است از ملا محسن فيض كاشاني (متوفي به سال 1000) شاگرد ملاصدرا به فارسي و عربي. وي كتب ديگر در مسائل ديني داشته و شعر نيز مي‏ساخته است. هدايت ديوان اشعار او را در حدود شش هفت هزار بيت تخمين كرده است.

شاگرد ديگر ملاصدرا يعني عبدالرزاق بن علي بن حسين لاهيجي متخلص به فياض نيز تأليفاتي در حكمت و كلام دارد. مهمترين كتاب او گوهر مراد است كه خلاصه‏ييست در اصول عقايد به فارسي.

دل تنگم
17-04-10, 15:57
در اين فصل خلاصه‏يي از تحول زبان و نظم و نثر فارسي از انقراض سلسله صفوي تا عصر حاضر نگاشته مي‏شود.


شعر فارسي


در پايان عهد صفوي در اصفهان اندك اندك ناخشنودي ناقدان سخن و صاحبان ذوق و هنر از روشي كه در شعر پارسي پديد آمده و مقبول گويندگان ايران و هندوستان شده بود، آشكار گشت و بر اثر اين ناخشنودي فكر تازه‏يي به ميان آمد و آن رها كردن شيوه جديد شعر يعني شيوه‏يي شد كه به سبك هندي شهرت دارد و ما پيش ازين درباره آن سخن گفته‏ايم. اين دسته معتقد بودند كه شيوه شاعراني از قبيل كليم كاشاني و صائب تبريزي و وحيد قزويني و نظاير آنان خلاف فصاحت و دور از اصول بلاغتي است كه در زبان فارسي وجود دارد و بايد آنرا ترك گفت و به شيوه‏يي كه همواره مقبول سخن شناسان و ناقدان و گويندگان و نويسندگان استاد بوده است بازگشت.

از كسانيكه در اين فكر پيشقدم شمرده مي‏شوند و سخن آنان به ما رسيدده است ولي محمد خان مسرور اصفهاني (مقتول به سال 1168) عم آذر بيگدلي و مي‏رسد علي مشتاق اصفهاني (متوفي به سال 1192) استاد آذر بيگدلي و ميرزا نصير اصفهاني (متوفي به سال 1192) صاحب مثنوي معروف «پير و جوان» و سيد احمد هاتف اصفهاني (متوفي به سال 1198) داراي ديوان قصائد و غزليات و ترجيع‏بند مشهور و لطفعلي بيك آذر بيگدلي (متوفي به سال 1195) صاحب مثنوي خسرو و شيرين و تذكره آتشكده و ميرزا محمد صادق نامي اصفهان از معاصران زنديه و آقا محمد صهباي قمي (متوفي به سال 1191) از دوستان مشتاق و هاتف حاجي سليمان صباحي كاشاني (متوفي به سال 1206) و آقا محمد عاشق اصفهاني (متوفي به سال 1181) هستند كه همه معتقد به ترك روش معاصران و پيروي از سبك متقدمان بوده و خود نيز در قصيده يا غزل يا مثنوي شيوه استادان قديم را مورد تقليد قرار داده‏اند.

آذر در شرح حال عم خود مسرور نوشته است كه «حضرتش در اصفهان تحصيل كمالات كرده و شوق بسيار به نظم اشعار داشته و شعر را خوب مي‏فهميد اما چون در آن زمان طريقه فصحاي متقدمين منسوخ بوده شعري ممتاز از ايشان نتراويد» و در شرح احوال مشتاق نوشته است:

«بعد از آنكه سلسله نظم سالها بود كه به تصرف نالايق متأخرين از هم گسيخته به سعي تمام و جهد مالا كلام او پيوند اصلاح يافته اساس شاعري متأخرين را از هم فرو ريخته بناي فصحاي بلاغت شعار متقدمين را تجديد...»

عبدالرزاق بيك دنبلي هم در بيان حال مشتاق آورده است:

«چون بساط چمن نظم از اقدام خيالات خام شوكت و صائب و وحيد و مايشابه به هم و از استعارات بارده و تمثيلات خنك، لگدكوب شد و يكبارگي از طراوت و رونق افتاد مشتاق به تماشاي گلزار نظم آمده طومار سخن سرايي آن جمع را چون غنچه بهم پيچيده و بساط نظمي كه خود در آن صاحب سليقه بود و آن روش ضميري و نظيري است بگسترانيد، بر سر شاخسار سخن نواها ساخت و نغمه‏ها پرداخت، عند ليبان خوش نواي عصر او را مقتفي آمدند، اشعار رنگينش زينت نغمات مطربان باربد نواي آن زمان شد و ترنمات شيرينش نقل محفل ظرفاي مجلس آرا.»

اين اشارات معلوم مي‏دارد كه از اواسط قرن دوازدهم به بعد نهضتي نو در شعر فارسي پديد آمد كه دو مركز عمده آن اصفهان و شيراز بوده و شاعراني كه ذكر كرده‏ايم در يكي از اين دو مركز به سر مي‏برده و مشغول تعليم شاگرداني زير دست خود بوده‏اند و از همين دو مركز است كه چند شاعر استاد مانند صباي كاشاني شاگرد صباحي و عبدالرزاق دنبلي شاگرد ميرزا نصير اصفهاني و سحاب اصفهاني پسر و پرورده هاتف اصفهاني تربيت شده و در اوايل دوره قاجاري شهرت يافته‏اند.

شاعران مذكور و شاگردان و تربيت يافتگان ايشان همه معتقد بازگشت به شيوه استادان سبك عراقي و رها كردن شيوه هندي بوده‏اند و بر اثر اين نهضت روح تازه‏يي در قالب شعر فارسي دميده شد و در عين آنكه سبك هندي در جانب افغانستان و هندوستان همچنان با يك عده طرفدار پرشور به قوت سابق خود باقي بود، در ايران تا پايان دوره قاجاري پيروي از سبك دوره صفوي مذموم شمرده مي‏شد و مثلاً رضا قليخان هدايت در آغاز تذكره معروف خود (مجمع الفصحاء ) نوشته است كه:

«... كه در زمان تركمانيه و صفويه طرزهاي نكوهيده عيان شد، و طريقه انيقه انتظام قصيده فصيحه و شيوه شيواي موعظه و نصيحة و حكميات و زهديات و حماسيات كه رسم فصحاي ما تقدم بود باكليه برافتاد، موز و نان به مخمس و مسدس و مثنوي سرايي و غزل آرايي و تعبيه معما و تعميه اسمهاي بي‏مسما مايل شدند و غزل را چون قراري معين نبود بهر نحويكه طبايع سقيمه و سليقه نامستقيمه آنان رغبت كرد پريشان‏گويي و ياوه‏درايي و بيهوده‏سرايي آغاز نهادند، به جاي حقايق وارده مضامين بارده و به عوض صنايع بديعه و بدايع لطيفه مطالب شنيعه و مقاصد كثيفه در درج اشعار و ضمن گفتار درج و تضمين فرمودند خاصه كه در اواخر صفويه و افشاريه و اوايل زنديه و الواريه طلوع كوكب طالع آنان مايه غروب اختر فضل و دانش و فصاحت و بلاغت و حكمت و معرفت گرديده، هر فاضلي زاويه‏يي گزيد و هر كاملي به كنجي خزيد. . القصه چون در پس هر نقصاني كمالي و در قفاي هر فراقي وصالي مقرر است و عزت و ذلت هر صنفي از اهل هر صنعتي را وقتي مقدر، در اواخر دولت الواريه چند تن را سليقه بر احياي شيوه متقدمين قرار گرفت و از بي‏مزگيهاي طرز متأخرين و طريقه مبتذله ايشان آگاه آمدند، بغايت چوشيدند و كوشيدند و كسوت جد و جهد پوشيدند و مردم را از طرز نكوهيده متأخرين منع كردند و بسياقت نيكوي متقدمين مايل آوردند و به مشقت مشق آن شيوه‏ها در پيش گرفتند...»

اين قول كه نقل كرديم از شاعر و نويسنده مشهور عهد محمد شاه و ناصرالدين شاه يعني امير الشعراء هدايت است كه خود مردي استاد و صاحب نظر بود و نقل قول او براي اطلاع از نظري كه در دوره قاجاريه نسبت به سبك هندي وجود داشت كافي به نظر مي‏رسد.

چون پيروان طريقه جديد معتقد به بازگشت به شيوه قدما بودند در اصطلاح معاصران دوره آنان را در تاريخ ادب فارسي «دوره بازگشت» مي‏نامند.

دوره بازگشت يا دوره تجديد سبك قدما را مي‏توان به دو عصر ممتاز منقسم ساخت: دوره اول يعني دوره‏يي كه از اواسط قرن دوازدهم شروع شده و تا قسمتي از اوايل قرن سيزدهم ادامه يافته است. در اين مدت گويندگان استاد بيشتر سبك شاعران قرن ششم و هفتم و هشتم را در غزل و قصيده و مثنوي پيروي مي‏كردند.

دوره دوم از اواخر نيمه اول قرن سيزدهم آغاز شده و دوره‏ييست كه گويندگان آن در عين پيروي از روش شعراي قرن ششم و هفتم و هشتم به سبك شعراي قرون چهارم و پنجم و ششم هم نظر داشتند مانند هدايت و سروش و فتح‏الله‏خان شيباني و محمود خان ملك الشعرا و جز آنان، و في‏احقيقة در اين دوره بود كه ثمرات بازگشت ادبي به نحو استيفا گرفته شد و سخن رضا قليخان هدايت آنجا كه به تقليد و پيروي گويندگان معاصر خو از فصحاي مختلف اشاره كرده است، بيشتر متوجه وضع همين دوره اخير است

«همچنانكه تدريجاً پايه شعر تنزل نمود به تدريج ابواب ترقي گشود. چون آفتاب دولت... فتحعلي شاه ... از مشرق سلطنت شارق آمد طبع مبارك آنشهريار به واسطه وزن فطري به تكميل شعر و شاعري شايق افتاد، جمعي فضلا و فصحا در اين طبقه به هم رسيدند و طيقه قدما را برگزيدند و بدان سبك و سياق بر يكديگر سباق جستند و نقوش طريقه غير فصيحه متوسطين و متأخرين را از لوحه خاطر روزگار فرو شستند، بعضي به طرز خاقاني شيرواني و عبدالواسع جبلي قصائد مصنوعه رنگين مسجع مقفا سرودند و برخي به سياق فرخي و منوچهري شاهراه عذوبت و شيرين مقالي پيمودند، جمعي را هواي قانون حكيم رودكي و قطران در سر افتاد و قومي را سيرت استاد عنصري و امير مسعود سعد سلمان، طايفه‏يي به روشنايي مشعل حكيم الهي سنائي غزنوي و جلال الدين محمد مولوي معنوي قدس الله اسرار هم در مسالك تحقيق اقتفا خواستند و قافله‏يي پيرايه پيروي حكيم ابوالفرج روني و انوري ابيوردي بر تن آراستند، دليري چند در ميدان اقتباس رزميه گرمي از آتشكده طبع اسدي طوسي و فردوسي اندوختند و بيدلي چند در ايوان اكتساب بزميه مستي از خاطر نظامي و سعدي آموختند، گروهي طريقه از رقي و مختاري اختيار كردند و انبوهي به شيوه معزي و لامعي افتخار آوردند و طبقه‏يي از حكما و فصحاي معاصر در دنبال حكيم ناصر در افتادند و طايفه‏يي دل به زبان ورزي اديب صابر برنهادند، قليلي شيوه همه آنها را تتبع نموده بهر زباني بياني فرمودند و جمعي جمع كردند در ميان قصيده به سبك بلغاي قديم و غزل به رسم فصحاي جديد...»

روشي كه شاعران دوره زنديه و قاجاريه داشتند در دوره مشروطيت و تا عصر حاضر نيز ميان شاعران استاد سخن سنج معمول و متداول است و از اوايل مشروطيت به بعد تنها برخي از گويندگان كم ارج گرد روشهاي ديگر گشته و هنوز هم در عالم شعر توفيقي حاصل نكرده‏اند.
بعد از گويندگان معروف عهد زنديه كه نام آنان را پيش از اين آورده‏ايم چندين شاعر بزرگ در عهد قاجاريه ظهور كرده‏اند كه همه پيرو روش متقدمين بوده‏اند. اينان در غزل بيشتر به سعدي و حافظ اقتدا كرده و در مثنويهاي حماسي پيرامون روش فردوسي و مقلدان او گشته و در مثنويهاي بزمي از نظامي پيروي نموده و در قصائد و مسمطات و مقطعات روش شاعران قرنهاي چهارم و پنجم و ششم علي الخصوص عنصري و فرخي و منوچهري و مسعود سعد و سنائي و انوري و خاقاني را مورد تقليد قرار داده‏اند.

زبان اين گويندگان همان لهجه كهنه است كه شاعران پيش از مغول و عهد مغول داشته‏اند و توجه به آرايش سخن و رعايت جانب فصاحت الفاظ ميان آنان شايع بوده است و كمتر شاعري را در بين ايشان مي‏توان يافت كه به لهجه معول زمان توجه و از آن استفاده كرده باشد.

موضوعاتي كه گويندگان دوره بازگشت بدانها توجه داشتند بيشتر توصيفات، مدح، وعظ و اندرز، مدايح و مراثي معصومين، داستانهاي حماسي تاريخي و ديني، داستانهاي عاشقانه، غزل بوده است.

از خوشبختيهاي شعراي اين زمان تشويقي است كه سلاطين از آنان مي‏كرده‏اند مخصوصاً شاهان قاجاري كه در اين مورد مي‏خواستند به پادشاهان شاعر پرور قديم اقتدا كنند و همين تشويق و نيز وجود مراكز ادبي در شهرهايي مثل تهران و شيراز و اصفهان و مشهد باعث ظهور عده كثيري شاعر استاد در دوره قاجاري شد كه از برخي ديوانها و منظومهاي بزرگ و اشعار غرا به يادگار مانده است.

شاعران بزرگ دوره افشاريه و زنديه را پيش از اين نام برده‏ايم و اينك به ذكر فهرستي از اسامي گويندگان نام آور عهد قاجاري مبادرت مي‏شود:

فتحعلي خان صباي كاشاني 0متوفي به سال 1238 هجري) شاگرد صباي كاشاني و ملك الشعراء فتحعلي شاه بود. ديوان قصائد او مشهور است و علاوه بر آن منظومهاي شهنشاه نامه و خداوند نامه و گلشن صبا و عبرت نامه او نيز هر يك شهرت و مقامي در آثار ادبي اخير ايران دارند. برخي از قصائد ملك الشعراء صبا به درجه‏يي از قدرت كلام و انسجام رسيده و تا حدي در آن معاني دقيق و عبارات فخيم آمده است كه به درستي يادآور قصايد فصحاي قرن ششم است.

سيد محمد سحاب اصفهاني (متوفي به سال 1222) پسر سيد احمد هاتف شاعر قصيده‏سرا و غزل گوي مشهور دوره فتحعلي شاه بود، وي در قصائد خود از دو استاد بزرگ و مسلم قصيده يعني انوري و خاقاني با مهارتي شگفت انگيز پيروي كرده و به نيكي از عهد اين تقليد برآمده است.

مجتهد الشعرا سيد حسين مجمر اصفهاني (متوفي به سال 1225) با حداثت سن و فوت در عنوان شباب در غزل و قصيده به روش متقدمان اظهار قدرت و مهارت فراوان كرده است.
معتمدالدوله ميرزا عبدالوهاب نشاط اصفهاني (متوفي به اسل 1244) در نثر و نظم و خط از استادان بزرگ عهد خود بود و علي الخصوص غزل را به شيوه متقدمان خوب مي‏ساخت.

ميرزا شفيع وصال شيرازي (متوفي به سال 1262) مشهور به ميرزا كوچك در مثنوي و غزل و قصيده قدرت داشت. استادي او در غزل خوشنويسي نزد معاصرانش مسلم بود. وي مثنوي فرهاد و شيرين وحشي را تمام كرد و مثنوي ديگري به بحر متقارب به نام بزم وصال دارد.
ميرزا حبيب قاآني شيرازي (متوفي به سال 1270) قصيده سراي ماهرو استاد و غزل گوي و نويسنده مشهور اواسط عهد قاجاري است. اهميت قاآني بيشتر درآوردن طرز تازه‏يي در قصيده سرايي است ولي در عين اتكاء به شيوه گفتار قدما معاني تازه و تركيبات نو و افكار بديع دارد. پريشان او كه به روش گلستان نوشته معروف است.

ميرزا عباس فروغي بسطامي (متوفي به سال 1274) از استادان مسلم غزل در عهد قاجاريست كه برخي از غزلهاي لطيفش لطف و فصاحت آثار سعدي و حافظ را به نظر خواننده مي‏آورد.

ميرزا محمد علي سروش اصفهاني (متوفي به سال 1285) شاعر استاد دوره ناصرالدين شاه قصيده و مثنوي هر دو مي‏ساخته است ليكن اهميت و شهرت وي بيشتر در قصايد اوست كه با مهارتي عجيب در غالب آنها از فرخي سيستاني پيروي شده است. از او منظومه‏يي به بحر متقارب در شرح غزوات حضرت علي بن ابيطالب در دست است به نام ارديبهشت نامه و مثنويهاي ديگري نيز مانند ساقي نامه و الهي نامه دارد. محمود خان ملك الشعراء كاشاني (متوفي به سال 1311) در عهد خود از استادان مسلم در قصيده سرايي بود و منوچهري و فرخي را در قصايد ماهرانه پيروي مي‏كرد.

ابوالنصر فتح الله خان شيباني كاشاني از معاصران محمد شاه و ناصرالدين شاه قاجار. وي قصيده سراي ماهرو استاد عصر خود و در پيروي از استادان دوره اول غزنوي چيره‏دست بود.
گذشته ازين چند تن كه ذكر كرديم شاعران بزرگ ديگري هم در عهد قاجاري بوده‏اند كه نام و زبده آثار آنان بهتر از همه جا در مجلد دوم از مجمع الفصحاء هدايت آمده است و ذكر همه آنان در اين وجيزه دشوار است.

اگر در اشعار گويندگان عهد قاجاري دقت و مطالعه شود ملاحظه مي‏گردد كه اگر چه اين گويندگان بزرگ كمتر به ابتكار مضامين و آوردن گفتار و معني تازه توجه دارند ليكن از حيث احياء زبان درست فارسي و تجديد خاطره گويندگان قديم خدمتي بزرگ به زبان و شعر فارسي كرده و آن هر دو را از ابتذال و سستي رهايي بخشيده‏اند و شيوه آنان در دوره مشروطيت الي يومنا هذا در نزد شاعران استاد مانند اديب نيشابوري و اديب پيشاوري و اديب الممالك فراهاني و مرحوم ملك الشعراء بهار خراماني معمول بوده و هست و تنها در پانزده بيست سال اخير است كه به واقع زمزمه تجديد سبك شعر فارسي از بعض شاعران معاصر شنيده مي‏شود.


نثر فارسي

نثر فارسي هم در عهد افشاريه و زنديه و قاجاريه اندك اندك از سستي و بيمارگي دور شد و در دوره قاجاريه روشي نسبة مطبوع كه به شيوه پيشينيان نزديك بود، حاصل كرد. پيداست كه در مورد نثر هم مانند نظم ميزان فصاحت و بلاغت گفتار نويسندگان قديم بود منتهي در اين مورد معمولاً از روش نويسندگان قرن ششم و هفتم و هشتم بيشتر تقليد شده است مگر در اواخر قرن سيزدهم كه برخي مانند ميرزا ابراهيم وقايع نگار به سبك معمول اواخر قرن پنجم توجه كردند.

در آغاز اين عهد هنوز آثار شوم بي‏مبالاتي و مسامحه نويسندگان دوره صفوي در منشأت فارسي آشكار بود چنان كه حتي ميرزا مهدي خان منشي نادر و آذر بيگدلي با همه استادي خود از خطاي حذف افعال مصون نمانده‏اند ليكن در آثار نويسندگان استاد عهد قاجاري اين عيب و نظاير آن كمتر ملحوظ است. مشاهير نويسندگان دوره افشاريه و زنديه و قاجاريه عبارتند از:

ميرزا مهدي خان استرآبادي منشي نادر صاحب كتاب دره نادره كه مانند تاريخ وصاف پر از صنايع لفظي و مقرون به تكلف و تصنع است. وي كتاب ساده‏تري دارد به نام جهانگشاي نادري كه انشاء آن طبيعي‏تر از كتاب نخست است.

نشاط اصفهاني كه نام او در ذكر شاعران عهد قاجاري گذشت، وي از نويسندگان صاحب ذوق و استاد عصر خود بوده و منشآتش در دست است و به چاپ رسيده.

فاضل خان گروسي صاحب منشآت معروف، معاصر فتحعلي شاه وي تذكره‏يي نيز به نام انجمن خاقان دارد.

قاآني كه نام او جزو شاعران آمده و كتاب پريشان او به تقليد كتاب گلستان شيخ عليه الرحمه نگاشته شده است.

ميرزا تقي سپهر و پسر او عباسقلي سپهر مؤلفان كتاب معروف و مفصل ناسخ التواريخ.
رضا قلي خان هدايت (متوفي به سال 1288) ملقب به امير الشعراء، معاصر محمد شاه و ناصر الدين شاه، صاحب آثار متعدد مانند مجمع الفصحاء در دو مجلد و رياض العارفين در شرح احوال شعراي متصوف و متمم روضة الصفا به نام روضة الصفاي ناصري و لغت انجمن آراي ناصري.
ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهاني (مقتول به سال 1251) وزير محمد شاه بزرگترين نويسنده عهد قاجاري است كه منشآت وي به نثر مصنوع لطيفي نگارش يافته و دقت در آوردن الفاظ مقرون به ذوق و ايراد معاني باريك بدانها اثري خاص بخشيده است. قائم مقام در آوردن صنايع لفظي اصراري نداشت، هر جا ذوق خداداد او جايز مي‏شمرد از بعض صنايع تا آنجا كه به لطف كلام و رواني عبارت صدمه‏يي نرساند استفاده مي‏كرد و گرنه پيرامون آن نمي‏گشت. اشتهاد او به كلام فصحاي قديم زياد است اما او كلام متقدمين را هنگامي به كار مي‏برد كه حكم مثل سائر يافته باشد و آنها را به نوعي در كلام مي‏گنجاند كه گويي جزو انشاء اوست نه عاريتي و مأخوذ. عباراتش كوتاه‏تر و تركيباتش دل انگيز و جان پرور و او به واقع بزرگترين نويسنده ايران در ادوار اخير است كه به حق نام نويسندگي بر او توان نهاد.

چند نويسنده خوب ديگر نيز در اواخر عهد قاجاري داريم مانند ميرزا عبداللطيف تبريزي صاحب فرهنگ برهان جامع و ترجمه الف ليلة و ليلة و محمد حسن خان صنيع الدوله (اعتماد السلطنه) مؤلف مرآت البلدان و كتاب منتظم ناصري و تذكره خيرات حسان و ميرزا محمد ابراهيم وقايع نگار و جز آن.

از دوره سلطنت فتحعلي شاه قاجار به بعد ارتباط نزديك ميان ايران و اروپا آغاز شد و رو به تزايد و توسعه نهاد. آوردن كارشناسان فني در امور نظامي و مهندسي و ايجاد مدارس براي كارآموزي در اين فنون و فرستادن دانشجو و كارآموز به كشورهاي اروپا علي الخصوص فرانسه و انگلستان معمول گرديد، گروهي از فرزندان رجال و متمكنين و شاهزادگان با زبان و ادبيات فرانسوي و انگليسي آشنا شدند؛ ترجمه كتب مختلف از رمان و داستان گرفته تا كتب علمي و فني و نظامي به زبان فارسي آغاز گرديد؛ در اين ميان مدرسه دارالفنون به همت ميرزا محمد تقي خان امير كبير افتتاح يافت و آشنايي ايرانيان را با علوم جديد بيشتر معمول و ميسر ساخت؛ روزنامه نگاري هم اندك اندك معمول شد؛ در داخل و خارج ايران گروهي از مصلحين ايراني شروع به نوشتن عقايد سياسي و اجتماعي خود به زبان ساده كردند؛ تأليف كتب علمي و فني و درسي جديد بنا به احتياج زمان باب شد؛ فكر مشروطيت به ميان آمد و در مردم هيجاني ايجاد كرد و گروهي از طبقات مختلف سرگرم مطالعه كتب جديد و بحثهاي تازه و سعي در تحكم ارتباط خود با افكار و عقايد اروپايي شدند؛ رواج صنعت چاپ در ايران آشنايي مردم را با آثار ادبي و افكار مختلف ميسر ساخت.

در اين گيرودار انقلاب مشروطيت آغاز شد؛ نطقها و ايراد خطابه‏هاي ساده برملا گرديد؛ روزنامه‏هاي پياپي انتشار يافت؛ تأسيس مدارس جديد رونق گرفت؛ تحصيل زبان‏هاي اروپايي داوطلبان بسيار حاصل كرد؛ آشنايي اهل فضل با ادب غربي بسيار شد؛ ادب جديد عربي هم كه تغيير و تحول زودتر در آن آشكار گرديده بود اثر خود را در ميان عربي دانان كتاب خوان و روزنامه و مجله دوست باقي نهاد؛ در افكار و عقايد تحولي عظيم پديدار شد، ادبيات از دربار و مجامع اشرافي و خصوصي به ميان عامه راه جست؛ آزادي بيان و بنان همه را به تكاپو انداخت؛ بر شماره نويسندگان و شاعران ساده‏گوي عامه پسند افزوده شد...

در نتيجه اين تحولات سريع و شگرف روش نويسندگي تغيير يافت؛ افكار تازه در نثر و نظم به ميان آمد؛ سبك نگارش ساده و بي‏پيرايه شد؛ ورود در انواع مختلف مسائل ادبي از قبيل داستان و تآتر و بحث‏هاي اجتماعي و اخلاقي و سياسي و بحث ادبي و علمي و تحقيقات ادبي و تاريخي و جز آنها در زبان فارسي معمول گشت.

لهجه نويسندگان تدريجاً تغيير يافت و به لهجه تخاطب نزديك شد؛ تركيبات تازه و لغات جديد كه بعضي هم ساختگي و برخي اروپايي و پاره‏يي تركي استانبولي بود در زبان فارسي راه جست؛ تركيبات و اصطلاحات تازه و خيالات جديد و فكرهاي نو معمول شد.

در نثر و نظم فارسي از بعضي جهات فساد و تباهي راه جست زيرا بسياري از كسان كه استحقاق نويسندگي و شاعري نداشتند و از مقدمات بي‏بهره بودند به كار شاعري و نويسندگي پرداختند و حتي افرادي از اين قوم ديده شده‏اند كه زبان فارسي را نيز درست و به درجه‏يي معمول و عادي نمي‏دانستند؛ مقالات سرسري روزنامه‏ها و ترجمه‏هاي نادرست و ناموزن كه در جرايد انتشار يافت باعث شد كه لغات غلط، تركيبات و اصطلاحات نامناسب، غلطهاي دستوري و امثال آنها به وفور در نثر و نظم راه جويد.

ليكن عوامل ديگري كه پيش از اين برشمرده‏ايم نثر و نظم را در راه تكامل وارد كرد و در آنها تنوع و تجددي به وجود آورد؛ زبان نثر ساده شد و از قيود لفظي رهايي يافت و استفاده از لهجه تخاطب نويسندگي را براي بسياري از طبقات آسان ساخت و نثر را آماده قبول افكار گوناگون كرد و از اين روي تحرير انواع كتب به زبان فارسي آسان شد؛ تأليف كتب در علوم جديد كه از اواخر عهد ناصري آغاز شده بود روز به روز معمول‏تر و متداول‏تر گرديد؛ ترجمه رمانها و داستانهاي اروپايي باعث شد كه نوشتن حكايات كوچك و داستانهاي بزرگ به تدريج در زبان فارسي معمول گردد و اينك اين فن در حال تكامل است تا روزي به مرحله بلوغ رسد؛ آشنايي با تحقيقات و تتبعات اروپاييان باعث تغيير روش تاريخ نويسي و تحقيق در مسائل ادبي شد و از اين راه تا كنون بسياري از نكات و مسائل مربوط به تاريخ و ادبيات ايران روشن گشت.
اين پيشرفتها و ترقياتي از اين قبيل در ادبيات فارسي نهضت نكاتي ايجاد كرد كه اميد است به نتايج نيكو برسد.

از نويسندگاني كه در دوره مشروطيت شهرت يافتند و خدماتي انجام دادند شيخ احمد روحي (مقتول به سال 1314) قمري، ميرزا آقاخان كرماني (مقتول به سال 1314) مؤلف صد خطابه و سه مكتوب و ايينه سكندري، ميرزا ملكم خان نويسنده رساله وزير رفيق، و روزنامه قانون .... را مي‏توان نام برد.

دل تنگم
17-04-10, 16:39
سخنان من درمورد ادبیات مانوی است. ادبیات مانوی بخشی از ادبیات ایرانی محسوب می شود. ادبیات ایرانی در ادبیات فارسی خلاصه نمی شود، بلکه بسی گسترده تر از ادبیات فارسی است. ادبیات فارسی هزار و دویست سال است که به وجود آمده، اما ادبیات ایرانی، ادبیاتی سه هزار ساله است که بخش مهمی از آن ادبیات فارسی میانه است که ادبیات مانوی هم در آن جای می گیرد. مقصود من از ادبیات مانوی، نوشته های مانی و پیروان اوست که این ادبیات را می توان به دو بخش تقسیم کرد: ادبیات دینی وادبیات ناب مانند: شعر و داستان و دیگر انواع ادبیات آفرینشی.

ما درادبیات مانوی، ویژگیهای مهم و وجه دوم ادبیات را مشاهده می کنیم که بسیار غنی است. چون که می توانیم نخستین نمونه های
شعرسپید ایرانی را در حجم وسیعی مشاهده کنیم . همانطور که گفتم؛ من ادبیات مانوی را جزء جدا نشدنی ادبیات ایران می دانم و با تقسیم بندی ادبیات به قبل از اسلام و بعد از اسلام معتقد نیستم ، اگر چه تقسیم بندی ادواری داریم؛ اما ادبیات ایرانی ادبیاتی سه هزار ساله است؛ مثل ادبیات یونانی که از «هومر» شروع می شود و به ادبیات معاصر یونانی ختم می گردد. ادبیات ایرانی هم از گاتاای زرتشت و یشتها شروع می شود و به ادبیات معاصر ختم می گردد.


اگرما امروز ادبیات مانوی را مطالعه کنیم، متوجه می شویم که مثلاً شعرهای « وهمن خورشید» که 2 مجموعه شعر عرفانی از او باقی مانده است به نام «هویدگمان» به معنی « نیک بختی برای ما» و دیگری « انگد روشنان» (روشنی های کامل) که از جمله اشعارعرفانی پیش از اسلام است. دراینجا متوجه سابقه شعر سپید در ایران می شویم. شعر سپید دربرابرblank verse است که وزن هجایی دارد نه شعر آزاد یا Free Verse، که بدون وزن است. اما در فارسی ظاهرا به اشتباه شعر سپید را شعر بی وزن تلقی می کنند.


دست نوشته های مانوی در1902 در تورفان کشف شد. من اشاره هایی خواهم داشت به تحقیقات جدید ادبیات مانوی بعد از دهه 80 میلادی . پروفسور« زوندرمان» بسیاری از متون مانوی را در برلین به چاپ رساند. حالا هم همه نوع اطلاعات را، راجع به ادبیات مانوی بر روی سایت آکادمی علوم انسانی برلین می توان مشاهده کرد. اکنون به 4500 قطعه و دست نوشته برروی چرم،ابریشم،کاغذ به زبان فارسی میانه و پارتی و سغدی درسایت تورفانTurfanforschung می توان دسترسی پیدا کرد. علاوه براینها جدیدترین پژوهشها به صورت دو مجموعه کامل به زبان فارسی میانه وپارتی- یعنی همان پهلوی اشکانی- ترجمه و منتشر شده است که جلداول آن در 1996 توسط «زوندرمان» و جلد دوم آن توسط « وبر» درسال 2000 به چاپ رسیده است.

در سال2001،مجموعه کامل متون مانوی توسط یک دانشمند ایتالیایی به نام « چیریلو» چاپ شد.

درسال2002،کنفرانس بین الملی مانی شناسی درکمبریج برگزار شد، اما اعضاء دراقصی نقاط دنیا حول انجمنی به نام انجمن بین المللی مطالعات مانوی IAMS دراین زمینه فعالیت می کنند.از سال 2003 تا2005،کنفرانسهای « ایامس » ادامه پیداکرده وآخرین کنفرانس هم درهمین ماه (1-4 اوگوست) دردانشگاه آریزونای شمالی آمریکا برگزار شده است.



اما درایران:
زنده یاد « سید حسن تقی زاده» ازپیش کسوتان تحقیق در مورد مانی شناسی وادبیات مانوی بوده که مقالاتی هم به زبان انگلیسی در این باره نوشته است.همچنین خانم دکتر « بدرالزمان قریب» ومرحوم دکتر« ایرج وامقی» روی متون مانوی کار کرده اند اما یک مجموعه کامل شامل همه متون مانوی در دست نداریم. کتاب ادبیات مانوی تالیف زنده یاد دکتر« مهرداد بهار» و اینجانب که در پاییز امسال منتشر خواهد شد گامی در این زمینه است.


آثارمانی: خود مانی هفت کتاب داشته که بخشهای زیادی از آن باقی مانده است از جمله؛انجیل زنده( انجیل به معنی مژده و بشارت و زنده در اصطلاح مانوی یعنی شناسا وعارف از نظرفکری)، زبورمانوی که حاوی شعرهای عرفانی مانی است، گنج زندگان ، رسالات ،مکاتیب(نامه های مانی)، کتاب غولان ، ارژنگ و رازان یا سفرالاسرارِِ که معادلِ ِِِعربی آن است.



آثارمانویان- آثاری که پیروان وشاگردان مانی نوشته اند.

1- هویدگمان یا خجستگی برای ما

2. متون پارتی و پارسی میانه: نیایشها،متون سغدی:شعر وخطابه - متون تکوین عالم راجع به بهشت ودوزخ. متون ترکی اویغوری که 7500 دست نوشته است وازمتون ایرانی بیشتراست.

3- انگدروشنان: مجموعه شعری که زوندرمان ثابت کرده که ازمارخورشید وهمن بوده است.



دو مجموعه شعرمذکور درباره هبوط روح است که مضمون اصلی آن عرفان است. چیزی که مانویها، قبل از«سنایی» و«بایزید بسطامی»،آن راپرورش داده اند،آن هم درقرون پیش از اسلام. به کارگیری مضمون عرفان مانوی تا سده دوم هجری نیز ادامه داشته است. عقیده اصلی مانی این بوده است که روح یا نورانسان اسیر و زندانی کالبد جسمانی اوست و رسالت انسان این است که تلاش کند و آن نور را آزاد کند.



آثاردیگری دراین زمینه که غیرمانویان یعنی مسلمان ها تحقیق کرده ونوشته اند:

متون فارسی ازقرن 4 تا 13 هجری: مانند بیان الابیان ابوالمعالی ،فارسنامه ابن بلخی.

متون عربی درمورد مانی 170 کتاب ورساله است:آثارالباقیه،الفهرست الملل والنحل که در زمره نادر آثاری هستند که بدون تعصب نوشته شده اند.

متون سریانی از قرن 4تا12 میلادی که مهمترین آن کتاب «المکاتب» است.

متون یونانی : لوکوپولیسی که در سال 300 . م نوشته و صبغه مسیحی دارد،چون که مانویت در یونان وروم بدعتی مسیحی تلقی می شده ، لذا راجع به این متون، تحقیق شده و همچنین کتاب دیگری به نام « آکتا آرخلای» که منسوب است به «هگمونیوس» ، از جمله کتب مهم مربوط به متون مانی است و ناگفته های مانی وادبیات و دین او را حل می کند. متون لاتینی درقرن 4 و5 از «آگوستین» قدیس باقی مانده چرا که او خودش 9 سال مانوی بوده وازبزرگان عرفان مسیحی است ودقیق ترین اطلاعات را راجع به مانویان داشته است.

وجود چنین متونی نشان دهنده اهمیت زیادی است که پیروان مانی به متون نوشتاری می داده اند.

حالامی پردازیم به بعد دوم ادبیات مانوی، یعنی؛ ادبیات ناب یا سره. اگر بخواهیم عنوان ژانرادبی را برای ادبیات مانوی به کار بریم؛ برای این ادبیات، چهار نوع یا ژانر قایل هستیم:

1- ادبیات تعلیمی: قطعات زیبایی که گاه به گلستان پهلومی زند.

2- ادبیات غناییlyric: درشعرونثرمانوی مربوط به سوگ سروده ها در مدح قدیس های مانوی که همان عشق عرفانی است.عشق نزد آنها یعنی رهایی از ظلمت وکشف پاره نور وجود وعارف شدن به آن. همان که بودایی ها آن را رسیدن به نیروانا می دانند.

3- ادبیات روایی یا داستانی که معادل narrative است.

4- خود زیست نامه نگاری یا autobiography. مانی اولین کسی بوده است که در قرن سوم. م؛ یعنی 1700 سال قبل،شرح زندگیش رانوشته است. به طورکلی،ایرانیان به این نوع ادبی اهمیت نداده اند،امانویسندگان اروپایی مثل فرانسویان یاانگلیسی ها این کار راکرده اند .

توضیحات کوتاهی در مورد داستانهای تمثیلی در ادبیات مانوی: تمثیلات سغدی ومانوی توسط « زوندرمان» به چاپ رسیده است. این داستانهای کوتاه باهدف عرفانی،اخلاقی وتعلیمی نوشته شده یا ممکن است تمثیل نباشد و داستانکshort short story باشد. مثلاً تمثیل سراب،از تمثیلات مانی است بدین ترتیب که مردی درصحرا سرابی می بیند که درواقع، دیو بوده که به شکل سراب درآمده است . وقتی مرد به صحرا می رسد،طعمه دیو می شود. دیو،نماینده ظلمت است وسراب هم همین دنیا است که هرانسانی رامی تواند به طرف خودش ببرد. یا تمثیل تصرّف دژ؛ دژی که دشمنان می خواستند به آن حمله کنند اما نمی دانستند چطورباید به آن نفوذ کنند. پس سرود و چنگ نوازی آغاز می کنند. درآخردشمنان ازغفلت ساکنان درون دژاستفاده می کنند و دژ را تصرف می کنند. این نمونه داستانها3 یا 4 خط بیشتر نیست ،اما پراست از معنی وسمبل. یا تمثیل فیل که به جای نوشتن یک داستان،دردوخط مفهوم بسیارعمیقی رامنتقل کرده ،بدین ترتیب : فیلی که بالای کوه است پایین رانگاه می کند و بوستان زیبا و معطری پر از اسپرغم- یا گل ای زیبا را می بیند وبوی خوش آن برایش جذاب است. پس برای اینکه به بوی خوش برسد درشب تاریک ازبالای کوه به پایین سقوط می کند.

تمثیل بعدی، تمثیل کشتی است که به اندیشه وفلسفه مانویان بسیار شبیه و قابل لمس است. چون مانویان خودشان رامسافر می دانسته اند(دقیقاً چیزی که ما در روایات اسلامی می توانیم ببینیم : سفر ازاین دنیا به دنیای دیگر). کشتی همراه با سرنشین وجواهراست و نامش کشتی حیات یا زندگی است. آدمها وقتی زنده اند؛انگار سوار کشتی هستند. آنها در زندگی به طوفان بر می خورند. طوفان هم ظلمت و شیطان و دیو است. یعنی فقط اسمهاعوض شده اند ومضامین همان مضامین قبلی هستند.

در پایان نمونه هایی از نثر و شعر مانوی را ارایه می کنم:

-- قطعه ای در مرگ مانی که احتمالا به قلم « مار آمو» نوشته شده است.

چونان شهریاری که زین (سلاح) و جامه از تن به در آورد و نیز دیگر جامه شاهوار پوشد، همان گونه فرشته روشنی جامه رزمگاهی تن را در آورد و نشست به کشتی نور (ماه) و پذیرفت خدایوار جامه را دیهیم روشنی و بساک (تاج گل) زیبا را. و به شادی بزرگ با خدایان نور که از راست و چپ روند با چنگ و سرود شادی پرواز کرد به ورج (معجزه) خدایوار چون آذرخش تند و با دیداری درخشان و شتابگر به راه روشن ستون روشنی (کهکشان یا راه شیری) و گردونه ماه انجمن خدایوار. و بیاسود با پدر هرمزدبغ.

و رها کرد یتیم و سوگوار همه رمه راستکاری (امت مانی) را چه کدخدای به نیروانه رفت (درگذشت)...

-- نمونه هایی از اشعار« سپید» مانوی

(1)

خسته مشو ای خرد
تن در مده ای عشق
بیا گرد آییم
و او را دریابیم
که پنهان از نظرهاست
که خموش است و سخن می گوید
دو گوهر کز آغاز بوده اند
آن مغاک
و او کز بلندا
درخشنده است
ظلمت فراز رفته
نور اما هبوط کرده است
خسته مشو ای خرد
تن در مده ای عشق
مرگ چشنده زندگی ست
زندگی چشنده مرگ
آوردگاه وحشت گسترده است
خسته مشو ای خرد
تن در مده ای عشق
چه بشکوه این عشق
چه بشکوه این خرد
عشق واره شد
خرد در جست و جویش

(2)

روح انوشه خوشبو
پرورد بغان را
با زمین و درختان
چشمه های روشن
گیاهان ستوده
کوه های رخشان
پژواک گر و بغ چهر
آرام گه گوهران



(3)

ای توانا پدر
که ارزانی آفرینی
از هر دهان
ای یزدان را پسر
که بیدار کردی جانم را
از خواب
ای چراغ روشن
که دل و چشمم را روشن کردی
ای مرا مهر کامل دست و دهان و اندیشه
ای شهزاده نیزه بالا
مرا زیرکی و نشان پیروزی
تویی


(4)


ای آموزگار بزرگ
ای شبان
ای چراغ بزرگ
که خاموش شدی
شتابان
سیه شد ما را چشم
سست و تیره
ای گرد رزمجو
که سپاه را هشتی
ای درخت بزرگ
که شاخسارت بشکست
لرزش افتاد بر مرغانی
که شان آشیانه ویران شد
ای خورشید بزرگ
که از کیهان فرو شدی
تار شد ما را چشم
با کوه ها و دره ها.



------------------------------------------------------------------
متن سخنرانی دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور
تنظیم : بخش ادبیات تبیان

دل تنگم
17-04-10, 17:37
شعر کهن فارسی یا شعر کلاسیک فارسی به صورت کنونی قدمتی بیش از هزار و صد سال دارد. این گونه شعر کاملاً موزون بوده و وزن آن بر پایه ساختاری است که عروض نام دارد. ساختار اوزان عروضی برپایهٔ طول هجا‌هاست. و هر مصراع به قالب هایی تقسیم می‌شود که هجاها باید در آن قالب ها قرار گیرند.و تفاوت شعر هجایی با شعر عروضی در وجود همین قالب هاست که شعر هجایی در قالبی قرار نگرفته و بر اساس هجاهای مصراع ساخته می‌شود.

مقدمه

شعرهای کلاسیک فارسی دارای خصوصیاتی هستند که با شعرهای نو متفاوت اند. «شعر کلاسیک گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد.»[۱] شعرای بزرگی مانند: فردوسی، حافظ، سعدی، مولوی، نظامی و ... هر کدام با اینکه سبک مختلفی داشته‌اند اما در یکسری ویژگی‌ها مشترک هستند.

تاریخچه

نخستین نمونه‌های به دست آمده از شعر در ایران، پیشینه‌شان به روزگار زرتشت پیامبر و سروده‌هایش در گاهان می‌رسد. این سروده‌ها به گویش گاهانی از زبان اوستایی است. همچنین از دوران پهلوانی (اشکانی) منظومه‌هایی - مانند ایاتکار زریران (یادگار زریران) و درخت آسوریک - به زبان پهلوی اشکانی در دست است. افزون بر این نمونه‌هایی از شعر (ترانه‌های خسروانی) به زبان پهلوی ساسانی یافت شده‌است. (همچنین ببینید: اشعار پارسی بجا مانده از دورهٔ ساسانیان)

سروده‌ها و اشعار مانوی به فارسی میانه (پهلوی ساسانی و اشکانی) نیز در نزد اهل فن اهمیتی به سزا دارد. لیکن اجماع علمای فن بر این است که وزن هیچکدام از این اشعار عروضی نیست، بنابراین این اشعار با شعر امروزی فارسی تفاوتی بنیادین دارند.

نخستین شاعران فارسی‌سرا (مراد از فارسی در اینجا فارسی دری و در مقابل فارسی میانه است) در دربار یعقوب لیث صفاری پدیدار شدند. اگر چه نمونه‌هایی از شعر به زبان فارسی دری، پیش از این دوران وجود دارد، ولی بررسی آنها مشخص می‌کند که در زمان سروده‌شدنشان شعر فارسی هنوز قوام نیافته‌بود، چرا که وزن آنان به طور مطلق عروضی نیست. در اینجا نمونه‌ای از اینگونه اشعار (که تعدادشان انگشت شمار است) می‌آوریم. این قطعه شعری نگاشته‌شده در آتشکده کرکوی واقع در سیستان است:

فُرخته باذا روش
خُنیده کرشسپِ هوش
همی برست از جوش
اَنوش کن می‌انوش
دوست بَذآگوش
بَذآفرین نهاده گوش
همیشه نیکی کوش
که دی گذشت و دوش
شاها خدایگانا
بآفرین شاهی

محمد سگزی و بسام کورد از نام‌های چند تن از سرایندگان دربار یعقوب است.

مرحله بعدی شکل‌گیری و تکامل شعر کهن فارسی در ورارود (ماوراء النهر) و خراسان اتفاق افتاد. علت آن بیش از هر چیز پشتیبانی فرمانروایان ایرانی‌نژاد سامانی از زبان فارسی بود. در این روزگار شاعران بزرگی چون رودکی سمرقندی، شهید بلخی و دقیقی بلخی پدیدار شدند. فردوسی، بزرگ‌ترین حماسه‌سرای ایران، نیز اواخر این دوره را درک کرد.

با روی کار آمدن غزنویان ترک‌نژاد از رونق شعر فارسی کاسته نشد و ایشان بویژه محمود غزنوی از پشتیبانان جدی سخنوران بودند. در این دوره شاهد برآمدن سرایندگان بزرگی چون فرخی سیستانی و عنصری بلخی هستیم.

از روزگار غزنوی به بعد بویژه از آغاز پادشاهی سلجوقیان اندک اندک جنبش سرایش شعر به زبان فارسی دری به نواحی مرکزی ایران و حتی نواحی غربی (چون آذربایجان) کشیده شد و شعر و زبان آن تحت تأثیر گویش محلی گویندگان این خطه قرار گرفت. در این عهد شاعران بزرگی چون ناصر خسرو بلخی، قطران تبریزی، فخرالدین اسعد گرگانی و اسدی طوسی پدیدار شدند.

در سده ششم هجری شاهد پیدایش سرایندگان بزرگی چون عطار نیشابوری، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی، انوری ابیوردی، ظهیر فاریابی و ده‌ها شاعر بزرگ دیگر هستیم.

سده هفتم هجری اوج شعر فارسی محسوب می‌شود[نیازمند منبع] و در آن دو شاعر بزرگ سعدی شیرازی و مولانا جلال‌الدین بلخی رومی آسمان شعر فارسی را روشن کردند. پس از این دو بزرگوار، شعر فارسی در سراشیب و فرود افتاد و اگر چه در سده هشتم هجری با ظهور شعرایی چون عبید زاکانی و حافظ شیرازی اعتلا یافت.

بعداز حافظ که پایان بخش سبک عراقی است. سبک هندی پیدا شد که شاعران بزرگی چون صائب تبریزی دارد و بیدل دهلوی (که در افغانستان و تاجیکستان جایگاه بالایی دارد) داشت.
در دوران مشروطه که اواخر دوران شعر کهن فارسی بود، شاعران نقش مهمی درانقلاب مشروطه داشتند. ازخون جوانان وطن لاله دمیده‌است شعر معروف عارف قزوینی است. میرزاده عشقی را سر می‌برند و با ظهور نیما یوشیج دوره تکتازی شعر کهن سر می‌آید. ولی همزمان این شعر همراه با شعر نو ادامهٔ حیات می‌دهد بطوریکه شاعرانی همچون سیمین بهبهانی-مهرداد اوستا- ابراهیم صهبا آن را ادامه می‌دهند.

موسیقی

در پیدایش شعر مهم‌ترین مسئله موسیقی است، در حقیقت عده‌ای از ادبا بر این نظر هستند که وزن و موسیقی پایه اساسی اشعار هستند. اکثر اشعاری که دارای موسیقی دلنشین هستند شرایط زیر را دارند:

وزن عروضی

شعرای اولیه قالب هایی را پدید آوردند، که اگر کلمات بر اساس آنها چیده‌ شوند، در شعر موسیقی به وجود می‌آید. شاعران کهن بر اساس پیام شعری خود، وزن متناسب با آن را بر می‌گزیدند. به عنوان مثال فردوسی در شاهنامه بیشتر از وزن متقارب که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، استفاده کرده‌است، چرا که هجاهای کوتاه برای توصیف صحنه‌های نبرد و القای سرعت مناسبتر هستند.

چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر
ز خون یلان دشت گشت آبگیر

وزن روان

شعرای اولیه از ۳۳ وزن عروضی که در اصل از زبان عربی وارد شعر فارسی شده بود استفاده می‌کردند که بسیاری از آنها با زبان فارسی هماهنگی نداشتند. بعدها سعدی وزنها را بهگزینی کرد و تنها از ۷ وزن عروضی که روانتر بودند استفاده کرد. نمونه‌ای از وزن روان:

درآن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

نمونه‌ای از وزن غیر روان:
(اصفهانی)

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو کمان کشیده و در کمین٬ که زنی به تیغم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی

وجود قافیه

قافیه‌ها باید علاوه بر هم آوا بودن، هنرمندانه نیز باشند، بسیاری از شعرای بزرگ با انتخاب مناسب قافیه ذهنیت خود را به مخاطب القا می‌کنند. مانند نمونه‌های زیر:

نالم بدل چو نای من اندر حصار نایپستی گرفت همت من زین بلند جای

در شعر بالا ما در قافیه‌ها «آی» می‌کشیم و با غم شاعر همراه می‌شویم.

بپیچید و زان پس یکی آه کردز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

شعر بالا مربوط به لحظه خنجر خوردن سهراب است؛ خواننده با خواندن شعر دو «آه» می‌کشد و باز هم با شعر همراه می‌شود.

اعجازهای پنهان

در اشعار از لحاظ موسیقی اعجازهای فراوانی موجود است یکی از این اعجازها ایجاد شدن حالت خاصی در چهره فرد است که در اثر خواندن شعر ایجاد می‌شود.

چشمم از آیینه داران خط و خالش گشت
لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد

در شعر بالا به ویژه در مصرع دوم لبهای خواننده به حالت غنچه در می‌آید که تداعی کننده عمل بوسه زدن است.

نحوه قرار گیری کلمات

قرارگیری کلمات نقش به سزایی در جاودانه شدن شعر دارد.

حضور مستحکم کلمه به تنهایی

این خاصیت زمانی در شعر تجلی می‌یابد که نتوان کلمه‌ای را حذف کرد و کلمهٔ بهتری جای آن قرار داد.

ملامتگوی بی حاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی


در مثال بالا کلمهٔ معرض بهترین انتخاب است و هم معنی‌های آن مثل مجلس، محفل، نوبت، موقع مناسب نیستند و نمی‌توانند به جای کلمه معرض بنشینند.


حضور مستحکم کلمات در ارتباط با یکدیگر

کلماتی که در هر بیت آمده‌اند با هم هماهنگ باشند. نمونه‌ای از کلمات ناهماهنگ:

چون شبه جزیره هست آن
برتری دارد ز همنوع در جهان
کشورش باشد جنوب آسیا
یک کمی مایل به غربی در سرا
قسمتی از سرزمینش هست کج
مردم آن با نبی بودند لج

نمونه‌های از کلمات هماهنگ:

بالا بلند عشوه گر نقشباز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من

دلیل‌آوری

اگر شاعر در اثر خود ادعایی بکند، در صورتی که دلیلی بر آن بیاورد، شعر برای خواننده دلنشین‌تر می‌شود. دلیل دو گونه‌ است: دلیل هنری(تخیلی)، دلیل واقعی. نمونه‌ای از دلیل هنری:

«عارضش را به مَثَل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد»(حافظ)

در این شعر حافظ می‌گوید که معشوقش را نمی‌تواند مانند ماه بداند چرا که ماه در آسمان سرگردان است و لاابالی است.

تصویرسازی

تصویرسازی به شعر روح و جان می‌بخشد و آن را از حالت جمود خارج می‌سازد؛ شعرا با استفاده از تصویرسازی موضوعهای بسیار پیش و پا افتاده را جذاب می‌کنند. مثلاً نمونه «الف»- در زیر شاعر منظره طلوع خورشید را به زیبایی تصویر سازی می‌کند:

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست رحمت یارم در امیدواران زد

نمونه «ب» - در زیر شاعر حالت شیرین در حال اشک ریختن را بیان می‌کند:

زِ سنبل کرد بر گل مشک بیزی
ز نرگس بر سمن سیماب ریزی

تصویرسازی مختص بوستان سعدی و شاهنامه فردوسی



این نوع فضاسازی، فضاسازی خاصی است که در بوستان سعدی و شاهنامهٔ فردوسی به کار رفته‌ است و فرق اساسی آنها با فضاسازی اشعار دیگر شعرا در عدم استفاده از تشبیهات و استعاره‌ها است.

بوستان:
شنیدم که در بزم ترکان مستمریدی دف و چنگ مطرب شکست


در شعر بالا فضایی را ترسیم می‌کند که ترکان[۲] در مجلس بزمی گرد آمده بودند و در این هنگام زاهدی وسیله طرب آنها را می‌شکند.

شاهنامه:
چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشگر کشی

در این نمونه شاعر فرا رسیدن شب را تصویر کرده‌است.یا در شعر زیر فردوسی با انتخاب آگاهانه کلمات، هجاها بدون استفاده از استعارات و تشبیهات فضای تصمیم گیری سریع را به صورت فوق االعاده کوتاه بیان می‌کند.

نشستند و گفتند و برخاستند
پی مصلحت مجلس آراستند

سهل ممتنع

این ویژگی به اشعاری اطلاق می‌شود که در حین سادگی کلمات، شعر گفتن بدین شیوه گاه غیر ممکن است.

«گر گدا پیشرو لشکر اسلام بود
کافر از بیم توقع برود تا در چین»(سعدی)

انواع شعر کهن فارسی



مثنوی
قصیده
غزل
مسمط
مستزاد
ترجیع بند
ترکیب بند
قطعه
رباعی
دو بیتی
تک بیت
چهار پاره
سبک‌های شعر کهن فارسی



سبک هندی
سبک خراسانی
سبک عراقی
گونه‌ها و جریان‌ها در شعر کهن فارسی



حماسه
تصوف و شعر عرفانی
تغزل
شعر معنایی يا شعر معناگرا
پانویس
↑ تعریف از دکتر شفیعی کدکنی، کتاب موسیقی شعر.
↑ عده‌ای بر این نظر هستند با توجه به تاریخ زمان سروده شدن شعر توسط سعدی ترک در گذشته به تاتارها اطلاق می‌شده‌است.


‎منابع

فارسی عمومی برای تدریس در دانشگاهها، نویسنده دکتر امید مجد ،انتشارات امید مجد ، آبان ۱۳۸۲
«شعر نو،کدام شعر؟کدام نو؟» ، نویسنده دکتر امید مجد
«موسیقی شعر»، نویسنده شفیعی کدکنی ص ۲۳۶

دل تنگم
17-04-10, 17:46
شعر نیمایی سبکی از شعر نو فارسی است که نخستین نمونه شعر نو در ادبیات فارسی بوده و برآمده از نظریه ادبی نیما یوشیج شاعر معاصر ایرانی است.

تحولی که نیما انجام داد در دو حوزه فرم و محتوای شعر کلاسیک فارسی بود. با انتشار شعر افسانه نیما مانیفست شعر نو را مطرح کرد که تفاوت بزرگ محتوایی با شعر سنتی ایران داشت. «باتوجه به مقدمهٔ کوتاهی که خود نیما بر این شعر نوشته است ( رک : شمس لنگرودی ، تاریخ تحلیلی شعر نو ، 1/100) ویژگی های « افسانه » را به شرح زیر می‌توانیم برشمریم : 1- نوع تغزل آزاد که شاعر در آن به گونه‌ای عرفان زمینی دست پیدا کرده است ؛ 2- منظومه‌ای بلند و موزون که در آن مشکل قافیه پس از هر چهار مصراع با یک مصراع آزاد حل شده است 3- توجه شاعر به واقعیت های ملموس و در عین حال نگرشی عاطفی و شاعرانهٔ او به اشیا 4- فرق نگاه شاعر با شاعران گذشته و تازگی و دور بودن آن از تقلید 5- نزدیکی آن ، در پرتو شکل بیان محاوره‌ای ، به ادبیات نمایشی ( دراماتیک )؛ 6- سیر آزاد تخیل شاعر در آن ؛ 7- بیان سرگذشت بی دلیها و ناکامی های خود شاعر که به طرز لطیفی با سرنوشت جامعه و روزگار او پیوند یافته است .( برای تجزیه و تحلیل افسانه ؛ رک : حمید زرین کوب ، چشم انداز شعر نو فارسی ، ص53 به بعد ؛ هوشنگ گلشیری ،« همخوانی با هماوازان ، افسانهٔ نیما ، مانیفیست شعر نو »، مفید ، دورهٔ جدید ، ش اول ف( بهمن 1365) ص 12 تا 17 و ش دوم ، ص 34 تا 56 ؛ عطاء الله مهاجرانی ، افسانهٔ نیما ف ص 52 به بعد ) روح غنایی و مواج افسانه و طول و تفصیل داستانی و دراماتیک اثر منتقد را بر آن می‌دارد که بر روی هم بیش از هر چیز تاثیر نظامی را بر کردار و اندیشهٔ نیما به نظر آورد ( در مورد تاثیر زندگی و آثار نظامی گنجوی بر نیما ، رک : محمد جعفر یاحقی ، « نیما و نظامی »، کتاب پاژ 4( مشهد 1370) ص 39.)حال آن که ترکیب فلسفی و صوری و به ویژه طول منظومه ، زمان سرودن آن، کیفیت روحی خاص شاعر به هنگام سرودن شعر ، ذهن را به ویژگی های شعر « سرزمین بی حاصل »، منظومهٔ پرآوازهٔ تی . اس . الیوت شاعر و منتقد انگلیسی منتقل می‌کند که اتفاقا سرایندهٔ آن همزمان نیما و در نقطهٔ دیگر از جهان سرگرم آفرینش مهمترین منظومهٔ نوین در زبان انگلیسی بود . ( در مورد این منظومه و چگونگی آفرینش آن رک : تی . اس . الیوت، منظومهٔ سرزمین بی حاصل ، ترجمه و نقد تفسیر از حسن شهباز . ص 57 [ به نقل از جعفر یاحقی ، جویبار لحظه‌ها :46].

این شیوه سرودن شعر به سرعت جایگزین شعر کلاسیک فارسی گردید و سپس با ایجاد تفاوت هایی در فرم شعر نو، آنرا به شیوه‌های نیمایی ، سپید، حجم و ... دسته بندی کردند.
تلاش نیما یوشیج برای تغییر دیدگاه سنتی شعر فارسی بود و این تغییر محتوا را ناگزیر از تغییر فرم و آزادی قالب می‌دانست. آزادی که نیما در فرم و محتوا ایجاد کرد، در کار شاعران بعد از وی، مانند احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری به نقطه‌های اوج شعر معاصر ایران رسید. با این حال نیما شعر خود را از لحاظ نگرش به جهان و محتوای کار پیشروتر و تازه تر از کار شاعران بعدی مانند شاملو به شمار می‌داند.

زمینه تاریخی

با شروع جنبش مشروطه‌خواهی ایرانیان بینشی تازه رواج یافت که بر طبق آن عصری تازه فرا رسیده است که با همه دوره‌های تاریخ ملی تفاوت دارد. روشنفکران این دوران معتقد بودند که عصر استبداد سیاسی به پایان رسیده است و همه احساس می‌کردند که باید در عرصه فرهنگ نیز تحولی مشابه اتفاق بیفتد. شاعران و نویسندگان این عصر در پی زیباشناسی جدیدی بودند و می‌خواستند شعری تازه بسرایند که با شعر گذشته فارسی فرق داشته باشد.[۱]

یکی از عوامل موثر دیگر در تحولات ادبی این دوران آشنایی روشنفکران ایرانی با ادبیات اروپایی بود. به باور آنان انقلاب مشروطیت با انقلاب فرانسه مشابهت داشت و قادر بود فضای تازه‌ای ایجاد کند که در آن چهره‌های برجسته‌ای پرورش یابند که با شاعران و نویسندگان برجسته اروپا قابل مقایسه باشد. علاقه و توجه روشنفکران به ادبیات اروپا و بخصوص ادبیات فرانسه باعث شد تا برخی آثار نویسندگان بزرگ آن زمان اروپا مانند ویکتور هوگو، لامارتین، ژان ژاک روسو، آلفونس دوده و شاتو بریان ترجمه شود که بر نوشته‌های بسیاری از ادیبان ایرانی تأثیر گذاشت.[۲]

شعر کلاسیک فارسی

مطابق نظریات سنتی در شعر فارسی تعداد ارکان عروضی هر شعر در محور عمودی همواره ثابت می‌ماند. نیز بنا به اقتضای قالب یا نوع ادبی شعر (نظیر غزل، مثنوی و رباعی)، قافیه با فرمولی ثابت تکرار می‌شد.

نظر نیما در باب شعر سنتی فارسی

نیما در ابتدای شاعری خود از شعر کهن فارسی نفرت داشت.[۳] اما بعدها نگاه خود را تغییر داد. نیما زمانی نوشته بود:
"از تمام ادبیات گذشته قدیمی نفرت غریبی داشتم... اکنون می‌دانم که این نقصانی بود."[۴]و در جای دیگری می‌نویسد:
"من خودم یکی از طرفداران پا بر جای ادبیات قدیم فارسی و عربی هستم."[۵]مخالفت سنت‌گرایان

وقتی نیما نظریه ادبی خود را تدوین می‌کرد حامیان شعر سنتی فارسی که باورهای خود را در معرض هجومی تمام عیار می‌دیدند اظهار داشتند که شعر فارسی به عنوان ارجمندترین نماد فرهنگی ایران در معرض نفوذ بیگانگان قرار گرفته است. از نظر آنان شعر نو نشانه تسلیم فرهنگی در برابر خارجی‌ها بود و به زودی روح فرهنگ ایرانی را نابود خواهد کرد.[۶] سنت‌گرایان در حقیقت معتقد بودند که نیما و پیروانش با این سنت آشنایی ندارند.[۷]
نگاه محافل دانشگاهی به شعر نیما تا دهه چهل خورشیدی منفی بود و از پذیرش آن سر باز می‌زدند.[۸] اما نگاه سنت‌گرایان دانشگاهی به نظریات نیما با تلاش برخی استادان که بخصوص با نقد ادبی مدرن آشنایی داشتند رفته رفته تغییر کرد. در میان کسانی که نقشی مهم در تغییر نگرش رایج در دهه چهل خورشیدی داشتند باید از غلامحسین یوسفی و محمد رضا شفیعی کدکنی یاد کرد.[۹]

حمایت نوگرایان

برخی از شاعرانی که امروز در زمره نوگرایان به حساب می‌آیند از نخستین حامیان نیما بودند. از جمله این افراد باید به احمد شاملو، اسماعیل شاهرودی، هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوان ثالث اشاره کرد.

شعر نیمایی و تحول اجتماعی در ایران مدرن

نیما می‌کوشید شعر معاصر فارسی را با نیازهای ایران مدرن سازگار کند. پس از جنبش مشروطه عرصه حیات اجتماعی ایران تغییر کرده بود. پیش از شعر، نثر فارسی با تلاش‌های کسانی نظیر طالبوف، حاج زین‌العابدین مراغه‌ای، صور اسرافیل و دیگران متحول شده بود و به نوعی خود را سازگار کرده بود.[۱۰] به طور کلی شعر جدید اشتیاقی خاص برای پرداختن به مسائل اجتماعی از خود نشان می‌دهد، در حالی که شعر کلاسیک چنین نیست.[۱۱]

نیما اگر چه هنوز هم مخالفانی در میان شاعران سنت‌گرا دارد توانسته است پیروان قابل توجهی برای خود دست و پا کند و ظرفیت تازه‌ای به شعر کهن فارسی اضافه کند.[۱۲]



شاعران نیمایی

احمد شاملو
مهدی اخوان ثالث
سهراب سپهری
فروغ فرخزاد
منوچهر آتشی
م. آزاد
رضا براهنی
هوشنگ ایرانی
طاهره صفارزاده
احمدرضا احمدی
سید علی صالحی
محمد علی سپانلو
محمد حقوقی
منصور اوجی
علی باباچاهی
مفتون امینی
محمدرضا شفیعی کدکنی
سیاوش کسرایی
یدالله رویایی
نصرت رحمانی
اسماعیل خویی
فرخ تمیمی
فریدون مشیری
نادر نادرپور
حمید مصدق
محمد زهری
اسماعیل شاهرودی
حسن نوغانچی صالح (بهمن صالحی)
کامبیز صدیقی
محمد تقی جواهری لنگرودی(شمس لنگرودی)
بیزن کلکی
ناما جعفری
خسرو گلسرخی
دکتر سید محمد رضا روحانی
عسگر حقی پرست پارسی (شاعر و مترجم)
پانویس
↑ (طلیعه تجدد در شعر فارسی، نوشته دکتر احمد کریمی حکاک، صفحه ۱۹۳)
↑ (پیشین، صفحه ۱۹۴)
↑ (نظریه ادبی نیما، منصور ثروت، صفحه ۱۹)
↑ (کشتی و طوفان، نیما یوشیج)
↑ (درباره شعر و شاعری، تدوین سیروس طاهباز)
↑ (طلیعه تجدد در شعر فارسی، صفحه ۲۳)
↑ (پیشین)
↑ (برای نمونه: درباره سبک‌های شعر فارسی و نهضت بازگشت نوشته دکتر رعدی آذرخشی)
↑ (طلیعه تجدد در شعر فارسی، صفحه ۲۳)
↑ (نظریه ادبی نیما، صفحه ۱۱)
↑ (طلیعه تجدد در شعر فارسی، صفحه ۱۹)
↑ (نظریه ادبی نیما، صفحه ۱۱)
↑ حسنی، حمید، موسیقی شعر نیما (تحقیقی در اوزان و قالب‏های شعري نیمایوشیج)، تهران، انتشارات کتاب زمان، 1371
↑ (کتاب گیلان، جلد دوم، قسمت شاعران نوگرای فارسی، کار گروهی به‏سرپرستی ابراهیم اصلاح عربانی)
↑ (گزینة شعر گیلان، شرح حال و شعرهای 54 شاعر نوپرداز گیلان، علیرضا پنجه‌ای، انتشارات مروارید)
89.144.179.184 ‏۱۰ دسامبر ۲۰۰۸، ساعت ۰۸:۰۸ (utc) 89.144.179.184 ‏۱۰ دسامبر ۲۰۰۸، ساعت ۰۸:۰۶ (utc)

دل تنگم
30-09-10, 22:25
http://www.ketabnews.com/ketabnewscontent/media/image/2007/09/2757_orig.jpg



تاریخ ادبیات در ایران. کتابی درباره تاریخ ادبیات ایران در دوره اسلامی تألیف ذبیح الله صفا. کتاب‌های تاریخ ادبیات به معنای متداول امروزی آن در ایران پیشینه‌ی کهنی ندارد. مطالب این‌گونه آثار، بیشتر در تذکره‌های شاعران نقل می‌شد که ظاهرا نخستین آن‌ها در قلمرو زبان فارسی "لباب الالباب" سدیدالدین عوفی (تألیف 618) است. احمد گلچین‌معانی تا سال 1350شمسی، 529 اثر تذکره‌ای و تاریخ ادبیاتی را ذکر کرده است که بیشتر آن‌ها پس از قرن دهم در شبه قاره هند تألیف شده است.

نخستین آثار تحقیقی و تحلیلی درباره تاریخ ادبیات فارسی را خاورشناسان سده نوزدهم تألیف کرده‌اند که از آن جمله است: "تاریخ ادبیات فارسی" هرمان اته آلمانی که صادق رضازاده شفق آن را به فارسی ترجمه کرده است و همچنین "تاریخ شعر فارسی" به زبان ایتالیایی تألیف ایتالوپیتزی که در 1894 میلادی در ایتالیا منتشر شد. مهم‌ترین این آثار تاریخ ادبی ایران تألیف ادوارد براون است. پس از او پاول هرن کتاب مختصری را در 1909 درباره تاریخ ادبیات فارسی به آلمانی تألیف کرد. از دیگر کارهای غیر ایرانیان در این زمینه به آثار یان ریپکا اهل چکسلواکی، برتلس و براگنیسکی روسی، باوزانی ایتالیایی و شبلی نعمانی از شبه قارة هند باید اشاره کرد.

ایرانیان تاریخ ادبیات‌نویسی به معنای نوین آن را در سده اخیر و به دنبال کارهای اروپاییان بویژه ادوارد براون آغاز کردند. در این زمینه نخست باید از کتاب "تاریخ ادبیات فارسی" محمدحسین خان فروغی (ذکاءالملک ) یاد کرد که برای تدریس در مدرسه سیاسی سابق، تألیف شد و پس از فوت مؤلف به اهتمام فرزندانش در 1335 در تهران چاپ شد. نوشتن تاریخ ادبیات فارسی برای تدریس در مدرسه‌ها و دانش‌سراها بعدها دنبال شد که از آن میان از آثار صادق رضازاده شفق، بدیع‌الزمان فروزانفر و جلال‌الدین همایی باید یاد کرد.

در ایران نگارش تاریخ ادبیات فارسی به شیوه متداول در اروپا و به صورت تحقیقی و مبسوط را در واقع ذبیح الله صفا استاد دانشگاه تهران آغاز کرد. کتاب او پنج جلد دارد و با آنکه ظرف مدتی افزون از چهل سال فراهم آمده از طرحی تقریبا واحد پیروی کرده است به این ترتیب که مؤلف در هر مجلد پیش از ذکر سرگذشت شاعران و نویسندگان هر دوره و نمونه آثار آنان برای آشنا شدن خواننده با اوضاع و احوال آن دوره فصولی را به اوضاع سیاسی و اجتماعی وضع علوم و دانش‌ها و همچنین مباحث عمده دینی و کلامی هر دوره اختصاص داده و آن گاه پس از پرداختن به وضع کلی ادبیات و علوم ادبی در دو بخش جداگانه به معرفی شاعران و نویسندگان نامدار هر دوره و بحث از زندگانی و آثار و افکار و نمونه اشعار و نوشته‌های آنان پرداخته است. وجود این فصل‌های بنیادین تا حد زیادی خواننده را برای فهم اشعار و اندیشه و سبک شاعری و نویسندگی صاحبان ترجمه آماده می‌کند. اهتمام نویسنده برای بارور کردن فصول مقدماتی کتاب مجموعه کار او را به مرز یک دوره تاریخ تمدن و فرهنگ و ادب ایرانی نزدیک کرده است اما همین خصیصه ــ که موجب افزایش قابل ملاحظه حجم کتاب شده ــ بعدها در نظر برخی زاید و نقیصه کار وی و موجب ملالت به حساب آمده است.

بر عنوان کتاب تاریخ ادبیات در ایران خرده‌گیری و یادآوری شده است که با توجه به تقسیمات جغرافیایی سیاسی سده‌های اخیر ذکر مؤلفان شهرهای افغانستان ماوراءالنهر شبه قاره هند آسیای صغیر و آذربایجان در این کتاب صحیح نیست . به همین سبب مؤلف عنوان آخرین چاپ کتاب را به تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان پارسی تغییر داد. ایرادهای دیگری که بیشتر بر کلیات مندرجات کتاب گرفته‌اند از این قبیل است که چرا در این کتاب از لهجه‌ها و ادبیات عامیانه استان‌ها و اقلیت‌های نژادی و مذهبی مانند کرد و لر و ترک و یهود یاد نشده است یا چرا با نقل منتخب اشعار شاعران و نمونه آثار نویسندگان بر حجم کتاب افزوده شده است. با وجود این برخی کتاب تاریخ ادبیات در ایران را در میان ده کتاب برگزیده هفتاد سال اخیر از "اولین‌ها" دانسته‌اند.

جلد پنجم کتاب که شامل سه بخش است پس از انقلاب اسلامی و قسمت عمده آن در خارج از ایران (آلمان) تنظیم و تألیف شده است. با آنکه در پاره‌ای زمینه‌ها عدم دسترسی به منابع اصلی و دست اول کاملا مشهود است. اهتمام بلیغ نویسنده برای بررسی همه موارد لازم با مراجعه به تحقیقات بعدی قابل توجه است. به عنوان مثال در بخش "ادبیات دوره صفویه و سبک هندی" از پژوهش‌های احمد گلچین معانی سود برده است. زبان کتاب تقریبا یکدست و در همه جا علمی و ملهم از سنت‌های ادب گذشته فارسی است. گو اینکه ویژگی اخیر، در نظر برخی سنگین و دور از ذهن و غریب آمده و عیب کتاب تلقی شده است.

مندرجات این کتاب به قلمرو تاریخ ادبیات فارسی در محدوده زبان فارسی جدید (دری) یعنی ادبیات ایران در دوره اسلامی منحصر می‌ماند و از دو دوره پیشین زبان فارسی (فارسی باستان و میانه) یعنی ادبیات ایران پیش از اسلام در آن سخنی به میان نمی‌آید در حالی که در عنوان کتاب، حتی پس از تجدیدنظر در چاپ‌های اخیر چنین حصری منظور نشده است.

در این کتاب علاوه بر نقد، موضوعات سبک‌شناختی و جامعه‌شناختی هم فراوان مطرح شده است که پژوهشگر را در هر یک از این زمینه‌ها از رجوع بدان بی نیاز نیست.

منابع "تاریخ ادبیات در ایران" اغلب دست اول و قابل اعتماد است. عزم مؤلف برای رجوع به منابع اصلی هر مبحث او را مقید کرده است که در بسیاری موارد بویژه در مجلدات آغازین به نسخه‌های خطی و گاه منحصر به فرد ــ که در روزگار تألیف آن بخش از کتاب هنوز به چاپ نرسیده بوده ــ مراجعه کند. انتخاب اشعار و نمونه‌ها هم گاهی از همین نسخه‌های خطی یا از چاپ‌های سنگی و نامنقح اولیه صورت گرفته که ممکن است با ضبط چاپ‌های انتقادی بعدی تفاوت‌هایی داشته باشد. در چاپ‌های بعدی کتاب هم برای انطباق نمونه‌ها و اشعار بر صورت‌های انتقادی آثار و رفع کسر و کمبودهایی از این قبیل اهتمامی صورت نگرفته است.

جلد اول کتاب با عنوان "تاریخ ادبیات در ایران از آغاز عهد اسلامی تا دوره سلجوقی" نخستین بار در 1332ش در 716 صفحه در تهران چاپ شد. جلد دوم که از میانه قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم را دربر دارد در 1334ش و جلد سوم در دو بخش از اوایل قرن هفتم تا پایان قرن هشتم هجری در سال‌های 1351 و 1352ش و جلد چهارم از پایان قرن هشتم تا اوایل قرن دهم در 1356ش و جلد پنجم از آغاز سده دهم تا میانه سده دوازدهم، در سه بخش به ترتیب در سال 1362 و 1364 و 1370ش انتشار یافته است. انتظار این بود که مجلدات بعدی کتاب دست کم تا سده حاضر یکی پس از دیگری منتشر شود که عمر مؤلف آن در اردیبهشت 1378 به سر آمد و به رحمت ایزد منان پیوست.

کتاب "تاریخ ادبیات در ایران" در پنج جلد و هشت مجلد با 907 5 صفحه چند بار به صورت دوره‌ای و بارها در مجلدات جداگانه به چاپ رسیده است. خلاصه‌ای از این کتاب به درخواست استادان رشته زبان و ادبیات فارسی برای دوره کارشناسی ترتیب یافته که جلد اول آن را مؤلف در 1355ش منتشر کرده و در 1374ش به چاپ چهاردهم رسیده است. جلد دوم و سوم و چهارم این خلاصه نیز به انتخاب محمد ترابی تهیه شده است.

محمدجعفر یاحقی. دانشنامه جهان اسلام

دل تنگم
30-09-10, 22:50
اشاره

مقاله حاضر، پس از نگاهی گذرا به تاریخچه زبان و ادبیات فارسی از روزگاران کهن تا عصر حاضر، ادبیات حماسی و اقسام حماسه، ادبیات غنایی و ساختار آن و ادبیات تعلیمی و جایگاه این نوعِ ادبی را در زبان فارسی بررسی و سپس خوانندگان گرامی را با نثر فارسی و سیر تحول آن آشنا می‌کند. در پایان نیز چند متن برای نمونه، از هر کدام از این انواع ادبی ارائه شده است.

پیدایش ادب فارسی دوره اسلامی

ادبیات فارسی در دوره اسلامی پس از وقفه‌ای کوتاه، از نخستین سده‌های ظهور اسلام با الفبای عربی پدید آمد که در واقع ادامه ادبیات پیش از اسلام بود.

بنابراین، می‌توان گفت فارسی دری، با تشکیل حکومت‌های مستقل و نیمه‌مستقل طاهریان، صفاریان و سامانیان در بخش‌های شرقی و شمال شرقی ایران پا گرفت و در دوره‌های بعد، در داخل فلات ایران گسترش یافت. در فاصله پایان حکومت ساسانی و آغاز کار حکومت‌های مستقل و نیمه‌مستقل ایرانی، افزون بر نگارش آثار ادبی و دینی به خط و زبان پهلوی میانه، بسیاری از ادیبان و دانشمندان ایرانی که بیشترشان مسلمان هم شده بودند، آثار ادبی خود را به زبان عربی می‌نگاشتند که زبان رسمی تمام قلمرو حکومت اسلامی و از جمله سرزمین‌های ایرانی بود، چنان‌که ابن‌مقفّع و ده‌ها نویسنده ایرانی دیگر و بیشتر شاعران ایرانی این دوره از جمله ابونواس اهوازی و بشار بن بُرد اشعار خود را به این زبان می نوشتند.
ادبیات فارسی دری بیشتر در مناطق شرقی و شمال شرقی؛ یعنی در سیستان و خراسان و و رارود (ماوراءالنهر) پا گرفت و در دوره سامانی، در قلمرو شعر و نثر استقرار و گسترش یافت. در قلمرو شعر و شاعری، شاعران بزرگی چون رودکی (م 329 هـ .ق)، شهید بلخی (م 325 هـ .ق)، ابوشکور بلخی (م نیمه دوم قرن چهارم) و اندکی بعد فردوسی (م 416 هـ .ق) و در نثر نیز نویسندگانی چیره‌دست و دانشمندانی چون ابوعلی بلعمی (م 363 هـ .ق) و پدیدآورندگان شاهنامه ابومنصوری (تألیف: 346 هـ .ق) و مترجمان تفسیر طبری (تألیف: 351 هـ .ق) و جز آنان نقش‌آفرینی کردند.[1]

در ادامه این مقاله، ادبیات کهن فارسی در دو بخش شعر و نثر بررسی و پس از آن انواع ادبی، از جمله ادب حماسی، ادب غنایی و ادبیات تعلیمی معرفی خواهد شد.

شعر

شعر دَری (منسوب به دربار) ابتدا در خراسان و وَرارود، با حمایت امیران ایرانی‌دوست سامانی نفوذ و گسترش یافت و آثار و منظومه‌هایی به این زبان پدید آمد که متأسفانه جز شاهنامه فردوسی، همه آنها از میان رفته و تنها ابیات و قطعات پراکنده‌ای از آنها در کتاب‌های تاریخ و تذکره و لغت‌نامه‌های فارسی باقی مانده است. شاهنامه، با آنکه مربوط به اواخر دوره سامانی است، سرودن ‌آن، پس از سی سال، در دوره غزنوی به پایان رسید.

غزنویان که در اصل قومی بیگانه و در خدمت سامانیان بودند، مانند خداوندگاران خود، برای گسترش شعر فارسی می‌کوشیدند. به دلیل علاقه ویژه آنان به شعر ستایشی و قالب قصیده، قصیده‌سرایی و مدیحه‌خوانی در دربار غزنه، با حضور شاعران نام‌آوری چون عنصری (م 341 هـ .ق) فرخی سیستانی (م 429 هـ .ق) و منوچهری (م 432 هـ .ق) رونق یافت. در شعر دوره سامانی، عناصر فرهنگ ایرانی بیشتر بود، تا آنجا که شعر این دوره را باید ادامه ادب و فرهنگ پیش از اسلام و فرزند راستین آن دانست.

با گسترش قلمرو غزنویان، دامنه شعر فارسی نیز از خراسان به ری و طبرستان کشیده شد. چند دهه بعد، با ورود سلجوقیان به فلات ایران، شعر فارسی در اصفهان و همدان و جبال و آذربایجان استقرار یافت و اندکی بعد، اوج و اعتبار و گونه‌گونی ویژه‌ای پیدا کرد.

در عصر سلجوقیان، اصفهان از نیمه دوم قرن پنجم هجری قمری، به پایتختی برگزیده شد و شاعران و قصیده‌سرایان از خراسان و جاهای دیگر به این شهر آمدند. امیرمعزّی نیشابوری، امیرالشعرای دربار سلجوقی بود و شاعران بنام دیگری همچون ازرقی هروی (م 465 هـ .ق) و لامعی (م 465 هـ .ق) شاهان و شاهزادگان این دودمان را مدح می‌گفتند. در قرن ششم، اصفهان با حضور انبوهی از شاعران به رهبری جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی (م 588 هـ . ق)، به صورت کانون گرم شعر و ادب فارسی درآمده بود و رونق و شکوه بخارای عصر سامانی را به یاد می‌آورد. مدیحه‌سرایی در خراسان نیز با وجود شاعرانی مانند عبدالواسع جبلی (م 555 هـ . ق)، رشید وطواط (م 573 هـ .ق) و انوری (م 585 هـ .ق) همچنان ادامه داشت.

در آذربایجان، اسدی طوسی و قطران تبریزی زمینه را برای ظهور سرایندگان بزرگی چون نظامی گنجوی و خاقانی شروانی فراهم می‌کردند.

در قرن ششم، میان شاعران آذربایجان با شاعران اصفهان، مشاعره و گفت‌وگوهایی صورت می‌گرفت که گاه به کدورت و ناخشنودی می‌انجامید.

در خراسان، کسایی مروزی، شاعر شیعه‌مذهب اواخر قرن چهارم، با سرودن اشعار زاهدانه و پندآمیز به شیوه خراسانی، از یک سو زمینه را برای پیدایش اشعار فلسفی و مکتبی ناصر خسرو و قوامی رازی و از سوی دیگر برای شعر حکمت‌آمیز حکیم سنایی غزنوی (م 535 هـ . ق) آماده کرد.

شعر زاهدانه که در ادب عربی هم بی‌سابقه نبود، در دیوان سنایی هویت و استحکام تازه‌ای یافت.[2] این‌گونه شعری در قصاید سعدی به صورت حکمت و پند جلوه‌گر شد و در دیوان سیف فرغانی که پس از حمله مغول‌ها در آناتولی می‌زیست، جنبه اعتقادی به خود گرفت. تا دوره سنایی، قالب اصلی شعر خراسانی قصیده بود. سنایی به غزل هم که بیشتر، شاعران بزرگی مانند رودکی در سرودن آن استاد بوده‌اند رسمیت بخشید و شرایط را برای ورود مفاهیم عرفانی به عرصه این قالب آماده ساخت. بعد از او عطار نیشابوری و سپس عراقی این روند را ادامه دادند و جلال‌الدین بلخی و شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی غزل را به اوج خود رساندند.
در دوره حافظ و چند دهه پیش از او، غزل‌سرایان توانای دیگری همچون خواجوی کرمانی (م 753 هـ .ق)، سلمان ساوجی (م 778 هـ . ق)، عماد فقیه کرمانی (م 773 هـ . ق)، جهان خاتون (م پس از 784 هـ .ق)، نزاری قهستانی (م 721 هـ .ق) و کمال خُجندی (م 793 هـ .ق) بودند که حافظ در غزل خود وامدار برخی از آنهاست.

خاستگاه غزل عرفانی در خراسان بود، ولی در عراق عجم، به ویژه غرب و جنوب ایران گسترش و تکامل یافت. در قرن‌های بعد شاعرانی مانند امیرخسرو دهلوی (م 725 هـ . ق)، با ادامه شیوه سعدی در غزل‌سرایی و درآمیختن آن با مفاهیم و نگرش‌های بومی، شیوه‌ای تازه در غزل‌سرایی فارسی بنیان نهادند.

این شیوه تازه که بر پایه نازک‌اندیشی و خیال‌پردازی و عامیانگی استوار بود، چندی بعد در عصر صائب (م 1086 هـ . ق) و پس از او جلوه‌گر شد و بعدها به دلیل ارتباط با سرزمین هند به «سبک هندی» شهرت یافت. این سبک، پس از انقلاب اسلامی نیز در کانون توجه غزل‌سرایان قرار گرفت و اندکی بعد، از دل آن، «غزل حماسی» و «غزل نو» پدیدار شد.[3]

نثر

نثرنویسی، بخش دیگری از ادبیات فارسی است که همواره تحت‌الشعاع شعر فارسی قرار گرفته است. پیش از آغاز بحث باید گفت که تمام متن‌های منثور فارسی را نمی‌توان در حوزه ادبیات بررسی کرد؛ زیرا برخی از آنها جنبه هنری و خیال‌انگیزی ندارند و فاقد بار عاطفی هستند و در آنها بیشتر به جنبه ابزاری زبان توجه شده است. پیشینه نثر فارسی هم مانند شعر، به دوره پیش از اسلام برمی‌گردد.

بیشتر متن‌های منثور به زبان فارسی میانه که باقی مانده‌اند، به ویژه سرگذشت‌نامه‌ها و پندنامه‌های دوره ساسانی، جنبه ادبی دارند. پس از اسلام نثر رسمی فارسی، در پی وقفه‌ای، از شکل ابتدایی خود بیرون آمد و در دوره سامانی به شکل فارسی دری جلوه‌گر شد.
نخستین متن منثور بر جای مانده، برگ‌هایی از مقدمه شاهنامه ابومنصوری است که گروهی از دانشوران خراسان و ماوراءالنهر به فرمان ابومنصور محمد بن عبدالرزاق، در سال 346 هـ .ق، در موضوع تاریخ و تاریخ داستانی ایران پیش از اسلام نگاشته‌اند.

این کتاب سرآغاز نثرهای تاریخی به زبان فارسی است که در همان دوره سامانی با تاریخ بلعمی و کمی بعدتر با مجمل‌التواریخ و القصص که مؤلف آن ناشناخته است، ادامه یافت.
بعد از تاریخ بلعمی، فن تاریخ‌نویسی غیرداستانی مبتنی بر واقعیت‌های موجود، در زبان فارسی مطرح شد. اندکی بعد در دوره غزنوی، یکی از مهم‌ترین کتاب‌های تاریخی فارسی با جنبه ادبی بسیار قوی، به قلم ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی، در مدتی نزدیک به نیم قرن گردآوری و در سی جلد تنظیم شد که بخش اعظم آن با گذشت زمان نابود شد. بخش موجود کتاب که به تاریخ بیهقی موسوم است، کمتر از یک‌ششم کل کتاب و دربرگیرنده تاریخ عصر مسعود غزنوی است و به همین دلیل، تاریخ مسعودی هم نامیده شده است.

از همین دوره غزنویان، تاریخ دیگری به نام زین‌الاخبار به قلم ابوسعید عبدالحی بن ضحاک گردیزی نیز باقی مانده است که از نظر ادبی ارزش چندانی ندارد.

فن تاریخ‌نویسی در دوره‌های بعد هم اهمیت و اعتبار داشته است و کتاب‌هایی همچون راحةالصدور اثر محمد بن علی بن سلیمان راوندی در تاریخ سلجوقیان، تاریخ جهانگشا اثر عطاملک جوینی، جامع‌التواریخ به قلم رشیدالدین فضل‌الله همدانی، تاریخ گزیده از حمدالله مستوفی قزوینی، ظفرنامه اثر شرف‌الدین علی یزدی، مطلع سعدین نوشته کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی، روضة الصفا به قلم میرخواند، حبیب‌السّیر به قلم خواندمیر، عالم آرای عباسی اثر اسکندربیگ منشی و درّهُ نادری و جهانگشای نادری اثر میرزا مهدی‌خان استرآبادی، عرصه تاریخ‌نویسی را پربار و پهنه ادب فارسی را رنگارنگ کرده است.

شاخه‌ای از تاریخ‌نویسی فارسی، به تاریخ‌های محلی اختصاص یافته است که در این زمینه، از گذشته‌های دور کتاب‌هایی مانند تاریخ سیستان از نویسنده‌ای ناشناخته، تاریخ بخارا به قلم نرشخی و ترجمه قبادی و تلخیص محمد بن زُفَرِ بن عُمَر، و تاریخ بیهق اثر ابن‌فندق باقی مانده است.

تاریخ‌نویسی، از قرن‌های هشتم و نهم به بعد، در شبه قاره هند هم رونق داشته که از میان کتاب‌های تاریخی این دوره، تاریخ فرشته و تاریخ الفی معروف‌تر است. دومین کتاب نثر فارسی که خوشبختانه متن کامل آن از دوره سامانی بر جای مانده است، ترجمه تفسیر طبری است. این کتاب که در سال 351 هـ .ق گروهی از دانشمندان ماوراءالنهر آن را به فرمان سامانیان تنظیم و ترجمه کردند، سرمشق و سرآغاز ترجمه‌ها و تفسیرهای فارسی قرآن و کتاب‌های دینی به شمار می‌آید و در واقع ترجمه و تلخیص‌هایی کاملاً آزاد از تفسیر سی جلدی محمد بن جریر طبری است که در اوایل قرن چهارم به زبان عربی تألیف شده است. بعد از ترجمه تفسیر طبری، هم تفسیر و ترجمه قرآن به پارسی ادامه یافت و هم چند کتاب دینی و کلامی در حوزه معارف اسلامی به زبان فارسی نوشته شد که ادبیات دینی ایران را پربارتر ساخت.
از تفسیرهای معروف دوره‌های بعد، می‌توان از تفسیر سورآبادی، تفسیر تاج‌التراجم از شهفور اسفراینی، روض‌الجنان و روح‌الجنان از ابوالفتوح رازی و کشف‌الاسرار از میبدی نام برد.

در کنار کتاب‌های تاریخی محض، از تذکره‌ها که کتاب‌های تاریخ ادبیات دوران گذشته به شمار می‌آمدند نیز باید یاد کرد. تذکره‌نویسی با محمد عوفی و تألیف کتاب لباب‌الالباب آغاز شد. بعدها دولتشاه سمرقندی با تألیف تذکرة الشعراء کار او را دنبال کرد. در دوره صفوی هم در ایران تذکره‌های متعدد و مشهوری چون تحفة سامی، هفت اقلیم، عرفات‌العاشقین و تذکره نصرآبادی تدوین شده است. این کار تا دوره قاجار و در واقع تا پیش از تألیف تاریخ ادبیات به شیوه جدید ادامه یافت. از میان واپسین تذکره‌های مهم فارسی که سنت تذکره‌نویسی فارسی را تا نزدیک دوران معاصر تداوم بخشید، از مجمع‌الفصحاء اثر رضاقلی‌خان هدایت می‌توان نام برد.

در سنت نثرنویسی فارسی، غیر از کتاب‌های رسمی، منشآت و آثار دیوانی مانند عَتَبةُ‌الکَتَبَه اثر منتجب‌الدین بدیع، التوسل الی الترسّل اثر بهاء‌الدین محمد بن مؤید بغدادی و در دوره‌های اخیر منشآت قائم‌مقام فراهانی و سفرنامه ناصرخسرو، شهرت و اعتبار ادبی یافته است. سفرنامه ناصرخسرو که نخستین کتاب در نوع خود به زبان فارسی است، سیمای شهرها و مردمان آن و وضع زندگی و اجتماع آن روزگاران را برای خواننده امروز به تصویر می‌کشد و با کشش داستانی خود، وی را در غم و شادی و مسائل مردمان آن روز شریک می‌سازد.

دسته‌ای دیگر از کتاب‌های منثور فارسی که بیشتر برای شاهان و شاهزادگان و به منظور آموزش شیوه‌های حکومت و مملکت‌داری به آنها، تدوین شده، به «آینه میران» یا «نصیحه‌الملوک» شهرت یافته است و در زبان فارسی اهمیتی ویژه دارد. از میان این نوع آثار می‌توان قابوس‌نامه به قلم امیر عنصرالمعالی، سیاست‌نامه اثر خواجه نظام‌الملک و نصیحه‌الملوک اثر محمد غزالی را یاد کرد.

قابوس‌نامه دربرگیرنده حکایت‌های دل‌پذیر و هدف‌دار، با نثر نیکو و استادانه فارسی است. این کتاب بازگوکننده روش خردمندانه زندگی ایرانیان پیش از دوره مغول است.

در ترتیب اهمیت آثار، اندرزنامه‌ها و کتاب‌هایی با درون‌مایه حکمت عملی قرار می‌گیرند که از آن میان می‌توان به کتاب‌هایی چون بحرالفوائد از نویسنده‌ای ناشناخته، کیمیای سعادت اثر غزالی، اخلاق ناصری اثر خواجه نصیرالدین طوسی، اخلاق محسنی اثر کاشفی سبزواری و اخلاق جلالی اثر جلال‌الدین دوانی اشاره کرد.

ادبیات داستانی

شاید مهم‌ترین زمینه ادبی در عرصه نثر فارسی، ادبیات داستانی باشد. سنت داستان‌پردازی در ایران باستان چنان با تاریخ و سرگذشت نیاکان درآمیخته بود که جدا ساختن یکی از دیگری امکان نداشت. وجود کتاب‌هایی مانند هزار افسان، که بعدها در دوره اسلامی به عنوان الف لیلة و لیلة اقتباس و در دوران قاجار با نام هزار و یک شب به فارسی ترجمه شد و نیز آوردن مجموعه داستان تمثیلی کلیله و دمنه از هند به ایران در دوره خسرو انوشیروان، از اهمیت این سنت در فرهنگ ایران پیش از اسلام حکایت دارد. در دوره اسلامی این میراث داستانی، ابتدا به عربی و سپس به فارسی دری منتقل شد. ابن‌مقفع کلیله را به عربی ترجمه کرد و مقدمه و باب‌هایی بر آن افزود.

سنّت عیاری و پهلوانی دوره اسلامی نیز آثار دیگری پدید آورد که از میان آنها می‌توان به داستان سمک عیّار اشاره کرد. این داستان را فرامرز بن خداداد ارجانی از زبان یکی از قصه‌پردازان به نام صدقه بن ابی‌القاسم شیرازی در اواخر قرن ششم نگاشته است.[4]
در ادامه، آثار دیگری چون روضة العقول با انشای محمد بن غازی ملطیوی و مرزبان‌نامه به انشای مصنوع و متکلف سعدالدین وراوینی پدید آمد. البته اصل طبری مرزبان‌نامه را مرزبان بن رستم بن شروین از زبان حیوانات و پرندگان و دیو و پری و آدمی در اواخر قرن چهارم فراهم آورده بود.

از دیگر آثار درخشان در آسمان ادب فارسی کتاب‌هایی است که در قالب قصه‌ها و حکایت‌ها نگاشته شده است، از جمله کتاب چهار مقاله یا ‌مجمع‌النوادر نظامی عروضی که هر چند به منظور روایت داستان نوشته نشده، در عمل، قصه‌ها و حکایت‌هایی دارد که بیشتر آنها غیرتاریخی و به چهار صنف طبیب، دبیر، منجم و شاعر مربوط است و در نوع خود، از آثار برجسته نثر قرن ششم به شمار می‌رود.

همچنین کتاب‌های (ترجمه) فرج بعد از شدت و جوامع‌الحکایات هر دو با انشای محمد عوفی که بیشتر جنبه اخلاقی و ادبی دارند، از این نوع است. گونه دیگر، حکایت‌هایی است که در گلستان سعدی آمده و ارزش ادبی و فنی آنها بیشتر از اهمیت روایی‌شان است و برخی از آن به مقامه‌نویسی یاد کرده‌اند. از ویژگی‌ها و نوآوری‌های این کتاب، استفاده نویسنده از تمام شیوه‌ها و شگردهای نویسندگی فارسی مانند پرداخت‌زیبا، فشرده‌نویسی، بهره‌وری از شعر و ابزار شعری، نکته‌دانی، کاربرد تمثیل و حکایت، تنوع معانی و رنگارنگی الفاظ، دریافت‌های تیزبینانه از مسائل مهم اجتماعی و اخلاقی و سرانجام، ریختن همه اینها در ظرفی آراسته و پرداخته و پدید آوردن ترکیبی تازه در نثر فارسی است که اولاً طبع همه نفوس را در هر دوره‌ای سیراب می‌سازد و در ثانی آهنگ و سازوارگی خاصی در قلمرو زبان در ذهن و ذوق خواننده می‌نشاند.

در میان ده‌ها تقلیدی که از این کتاب صورت گرفت، می‌توان به بهارستان جامی، نگارستان معین‌الدین جوینی و پریشان قاآنی اشاره کرد.

ادبیات عرفانی

از دیگر کتاب‌هایی که در ادبیات فارسی درخشیده‌اند، کتاب‌هایی هستند که درون‌مایه عرفانی دارند و محتوای آنها حکمت و فلسفه، تفسیر و تأویل قرآن و حدیث، بیان نظری عقاید و اصطلاحات صوفیانه، سخن درباره عشق و معرفت، نقد عقل، اثبات موافقت طریقت با شریعت، شرح اخلاق و آداب و رسوم خانقاهی و بیان سرگذشت مشایخ و بیان رؤیاها و مکاشفات و سخنان وجدآور و شطحیات صوفیانه است.

یکی از قدیمی‌ترین کتاب‌ها در زمینه ادبیات عرفانی، شرحی است که ابوابراهیم اسماعیل بن محمد بن عبدالله المستملی بخاری بر کتاب التعرف لمذهب اهل‌التصوف از ابوبکر کلاباذی بخاری نوشته است. در این کتاب ضمن شرح مفصل اصطلاحات صوفیان و بیان عقاید آنها و طرح عقاید اهل سنت، تلاش می‌شود موافقت کامل طریقت صوفیه با شریعت و سنت اثبات شود.

از معتبرترین کتاب‌های عرفانی، رساله قشیریه، اثر امام ابوالقاسم قشیری است. وی فردی بسیار پای‌بند به شریعت بود و کتاب خود را در جدا ساختن تصوف از انحراف‌های طریقت عصر خود نوشت.

از دیگر کتاب‌های عرفانی مشهور و باارزش‌، در کنار ترجمه رساله قشیریه،‌کشف‌المحجوب اثر ابوالحسن علی بن عثمان هجویری است. وی این کتاب را در پاسخ به پرسش‌های ابوسعید هجویری نگاشته و در آن، مهم‌ترین بحث‌های مسائل عرفانی مانند علم، معرفت، تصوّف، محبت، ملامت و نیز شرح احوال مشایخ و پیشوایان تصوف از صحابه و تابعین و اهل بیت، فرقه‌های تصوف و مذاهب، مقامات، حکایت‌ها و نیز سخنان و عقاید آنها را آورده است. این کتاب بعدها منبع معتبری برای تذکرة الاولیاء اثر عطار نیشابوری، فصل‌الخطاب از خواجه محمد پارسا و نفحات‌الانس اثر جامی شد که نثری استوار و مستدل دارد. در برخی کتاب‌های دیگر مثل احیاء علوم‌الدین اثر امام ابوحامد محمد غزالی که خود، به تلخیص و ترجمه فارسی آن به نام کیمیای سعادت پرداخته است، درباره نظریه‌های مختلف متصوفه و اثبات توافق آن با شریعت بحث شده است. این کتاب یکی از آموزنده‌ترین کتاب‌های تعلیمی متصوفه است که در آن با نثر ساده، زیبا روان و فصیح، دشوارترین مباحث تصوف طرح و شرح می‌شود.

از دیگر کارها در این زمینه، کتاب الانسان‌الکامل اثر عزیزالدین نَسَفی است که نثری بسیار روان و ساده و رسا دارد و نیز کتاب مرصادالعباد از نجم‌الدین رازی که از مریدان مجدالدین بغدادی و از شاگردان نجم‌الدّین کبری است. این کتاب از جمله آثار مهم صوفیه است که در آن، اصول و عقاید آنها با نثری استوار و نسبتاً روشن و با نظم و طرحی سنجیده بیان شده است.
ایمان و دل‌بستگی نجم رازی به طریقت، اعتمادش به درستی سخنان خویش و برداشت‌های خاص او از شریعت در جهت شرح و توضیح دیدگاه‌هایش درباره طریقت، روح شاعرانه‌ای در مرصادالعباد دمیده است.

در بحث ادبیات عرفانی، در کنار شرح و بیان اصول و عقاید، کم و بیش بخش‌هایی هم به شرح سخنان و احوال متصوفه اختصاص دارد. در این زمینه می‌توان به کتاب مختصری با نام طبقات الصوفیه اثر ابوعبدالرحمان سُلَمی اشاره کرد که بعدها خواجه عبدالله انصاری آن را در مجالس ذکر و تدریس خود، به زبان هروی، با افزایش مطالبی املا کرد.

نوعی دیگر از آثار منثور عرفانی، کتاب‌هایی است که بیشتر تک‌موضوعی و گاه مجموعه‌ای از موضوع‌ها با درون‌مایه عرفانی آمیخته با عواطف نویسنده است. تأثیر این احوال عاطفی، کلام را از حالت ابزار انتقال معنی صرف به مخاطب، بیرون می‌آورد و آن را با انواع سجع و شعرهای فارسی و عربی و تصویرسازی و صنایع بدیعی درمی‌آمیزد، به‌گونه‌ای که علاوه بر موضوع متن، احساسات و عواطف و شور و ذوق نویسنده نیز در نفوذ معنا در مخاطب و تغییر جهان‌بینی او مؤثر است. گاهی در این آثار، به اقتضای موضوع سخن و حال نویسنده، نقش معنی‌رسانی زبان‌، کم‌رنگ و تشخص زبان و ساختار دستوری آن، به شعر ناب بدون مخاطب نزدیک می‌شود.

کتاب‌هایی چون سوانح‌العشاق اثر احمد غزالی، رسالة الطیر از ابن‌سینا و نصیحة‌الملوک و کیمیای سعادت از امام محمد غزالی، بعضی از نامه‌ها و کتاب تمهیدات از عین‌القضات همدانی، بخش‌هایی از شرح شطحیات روزبهان بقلی، معارف بهاءالدین ولد، لمعات فخرالدین عراقی و لوایح جامی و شطحیات صوفیانه و بعضی رساله‌های رمزی شیخ اشراق را باید از این نوع آثار به شمار آورد.

آثار دیگری نیز درباره اخلاق و آداب و رسوم متصوفه نگاشته شده است، مانند عوارف‌المعارف اثر شیخ شهاب‌الدین سهروردی که ترجمه و طرح و پرداخت دیگری از آن به نام مصباح الهدایه به قلم شیخ عزالدین محمود بن علی کاشانی صورت گرفت. ترجمه فارسی دیگری از این کتاب در سال 665 هـ . ق به قلم ابومنصور عبدالمؤمن اصفهانی انجام گرفت.

ادبیات حَماسی

حَماسه از ریشه «حَمَسَ» به معنای شدّت و حدّت در کار و در عربی به معنای دلاوری و شجاعت است. در ادب قدیم عرب، حماسه به نوعی شعر رزمی می‌گفتند که در شرح افتخارات قبایل عرب سروده می‌شد، ولی امروزه در زبان فارسی برابر اصطلاح غربی، به معنای «منظومه پهلوانی» به کار برده می‌شود.

خاستگاه حماسه را سرود پهلوانی یا چکامه می‌دانند. سرود پهلوانی، شعر روایی کوتاهی است در توصیف کارهای پهلوانی که بدون پرداختن به جزئیات ماجرا یا شرح درگیری، تنها به نکات اصلی ماجرا و گفت‌وگوهای دراماتیک بسنده می‌کند. در سرود حماسی، پهلوان، کانون توجه است نه داستان.

سرودهای حماسی را آوازخوان‌های دوره‌گرد در میان توده مردم و هنرمندترین آنها در بزم‌های اشرافی و درباری یا در همراهی فرمانروایان در سفرها و لشکرکشی‌ها می‌خواندند و می‌نواختند. بیشتر این سرودها به دلیل آنکه بر روی کاغذ نیامده‌، از دست رفته‌اند.

موضوع حماسه، شرح اسطوره‌ها و توصیف‌های آرمانی از کارهای خدایان و پهلوانان و وصف نبردهای سرنوشت‌ساز میان اقوام است.

بعضی سرایندگان، روایت‌های حماسی رایج در میان مردم را به صورت بدیهه به نظم می‌کشیدند و آنها را با نواختن ساز، به آواز می‌خواندند.

حماسه‌ها را، چه گفتاری و چه نوشتاری؛ چه به نظم و چه به نثر، به حماسه‌های اسطوره‌ای، پهلوانی، دینی، تاریخی و کمدی می‌توان تقسیم کرد.

بیشتر حماسه‌های، اغلب به نوعی مخالف حماسه است. نمونه این نوع حماسه در ادبیات فارسی، موش و گربه اثر عبید زاکانی است.

حماسه‌های ملی ایرانی

حماسه ملی، حماسه‌ای است که متناسب با سرشت ملی و قومی، رویدادهایی را که در ساخت ملیت آن قوم نقش اساسی دارد، شرح می‌دهد و به همین سبب، در میان آن قوم رواج و محبوبیت بالایی دارد.

بزرگ‌ترین حماسه ملی ایران، شاهنامه، سروده شاعر دانشمند ابوالقاسم فردوسی طوسی است. منبع این کتاب، شاهنامه ابومنصوری بوده است.

از دیگر حماسه‌های ملی ایران می‌توان از این کتاب‌ها نام برد:

ـ گرشاسپ‌نامه (458 هـ .ق) سروده ابونصر اسدی طوسی؛

ـ بهمن‌نامه و کوش‌نامه (پایان قرن پنجم و آغاز قرن ششم هجری قمری) سروده ایرانشاه بن ابی‌الخیر؛

ـ فرامرزنامه (نیمه دوم قرن ششم هجری قمری) سروده رفیع‌الدین مرزبان فارسی؛

ـ بانو گشسب‌نامه، کک کوهزاد و شبرنگ که احتمال می‌رود هر سه از سروده‌های همان شاعر فرامرزنامه باشند؛

ـ جهانگیرنامه (گویا از قرن هفتم هجری) سروده قاسم مادح؛

ـ و دو برزو نامه که یکی به نظر می‌رسد از قرن هفتم هجری، سروده شمس‌الدین محمد کوسج و دیگری از قرن دهم قمری سروده عطایی باشد.

حماسه‌های تاریخی

این نوع حماسه‌ها در عین مبتنی بودن بر تصور و خیال، دربردارنده قسمت‌های تاریخی نیز است.

از حماسه‌های تاریخی به زبان فارسی، می‌توان به کتاب‌های زیر اشاره کرد:

ـ اسکندرنامه (پایان قرن ششم هجری قمری) سروده الیاس بن یوسف نظامی گنجوی؛

ـ ظفرنامه (735 هجری قمری) سروده حمدالله مستوفی قزوینی؛

ـ شهنشاه‌نامه (آغاز قرن سیزدهم هجری قمری)، سروده فتحعلی‌خان صبای کاشانی.

حماسه‌های دینی

این نوع حماسه درباره زندگی یک یا چند تن از قهرمانان دینی است. از حماسه‌های دینی موجود می‌توان کتاب‌های زیر را نام برد:

ـ خاوران‌نامه (830 هـ .ق) سروده ابن‌حُسام قُهستانی؛

ـ صاحبقران‌نامه (1073 هـ. .ق) از شاعری ناشناس؛

ـ حمله حیدری (قرن دوازدهم هجری قمری) سروده میرزا محمد رفیع‌خان باذل و ابوطالب اصفهانی؛

ـ خداوندنامه (قرن سیزدهم هجری قمری) سروده فتحعلی‌خان صبای کاشانی؛

ـ اردیبهشت‌نامه (قرن سیزدهم هجری قمری) سروده سروش اصفهانی.

با توجه به این توضیح‌ها درباره حماسه، آثار حماسی موجود به دو گونه تقسیم شده است: حماسه طبیعی و حماسه مصنوعی.

1. حماسه طبیعی

خاستگاه حماسه طبیعی، یک حادثه تاریخی یا شبه‌تاریخی به معنای ابتدایی و اساطیری آن است. این‌گونه حماسه‌ها مؤلف مشخصی ندارند، بلکه یک ملت، در تمام نسل‌ها، مؤلف این‌گونه حماسه‌ها هستند. به تعبیر ذبیح‌الله صفا در کتاب حماسه‌سرایی در ایران، حماسه طبیعی «عبارت است از نتایج افکار و قرایح و علایق و عواطف یک ملت که در طی قرون و اعصار، تنها برای بیان وجوه عظمت و نبوغ آن قوم به وجود آمده و مشحون است به ذکر جنگ‌ها و پهلوانی‌ها و جان‌فشانی‌ها و فداکاری‌ها و در عین حال از آثار تمدن و مظاهر روح و فکر مردم یک کشور در قرون معینی از ادوار حیات ایشان را در خود که معمولاً دارد از آنها به دوره پهلوانی تعبیر می‌شود و از این‌گونه منظومه‌های حماسی می‌توان ایلیاد و اُدیسه هُمر و رامایانا و مهابهاراتا متعلق به هندوان و شاهنامه فردوسی، گرشاسب‌نامه اسدی طوسی و... را نام برد».[5]

2. حماسه مصنوعی

این نوع حماسه که تقلیدی از حماسه طبیعی است، مجموعه عوامل خود را از حماسه طبیعی وام می‌گیرد. در آفرینش حماسه مصنوعی، دیگر تمام افراد یک ملت دخالت ندارند، بلکه فقط یک شاعر آن را پدید می‌آورد و می‌سراید.

حوادث غیرطبیعی نیز در این نوع حماسه، جنبه آرایش دارد و ساختگی است. این‌گونه از حماسه در حقیقت بازآفرینی حماسه است نه آفرینش آن.

در منظومه‌های حماسی مصنوع، شاعر با داستان‌های پهلوانی ثبت شده و معینی سر و کار ندارد، بلکه با نوآفرینی خود، داستان می‌سازد. در این‌گونه داستان‌ها شاعران، آزاد و مختارند تا با رعایت قواعد و قوانینی مربوط به شعر حماسی، هرگونه بخواهند موضوع داستان خویش را بیافرینند و تخیل خود را در آن دخیل سازند.

حماسه‌های مصنوع ادبیات فارسی، بیشتر از نوع حماسه‌های تاریخی یا مذهبی است، مانند: شاهنامه حضرت شاه اسماعیل سروده مولانا عبدالله هاتفی (م 927 هـ .ق) و شاهنامه قاسمی گنابادی، شاعر قرن دهم که به ترتیب به تقلید از شاهنامه فردوسی و اسکندرنامه نظامی گنجوی، در وصف پهلوانی‌ها و جنگاوری‌های شاه اسماعیل صفوی سروده شده است.

ادبیات غنایی

غنا در لغت به معنی سرود، نغمه و آواز خوش طرب‌انگیز است.[6]

ادب غنایی در اصل، اشعاری است که احساسات و عواطف شخصی را بیان کند. در شعر فارسی، ادب غنایی به صورت داستان، مرثیه، مناجات، بثّ‌الشکوی و گلایه و تغزل در قالب‌های غزل، مثنوی، رباعی، دوبیتی و حتی قصیده سروده می‌شود، اما مهم‌ترین قالب آن غزل است.

خاستگاه ادبیات غنایی، اشعار احساسی و عاطفی و اشعار عاشقانه است که در ادبیات ما نوع دوم شهرت بیشتری دارد.

شعر غنایی در تعریف ادیبان غرب، شعری کوتاه و غیرروایی است و اگر بلند باشد، به آن شعر غنایی نمایشی می‌گویند؛ زیرا معمولاً شعر وقتی طولانی می‌شود که محتوای آن داستانی باشد.

از آنجا که در ایران هنر نمایشی رواج نداشته است، به شعرهای بلند غنایی ادبیات فارسی، شعر غنایی داستانی گفته‌اند.[7]

نظم داستان‌های غنایی در عصر سلجوقیان با ترجمه منظومه مشهور ویس و رامین (سال 446 هـ .ق) از متن پهلوی آن به زبان دری ادامه یافت. این قطعه کهن ایرانی، سرمشق شاعر بلندآوازه عرصه داستان‌سرایی؛ یعنی نظامی گنجوی قرار گرفت. قرن ششم از نظر به نظم درآمدن داستان‌های غنایی، با وجود نظامی گنجوی بیش از پیش درخشید. او توانست با کمک گرفتن از تجربه ادبی دو شاعر بزرگ و منظومه‌پرداز پیش از خود، یعنی فردوسی و فخرالدین اسعد گرگانی، منظومه‌های مخزن‌الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت‌پیکر و اسکندرنامه را که بر روی هم پنج گنج خمسه را تشکیل می‌دادند بیافریند.

رویه او را شاعران توانمندی چون امیرخسرو دهلوی، خواجوی کرمانی و عبدالرحمان جامی (م 898 هـ .ق) ادامه دادند. عبدالرحمان جامی، با افزودن دو مثنوی بر خمسه‌ای که به تقلید از نظامی سروده بود، هفت‌اورنگ خویش را که شامل هفت منظومه سلسلة الذهب، سلامان و ابسال، تحفة‌الاحرار، سبحة الابرار، یوسف و زلیخا، لیلی و مجنون و خردنامه اسکندری است، پدید آورد. او افزون بر این منظومه غنایی و عرفانی، دیوان شعری شامل غزل و قصیده و نیز آثاری به نثر فارسی دارد که نفحات‌الانس، لوایح و لوامع و بهارستان از همه مشهورترند.

به راستی یکی از بزرگ‌ترین مثنوی‌پردازان ایران مولوی است. او بلندترین و پرمعناترین مثنوی‌های عرفانی را که دربرگیرنده نغزترین داستان‌ها و پرمغزترین تمثیل‌های ادبی فارسی است، سروده و در کتاب مثنوی خویش آموزه‌های بلند اسلامی، آیات آسمانی قرآن، احادیث و روایت‌های درخشان منسوب به پیامبر اکرم(ص) و سخنان گران‌‌مایه بزرگان دین را به‌گونه‌ای نو و بی‌سابقه گنجانده است. دنیای توصیفی مولوی، استوار و متعالی است و در آن انسان در نبرد با بدی‌ها، تباهی‌ها و نادانی‌ها و از آن بالاتر در نبرد با خویشتن، سرافراز و پیروز است.

ادبیات تعلیمی

درون‌مایه‌های تعلیمی و اخلاقی چنان با انواع شعر فارسی درآمیخته است که هیچ‌یک از قالب‌های شعری را نمی‌توان یافت که از آنها جدا باشد؛ حتی بخش ستایش و توصیفی شعر فارسی هم به کلی با این مفاهیم بیگانه نیست. برخی صاحب‌نظران از این حد فراتر رفته و بسیاری از مضمون‌های ستایشی را که برای اربابان قدرت سروده شده است، گونه‌ای ارشاد و تبلیغ غیرمستقیم مفاهیم اخلاقی به ممدوح و مخاطب اشعار و به منظور تزکیه آنان معرفی کرده‌اند.

از نظر زمانی باید گفت که ادبیات تعلیمی، از پیش از اسلام آغاز شده و در اوایل دوره اسلامی با وجود شاعرانی همچون حنظله بادغیسی و ابوسلیک گرگانی ادامه یافته است. شعر دوره سامانیان در اصل خردورزانه و آمیخته با اخلاق و ادب است، به‌گونه‌ای که می‌توان مشخصه برترین شاعران این دوره به ویژه رودکی، شهید بلخی و فردوسی را خردورزی دانست.

درباره قالب ادبیات تعلیمی می‌توان گفت که قالب مخصوصی ندارد و می‌تواند در داخل همه قالب‌های شعری، حتی منظومه‌های حماسی و غنایی بالنده باشد، چنان‌که برای مثال در شاهنامه و خمسه نظامی نیز هست، ولی اصلی‌ترین قالبی که می‌تواند بیان‌گر اندیشه‌های ژرف و ناب فلسفی باشد، ترانه یا رباعی است. رباعی‌های فلسفی از رودکی آغاز می‌شود، ولی درون‌مایه فلسفی و تفکر ژرف و فراگیر در شعر خیام (م 527 هـ .ق) در قالب ترانه به کمال می‌رسد.

غیر از رباعی که بیشتر، قالب سروده‌های خیامی معرفی شده است، قالب‌های قصیده و قطعه نیز پذیرای مفاهیم تعلیمی بوده‌اند. این مفاهیم، در کنار قصیده‌هایی با مضمون‌های اخلاقی و اجتماعی، در دیوان شاعرانی مانند ناصرخسرو، سنایی غزنوی، خاقانی شروانی، سعدی و سیف فرغانی، موضوعِ غالب است.

در بسیاری دیگر از قصاید، ترکیب‌بندها و مسمّط‌ها، نعت پیامبر یا مناقب و مراثی بزرگان دین و دنیا، موضوع اصلی قرار می‌گیرد.

همه اینها از زمره میراث ادبی عرفانی فارسی هستند. درون‌مایه‌های تعلیمی در قالب قطعه به مراتب بیشتر از قالب رباعی و قصیده خوش افتاده است، به ویژه که قطعه‌سرایی هم گویی با شعر فارسی همزاد و هم‌نوا بوده و از همان آغاز در دیوان‌های بیشتر شاعران جایی به خود اختصاص داده است. تقریباً تمام قطعه‌های منسوب به رودکی و ابوشکور و نیز قطعه‌هایی که شاعران مدیحه‌سرا مانند عنصری و انوری از خود به یادگار گذاشته‌اند، اخلاقی و تعلیمی است، اما مشهورترین قطعه‌های تعلیمی و به طور اساسی هنر قطعه‌سرایی اخلاقی را باید در دیوان ابن‌یمین (م 763 هـ .ق) و نیز مقطعات پروین اعتصامی (م 1320 ش) جست.

انتقادهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی، شاخه‌ای از اندیشه‌های تعلیمی است که می‌توان آنها را با اشعار زهد و پند از یک سو و با اخلاقیات از سوی دیگر مرتبط دانست. این‌گونه انتقادها تقریباً در همه دفترهای شعر فارسی پراکنده است، اما به طور برجسته‌تر می‌توان از کسایی مروزی، ناصرخسرو و سیف فرغانی و در شکل تندتر و تلخ‌تر آن از عبید زاکانی نام برد که پرچمدار گونه‌ای از انتقادهای اجتماعی به نام طنز است.

طنز عبید، عام و بیشتر متوجه کلیات فرهنگی است، اما طنز کسانی مانند ابواسحاق شیرازی، معروف به اطعمه (م 827 یا 830 هـ .ق)، یا مولانا نظام قاری (م 993 هـ .ق) از نوع طنز خاص است. شعرهای حافظ، جامی و صائب را نیز می‌توان به‌گونه‌ای طنز خاص به شمار آورد.

نمونه‌های برگزیده از سبک‌های مختلف ادبیات کهن فارسی

ادبیات حماسی

رزم رستم با اشکبوس کُشانی

دلیری کجا نام او اشکبوس
همی برخروشید بر سان کوس

بیامد که جوید ز ایران ن*برد
سر هم‌نبرد اندر آرد به گَرد

بشد تیز، رُهّام با خود و گبر
همی گَرد رزم اندر آمد به ابر

برآویخت رهّام با اشکبوس
برآمد ز هر دو سپه، بوق و کوس

بر آن نامور، تیر باران گرفت
کمانش کمینِ سواران گرفت

جهانجوی در زیر پولاد بود
به خَفتانْش[8] بر، تیر چون باد بود

نَبُد کارگر تیر بر گبر اوی
از آن تیزتر شد، دل جنگ‌جوی

به گرز گران دست برد اشکبوس
زمین آهنین شد، سپهر آبنوس[9]

برآهیخت رهّام، گرزِ گران
غمی شد ز پیکار، دستِ سران

چو رهّام گشت از کُشانی ستوه
بپیچید زو روی و شد سوی کوه


* * *

ز قلب سپاه اندر آشفت طوس
بزد اسب کاید برِ اشکبوس

تهمتن برآشفت و با طوس گفت
که رهّام را جام باده است جفت

به می در همی تیغْ‌بازی کند
میان یلان سرفرازی کند

چرا شد کنون روی، چون سندروس[10]
سواری بود کمتر از اشکبوس

تو قلب سپه را به آیین بدار
من اکنون پیاده کنم کارزار

* * *

تهمتن به بند کمر برد چنگ
گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ

ستون کرد چپ را و خَم کرد راست
خروش از خمِ چرخِ چاچی بخاست

چو سوفارْش[11] آمد به پهنای گوش
ز شاخ گوزنان برآمد خروش

چو بوسید پیکان سرانگشت اوی
گذر کرد بر مهره پشت اوی

بزد بر بر و سینه اشکبوس
سپهر آن زمان دست او داد بوس

قضا گفت گیر و قدر گفت دِه[12]
فلک گفت احسنت و مَه گفت زِه[13]

کُشانی هم اندر زمان جان بداد
چنان شد که گفتی ز مادر نزاد[14]

ادبیات غنایی و تعلیمی[15]


چند رباعی از خیام

این بـحر وجــود آمــده بـیرون ز نهفــت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفته است
زان روی که هست، کس نمی‌داند گفت

* * *

دوری کـه در آن آمدن و رفتن ماسـت



آن را نه بدایت، نه نهایت پیداست

کس می‌نزند دمی در این معنی راست





کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟

* * *

افسوس که سرمایه ز کـف بیرون شد
در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد[16]

ادبیات تعلیمی

قصه سلیمان و انگشتری

«سلیمان را صلوات الله علیه، انگشتری بود که همه مملکت سلیمان مر آن انگشتری را به فرمان بودند که نام بزرگ خدای عزوجل بر آن نبشته بود و زنی بود از مادر فرزندان سلیمان، مر او را جراده خواندندی، و سلیمان علیه‌السلام از همه زنان بر وی آمن‌تر بودی و هرگاه که اندر آبخانه[17] شدی یا با زنی بخواستی خفتن، نشایستی که آن انگشتری با خویشتن داشتی از جلالت نام خدای عزوجل، پس آن انگشتری از انگشت بیرون کردی و مر این جراده را دادی.
پس آن روز که خدای تعالی خواست که ملکت از وی بشود، چون به آبخانه اندر شد انگشتری مر جراده را داد. یکی دیو بود از مهتران دیوان، نام او صَخر بود و خویشتن بر مانند سلیمان علیه السلام بساخت و پیش جراده رفت و گفت: انگشتری مرا ده. جراده پنداشت که سلیمان علیه السلام است و هیچ او را از سلیمان علیه السلام بازنشناخت و انگشتری او را داد و آن دیو انگشتری بستد و حالی برفت و بر تخت بنشست و انگشتری در انگشت کرد و همه خلقان، هیچ‌کس او را بازنشناختند از سلیمان و همچنان که فرمانِ سلیمان می‌بردند، جمله فرمان‌بردار او گشتند.

پس چون سلیمان علیه السلام از آبدست فارغ شد، پیش جراده رفت و انگشتری طلب کرد و جراده گفت که: من انگشتری، سلیمان را دادم و تو نه سلیمانی. تو دیوی‌ای و خود را بر مثال سلیمان ساخته‌ای و اگر نه سلیمان علیه‌السلام آبدست کرد و انگشتری گرفت و بر تخت مملکت نشست. تو برو و ابلهی مکن وگرنه سلیمان بداند، و تو را پاره پاره گرداند.

پس سلیمان علیه السلام متحیر اندر ماند و هیچ ندانست که چه کند و او را اندر هیچ حجره‌ها رها نمی‌کردند و از خانه بیرون کردند و هر کجا برفتی و گفتی که سلیمانم، چندان بزدندی که بی‌هوش گشتی، و آن دیو بر تخت نشسته بود و آن ملک می‌راند و حکم و فرمان همی داد و سلیمان علیه‌السلام هرگاه به خانه خود نزدیک زنان خویش اندر رفتی، او را در خانه رها نکردندی، و روی از وی پنهان کردندی. پس عاجز اندر مانده بود و گرسنه شد و هیچ تدبیر نمی‌دانست.

پس از شهر بیرون شد و دریا نزدیک بود و به لب دریا رفت، پیش صیادان که ماهی همی گرفتند، و گفت که من سلیمانم. صیادی برخاست و چوبی بر سر وی زد و سرش بشکست. پس همچنان گرسنه می‌بود، و تدبیری نمی‌دانست و به حمالی صیادان رفت و تا شب حمالی همی کرد. پس چون شب درآمد، به مزد حمالی، دو ماهی او را دادند و آن دو ماهی به شهر برد و یکی بفروخت و به نان بداد. یکی بریان کرد و با آن بخورد و همچنان هر روزی به حمالی همی رفتی و دو ماهی ستدی و روزگار بدان به سر همی بردی تا مدت چهل روز بگذشت. پس خدای عزوجل بر وی ببخشود و مُلْکَت به وی بازداد.

و سبب چنان بود که دیو بر تخت بنشست و حکمی کرد که با حکم‌های سلیمان علیه السلام موافق نبود، و بیرون حکم تورات بود، و علما و حکما همی‌دانستند که آن، مخالف حکم تورات است؛ هیچ نمی‌یارستند گفتن. پس آصف‌بن برخیا برخاست و بیامد و جمله بنی‌اسرائیل بیامدند، و آصف در حجره‌های سلیمان علیه السلام در می‌رفت و از حال سلیمان علیه السلام می‌پرسید. ایشان گفتند که سلیمان علیه السلام اکنون چهل روز گذشت تا هیچ نزدیک ما نیامد. پس یقین گشتند که آن دیو است که بر جای سلیمان علیه السلام نشسته است، پس حق‌تعالی سلیمان علیه السلام را ملکت بازداد و به جای خویش بازآورد».[18]

ترجمه تفسیر طبری

انوشیروان و پیرزن دانا

«گویند روزی نوشروان عادل برنشسته بود و با خاصّگیان به شکار می‌رفت و بر کنار دیهی گذر کرد. پیری را دید نود ساله که گوز در زمین می‌نشاند. نوشروان را عجب آمد؛ زیرا که بیست سال گوز کشته بر می‌دهد. گفت: «ای پیر گوز می‌کاری؟» گفت: «آری». خدایگان گفت: «چندان بخواهی زیست که برش بخوری؟» پیر گفت: «کشتند و خوردیم و کاریم و خورند.» نوشروان را خوش آمد. گفت: «زه.» در وقت خزینه‌دار را گفت تا هزار درم به پیر داد. پیر گفت: «ای خداوند هیچ کس زودتر از بنده گوز نخورد.» گفت: «چگونه؟» پیر گفت: «اگر من گوز نکشتمی و خدایگان این جا گذر نکردی، آن چه به بنده رسید، نرسیدی و بنده آن جواب ندادی، من این هزار درم از کجا یافتمی؟» نوشروان گفت: «زها زه»، خزانه‌دار در وقت، دو هزار درم دیگر بدو داد؛ بهر آنک دوباره زه به زبان نوشروان رفت».[19]

درویش فارغ‌بال

«چنان شنودم که وقتی دو صوفی با هم می‌رفتند؛ یکی مجرّد[20] بود و دیگری پنج دینار داشت. مجرّد، دلیر همی رفت و باک نداشت و هرکجا که رسیدی، ایمن بودی و جایگاه مخوف می‌خفتی و می‌غلتیدی به مراد دل؛ و خداوندِ پنج دینار از بیم نیارستی. وقتی به سر چاهی رسیدند؛ جایی مخوف بود و سر چند راه بود، صوفی مجرّد طعام بخورد و خوش بخفت و خداوندِ چند دینار از بیم نیارستی خفتن. همی گفت: «چه کنم؟ پنج دینار زر دارم و این جایْ مخوف است و تو بخفتی و مرا خواب نمی‌گیرد؛ یعنی که نمی‌یارم خفت و نمی‌یارم رفت.» صوفی مجرّد گفت: «پنج دینار به من ده.» بدو داد. وی به تک چاه انداخت، گفت: «برستی، ایمن بخسب و بنشین و برو که مفلس در حصار رویین است».[21]

شناختن دنیا

«مَثَلِ اهل دنیا، در مشغولی ایشان به کار دنیا و فراموش کردن آخرت، چون مَثَل قومی است که در کشتی باشند و به جزیره‌ای رسیدند. برای قضای حاجت[22] و طهارت بیرون آمدند و کشتی‌بان منادی[23] کرد که: «هیچ‌کس مباد که روزگار بسیار بَرَد، و جز به طهارت مشغول شود که کشتی به تعجیل خواهد رفت.» پس ایشان در آن جزیره پراکنده شدند. گروهی که عاقل‌تر بودند، سبک طهارت کردند و بازآمدند. کشتی فارغ[24] یافتند؛ جایی که خوش‌تر و موافق‌تر بود بگرفتند و گروهی دیگر در عجایب آن جزیره عجب بماندند و به نظاره بازایستادند و در آن شکوفه‌ها و مرغان خوش‌آواز و سنگ‌ریزه‌های منقّش و ملوّن نگریستند. چون بازآمدند، در کشتی هیچ جای فراخ نیافتند. جای تنگ و تاریک بنشستند و رنج آن می‌کشیدند.

گروهی دیگر نظاره اختصار نکردند، بلکه آن سنگ‌ریزه‌های غریب و نیکو چیدند و با خود بیاوردند، و در کشتی جای آن نیافتند. جای تنگ بنشستند و بارهای آن سنگ‌ریزه‌ها بر گردن نهادند و چون یک دو روز برآمد، آن رنگ‌های نیکو، بگردید و تاریک شد و بوی‌های ناخوش از آن آمدن گرفت، جای نیافتند که بیندازند. پشیمانی خوردند و بار و رنج آن بر گردن می‌کشیدند و گروهی دیگر در عجایب آن جزیره متحیر شدند تا از کشتی دور افتادند و کشتی برفت و منادی کشتی‌بان نشنیدند و در جزیره می‌بودند، تا بعضی هلاک شدند ـ از گرسنگی ـ و بعضی را سباع هلاک کرد. آن گروه اول، مَثَل مؤمنان پرهیزکار است و گروه بازپسین، مَثَل کافران، که خود و خدای را ـ عزوجل ـ و آخرت را فراموش کردند و همگی خود را به دنیا دادند که « اسْتَحَبّوا الْحَیاةَ الدّنْیا عَلَی اْلاخِرَةِ» و آن دو گروه میانین، مَثَل عاصیان است که اصل ایمان نگاه داشتند، ولیکن دست از دنیا برنداشتند. گروهی با درویشی تمتُّع کردند و گروهی با تمتّع، نعمت بسیار جمع کردند تا گران‌بار شدند».[25]

قصه آن کس که درِ یاری بکوفت

آن یکی آمد درِ یاری بزد
گفت یارش: «کیستی ای معتمد؟»[26]

گفت: «من» گفتش: «برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مُقام[27] خام نیست»

خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد؟ کی وارهاند از نفاق؟»

رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته، پس بازگشت
باز گِرد خانه همباز[28] گشت

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که: «بر در کیست آن؟»
گفت: «بر در هم تویی ای دل‌ستان»

گفت: «اکنون چون منی، ای من درآ
نیست گنجایی دو من را در سرا

نیست سوزن را سر رشته دو تا
چون که یک‌تایی در این سوزن درآ»

رشته را با سوزن آمد ارتباط
نیست در خور با جَمَل[29] سمّ الخِیاط[30]

کی شود باریک هستی جمل
جز به مقراض[31] ریاضات و عمل؟

دست حق باید مر آن را ای فلان
کو بود بر هر محالی کن فکان

هر محال از دست او ممکن شود
هر حرون[32] از بیم او ساکن شود

این سخن پایان ندارد، هین، بتاز
سوی آن دو یار پاک پاکباز

گفت یارش که: «اندرآ، ای جمله من
نی مخالف چون گل و خار و چمن»

رشته یک‌تا شد، غلط کم شد کنون
گر دو تا بینی حروف کاف و نون

هر نبی و هر ولی را مسلکی است
لیک تا حق می‌برد، جمله یکی است[33]

چشم تنگ دنیادار

«بازرگانی را دیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد. همه شب دیده بر هم نبست از سخنانِ پریشان گفتن که فلان انبازم[34] به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و فلان مال را فلان کس ضمین.[35] گاه گفتی: خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است. باز گفتی: نه که دریای مغرب مشوّش است. سعدیا، سفری دیگرم در پیش است؛ اگر کرده شود، بقیت عمر به گوشه‌ای بنشینم. گفتم: آن کدام سفرست؟ گفت: گوگردی پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم عظیم قیمتی دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آورم و دیبای رومی به هند و فولادِ هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و بُردِ یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم. انصاف، از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند. گفت: ای سعدی، تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده‌ای. گفتم:

آن شنیدستی که روزی تاجری
در بیابانی بیفتاد از ستور
گفت: چشمِ تنگِ دنیادار را
یا قناعت پُر کند یا خاکِ گور[36]


ادبیات تعلیمی (انتقادی)

ادعای خدایی

«شخصی دعوی خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: «پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را بکشتند.» گفت: «نیک کرده‌اند که او را من نفرستادم».

باقی تو دانی

«جحی در کودکی چند روز مزدور خیاطی بود. روزی استادش کاسه عسل به دکان برد. خواست به کاری رود. جحی را گفت: «در این کاسه زهر است، زنهار تا نخوری که هلاک شوی.» گفت: «مرا با آن چه کار است؟» چون استاد برفت، جحی وصله جامه‌ای به طرف داد و پاره‌ای فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد. استاد بازآمد، وصله طلبید. جحی گفت: «مرا مزن تا راست گویم، حال آنکه من غافل شدم، طرّار[37] وصله ربود، ترسیدم که تو بیایی و مرا بزنی، گفتم زهر بخورم تا تو بازآیی، من مرده باشم. آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی».

درد چشم

«شخصی با دوستی گفت: «مرا چشم درد می‌کند، تدبیر چه باشد؟» گفت: «مرا پارسال دندان درد می‌کرد، برکندم».

خواجه بدشکل

«خواجه‌ای بدشکل، نایبی بدشکل‌تر از خود داشت. روزی آینه‌داری، آینه به دست نایب داد. آنجا نگاه کرد، گفت: «سبحان‌الله، بسی تقدیر در آفرینش ما رفته است.» خواجه گفت: «لفظ جمع مگوی. بگوی در آفرینش من رفته است.» نایب آینه پیش داشت و گفت: «خواجه، اگر باور نمی‌کنی تو نیز در آینه نگاه کن».[38]

ادبیات عرفانی

راه خدا در دل است و یک قدم است
«ای عزیز، هر چه مرد را به خدا رساند، اسلام است و هر چه مرد را از راه خدا بازدارد، کفر است.

ای عزیز، بدان که راه خدا نه از جهت راست است و نه از جهت چپ؛ و نه بالا و نه زیر؛ و نه دور و نه نزدیک؛ راه خدا در دل است و یک قدم است. مگر از مصطفی ـ علیه السلام ـ نشنیده‌ای که او را پرسیدند: «خدا کجاست؟» گفت: «در دل بندگان خود.» دل طلب کن که حج، حج دل است.

ای عزیز، حجّ صورت، کار همه‌کس باشد، اما حج حقیقت نه کار هرکسی باشد. در راه حج، زر و سیم باید فشاندن، در راه حق جان و دل باید فشاندن. این که را مسلّم باشد؟ آن را که از بند جان برخیزد. جمال کعبه نه دیوارها و سنگ‌هاست که حاجیان بینند؛ جمال کعبه آن نور است که به صورت زیبا در قیامت آید و شفاعت کند از بهر زائران خود.

ای عزیز، هرگز در عمر خود یک بار حج روح بزرگ کرده‌ای؟ مگر که این نشنیده‌ای که بایزید بسطامی می‌آمد، شخصی را دید، گفت: «کجا می‌روی؟» گفت: «به خانه خدای تعالی.» بایزید گفت: «چند درم داری؟» گفت: «هفت درم دارم.» گفت: «به من دِه وَ هفت بار گرد من بگرد و زیارت کعبه کردی.» چه می‌شنوی!؟

محراب جهان، جمال رخسـاره مـاسـت
سلطان جهان در دل بیچاره ماست
شور و شر و کفر و توحید و یقین
در گوشه دیده‌های خون‌خواره ماست»[39]

میان عاشق و معشوق، کس در نگنجد

«فامّا امر، هم ملکوت ارواح را فرا می‌گیرد و هم ملکوت نفوس را، چنان‌که فرمود: « وَ یسْئَلُونَکَ عَنِ الرّوحِ قُلِ الرّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّی»[40] و فرمود: « وَ الشّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النّجُومَ مُسَخّراتٍ بِأَمْرِهِ.»[41] ولیکن روح انسانی به شرف اختصاص اضافت «مِن روحی» مخصوص است، و از اینجا یافت کرامت «وَ لَقَدْ کَرّمْنا بَنی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ»[42] معنی ظاهر آیت شنوده باشی ولیکن معنی باطنش بشنو که قرآن را ظاهری و باطنی است «اِنَّ لِلْقُرآنِ ظَهْراً و بَطْناً.»[43] می‌فرماید که آدمیزاد را ما برگرفتیم. او محمول عنایت ماست در بر و بحر. بَر عالم اجسام است و بحر ملکوت، و بر و بحر آدمی را بر نتواند گرفت؛ زیرا که او بار امانت ما دارد آن بار که بحر و بر، برنمی‌گرفت که «فَأَبَینَ أَنْ یحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا اْلإِنْسانُ.»[44] چون آدمی آن بار برگرفت بر و بحر او را با آن بار چگونه برتواند گرفت، چون او با همه عجز و ضعف بار ما می‌کشد، ما با همه قوّت و قدرت و کرم، اولی‌تر که بار او کشیم؛ زیرا که ما عاشق و معشوقیم. آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ماست، نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است.

گر دل به هوای لولیی[45] بَرجوشَد
صد ترک برو عرضه کنی ننیوشد

میان عاشق و معشوق، کس در نگنجد. بار ناز معشوقی معشوق، عاشق تواند کشید، و بار ناز عاشقی عاشق هم معشوق تواند کشید، چنان‌که معشوق، ناگذرانِ[46] عاشق است، عاشق هم ناگذرانِ معشوق است. خواستِ معشوق، عاشق را پیش از خواست عاشق بُوَد معشوق را، بلکه ناز و کرشمه معشوقانه، عاشق را می‌رسد؛ زیرا که عاشق پیش از وجود خویش، معشوق را مرید نبود، اما معشوق پیش از وجود عاشق مرید عاشق بود، چنان که خرقانی گوید: «او را خواست که ما را خواست».

شمع ازلی دل منت پروانه
جان همه عالمی مرا جانانه

از شور سر زلف چو زنجیر تو خاست
دیوانگی دل من دیوانه

اگرچه به حقیقت میان عاشق و معشوق بیگانگی و دوگانگی نیست؛

بیگانگی‌ای نیست تو مایی ما تو
سر جامه تویی و بن جامه ما

بلکه جامه عشق را تار، «یحِبُّهم» آمد و پود، «یحِبّونه». سررشته فتنه این حدیث از اشارت «فَاَحبَبتُ اَن اُعرف» برخاست، و لیکن سامان سخن گفتن با لب‌ها نیست. سَطْوت[47] حدّت[48] موسی می‌باید تا دم «إِنْ هِی اِلّا فِتنَتُکَ»[49] تواند زد».[50]

مراتب عشق مجازی

«بدان که عشق مجازی سه مرتبه دارد: اول چنان باشد که عاشق همه روز در یاد معشوق بُوَد و مجاور کوی معشوق باشد و خانه معشوق را قبله خود سازد و همه روز گرد خانه معشوق طواف کند و در و دیوار معشوق نگاه می‌کند، تا باشد که جمال معشوق را از دور ببیند، تا از دیدار معشوق راحتی به دل مجروح وی رسد و مرهم جراحات دل او گردد و در میان چنان شود که تحمل دیدار معشوق نتواند کرد. چون معشوق را ببیند، لرزه بر اعضای وی افتد و سخن نتواند گفت و خوف آن باشد که بیفتد و بی‌هوش گردد.

ای درویش! عشق، آتشی است که در عاشق می‌افتد و موضع این آتش، دل است و این آتش از راه چشم به دل می‌آید و در دل وطن می‌سازد.

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل

و شعله این آتش به جمله اعضا می‌رسد و به تدریج، اندرون عاشق را می‌سوزاند و پاک و صافی می‌گرداند تا دل عاشق چنان نازک و لطیف می‌شود، که تحمل دیدار معشوق نمی‌تواند کرد از غایت نازکی و لطافت؛ و خوف آن است که به تجلّی معشوق، نیست گردد و موسی «علیه الصلوة و السلام» درین مقام بود که چون دیدار خواست، حق تعالی فرمود که «لَنْ تَرانِی» مرا نتوانی دید، نفرمود که من خود را به تو نمی‌نمایم.

ای درویش! درین مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح می‌نهد و از فراق، راحت و آسایش بیش می‌یابد و همه روز، به اندرون با معشوق می‌گوید و از معشوق می‌شنود و معشوق گاهی به لطفش می‌نوازد و آن ساعت عاشق در بسط[51] است و گاهی به قهرش می‌گدازد، و آن ساعت عاشق در قبض[52] است و کسانی که حاضر باشند، این بسط و قبض عاشق را می‌بینند، و نمی‌دانند که سبب آن بسط و قبضِ آن عاشق چیست.

و در آخر چنان شود که جمال معشوق دل عاشق را از غیر خود خالی یابد، همگی دلِ عاشق را فرو گیرد و چنان‌که هیچ چیز دیگر را راه نماند، آن‌گاه عاشق بیش[53] خود را نبیند و همه معشوق را بیند. عاشق اگر خورَد و اگر خسپد و اگر رود و اگر آید، پندارد که معشوق است که می‌خورد و می‌خسپد و می‌رود و می‌آید. و چون عاشق از غم هجران خلاص یافت و اندوه فراق نماند، با جمال معشوق عادت کرد و گستاخ شد، و از خوف بیرون آمد، یعنی پیش ازین خوف آن بود که عاشق به تجلّی معشوق نیست گردد، و اکنون آن خوف برخاست و چنان شد که اگر معشوق را از بیرون ببیند، التفات نکند و به حال خود باشد و متغیر نشود، از جهت آنکه آن که در اندرون است و در میان دل وطن ساخته است، نزدیک‌تر از آن است که در بیرون است. چون آن که نزدیک‌تر است، همگی دل را فرو گرفته است و دل را مستغرق خود گردانیده است و دل با وی انس و آرام گرفته است؛ از بیرون که دورتر است، متأثر نشود و متغیر نگردد و التفات به وی نکند. و اگر کسی سؤال کند که درین مقام از بیرون متغیر نمی‌شود راست است، چرا به بیرون التفات نمی‌کند؟ چون بیرون و اندرون یکی‌اند.

بدان که بعضی می‌گویند که عاشق به آتشِ عشق سوخته است و به غایت، لطیف و روحانی گشته است و جمال معشوق که در دل وطن ساخته است و همگی دل را فرو گرفته است، هم به غایت لطیف و روحانی است و آن‌که در بیرون است، به نسبت اندرون کثیف و جسمانی است و التفات روحانی به روحانی باشد و التفات جسمانی به جسمانی بُوَد.

ای درویش! پیش این ضعیف آن است که چون جمال معشوق همگی دل عاشق را فرو گرفت، چنان‌که هیچ چیز دیگر را راه نماند، عاشق بیش خود را نمی‌بیند، همه معشوق می‌بیند. پس متغیر وقتی شود که دو کس بیش باشند، و التفات وقتی کند که دو کس بُوَند. و درین مقام است که طلب برمی‌خیزد و فراق و وصال نمی‌ماند، و خوف و امید و قبض و بسط به هزیمت[54] می‌شوند.

ای درویش! هر که عاشق نشد، پاک نشد و هر که پاک نشد، به پاکی نرسید، و هر که عاشق شد و عشق خود را آشکارا گردانید، پلید بماند و پاک نشد، از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود، از راه زبانش بیرون کرد، آن دل نیم‌سوخته در میان راه بماند. از آن دل، مِن بَعد هیچ کاری نیاید، نه کار دنیا و نه کار عقبی و نه کار مولی».[55]






فهرست منابع

1. شمیسا، سیروس، انواع ادبی (ویرایش سوم)، تهران، انتشارات فردوس، چاپ نهم، 1381.
2. صفا، ذبیح‌الله، حماسه‌سرایی در ایران، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ پنجم، 1364.
3. شفیعی کدکنی، محمدرضا، تازیانه‌های سلوک، نقد و تحلیل چند قصیده از حکیم سنایی، تهران، نشر آگاه، چاپ اول، 1372.
4. باقری، ساعد و محمدرضا محمدی نیکو، شعر امروز، تهران، انتشارات بین‌المللی الهدی، 1372.
5. یوسفی، غلام‌حسین، دیداری با اهل قلم، تهران، انتشارات علمی، چاپ ششم، 1376.
6. مولوی، جلال‌الدین محمد، مثنوی معنوی، به کوشش: رینولد نیکلسون، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1336..
7. خیام، رباعیات، محمدعلی فروغی، تهران، بی‌نا، 1321.
8. گروه مؤلفان، زبان و ادبیات فارسی، تهران، نشر چشمه، چاپ پنجاه و پنجم، 1386.
9. بیهقی، ابوالفضل، تاریخ بیهقی، تصحیح: دکتر علی‌اکبر فیاض، مشهد، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، 1350.
10. توسی، خواجه نظام‌الملک، سیاست‌نامه، به کوشش: هیربرت لاک، تهران، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1340.
11. نظامی عروضی، چهار مقاله، تصحیح: وحید دستگردی، تهران، مؤسسه مطبوعات علمی، بی‌تا.
12. عنصرالمعالی کیکاوس، قابوس نامه، تصحیح: غلام‌حسین یوسفی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم، 1352.
13. منشی، نصرالله، کلیله و دمنه، تصحیح: مجتبی مینوی، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، 1361.
14. سعدی، مصلح‌الدین، گلستان، غلام‌حسین یوسفی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1368.
15. غزالی، محمد، کیمیای سعادت، به تصحیح: احمد آرام، تهران، انتشارات گنجینه، چاپ چهارم، 1376.
16. نسفی، عزیزالدین، الانسان الکامل، تصحیح ماریژان موله، تهران، چاپ طهوری، 1381.
17. رازی، نجم‌الدین، مرصادالعباد، به کوشش: دکتر محمدامین ریاحی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ هشتم، 1379.
18. همدانی، عین‌القضات، تمهیدات، با مقدمه تصحیح: عفیف عُسیران، تهران، انتشارات منوچهریف چاپ سوم، 1370.
19. خالقی مطلق، جلال، «حماسه» در دانشنامه زبان و ادب فارسی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، جلد دوم، 1386.
20. رزمجو، حسین، انواع ادبی و آثار آن در زبان فارسی، مشهد، آستان قدس رضوی، چاپ سوم، 1374.
21. یاحقی، محمدجعفر، «ادبیات فارسی» در دانشنامه زبان و ادب فارسی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، جلد اول، 1384.
22. پورنامداریان، تقی‌، «ادبیات عرفانی» در دانشنامه زبان و ادب فارسی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، جلد اول، 1384.



[1] . محمدجعفر یاحقی، «ادبیات فارسی» در دانشنامه زبان و ادب فارسی، زیر نظر: اسماعیل سعادت، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1384، ج 1، ص 304.
[2] . نک: محمدرضا شفیعی کدکنی، تازیانه‌های سلوک، نقد و تحلیل چند قصیده از حکیم سنایی، تهران، نشر آگاه، 1372، چ 1، ص 97.
[3] . نک: ساعد باقری و محمدرضا محمدی نیکو، شعر امروز، تهران، انتشارات بین‌المللی الهدی، 1372، ج 1، ص 20.
[4] . نک: غلام‌حسین یوسفی، دیداری با اهل قلم، تهران، انتشارات علمی، 1376، چ 6، ج 2، ص 220.
[5] . ذبیح‌الله صفا، حماسه‌سرایی در ایران، تهران، امیرکبیر، 1364، چ 5، صص 5 و 6.
[6] . حسن رزمجو، انواع ادبی و آثار آن در زبان فارسی، مشهد، آستان قدس رضوی، 1374، چ 3، ص 64.
[7] . نک: سیروس شمیسا، انواع ادبی، تهران، فردوس، 1381، چ 9، صص 127 ـ 134.
[8]. خفتان: نوعی لباس جنگی برای محافظت بدن.
[9]. آبنوس: تیره و تاریک.
[10]. سندروس: زردرنگ.
[11] . سوفار: آهن ته تیر.
[12] . دِه: بزن.
[13] . زِه: آفرین، احسنت.
[14] . نک: ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش و زیر نظر: سعید حمیدیان، تهران، قطره، 1375، چ 3، ج 4، صص 194 ـ 197.
[15] . در برخی موارد از جمله رباعیات خیام، ادبیات تعلیمی و ادبیات غنایی از یکدیگر جدایی‌پذیر نیست.
[16]. حکیم عمر خیام، رباعیات خیام، به نقل از: کتاب این جویبار جاری، قم، وثوق، 1386، ص 103.
[17] . آبخانه: مستراح.
[18]. این جویبار جاری، صص 176 و 177.
[19]. ابوعلی حسن بن علی طوسی (نظام‌الملک)، سیرالملوک (سیاست‌نامه)، به کوشش: محمد استعلامی، تهران، زوار، 1385، ص 187.
[20]. مجرّد: فاقد علائق مادی.
[21]. عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر، قابوس‌نامه، تصحیح: غلام‌حسین یوسفی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1352، چ 2، صص 251 و 252.
[22] . قضای حاجت: رفع حاجت کردن، تهی کردن شکم.
[23] . منادی: ندا، اعلام خبر با صدای بلند (این کلمه را بیشتر به کسر دال می‌خوانند؛ یعنی به صیغه اسم فاعل به معنی جارچی).
[24] . فارغ: خلوت.
[25]. امام محمد غزالی، کیمیای سعادت، به تصحیح: احمد آرام، تهران، گنجینه، 1376، چ 4، ج 1، ص 69.
[26] . معتمد: مورد اعتماد، امین.
[27] . مقام: جایگاه.
[28] . همباز: قرین، هم‌نشین.
[29] . جمل: شتر.
[30] . سمّ الخیاط: چشمه سوزن، سوراخ سوزن.
[31] . مقراض: قیچی؛ مقراض ریاضات: قیچی طاعات و عبادات.
[32] . حرون: گستاخ، سرکش.
[33]. جلال‌الدین محمد مولوی، مثنوی معنوی، به کوشش: رینولد آلن نیکلسون، تهران، امیرکبیر، 1336، ص 151.
[34] . انباز: شریک
[35] . ضمین: ضامن
[36]. مصلح‌الدین سعدی، گلستان، تصحیح غلام‌حسین یوسفی، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ اول، 1368، ص 117.
[37]. طرّار: دزد، سارق.
[38]. گروه مؤلفان، زبان و ادبیات فارسی، تهران، چشمه، 1386، چ 55، ص 331.
[39]. عین‌القضات همدانی، تمهیدات، با مقدمه و تصحیح: عفیف عسیران، تهران، منوچهری، 1370، چ 3، صص 133 و 134.
[40] . «می‌پرسند تو را از روح، بگو که روح از فرمان خدای من است». (اسراء: 85)
[41] . «و آفتاب و ماه و ستارگان را مسخر کرده به فرمان او». (نحل: 12)
[42] . «گرامی کردیم ما فرزندان آدم را و برگرفتیم ایشان را در خشکی و دریا». (اسراء: 70)
[43] . «همانا برای قرآن ظاهر و باطنی است».
[44] . «از تحمّل آن سر باز زدند و از آن ترسیدند. انسان آن امانت بر دوش گرفت». (احزاب: 72)
[45]. لولی: ترک زیباروی.
[46] . ناگذران: ناگزیر.
[47] . سطوت: حالتی که در بیننده احترام آمیخته به ترس ایجاد می‌کند، حشمت، ابهت.
[48] . حدّت: توانایی زیاد همراه با استواری و قاطعیت.
[49] . «نیست این الاّ آزمایش تو». (اعراف: 155)
[50]. نجم‌الدین رازی، مرصاد العباد، به کوشش: محمدامین ریاحی، تهران، 1379، چ 8، ص 49.
[51] . بسط: گشایشی که در دل عارف پیدا می‌شود؛ مقابل قبض.
[52] . قبض: حالت گرفتگی سالک که نتواند به مراحل بالاتر واصل شود؛ مقابل بسط.
[53] . بیش: دیگر، بعد از آن.
[54] . هزیمت: فرار، گریز.
[55]. عزیزالدین نسفی، انسان کامل، تصحیح: ماژیران موله، تهران، طهوری، 1368، ص 82 .

پدیدآورنده: سید سعیدرضا منتظری

دل تنگم
30-09-10, 22:59
1- مراد از ادبیات فارسی چیست؟

2- ادبیات فارسی چگونه آغاز شد؟

3- حوزه‌ی جغرافیایی این ادبیات کجا بود؟

4- چه عواملی به پا‌گرفتن و نیرومند شدن این ادبیات یاری می‌دادند؟

بیش از 25 سال است که ذهن مرا پرسش‌های ناتمام و گاه بی‌جوابی در حوزه‌ی ادب فارسی به خود مشغول داشته است. در این سال‌ها هر وقت فراغتی دست می‌داد برخی کنجکاوی‌ها را به ورق زدن این دیوان یا خواندن آن کتاب فرونشانده‌ام. اما ذهن پرسش‌گر همان‌قدر که رباینده و دریابنده‌ی پاسخ‌هاست همان‌قدر هم محل اجتماع پرسش‌های دیگران می‌گردد و بر انبار ندانسته‌های خود می‌افزاید. کمترین فایده‌ای که از این ذهن توقع می‌رود دسته‌بندی این گونه پرسش‌هاست که خود یا دیگران از او پرسیده‌اند.

این مجموعه طرح زمان‌بندی شده‌ی چنین کوششی است که با پاسخ‌هایی گاه مجمل و گاه مفصل همراه خواهد بود یعنی نگاهی بر تاریخ ادبیات فارسی از آغاز تا امروز. شما نیز با پرسش‌های تازه در این راه از طفره رفتن قلم جلوگیری کنید. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
ارادتمند مهران - واترلو

• مراد از ادبیات فارسی چیست؟

روشن است که به تمام دستاوردهای ادبی ایرانیان در تاریخ دیرپایی که بر سرزمینشان گذشته و گستره‌ی مرزهای جغرافیایی که داشته‌اند، نمی‌توان ادبیات فارسی را اطلاق کرد. از طرف دیگر غیر‌ایرانیانی بوده‌اند و هستند که ادبیات فارسی را تولید کرده‌اند و در‌میان کارهای ایشان گاه به نمونه‌های بسیار درخشانی نیز برمی‌خوریم که سرمشق نویسندگان و سرایندگان ایرانی می‌باشد.

چنانچه خود را به آفرینش‌های ادبی ایرانیان و غیر‌ایرانیانی که در حوزه‌ی زبان فارسی کار کرده‌اند محدود کنیم، هنوز به یک تقسیم‌بندی و محدودیت دیگری نیاز داریم. وگرنه می‌توان ادبیات فارسی را تا سنگ‌نوشته‌های هخامنشیان زیر نام «فارسی باستان» و ادبیات پهلوی (فارسی میانه) تعمیم داد. فارسی همچنین مادر کهنسالی به نام اوستا دارد که در یک نگاه کلی می‌تواند نخستین آفرینش‌ها در ادبیات فارسی تلقی شود.

اما مراد ما از ادبیات فارسی محدود است به «فارسی نو» که به آن «فارسی دری» هم گفته‌اند. و آن مجموعه‌ی آثار ادبی است که از قرن سوم هجری نخست در شمال شرقی ایران و با سرعت در سراسر سرزمین‌های ایرانی شکل گرفت و در قرن هفتم در‌حالی‌که خاستگاه این ادبیات لگدکوب سم اسبان اقوام مغول می‌شد در اوج شکوفایی خود بود و با وجود ویرانی سراسری سرزمین‌های فارسی‌زبان هم‌چنان تا بیش از صد سال در این اوج باقی ماند و آثاری که در همین اوان آفرید هنوز و همیشه در صدر انگشت شمار آثار طراز اول ادبیات جهان قرار دارد.

ادبیات فارسی دیگر به این اندازه‌ها بازنگشت. اما تا این زمان باقی و همان است که اکثریت ایرانیان به آن می‌گویند و می نویسند. هم‌چنین در تاجیکستان و افعانستان و بخشهایی از ترکمنستان نیز رواج دارد.


• ادبیات فارسی چگونه آغاز شد؟

- از‌قضا ادبیات فارسی آغازی تند و هیجان‌انگیز دارد. نخست چند نخ باریک را می‌بینیم که می‌سوزند و شعله‌ی کوچکی را به طرف مواد منفجره هدایت می‌کنند. این مواد گرداگرد یک انبار باروت قرار دارند.

قبل از رودکی از مجموع سرایندگان فارسی‌گو و نویسندگان فارسی‌نویسی که می‌شناسیم آثار اندکی بجا مانده است و اصولاً کارهای انجام‌شده ناچیزند. از هر کسی در گوشه‌ای چند بیت پراکنده یا نوشته‌های مختصری سراغ داریم:

قطعه شعر محمد‌بن‌وصیف سگزی که در تاریخ سیستان به یادگار مانده و دور نیست که اولین شعر فارسی باشد.

چند دوبیتی زیبا از آن جمله آن‌چه در چهارمقاله‌ی نظامی عروضی سمرقندی از قول حنظله‌ی بادغیسی (وفات 219) نقل شده است:

مهتری گر به کام شیر دراست
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی

هم‌چنین دو بیت از محمود وراق هروی (وفات 221) که به صد‌بار خواندن می‌ارزد

نگارینا به نقد جانت ندهم
گرانی در بها ارزانت ندهم
گرفتمستم به جان دامان وصلت
دهم جان از کف و دامانت ندهم

و یا طنز شیرینی که در این دو خط ابوسلیک گرگانی می‌بینیم (معاصر عمرین لیث صفاری بوده است که حدود سال‌های زندگیش را معلوم می‌کند. مرگ او قبل از سال 300 هجری اتفاق افتاده است.)

بمژه دل ز من بدزدیدی
ای بلب قاضی و به مژگان دزد
مزد خواهی که دل ز من ببری
این شگفتی که دید دزد بمزد

امثال این نمونه‌ها همان نخ‌های مشتعلی هستند که به مواد منفجره‌ای چون شاهنامه‌ی منثور ابوالمؤید بلخی (اوایل قرن سوم) و دیوان اشعار رودکی سمرقندی (اواسط این قرن) رسیدند. کسانی در مورد حجم کار رودکی چنین می گویند

شعر او را برشمردم سیزده ره صدهزار

اما این انفجار نهایی نیست. انبار باروت هنوز منفجر نشده است [که در آینده در گفتگو از سبک خراسانی درباره‌ی آن سخن خواهیم گفت].

- ویژگی دوم پیدایش ادبیات دری آهنگین بودن آن بود. در تاریخ سیستان ضمن داستان دلکشی از پیدا شدن اولین شعر فارسی می‌گوید

تا پارسیان بودند سخن ایشان به رود باز گفتندی بر طریق خسروانی

در اینجا مراد از پارسیان، دربارهای کوچک و بزرگ روزگار ساسانیان است و لابد ایرانیان مرفهی که به قول حافظ تجملی داشته‌اند دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.

اما این نکته خود‌به‌خود سرشت آهنگین و وزن‌طلب ایرانیان را نشان می‌دهد. سرشتی که حتی بر داستان‌نویسی ما سایه انداخت و غول شعر را چنان به جان ادبیات فارسی افکند که گهگاه معنای شعر با ادبیات یکی شد.

ایرانیان با استفاده از عروض عربی و تقلید از شیوه‌ی رکن‌بندی عرب در ساختن بیت، کلمه‌های فارسی را در قالب‌های مرسوم و گاه بی‌سابقه‌ای می‌ریختند و در کمال شگفتی از سازگاری و زیبایی آن لذت می‌بردند.

دولتشاه سمرقندی در ضمن حکایتی خواندنی به وجود آمدن یکی از اوزان فارسی را چنین شرح می‌دهد

حکایت می‌کنند که یعقوب‌ابن‌لیث صفار که در دیار عجم اول کسی که بر خلفای بنی‌عباس خروج کرد او بود، پسری داشت و لیثدیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. او را دوست می‌داشت. روز عید آن کودک با کودکان دیگر جوز می‌باخت (تیله‌بازی یا تُشله‌بازی). امیر به سر کوی رسید و به تماشای فرزند ساعتی بایستاد، فرزندش جوز می‌باخت و هفت جوز به گو افتاد (یعنی نوبت فرزند بود و او هفت گوی را در سوراخ‌ها رانده بود) و یکی بیرون جَست، امیرزاده ناامید شد پس از لمحه‌ای آن جوز بر سبیل رجع‌القهقرا به جانب گو قلطان شد (بعد از مدتی در اثر شیب زمین به طرف سوراخ برگشت) امیرزاده مسرور گشت و از غایت ابتهاج بر زبانش گذشت

غلطان غلطان همی رود تا لب گو

یعقوب را این کلام به مذاق خوش آمد. ندما و وزرا را حاضر گردانید. گفتند از جنس شعرست و ابودلف عجلی و الکعب به اتفاق به تحقیق و تقطیع مشغول شدند (تقطیع اصطلاحی است در عروض و مراد از آن یافتن مجموعه‌ای از هجاهاست که عیناً در کلام تکرار می‌شود) این مصراع را نوعی از هزج یافتند. (هزج مجموعه‌ای از وزن‌های شعر است که پایه‌ی آن بر آهنگ لا لای لای لای نهاده شده است) مصرعی دیگر به‌تقطیع موافق این مصرع افزودند و یک بیت دیگر موافق آن ساختند و دوبیتی نام کردند. چندگاهی دوبیتی می‌گفتند تا این‌که لفظ دوبیتی نیکو ندیدند. گفتند که این چهار مصراع است. رباعی می‌شاید گفتن و چندگاه اهالی فضایل به رباعی مشغول بودند .... دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.
پس به طور خلاصه می‌توان گفت ادبیات فارسی با دو خصیصه ‌ زیر آغاز شد

1- رشد ناگهانی
2- غلبه‌ی شعر و کلام آهنگین


• حوزه‌ی جغرافیایی این ادبیات کجا بود؟

پاسخ: خراسان

اگر ایران را به صورت یک مربع تصور کنیم تصویر حمله‌ی اعراب به ایران پیکانی است که یکی از گوشه‌های شکل را نشانه می‌رود

درست نقطه‌ی مقابل این پیکان قرن‌ها دروازه‌ی یورش‌ها و چپاول‌هایی بود که اقوام ترک و ترکمان به این مربع می‌گشودند. تمدن‌هایی که در این حوزه شکل می‌گرفت (مادها، هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان) همواره چشمی به این زاویه داشته‌اند و احیاناً امکانات نظامی خود را از سلاح و سربازخانه در این حدود مستقر می‌کردند. وقتی که اعراب از نقطه‌ی مقابل حمله کردند و پایتخت ایران را که ظاهراً در امن‌ترین نقطه‌ها ساخته شده بود گشودند، طبیعی بود که دربار و وابستگان آن به سمت مقابل فرار کنند. همچنین طبیعی بود که پس از شکست قطعی ایرانیان، نیروهای مقاومت نظامی و غیرنظامی در همان حوزه متمرکز گردند.
یکی از نتیجه‌های این مقاومت‌ها پیدایش اولین دولت‌های مستقل از خلفا بود که حامیان و سرمایه‌گذاران ادبیات فارسی بودند.


• چه عواملی به پاگرفتن و نیرومند شدن این ادبیات یاری می‌دادند؟

پاسخ: دو عامل مهم
الف) ترمیم احساسات مردم به دنبال شکسنهای دویست ساله

ب) نیاز دولت‌دهای محلی در شکل دادن به یک موجودیت سیاسی و اداری مستقل

پس از استقرار حکام عرب در استانهای ایرانی که یکی بعد از دیگری به دست مسلمین می‌افتاد تا شکل‌گیری اولین دولت‌های مستقل در شرقی‌ترین استان‌ها، ایرانیان روش‌های مختلفی را برای مرمت هویت ملی و فرهنگی و همچنین ارتقاء موقعیت اجتماعی خود آزمودند. سیاهه‌ی زیر برخی از این کوشش‌ها را نشان می‌دهد
1. تألیف متون پهلوی

2. نهضت‌های سیاسی بر‌علیه اعراب

3. نفوذ در میان دولت‌های محلی و مرکزی اعراب

4. ترجمه‌ی متون پهلوی به عربی

5. سرودن شعر به زبان عربی و تألیف کتاب‌های تاریخ جهان

6. حمایت از خلیفه‌ی چهارم علی‌ابن‌ابی طالب و خاندان او

7. حمایت از جریانات مذهبی مخالف خلفا (زیدیه، اسماعیلیه، امامیه ...)

8. اجرای آیین‌های ایرانی

9. شبیه کردن بعضی از آیین‌های مسلمانی به آداب ایرانی

و سرانجام:

10. نهضت عظیم زبان و ادبیات فارسی

با دقت در سیاهه‌ی بالا تفاوت‌هایی را می توان مورد دقت قرار داد. به نظر می‌رسد بعضی از این عوامل نتیجه ی طبیعی حضور لشکر و دولتمردان یک قوم اشغال‌گر در سرزمین‌های اشغال‌شده باشد. مثلاً اجرای آیین‌ها یا شبیه کردن سنت‌های مسلمانی به آیین‌های ایرانی و یا سرودن شعرهایی به زبان عربی از این قبیل است.


مخصوصاً وقتی که می‌دانیم شمار زیادی از ایرانیان به زور یا با‌اعتقاد به آیین جدید ایمان آورده بودند و نسل یا نسل‌هایی بر این گذشته بود.

برخی از این عوامل مبتنی بر پذیرش تغییرات بنیادی در باورهای اجتماعی ایرانیان است و تقویت احساس ملی را با انتقاد از گذشته‌ی خود و پذیرش بعضی از نقاط قوت مسلمانان می طلبد.

مثلاً نفوذ در میان دولتمردان عرب، ترجمه‌ی متون پهلوی به عربی، سرودن شعر به زبان عربی و حمایت از علی از این جمله است.

برخی از عوامل اما به‌روشنی سخن از مخالفت دارند و جنبه‌ی ملی‌گرایانه‌ی آن آشکار است. مثلاً نهضت‌های سیاسی یا حمایت از جریانات مذهبی مخالف یا تألیف متون پهلوی از این جمله می‌باشند.

اما هر چه بود در طول بیش از 250 سال هیچ عاملی به آن اندازه مؤثر نبود و در عمل به آن اندازه پیروز نشد که عامل دهم یعنی زبان و ادبیات فارسی از عهده‌ی این مهم برآمد. هم مردم این رویداد را آخرین شانس خود در داشتن هویت ایرانی می‌دانستند و هم دولت‌های صفاریان و مهم‌تر از آن سامانیان تقویت آن را تکیه‌گاه حکومت خود می‌دیدند. این‌جا بود که همه‌چیز برای گشودن دروازه‌ی ادب فارسی بر پاشنه‌ی لهجه‌ی دری یعنی لهجه‌ی شرقی و زیر حمایت آن سامان فراهم شد.



ادامه دارد ....










پاورقی‌ها:


دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. در این‌جا مراد از لیث همان یعقوب است. این‌که پدر را بگویند و از آن اراده‌ی پسر کنند (مجاز به علاقه‌ی بنوت) تداول داشته است. معروف‌ترین مورد منصور حلاج به‌جای حسین‌بن‌منصور است.




منابع:


دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. صفحه 173 جلد اول تاریخ ادبیات صفا

دل تنگم
30-09-10, 23:27
پرسش‌ها:

1- آن انفجار بزرگ در ادب فارسی چگونه رخ داد؟

2- سرنوشت زبان و خط پهلوی چه شد؟

3- مشخصات ادبیات نوپای فارسی چه بود؟


پاسخ‌ها:

1- آن انفجار بزرگ در ادب فارسی چگونه رخ داد؟

آن‌چه ما به تشبیه «انفجار بزرگ» خوانده‌ایم، حجم بالا و ناگهانی ادب فارسی است که در یک فاصله‌ی صدساله (حدود 320 تا 420 هجری) و پس از یک دوره‌ی دویست‌ساله‌ی بحران، تغییر و خاموشی پدید آمده است. نماد و نماینده‌ی این انفجار رودکی سمرقندی است که در پرسش‌های دیگر به‌تفصیل از او سخن خواهیم گفت. اینک برای ورود به بحث باید دو زمینه‌ی مهم این انفجار را بشناسیم.

الف: عوامل فکری

اعراب در هنگام فتح قلمرو ساسانی به‌واسطه‌ی ایمان تازه‌یافته‌ی خود احساس برتری داشتند. اما با گذشت زمان همین‌که عده‌ی زیادی از مردم غیرعرب دین ایشان را می‌پذیرفتند تکیه بر نژاد و قبیله جای باورها و اعتقادها را می‌گرفت و عامل احساس برتری می‌شد! چیزی که اقتدار ایشان به آن بستگی داشت موفقیت یا عدم موفقیت در پیش‌برد این باور بود که «عرب به‌واسطه‌ی عرب بودنش مزیت دارد» و تازه در میان اعراب نیز برخی بر برخی مقدمند.
معروف است که حجاج‌ابن‌یوسف سقفی از مسلمان شدن موالیان منع می‌کرد تا میزان مالیات کاهش پیدا نکند! اما قبولاندن این برتری کار دشواری بود. ازجمله در ایران سه واکنش مهم در مقابل آن ایجاد شد.

نخست استقلال در مذهب بود که موجبات شیعی شدن و مخصوصاً رشد اسماعیلیه را فراهم می‌آورد. به‌طور طبیعی مخالفت با نژادگرایی که بر تعصب و غرور تکیه دارد به خودگرایی می‌انجامد. شیعه و اسماعیلیه در آن روزگار در تدارک این چنین نهضتی بودند و یک چنین نهضتی ادبیات مستقل خود را می‌طلبد که باید به‌سرعت شکل بگیرد. گرایش رودکی، ابن سینا و ناصرخسرو به اسماعیلیه و کسایی و فردوسی به شیعه از این معنی حکایت می‌کند.
دوم بدیهی است که واکنش در مقابل تعصب، از جمله تساهل خواهد بود. این باور که «همه‌ی ادیان دارای حقایقی هستند و هر یک به نسخه‌ی حکیمی می‌ماند که برای مریض خودش حاوی عالی‌ترین دستور است» در آن سال‌ها در مقابل عرب‌گرایی خلفا در ایران شکل می‌گرفت. اخوان‌الصفا و رسایل معروف آن‌ها از همین ره‌گذر به‌وجود آمدند. یک تشکیلات سری، که مطالعات و تحقیقات خود را فارغ از هرگونه تعصبی نسبت به صاحبان دانش‌ها و اندیشه‌ها به پیش می‌بردند. نگاه به جهان فارغ از ایدئولوژی ادبیاتی می‌طلبد که به تبع آن نگاهی آزاد و طبیعی به دنیای پیرامون خود داشته باشد. کلمات باید از پیش‌زمینه‌هایی که بوی تعصب دارند خالی باشد. شیوع تساهل باعث می‌شود که خردمندان به‌سمت موضوعاتی کشیده شوند که امکان تعصب در آن وجود ندارد. ناتورالیسم مفرّطی که در بامداد ادبیات فارسی می‌بینیم از همین‌جاست. پیدا شدن دهریون، ظهور زکریای رازی و شعر گفتن دقیقی زرتشتی و اوج گرفتن توصیف طبیعت بر این معنی دلالت دارد.

و اما سومین واکنش را نهضت شعوبیه نمایندگی می‌کرد. این‌که خلفا برای قوم و قبیله‌ی خود، فضیلت ویژه‌ای قائل بودند گروهی از ایرانیان را برآن‌می‌داشت که نه تنها فضیلت را در اخلاص و تقوا و به زبان امروز «انسانیت» بدانند و نژاد و قبیله را در مقابل آن هیچ بیانگارند بلکه با یادآوری و بزرگ کردن مفاخر ملی و تاریخ باستانی خود را فاضل‌تر و اصیل‌تر نشان دهند.
نوشتن تاریخ‌های جهان و ترجمه‌ی ادبیات پهلوی به عربی تاحدی این کار را می‌کرد. اما سرانجام می‌بایست در حوزه‌ی یکی از زبان‌های محلی ایرانیان این مهم صورت می‌گرفت. همین‌طور که می‌دانیم این قرعه به نام «فارسی دری» افتاد و با شکوفایی آن هنرمندان سایر حوزه‌ها هم از آن تبعیت کردند.

ب: عامل سیاسی

هرگونه انقلاب اجتماعی موقوف دو رشته از عوامل است. ذهنی (خواستن) و عینی (توانستن). ما در این نوشته عامل ذهنی را همان‌طور که گذشت عامل فکری نامیدیم. هم‌اکنون عنوان «عامل سیاسی» را به‌جای عامل عینی انتخاب کرده‌ایم. این تغییر در عناوین به‌علت محدود کردن بحث و کشیدن آن از حوزه‌ی عمومی مباحث اجتماعی به موضوع خاص ادبیات است. باری در توضیح این عامل باید گفت: تبلور ناگهانی ادبیات فارسی بدون سرمایه‌گذاری دولت‌های مستقل سیاسی که یکی پس از دیگری شکل می‌گرفتند ممکن نبود. سرانجام در خراسان این شکوفایی محقق شد که البته پشتوانه‌ی سیاسی و مالی لازم را داشت. وقتی رودکی به‌قصد اقامتی موقت قرار بود همراه شاه حرکت کند چهل شتر وسایل او را حمل می‌کردند!

هیچ‌وقت در هیچ دوره‌ای و در هیچ کجای دنیا شاعران آن‌قدر گرامی نبودند که در این دوره بوده‌اند. عبور ایشان از خیابان‌ها با تشریفات خاصی صورت می‌گرفت. کسانی دورباش و کورباش می‌گفتند تا مبادا چشم نااهلی بر شاعر دربار بیافتد. امیر چغانی در اولین دیدار خود از سخن‌سرای مفلس سیستانی اجازه داد که او چهل اسب از داغگاه خارج کند. و این در مقام قیاس مثل آن است که امروز به کسی برای سرودن قطعه‌ای شعر یا تصنیف قطعه‌ای موسیقی به‌عنوان اولین جایزه چهل دستگاه فورد موستنگ ۱ تقدیم کنند. این فضای عجیب نه‌تنها شرایط عینی انقلاب را محیا کرد بلکه آن‌طور شد که تا امروز دل‌انگیزترین خاطره‌های شاعران ما را به خود اختصاص دهد. هیچ نویسنده و شاعری نیست که حکایت‌های بازمانده از شاعران این عصر را بخواند و به ایشان حسادت نکند.

شنیدم که از نقره زد دیگدان
ز زر ساخت آلات خوان عنصری
بلی شاعری بود صاحب‌سخن
ز ممدوح صاحب‌قران عنصری

(خاقانی)

http://www.aftab-magazine.com/pictures/20060830.jpg
نمونه‌ی خط پهلوی



2- سرنوشت زبان و خط پهلوی چه شد؟

با ورود اعراب به ایران زبان ایشان نیز جای خود را در بین ایرانیان باز کرد. از طرف دیگر زبان‌ها و لهجه‌های محلی نواحی مختلف (از قبیل دری، رازی، طبری، ترکی، آذری و غیره) به‌علت از بین رفتن قدرت مرکزی قوت می‌گرفت. غیر از این دو زبان پهلوی بود که توسط موبدان زرتشتی پاسداری می‌شد. اگرچه از میان این سه رقیب سرانجام یکی از آن زبان‌های محلی بر کرسی نشست. اما هم عربی و هم پهلوی هریک به‌نوعی به حیات خود ادامه دادند. تا این‌که با حمله‌ی مغول زبان پهلوی به‌کلی از ایران رانده شد و بازنده‌ی مطلق رقابت گردید. اما تا این اوان آثاری در این زبان آفریده می‌شد، ترجمه‌هایی از آن صورت می‌گرفت و در بعضی نواحی به لهجه‌هایی از آن تکلم می‌شد. مهم‌ترین آثاری که در همین سال‌های ناامنی زبان پهلوی و فرار موبدان به هندوستان نوشته شد به قرار زیر است:

الف: دین کرت که هم‌اکنون 7 جلد از 9 جلد آن باقی است. در عادات و عقاید و تاریخ آیین زرتشت.

ب: بندهشن که فصل مهمی به نام «اندر گزند هزاره هزاره که به ایران‌شهر رسید» دارد و برخی از داستان‌های کهن ایرانی را در آن جمع کرده است.

ج: ارداویراف‌نامه که حدود 9000 کلمه است و قصه‌ی مسافرت شخصی به آن جهان و تماشای بهشت و جهنم و شرح خاطرات اوست. این کتاب به‌لحاظ موضوع بر شاه‌کار دانته (کمدی الهی) تقدم دارد.

البته کتب متعدد دیگری هم موجود است که در شرق ایران و بیش‌تر از آن در هندوستان تألیف شده‌اند.


3- مشخصات ادبیات شکوفایی که از آن سخن گفتیم چه بود؟

خصوصیات زیادی را می‌توان به این ادبیات نسبت داد. در این میان به نظر من عمده‌ی آن‌ها به قرار چهارگانه‌ی زیر است

1- ناتورالیسم

2- مثبت‌گرایی و شادی

3- سادگی (طبیعی بودن زبان)

4- گرایش به تاریخ و داستان


ناتورالیسم

مراد ما در این‌جا ناتورالیسم فلسفی است. و آن باوری‌ست که در آن هرگونه نظمی بالاتر از طبیعت یا نفی می‌شود یا نادیده انگاشته می‌شود. به‌این‌ترتیب ناتورالیسم یکی از انواع ساده و ابتدایی ماترالیالیسم است که در آن دوره به آن مسلک دهریون می‌گفتند.


ای هفت مدبر ۲ که بر این پرده سرایید
تا چند چو رفتید دگرباره برآیید
خوب است به دیدار شما عالم، ازیرا
حوران نکو طلعت پیروزه قبایید

سوی حکما قدر شما سخت بزرگ است
زیرا که به حکمت سبب بودش مایید
از ما به شما شادتر، از خلق که باشد
چون بودش ما را سبب و مایه شمایید


....


عیب است یکی آن‌که نگردیم همی ما
باقی چو شما، گرچه شما اصل بقایید
آید به دل من که شما هیچ همانا
زان می‌نفزایید که تا هیچ نسایید

زیرا که نزادست شما را کس و هموار
بر خاک همی زاده‌ی زاینده بزایید
آن را که نزادند مر او را و نزاید
زی مرد خردمند شما راست‌گوایید

(ناصرخسرو)


در نگاه ناتورالیستی خواه‌ناخواه جلوه‌ها و زیبایی‌های طبیعت بزرگ می‌شود. موج شورانگیز توصیف گل‌ها، مرغان، کوه، دریا و برآمدن و فرورفتن ستارگان در شعر این دوره چنان می‌نماید که شاعر به قصاید و مثنوی‌های خود به‌مثابه‌ی یک حلقه‌ی فیلم می‌نگرد که از دوربین ذهن او خارج می‌شود و هر بیت عکسی است دل‌انگیز که از صحنه‌ای در پی صحنه‌ی دیگر برداشته است




سر از البرز برزد قرص خورشید
چو خون‌آلوده دزدی سر ز مکمن
به کردار چراغ نیم‌مرده
که هر ساعت فزون گرددش روغن



ز روی بادیه برخاست گردی
که گیتی کرد هم‌چون خزّ ادکن
چنان کز روی دریا بامدادان
بخار آب خیزد ماه بهمن



برآمد زاغ‌رنگ و ماغ‌پیکر
یکی میغ از ستیغ کوه قارن
چنان چون صد هزاران خرمن تر
که عمداً درزنی آتش به خرمن



بجستی هرزمان زان میغ برقی
که کردی گیتی تاریک روشن
چنان آهنگری کز کوره‌ی تنگ
به‌شب بیرون کشد تفسیده آهن


الی آخر


(منوچهری)


شاید بتوان شعر خیام را شیرین‌ترین میوه‌ی این درخت دانست که روزی به‌ثمر خواهد نشست.


مثبت‌گرایی و شادی

ادبیات این دوره از جوانی، نیرو و ساختن سخن می‌گوید. فردوسی و رودکی که هر دو در پیری از ضعف‌های متعددی رنج می‌برده‌اند. نه‌تنها از فواید پیری سخنی نمی‌گویند بلکه در حسرت جوانی خویش‌اند.


مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود
نبود دندان، لا، بل چراغ تابان بود
سپید سیم رده بود و درّ و مرجان بود
ستاره‌ی سحری بود و قطره باران بود


...


همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود
همیشه گوشم زی مردم سخن‌دان بود


...


تو رودکی را ای ماه‌رو کنون بینی
بدان زمانه ندیدی که این‌چنینان بود


اگر قابوس‌نامه را یکی از نتایج ادبیات این دوره بدانیم (سال تألیف: 475 هجری) این مثبت‌گرایی و جوان‌اندیشی را در آن به‌خوبی می‌بینیم. گفت‌وگویی صمیمانه در چهل و چند باب که در آن پدری با فرزند خود اندر مزاج شطرنج و نرد و عشق ورزیدن و چوگان‌زدن و نجوم و هندسه و عفو و عقوبت و مهمانی دادن و شناختن حقوق دیگران و هر چیز کوچک و بزرگ دیگری سخن می‌گوید. در مقام مقایسه کتاب «نامه‌های پدری به دخترش» که در آن جواهرلعل‌نهرو با خانم گاندی 12 ساله سخن می‌گوید با تمام زیبایی و صمیمیتی که دارد از باب هم‌سنگ و هم‌آهنگ شدن دو نسل مختلف به گرد این اثر گران‌سنگ نمی‌رسد.

در قابوس‌نامه می‌خوانیم:

اما با پیران ناپای برجای منشین که صحبت جوانان پای‌برجای‌خویش بهتر است از پیر پای‌نابرجای‌خویش. تا جوانی جوان باش، چو پیر شوی پیری کن.


سادگی (طبیعی بودن زبان)

اگر به نوشته‌های فارسی که نویسندگان و شاعران ترک‌زبان نوشته‌اند توجه کنیم. سرشار از لطافت و عواطف عمیقی است که نمونه‌ی درخشان آن را در جای‌جای خمسه‌ی نظامی می‌بینیم. هم‌چنین اگر به نوشته‌های فارسی هندیان توجه کنیم به شکل چشم‌گیری پر رمز و راز است تو گویی از یک زبان درحد اعلای ظرفیت خود استفاده کرده‌اند.

اما در هر دوی این موارد گوینده زبان را نه از مادر که از مدرسه آموخته است و با قریحه و نبوغی که داشته بر آن چیره شده است. اگر توصیف بالا را یک سر طیف بگیریم، شعر و نثر در سر دیگر خواهد بود. زبان نویسندگان و شاعران خراسان آن روز زبان گفت‌وگوهای روزمره و گفتارهای ساده و غیرادبی ایشان بوده است لذا به‌همان اندازه ناپرداختگی و خشونت دارد.
تمثیل آن چنان است که سنگی بزرگ را در قله‌ی کوهی تصور کنیم. این سنگ پر است از زوایای تیز و سطوح خشن. زلزله‌ای آن را به حرکت درآورده است. بعدها خواهیم دید که در بستر جویبارها این سنگ چگونه به قلوه‌سنگ‌های گرد و صیقل‌خورده‌ای بدل خواهد شد. اما اینک واژه‌های آن هنوز از زهر طنز و تمسخر انباشته نشده‌اند کلمه‌ی روز شنونده را به یاد شب نمی‌اندازد و واژه‌ی شادی تداعی‌کننده‌ی غم نیست. اینک نمونه‌ای از خشکی و ناپرداختگی در زبان رودکی


جهانا چه بینی تو از بچگان
که گه مادری گاه ماندر ۳ ا
نه پادیز ۴ باید تو را نه ستون
نه دیوار خشت و نه زآهن درا


گرایش به تاریخ و داستان

هم‌چنین از دیگر مشخصات این دوره قوت گرفتن قالب مثنوی است که شعر ما را به داستان‌سرایی کشید و ترجمه‌ی متون تاریخی که حکایت‌ها و اسطوره‌های کهن را بازآفرینی می‌کرد. این معنی بر دو خصیصه‌ي ادبای این عصر انطباق داشت:


نخست این‌که با روحیه‌ی شعوبی‌گری و احیای افتخارات باستانی سازگار بود و دیگر این‌که با طبیعی بودن ادبیات و نزدیک بودن به سلیقه‌ی مردم که ناقلان اصلی حکایت‌های ریز و درشت‌اند منطبق بود.

ساختن توصیف‌ها و تمثیل‌ها با استفاده از تلمیح (یعنی یادآوری حکایت‌های مختلف) در این دوره بسامد بالایی دارد.


با تشکر ارادتمند مهران







پاورقی‌ها:


۱ موستنگ را فقط به این دلیل انتخاب کردم که هم‌معنی با اسب است.
۲ هفت مدبر = خورشید، عطارد، زهره، مریخ، کیوان، ارانوس و قمر
۳ ماندر = مادراندر = مادرخوانده
۴ شمع ساختمانی، چوبی که زیر سقف و دیوار می‌زده‌اند

دل تنگم
30-09-10, 23:34
• اگر ادب فارسی - آن‌طور که گفته شد - شروعی انفجاری داشته است، ناچار باید با ظهور نوابغی در همان ابتدای کار مواجه باشیم. آیا چنین چهره‌هایی در بامداد ادبیات فارسی وجود دارند؟


اگر چهره‌های شاخص قرن چهارم هجری را مسعود مروزی (ف ؟)، شهید بلخی (ف ۵۲۳)، رودکی (ف ۹۲۳)، ابوالمؤید بلخی (ف ؟)، دقیقی (ف ۹۶۳)، کسایی مروزی (ف ۴۹۳) و بلعمی (ف ۳۶۳) در نظر بگیریم، رودکی واجد چنین امتیازی است. پیش از بررسی شخصیت او بجاست بدانیم که چرا هیچ‌یک از نثرنویسان ما در این مقام نیستند. مرحوم بهار در سبک‌شناسی می‌گوید: «بنابر آن‌چه تا امروز تحقیق کرده‌اند قدیمی‌ترین نثر فارسی چهار کتاب است:


۱- مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری (۶۴۳)

۲- ترجمه‌ی تفسیر طبری (۶۵۳)

۳- ترجمه‌ی تاریخ طبری (۶۵۳)

۴- حدودالعالم من‌المشرق الی‌المغرب (۲۷۳)»


اگر کتاب پنجمی را هم به این لیست اضافه کنیم، یعنی الابنیه فی حقایق الادویه که به‌قول ملک‌الشعرا «در صحت انتساب آن به عهد منصوربن‌نوح تردید است»، و به تمام این آثار توجه نماییم، هیچ‌کدام کار ادبی طراز اولی نیستند!


مقدمه‌ی شاهنامه‌ی ابومنصوری که شاید قدیمی‌ترین نثر فارسی موجود باشد، درواقع ورق‌پاره‌ای است که از یک کار بسیار بزرگ و باارزش خبر می‌دهد. ابومنصور معمری نویسنده‌ی آن وزیری است که از طرف سپهسالار خراسان «ابومنصور عبدالرزاق» مأمور به جمع‌آوری کتاب‌شناسان و تاریخ‌دانان از هر گوشه‌و‌کناری شده است مگر حکایت گذشتگان را از «کی نخستین» تا «یزدگرد شهریار» آخر ملوک عجم گردآوری کند. ابومنصور پس از فراهم آمدن این مجموعه مقدمه‌ای بر آن نوشت که قسمت‌هایی از آن در مقدمه‌ی بعضی از شاهنامه‌های فردوسی آورده شده و به دست ما رسیده است.


متأسفانه آن کوشش‌ها امروز پشت پرده‌های غبارگرفته‌ی زمان پنهانند و دسترسی و قضاوت درباره‌ی آن‌ها مشکل بلکه غیرممکن است.


اما ترجمه‌ی تفسیر طبری که درواقع ترجمه و تفسیر قرآن در هفت جلد است، اگرچه از فارسی بسیار ساده و لطیفی برخوردار است و اگرچه از یک سلسله نزاع‌های عقیدتی و بحران‌های معرفتی حکایت می‌کند دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.، نهایتا از سطح یک ترجمه‌ی خوب تجاوز نمی‌کند و نمیتوان آن‌را یک اثر ادبی نبوغ‌آمیز به‌شمار آورد.


تاریخ بلعمی (ترجمه‌ی تاریخ طبری) اما از این حیث با تفسیر طبری فرق می‌کند. بلعمی در این ترجمه صرفا به یک مرجع نگاه نمی‌کرده است، درباره‌ی اخبار مربوط به ایران حساس‌تر بوده و غیر از این به‌دنبال خلاصه کردن کل مجلدات چهل‌گانه. به‌میزان زیادی موفق شده است یک کار مستقل انجام دهد. با این‌حال چه در تاریخ بلعمی چه «حدودالعالم» و «الابنیه» هدف خلق یک اثر هنری با صورت‌های خیال شاعرانه و نفوذ در پرده‌های تودرتوی معرفت بشری نبوده است. اگرچه هریک از این آثار برای زبان و ادبیات فارسی به‌مثابه‌ی یک گنجینه‌ی بی‌بدیل هستند اما زبان و کلام آن‌ها به‌گونه‌ای است که از یک تحقیق علمی توقع می‌رود. داستان‌پردازی، بهره‌گیری از حکمت‌های عالیه و حکمت‌های عامیانه، استفاده از تشبیه و استعاره و سمبل و هرچه به کار خلق آثار ادبی درجه‌ی اول می‌آید در این دوره به طرف کلام منظوم سوق داده شد و از آن میان رودکی برجسته‌تر از دیگران چه به‌لحاظ تقدم و ابتکار و چه به‌لحاظ حجم و کمیت و چه به‌لحاظ کیفیت قد برافراشت.


• اکنون که به رودکی برگشته‌ایم بهتر است بپرسیم که او با کدام‌یک از شاعران ما قابل مقایسه است؟


نسبت رودکی به کل ادب فارسی کمابیش شبیه است به نسبت نیما به شعر معاصر. اگر به شعر نیما نگاه کنیم، درحالی‌که پشت سر او کسانی در اندازه‌های سعدی ایستاده‌اند کارهایش ممکن است ناساز، ساده و پیش‌پاافتاده جلوه کنند. مثلا این قطعه‌ی معروف او را ببینید:


آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دایم می‌زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین
که می‌دانید

....


انصافا کل این قطعه به‌لحاظ پختگی و فشردگی یک‌دهم این بیت حافظ هم نیست


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک‌باران ساحل‌ها


بااین‌حال کار ناپخته‌ی نیما برای مخاطبان روزگارش امتیازی دارد که جواهر تراش‌خورده‌ی حافظ ندارد. فرق این است که حافظ خود را در امواج می‌بیند و نیما خود را در ساحل، حافظ منقلب و پریشان در میان امواج ایستاده و تنهاست. فریاد می‌زند «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود». حافظ با آن‌همه خون دلی که خورده و آن‌همه نکته‌های باریک‌تر از مویی که در «بیت‌الغزل‌های معرفتش» گنجانده به شما می‌گوید: کلاهتان پس معرکه است و می‌گوید روزگار نامرد است. «معاشران ز حریف شبانه» یادی نمی‌کنند شیوه‌ی چشم روزگار فریب جنگ دارد و در گردش خود تا نخواهد کسی را به‌میان ره نمی‌دهد.


حافظ نه‌تنها این حرف‌ها را زده بلکه به غایت زیبایی هم گفته است. چندان‌که بعد از او هرکس خواسته که بگوید زیر سایه‌ی او مخفی مانده است. حالا نیما می‌خواهد زیر این سایه نباشد حرف‌های تازه‌ای دارد.


در ساحل ایستاده و به مردم نگاه می‌کند می‌گوید یک عده‌ای خوابیده‌اند و خواب ایشان آرامش را از چشم من می‌برد. من شب‌پایم و کارم هنوز تمام نشده و هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. باید همه را بپایم. باغچه‌ی خودم را در کنار کشت همسایه و آن میان امواج را که کسی درحال غرق شدن است و با دست‌های خسته‌ی خود بر موج می‌کوبد و سایه‌ها را از دور می‌بیند ...


این مواضع تازه، بدعت بلکه اختراع می‌خواهد و نیما در اندازه‌ای بود که این اختراع را انجام دهد و داد. حالا این تسلط و اعتمادبه‌نفس را از طرفی و آن افکار تازه و ابتکارها را از طرف دیگر و سوم منطبق بودن بر خواست اهل زمانه را بگیرید ده برابر بلکه صدبرابر کنید تا به رودکی برسید. رودکی هم مثل نیما گاه اشعار سبک و بی‌مزه‌ای دارد. وزنش روان نیست. چیزهایی می‌گوید که آدم از خواندن آن خنده‌اش می‌گیرد. مثلا ظاهرا در حوالی سرخس شانه‌به‌سری دیده بوده، خیلی خوش‌خط و خال. آن‌گاه می‌گوید


پوپک دیدم به‌حوالی سرخس
بانگک بر برده به ابر اندرا
چادرکی دیدم رنگین برو
رنگ بسی گونه بر آن چادرا


وی هم‌چنین مثل نیما طبیعت‌گراست و وصف جزئیات رنگارنگ طبیعت را فریضه می‌داند و مثل او به کاری که می‌کند ایمان دارد. همین ایمان باعث شده که در قالب‌های مختلف و موضوعات مختلف وارد شود. قصیده در مدح و مرثیه بگوید. مثنوی بسراید، غزل بگوید. پند و حکمت بگوید و کلیله و دمنه را برایش بخوانند و او به‌نظم درآورد.


بعضی معتقدند که این بیت حافظ اشاره به رودکی است

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همیدیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.


و این غیر از آن‌که منزلت رودکی را در چشم یکی از نوابغ شعر جهان می‌رساند یادآور آن قدرت سخن‌وری است که امیر را از جای خود می‌کند و سراسیمه رهسپار بخارا می‌کنددیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. حجم کار رودکی به‌تنهایی از مجموع کارهای مولوی، خیام و حافظ بیشتر است و اگر بعضی روایات را بتوان قبول کرد فردوسی و سعدی را هم می‌توان به لیست افزود و این‌همه در حالی است که به‌جز چند شاعر معاصرش و اندک ابیاتی از نسل‌های قبل راهنما و الگویی دراختیار نداشته است. خود ساخته بود آن‌چه ساخته بود. این‌که گفته‌اند در هفت‌سالگی قرآن را حفظ بوده و فنون شاعری (ادبیات عرب) می‌دانسته از چنان ذهنی بعید نیست اما در اشعارش نشانه‌های چنین دلبستگی‌هایی دیده نمی‌شود بلکه کاملا وابستگی به گفتگوهای مردم و آهنگ کلام ایشان آشکار است. مخصوصا در رباعی‌های نغزی که به نام او باقی مانده و غایت لطافت و نرمی سخن در آن‌ها آدمی را در صحت انتساب به شک می‌اندازد


تقدیر که بر کشتنت آزرم نداشت
وز قتل تو یک ذره دل نرم نداشت
اندر عجبم ز جان‌ستان کز چو تویی
جان بستد و از جمال تو شرم نداشت

بی‌روی تو خورشید جهان‌سوز مباد
هم بی‌تو چراغ عالم‌افروز مباد
با وصل تو کس چو من بدآموز مباد
روزی که تو را نبینم آن روز مباد

آمد بر من که؟ یار کی؟ وقت سحر
ترسنده ز که؟ ز خصم خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه بر کجا؟ بر لب تر
لب بد؟ نه چه بد؟ عقیق چون بد؟ چو شکر

چون کشته ببینی‌ام دو لب گشته فراز
از جان تهی این قالب فرسوده به آز
بر بالینم نشین و می‌گوی به ناز
کای من تو بکشته و پشیمان شده باز


• رودکی کیست و نمونه‌ی بارز شعر او کدام است؟


دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. «رودکی احتمال می‌رود در زمانی که بخارا به‌سال ۴۲۲ تازه از صفاریان به سامانیان تعلق گرفته بود، به‌دنیا آمده باشد. ولادتگاه او رودک در جایی میان بخارا و سمرقند واقع بود و چنان می‌نماید که مستقیما در حوالی سمرقند بوده است.


تذکره‌نویسان رودکی را کور مادرزاد به ما معرفی می‌کنند. این گفتار تولید شک کرده است. مخصوصا اگر هنرمندی این شاعر را در وصف کامل تصاویر زندگی و شادی او را نسبت به زندگی و فراوانی شگفت و فوق‌العاده‌ی آثار وی را درنظر بگیریم بسیار کم احتمال می‌رود که کوری که نتواند چیز بنویسد فراهم کرده باشد. از نظر صنعتی گرانبهاترین قسمت آثار رودکی مدایح او نیست. بلکه مغازلات اوست که کاملا مطابق احساسات آدمی است، شاعر شادی‌پسند بسیار جالب توجه و شاعر غزل‌سرای نشاط‌انگیز، بسیار ظریف و پر از احساسات است. چون رودکی با عقاید آزاد و هواخواهی قرمطیان که شاه زمان وی نصر دوم نیز داشت همراه بود در تغزلات او که پر از شادی زندگی و شادخواری است بی‌میلی کاملی نسبت به اندیشه‌های محدود رایج زمان می‌بینیم. گذشته از مدایح و مضمون‌های شادی‌پسند و نشاط‌انگیز در آثار رودکی، اندیشه‌ها و پندهایی آمیخته به بدبینی مانند گفتار شهید بلخی دیده می‌شود. شاید این اندیشه‌ها در نزدیکی پیری و هنگامی‌که توانگری او بدل به تنگ‌دستی شده نمو کرده باشد. می‌توان فرض کرد که این حوادث در زندگی رودکی بسته به سرگذشت نصر دوم بوده است. پس از آن‌که امیر قرمطی را خلع کردند مقام افتخاری که رودکی در دربار به آن شاد بود به پایان رسید. با فرا رسیدن روزهای فقر و تلخ پیری دیگر چیزی برای رودکی نمانده بود جز آن‌که به‌یاد روزهای خوش گذشته و جوانی سپری‌شده بنالد و مویه کند.»


اینک چند نمونه‌ی کوتاه به‌مقتضای سیاق این نوشته از دیوان او می‌آوریم


قسمتی از یک قصیده در وصف بهار


خورشید ز ابر تیره دهد روی گاه‌گاه
چو نان حصارئی که گذر دارد از رقیبدیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.

یک چند روزگار جهان دردمند بود
به شد که یافت بوی سمن باد را طبیبدیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.

باران مشک‌بوی ببارید نوبنو
وز برف برکشید یکی حله‌ی قصیب

کنجی که برف همی داشت گل گرفت
هرجو یکی که خشک همی بود شد رطیب

لاله میان کشت بخندد همی ز دور
چون پنجه‌ی عروس بحنا شده خضیب

بلبل همی بخواند در شاخسار بید
سار از درخت سرو مر او را شده هجیبدیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.

صلصل به سرو بن بر با نغمه‌ی کهن
بلبل به‌شاخ گل بر با لحنک غریب

اکنون خورید باده و اکنون زئید شاد
کاکنون برد نصیب حبیب از بر حبیب


دو قطعه‌ی کوتاه


زمانه پندی آزادوار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری
بسا کسا که بروز تو آرزومند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه
کرا زبان نه بند است پای در بند است


***


نگارینا شنیدستم به‌گاه محنت و راحت
سه پیراهن سلب بوده استدیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. یوسف را بعمر اندر
یکی از کید شد پرخون دوم شد چاک از تهمت
سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر
رخم ماند بدان اول دلم ماند بدان ثانی
نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگردیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.



ارادتمند مهران واترلو









پاورقی‌ها:


دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. برای نمونه در مقدمه‌ی کتاب اشاره‌ی جذابی است به داستان استفتاء از علمای ماوراء‌النهر برای جواز ترجمه‌ی قرآن که یادآور شیوه‌ی نگاه مسلمین به اعجاز قرآن می‌باشد. هم‌چنین این‌که آیا می‌توان با ترجمه‌ی سوره‌ها نماز خواند؟ هم‌چنین این کتاب قدیمی‌ترین سندی است که از ماجرای غرانیق خبر می‌دهد.

دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. بعضی گمان می‌کنند اشاره‌اش به تیمور است. برای تفصیل رجوع شود به حافظ‌نامه ذیل همین بیت

دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. چهارمقاله‌ی نظامی عروضی سمرقندی

دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کل این پاسخ به‌اختصار از بخش رودکی از کتاب «تاریخ ایران و ادبیات و تصوف آن» به‌قلم خاورشناس اتحاد شوروی آ - کریمسکی نقل شده است.

دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. خورشید هر از چندگاهی چهره‌ی خود را از پشت ابر آشکار می‌کند مثل زندانی‌ای که حواس‌پرتی نگهبان را می‌پاید و از زندان به بیرون سر می‌کشد.

دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. تصحیح می‌کنم: به شد که یافت «باد سمن‌بوی» را طبیب

دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. از این بیت معلوم می‌شود سنت جواب گفتن سازها در موسیقی یا ساز و خواننده از روزگار رودکی معمول بوده است.

دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. سلب بوده است = تن‌پوش بوده است

دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. اشاره دارد به پیراهنی که برادران یوسف خون‌آلود برای یعقوب آوردند و پیراهنی که زلیخا پاره کرد و پیراهنی ک در پایان برای یعقوب آوردند و چشم او از بوی آن روشن شد.

دل تنگم
30-09-10, 23:40
روزگار بر رودکی و هم‌قطاراندیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. او چگونه می‌گذشت؟ ادبیات فارسی پس از دوران گذار از رودکی چه شکل و شمایلی پیدا کرد؟

پاسخ: مقارن با ظهور رودکی در شرق خلافت اسلامی دولت‌های ریز و درشتی شکل می‌گرفتند که خلفا خواه‌ناخواه مجبور به رسمیت شناختن ایشان بودند. آل زیار، آل بویه و مهم‌تر از همه سامانیان

نه تن بودند ز آل سامان مشهور
هریک به حکومت خراسان مسرور

اسماعیلی (۲۹۵) و احمدی (۳۰۱) و نصری (۳۳۱)

دو نوح (۳۴۳، ۳۸۷) و دو عبدالملک (۳۵۰، ۳۸۹) و دو منصور (۳۶۶، ۳۸۹)

این پادشاهان دانش‌مندان و ادیبان را از کرنش و زمین‌بوسی معاف کرده بودند. کتاب‌خانه‌ی نوح‌ابن‌منصور و داستان راه‌یافتن ابن‌سینا به آن و توصیفی که بوعلی از این کتاب‌خانه می‌کند مشهور است. در دربار سامانیان بود که مقدمات کار شاهنامه فراهم شد و در همین دوره از نخستین زن فارسی‌گوی سراغ داریم و نام‌هایی چون دقیقی، کسایی و عبدالله‌بن‌مقفع را می‌شنویم.

رودکی معاصر با ۳ نفر اول بود. فرد شماره‌ی یک این لیست، اسماعیل، پس از برادرش نصر (و این نصر با فرد شماره‌ی ۳ لیست فوق فرق دارد) به قدرت رسید و دولت سامانیان را به‌عنوان پادشاهان بخش بزرگی از ایران عملاً تثبیت کرد. به‌غیراز دربار مرکزی دولت‌ها و شبه‌دولت‌هایی را می‌بینیم که عملاً تابع آل سامانند: آل عراق و مأمونیه در خوارزم، شاران غرجستان در غرجستان، آل محتاج یا امرای چغانی و خاندان سیمجوری که هر گروه یا مناطق مستقلی دراختیار داشتند و یا سپهسالاران متنفذ و صاحب‌دولتی بودند. هرچه بود همه‌ی این دولت‌ها کمابیش پاسدار شاعران و دانش‌مندان و نویسندگانی چون ابوعلی سینا، ابوریحان، ابوسهل مسیحی، و ابوالفرج سگزی (استادِ عنصری) بودند. گاه خود در علم دست داشتند مثل ابونصر عراق از آل عراق که ریاضی‌دان و منجم بود و اغلب برسیاق پادشاهان سامانی شعرشناس و کتاب‌دوست بودند. می‌توان گفت: در این حوزه درکنار هر شمشیری کتابی قرار داشت. به‌قول رضاقلی‌خان:


«امیر آغاجی علی‌ابن‌الیاس از قدمای امرای آل سامان و از اکابر حکام کرمان می‌گوید:
«ای آن‌که نداری خبری از هنر من

خواهی که بدانی که نی‌ام نعمت‌پرورد
اسب آر و کمان آر و کمند آر و کتاب آر
شعر و قلم و بربط و شطرنج و می و نرد

در سایه‌ی این علم‌پروری‌ها، آزادی و مسامحه در دین از سویی و توجه به ترجمه از سوی دیگر باعث شد که عصر شکوفای رودکی و بلعمی و پس از ایشان دقیقی و فردوسی به‌وجود آید. اینک دیگر ادبیات فارسی با جرقه و انفجار قابل توصیف نیست. اگر به‌دیده‌ی تمثیل‌اندیشانه‌ای بنگریم لکوموتیوی را می‌بینیم که پرفشار در مسیر سامان دادن به اولین حماسه‌ی ادبی تاریخ خود درحرکت است. این است تصویر ادب فارسی در نخستین گام‌های خود. باید توجه داشت که این لکوموتیو از ایستگاه بلعمی می‌گذرد.

بلعمی کیست؟ نسبت خاندان بلعمی به آل سامان هم‌چون نسبت خاندان برمکی است به آل عباس. در دوره‌ی سامانیان دو بلعمی بزرگ داریم: پدر یعنی ابوالفضل ممدوح رودکی و پسر (ابوعلی) همان کسی که تاریخ بلعمی به او منسوب می‌باشد.

به فرمان ابوالفضل کلیله و دمنه از عربی به فارسی ترجمه شد و باز به فرمان او رودکی طبع خویش را در نظم آن آزمود. فردوسی می‌گوید

بتازی همی بود تا گاه نصر
بدانگه که شد در جهان شاه نصر

(منظور ترجمه‌ی عبدالله‌ابن‌مقفع است از کلیله و دمنه)

گرانمایه بوالفضل دستور اوی
که اندر سخن بود گنجور اوی

(منظور بلعمی پدر می‌باشد که وزیر نصر اول تلقی شده است)

بفرمود تا پارسی دری
بگفتند و کوتاه شد داوری

(یعنی برای همگان قابل فهم شد، راه قضاوت برای همگان باز شد)

گزارنده را پیش بنشاندند
همه نامه بر رودکی خواندند

(معلوم می‌شود که رودکی کور بوده و خود نمی‌توانسته بخواند)

بپیوست گویا پراکنده را
بسفت این چنین درّ آکنده را

در چهار، پنج بیت پراکنده‌ای که از این کار بزرگ باقی مانده است رودکی اشاره‌ای به مردمان بخرد (خردمند) دارد که هیچ بعید نیست مرادش همین ابوالفضل بلعمی باشد

تا جهان بود از سر آدم فراز
کس نبود از راز دانش بی‌نیاز
مردمانِ بخرد اندر هر زمان
راز دانش را بهرگونه زبان
گرد کردنددیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. و گرامی داشتند
تا بسنگ‌اندر همی بنگاشتند


اما در زمان بلعمیِ دوم کار سترگ دیگری از همین دست به‌وقوع پیوست که خوشبختانه در دست است. تاریخ بلعمی که ترجمه‌ی آزادی است از تاریخ بزرگ طبری و در مقدمه‌ی آن آمده است:



بدان که این تاریخ‌نامه‌ی بزرگ است که گرد آورد ابوجعفر محمدبن‌جریربن‌یزیدالطبری رحمته‌الله‌علیه، که مَلِک خراسان ابوصالح منصوربن‌نوح فرمان داد دستور خویش را، ابوعلی ‌محمدبن‌عبدالله‌البلعمی که این نامه‌ی تاریخ تازی پسر جریر کرده است. پارسی گردان هرچه نیکوتر. چنانکه اندروی نقصانی نیوفتد.



امروز بر ما پوشیده است که آیا رشحه‌ی قلم شخص بلعمی در این ترجمه‌ی شیوا هیچ‌کجا وجود دارد یا خیر. آن‌چه قطعی می‌نماید ناهمگونی‌هایی است که نشان می‌دهد کار به تفاریق و توسط گمنامان متعددی صورت گرفته است. اما همه‌جا سایه‌ی بلعمی بر سر این کتاب نشسته است و نام خود را به‌حق از او دارد. در همین اوان کار سترگ دیگری هم در شرف تکوین بود. ترجمه‌ی تفسیر طبری که باز باید کمال سپاس‌گزاری را از صبر و حوصله‌ی روزگار داشت که آن را برای ما حفظ نموده است. این ترجمه اگرچه توسط جمعی از خبرگان و قرآن‌شناسان و به دستور منصوربن‌نوح صورت گرفت، اما نمی‌توان باور کرد که چنین کار مهم و بحث‌انگیزی از کنف حمایت ابوعلی بلعمی به‌کلی بی‌نیاز بوده باشد.



باری حمایت شاهان و وزیران سامانی مخصوصاً ابوالفضل و ابوعلی بلعمی از زبان فارسی و توجه به تولید ادبیات در حوزه‌ی این زبان باعث شد که این حرکت پرموج‌تر و تواناتر شود، طوری که در آغاز قرن پنجم مانند اهرم مؤثری در عرصه‌ی تبلیغات سیاسی و نظامی ظاهر شد و دیگر راه نابودی نپیمود.



نخستین جمله‌های ترجمه‌ی تفسیر طبری چنین است:



و این کتاب تفسیر بزرگست از روایت محمدبن‌جریر طبری رحمه‌الله‌علیه. ترجمه کرده بزبان پارسی و دری راه راست، و این کتاب را بیاوردند از بغداد چهل مُصحف بود. این کتاب نبشته بزبان تازی و با سنادهای دراز بود، و بیاوردند سوی امیر سید مظفر ابوصالح منصوربن‌نوح‌بن‌نصربن‌اح مدبن‌اسمعیل رحمة‌الله‌علیهم‌اجمعین. پس دشخوار آمد بر وی خواندن این کتاب و عمارتدیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. کردن آن بزبان تازی و چنان خواست که مَرین را ترجمه کند بزبان پارسی. پس علمای ماوراءالنهر را گرد کرد و این ازیشان فتوی کرد که روا باشد که ما این کتاب را بزبان فارسی گردانیم. گفتند روا باشد خواندن و نبشتن قرآن بپارسی مر آن‌کس را که او تازی نداند از قول خداوند عزّوجل که گفت: و ما ارسلنا من رسولٍ الا بلسان قومه گفت من هیچ پیغامبری را نفرستادم مگر بزبان قوم او و آن زبانی کایشان دانستند. و دیگر آن بود کاین زبان پارسی از قدیم بازدانستند از روزگار آدم تا روزگار اسمعیل پیغامبر (ع)، همه پیغامبران و ملوکان زمین بپارسی سخن گفتندی، و اول کسی که سخن گفت به زبان تازی اسمعیل پیغامبر (ع) بود، و پیغمبر ما صلی‌الله‌علیه از عرب بیرون آمد و این قرآن بزبان عرب بر او فرستادند، و اینجا بدین ناحیت زبان پارسی است و ملوکان این جانب ملوک عجم‌اند.



برای ارا‌ٰئه‌ی نمونه از این متن دلکش جای‌جای هر هفت مجلد خواندنی است و مخصوصاً نثر آن ساده و دل‌پذیر است و شوق تعقیب داستان‌ها را در دل‌ها دامن می‌زند. در این‌جا نمونه‌ای از مجلد چهارم در تفسیر سوره‌ی مریم ذکر می‌کنیم و باقی را به مطالعه‌ی مستقیم علاقه‌مندان وامی‌گذاریم:

و به میان عبّاد اندر، مردی بود و نام آن مرد عمران بود. او را زنی بود. و بیرون بیت‌المقدس همی باشیدند. و زن عمران بار برگرفت. پس عمران و زنش پذیرفتند که ما، مر این فرزند را محرّر کنیم به مزکت بیت‌المقدس اندر.

اما نمونه را از تاریخ بلعمی به پاره‌ای از حدیث سنباد مغ بسنده می‌کنیم

و به دهی از دیههای نشابور مغی بود سنباد نام بود. ابومسلم او را نیکو داشتی. و او را خواسته‌ی بسیار بود. پس چون خبر کشتن بومسلم بدو رسید غمگین شد و گفت: حق بومسلم بر من واجب است که من این خواسته را همه به طلب خون بومسلم خرج کنم. و چون خواسته نماند، جان بدهم. (مجلد دوم صفحه‌ی ۱۰۹۳)

ارادت‌مند مهران - واترلو







پاورقی‌ها:


دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. تعبیر هم‌قطاران رودکی مأخوذ است از توضیح زیر از کتاب تاریخ ادبیات فارسی تألیف هرمان‌ اته ترجمه‌ی رضازاده‌ی شفق:
«در حلقه‌ی رودکی، که مرگ او را در ۹۵۴ میلادی نوشته‌اند در دربار سامانیان، شاعرانی وجود داشتند که یکی از جهاندیده‌ترین آنان ابوالعباس فضل‌بن‌عباس فاضلی ربنجنی بخاری بود ... » اته در ادامه اسامی زیر را نیز بامختصر توضیحی ذکر می‌کند:
معروفی بلخی - نوایی مروزی (ولوالجی) - محمد هروی - ابو زراعه معمری و خسروانی که این اخیر را فردوسی یاد کرده است:
به‌یاد جوانی کنون مویه دارم
بر این بیت بوطاهر خسروانی
جوانی من از کودکی یاد دارم
دریغا جوانی، دریغا جوانی
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. در نسخه‌ای عبارت آمده که دل‌نشین‌تر است.
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. گرد کردن به هرگونه زبان صراحتاً به‌معنی ترجمه کردن است و همین امر نشان می‌دهد که این مختصر ابیات باقی‌مانده از کلیله و دمنه‌ی رودکی ستایشی از بلعمی است.


دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.