PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : محتشم کاشانی


ADVISER
14-02-10, 02:43
محتشم کاشانی شاعر ایرانی در آغاز سده دهم هجری و هم دوره با پادشاهی دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. صفوی است.


زندگینامه

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی دارای لقب شمس الشعرای کاشانی شاعر ایرانی در آغاز سده ده هجری و هم دوره با پادشاهی دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. در کاشان زاده شد، بیشتر دوران‌زندگی‌ خود را در این‌ شهر گذراند و در همین شهر هم در ربیع الاول سال ۹۹۶هجری درگذشت و محل‌ دفن‌ او بعد‌ها مورداحترام‌ مردم‌ قرار گرفت‌.نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌ الدین‌ در نوجوانی‌ به‌ مطالعه‌ علوم‌ دینی‌ و ادبی‌معمول‌ زمان‌ خود پرداخت‌ و اشعار شعرای‌ قدیمی‌ ایران‌ را به‌ دقت‌ مورد بررسی‌ قرارداد. دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. او درباره رنج و درد دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. است و بیشتر جنبه ایدئولوژیک برای پادشاهی دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. را داشت.

نام آورترین شاعر مدیحه‌سرا فارسی

مطلع « باز این چه شورش است ...» که از محتشم کاشانی نراقی است در میان هواداران شیعه جایگاه ویژه‌ای دارد.
شاعران بسیاری پس از محتشم تا کنون از ترکیب بند یادشده در شعرها و نوحه‌هایشان سود برده‌اند.
او فنون شاعری را از دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. ( ساکن کاشان) فرا گرفت و خود شاگردانی مانند دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. صاحب « خلاصه‌الشعار»، دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. ، دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. و دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. را پرورش داد.
وی با سرودن دوازده بند در مرثیه کشتگان دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. که بند اول ترکیب بند وی با بیت « باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟» آغاز می‌شود، مقام والایی در مرثیه سرایی کسب کرد.
وی‌ در جوانی‌ به‌ دربار شاه‌ دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. صفوی‌ راه‌ یافت‌ و به‌ مناسبت‌ قصیده‌ و غزلهای‌ زیبایش‌ مورد لطف‌ شاه‌ قرار گرفت‌; محتشم‌ پس‌ از مدتی‌ در زمره‌ شعرای‌ معروف‌ عصرخود جای‌ گرفت‌ ولی‌ نظر به‌ معتقدات‌ دینی‌ خود و احساسات‌ شیعی‌ دربار شاهان‌ صفوی‌ که‌ در صدد تقویت‌ این‌ مذهب‌ (در مقابل‌ مذاهب‌ اهل‌ سنت‌) بودند به‌ سرایش‌ اشعارمذهبی‌ و مصائب‌ اهل‌ بیت‌ که‌ در نوع‌ خود تازه‌ و بی‌ بدیل‌ بود پرداخت‌. محتشم‌ پس‌ از چندی‌ به‌ یکی‌ از بزرگ‌ترین‌ شعرای‌ ایران‌ در سبک‌ اشعار مذهبی‌ و مصائب‌ ائمه‌ اطهارشیعه‌ بدل‌ گشت‌ و اشعارش‌ در سرتاسر ایران‌ معروفیت‌ خاصی‌ یافت‌، بطوری‌ که‌ می‌ توان‌ وی‌ را معروف‌ترین‌ شاعر مرثیه‌ گوی‌ ایران‌ دانست‌ که‌ برای‌ اولین‌ بار سبک‌ جدیدی‌ درسرودن‌ اشعار مذهبی‌ به‌ وجود آورد. اولین‌ اشعار مذهبی‌ محتشم‌ در سوگ‌ غم‌ مرگ‌ برادرش‌ بود که‌ ابیات‌ زیبائی‌ در غم‌ هجر او سرود و پس‌ از آن‌ به‌ سرایش‌ مرثیه‌هایی‌ در واقعه‌ جانسوز کربلا، عاشورای‌ حسینی‌ و مصیبت‌ نامه‌ های‌ مختلف‌ پرداخت‌.

آرامگاه محتشم

محتشم در کاشان درگذشت و آرامگاه وی در این شهر - واقع در محله محتشم - زیارتگاه عموم است.
یکی از اقدامات ارزشمند اخیر مسوولان فرهنگی کاشان درمعرفی این شاعر پر آوازه برگزاری نخستین جایزه ادبی محتشم کاشانی بود.

آثار محتشم

مجموعهٔ‌ آثار این‌ شاعر بزرگ‌ عصر صفوی، پس‌ از مرگ‌ او، توسط یکی‌ ازشاگردانش‌ در شش‌ کتاب‌ جمع‌ شد، که‌ مشتمل‌ بر دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. ،دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.، دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.، دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.، دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید.، و دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. وی می‌باشد.
بند آغازین از ترکیب‌بند ویژه و پرهوادار محتشم:

باز این چه شورش است؟ که در خلق عالم است
باز این چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است؟

باز این چه رستخیز عظيم است؟ کز زمين
بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تیره باز دمید از کجا؟ کزو
کار جهان وخلق جهان جمله درهم است


گویا، طلوع می‌کند از مغرب آفتاب
کآشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا، بعید نیست
این رستخیز عام، که نامش دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن وملک بر آدمیان نوحه می‌کنند
گويا، عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان وزمین، نور مشرقین
پروردهٔ کنار رسول خدا، حسين

نظرها درباره محتشم

دکتر « جابر عناصری» یکی از استادان دانشگاه تهران درباره این شاعر می‌گوید: محتشم کاشانی پدر مرثیه سرایی و جگربند عاشورایی است.
وی می‌افزاید: این شاعر فرهیخته بهترین منظومه نمایشی به یادگار گذاشت و با زبان شعر فرهنگ عاشورا را در بین مردم به ویژه مداحان دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. رواج داد.
عناصری می‌افزاید: شهرت و آوازه بی‌نظیر محتشم کاشانی در ادبیات موجب شد تا شاعران نام‌آوری به پیروی از سبک او اهتمام ورزند، اما تاکنون ادبیات ایران در مرثیه‌سرایی، شاعری همچون محتشم به خود ندیده‌است.
دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. یکی از فرهیختگان علم و ادب نیز بر این عقیده‌است که پاکی، اعتقاد و استواری و محبت محتشم کاشانی به‌اهل بیت علیه‌السلام باعث شد که برخی پادشاهان صفوی از جمله شاه دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. به اشعار مذهبی روی آورند.
وی می‌افزاید: ترکیب بند معروف این شاعر پرآوازهٔ مرثیه‌سرای ایران در رثای حسین و کشته‌شدگان کربلا در بین تشیع و به‌ویژه فارسی زبانان زبانزد شد و توجه بسیاری از شاعران را به‌خود جلب کرد.

منبع:ویکی

ADVISER
14-02-10, 02:46
زلف و قد راست ای بت سرکش چشم و رخت راست ای گل رعنا
سنبل و شمشاد هندو چاکر نرگس و لاله بنده و لالا

ساخته ظاهر معجز لعلت ز آتش سوزان چشمهٔ حیوان
کرده هویدا صنع جمالت در گل سوری عنبر سارا

آتش آهم ز آتش رویت سیل سرشگم بیمهٔ رویت
این ز درون زد شعله بگردون وان ز برون شد تا به ثریا

محو ستادند عابد و زاهد مست فتادند راکع و ساجد
دوش که افکند در صف رندان جام هلالی شور علالا

وقت مناجات کز ته دل شد جانب گردون نعرهٔ مستان
پرده دریدی گر نشنیدی شمع حریفان بانگ سمعنا

مایهٔ دولت پایهٔ رفعت نقد هدایت گنج سعادت
هست در این ره ای دل گمره دانش دانا دانش دانا

حسن ازل را بهر طلبکار هست ظهوری کز رخ مقصود
پرده بر افتد گر کند از میل وحش خیالی چشم به بالا

محتشم اکنون کز کشش دل نیست گذارم جز بدر او
پیش رقیبان همچو غریبان نیست بدادم جز به مدارا

ADVISER
14-02-10, 02:47
هزار انتظار این فلک بی وفا
شهد وصالم چشاند زهر فراق از قفا

وه که ز کین می‌کند هر بدو روزم سپهر
با تو به زحمت قرین وز تو به حسرت جدا

رفتی و می‌آورد جذبهٔ شوقت ز پی
خاک مرا عنقریب همره باد صبا

با تو بگویم که هجر با من بی دل چه کرد
روزی من گر شود وصل تو روز جزا

شد همه جا چون شبه بی تو به چشمم سیه
چشم سیه روی من دید تو را از کجا

از خردم تا ابد فکر تو بیگانه کرد
این دل دیوانه گشت با تو کجا آشنا

وه که ز همراهیت محتشم افتاده شد
بسته بند ستم خستهٔ زخم جفا

ADVISER
14-02-10, 02:48
من از رغم غزالی شهسواری کرده‌ام پیدا
شکاری کرده‌ام گم جان شکاری کرده‌ام پیدا

زلیخا طلعتی را رانده‌ام از شهر بند دل
به مصر دلبری یوسف عذاری کرده‌ام پیدا

زمام ناقه محمل نشینی داده‌ام از کف
بجای او بت توسن سواری کرده‌ام پیدا

ز سفته گوهری بگسسته‌ام سر رشتهٔ صحبت
در ناسفته گوهر نثاری کرده‌ام پیدا

مهی زرین عصا به چون هلال از چشمم افتاده
بلند اختر سواری تاجداری کرده‌ام پیدا

کمند مهر گیسو تابداری رفته از دستم
ز سودا قید کاکل مشگباری کرده‌ام پیدا

گر از شیرین لبان حوری نژادی گشته از من گم
ز خوبان خسرو عالی تباری کرده‌ام پیدا

دل از دست نگارینی به زور آورده‌ام بیرون
ز ترکان سمن ساعد نگاری کرده‌ام پیدا

درین ره محتشم گر نقد قلبی رفته از دستم
زر نوسکه کامل عیاری کرده‌ام پیدا

ADVISER
14-02-10, 02:48
درخشان شیشه‌ای خواهم می رخشان در و پیدا
چو زیبا پیکری از پای تا سر جان درو پیدا

صبازان در چو ناید دیده‌ام گوید چه بحرست این
که هر گه باد ننشیند شود طوفان درو پیدا

سیه ابریست چشمم در هوای هالهٔ خطش
علامتهای پیدا گشتن باران درو پیدا

چو گیرم پیش رویش باشدم هر دیده دریائی
ز عکس چین زلفش موج بی‌پایان درو پیدا

تنی از استخوان و پوست دارم دل درو ظاهر
چو فانوسی که باشد آتش پنهان درو پیدا

پر از جدول نماید صفحهٔ آیینهٔ رویش
که دایم هست عکس آن صف مژگان درو پیدا

کف پایش که بوسد محتشم و ز خود رود هردم
ز جان آئینه‌ای دان صورت بیجان درو پیدا

ADVISER
14-02-10, 02:49
ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا
دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا

کرده‌ام خوی به هجران چه کنم ناز اگر
عشق طغیان کند و دارد از آن باز مرا

باطل سحر مگر ورد زبانم گردد
که نگهدارد از آن چشم فسون ساز مرا

چشم از آن غمزه اگر دوش نمی‌بستم زود
کار می‌ساخت به یک عشوه ممتاز مرا

چه کمر بسته‌ای ای گل که مگر باز کنی
جیب جان پاره به آن غمزهٔ غماز مرا

چون محالست که ناید ز تو جز بدمهری
مبر از راه به لطف غلط انداز مرا

وصل من با تو همین بس که در آن کو شب تار
کنم افغان و شناسی تو به آواز مرا

لنگر مهرهٔ طاقت مگر ایمن دارد
از سبک دستی آن شعبده پرداز مرا

ای ره محتشم از تو زده لعل تو و گفت
که به یک حرف چنین خام طمع ساز تو را

ADVISER
14-02-10, 02:50
کسی ز روی چنان منع چون کند ما را
خدا برای چه داده است چشم بینا را

نشان ز عالم آوارگی نبود هنوز
که ساخت عشق تو آوارهٔ جهان ما را

درون پرده ازین بیشتر مباش ای گل
که نیست برگ و نوا بلبلا، شیدا را

هزار سلسله مو در پیت به خاک افتد
چو برقفا فکنی موی عنبر آسا را

برای جلوه چو نخل تو را دهد حرکت
جسد به رعشه درآرد هزار رعنا را

به آن تکلم شیرین گهی که جان بخشی
به دم زدن نگذارد کسی مسیحا را

به جز وفای تو درد مرا دوائی نیست
خدا دوا کند این درد بی‌دوا ما را

ز غمزه دان گنه چشم بی‌گنه کش خویش
که تیغ می‌دهد این ترک بی‌محابا را

بهر زه لب مگشا پیش کس که نگشائی
زبان محتشم هرزه گوی رسوا را

ADVISER
14-02-10, 02:51
که زد بر یاری ما چشم زخمی ای چنین یارا
که روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما را

تو خود رفتی ولی باد جنون خواهد دواند از پی
بسان شعلهٔ آتش من مجنون رسوا را

تو خود رو در سفر کردی ولی صحرا سپر کردی
به صد شیدائی مجنون من مجنون شیدا را

فرس آهسته ران کاندر پیت از پویه فرسوده
قدمها تا به زانو گمرهان دشت پیما را

شب تاریک و گمراهان ز دنبال تو سر گردان
برون ار از سحاب برقع آن روی مه آسا را

خطر گاهیست گرد خرگهت از شیشهای دل
خدا را بر زمین ای مست ناز آهسته نه پا را

چو میرد محتشم دور از قدت باری چو باز آئی
به خاکش گه گهی کن سایه گستر نخل بالا را

ADVISER
14-02-10, 02:51
چو بر زندانیان رانی سیاست یاد کن ما را
بگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را

زبان شکوه بگشایم اگر بر خنجر جورت
ملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را

اگر بردار بیدادت بر آریم از زبان آهی
به رسوائی برون زین دار بی‌بنیاد کن ما را

نمودی یک وفا دادیم پیشت داد جانبازی
بی او امتحانی نیز در بیداد کن ما را

به سودای دل ناشاد خود در مانده‌ام بی تو
به این نیت که هرگز در نمانی شاد کن ما را

چو روزی می‌نشستم بر سر راهت اگر گاهی
غریبی را ببینی بر سر ره یاد کن ما را

ملولم از خموشی محتشم حرفی بگو از وی
زمانی هم زبان ناله و فریاد کن ما را

ADVISER
14-02-10, 02:52
مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما را
گدای کوی توام همچنین مبین ما را

هنوز سجدهٔ آدم نکرده بود ملک
که بود گرد سجود تو بر جبین ما را

گذر به تربت ما یار کمتر از همه کرد
گمان بیاری او بود بیش ازین ما را

به دستیاری ما ناید آن مسیح نفس
اگر بود ید بیضا در آستین ما را

طبیب ما که دمش پاس روح می‌دارد
چه حکمت است که می‌دارد اینچنین ما را

نگین خام عشق است گوهر دل و نیست
به غیر حرف وفا نقش آن نگین ما را

بلاگزینی ما اختیاری ما نیست
خدا نداده دل عافیت گزین ما را

گناه یک نفس آن مه به مجلس از ما دید
که بند کرد در آن زلف عنبرین ما را

ز آه ما به گمانی فتاده بود امشب
که می‌نمود پیاپی به همنشین ما را

بیار پیک نظر محتشم نهفته فرست
که قاطعان طریقند در کمین ما را

ADVISER
21-02-10, 15:40
صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را
در آتش از رخ تو نشاند آفتاب را

مه نیز تافتد ز تو در بحر اضطراب
شب جام‌گیر و برفکن از رخ نقاب را

ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساخت
زان آب شعلهٔ رنگ نقاب حجاب را

ای تیر غمزه کرده به الماس خشم تیز
دریاب نیم کشته ز هر عتاب را

از هم سرو تن و دل و جان می‌برند و نیست
جز لشگر غمت سبب انقلاب را

در من فکند دیدن او لرزه وای اگر
داند که چیست واسطهٔ اضطراب را

دیدیم چشم جادوی آن مه شبی به خواب
اما دگر به چشم ندیدیم خواب را

در گرم و سرد ملک نکوئی فغان که نیست
قدری دل پرآتش و چشم پر آب را

او می‌شود سوار و دل محتشم طپان
کو پردلی که آید و گیرد رکاب را

ADVISER
21-02-10, 15:41
هرزه نقاب رخ مکن طرهٔ نیم تاب را
زاغ چسان نهان کند بیضهٔ آفتاب را

وصل تو چون نمی‌دهد در ره عشق کام کس
چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را

کام که بوده در پیت گرم که می‌نمایدم
حسن فزاست از رخت صورت اضطراب را

با دگران چها کند عشق که در مشارکت
رشک دهد ز کوه کن خسرو کامیاب را

عشق ز سینه چون کند تندی آه را بدر
حسن به جنبش آورد سلسلهٔ عتاب را

سحر رود به گرد اگر بند کند فسون‌گری
در قفس دو چشم من مرغ غریب خواب را

غیر گیاه حسرت از خاک عجب که سرزند
دجلهٔ چشم من اگر آب دهد سحاب را

ناز نگر که پای او تا به رکاب می‌رسد
دست ز کار می‌رود حلقه کش رکاب را

ناصح ما نمی‌کند منع خود زا رخش بلی
دور به خود نمی‌رسد ساقی این شراب را

طرح سفر دگر کند آن مه و وقت شد که من
شب همه شب رقم زنم نامهٔ بی‌جواب را

محتشم شکسته دل تا به تو شوخ بسته دل
داده به دست ظالمی مملکت خراب را

ADVISER
21-02-10, 15:42
بر رخ پر عرق مکش سنبل نیم تاب را
در ظلمات گم مکن چشمهٔ آفتاب را

گر به حیا مقیدی برقعی از حجاب کن
پردهٔ رخ که پیش او باد برد نقاب را

سوخته فراق را وعدهٔ خام تر مده
رسم کجاست دم به دم آب زدن کباب را

بی تو به حال مر گم و جان به عذاب می‌کنم
بر سرم آی و از سرم باز کن این عذاب را

گشته حجاب عارضت زلف و نسیم بی‌خبر
آه کجاست تا کند بر طرف این حجاب را

تا دهد از تو جراتم رخصت نیم بوسه‌ای
یک نفسک به خواب کن نرگس نیم خواب را

دی به نیاز گفتمت بندهٔ توست محتشم
روی ز بنده تافتی بنده‌ام این عتاب را

ADVISER
21-02-10, 15:42
اگر دل بر صف مژگان سیاهی می‌زند خود را
که تنها ترک چشمش بر سپاهی می‌زند خود را

ز تابم می‌کشد اکثر نگاه دیر دیر او
که بر قلب دل من گاه گاهی می‌زند خود را

ندارد چون دل خود رای من تاب نظر چندان
چه بر شمشیر مردم کش نگاهی می‌زند خود را

گلی کز جنبش باد صبا آزرده می‌گردد
چرا بر تیغ آه بیگناهی می‌زند خود را

مه نو سجده‌های سهو می‌فرمایدم امشب
به صورت بس که بر طرف کلاهی می‌زند خود را

سواری گرم قتلم گشته و من منفعل مانده
که گیتی سوز برقی بر گیاهی می‌زند خود را

عنانش محتشم امروز می‌گیرم تماشا کن
که چون بر پادشاهی دادخواهی می‌زند خود را

ADVISER
21-02-10, 15:43
جهان آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود را
چو شمع ای سیم تن زین غصه خواهم سوختن خود را

بیا بر بام و با من یک سخن زان لعل نوشین کن
که خواهم بر سر کوی تو کشتن بی سخن خود را

من از دیوانگی تیغ زبان با چرخ خواهم زد
تو عاقل باش و بر تیغ زبان من مزن خود را

به من عهدی که در عهد از محبت بسته‌ای مشکن
به بد عهدی مگردان شهره‌ای پیمان شکن خود را

در آغوش خیالت می‌طپم حالم چسان باشد
اگر بینم در آغوش تو ای نازک بدن خود را

ورم صد جامه بر تن چون کنم شبهای تنهائی
تصور با تو در یک بستر ای گل پیرهن خود را

کنم چون محتشم طوطی زبانیها اگر بینم
بگرد شکرستان تو ای شیرین دهن خود را

ADVISER
21-02-10, 15:43
ای نگهت تیغ تیز غمزهٔ غماز را
پشت به چشم تو گرم قافلهٔ ناز را

روز جزا تا رود شور قیامت به عرش
رخصت یک عشوه ده چشم فسون ساز را

نرگس مردم کشت ننگرد از گوشه‌ای
تا نستاند به ناز جان نظر باز را

شعلهٔ بازار قتل پست شود گر کنی
نایب ترکان چشم صد قدر انداز را

حسن تو در گل نهاد پای ملک بر فلک
بس که نهادی بلند پایهٔ اعجاز را

چشم سخنگوی کرد کار زبان چون رقیب
منع نمود از سخن آن بت طناز را

دید که خاصان تمام آفت جان منند
داد به پیک نظر قاصدی راز را

یافت پس از صد نگه مطلب مخصوص خویش
دیده که جوینده بود عشوهٔ ممتاز را

تیز نگاهی به بزم پرده برافکند و کرد
پرده در محتشم نرگس غماز را

ADVISER
21-02-10, 15:44
چنین است اقتضا رعنائی قد بلندش را
که زیر ران او بی‌خود به رقص آرد سمندش را

به دنبال اجل جانها دوند از شوق اگر آن بت
کند دنبال دام اجل پیچان کمندش را

اگر صیدش ز شادی گم نکردی دست و پا رفتی
به استقبال یک میدان کمند صید بندش را

ملک ایمن نماند بر فلک چون بر زمین آن مه
کند ناوک فکن بازوی حسن زورمندش را

در آئین غضب کوشید چندان آن گل خندان
که رسم خنده رفت از یاد لعل نوش خندش را

اگز قلب حقیقت هم بود ممکن محال است این
که جنبد غرق الفت خاطر کلفت پسندش را

زمین در جنبش آید محتشم از اضطراب من
هوای جلوه چون جنبش دهد نخل بلندش را

ADVISER
21-02-10, 15:44
شب که ز گریه می‌کنم دجله کنار خویش را
می‌افکنم به بحر خون جسم نزار خویش را

باد سمند سر گشت بر تن خاکیم رسان
پاک کن از غبار من راهگذار خویش را

بر سردار چون روم بار تو بر دل حزین
در گذرانم از ثریا پایهٔ دار خویش را

در دل خاک از غمت آهی اگر برآورم
شعلهٔ آتشی کنم لوح مزار خویش را

ای همه دم ز عشوه‌ات ناوک غمزه در کمان
بهر خدا نوازشی سینهٔ فکار خویش را

گر نکشیدی آن صنم زلف مسلسل از کفم
بند به پا نهادمی صبر و قرار خویش را

محتشم از تو جذبه‌ای می‌طلبم که آوری
بر سر من عنان کشان شاه سوار خویش را

ADVISER
21-02-10, 15:45
گر بهم می‌زدم امشب مژهٔ پر نم را
آب می‌برد به یک چشم زدن عالم را

سوز دیرینه‌ام از وصل نشد کم چه کنم
که اثر نیست درین داغ کهن مرهم را

آن پری چهره مگر دست بدارد از جور
ورنه بر باد دهد خاک بنی‌آدم را

ای تو را شیردلی در خم هر موی به بند
قید هر صید مکن زلف خم اندر خم را

بنشین در حرم خاص دل ای دوست که من
دور دارم ز رخت دیدهٔ نامحرم را

باددر بزم غمم نشه‌ای از درد نصیب
که در آن نشئه ز شادی نشناسم غم را

خواهی اکسیر بقا محتشم از دست مده
ساغر دم به دم و ساقی عیسی دم را

ADVISER
21-02-10, 15:46
چو دی ز عشق من آگه شد و شناخت مرا
به اولین نگه از شرم آب ساخت مرا

به یک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولی
در انتظار نگاه دگر گداخت مرا

به چنگ بیم رگ جانم آشکار سپرد
ولی چنان که نفهمید کس نواخت مرا

ز عافیت شده بودم تمام نقد حضور
به حیله برد دل عشق‌باز و باخت مرا

سواد اعظم اقلیم عافیت بودم
خراب ساخت سواری به نیم تاخت مرا

من از بهشت فراغت شدم به دوزخ عشق
که هرگز از خنکی آن هوا نساخت مرا

به دردمندی من کیست محتشم که الم
به اهل درد نه پرداخت تا شناخت مرا

ADVISER
27-02-10, 14:00
شوق درون به سوی دری می‌کشد مرا
من خود نمی‌آورم دگری می‌کشد مرا

یاران مدد که جذبهٔ عشق قوی کمند
دیگر به جای پرخطری می‌کشد مرا

ازبار غم چو یکشبه ماهی به زیر کوه
شکل هلال مو کمری می‌کشد مرا

صد میل آتشین به گناه نگاه گرم
در دیدهٔ تیز بین نظری میکشد مرا

من مست آن قدر که توان پای می‌کشم
امداد دوست هم قدری می‌کشد مرا

دست از رکاب من بگسل محتشم که باز
دولت عنان کشان بدری می‌کشد مرا

ADVISER
27-02-10, 14:01
روزگاری که رخت قبلهٔ جان بود مرا
روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا

چند روزی که به سودای تو جان می‌دادم
حاصل از زندگی خویش همان بود مرا

یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز
دل سرا پردهٔ صد راز نهان بود مرا

یادباد آن که چو آغاز سخن می‌کردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا

یاد باد آن که چو می‌شد سرت از باده گران
دوش منت کش آن بار گران بود مرا

یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز
پاسبان مردم چشم نگران بود مرا

یاد باد آن که دمی گر ز درت می‌رفتم
محتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا

ADVISER
27-02-10, 14:02
چو افکنده ببیند در خون تنم را
کنید آفرین ترک صید افکنم را

نیاید گر از دیده سیلی دمادم
که شوید ز آلودگی دامنم را

ور از خاک آتش علم برنیاید
که هر شام روشن کند مدفنم را

به فانوس تن گر رسد گرمی دل
بسوزد بر اندام پیراهنم را

زغم چون گریزم که پیوسته دارد
چو پیراهن این فتنه پیرامنم را

مشرف کن ای ماه اوج سعادت
ز مسکین نوازی شبی مسکنم را

ز دمهای بدگو مشو گرم قتلم
بهر بادی آتش مزن خرمنم را

نیم محتشم خالی از ناله چون نی
که خوش دارد او شیوهٔ شیونم را

ADVISER
27-02-10, 14:03
به افسون محو کردی شکوه‌های بیکرانم را
بهرنوعی که بود ای نوش لب بسی زبانم را

به نیکی می‌بری نامم ولی چندان بدی با من
که گم می‌خواهی از روی زمین نام و نشانم را

به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با من
نمائی دوستی و دوست داری دشمنانم را

گمانم بود کاخر آشنائی بر طرف سازی
شدی بیگانه خوش تا یقین کردی گمانم را

چو رنجانید یاران را به جان نتوان نشست ایمن
خبر کن ای صبا زین نکته باری نکته دانم را

چو بلبل زان نکردم باز میل گلشن کویت
که چون رفتم به زاغان دادی ای گل آشیانم را

اگر فرمان برد دل محتشم من بعد باخوبان
من و بیگانگی کین آشنائی سوخت جانم را

ADVISER
27-02-10, 14:03
جان بر لب و ز یار هزار آرزو مرا
بگذار ای طبیب زمانی باو مرا

زین تب چنان ره نفسم تنگ شد که هیچ
جز آب تیغ او نرود در گلو مرا

آن بلبلم که جلوهٔ آتش گل من است
در دام آرزو نکشد رنگ و بو مرا

از طره دو تا به دو زنجیر بسته است
چون شیر وحشی آن بت زنجیر مو مرا

خوی بد است مائدهٔ حسن را نمک
زین جاست حرص دیدن آن تندخو مرا

ذرات من ز مهر تو مهر خالی نمی‌شوند
گر ذره ذره میکنی از فتنه‌جو مرا

در عاشقی مرا چه گنه کافریدگار
خود آفریده عاشق روی نکو مرا

اقبال محتشم که چو طبعش بلند بود
افراخت سر به سجدهٔ آن خاک کو مرا

تا آمدم به سجدهٔ سلمان جابری
ناید به کس دگر سر همت فرو مرا

ADVISER
27-02-10, 14:04
بگو ای باد آن سر خیل رعنا پادشاهان را
سر کج افسران تاج سر زرین کلاهان را

همه محزون گدازان آفتاب مضطرب سوزان
شه اشفته حالان خسرو مجنون سپاهان را

تو ای سلطان خرم دل که از مشغولی غیرت
سر غوغای دیوان نیست خلوت دوست شاهان را

به خلوتگه چه بنشینی ز دست حاجیان بستان
نهانی عرضهای سر به مهرداد خواهان را

چو چشم کم حجابان سوی خود بینی بیاد آور
نگه‌های حجاب آمیز پر حسرت نگاهان را

ز کذب تهمت اندیشان گهی آگاه خواهی شد
که بیرون آری از زندان حرمان بی‌گناهان را

مباش ای محتشم پر ناامید از وی که می‌باشد
غم امیدواران گاه امید کاهان را

ADVISER
27-02-10, 14:04
مالک المک شوم چون ز جنون هامون را
در روش غاشیه بردوش نهم مجنون را

گر نه آیینهٔ روی تو برابر باشد
آه من تیره کند آینهٔ گردون را

گر تصرف نکند عشوهٔ خوبان در دل
چه اثر عارض گلگون و قد موزون را

محمل لیلی از آن واسطه بستند بلند
که به آن دست تصرف نرسد مجنون را

نیست چون حسن تو بر تختهٔ هستی رقمی
این چه حسن است بنازم قلم بی‌چون را

آن چنان تشنهٔ وصلم که کسی باشد اگر
تشنهٔ آب به یکدم بکشد جیحون را

محتشم پای به سختی مکش از وادی عشق
گل این مرحله گیر آبلهٔ پر خون را

ADVISER
27-02-10, 14:05
شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو را
که دانم آشتئی در قفاست جنگ تو را

که کرده پیش تو اظهار سوز ما امروز
که آتش غضب افروخته است رنگ تو را

مصوران قلم از مو کنند تا نکشند
زیاده از سرموئی دهان تنگ تو را

زمان کنم افزون جراحت تن خویش
ز بس که بوسه زنم زخمهای سنگ تو را

جریدهٔ گرد من امشب گرت رفیقی نیست
چه باعث است به ره دمبدم درنگ تو را

به مدعی پر و بالی مده که پروازش
بباد بر دهد ای سرو نام و ننگ تو را

ز حرف پر دلی محتشم پرست جهان
ز بس که جای به دل می‌دهد خدنگ تو را

ADVISER
27-02-10, 14:06
با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را
این قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را

ساحری گویا با چندین خطا چون دیگران
راندن از چشم و برون کردن ز دل نتوان تو را

از خدا بهر تو خواهم صد بلا اما اگر
در بلائی بینمت گردم بلاگردان تو را

نیستم راضی به مرگت لیک می‌خواهم چو خود
از غم ناکس پرستی در تب هجران تو را

آن چنان شوخی که خواهی داشت مرد مرا به تنگ
گر کنم در پرده‌های چشم خود پنهان تو را

از لباس غیرتم عریان نمی‌دیدی اگر
می‌توانستم که دارم دست از دامان تو را

محتشم در غیرت این سستی که من دیدم ز تو
بی‌تکلف می‌توان کشتن به جرم آن تو را

ADVISER
27-02-10, 14:07
گر به تکلیف لب جام به لب سوده تو را
که به آن شربت آلوده لب آلوده تو را

که به آن مایهٔ جهل این قدرت کرده دلیر
که ز اندیشهٔ دل بر حذر آسوده تو را

که دران نشئه تو را دست هوس سوده به گل
که به رخ برقع شرم این همه بگشوده تو را

زده آن آب که بر خاک وجودت ای گل
که در خانهٔ عصمت به گل اندوده تو را

که به فرمودن آن فعل تواضع فرمای
سجده در بزم گدایان تو فرموده تو را

حزم کزدم ز پذیرفتن تکلیف نخست
که ازین بزم نشینی چه غرض بوده تو را

محتشم خوی تو می‌داند و از پند عبث
می‌دهد این همه در سر بیهوده تو را

ADVISER
28-02-10, 13:20
درهمی گرم غضب کرده نگاه که تو را
شعله‌ای آتشی افروخته آه که تو را

در پیت رخش که گرمست که غرق عرقی
عصمت افکنده در آتش به گناه که تو را

می‌رسی مظطرب از گر دره‌ای یوسف حسن
دهشت آورده دوان از لب چاه که تو را

می‌نماید که به قلبی زده‌ای یک تنه وای
در میان داشته آشوب سپاه که تو را

تیره رنگست رخت یارب از الایش طبع
کرده آئینهٔ خود رنگ سیاه که تو را

کز پناهت نشدی پاس خدا ای غافل
کوشش هرزه کشیدی به پناه که تو را

گر نه در محتشم آتش زده بی‌راهی تو
شده آه که بلند و زده راه که تو را

ADVISER
28-02-10, 13:21
حوصله کو که دل دهم عشق جنون فزای را
سلسله بگسلم ز پا عقل گریزپای را

کو دلی و دلیرئی کز پی رونق جنون
شحنهٔ ملک دل کنم عشق ستیزه رای را

کو جگری و جراتی کز پی شور دل دگر
باعث فتنه‌ای کنم دیدهٔ فتنه زای را

کوتهی و تهوری تا شده همنشین غیر
سیر کنم ز صحبت آن هم دم دل‌ربای را

در المم ز بی‌غمی کو گل تازه‌ای کزو
لالهٔ داغ دل کنم داغ الم زدایرا

تلخی عشق چون دگر پیش دلم نموده خوش
باز بوی چشمانم این زهر شکر نمای را

دیده به ترک عافیت بر رخ ترکی افکنم
در ستمش سزا دهم جان ستم سزای را

از دل خویش بوی این می‌شنوم که دلبری
دام رهم کند دگر جعد عبیر سای را

مفتی عشقم اردهد رخصت سجدهٔ بتی
شکرکنان زبان زبان سجده کنم خدای را

صبر نماند وقت کز همه کس برآورد
گریه‌های های من نالهٔ وای وای را

باز فتاده در جهان شور که کرده محتشم
بلبل باغ عاشقی طبع غزل سرای را

ADVISER
28-02-10, 13:22
برین در می‌کشند امشب جهان‌پیما سمندی را
به سرعت می‌برند از باغ ما سرو بلندی را

غم صحرائیان دارم که غافل گیری گردون
به صحرا می‌برد از شهر بند صید بندی را

سپهرم مایهٔ بازیچهٔ خود کرده پنداری
که باز از گریه‌ام درخنده دارد نوشخندی را

سزاوار فراقم من که از خوبان پسندیدم
دل بیزار الفت دشمنی آفت پسندی را

نمی‌گفتم که آن بی درد با صد غصه نگذارد
به درد بی‌کسی در کنج محنت دردمندی را

دلم ازسینه خواهد جست بیرون محتشم تا کی
بود تاب نشستن در دل آتش سپندی را

ADVISER
28-02-10, 13:22
نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را
که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را

پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو
چه پردلی که حمایت کند سپاهی را

جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوست
که داد مرتبه خسروی سیاهی را

به نیم جان چه کنم با نگاه دم‌دمش
گه صدهزار شهید است هر نگاهی را

دلی که جان دو عالم به باد دادهٔ اوست
در او اثر چو بود ناله‌ای و آهی را

مر از وصل بس این سروری که همچو هلال
ز دور سجده کنم گوشهٔ کلاهی را

برای مهر و وفا کند کوه‌کن صد کوه
ولی نکند ز دیوار هجر کاهی را

رو ای صبا و به آن سرو پاک‌دامن گو
که از برای تو کشتند بی‌گناهی را

جهان ز فتنهٔ چشمت پرست ز انخم زلف
نما به محتشم ای گل گریز گاهی را

ADVISER
28-02-10, 13:23
تا همتم به دست طلب زد در بلا
دربست شد مسخر من کشور بلا

دست قضا به مژده کلاه از سرم ربود
چون می‌نهاد بر سر من افسر بلا

آن دم هنوز قلعه مه‌دم حصار بود
کاورد عشق بر سر من لشکر بلا

بر کوهکن ز رتبهٔ مقدم نوشته‌اند
نام بلا کشان تو در دفتر بلا

تا بنده بود بی‌تو بدغ جنون اسیر
تابنده بود بر سر او افسر بلا

تا هست کاکل تو بلاجو عجب اگر
کاهد زمانه یک سر مو از سر بلا

مردیست مرد عشق که دایم چو محتشم
در یوزه مراد کند از در بلا

ADVISER
28-02-10, 13:23
گشته در راهت غبار آلود روی زرد ما
می‌رسیم از گرد راه اینست راه آورد ما

در هوای شمع رویت قطره‌های اشک گرم
دم به دم بر چهره می‌بندد ز آه سرد ما

بس که از یاران هم دردان جدا افتاده‌ایم
گشته است از بی کسی همدرد ما

با گیاه شور پرور فرقت باران نکرد
آن چه هجران کرد با جان بلا پرورد ما

گر عیاذالله از ما بر دلت گردی بود
حسبتا لله به باد نیستی ده گرد ما

گرد از جمعیت دلها بر آرد بی‌درنگ
چون ز گرد ره شود پیدا سوار فرد ما

دوش آن وحشی شمایل محتشم را دید و گفت
باز پیدا گشت مجنون بیابان گرد ما

ADVISER
28-02-10, 13:24
سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ما
که ازو چون ارم آراسته شد خانهٔ ما

با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست
گشت افسرده دل از سردی افسانهٔ ما

فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ
اعتباری نگرفت از دل دیوانهٔ ما

به شراب لبش آلوده نگردید که دید
پر ز خوناب جگر ساغر و پیمانهٔ ما

مرغ طبعش طیران داشت چو بر اوج غرور
پیش او بود عبث ریختن دانهٔ ما

گرد تکلیف نگشتم از آن رو که نبود
لایق پادشهی بزم گدایانهٔ ما

محتشم چرخ گدای در ما گشتی اگر
شدی آن گنج روان ساکن ویرانهٔ ما

ADVISER
28-02-10, 13:25
فرمود مرا سجدهٔ خویش آن بت رعنا
در سجده فتادم که سمعنا واطعنا

ما دخل به خود در می‌دیدار نگردیم
ما حل له شارعنا فیه شرعنا

بودیم ز ذرات به خورشید رخش نی
الفرع رئینا والی الاصل رجعنا

روزی که دل از عین تعلق به تو بستیم
من غیرک یاقرة عینی و قطعنا

در زاریم از ضعف عمل پیش تو صد ره
ضعف الفرغ الاکبر و یارب فزعنا

در دار شفایت مرضی دفع نکردیم
لکن کسل الروح من الروح و قعنا

گر محتشم از غم علم عین نگون کرد
انا علم البهجة بالهم رفعنا

ADVISER
28-02-10, 13:25
ای گوهر نام تو تاج سر دیوان‌ها
ذکر تو به صد عنوان آرایش عنوان‌ها

در ورطهٔ کفر افتد انس و ملک ار نبود
از حفظ تو تعویضی در گردن ایمانها

ای کعبهٔ مشتاقان دریاب که بر ناید
مقصود من گم ره از طی بیابان‌ها

جان رخش طرب تازد چون ولوله اندازد
غارت گر عشق تو رد قافلهٔ جان‌ها

شد در ره او جسمم با آن که ز خوبان بود
این کشتی بی‌لنگر پروردهٔ طوفان‌ها

آن ابر کرم کز فیض مشتاق خطا شوئیست
حاشا که بود در هم ز آلایش دامان‌ها

چون محتشم از دردش می‌کاهم و می‌خواهم
رنجوری خود در خود مهجوری درمان‌ها

ADVISER
28-02-10, 13:26
به صد اندیشه افکند امشبم آن تیز دیدنها
در اثنای نگاه تیز تیز آن لب گزیدنها

ز بس بر جستم در رقص دارد چون سپند امشب
به سویم گرم از شست آن ناوک رسیدنها

زبان زینهار افتد ز کار از بس که آید خوش
از آن بی‌باک در بد مستی آن خنجر کشیدنها

برآرد خاصه وقتی گوی بیرون بردن از میدان
غریو از مردم آن چابک ز پشت زین خمیدنها

در تک آفتابست آن تماشا پیشگان معجز
ببیند آن فغان در گرمی جولان کشیدنها

ازو بر دوز چشم ای دل که بسیار آن گران تمکین
سبک دست است در قلب سپاهی دل دریدنها

بر آن حسن آفرین کاندر نمودش کرده است ایزد
هر آن دقت که ممکن بود در حسن آفریدنها

به بی قید آهوانت گو که به سایر این چنین خودسر
مناسب نیست در دشت دل مردم چریدنها

من و مشق سکون اندر پس زانوی غم زین پس
که پایم سوده تا زانو به بی حاصل دویدنها

به حکم ناقه چون لیلی ز محمل روی ننماید
چه تابد در دل مجنون ازین وادی بریدنها

جنونم محتشم دیدی دم از افسون به بند اکنون
که من عاقل نخواهم شد ازین افسون دمیدن‌ها

ADVISER
02-03-10, 16:00
عجب گیرنده راهی بود در عاشق ربائیها
نگاه آشنای یار پیش از آشنائیها

ز حالت بر سر تیر اجل در رقص میرد
دل نخجیر را هر نغمه زان ناوک سائیها

نیاری پای کم ای دل که خواهد کرد ناز او
به جنس پر بهای خود خریدار آزمائیها

به جائی می‌رسد شخص هوس در ملک خود کامان
که آنجا زا وفا به می‌نماید بی‌وفائیها

در و دیوار معبدهاست از حرف ظهور او
که خواهد شد به رسوائی بدل آن نارسائیها

به این صورت که زادت مادر ایام دانستم
که در عهد تو خواهد داد داد فتنه زائیها

چو دادی محتشم وی را به خود راهی چه سودا کنون
ز دست تندخوئیهاش این انگشت خائیها

ADVISER
02-03-10, 16:01
دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب
آن چنان فرخ شبی دیگر نمی‌بینم به خواب

بسته آتش‌پارهٔ من تیغ و من حیران که چون
بسته باشد در میان آتش سوزنده آب

خانه‌ها در بادخواهد شد چه از دریای چشم
خیمه‌ها بیرون زند خیل سرشگم چون حباب

تا قضا بازار حسنت گرم کرد از دست تو
آنقدر در آتش افتادم که افتاد از حساب

بحر اشک من که در طوفان دم از خون می‌زند
گر سحاب انگیز گردد خون ببارد از سحاب

ریت از هم پیکرم تا چند پی در پی مرا
ماه سیمائی چو سیماب افکند در اضطراب

محتشم مرغ دلم تا صید آن خون‌خواره شد
صد عقوبت دید چون گنجشک در چنگ عقاب

ADVISER
02-03-10, 16:01
ای زیر مشق سر خط حسن تو افتاب
در مشق با کشیدن زلف تو مشگ ناب

بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آن
نقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب

عکست که ای کرده در آب ای محیط حسن
می‌بیندت مگر که دل و دارد اضطراب

در عالمی که رتبهٔ حسن از یگانگیست
نه آینه است عکس پذیر از رخت نه آب

هیهات ما و عزم وصال محال تو
کان کار وهم و فعل خیالست و شغل خواب

تا شهسوار صبر سبکتر کند عنان
با ناز خویش گو که گران تر کند رکاب

از من نهفته مانده به بزم از حجاب عشق
روئی که آن نهفته نمی‌گردد از نقاب

امروز ساقیا شده زاهد حجاب بزم
برخیز و می بیار که برخیزد این حجاب

بیتی شنو ز محتشم ای بت که بهتراست
یک بیت عاشقانه ز بیتی پر از کتاب

ADVISER
02-03-10, 16:02
برشکن طرف کله چون بفکنی از رخ نقاب
صبح صادق کن عیان بعد از طلوع آفتاب

گفت امشب صبر کن چندان که در خواب آیمت
صبر خواهم کرد من اما که خواهد کرد خواب

سهل باشد ملک دل زیر و زبر زاشوب عشق
ملک ایمان را نگهدارد خدا زین انقلاب

دی که در من دیدن آن آفتاب آتش فکند
دیده آبی زد بر آتش ورنه می‌گشتم کباب

چون عنان گیرم سواری را کز استیلای حسن
می‌رود پیوسته صدا به رو کمانش در رکاب

عشق اگر پاکست در انجام صحبت میشود
رسم معشوقان نیاز آئین عشاقان عتاب

جز من مظلوم کز عمر خودم بیزار کیست
آن که آزارش گناه و کشتنش باشد ثواب

در میان بیم و امیدم که هر دم می‌کند
مرگ در کارم تعلل زیاد در قتلم شتاب

دی سوال بوسه‌ای زان شوخ کردم گفت نیست
محتشم حرف چنین راغیر خاموشی جواب

ADVISER
02-03-10, 16:03
همچو شمعم هست شبها بی‌رخ آن آفتاب
دیده گریان سینهٔ بریان تن گدازان دل کباب

بسته شد از چار حد بر من در وصلش که هست
دل غمین خاطر حزین تن در بلاجان در عذاب

در زمین و آسمان دارند ز آب و تاب او
آب شرم آئینه رو مهتاب خورشید اضطراب

سرو کی گیرد به گلشن جای سروی کش بود
پیرهن گل سرسمن رخ نسترن خط مشگناب

تیره بختم آنقدر کز طالع من می‌شود
نور ظلمت روز شب گوهر حجر دریا سراب

چون گرفتم دامنش مردم ز ناکامی که بود
دست لرزان دل طپان من منفعل او در حجاب

مدعی از رشک بر در چون نمرد امشب که بود
بزم دلکش باده بی غش یار سرخوش من خراب

سرمبادم کز گمانهای کجم آن سرور است
سر گران لب پر گله گل رد عرق نرگس به خواب

محتشم دارد بتی بی‌رحم کاندر کیش اوست
رحم ظلم احسان سیاست مهر کین گرمی عتاب

ADVISER
02-03-10, 16:05
حسن روزافزون نگر کان خسرو زرین طناب
دی هلالی بود و امشب ماه و امروز افتاب

بود در خرگه نقاب افکنده و محجوب لیک
دوش خرگه بر طرف شد دی نقاب امشب حجاب

یرات من بین که رد جولان گهش بوسیده‌ام
دی زمین امروز نعل بادپا امشب رکاب

گر به کویش جا کنم یک شب سگش از طور من
شب کند دوری سحر بیگانگی روز اجتناب

قتل من کز عشق پنهانم به کیش یار بود
دی گناه امروز خواهد شد روا امشب ثواب

دور آخر زد به بزم آتش که آن میخواره داشت
شام تمکین نیم شب تسکین سحرگه اضطراب

محتشم در لشگر صبر از ظهور شاه عشق
بودی تشویش امشب شور و امروز انقلاب

ADVISER
02-03-10, 16:06
نامسلمان پسری خون دلم خورد چو آب
که به مستی دل مرغان حرم کرده کباب

کار بر مرغ دلم در کف طفلی شده است
آن چنان تنگ که گلشن بودش چنگ عقاب

شاهد عشق حریفیست که گر یابد دست
می‌کند دست به خون ملک‌الموت خضاب

چهرهٔ هجر به خواب آید اگر عاشق را
کشدش خوف به مهد اجل از بستر خواب

لرزه بر دست نسیم افتد اگر برگیرد
به سر انگشت خیال از رخ او طرف نقاب

تو که داری سر شاهنشهی کشور دل
فکر ملک دل ما کن که خرابست خراب

محتشم را دم آبی چو ز تیغت دادی
دم دیگر به چشانش که ثوابست ثواب

ADVISER
02-03-10, 16:07
نیست امروز شکست دلم از چشم پرآب
دایم این خانه خرابست ازین خانه خراب

رعشهٔ نخل وجودم نگذارد که به چشم
آشیان گرم کند طایر وحشی وش خواب

چو پر آشوب سواری که به شادی نرسید
فتنه را پا به زمین چون تو نهی پا برکاب

خواه چون شمع بسوزان همه را خواه بکش
که خطای تو ثوابست و گناه تو ثواب

تا خجالت ز سگانت نبرم بعد از قتل
استخوانم به بیابان عدم کن پرتاب

کر به جرم نگهی بی‌گنهی سوختنی است
بیش ازین نیز مسوزش که کبابست کباب

محتشم بر در عزلت زن و از سروا کن
صحبت اهل نصیحت که عذابست عذاب

ADVISER
02-03-10, 16:08
رخش در غیر و چشم التفاتش در من است امشب
هزارش مصلحت درهر تغافل کردنست امشب

بتی کز غمزه هر شب دیگری را افکند در خون
نگاهی کرد و دانستم که چشمش برمنست امشب

تن و جانم فدای نرگس غماز او بادا
که از طرز نگاهش فتنه را جان در تنست امشب

شراب دهشتم دست هوس کوتاه می‌دارد
ز نقل وصل کاندر بزم خرمن خرمن است امشب

کند بدگوئیم با غیر و من بازی دهم خود را
که دیگر دوست در بند فریب دشمن است امشب

در اثنای حدیث درد من آن عارض افزودن
برین کز عشقم آگه گشته وجهی روشن است امشب

در آغوش خیالش جان غم فرسوده را با او
حجاب اندر میان نازکتر از پیراهنست امشب

ز بزم شحنه مجلس خدا را برمخیزانم
که نقد وصل دامن دامنم در دامنست امشب

دو چشم محتشم آماجگاه تیر پی در پی
ز پاس گوشهای چشم آن صید افکن است امشب

ADVISER
02-03-10, 16:08
خیالش را به نوعی انس در جان من است امشب
که با این نیم جانیها دو جانم در تنست امشب

به صحبت هر که را خواند نهان آرد به قتل آخر
مرا هم خوانده گویا نبوت قتل منست امشب

به کف شمشیر و رد سر باده چند اغیار را جوئی
مرا هم هست جانی کز غرض خونخوردنست امشب

ز بدمستی به مجلس دستم اندر گردن افکندی
اگر من جان برم صدخونت اندر گردنست امشب

سری کز باده بودی بر سر دوش سرافرازان
به هشیاری من افتاده را در دامنست امشب

سرم کوبند اگر چون زر بهم باشد به مهر او
که دل اسرار آن طرف عیار مخزنست امشب

ز بزم دوست محروم از زبان خود شدم اما
چه‌ها دربارهٔ من بر زبان دشمن است امشب

از آن خلعت که بر قد رقیب از لطف میدوزی
هزارم سوزن الماس در پیراهن است امشب

دمی بر محتشم پیما می دیدار ای ساقی
که ذوقش جرعه خواه از باده مردافکن است امشب

ADVISER
05-03-10, 20:12
بزم پر فتنه از آن طرز نگاهست امشب
فتنه در خانه آن چشم سیاهست امشب

دی گریبان رد حسن مه کنعانی بود
از صفا تابده پنجهٔ ماهست امشب

دوشم از عشق نهان هر گوهر راز که بود
پیش آن بت همه در رشتهٔ آهست امشب

به نظر بازی من گرنه گمان برده چرا
کار چشمش همه دزدیده نگاهست امشب

بهر ضبط من مجنون که کهن سلسله‌ام
فتنه از گیسوی او سلسله خواهست امشب

حسن را این همه بر آتش رخسارهٔ او
دامن افشانی از آن طرف کلاهست امشب

می‌رسد یار کشان دامن و در بزم خروش
که آستان روب گدا دامن شاهست امشب

بر چو من پر گنهی دم به دم از گوشهٔ چشم
نگه او اثر عفو گناهست امشب

محتشم پیک نظر گرنه سبک پاست چرا
کوه تمکین توبی وزن چو کاهست امشب

ADVISER
05-03-10, 20:13
وصلم نصیب شد ز مددکاری رقیب
یاران مفید بود بسی یاری رقیب

در شاه راه عشق کشیدم ز پای دل
صد خار غم به قوت غمخواری رقیب

بیزاریش چو داد ز یارم برات وصل
من نیز میدرم خط بیزاری رقیب

از جام هجر یار چوسرها شود گران
ما هم کنیم فکر سبکساری رقیب

در دوست دشمنی من درمانده مانده‌ام
بیچاره از محبت ناچاری رقیب

ما را بسی مقرب دلدار کرده است
دوراست این عمل ز علمداری رقیب

ترسم که عاقبت شود افسرده محتشم
بازار عشق ما ز کم آزاری رقیب

ADVISER
05-03-10, 20:13
یگانه‌ای در دل می‌زند به دست ارادت
که جای موکب حسنش ز طرف ماست زیادت

اگر کشاکش زور قضا بود ز دو جانب
میانهٔ من و او نگسلد کمند ارادت

در این ولایت پرشور و فتد خانهٔ کنعان
چه‌ها که مادر ایام کرد در دو ولایت

شکسته رنگی رنج خمار هجر زحد شد
ز گوشه‌ای بدرآ سرخوش ای سهیل سعادت

فتاده حوصلهٔ مرغ روح تنگ خدا را
بده به خسته پیکان خود نوید عیادت

به معبدیست رخ محتشم که می‌کند آنجا
نیاز یک شبه کار هزار ساله عبادت

ADVISER
05-03-10, 20:14
چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت
سکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت

فلک ز بد مددیها تمام یاران را
چو دست بست گلیم مرا در آب انداخت

زمانه دست من اول به حیله بست آن گه
ز چهره شاهد مقصود را نقاب انداخت

به جنبشی که نمود از نسیم کاکل او
هزار رشتهٔ جان را به پیچ و تاب انداخت

گرفت محتشم از ساقی غمش جامی
که بوی او من میخواره را خراب انداخت

ADVISER
05-03-10, 20:14
دور بر بسترم از هجر تو رنجور انداخت
چشم زخم عجبی از تو مرا دورانداخت

من که سر خوش نشدم از می صد خمخانه
به یکی ساغرم آن نرگس مخمور انداخت

آن که در کشتن من دست اجل بست به چوب
ناوکی بود که آن بازوی پرزور انداخت

رنج را از تن مایل به اجل دور افکند
مژدهٔ پرسش او بس که به دل شور انداخت

ساخت بر گنج حیات دو جهانم گنجور
به عیادت چو گذر بر من رنجور انداخت

از دل جن و بشر شعلهٔ غیرت سر زد
از گذاری که سلیمان به سر مور انداخت

کلبهٔ محتشم از غرفهٔ مه برد سبق
تا بر او پرتوی آن طلعت پرنور انداخت

ADVISER
05-03-10, 20:15
آن که آیینهٔ صنع از روی نیکوی تو ساخت
همهٔ آیینهٔ رخان را خجل از روی تو ساخت

طاق ایوان خجالت گذرانید ز مه
آن که بالای دو رخ طاق دو ابروی تو ساخت

نخل بند چمن حسن تو بر قدرت خویش
آفرین کرد چو نخل قد دلجوی تو ساخت

بهر قتل دو جهان فتنه چو زه کرد کمان
کار خویش از مدد قوت بازوی تو ساخت

آسمان حسن گران سنگ تو چون می‌سنجید
مهر پر کوکبه را سنگ ترازوی تو ساخت

مرغ دل با همهٔ بی‌بال و پریها آخر
آشیانی عجب اندر شکن موی تو ساخت

فلک از درد سر آسود که در او عشق
سر پرشور مرا خاک سر کوی تو ساخت

فکر کار دگران کن که فلک کار مرا
به نخستین نگه از نرگس جادوی تو ساخت

دید فرمان تو در خاموشی لعل تو دل
رفت و پنهان ز تو با چشم سخنگوی تو ساخت

وه که هرگه قدمی رنجه به بزمم کردی
پیش دستی صبا بی خودم از بوی تو ساخت

محتشم مرتبهٔ عشق به اعجاز رساند
این که یک مرتبه جا در دل بدخوی تو ساخت

ADVISER
05-03-10, 20:16
داغ بر دست خود آن شوخ چو در صحبت سوخت
غیر در تاب شد و جان من از غیرت سوخت

صورت شمع رخش بر در و دیوار کشید
کلک نقاش دل خلق به این صورت سوخت

خواستم پیش رخش چهره بشویم به سرشک
آب در دیده‌ام از گرمی آن طلعت سوخت

غیر را خواست کند گرم زد آتش در من
هر یکی را به طریق دگر از غیرت سوخت

ذوق کردم چو شب آمد به وثاق تو رقیب
که مرا دید به پهلوی تو و ز حسرت سوخت

شعلهٔ آتش سودای رقیبم امشب
گشت معلوم زداغی که به آن رحمت سوخت

محتشم یافت که فهمیدی و خاطر خوش یافت
غیر کم حوصله چون داغ پی غیبت سوخت

ADVISER
05-03-10, 20:16
هلالی بودی اول صد بلند اختر هوادارت
کنون ماه تمامی ناتمامی آن چنان یارت

به آب دیده پروردم نهالت را چه دانستم
که بر هربی بصر بارد ثرم نخل ثمر بارت

هنوزت بوی شیر از غنچهٔ سیراب می‌آید
که بود از شیرهٔ جانم غذای چشم خون‌خوارت

هنوزت دایه میزد شانه بر سنبل که من خود را
نمی‌دیدم به حال خویش و می‌دیدم گرفتارت

هنوزت نامرتب بود بر تن جامه خوبی
که جیبم پاره بود از دست خوی مردم آزارت

هنوزت طره در مرد افکنی چابک نبود ای بت
که من افتاده بودم در کمند جعد طرارت

هنوز از یوسف حسنت نبود آوازه‌ای چندان
که با چندین هوس بودم من مفلس خریدارت

کنون کز پای تا سر در لباس عشوه و نازی
ز عاشق در پس صد پرده پنهان است رخسارت

برون آتا فشاند محتشم نقد دل و جان را
به یک نظاره بر لطف قد و انگیز رفتارت

ADVISER
05-03-10, 20:17
این چه چوگان سر زلف و چه گوی ذقن است
این چه ترکانه قباپوشی و لطف بدن است

این چه ابروست که پیوسته اشارت فرماست
وین چه چشمست که با اهل نظر در سخنست

این چه خالست که قیمت شکن مشک ختاست
وین چه جعد است که صد تعبیه‌اش در شکنست

این چه رخشنده عذار است که از پرتو آن
آه انجم شررم شمع هزار انجمن است

این چه غمزه است که چشم تو ز بی‌باکی او
مست و خنجر کش و عاشق کش مردم فکنست

وای برجان اسیران تو گر دریابند
از نگه کردنت آن شیوه که مخصوص منست

محتشم تا بودت جان مشو از دوست جدا
کاین جدائی سبب تفرقهٔ جان و تن است

ADVISER
05-03-10, 20:17
دوستم با تو به حدی که ز حد بیرونست
دشمنم نیز به نوعی که ز شرح افزون است

معنی دوستی از گفت و شنو مستغنی است
صورت دشمنی آن به که نگویم چونست

دامن عصمت گل چون دردا ز صحبت خار
اشک بلبل نتوان گفت چرا گلگونست

پای خسرو اگر از دست طمع در گل نیست
کوه کن تا کمر از گریه چرا در خونست

وادی رشک مقامیست که از بوالعجبی
لیلی آنجا به صد آشفتگی مجنون است

دارد از دست رقیبان دلی از بیم دو نیم
سگ لیلی که ز حی پیک ره هامون است

بوالهوس راست ز خوبان طمع بوس و کنار
ورنه عاشق به همین گفت و شنو ممنون است

ترسم آخر کندت عاشق و مفتون رقیب
فلک این نوع که بر رغم من محزون است

محتشم بشنو و در عذر جفاها مشنو
سخن او که یک افسانه و صد افسونست

ADVISER
07-03-10, 18:27
نخل قد خم گشته که پرورده دردست
بارش دل پرخون و گلش چهرهٔ زردست

صدساله وصال تو مرا می‌رسد ای ماه
گر مرهم هر خسته به اندازهٔ درد است

خاک که ز جولان سمندت شده برباد
کان زلف مشوش دگر آلوده گرد است

دل کز خرد و صبر و سکون صاحب خیل است
از تفرقهٔ عشق تو فرداست که فرداست

منسوخ کن حسن دلارام زلیخاست
عشق تو که آرام ربای زن و مرد است

ای دل حذر از بادیهٔ عشق که چون باد
سرگشته در آن ناحیه صد بادیه گرداست

ای محتشم آن شمع بتان را چه تفاوت
گر اشک تو گرمست و گر آه تو سرد است

ADVISER
07-03-10, 18:28
باز این چه زلف از طرف رخ نمودن است
باز این چه مشگ بر ورق لاله سودن است

باز این چه نصب کردن خالست برعذار
باز این چه داغ بر دل عاشق فزودن است

دل بردن چنین ز اسیران ساده دل
گوهر به حیله از کف طفلان ربودن است

در ابتدای وصل به هجرم اسیر ساخت
وصلی چنین بهشت به کافر نمودن است

روشن‌ترین غرور و دلیل تکبرش
آن دیر دیر لب به تکلم گشودن است

سر ازل ز پیر مغان گوش کن که آن
بهتر ز حکمت از لب لقمان شنودن است

در عشق حالتی بتر از مرگ محتشم
دور از وصال دلبر خود زنده بودنست

ADVISER
07-03-10, 18:28
زخم جفای یار که بر سینه مرهم است
از بخت من زیاده و از لطف او کم است

کودک دل است و دو و لعب دوست لیک
در قید اختلاط ز قید معلم است

پنهان گلی شکفته درین بزم کان نگار
خود را شکفته دارد و بسیار درهم است

شد مست و از تواضع بی‌اختیار او
در بزم شد عیان که نهان با که همدمست

ترسم برات لطف گدائی رسد به مهر
کان لعل خاتمیست که در دست خاتمست

از گریه‌های هجر شکست بنای جان
موقوف یک نم دیگر از چشم پر نمست

هر صبح دم من و سر کوی بتان بلی
شغلی است این که بر همهٔ کاری مقدم است

با این خصایل ملکی بر خلاف رسم
باید که سجدهٔ تو کند هر که آدم است

با غم که جان در آرزوی خیر باد اوست
گفتار محتشم همه دم خیر مقدم است

ADVISER
07-03-10, 18:29
کنون که خنجر بیداد یار خونریز است
کجاست مرد که بازار امتحان تیز است

دلم ز وعدهٔ شیرین لبی است در پرواز
که یاد کوه‌کنش به ز وصل پرویز است

ز من چه سرزده‌ای سرو نوش لب که دگر
سرت گران و حدیثت کنایه آمیز است

منه فزونم ازین بار جور بر خاطر
که پیک آه گران خاطر سبک خیز است

کشاکش رگ جانم شب دراز فراق
ز سر گرانی آن طره دلاویز است

به این گمان که شوم قابل ترحم تو
خوشم که تیغ جهانی به خون من تیز است

چو محتشم سخن زا قامتت کند بشنو
که گاه گاه سخنهای او بانگین است

ADVISER
07-03-10, 18:29
زان آستان که قبلهٔ ارباب دولت است
محرومی من از عدم قابلیت است

چشم ز عین بی‌بصری مانده بی‌نصیب
زان خاک در گه سرمهٔ اهل بصیرت است

رویم که نیست بر کف پایش به صد نیاز
از انفعال بر سر زانوی خجلت است

دوشم که نیست غاشیه کش در کاب تو
آزرده از گرانی بار مذلت است

دستم که نیست پیش تو بر سینهٔ صبح و شام
کوته ز جیب عیش و گریبان راحت است

پایم ازین گنه که نه جاری به راه توست
مستوجب سلاسل قهر و سیاست است

گر دور چرخ مانعم از پای بوس توست
در روزگار باعث تاخیر صحبت است

بر من جفاست ورنه سلیمان عهد را
در انجمن نصیحت موری چه حاجت است

من بعد روی محتشم از هیچ رومباد
دور از درت که گفته ارباب همت است

ADVISER
07-03-10, 18:30
به عزم رقص چو آن فتنه زمین برخاست
بر آسمان ز لب غیب‌افرین برخاست

به بزم شعلهٔ ناز بتان جلوه فروش
فرو نشست چو آن سرو نازنین برخاست

فکار گشت ز بس آفرین لب گردون
به قصد جلوه چو آن جلوه‌آفرین برخاست

کرشمه سلسله جنبان قید دلها گشت
ز باد جلوه چو آن جعد عنبرین برخاست

بلا به زود لب انبساط خندان شد
اگرچه دیر ز ابروی ناز چین برخاست

به آرمیدگیش گرچه شد عزیمت رقص
ز جا نخاسته آرام از زمین برخاست

چو داد جلوهٔ آشوب خیز داد و نشست
فغان ز محتشم والهٔ حزین برخاست

ADVISER
07-03-10, 18:30
چون دم جان دادنم آهی ز جانان برنخاست
آهی از من سر نزد کز مردم افغان برنخاست

گریه طوفان خیز گشت و از سرم برخاست دود
باری از من گریه کم سرزد که طوفان برنخاست

گرچه شور شهسواران بود در میدان حسن
عرصه تاز آن مه نشد گردی ز میدان برنخاست

دست و تیغ آن قبا گلگون نشد هرگز بلند
بر سر غیری که ما را شعله از جان برنخاست

می‌رسد او را اگر جولان کند بر آفتاب
کز زمین چون او سواری گرم جولان برنخاست

ناوکی ننشست ازو بر سینهٔ پر آتشم
کاتشم یک نیزه از چاک گریبان برنخاست

کشت در کوی رقیبم یار و کس مانع نشد
یک مسلمان محتشم زان کافرستان برنخاست

ADVISER
07-03-10, 18:31
رخت که صورت صنع آشکار از آن پیداست
نشان دقت صورت نگار از آن پیداست

قدت که بر صفتش نیست هیچ کس قادر
کمان قدرت پروردگار از آن پیداست

سرت که گرم می لطف بود دوش امروز
گرانی حرکات خمار از آن پیداست

به زیر دامن حسنت نهفته است هنوز
خطی که گرد گلت صد بهار از آن پیداست

کمان سخت کش است ابرویت ولی کششی
به جانب همه بی‌اختیار از آن پیداست

کرشمه سازی از آن چشم را چه نام کنم
که عشوه‌های نهان صد هزار از آن پیداست

ز بی‌قراری زلفت جز این نمی‌گویم
که حال محتشم بی‌قرار از آن پیداست

ADVISER
07-03-10, 18:31
با من بدی امروز زاطوار تو پیداست
بدگو سخنی گفته ز گفتار تو پیداست

همت آئینهٔ نیر دلان صورت خوبت
این صورت از آئینهٔ رخسار تو پیداست

آن نکته سربسته که مستی است بیانش
ز آشفتگی بستن دستار تو پیداست

از خون یکی کردهٔ امروز صبوحی
از سرخوشی نرگس خون‌خوار تو پیداست

ساغر زده می‌آئی و کیفیت مستی
از بی سر و سامانی رفتار تو پیداست

داری سر آزار که تهدید نهانی
از جنبش لبهای شکر بار تو پیداست

دزدیده بهم بر زده‌ای خاطر جمعی
از درهمی طره طرار تو پیداست

در حرف زدن محتشم از حیرت آن رو
رفته است شعور تو ز اشعار تو پیداست

ADVISER
07-03-10, 18:32
گوی میدان محبت سر اهل نظر است
گرد این عرصه مگردید که سر در خطر است

سینهٔ تنگ پر از آه و تنگ پردهٔ راز
چون کنم آه که یک پرده و صد پرده در است

چو هنر سوز تو گه دود برآرد ز جهان
که بسوزی تو و دود از تو نخیزد هنر است

گشت دیر آمدن صبح وصالم گوئی
که شب هجر مرا صبح قیامت سحر است

مژده ای دل که به قصد تو مهی بسته کمر
که کمر بسته او صد مه زرین کمر است

غیر میرد به تو هرگاه قرینم بیند
این چو فرخنده قران‌های سعادت اثر است

تیغ بر کف چو کنی قصد سرمشتاقان
بر سر محتشم کز همه مشتاق‌تر است

ADVISER
10-03-10, 19:32
تو را بسوی رقیبان گذار بسیار است
ز رهگذار تو بر دل غبار بسیار است

تو از صفا گل بی‌خاری ای نگار ولی
چه سود از این که بگرد تو خار بسیار است

مرا به وسعت مشرب چنین به تنگ میار
که ملک حسن وسیع است و یار بسیار است

ستم مکن که به نخجیر گاه حسن ز تو
شکار پیشه‌تر اندر شکار بسیار است

به حد خویش کن ای دل سخن که چون تو شکار
فتاده در ره آن شهسوار بسیار است

بناز بار تمنای او بکش که هنوز
به زیر بار غمش بردبار بسیار است

صبا به لطف برانگیز گردی از ره دوست
که دیده‌ها به ره انتظار بسیار است

بگو بیا و بگردان عنان ز وادی ناز
که در رهت دل امیدوار بسیار است

هنوز چون مگس و مور ز آدمی و پری
بخوان حسن تو را ریزه‌خوار بسیار است

به یک خزان مکن از حسن خویش قطع امید
که گلستان تو را نوبهار بسیار است

برون منه قدم از راه دلبری که هنوز
چو محتشم به رهت خاکسار بسیار است

ADVISER
10-03-10, 19:33
با خط آن سلطان خوبان را جمالی دیگر است
بسته هر موی او صاحب کمالی دیگر است

نیست در بتخانهٔ مارا غیر فکر روی دوست
ما درین فکریم و مردم را خیالی دیگر است

پیش رویت چون به یک دم جان ندادیم از نشاط
هردم از روی تو ما را انفعالی دیگر است

گر بود ما را دو عید از دیدنت نبود بعید
زان که هر طاقی ز ابرویت هلالی دیگر است

سگ از آن کس به که چون شد با غزالی آشنا
باز چشمش در پی وحشی غزالی دیگر است

محتشم چون هر زمان حالی دگر دارد ز عشق
هر غزل از گفتهٔ او حسب و حالی دیگر است

ADVISER
10-03-10, 19:33
آهوی چشم بتان چشم تو را نخجیر است
چشم صید افکن تو آهوی آهو گیر است

کرده تیر نگهت را سبک آهنگ به جان
صف مژگان درازت که پر آن تیر است

رتبهٔ عشق رقیب از نگهش یافته‌ای
که ز نظارهٔ او رنگ تو بی‌تغییر است

تا خطت یافته تحریر رخ ساده رخان
پیش رخسار تو خطیست که بی‌تحریر است

کرده صد کار فزون در دل تو نالهٔ من
چه کند آن چه نکرد است همین تاثیر است

در مهمات اسیران که به جان در گروند
آن چه تقصیر مرا نیست تو را تقصیر است

محتشم کرد سراغ دل ازان سلسله مو
گفت دیوانگی کرده و در زنجیر است

ADVISER
10-03-10, 19:34
خط ز رخت سر کشید سرکشی ای گل بس است
وقت نوازش رسید ناز و تغافل بس است

نخل تو شد میوهٔ ریز از تو ندیدم بری
جامه چو گل میدرم صبر و تحمل بس است

در ره مرغ دلم حلقه مکن زلف را
بر سر سرو قدت حلقهٔ کاکل بس است

سایه ز خود گو ببر غیر تو گر خود هماست
چتر همایون گل بر سربلبل بس است

تا ز نشاط افکنم غلغله در بزم انس
از می نابم به گوش یک دو سه غلغل بس است

چند کشی محتشم بار تکبر ز خلق
پشت تحمل خمید عجز تنزل بس است

ADVISER
10-03-10, 19:34
از اشگ گرم چشم ترم کان آتش است
وین موجهای خون گل طوفان آتش است

آهم شرر فشان شده یاران حذر کنید
کاین آه در تراوش باران آتش است

اشگی که می‌رسد ز درونم به چشم تر
سیلی است کش گذر به بیابان آتش است

آه بلند شعلهٔ من گرد کوی او
شب تا به روز مشعله گردان آتش است

چشم کرشمه ساز تو را از نگاه گرم
پیوند تیر غمزه به پیکان آتش است

از آه من مپوش رخ آتشین که باد
هرچند جان گزاست ولی جان آتش است

دود درون محتشم از بس صفای دل
مانا به شعله‌های درخشان آتش است

ADVISER
10-03-10, 19:35
این صید هنوز نیم رام است
این کار هنوز ناتمام است

این ماه هنوز نو طلوع است
این نخل هنوز نو قیام است

تیغش رقم حیات بزدود
با آن که هنوز در نیام است

در هفت زمین تزلزل انداخت
سروش که هنوز نوخرام است

یک باره نگشته گرم جولان
کش باره هنوز نو لجام است

در محمل ناز مطمئن نیست
کش ناقه هنوز بی‌زمام است

دیگ هوس ز آتش اوست
در جوش ولی هنوز خام است

لطفش به من از کسان نهانست
این لطف هنوز لطف عام است

دیوان منگار محتشم زود
کاین نظم هنوز بی‌نظام است

ADVISER
10-03-10, 19:36
نقد غمت که حاصل دنیا و دین ماست
گنج خرابهٔ دل اندوهگین ماست

یاد تو زود چون رود از دل که همرهش
در اولین قدم نفس آخرین ماست

به خاک درگهت چه تفاوت اگر نهیم
سر بر زمین که کوی بلا سرزمین ماست

از کینه جوئی تو شکایت کنم چرا
کز شوخی آن چه نیست به یاد تو کین ماست

از توسن هوس ز ازل چون پیاده‌ایم
رخش مراد تا به ابد زیر زین ماست

نور جبین ما نه ز تاثیر طاعت است
داغی کهن ز لاله رخی بر جبین ماست

ای مرغ دل حذر که خدنگ افکنی عجیب
از ابروان کشیده کمان در کمین ماست

در بزم او همیشه ملولم که ناگهان
افتد به فکر او که چرا همنشین ماست

تا می‌کنیم محتشم از لعل او سخن
ملک سخن تمام به زیر نگین ماست

ADVISER
10-03-10, 19:36
بر درت کانجا سیاست مانع از داد من است
آن که بی‌زنجیر در بند است فریاد من است

آن که می‌گردد مدام از دور باش خشم و کین
دور دور از بارگاه خاطرت یاد من است

ای خوش آن مشکل که چون خسرو نداند حل آن
طبع شیرین بشکفد کاین کار فرهاد من است

دادن از روی زمین خاک بنی‌آدم به باد
کمترین بازیچهٔ طفل پریزاد من است

در جهان خاکی که هرگز ترنگردد جز با اشک
گر نشان جویند ازان خاک غم آباد من است

آن که پای مرغ دل می‌بندد از روی هوا
طبع سحرانگیز وحشی بند صیاد من است

انس آن بد الفت پیمان گسل با محتشم
همچو پیوند طرب با جان ناشاد من است

ADVISER
10-03-10, 19:37
روی تو که اختر زمین است
رشگ مه آسمان نشین است

قدت که بلای راستان است
کاهندهٔ سرو راستین است

اندام تو زیر پیرهن نیز
سوزندهٔ برگ یاسمین است

چشم سیهت به تیغ مژگان
گردنزن آهوان چین است

خال تو که هست نقطهٔ کفر
انگشت نمای اهل دین است

دشنام تو زان لبان شیرین
زهریست که غرق انگبین است

آن غمزه که گرم چشم‌بندی است
بازی ده عقل دوربین است

خاک در بنده کمینت
تاج سر بنده کمین است

در دیدهٔ محتشم خیالت
نقشی است که در ته نگین است

ADVISER
10-03-10, 19:37
پای یکی به علت ادبار نارواست
رخش یکی به عرصهٔ اقبال در دو است

در افتاب وصل یکی گرم اختلاط
قانع یکی ز دور به یک ذره پرتو است

اما ازین چه غم که کهن دوستدار او
در خاطرش نشسته تر از عاشق نواست

شطرنج غایبانه شیرین به کوه کن
در دل به صد شکفتگی نرد خسرو است

زندان هجر او چه طلسمی است کاندران
نه طاقت نشست و نه راه بدر رو است

اعجاز عشق بین که تمنای هندویی
پاینده دار نام شهنشاه غزنو است

معلوم قدر دانهٔ اشک تو محتشم
جائی چنان که خرمن جانها به یک جواست

ADVISER
11-03-10, 16:40
غمزه کز قوت حسنت دو کمان ساخته است
پیش تیرت دو دل امروز نشان ساخته است

در حضور تو و رسوای دگر غمزه مرا
از اشارات دو ابرو دو زبان ساخته است

هر نگاهت ز ره شعبده یک پیک نظر
به دو اقلیم دل از سحر روان ساخته است

جنبش گوشه ابروی تو در پهلوی غیر
پردلی را هدف تیر و کمان ساخته است

در مزاج تو اثر کرده هوائی و مرا
سرعت نبض گمانی که از آن ساخته است

نظر غیر که پاس نگهم می‌دارد
چهرهٔ راز مرا از تو نهان ساخته است

می‌توان ساختن از دیدهٔ غماز نهان
نیم نازی که اسیر تو بدان ساخته است

غیر اگر جرعه‌ای از پند ندادست تو را
سرت از صحبت یاران که گران ساخته است

غم عشق تو که خو کرده به جانهای عزیز
سخت با محتشم سوخته جان ساخته است

ADVISER
11-03-10, 16:41
آن که بزم غیر را روشن چو گلشن کرده است
می‌تواند کرد با او آن چه با من کرده است

عنقریب از گریه نابینا چو دیگر چشمهاست
دیده‌ای کان سست عهد امروز روشن کرده است

کرده در چشم رقیب بوم سیرت آشیان
شاهباز من عجب جائی نشیمن کرده است

یک جهت تا دیده‌ام با غیر آن بی‌درد را
غیرتم از صد جهت راضی به مردن کرده است

مردهٔ ما راهنوز از اختلاط اوست عار
کان مسیحا دم ز وصلش روح در تن کرده است

وه که شد آلوده دامان آن که در تمکین حسن
خنده بر مستوری صد پاکدامن کرده است

محتشم رخش ترقی بین که آن رعنا سوار
آهوی شیرافکنش را روبه افکن کرده است

ADVISER
11-03-10, 16:41
حرف عشقت مگر امشب ز یکی سرزده است
که حیا این همه آتش به گلت در زده است

زده جام غضب آن غمزه مگر غمزده‌ای
طاق ابروی تو را گفته و ساغر زده است

شعلهٔ شمع جمالت شده برهم زده آه
مرغ روح که به پیرامن آن پرزده است

خونت از غیرت اشک که به جوش است که باز
گل تبخاله ز شیرین رطبت سرزده است

می‌گذشتی وز میغ مژه خون می‌بارید
که به حیران شده‌ای چشم تو خنجر زده است

جیب جانش ز من اندر خطر است آن که چنین
دامن سعی به راه طلبت بر زده است

حاجبت کرده کمان زه مگر از کم حذری
داد جرات زده‌ای قصر تو را در زده است

خوش حریفیست که در وادی عشقت همه جا
خیمه با محتشم از لاف برابر زده است

ADVISER
11-03-10, 16:41
از عاشقان حوالی آن خانه پر شده است
دارالشفای عشق ز دیوانه پر شده است

از خود نگشته است به کس آشنا دلی
راه وثاقش از پی بیگانه پر شده است

تاره به جام خانه چشمم فکند عکس
این خانه از پری چو پری خانه پر شده است

از جرعه‌ای که ریخته ساقی به جام ما
گش فلک ز نعرهٔ مستانه پر شده است

رگهای جانم از گرهٔ غم به ذکر هجر
چون رشتهای سجه صد دانه پر شده است

عشاق را به دور تو از بادهٔ حیات
قالب تهی فتاده و پیمانه پر شده است

گردد مگر به وصف تو مقبول اهل طبع
دیوان محتشم که ز افسانه پر شده است

ADVISER
11-03-10, 16:42
امشب دگر حریف شرابت که بوده است
تا روز پرده‌سوز حجابت که بوده است

آن دم که دور گشته و ساقی تو بوده‌ای
پیشت که گشته مست و خرابت که بوده است

جنبیده چون لب تو به مستانه حرفها
لذت چش سئوال و جوابت که بوده است

دوری که اقتضای غضب کرده طبع می
شیدای سر خوشانه عتابت که بوده است

دوری دگر که کرده شلاین زبان تو را
مدهوش پاس بستر خوابت که بوده است

چون محتشم نبوده به گرد درت دوان
مخصوص خدمت از همه بابت که بوده است

ADVISER
11-03-10, 16:42
کمر به کین تو ای دل چو یار جانی بست
طمع مدار که دیگر کمر توانی بست

به بزم وصل قدم چون نهم که عصمت او
گشود دست و مرا پای کامرانی بست

دری که دیده بروی دلم گشود این بود
که عشق آمد و درهای شادمانی بست

گز از خماردهم جان عجب مدار ای دل
که ساقی از لب من آب زندگانی بست

رخ از دریچهٔ معنی نمود آن که به ناز
میان حسن و نظر سدلن ترانی بست

شکست ساغر دل را به صد ملامت و باز
به دستیاری یک عشوهٔ نهائی بست

به نیم معذرتی آن هم از زبان فریب
در هزار شکایت ز نکته دانی بست

چو گرد قصد نگه کار غیر ساخت نخست
که چشم او به فریب از نگاهبانی بست

به عرض عشق نهان محتشم زبان چو گشود
میانهٔ من و او راه همزبانی بست

ADVISER
11-03-10, 16:42
چو ناز او به میان تیغ دلستانی بست
سر نیاز به فتراک بدگمانی بست

به دست جور چو داد از شکست عهد عنان
به یاد طاقت ما عهد هم عنانی بست

به بحر هجر چو لشگر شکست کشتی جان
اجل ز مرحمت احرام بادبانی بست

ز پای گرگ طمع دست حرص بند گشود
چو ناز او کمر سعی در شبانی بست

تو از طلب به همین باش و لب مبند که یار
زبان یک از پی ارنی ولن ترانی بست

تو ای سوار که بردی قرار و طاقت ما
بیا که دزد هوس دست پاسبانی بست

به روی من تو در مرگ نیز بگشائی
اگر توان در تقدیر آسمانی بست

کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی
شوی ز کرده پشیمان به هم توانی بست

رقیب بار سکون بر در تو گو بگشا
که محتشم ز میان رخت کامرانی بست

ADVISER
11-03-10, 16:43
گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشست
به فراست سخنی گفتم و بر کار نشست

صحبتی داشت که آمیخت بهم آتش و آب
دی که در بزم میان من و اغیار نشست

غیر کم حوصله را بار دل از پای نشاند
لله‌الحمد که این فتنه به یک بار نشست

سایه پرورد بلا می‌شوم آخر کامروز
بر سرم مرغ جنون آمد و بسیار نشست

هرکه چون شمع به بالین من آمد شب غم
سوخت چندان که به روز من بیمار نشست

پشت امید به دیوار وفای تو که داد
که نه در کوچهٔ غم روی به دیوار نشست

محتشم آن کف پا از مژه‌ات یافت خراش
گل بی‌خار شد آزرده چو با خار نشست

ADVISER
11-03-10, 16:43
منتظری عمرها گر بگذاری نشست
آخر از آن ره بر او گردسواری نشست

هرکه ز دشت وجود خاست درین صید گاه
بهر وی اندر کمین شیر شکاری نشست

گرد تو را چون رساند فتنه به میدان دهر
هرکه سر فتنه داشت رفت و به کاری نشست

غمزه زنان آمدی شاهسوار اجل
تیغ به دست تو داد خود به کناری نشست

خون مرا گرچه داد عاشقی تو به باد
هیچ ازین رهگذر بر تو غباری نشست

در قدح عشق‌ریز باده مرد آزمای
کز سر دعوی به بزم باده گساری نشست

محتشم خسته را پر بره انتظار
چهره به خون شد نگار تا به نگاری نشست

ADVISER
11-03-10, 16:43
آن چه هر شب بگذرد از چرخ فریاد منست
و آن چه آن مه را به خاطر نگذرد یاد منست

آن چه بر من کارها را سخت می‌سازد مدام
بی‌ثباتی‌های صبر سست بنیاد منست

عشق می‌گوید ز من قصر بلا عالی بناست
هجر می‌گوید بلی اما بامداد منست

می‌گریزد صید از صیاد یارب از چه رو
دایم از من می‌گریزد آن که صیاد منست

من ز در بیرون و اهل بزم اندر پیچ و تاب
کان پری را چشم بر در گوش برداد منست

امشبم محروم ازو اما بسی شادم که غیر
این گمان دارد که او در وحدت آباد منست

از شعف هر دم که نظم محتشم سنجید و گفت
آن که خواهد گور خسرو کند فرهاد منست

ADVISER
22-03-10, 16:07
دوست با من دشمن و با دشمن من گشته دوست
هر که با من دوست باشد دشمن جان من اوست

بر کدام ابرو کمان چشمم به سهو افتاده است
کان پری با من به چشم و ابرو اندر گفتگوست

برنخیزم از درش گر سازدم یکسان به خاک
زان که جسم خاکیم پروردهٔ آن خاک کوست

شوخ چشم من که دارد روی خوب و خوی بد
گر ز غیرت با نظر بازان به دست آن هم نکوست

از شکایتهای او دایم من دیوانه‌ام
با دل خود در سخن اما سخن را رو در اوست

گر ز دست توبه‌ام پیمانهٔ عشرت شکست
توبه گویان دست عهدم باز در دست سبوست

محتشم خودر ا خلاص از عشق می‌خواهم ولی
چون کنم چون مرغ دل در دام آن زنجیر موست

ADVISER
22-03-10, 16:08
نهال گلشن دل نخل نو رسیدهٔ اوست
بهار عالم جان خط نودمیدهٔ اوست

ز چشم او به نگه کردنی گرفتارم
که از نهفته نگه‌های برگزیدهٔ اوست

ز شیوه‌های خدا آفرین او پیداست
هزار شیوهٔ نیکو که آفریده اوست

به دست تنگ قبائی دلم گرفتار است
که هر که راست دلی حبیب جان دریدهٔ اوست

ازو کشنده تر است آن سیاه نا پروا
که چشم باده کش سرمهٔ ناکشیدهٔ اوست

چو میروی پی صیدی هزار گونه شتاب
نهفته در حرکت‌های آرمیدهٔ اوست

به باغ او نروی ای طمع به گل چیدن
که زیب گلشن خوبی گل نچیدهٔ اوست

محل یار فروشی فغان که یاد نکرد
ز محتشم که غلام درم خریدهٔ اوست

ADVISER
22-03-10, 16:08
حکمی که همچو آب روان در دیار اوست
خونریز عاشقان تبه روزگار اوست

از غیرتم هلاک که بر صید تازه‌ای
هم زخم زخم کاری و هم کار کار اوست

خون می‌چکاند از دل صد صید بی‌نصیب
تیر شکاری که نصیب شکار اوست

بدعاقبت کسی که چو من اعتماد وی
بر عهدهای بسته نا استوار اوست

حرفی که می‌گذارد و می‌داردم خموش
لطف نهان و مرحمت آشکار اوست

باغیست تازه باغ عذارش که بی گزاف
صد فصل در میان خزان و بهار اوست

نیکوترین نوازش جانان محتشم
آزار جان خسته و جسم فکار اوست

فریاد اگر نه جابر آزار او شود
سلمان جابری که خداوندگار اوست

ADVISER
22-03-10, 16:08
گل چهره‌ای که مرغ دلم صید دام اوست
زلفش بنفشه‌ایست که سنبل غلام اوست

همسایه‌ام شده مه نو آن که ماه نو
فرسوده خشتی از لب دیوار و بام اوست

صیت سبک عیاری من در جهان فکند
سنگین دلی که سکهٔ تمکین به نام اوست

در مرده جنبش آید اگر خیزد از زمین
آن فتنه زمان که قیامت قیام اوست

هرچند نیست کار دل من به کام من
من خوش دلم به اینکه دل من به کام اوست

برتافته است مدعیم دست اختیار
از بس که بازویش قوی از اهتمام اوست

محروم نیست از شکرستان او کسی
جز محتشم که طوطی شیرین کلام اوست

ADVISER
22-03-10, 16:09
حسن که تابان ز سراپای توست
جوهرش از گوهر یکتای توست

ناز که غارتگر ملک دل است
مملکت آشوب ز بالای توست

غمزه که غارتگر ملک دل است
مملکت آشوب ز بالای توست

غمزه که جادوگر مردم رباست
سرمه کش نرگس شهلای توست

جلوه که نخلی است ز بستان حسن
دست نشان قد رعنای توست

عشوه که موجی ز محیط صفاست
غرق فنون از حرکتهای توست

فتنه که او سلسله بند بلاست
بندی گیسوی سمن سای توست

سحر کزو پنجه دستان قویست
شانه کش زلف چلیپای توست

نطق که شمع لگن زندگی است
زنده به لعل سخن آرای توست

محتشم خسته که مشت خس است
موج خور بحر تمنای توست

ADVISER
22-03-10, 16:09
مهر که سرگرم مه روی توست
مشعله گردان سر کوی توست

مه که بود صیقلیش آفتاب
آینه‌دار رخ نیکوی توست

سرو جوان با همه آزادگی
پیر غلام قد دل جوی توست

غنچه که گوئی دهنش گشته گوش
نکته کش از لعل سخنگوی توست

مشگ ختن کامده خاکش عبیر
خاک ره جعد سمن بوی توست

آهوی شیرافکن چشم بتان
تیر نظر خوردهٔ آهوی توست

مرغ دل محتشم خسته را
خانه کمانخانهٔ ابروی توست

ADVISER
22-03-10, 16:10
مدعی که آتش اعراض فروزندهٔ توست
مدعای دل او سوختن بندهٔ توست

گر کنی پرسش و بی جرم بود چون باشد
تهمت آلود گنه کاین همه شرمندهٔ توست

آن که افکنده به همت دو جهان را ز نظر
این گمان می‌کندش کز نظر افکندهٔ توست

کم مبادا که طراوت ده باغ طربست
گریهٔ بنده که آب چمن خندهٔ توست

محتشم کز چمن وصل تواش رانده فلک
بندهٔ ریشهٔ امید ز دل کندهٔ توست

ADVISER
22-03-10, 16:10
امشب ای شمع طرب دوست که همخانهٔ توست
هجر بال و پرما بسته که پروانهٔ توست

من گل‌افشان کاشانه خویشم بسرشک
که بخار مژهٔ جاروب کش خانهٔ توست

من خود از عشق تو مجنون کهن سلسله‌ام
که ز نو شهر بهم برزده دیوانهٔ توست

دل ویران من ای گنج طرب رفته به باد
دل آباد که ویران شده ویرانهٔ توست

من ز بزمت شده از بادیه پیمایانم
باده پیما که در آن بزم به پیمانهٔ توست

مکن ز افسانه غم رفته به خواب اجلم
تا ز سر خواب که بیرون کن افسانهٔ توست

محتشم حیف که شد مونس غیر آن دل‌دار
که انیس دل و جان من و جانانهٔ توست

ADVISER
22-03-10, 16:11
گرچه بیش از حد امکان التفات یار هست
رشک هم چندان که ممکن نیست با اغیار هست

زخم نوک خار رابا خود ده‌ای بلبل قرار
کاندرین بستان گل بی‌خار را هم خار هست

اضطرابم دار معذور ای پری کانجا که تو
در ظهوری جنبش اندر صورت دیوار هست

صبرم آن مقدار میفرما که می‌خواهد دلت
گر زمان حسن میدانی که آن مقدار هست

چند بر ما عرض عشق عاشقان خود کنی
عشق اگر کم نیست ای گل حسن هم بسیار هست

گوش اهل عشق از نظم غزل بی‌بهره نیست
تا زبان محتشم را قوت گفتار هست

ADVISER
22-03-10, 16:11
دلت امروز به جا نیست دگر چیزی هست
سنبلت را سرما نیست دگر چیزی هست

آن که دیشب به من گفت و ز بزمش راندی
از تو امروز جدا نیست دگر چیزی هست

طوطی نطق حریفان همه لال است و به کس
خلقت آئینه‌نما نیست دگر چیزی هست

بزم حالیست ز نا محرم و از چهرهٔ راز
خاطرت پرده گشا نیست دگر چیزی هست

سخنت با من و چشمت که سراپاست نگاه
بر من بی سرو پا نیست دگر چیزی هست

عقل گفت این همه ناز است دگر چیزی نیست
غمزه‌اش گفت چرا نیست دگر چیزی هست

محتشم این همه تلخی و ترش ابروئی
ناز آن حور لقا نیست دگر چیزی هست

دل تنگم
30-04-10, 23:32
گوی میدان محبت سر اهل نظر است
گرد این عرصه مگردید که سر در خطر است

سینه‌ی تنگ پر از آه و تنگ پرده‌ی راز
چون کنم آه که یک پرده و صد پرده در است

چو هنر سوز تو گه دود برآرد ز جهان
که بسوزی تو و دود از تو نخیزد هنر است

گشت دیر آمدن صبح وصالم گوئی
که شب هجر مرا صبح قیامت سحر است

مژده ای دل که به قصد تو مهی بسته کمر
که کمر بسته او صد مه زرین کمر است

غیر میرد به تو هرگاه قرینم بیند
این چو فرخنده قران‌های سعادت اثر است

تیغ بر کف چو کنی قصد سرمشتاقان
بر سر محتشم کز همه مشتاق‌تر است

کمر به کین تو ای دل چو یار جانی بست
طمع مدار که دیگر کمر توانی بست

به بزم وصل قدم چون نهم که عصمت او
گشود دست و مرا پای کامرانی بست

دری که دیده بروی دلم گشود این بود
که عشق آمد و درهای شادمانی بست

گز از خماردهم جان عجب مدار ای دل
که ساقی از لب من آب زندگانی بست

رخ از دریچه‌ی معنی نمود آن که به ناز
میان حسن و نظر سدلن ترانی بست

شکست ساغر دل را به صد ملامت و باز
به دستیاری یک عشوه‌ی نهائی بست

به نیم معذرتی آن هم از زبان فریب
در هزار شکایت ز نکته دانی بست

چو گرد قصد نگه کار غیر ساخت نخست
که چشم او به فریب از نگاهبانی بست

به عرض عشق نهان محتشم زبان چو گشود
میانه‌ی من و او راه همزبانی بست

دل تنگم
30-04-10, 23:34
چو ناز او به میان تیغ دلستانی بست
سر نیاز به فتراک بدگمانی بست

به دست جور چو داد از شکست عهد عنان
به یاد طاقت ما عهد هم عنانی بست

به بحر هجر چو لشگر شکست کشتی جان
اجل ز مرحمت احرام بادبانی بست

ز پای گرگ طمع دست حرص بند گشود
چو ناز او کمر سعی در شبانی بست

تو از طلب به همین باش و لب مبند که یار
زبان یک از پی ارنی ولن ترانی بست

تو ای سوار که بردی قرار و طاقت ما
بیا که دزد هوس دست پاسبانی بست

به روی من تو در مرگ نیز بگشائی
اگر توان در تقدیر آسمانی بست

کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی
شوی ز کرده پشیمان به هم توانی بست

رقیب بار سکون بر در تو گو بگشا
که محتشم ز میان رخت کامرانی بست

دل تنگم
30-04-10, 23:35
کدام سرو ز سنبل نهاده بند به پایت
که برده دل ز تو ای دلبران شهر فدایت

غم که کرده خلل در خرام چابکت ای گل
ز رهگذر که در پاخلیده خارجفایت

سیاست که ز اظهار عشق کرده خموشت
که حرف مهر کسی سر نمی‌زند ز ادایت

اشارت که سرت را فکنده پیش به مجلس
که بسته راه نگه کردن حریف ربایت

سفارش که تو را راز دار کرده بدین سان
که مهر حقه راست لعل روح فزایت

گهی به صفحه‌ی رو زلف می‌نهی که بپوشد
شکسته رنگی رخسار آفتاب جلایت

گهی به سنبل مو دست میکشی که نگردد
دلیل عاشقی آشفتگی زلف دوتایت

تو از کجا و گرفتن به کوی عشق کسی جا
سگ تصرف آن دلبرم که برده ز جایت

اگر نه جاذبه‌ی عاشقی بدی که رساندی
عنان کشان ز دیار جفا به ملک وفایت

متاز کم ز نکویان سمند ناز که هستی
تو از برای یکی زار و صد هزار برایت

به محتشم که سگ توست راز خویش عیان کن
که چون جریده به آن کو روی دود ز قفایت

دل تنگم
30-04-10, 23:36
با بد آموزت مگر قانون الفت ساز نیست
که امشب تیر تغافل در کمان ناز نیست

مرغ دل کامد به سویت چون کنم ضبطش که هیچ
رشته‌ای برپای این گنجشک نوپرواز نیست

ای اجل چندان که خواهی کامرانی کن که هست
دشت پر صید و خطا در شست صیدانداز نیست

کرده از بی‌اختیاریهای مستی امشبم
مخزن رازی که خود هم محرم آن راز نیست

بس که دل گم گشته در نخجیرگاه دلبران
نیست گنجشکی که رد چنگال صد شهباز نیست

عشوه می‌خواهد به آن بزمم کشاند مو کشان
ناز می‌گوید مرو زحمت مکش در باز نیست

محتشم فریاد میکن تا به تن آرد که هست
داد زن چندان که گوش کس برین آواز نیست

دل تنگم
30-04-10, 23:36
به قصد جان من در جلوه آمد قد رعنایت
به قربانت شوم جانا بمیرم پیش بالایت

ازین بهتر نمی‌دانم طریق مهربانی را
که ننشینم ز پا تا جان دهم از مهر در پایت

توانم آن زمان در عشق لاف دردمندی زد
که از درمان گریزم تا بمیرم در تمنایت

خوش آن مردن که بر بالین خویشت بینم و باشد
اجل در قبض جان تن مضطرب من در تماشایت

چو روز مرگ دوزندم کفن بهر سبکباری
روان کن جانب من تاری از جعد سمن سایت

چو روی منکران عشق در محشر سیه گردد
نشان رو سفیدیهای ما بس داغ سودایت

چه مردم کش نگاهست این که جان محتشم بادا
بلا گردان مژگان سیاه و چشم شهلایت

دل تنگم
30-04-10, 23:38
این چه چوگان سر زلف و چه گوی ذقن است
این چه ترکانه قباپوشی و لطف بدن است

این چه ابروست که پیوسته اشارت فرماست
وین چه چشمست که با اهل نظر در سخنست

این چه خالست که قیمت شکن مشک ختاست
وین چه جعد است که صد تعبیه‌اش در شکنست

این چه رخشنده عذار است که از پرتو آن
آه انجم شررم شمع هزار انجمن است

این چه غمزه است که چشم تو ز بی‌باکی او
مست و خنجر کش و عاشق کش مردم فکنست

وای برجان اسیران تو گر دریابند
از نگه کردنت آن شیوه که مخصوص منست

محتشم تا بودت جان مشو از دوست جدا
کاین جدائی سبب تفرقه‌ی جان و تن است

دل تنگم
30-04-10, 23:39
پای یکی به علت ادبار نارواست
رخش یکی به عرصه‌ی اقبال در دو است

در افتاب وصل یکی گرم اختلاط
قانع یکی ز دور به یک ذره پرتو است

اما ازین چه غم که کهن دوستدار او
در خاطرش نشسته تر از عاشق نواست

شطرنج غایبانه شیرین به کوه کن
در دل به صد شکفتگی نرد خسرو است

زندان هجر او چه طلسمی است کاندران
نه طاقت نشست و نه راه بدر رو است

اعجاز عشق بین که تمنای هندویی
پاینده دار نام شهنشاه غزنو است

معلوم قدر دانه‌ی اشک تو محتشم
جائی چنان که خرمن جانها به یک جواست

دل تنگم
30-04-10, 23:41
با من بدی امروز زاطوار تو پیداست
بدگو سخنی گفته ز گفتار تو پیداست

همت آئینه‌ی نیر دلان صورت خوبت
این صورت از آئینه‌ی رخسار تو پیداست

آن نکته سربسته که مستی است بیانش
ز آشفتگی بستن دستار تو پیداست

از خون یکی کرده‌ی امروز صبوحی
از سرخوشی نرگس خون‌خوار تو پیداست

ساغر زده می‌آئی و کیفیت مستی
از بی سر و سامانی رفتار تو پیداست

داری سر آزار که تهدید نهانی
از جنبش لبهای شکر بار تو پیداست

دزدیده بهم بر زده‌ای خاطر جمعی
از درهمی طره طرار تو پیداست

در حرف زدن محتشم از حیرت آن رو
رفته است شعور تو ز اشعار تو پیداست

دل تنگم
01-05-10, 00:16
دوستم با تو به حدی که ز حد بیرونست
دشمنم نیز به نوعی که ز شرح افزون است

معنی دوستی از گفت و شنو مستغنی است
صورت دشمنی آن به که نگویم چونست

دامن عصمت گل چون دردا ز صحبت خار
اشک بلبل نتوان گفت چرا گلگونست

پای خسرو اگر از دست طمع در گل نیست
کوه کن تا کمر از گریه چرا در خونست

وادی رشک مقامیست که از بوالعجبی
لیلی آنجا به صد آشفتگی مجنون است

دارد از دست رقیبان دلی از بیم دو نیم
سگ لیلی که ز حی پیک ره هامون است

بوالهوس راست ز خوبان طمع بوس و کنار
ورنه عاشق به همین گفت و شنو ممنون است

ترسم آخر کندت عاشق و مفتون رقیب
فلک این نوع که بر رغم من محزون است

محتشم بشنو و در عذر جفاها مشنو
سخن او که یک افسانه و صد افسونست

دل تنگم
01-05-10, 00:18
گرچه بیش از حد امکان التفات یار هست
رشک هم چندان که ممکن نیست با اغیار هست

زخم نوک خار رابا خود ده‌ای بلبل قرار
کاندرین بستان گل بی‌خار را هم خار هست

اضطرابم دار معذور ای پری کانجا که تو
در ظهوری جنبش اندر صورت دیوار هست

صبرم آن مقدار میفرما که می‌خواهد دلت
گر زمان حسن میدانی که آن مقدار هست

چند بر ما عرض عشق عاشقان خود کنی
عشق اگر کم نیست ای گل حسن هم بسیار هست

گوش اهل عشق از نظم غزل بی‌بهره نیست
تا زبان محتشم را قوت گفتار هست

دل تنگم
16-05-10, 22:12
دلت امروز به جا نیست دگر چیزی هست
سنبلت را سرما نیست دگر چیزی هست

آن که دیشب به من گفت و ز بزمش راندی
از تو امروز جدا نیست دگر چیزی هست

طوطی نطق حریفان همه لال است و به کس
خلقت آئینه‌نما نیست دگر چیزی هست

بزم حالیست ز نا محرم و از چهرهٔ راز
خاطرت پرده گشا نیست دگر چیزی هست

سخنت با من و چشمت که سراپاست نگاه
بر من بی سرو پا نیست دگر چیزی هست

عقل گفت این همه ناز است دگر چیزی نیست
غمزه‌اش گفت چرا نیست دگر چیزی هست

محتشم این همه تلخی و ترش ابروئی
ناز آن حور لقا نیست دگر چیزی هست

دل تنگم
16-05-10, 22:13
در ظل همائی که بر او میل جهانی است
مرغان اولی‌الاجنحه را خوش طیرا نیست

در حسرت آن طایر بی‌بال و پر ما
خوش دل شکن آهنگی و دل گاه فغانیست

پر گرم مران ای بت سر کش که به راهت
در هر قدم افتاده ز پا سوخته جا نیست

برتاب عنان خود ازین راه که رد پی
دیوانهٔ بی دهشت گیرنده عنانیست

مستغرق وصل است کسی از تو که او را
از وصل و فراق تو نه سود و نه زیانیست

تمییز من و غیر حوالت به نظر کن
کاندر رخ هر عاشقی از عشق نشانیست

گو قهر به اغیار مکن بهر دل ما
آن شوخ که در هر غضبش لطف نهانیست

آهسته خدنگی زد و از سینه گذر کرد
جنبش این تیر چه پرزور کمانیست

طرز سخن محتشم از غیر مجوئید
کاین لهجه خاصی است که مخصوص زمانی است

دل تنگم
16-05-10, 22:14
ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست
هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست

مرغ دل گرد لب و خال می‌گردد بلی
هر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست

جان فدای گوشهٔ آن چشم مخمورانه باد
کز قفای هر نگاهش ناز محبوبانه ایست

باده‌ای کاین هفت خم در خود نیابد ظرف آن
پیش دست ساقی ما در ته پیمانه ایست

درد و غم یک سر به ما پیما که از محنت کشان
شیرخوار مرد خالی کردن خمخانه ایست

خردسالی را گرفتارم که در آداب حسن
یوسف مصری بر او طفل مکتب خانه ایست

دل که می‌جوید ره بیرون شد از چشم خراب
مضطرب دیوانه سرگشته در ویرانه ایست

داستان محتشم بشنو دم از مجنون مزن
کاین حدیث تازه است و آن کهن افسانه ایست

دل تنگم
16-05-10, 22:17
درهم است آن بت طناز نمی‌دانم چیست
ملتفت نیست به من باز نمی‌دانم چیست

بودی بنده‌نواز آن مه و امروز از ناز
کرده قانون دگر ساز نمی‌دانم چیست

گوشهٔ چشم به من دارد و مخصوصان را
می‌کند سوی خود آواز نمی‌دانم چیست

صد ره افتاده نگاهش به غلط جانب من
این نگاه غلط انداز نمی‌دانم چیست

من گمان زد به گنه و آن بت بدخو کرده
با حریفان جدل آغاز نمی‌دانم چیست

راز در پرده و اهل غرض استاده خموش
غرض از پوشش این راز نمی‌دانم چیست

محتشم سر به گریبان حیل برده رقیب
فکر آن شعبده پرداز نمی‌دانم چیست

دل تنگم
16-05-10, 22:19
ای در درون جان ز دل من کرانه چیست
جائی چنین کراست درون آبهانه چیست

در هر زمان زمانه به شغلی قیام داشت
جز عشق در زمان تو شغل زمانه چیست

گر خون گرفته‌ای نگرفته عنان تو
این خون که می‌چکد ز سر تازیانه چیست

پرگار خود چو عشق به گردش در آورد
ظاهر شود که کار درین کارخانه چیست

گر عشق نیست واسطه بر گرد یک نهال
پرواز صد همای بلند آشیانه چیست

غالب حریف صحبت اگر دی نبوده غیر
امروزش این مصاحبت غالبانه چیست

گیرد ز من امانت جان قاصدی که او
گوید که در میان من و او نشانه چیست

چون چشم اوست نازی و از من بهانه‌ای
خلقی برای آشتی اندر میانه چیست

خوابم گرفت محتشم از گفته‌های تو
بیتی بخوان ز گفتهٔ سلمان بهانه چیست

دل تنگم
16-05-10, 22:20
مطرب بگو که این تری و این ترانه چیست
وین شعله در رگ و پی چنگ و چغانه چیست

ساقی صفای صبح جوانان پارسا
در درد تیره فام شراب شبانه چیست

واعظ تو را که دامن ازینها فتاده پاک
این آستین فشانی لایعقلانه چیست

خواب ملال تا رود از سر زمانه را
حرفی از آن یگانه بگو این افسانه چیست

ای کعبه رو که دور ز عشقی طواف تو
غیز از نظاره در و دیوار خانه چیست

یک جان چو درد و جسم نمی‌باشد ای حکیم
پس در دو کون ذات بدیع یگانه چیست

ای دل چو مرغ میفکند پر در این فضا
چندین هزار بیضه درین آشیانه چیست

کالای حسن او چو به قیمت نمی‌دهند
ای چشم پر در این همه عرض خزانه چیست

ابرست در تراوش و صبح است در طلوع
ساقی دگر برای تعلل بهانه چیست

دندان ز لعل و خال بتان محتشم بکن
تو مرغ دیگری هوس آب و دانه چیست

دل تنگم
16-05-10, 22:20
گر بدانی که گرفتار کمندت دل کیست
ور کنی جزم که مهر تو در آب و گل کیست

داد عصمت دهی از بهر رضای دل او
تا هوس پیشه بداند که دلت مایل کیست

سگت آهسته نهد پا به زمین از غیرت
تا بداند که سر کوی تو سر منزل کیست

بعد از آن هم که کنی به سملم از تاب حسد
ترسم از رشک بگویند که این به سمل کیست

برده این قافله از قافله مشگ سبق
یارب این عطرفشانی عمل محمل کیست

گرچه آواز وی از محفل او می‌شنوم
دلم از دغدغه خونست که در محفل کیست

محتشم زد چو گدایان در دریوزه عام
تا به این پی نتوان برد که او سائل کیست

دل تنگم
16-05-10, 22:23
رفته مهر از شکرت در شکرستان تو کیست
ما زدوریم مگس ران مگس خوان تو کیست

من ز سودای تو دیوانهٔ صحرا گردم
بندی سلسلهٔ زلف پریشان تو کیست

نغمهٔ سنج تیرت منم از یک سر تیر
سینه آماج کن ناوک پران تو کیست

من خود از زخم غمت می‌شکفانم گل داغ
به سر شک آبده خنجر مژگان تو کیست

دامن آلاست ز اشک من مجنون درو دشت
اشک پالای خود از گوشهٔ دامان تو کیست

محتشم را نده بزمت شده از نادانی
همدم انجمن آرای سخندان تو کیست

دل تنگم
16-05-10, 22:24
شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست
گریه‌های سحرم را اثری پیدا نیست

هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر
گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست

به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا
از تجلی جمالت دگری پیدا نیست

نور حق ز آینهٔ روی تو دایم پیداست
این قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست

پشه سیمرغ شد از تربیت عشق و هنوز
طایر بخت مرا بال و پری پیدا نیست

بس عجب باشد اگر جان برم از وادی عشق
که رهم گم شده و راهبری پیدا نیست

شاهد بی کسی محتشم این بس که ز درد
مرده و بر سر او نوحه‌گری پیدا نیست

دل تنگم
16-05-10, 22:25
هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نیست
در پای دوست هر که نشد کشتهٔ مرد نیست

ناصح مور ز مهر و غم درد ما مخور
ما عاشقیم و در خور ما غیر درد نیست

می‌ریزم از دو دیده به یاد تو اشک گرم
شبها که همدمم به جز آه سرد نیست

بر درگهت که نقد دو عالم نثار اوست
ما را ز انفعال به جز روی زرد نیست

جمعند وحشیان همه بر من همین دل است
آن وحشی که با من صحرانورد نیست

تهمت کش وصالم و در گرد کوی تو
جز گرد کوچه بهر من کوچه گرد نیست

هرچند دل رفیق غم و درد و محنت است
جمعست خاطرم که به کوی تو فرد نیست

شبها به دوستان چو خوری باده یاد کن
از محتشم که یک نفسش خواب و خورد نیست

roozbehhedarey
13-06-10, 01:19
آن دست که نخل قد آدم ریزد
نخلی به نزاکت قدت کم ریزد
گر نازکیت به سر و آزاد دهند
چون باد صبا بجنبد از هم ریزد

roozbehhedarey
17-06-10, 09:22
در عهد تو کامرانی خواهم کرد
از عمر گروستانی خواهم کرد
دست چو ز تحفه کوتهست از پی عذر
در پای تو جان فشانی خواهم کرد

دل تنگم
23-10-10, 22:15
گرچه قرب درگهت حدمن مهجور نیست
گر به لطفم گه گهی نزدیک خوانی دور نیست

شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجر
چون نسوزم کاین سعادت یک شبم مقدور نیست

با تو نزدیکان نمی‌گویند درد دوریم
آری آری تندرستان را غم رنجور نیست

حور می‌گفتم تو را خواندی سگ کوی خودم
سهو کردم جان من این مردمی در حور نیست

این که می‌سازیم بر خوان غمت با تلخ و شور
جز گناه طالع ناساز و بخت شور نیست

موکبت را دل چو با خود می‌برد ای افتاب
تن چرا در سایهٔ آن رایت منصور نیست

محتشم را محتشم گردان به اکسیر نظر
کان گدارا چون گدایان سیم و زر منظور نیست

دل تنگم
23-10-10, 22:16
بی‌تصرف حسن را در هیچ دل تاثیر نیست
بی‌وقوف کیمیاگر نفع در اکسیر نیست

کلک مانی سحر کرد و بر دلی ننهاد بند
کانچه مقصود دل است از حسن در تصویر نیست

دست عشقت کز تصرفهای کامل کوته است
هست دامن‌گیر من اما گریبان‌گیر نیست

شهر را کردن حصار و بر ظفر دادن قرار
دخل در تسخیر می‌دارد ولی تسخیر نیست

قلعهٔ دل سالم از کوته کمندیهای توست
ورنه در امداد خیل حسن را تقصیر نیست

شاه عشقت با همه کامل عیاریها زده
سکه‌ای در کشور دل کایمن از تغییر نیست

بند نامضبوط و صید بسته قادر بر نجات
صید بند ایمن که پای صید بی‌زنجیر نیست

عشقت از معماری دل دور دارد خویش را
این کهن ویرانه گویا لایق تعمیر نیست

از تو دارد محتشم دیگر شکایتها بلی
جمله را گنجایش اندر حیز تقریر نیست

دل تنگم
23-10-10, 22:16
گرچه پای بندی عشق تو بی‌زنجیر نیست
از گریزش نیز غافل بودن از تدبیر نیست

در تصرف کوش تا عشقم شود کامل عیار
کانچه مس را زر تواند ساخت جز اکسیر نیست

حسن افسون است و دل افسون‌پذیر اما اگر
نیست افسون دم در افسون ذره‌ای تاثیر نیست

صید را هرچند زور خود برون آرد ز قید
در طریق ضبط او صیاد بی‌تقصیر نیست

پر برای مرهمی خوارم مکن کاندر دلم
خار خاری هست اما زخم تیغ و تیر نیست

ز اعتماد آن که در زلفت به یک تارم اسیر
چندم آری در جنون این تار خود زنجیر نیست

سرمده خیل ستم را در دل من چون هنوز
یک سر این کشور تو را در قبضهٔ تسخیر نیست

صید را اینجا خطر دارد تو خاطر جمع‌دار
ای دل وحشی که این صیاد وحشی‌گیر نیست

در وصال اسباب جمع و محتشم محروم از او
وصلت معشوق و عاشق گویا تقدیر نیست

دل تنگم
23-10-10, 22:17
گر با توام ز دیدن غیرم گزیر نیست
ور دورم از تو خاطرم آرام‌گیر نیست

در هجر این چنینم و در وصل آن چنان
خوش آن که هجر و وصل تواش در ضمیر نیست

بیمار دل به ترک تو صحبت‌پذیر نیست
اما بلاست اینکه نصیحت‌پذیر نیست

فرهاد رخم پرور چشم حقارتست
اما به دیدهٔ دل شیرین حقیر نیست

خسرو حریص تاختن رخش شور هست
اما حریف ساختن جوی شیر نیست

در زیر خنجر اجلش شکر واجب است
صیدی که او بقید محبت اسیر نیست

در سینهٔ خار اشارات او به غیر
زخمیست محتشم که کم از زخم‌تیر نیست

دل تنگم
23-10-10, 22:18
با بد آموزت مگر قانون الفت ساز نیست
که امشب تیر تغافل در کمان ناز نیست

مرغ دل کامد به سویت چون کنم ضبطش که هیچ
رشته‌ای برپای این گنجشک نوپرواز نیست

ای اجل چندان که خواهی کامرانی کن که هست
دشت پر صید و خطا در شست صیدانداز نیست

کرده از بی‌اختیاریهای مستی امشبم
مخزن رازی که خود هم محرم آن راز نیست

بس که دل گم گشته در نخجیرگاه دلبران
نیست گنجشکی که رد چنگال صد شهباز نیست

عشوه می‌خواهد به آن بزمم کشاند مو کشان
ناز می‌گوید مرو زحمت مکش در باز نیست

محتشم فریاد میکن تا به تن آرد که هست
داد زن چندان که گوش کس برین آواز نیست

دل تنگم
23-10-10, 22:18
هرچند خون عاشق بی‌دل حلال نیست
در خون من گرفت به آن خردسال نیست

حسنش امان یک نگهم بیشتر نداد
در حسن آدمی کش او اعتدال نیست

دی وقت راندن من از آن بزم بود مست
کامروز در رخش اثر انعفال نیست

شاخ گلی و گرنه هنوز ای پسر کجاست
سروی که در ره تو سرش پایمال نیست

ماه نوی ولی به ظهور تو از بتان
یک آفتاب نیست که در او زوال نیست

از یک هلال اگرچه نه‌ای بیشتر هنوز
یک سینه نیست کز تو بر او صد هلال نیست

حسن تو راست زیر نگین صد جهان جمال
یک دل حریف این همه حسن و جمال نیست

از سادگی دمی ز تو صد لطف می‌کنم
خاطر نشان خود که تو را در خیال نیست

خود را به عمد به هرچه می‌افکنی به خواب
ز افسانهٔ منت اگر امشب ملال نیست

برداشتست بهر نثار تو چشم ما
چندان گوهر که در صدفت احتمال نیست

قدت هلال وار خمیده است در شباب
بر غیر عشق محتشم این حرف دال نیست

دل تنگم
23-10-10, 22:19
چون تو سروی در جهان ای نازنین اندام نیست
صد هزاران سرو هست اما بدین اندام نیست

حله جفت نباشد لایق اندام تو
زان که در پیراهن حور این چنین اندام نیست

گر قبا ترکانه پوشیدن چنین است ای پسر
در قبا پوشیدن ترکان چنین اندام نیست

گرچه هست از نازک اندامان زمین رشک فلک
به ز اندام تو در روی زمین اندام نیست

در گلستانی که آن سرو میان باریک هست
سرو را در دیده باریک بین اندام نیست

قد اگر این است و اندام این ور عنائی توراست
راستی در قد سرو راستین اندام نیست

محتشم نخلی کز و گلزار جانم تازه است
غیر ازین شیرین عذار یاسمین اندام نیست

دل تنگم
23-10-10, 22:21
ای گل امروز اداهای تو بی‌چیزی نیست
خندهٔ وسوسه فرمای تو بی‌چیزی نیست

می‌زند غیر در صلح به من چیزی هست
و اندرین باب تقاضای تو بی چیزی نیست

می دهی پهلوی خاصان به اشارت جایم
این خصوصیت بیجای تو بی‌چیزی نیست

من خود ای شوخ گنه کارم و مستوجب قهر
با من امروز مدارای تو بی‌چیزی نیست

فاش در کشتن من گرچه نمی‌گوئی هیچ
جنبش لعل شکرخای تو بی‌چیزی نیست

رنگ آشفتگی از روی تو گر نیست عیان
پیچش زلف سمن سای تو بی‌چیزی نیست

محتشم زان ستم اندیش حذر کن که امروز
اضطراب دل شیدای تو بی‌چیزی نیست