PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : سپیده عشق | رویاخسرونجدی


ZeYnAb KhAnOoM
30-08-11, 20:47
فصل اول

قسمت1



- مانی جان آگهی تسلیت به رئیس روخوندی؟

- نه کجاست؟

- روزنامه روگذاشتم روی میزت.بخوون ببین خوبه.

- باشه حتماً.

مانی به طرف میزش رفت وروزنامه رابرداشت،همان طورایستاده صفحه آگهی های ترحیم رابازکرد ومتن مربوط به تسلیت فوت پدررئیس شرکت راخواند وروزنامه راتاکرد.درآخرین لحظه کلمه ای ازمتن زیرآگهی توجه اش رابه خود جلب کرد.روزنامه رابالاترگرفت وآهسته زمزمه کرد:

گرچه بیست سال ازپروازبی بازگشتت می گذرد ولی غم فراغت همچنان باقی است.بیست سال پیش درسحرگاه یک روزپاییزی ازپشت یک تنهایی غمناک وبارانی درشهرغریبه هامنصورعزیزبرای همیشه به سفررفت.اگرچه زندگی کوتاهش بال وپری داشت باوسعت اندیش ژرف،پرشی داشت به اندازه عشق وصفایی داشت به پهنای دریاولی هنگامم رفتن تمام بالهای خسته اش غرق دراندوه بود،گلهای عشق وامید وآرزوهایش همه نشکفته،پرپربود ودستان پرمهرش هنوزمحبت راجستجومی کرد.اومی رفت وجای انگشتان،گرمی نفسهاوسوزانی نگاهش درقلب من جاودانه می ماند.

روانش شاد خوابش آرامترین خوابهای جهان،نام نیکش طلوع بی غروب ویاد یادهایش وعشق زیبایش جاودانه.

درحسرت آخرین نگاهت

افسون همیشه داغدارتو

بغض بی ارداه راه گلویش رابست واحساس اندوه سینه اش راپرکرد.بی اختیاردستش راداخل کشوی میزش کرد،قیچی رابیرون کشید وآگهی ترحیم راازروزنامه جداکردوزیرشیشه میزش قرارداد.درهمان حال مهندس اقبال ازکنارمیزش رد شد وبادیدن قیچی دردست اوگفت:

- درش آوردی مانی جان؟دستت دردنکنه.منم همین تصمیم روداشتم.

مانی خنده اش گرفت وبه ناچارباردیگرقیچی رابرداشت وآگهی مربوط به شرکت راهم ازروزنامه جداکرد وآن رابه مهندس اقبال داد.بعد جلوی پنجره اتاقش ایستادو به آسمان ابری وباران آرام ودلگیری که می بارید نگاه کرد وبه آگهی روزنامه فکرکرد.چقدردلش می خواست بداند زنی که پس از20 سال برای عشق ازدست رفته اش اینگونه صادقانه می نویسد،چگونه زنی است؟!

*****

همین که درورودی راباز کرد مادرومادربزرگش راپشت دردید.باتعجب نگاهی به آن دوکرد وگفت:

- سلام.چه خبره؟

مادرپاسخ داد:

- سلام،دیرکردی.

رفته بودم ختم پدرآقای سعیدی.

- دوساعته من ومادربزرگ منتظرتیم.

- برای چی؟

- مادرزرگ دلش هوای داییت روکرده بود،گفتیم یه سربزیم خاک.

مانی دستش رادرموهایش فروبرد ومتفکرانه گفت:

- چطور؟

مادربزرگ نگاه پردردی به مانی کرد وگفت:

- مارد،سال داییته.یک کم خرماوحلواآماده کردم گفتم بریم سرخاک خیرات کنیم.

مانی لحظه ای مکث کرد وبعد گفت:

- خیلی خب.من الان دست وصورتم روآبی می زنم ومیام خدمت سرکارخانمهاهرجاخواستید می برمتون.

دست ورویش راکه شست،داخل اتاق شد.جلوی آینه ایستاد ودرحالیکه باحوله صورتش راخشک می کرد چشمش به قاب عکس دایی جلوی آینه افتاد،ناگهان برجاخشکش زد.چراتاحالانفهمیده بود امروز سالگرد دایی منصوربود وآن آگهی روزنامه...حسابی گیج شده بود.دلش می خواست هرچه زودترموضوع راکشف کند تاآنجاکه اومی دانست دایی منصورهیچ وقت زن نداشته ووقتی مرحوم شد هنوزمجرد بود.احساس می کرد افکارش حسابی به هم گره خوده،بااین حال خیلی زود آماده شد وازاتاق خارج گردید.

ساعتی بعد هرسه درگورستان ازماشین پیاده شدند.مانی جلوتربه راه افتاد تاقبردایی راپیداکند.باحضورذهنی که داتش مکان تقریبی مدفن دایی راپیداکرد ونزدیک رفت.هنوزچندقدمی باسنگ قبرفاصله داشت که دید تمام دورسنگ وروی آن باگلهای رنگارنگپوشانده شده است.نزدیکترآمد ودر وسط داوودی های زرد وسفید روی قبر،دسته گل سرخی رادید.باتعجب به مادرومادربزرگش که آرام آرام به سوی اومی آمدند،نگاه کرد.آنهانزدیک ترآمدند.مانی بلافاصله گفت:

- اینجارونگاه کنید.مثل این که قبل ازماکسی اینجابوده.

مادرومادربزرگش نگاه معنی داری به هم کردند که ازچشمان تیزبین مانی دورنماند.بعد مادربابی تفاوتی شانه بالا انداخت وگفت:

- شاید فامیلابودن.

مانی باحالتی که نشان می داد پاسخ مادرقانعش نکرده است گفت:

- کدوم فامیل؟بعد از20 سال اینطورعاشقانه وشاعرانه!

مادربی حوصله پاسخ داد:

- چه می دونم مادرفمگه من اینجابودم؟

ومادربزرگ برای آنکه به بحث خاتمه دهد گفت:

- بشین مادرفاتحه بخون.

مانی بانارضایتی روی پاهایش نشست وانگشتش راازلابه لای گلهابه سنگ قبررساند وآهسته زمزمه کرد:

«من که میدونم دایی،محبوب تواینجابوده.»

مادرومادرزرگش باتعجب به اونگاه کردند.مادرپرسید:

- چیزی گفتی مانی؟

مانی لبخندی زد وگفت:

- مردونه بود،به داییم گفتم.

چشمان مادربزرگ راحاله ای ازاشک درخود گرفت وآهسته گفت:

- من وجود منصور رودروجود تومی بینم.توبرای من منصور روزنده کردی.شباهت توبامنصوربرای من یه نعمته.

مانی لبخندی زد وگفت:

- به نظرمن این یه امرطبیعیه.مگه نه این که ازقدیم گفتن حلال زاده به داییش می بره.

مادرومادربزرگ هردوخندیدند وبعد سکوت برجمع حاکم گردید.مانی درسکوت خود ودرمیان اندیشه هایی که ازمغزش کی گذشت به دنبال وجود نامعلوم زنی می گشت که شاید روزی درزندگی داییش نقشی مهم ایفانموده است وازهمه مهمتردلش می خواست آیامادرومادربزرگش واقعاًازوجود این زن بی اطلاع هستند؟

درراه بازگشت به خانه،مانی آنهارابه یک رستوران دعوت کرد وقوتی هرسه سرمیزقرارگرفتند فرصت رابرای رسیدن به پاسخ سؤالاتش مناسب دید وگفت:

- مادریه سؤالی ازتون داشتم ولی دلم می خواد جون من راستش روبگین.

- چراقسم می دی؟من کی به تودروغ گفتم؟

- نگفتم دروغ گفتی،ولی اصرار دارم راستش روبگی.

- خب بپرس.

مانی لحظه ای مکث کرد وبعد باتردید پرسید:

- دایی منصورروچقدرمی شناختی؟

مادرومادربزرگ باتعجب ه یکدیگر نگاه کردند مادربزرگ گفت:

- چرااین سؤال رو می پرسی؟

- همینطوری.مگه سؤال بدیه؟

- نه ولی برام جالبه که بدونم چرابعد ازاین همه سال امشب به یاد دایی ات افتادی؟

ZeYnAb KhAnOoM
30-08-11, 20:49
فصل اول
قسمت دوم



- خب اولاًبه این علت که به قول شما امشب سالگرد داییه،بعد هم مثل اینکه همین الان ازسرقبرش اومدیم ها!

- فقط همین؟

- آره...خوب حالاجوابم روبده.

- خب من ودایی منصورت خیلی باهم صمیمی بودیم،البته این مال زمانی بود که ماهنوزبه خاطرپدرت به انگلستان نرفته بودیم.اون وقتامن وداییت هیچ چیزازهم پنهون نداشتیم ولی وقتی بابات دانشگاه پذیرفته شد وبناشد مابریم انگلستان تقریباًبینمون فاصله افتاد ومن چهار،پنج سال آخرفرصت خیلی کمی برای بودن باداییت داشتم.

مانی وقتی سکوت مادررادید وبه اونگاه کرد وقطرات شفاف اشک رادید که ازگوشه چشمانش برروی گونه اش سرمی خورد.گویاداغ ازدست دادن برادر دوباره برایش تازه شده بود.گرچه این مسأله مانی راناراحت می کرد واو دلش نمی خواست مادر راناراحت ببیند،اماحس کنجکاویش چنان تحریک شده بود که نمی توانست بحثش رابی نتیجه رهاکند.بنابراین بازباسماجت پرسید:

- اینطورکه شماومامان بزرگ می گید دایی زمانی که فوت کرد یابهتربگم توی اون تصادف کشته شد هنوززن نداشت،درسته؟

به جای مادر، مادربزرگ که تازه گوشه های چشمش راپاک کرده بود گفت:

- آره مادر.خیلی آرزوها براش داشتیم ولی اجل مهلت نداد.

مانی بازپرسید:

- خب همسرنداشت ولی ممکن بود که یه دختری توی زندگیش باشه...ها؟

مادربزرگ باسرعت وعصبانیت پاسخ داد:

- نه توی زندگی منصورمن هیچ زنی پانگذاشته بود.پسرمن مثل یک گل پاک بود.

مانی که ازعصبانیت بی مورد مادربزرگ تعجب کرده بود به مادرنگاه کرد ولی مادرهم سرش راپایین انداخته بود ومانی فهمید که اوهم قصد ندارد اطلاعاتی راکه حتماًازآن مطلع بود دراختیارش قراردهد.بنابراین دیگرسؤالی نکرد


*******************



- ببینم رضااگرتوبخوای نویسنده یه مطلبی روتوی روزنامه بشناسی چکارمی کنی؟

- خب به اسم نویسنده نگاه می کنم.

- خب فرض کن اسم رودیدی ولی نتیجه ای نگرفتی.من می خوام بدونم نویسنده کیه،چکاره است،کجازندگی میکنه؟

- خب من فکرمی کنم دراین صورت بهتره به دفترروزنامه مراجعه کنی.اوناحتماًاطلاعاتی راجع به نویسنده هاشون دارن یاشاید اصلاًبتونی توی دفترتحریریه نویسنده روملاقات کنی.

- بد هم نمی گی به امتحانش می ارزه.

- حالا این نوشته چی هست؟اجتماعیه،علمیه،سیاسیه ؟

مانی لبخندی زد وگفت:

- اگه بهم نخندی می گم.

- نه نمی خندم بگو.

- راستش یه آگهی ترحیمه.

رضابا آنکه قوا داده بود نخندد،امانتوانست خود راکنترل کند وباصدای بلند شروع به خندیدن کرد.مانی عصبانی شد وگفت :

- مگه قرارنبود نخندی؟

- آخه خیلی مسخره است.پسر،توبانویسنده آگهی ترحیم چه کارداری؟

مانی لحظه ای سکوت کرد.رضاکه فکرمی کرد اودلخورشده کمی نزدیکتررفت،دستش راپشت اوزد وگفت:

- خب توضیح بده ببینم موضوع چیه؟

مانی تمام آنچه راکه اتفاق افتاده بود برای رضاتعریف کرد درپایان آگهی ترحیم زیرشیشه راهم به اونشان داد.رضابادقت شروع به خواندن متن آگهی کرد وبعد چندبارسرتکان داد ومتفکرانه گفت:

- اصلاًباورکردنی نیست مانی!یه نفر...اونم بعد ازبیست سال...چه چیزایی آدم می بینه.

- من می خوام بدونم این زن کیه؟

- چطورخودت نمی شناسیش؟

- ببین رضاجان،من وقتی ازایران رفتم دوسالم بود.اون وقت دایی منصور شانزده هفده ساله بود بعد هفت،هشت سالی که ازرفتن مامی گذشت یک دفعه خبررسید که دایی توی یه تصادف اتومبیل کشته شده.بعد مادرتنهایی اومد ایران وبعد ازمراسم ختم هم برگشت.من گرچه زیاد ازدایی منصوریادم نمیاد ولی تاجایی که یادمه خیلی خیلی دوستش داشتم.یه وقتایی که بهم تلفن می کرد یابرای تولدم هدیه می فرستاد هیچ وقت یادم نمی ره که چقدرخوشحال می شدم.

مانی لحظه ای سکوت کرد وبعد ناگهان گفت:

- صبرکن.یامه اون اواخرکه من پنج،شش ساله بودم قبل ازاینکه بمیره یک سره تلفن می کرد خونه ی ماخیلی بیشترازوقتای دیگه.وقتی دایی زنگ می زد برعکس همیشه مامان من روزاتاق بیرون می کرد ومی گفت که بادایی حرفای خصوصی داره ولی من هیچوقت موضوع بحثشون رونفهمیدم.بعد هم که یکدفعه خبرمرگ دایی روبهمون دادن.

رضالحظه ای مکث کرد وبعد گفت :

- یه فکری به ذهنم رسیده...ببین مانی من یه دوستی توی دفترروزنامه دارم.اون روزآگهی پدرآقای سعیدی روهم اون برامون چاپ کرد.اونجافکرمی کنم رسم اینه که ازکسی که آگهی ای روبرای چاپ براش صورتحساب ارسال می کنن.ممکنه ازاین خانم هم آدرسی داشته باشه،اونوقت توخیلی راحت می تونی پیداش کنی.

مانی لبخند رضایتمندی برلب راند وگفت:

- خوشم اومد مهندس.کله ات کارمیکنه...حالاکی بریم پیش این رفقیت؟

- هروقت توبخوای.

- هرچه زودتر،بهتر.

- پس امروزبعد ازظهر موافقی؟

- چه جورم.


*******************


مانی که روی صندلی قرارگرفت رضا احساس کرد کمی عصبی است.بنابراین گفت:

- جالاکه چیزی نشده چرا اخم کردی؟

- مگه ندیدی دوستت چی گفت؟آدرسی ازاون خانم نداشتن.

- خب این بعضی چیزهارومشخص می کنه.

- مثلاً؟

- یکی اینکه به احتمال زیاد این خانم آدرس مشخصی نداشته،منظورم اینه که مثلاًجای خاصی کارنمی کرده که آدرس محل کارش روبده البته یه احتمال دیگه هم هست اونم اینکه نمی خواسته کسی ردّش روبگیره.

مانی متفکرانه سرتکان داد وگفت:

- شاید حق باتوباشه...حالافکرمی کنی چطوری می تونیم پیداش کنیم؟

رضاچند لحظه مکث کرد وبعد گفت :

- اون آگهی همراهته؟بده یه باردیگه بخونمش.

مانی باتعجب به اونگاه کرد وبریده ی روزنامه رابدستش داد.رضابعد ازلحظاتی سکوت گفت:

- گفتی وقتی رفتی سرخاک داییت یه نفرقبل ازشمااونجا بوده؟

- آره وبه اعتقاد من صد در صد همین خانم بوده.

- خب اگه اون روزاونجابوده امکان داره روزهای دیگه هم اونجابره،مثلاًشب جمعه ها.این یه رسمه که مردم شبهای جمعه برن سرخاک عزیزاشون.

- ولی آخه بعد از20سال اون خانم حتماًتاحالاازدواج کرده وبچه داره.

- تواین طورفکرمی کنی مانی،ولی به اعتقاد من اون نباید همسرداشته باشه.

- چطور؟

- ببین وقتی یه زن ازدواج بکنه دیگه برای مردی که یه روزی دوستش داشته اینطورعاشقانه نمی نویسه.

مانی شانه هایش رابالا انداخت وگفت:

- ببین فیلسوف!بجای این همه حاشیه رفتن بروسراصل مطلب بگوچطورمی شه این خانم روپیداکرد؟

- فقط یه راه داره این عاشق روباید سرقراربا معشوق پیداکرد.

- یعنی سرخاک؟

- آره دیگه،من جای توباشم شب جمعه بعد ازظهرمی رم اونجا کمین می ایستم.من مطمئنم که میاد.

- خداکنه.


*******************

جلوی آینه ایستاد وکمی ظاهرش رامرتب کرد.گرچه مطمئن نبود که بتواند شخص مورد نظرش راملاقات کند ولی بیشترازآن به این فکرمی کرد که اگرواقعاًاوبیاید چه باید بکند.این فکری بود که تمام دیروزوامروزش رابه خود مشغول کرده بود ولی هنوزهم نتیجه ای نیافته بود گرچه نمی دانست چرامی رود وچه باید بکند،ولی حسی دردرون اورابه رفتن تشویق می کرد وهیجانی ناشناخته وجودش رادرخود می گرفت،گویابامعشوق خود وعده ی قرارداشت.درطی راه تاگورستان این حالت عجیب باشوق بیشتری ادمه یافت وزمانی که داخل ماشین کنارخیابان درنزدیکی قبردرانتظارآمدن افسون نشسته بود احساس کرد لرزش دستانش مهارکردنی نیست.لحظات به کندی وکشدار می گذشتند واولحظه به لحظه مضطرب ترمی شد.باصدای پای هرزنی که ازآن نزدیکی عبورمی کرد قلبش به تپش می افتاد.ولی وقتی عبوربی تفاوت اوراازکنارسنگ قبرمی دید آرامترمی شد.کم کم خورشید درآسمان آبی درافق مغرب پنهان می شد ولی هنوزنشانی اززن افسانه ای نبود.وزش باد کمی تند ترشده بود وصدای زوزه آن درگورستان می پیچید ومنظره غروب گورستان راخوفناک ترمی کرد.تقریباًتردد عابرین ووسایل نقلیه متوقف گردیده بود وتنهاماشین اوهنوزدرکنارجاده پارک بود.اضطراب وهیجان وخستگی ناشی ازانتظاربه شدت کلافه اش کرده بود.

باخود فکرمی کرد شاید اوهرگزنیاید ودردل به رضاکه این برنامه رابرایش طرح ریزی کرده بود ناسزامی گفت.به ساعتش نگاه کرد.ازوقت مغرب گذشته بود.دیگرآنجاماندن عاقلانه نبود.اگربنابود افسون بیاید تابه حال آمده بود.باید می رفت ماندن بی نتیجه بود.ماشین راروشن کرد وآهسته به راه افتاد.حتی درطی مسیرنیزبادقت به گذرخیابانهانگاه می کرد واحساس می کرد حتی اگراورادرمسیرهم ببیند خواهد شناخت.اماهیچ کس راتادراصلی گورستان ندید.پایش راروی پدال گازفشرد وبه سرعت راهی خانه شد.

وقتی به خانه رسید احساس عجیب سرخوردگی وخستگی می کرد.حوصله حرف زدن باهیچکس رانداشت حتی مادرش.یک راست به اتاقش رفت وروی تخت درازکشید،اماهنوزچند لحظه ای نگذشته بود که مادردراتاقش رازد واوراصداکرد وگفت :

- مانی جان تلفن.

- کیه؟

ومادرپاسخ داد:

- مهندس اقبال...رضا.

درحال برخاستن ازروی تخت گفت:

- صحبت می کنم.ممنون.

گوشی راکه برداشت بلافاصله رضاگفت:

- سلام چطوری؟...اومد؟

- گمشوبا این برنامه هات،نخیرنیومد.

- به من چه،چراازدست من عصبانی هستی؟

- توگفتی میاد دیگه.

- اولاًچه خبرته؟مگه کسی قالت گذاشته یاقرارقبلی داشتی که این قدرعصبانی شدی،بعدش هم گیریم نمی رفتی راه حل بهتری سراغ داشتی؟مثلاًمی خواستی چه کارکنی؟

مانی چند لحظه ای مکث کرد وبعد گفت:

- هرکاری که می کردم لااقل خودم روتوگورستون علاف نمی کردم.

رضاخنده بلندی کرد وپاسخ داد:

- نکنه ترسیدی؟

مانی بی حوصله پاسخ داد:

- حرف بیخودنزن.ترس چیه؟فقط خسته شدم.

رضا با تعجب پرسید:

- ببینم مانی،هیچ معلوم هست توچه مرگته؟پاشوبیاخونه ی ما.

- به جون رضاحوصله اش راندارم.

- یعنی چی؟نکنه اصل قضیه چیزدیگه ایه به مانمی گی؟

- مثل اینکه مخت عیب کرده ها،این حرفهاچیه؟گفتم که فقط خسته شدم.

- ولی من بجزخستگی چیزای دیگه ای هم دارم می بینم.

- ببخشید حواسم نبود چشمای جنابعالی روی گوشیه وگرنه خودم رومی پوشوندم.

- مانی بلندشوبیااینجایه خورده باهم صحبت کنیم؛ببینم چه کارباید بکنیم.البته اگرهنوزهم قصدداری اون خانم روپیداکنی؟

- معلومه که قصد دارم...توچی فکرمی کنی رضا،می شه پیداش کرد؟

- ببین مانی می خوای بخند می خوای نخند ولی من فکرمی کنم همون جایی که امروز رفتی می شه پیداش کرد.

- امادیدی که نیومد.

- خب امروزروشاید اتفاقاًنرسیده که بیادیاکاری داشته...به هرحال دیگه...ولی بالاخره میاد.گیریم خیلی طول بکشه.

- مثلاًچقد؟

- رضاکمی مکث کرد وبعد باتردید گفت:

- مثلاًتاسالگرد بعدی داییت.

- دیوونه می فهمی چی می گی؟میشه یه سال دیگه.

- خوب بشه.توکه 20 سال برات ناشناس بوده یه سال دیگه هم روش.

- آخه من این 20 سال روبی خبربودم.

- بهرحال...حالااگه بازم فکربهتری داری بنده درخدمتم.

- نمی دونم شاید حق باتو باشه.

- ولی درهرصورت عجله مشکلی روحل نمی کنه.

- درسته ولی من...

- می دونم کک افتاده به تنت که سرازاین رازدربیاری.

- آفرین.

- درهرصورت بازم شانست راامتحان کن.یکی،دوهفته دیگه هم سری به گورستون بزن.خداروچه دیدی؟یه وقت دیدی هفته های بعد اومد.

- اینکه آره،حتماًمیرم.

- حالاچکارمی کنی؟میای اینجایانه؟

- من که حالش روندارم توپاشوبیا.

- شام دارید یاشامم روبردارم بیارم.

- یه چیزایی برای خوردن پیدامی شه ولی اگه توعادت به نون وبوقلمون داری،بوقلمون سرخ کرده ات روباخودت بیار.

- اون که باشه ولی می ترسم توکه به این چیزاعادت نداری یه وقت بخوری ودل درد بگیری.

- توبیاراون بامن.قبل ازاینکه توبیای زنگ می زنم اورژانس ماشین بفرسته.

- پس زنگ بزن که اومدم.

- فعلاًخداحافظ.

مانی گوشی راروی دستگاه قرارداد وبه قاب عکس دایی منصورروی میزآینه نگاه کرد.کمی نزدیک شد،قاب عکس رابرداشت ونزدیک صورتش گرفت وبا دقت به آن نگاه کرد.دایی باآن چشمان درشت ومژه های بلند وگونه های استخوانی وآن لبخند جذاب وجادویی ازدرون قاب به اوخیره شده بود.مانی بازدرچشمان عکس خیره ماند.دردل سیاهی عمیق چشمان عکس گویی رازی نهفته بود که درنگاه ثابت آن نی نی می زدومانی رابه خود می خواند.نگاهی به عکس داخل قاب ونگاهی به عکس داخل آینه انداخت.گویاهردویکی بودند.اوواقعاًشبیه دایی بود!


*********************

وقتی دایره دیگری روی تقویم دیواری کشید زیرلب گفت:«خب شد چهارتاپنج شنبه هرچهارتاهم بی نتیجه.»

بعد به سرمیزکارش بازگشت.مسلماًاین معمایی نبود که اوبه تنهایی ازپس حل آن برآید وظاهراًمادرومادربزرگش هم قصدنداشتند کمکی به حل این مسأله نمایند که هیچ،حتی حاضرنبودند بپذیرند کسی درزندگی منصورنقشی داشته است.البته این احتمال نیزوجود داشت که آنهاازاین مسأله بی خبربوده باشند ولی تاآنجاکه اوفهمیده بود نفی این مسأله

ZeYnAb KhAnOoM
30-08-11, 20:51
فصل اول
قسمت آخر



ولی تاآنجاکه اوفهمیده بود نفی این مسأله ازسوی آنهاکاملاًمغرضانه بود نه عادی.به هرحال اومصمم بود تا به هرقیمتی که شده پرده ازاین راز بردارد.

برای هزارمین بارآگهی زیرشیشه میزش راخواند وناگهان ازجابرخاست وازاتاق خارج شد.احساس کردکسی اورابه نام می خواند.وقتی ازاتاق خارج می شد بارضابرخورد کرد.اوباتعجب به مانی نگاه کرد وگفت:

- کجاتشریف می برید مهندس بهنود؟

به تندی پاسخ داد:

- مفتّش تشریف دارید مهندس اقبال؟

وبعدباسرعت به طرف درخروجی رفت.درهمان حال صدای رضاراشنید که گفت:

- مانی اگه سعیدی سراغت روگرفت چی بگم؟

- بگورفته قبرستون.

بعدصدای خنده بچه هابه گوشش خورد ولی رضاخیلی جدی دوباره گفت:

- صبرکن ببینم امروز که پنج شنبه نیست.

مانی کاملاًبه طرف اوبرگشت وگفت:

- می دونم ولی باید برم.

رضاشانه هایش رابابی تفاوتی بالاانداخت وگفت:

- موفق باشی.

مانی لبخندی زدوباحرکت سرتشکرکرد وبعد باسرعت ازشرکت خارج شد و بسوی گورستان حرکت کرد.

وقتی به خیابان فرعی محل دفن دایی رسید درجای همیشگی پارک کرد وسرش رابه صندلی ماشین تکیه داد ولمید.ساعت 4 بعدازظهربود وآفتاب نیم گرم وزرد پاییزی هنوزدامن خود راازروی مزارهاجمع نکرده بود.سکوت سرد وسنگین گورستان راگاه گاه صدای گوشخراش کلاغهادرهم می شکست.سوزسردی که ازلای پنجره بازماشین به داخل سرک می کشید مجبورش کرد شیشه رابالابکشد.چشمهایش راآرام برهم نهاد وبازبه فکرفرورفت.وقتی صدای توقف ماشینی اورابه خود آورد فوراًبه ساعت نگاه کرد 4:45 بود واین نشان می داد که خوابش برده.دردل به خودچند ناسزاگفت وازداخل آینه به ماشین تازه ازراه رسیده که بافاصله ازاوپارک کرده بود خیرهشد.درعقب ماشین بازشد وزنی ازان خارج گردید.بی اختیاردستش به سوی آینه حرکت کرد وبرای دیدن زن،جهت آن راتغییرداد،ولی زن خیلی سریع ازماشین پیاده شد وبه سوی قبرهارفت.ازان فاصله مانی اورابین شمشادهای کنارجدول گورستان می دید که سرتاپاسیاه پوشیده ودسته گلی که به زیبایی آراسته شده بود دردست دارد وروی صورتش راهم باتورنازک سیاهی پوشانده بود.گرچه نتوانست چهره اش رابه خوبی رؤیت کند،اماحدس زد ه اوزنی تازه داغداراست.بعد صورتش رادوباره به سمت گوردایی منصورگرداند ومنتظرشد.چند لحظه بعد دراوج ناباوری مشاهده کرد زن سیاه پوش آرام آرام به سوی قبرمنصورمی آید.حالاتورروی صورتش رابالازده بود،اماعینک سیاه وگرد بزرگی روی صورتش خودنمایی می کرد که صورت ظریفش رابقریباًپوشانده بود.

حالازن روبروی قبر قرارگرفته بود.آهسته اهسته قدم برداشت وپایین قبرایستاد.لحظات به کندی می گذشت ومانی اندام ظریف وکشیده زن سیاهپوش راازپشت می دید که به آرامی روی سنگ مزارخم می شد ومی شکست وبعد صدای هق هق گریه اش راشنید که درسکوت غروب دلگیروپاییزی گورستان می پیچید وانعکاس می یافت.دستش راروی دستگیره درگذاشت تاپیاده شود ولی پشیمان شد.دلش نمی خواست مزاحم حالات زیبای زن شود.تصمیم گرفت صبرکند تازن برخیزد بنابراین ساعتی درهمان حال گذشت تازن ازجابرخاست.هواکم کم تاریک می شد.اودسته گل رادردست گرفت وازمیان آن دوشاخه گل سرخ رابییرون کشید وبعد دوباره دسته گل رابادقت روی سنگ قبرقرارداد وراست ایستاد.گلهارالحظه ای مقابل روی خود گرفت وبعد گلبرگهای آن راجداکرد وروی قبرپاشید.بادگلبرگهای نرم وسرخ راروی قبربه رقص درآورد وبه هرسوپاشید.بعدخم شد،گوشه سنگ قبررابوسید وبه طرف ماشین برگشت.مانی ناگهان به خودآمد وباسرعت ازماشین پیاده شد ولی پیاده شدن اوباسوارشدن زن همزمان گردید.ماشین دریک لحظه به حرکت درآمد ومانی راهمانطورحیرت زده برجانهاد.


غروب یکشنبه پاییزی گورستان تفاوتی بایکشنبه گذشته نداشت.همان سکوت خوفناک،همان زوزه وحشی باد وهمان آفتاب نیم گرم.تنهاتفاوت محسوس دراحساس مانی بود زیرااوامروزاحساس می کرد زن سیاهپوش حتماًخواهد آمد وهمان هم شد.دقیقاًرأس ساعت 4 و45 دقیقه یک باردیگر یک اتنومبیل کرایه کنارجاده توقف کرد وزن سیاهپوش بازهم درهمان هیبت ازآن خارج شد.گرچه فاصله دواتومبیل این بارکمتربود ولی باز هم مانی نتوانست چهره زیرتورزن رابه خوبی ببیند.اونیزبابی تفاوتی به سوی مقصد معلوم خود خرامان خرامان می رفت.مانی که می ترسید به اونزدیک شود ازهمان فاصله بازبه کارهای زن خیره ماند واوچون بارگذشته دسته گل همراه خود رابادقت روی قبرگذاشت ودوشاخه گل سرخ رازمان رفتن پرپر کرد وگلبرگهای آن رابه دست باد سپرد وباردیگربه سوی ماشین برگشت.مانی نیزبلافاصله درون ماشین جای گرفت وبه دنبال اتومبیل حامل زن سیاهپوش حرکت کرد.

به زودی به مرکزشهررسیدند ومانی ازترس آنکه درازدحام خیابانهاآنهاراگم نکند تمام حواس خود رادرچشمهایش متمرکزساخته بود ودرعین حال سعی می کرد حتی الامکان فاصله خودراباماشین حفظ نماید.بالاخره ماشین داخل کوچه ای پیچید ودرمقابل خانه ای توقف کرد.مانی نیزبلافاصله درگوشه ای پارک کرد وبه تماشاایستاد.زن سیاهپوش ازماشین پیاده شد.و مقابل درخانه ایستاد،دستش راروی زنگ طبقه دوم فشرد.چند لحظه ای طول کشیدتادربازشد وزن بی آنکه به پشت سرخود نگاه کند داخل خانه گردید ودررابست.مانی آهسته آهسته به سوی خانه زن رفت ولحظه ای توقف کرد.ازداخل ماشین به بیرون سرک کشید.خانه زن یک ساختمان آجری قدیمی بود که سرنبش کوچه ای قرارداشت.زن ازدرجنوبی داخل شده بود وخانه مسلماًدردیگری هم درکوچه مجاورداشت.

مانی سربلند کرد. پنجره های طبقه دوم خانه که به احتمال زیاد زن به آن طبقه رفته بود چوبی وفرسوده به نظرمی رسید ولی پشت شیشه هاازانبوه گلدانهای پیچک سبزبود وبعد ازآن ملافه های سفیذ پوشش کاملی به روشنایی پنجره داده بود.مانی بازهم چند لحظه مکث کرد وچون نتوانست برتردید خود برداخل شدن به خانه زن ناشناس فائق آید بازهم به حرکت درآمد.

می دانست که مادرامشب درخانه مادربزرگ است،بنابراین اونیزباید به آنجامی رفت.دردل آرزومی کدر که فرصتی پیش آید تاپرده ازاین رازسربه مهربایاری مادرومادربزرگ بردارد ولی آن طورکه ظواهرنشان می داد آن دوخود راکاملاًبه نارانی زده بودند.

جلوی خانه مادربزرگ لحظه ای ایستاد وزنگ زد.درکه بازشدماشین رابه داخل حیاط هدایت کرد وبلافاصله پیاده شد.لحظه ای درحیاط بزرگ خانه مادربزرگ ایستاد.این همانجایی بود که روزی دایی منصور روزگارکودکی ونوجوانی خود رادرآ« گذرانده بود.این دیوارهاوباغچه هاو مخصوصاًبید مجنون وسط باغچه که گیسوان زریسته پاییزی خود رابدست باد سپرده بود همه وهمه شاهد شیطنتهای کودکی بودند که داستان زندگیش بیش ازبیست وچهارفصل بهاری نداشت.وقتی مادردرساختمان راگشود وپابه ایوان خانه گذاشت،مانی ازافکاردرهم ریخته اش جداشد.صدای مادرراشنید که می پرسید:

- تویی مانی؟

- بله بله منم.

- پس چراتو نمیای؟

- دارم میام.

بلافاصله به طرف مادررفت.سه چهارتاپله ایوان رادوتایکی کرد ودرمقابل مادرایستاد وگفت:

- سلام خانم،شب سرکارعالی بخیر.

- سلام مادر،دیرکردی عزیزم.

- جایی کارداشتم...کی اینجاست؟

- هیچکس،من مادربزرگ.

- جدی؟من فکرکردم مهمونیه.

- نه عزیزم مهمونافردامیان،بیاتوتاسرم انخوردی.

همراه مادرداخل ساختمان شد وازمقابل درراهروباصدای بلند گفت:

- سلام مادربزرگ عزیز.

مادربزرگ که ازآشپزخانه خارج می شد بایک لیوان شیرکاکائوبه استقبالش آمد وگفت:

- سلام عزیزم،کاپشنت رودرآربرات یه لیوان شیرآوردم گرمت می کنه.

مانی مقابل رخت آویزکنارراهروایستاد وشروع به عوض کردن لباسهایش نمود وبعد وارد هال شد وکنارمادربزرگ روی مبل راحتی جای گرفت ودرحالیکه لیوان شیرکاکائو راازدست اومی گرفت پرسید:

- چه خبر؟

- سلامتی،توچه خبر؟

- منم سلامتی..شام چی داریم؟

- قورمه سبزی مادرجون.

- من می میرم برای قورمه سبزی های مادربزرگ.

درچشمان مادربزرگ درخشش اشک خودنمایی کرد وباصدایی لرزان گفت:

- خدانکنه مادر...می بینی ملوک اعظم همه کارهاش به خدابیامرزمنصورشبیه شده.

ملوک بروهای نازکش رادرهم کشید وگفت:

- مادربعد از 20 سال توروخدا دوباره شروع نکن.آخه چقدرخودت روعذاب می دی؟

مادربزرگ به زحمت ازروی کاناپه بلند شد ودرحالیکه به طرف آشپزخانه می رفت زیرلب نالید:«من باید عذاب بکشم،تمام عذابهای دنیابرای من کمه.»

مانی باتعجب به مادربزرگ نگاه کرد.اوهمیشه هروقت صحبت ازپسرش می کرد،این جملات رابکارمی برد،گرچه مانی تابه حال اهمیت چندانی برای این مسأله قائل نشده بود،زیرامی اندیشید اینهاتنهاجملاتی هستند که ازدل سوخته مادری داغدیده بر می خیزند ولی امشب فکرمی کرد این جمله سرنخی است برای کشف رازعشق نافرجام دایی.

بی اختیارازجابلند شد.مادرپرسید:

- کجا؟

- جای خاصی نمی رم.کی شام می خوریم؟

- نیم ساعت،سه ربع دیگه.

- پس من یه سرمی رم طبقه بالا.

مادرباتعجب به پسرش نگاه کرد وگفت:

- چرا؟

مانی لحظه ای مکث کرد وبعد پاسخ داد:

- راستش احتیاج به چند تاکتاب قدیمی دارم،فکرمی کنم اوناروتوی کتابخونه دایی دیدم.می خوام برم اگه بشه نیم ساعتی اونجامطالعه کنم.

- تواتاق دایی؟

- آره مگه عیبی داره؟

- عیبی که نداره.ولی می دونی که مادربزرگ دوست نداره کسی بره توی اون اتاق...بیست ساله دکوراون اتاق دست نخورده.کسی به اون کتابها،به اون گلهای خشکیده وبه اون لباسهادست نزده.مادربزرگ عاشق منصورویادگارهاشه.

- خب منم که نمی خوام بخورمشون.تازه مادربزرگ ازمن دلگیرنمی شه.

- به دلت وعده نده پسرم.اگه مادربزرگ توروازهمه نوه هاش بیشتردوست داره بخاطراینه که به منصورشبیه تری،ولی وقتی پای منصور واتاقش ولوازمش وسط باشه دیگه مانی نمی شناسه.

- ولی مادرهرکی ندونه من که می دونم که شماسرکارخانم ملوک اعظم آذرتاش می تونید کلید اتاق دایی منصورروبرای من بگیرید.درضمن مطئمن باشید که من دست به چیزی نمی زنم،چیزی هم جابجانمی کنم فقط چند دقیقه می رم توی اتاق.

قبل ازآنکه مادرجوابی بدهد مادربزرگ وارد هال شد وپرسید:

- ببینم بحث مادروپسرسرچیه؟

مادربلافاصله پاسخ داد:

- چیزمهمی نیست مامان...

اما مانی حرف مادرراقطع کرد وگفت:

- مادرجون،من می خواستم چند دقیقه ای برم تواتاق دایی منصور ولی مادرمی گه شما اجازه نمی دین منم گفتم قول می دم بچه خوبی باشم واتاق دایی روبه هم نزنم.

مادربزرگ بی آنکه پاسخی دهد ازآن دو روی گرداند ویکراست پشت پنجره اتاق پذیرایی رفت.دراتاق نیمه تاریک روبه حیاط ایستاد وبه ماه خیره شد.مانی ازآنچه گفته بود پشیمان شد وخواست حرفش راپس بگیرد که صدای مادربزرگ راشنید که وهم آلوده می گفت:

- درست مثل اون وقتها...وقتی پنج شش ساله بودی هروقت می اومدی اینجادوست داشتی بری به اتاق دایی.منصور ازاین که توبری توی اتاقش ناراحت نمی شه.یعنی اونوقتهاهم ناراحت نمی شد،گرچه اصلاًدوست نداشت کسی بره توی اتاقش ولی تو و ملوک استثناء بودین...برومادر...کلید روی چارچوب دره...بروسری به منصوربزن.حتماًالان پشت میزش نشسته شعرمی خونه یاشعرمی نویسه اونم زیرنورشب...

مادربزرگ که برگشت مانی صورتش راغرق دراشک دید وازخودش بدش آمد.لحظه ای مکث کرد اما بعد بلافاصله به سوی پله هادوید.پشت دراتاق دستش رابه بالای چارچوب درکشید وکلید رازیر انگشتانش حس کرد. آن رابرداشت وبه سرعت دراتاق رابازکرد وداخل شد.دستش که برای پیداکردن کلید برق روی دیواربه حرکت درآمد،باچند قاب عکس برخورد کرد. بالاخره کلید برق راپیداکرد وآن راروشن نمود.لوسترتک لامپ وسط اتاق روشنی اندکی رابرسر و رویش پاشید.نگاهش دورتادوراتاق به حرکت درآمد.سالهابود که قدم به این اتاق نگذاشته بود وحالاهیجانی عجیب فلبش رابه تپشی نامنظم و تند وادار می کرد.اتاق بزرگی بود که یک سوی آن پنجره های روبه حیاط قرار داشت،درسمت بالای اتاق روی تاقچه یک آینه گردگرفته بزرگ قدیمی ویک جفت لاله قرمز رنگ به چشم می خورد.سمت چپ تاقچه یک میزکارقدیمی ویک صندلی کهنه قرارداشت وکنارآن یک کتابخانه قفسه ای چوبی به رنگ قهوه ای تیره پرازکتاب.زیرتاقچه یک تخت فنری قدیمی باروتختی یزدی طرح ترنجی قرارگرفته بود.درگوشه پایین اتاق کناریک کمد لباس زهواردر رفته رخت آویزگرد چوبی قرارداشت که هنوزکت وشلوارمنصور درلفاف مشمایی به شاخه ای ازآن آویزان بود.به شاخه دیگرش یک بارانی سبزرنگ قدیمی ویک چترسیاه درکناریک شال گردن آویزان بود.مانی به دیوار های اتاق نگاه کرد که پربود ازقابهای قدیمی ودسته های گل خشکیده که ازآنها تنها شاخه های خشک وبدون برگ وگلهای روبانی روی آن،باقی مانده بود.درمیان قابهای خطاطی روی دیوارمی شد زیباترین ابیات وغزلیات عاشقانه حافظ،سعدی وشاعرانی راکه مانی نمی شناخت دید.چند تابلوی نقاشی نیزروی دیوارها ومیزتحریر وجود داشت.مانی نزدیکترآمد وبادقت درمیان اثاثیه اتاق دایی دنبال ردپایی اززن ناشناس گشت،اماهرچه بیشترتلاش کرد کمترنتیجه گرفت.نه نامی،نه عکسی ونه حتی نشانی اززنی که مانی مطمئن بود روزی دایی اورادوست داشته دراتاق نبود واین به نظرمانی عجیب می نمود.

به طرف میزتحریررفت.عکس سیاه وسفیدی ازمنصوردرحالی که یک کلاه شابگاه رابه صورت مورب روی سرش قرارداده بود وصورت اصلاح شده اش راسیبیلی آنکادرشده ومرتب زینت می داد؛به چشم می خورد.مانی کشوی میزتحریر رابه سمت خود کشید ولی درکشوقفل بود.بعد سعی کرد کمد میزرابازکند اماآنهم قفل بود.چند مرتبه طول وعرض اتاق راقدم زد وهرکجارا که فکرمی کرد بتواند کلید رابیابد جستجوکرد امابی نتیجه بود.به طرف تختخواب رفت و آرام روی آن نشست،پشت سرش درمقابل آینه هنوزشانه های دایی قرارداشت.ناگهان دلش گرفت.احساس بدی داشت.اواکنون دراتاق کسی بود که 20 سال پیش جسمش باخاک هم آغوش گردیده بود وتمام لوازمی که اواکنون به آنها نگاه می کرد روزی درمیان دستهای منصورجای داشت.سرش راروی زانویش گذاشت،بعد به طوراتفاقی لبه های آویزان روتختی راکنارزد.درزیرتخت درکناریک جفت کفش نوک تیز چرمی مشکی ودمپایی های روفرشی منصور یک چمدان متوسط قرار داشت. به سرعت ازروی تخت پایین پرید وچمدان رابیرون کشید.باهیجان بسیاردستش راروی قفل های چمدان فشار داد ،امادرآن بازنشد.به جای کوچک کلید های چمدان نگاه کرد وبعد دستش رادرجستجوی کلید به زیر تخت برد وبه جای کلید دستش به چند جعبه مقوایی برخورد کرد. حس کنجکاویش باعث شد تابه سرعت جعبه هارابیرون آورد ودرآنها رایک به یک بازکند.ازآنچه داخل جعبه می دید غرق درحیرت شد.یعنی منصوربچه داشت؟- آن هم به احتمال زیاد یک دختر – داخل جعبه هاعروسکهای بسیارزیبا دررنگهاومدلهای مختلف آرام خفته بودند.مانی باخود اندیشید شاید طول خوابهای این عروسکهابه اندازه خواب ابدی منصورباشد.بغض راه گلویش راگرفته بود.جعبه هارابه زیرتخت برگرداند وبعد چمدان رادرجای اول خود قرارداد وازجابلند شد ،وقتی که میخواست ازاتاق خارج شود یکباردیگر چشمش به کت وشلوار وبارانی منصور روی جالباسی افتاد.فکری چون برق ازمخیله اش گذشت.آرام دستش راپیش برد وکت وشلوار وبارانی را از روی جالباسی برداشت وازاتاق خارج شد،در راقفل کرد وکلید رادرجایش گذاشت.بعد پاورچین پاورچین ازپله هاپایین رفت وبه داخل هال سرک کشید.ظاهراً مادرومادربزرگ هردو درآشپزخانه بودند واومی توانست به راحتی نقشه اش راعملی سازد. باسرعت ازراهرو خارج شد وبه طرف حیاط دوید، درصندوق عقب ماشین راباز کرد ولباسها را درآن پنهان نمود. وقتی کارش تمام شد،بازبه بید مجنون وسط باغچه خیره ماند.احساس می کرد درخت کهنسال با تعجب به اونگاه می کند. رو به درخت کرد وگفت:

- باورکن خودم هم نمی دونم چه غلطی می خوام بکنم.

ZeYnAb KhAnOoM
30-08-11, 20:52
فصل دوم
قسمت اول

جلوي در خانه هيجانش دو چندان شد. با حالتي عصبي چند قدم به سوي بالاي كوچه و چند قدم به سوي پايين برداشت. كلافه و ناراحت دسته گلي را كه به همراه خود اورده بود به داخل جوي اب پرت كرد. خسته از تريدي كه يك هفته گذشته وجودش را به اشوب كشيده بود، بالاخره تصميم خود را گرفت و انگشتش را روي زنگ طبقه دوم فشرد. لحظاتي در سكوت گذشت كه هر يك از انها برايش به اندازه سالي طول كشيد. بالاخره صداي زني مسن در گوشي پيچيد:
_كيه؟
_خانم لطفا باز كنيد...منم...ببخشيد من...
اما ظاهرا مخاطبش گوشي را روي دستگاه گذاشته بود. نمي دانست چه بايد بكند. دلش مي خواست دوباره زنگ بزند، اما نمي توانست. ناگهان صداي باز شدن در به ترديدش خاتمه داد و او هيجان زده و مضطرب وارد خانه شد و در مقابل خود يك راه پله قديمي و تميز كه هر كدام از پله هاي ان با دو گلدان گلي زينت داده شده بود ديد. اهسته اهسته از پله ها بالا رفت. وقتي به پاگرد جلوي در ورودي رسيد احساس كرد علاوه بر دست ها ،زانوهايش نيز به لرزه افتاده اند. از پشت شيشه مات در وردوي سايه كسي ار پشت در مي ديد اما جرات باز كردن در را در خود نمي يافت. براي لحظه اي از امدن پشيمان شد. او اينجا چه ميكرد؟ لباس هاي منصور تن او چه مي كرد؟ تصميم گرفت به سرعت بازگردد اما ناگهان در باز شد و ماني در مقابل خود يك زن حدود شصت ساله را با چارقدي سفيد و مواهيي سپيدتر روي صندلي چرخ دار ديد. دست و پاي خود را گم كرده بود و نمي دانست چه بايد بگويد.
بند باراني منصور را در مشت فشرد و سعي كرد كلمه اي بيابد اما نتوانست.لبخند زن لحظه به لحظه عميق تر مي شد .بالاخهر خود او سكوت را شكست و گفت:
_سلام منصور. چرا انقدر دير امدي؟... ميدونستم مياي..بيا جلو بذار نگات كنم.
ماني با ترديد و اضطراب قدم به داخل گذاشت. اهسته به سوي زن رفت و مقابل چرخش زانو زد. خواست بگويد«من ماني هستم مادر نه منصور.» اما زن مجال نداد. سر او را ميان دست هاي خود گرفت و به سينه فشرد و با صداي بلند شروع به گريه كرد و در ميان گريه بريده بريده گفت:
_اين همه روز كجا بودي؟... چرا ما رو تنها گذاشتي؟... تو كه مي دونستي ما به جز تو تكيه گاهي نداريم...منصور عزيزم خوش اومدي مادر...
اشك هاي زن بي محابا روي سر و صورت ماني مي ريخت و او را افسون مي كرد.بي اختيار لب باز كرد و گفت:
_حالا كه برگشتم مادر.
_شب و روز مي گفتم برمي گردي ولي كسي باور نمي كرد.چقدر سفرت طول كشيد منصور. چطور دلت اومد اين همه وقت افسون رو تنها بذاري؟
نام افسون مانند تلنگري بر مغز ماني فرود امد. پس او ادرس را درست امده بود. اينجا خانه نويسنده ان اگهي دردناك روزنامه بود.
دستهاي پر مهر پيرزن بدون توقف موهاي ماني را نوازش مي داد و كلمات شيرين و گرمش در گوش او مي پيچيد و كم كم ماني فراموش مي كرد او تنها شبحي از وجود منصور است.
تمام ان بعدازظهر را او و مادر افسون به گفتگو در مورد مسايل مختلف گذراندند اما خبري از افسون نشد. نزديك غروب ماني به ناچار از جا برخاست و از پيرزن خداحافظي كرد در حالي كه به او قول ميداد باز هم به ديدارش بيايد.
********
خودش هم نميدانست چرا كم كم رغبتش را براي ديدار افسون از دست مي داد. او اكنون به اين دل خوش كرده بود كه هر چند روز يكبار سري به خانه انها بزند و با مادر پير او به صحبت بنشيند. نقش منصور را به بهترين نحو با استفاده از لباس هاي او ، شباهتش به او و خاطراتي كه از او داشت يا شنيده بود بازي مي كرد. وقتي پا در خانه انها مي گذاشت برق شادي و اميد را در چشمان پيرزن فلج مي ديد احساس مي كرد زيباترين صحنه زندگيش را مي بيند. و وقتي دستان پير و زحمت كشيده پيرزن موهايش را نوازش مي كرد حس مي كرد او را به اندازه مادربزرگ دوست دارد.در اين ميان كابوس ملافات با افسون لحظه اي رهايش نمي كرد.مي ترسيد او نعمت اين ارتباط و ديدارها را از او دريغ كند. فقط دلش مي خواست وقتي به خانه انها مي رود براي يك بار هم كه شده در اتاق افسون باز باشد تا او بتواند زندگي اين عاشق افسانه اي را از نزديك ببيند.
ان روز با پيرزن وعده ملاقات داشت. مي دانست كه او از اين ديدارها چيزي به دخترش نمي گويد زيرا در اوبين ملاقات به او گفته بود دخترش تصور كرده مادرش ديوانه شده. به همين خاطر ماني اطمينان داشت كه افسون مطلع نخواهد شد.
باران تندي مي باريد و برف پاك كن ماشين پيوسته در حركت بود. وقتي جلوي خانه رسيد با سرعت پياده شد و زنگ زد. بلافاصله در باز شد وماني دانست پيرزن در انتظار او بوده.با سرت از پله ها بالا رفت و اورد هال شد. ضمن صحبت و احوال پرسي با پيرزن لباس هاي خيسش را از تن در اورد وبه گيره هاي رخت اويز انداخت. بعد چرخ پيرزن را به سوي اتاق نشيمن و نزديك بخاري هل داد. انگاه كنار چرخ زانو زد و چون هميشه با پيرزن مشغول صحبت شد. ماني از او ساعت صرف داروهايش را سوال مي كرد و او با دست خود اناري را كه قبل از امدن ماني برايش دانه كرده بود در دهانش مي گذاشت و با ذوق مي خنديد.ماني غرق در هيجانات پيرزن و خشنود از رضايت او با صداي بلند مي خنديد كه ناگهان صداي جيغ زني به گوشش رسيدو بعد گويا جسمي بر زمين افتاد. با سرعت به جانب صدا دويد. جلوي در ورودي زني روي زمين افتاده بود. تمام تن ماني شروع به لرزيدن كرد. اهسته اهسته جلو امد. صورت زن روي زمين بود ولي او كه بارها افسون را در قبرستان ديده بود دانست كه او افسون است. اهسته روي زمين نشست. دستان لرزانش را پيش برد و زن را برگرداند و با تعجب صورت ظريف و مهتابي زن جواني را با مژگاني بلند، بيني كشيده و ظريف و دهاني به ظرافت دهان يك كودك ديد كه از هوش رفته است.
صداي پيرزن را از پشت سرش شنيد كه گفت:
_منصور من ميدونم چشه. بوي تو رو حس كرده و از خوشحالي از حال رفته، بهش گفته بودم تو مياي اينجا ولي باور نمي كرد فكر مي كرد من ديوونه ام.
ماني صداي پيرزن را مي شنيد ولي احساس مي كرد مغزش از كار افتاده.زير لب زمزمه كرد:«خدايا من چطور به خودم اجازه دادم با موجود ظريف و شكننده اي مثل اين فرشته بازي كنم؟ حالا بايد چكار كنم؟»
ماني سعي كرد هر طور شده بر خود مسلط شود.رو به پيرزن كرد و گفت:
_مادر جون شما اصلا نترسيد. چيزي نيست. فشارش پايين اومده. همين الان مي برمش دكتر...اصلا نگران نباشيد.
پيرزن لبخند زيبا و روشني بر لب نشاند و گفت:
_تا وقتي تو باهاش باشي من من نگران نيستم منصور...هيچ كس به اندازه تو افسون رو دوست نداره.
ماني احساس كرد از خودش متنفر است و به سرعت افسون را اماده منتقل به بيمارستان كرد.
داخل بخش اورژانس بيمارستان در ميان ازدحام بيماران و همراهان انها افسون چون عروسكي ارام روي تخت خفته بود در حالي كه سرم اهسته اهسته در رگش جاري مي شد. ماني نگاه ديگري به چهره او كرد. اكنون ديگر سرخي لب هايش برگشته بود و گونه هايش رنگ زندگي گرفته بودند.
يك بار ديگر به سوي پرستار رفت و گفت:
_شما مطمئنيد خطري مريض ما رو تهديد نمي كنه؟
_شما هم مطمئن باشيد.
_مي تونم يه خواهشي بكنم؟
_بفرماييد.
_اين يه مقدار پول پيش شما باشه. صورتحساب بيمارستان رو هم پرداخت كردم. لطفا اگر مريض به هوش امد براش اورژانس بگيريد كه راحت بتونه بره خونه...لازمه شب اينجا بمونه؟
_نه گمون نكنم ولي شما خودتون چرا اين كار رو نمي كنيد؟
_عرض كردم كه خانم من داشتم تو خيابون راه مي رفتم ديدم اين خانم يهو غش كرد و افتاد.خدارو خوش نديدم تو خيابون ولش كنم. اوردمش اينجا. الان هم كه شما و اقاي دكتر فرموديد خطر برطرف شده،پس لزومي نداره من بمونم...يعني...من يه قرار ضروري دارم. اين پول رو از اين جهت گذاشتم كه فكر كردم شايد به اندازه كافي پول همراهشون نباشه.
پرستار نگاهي از سر قدرشناسي به ماني كرد و گفت:
_خدا خيرتون بده اقا... زحمت كشيديد. لااقل يه شماره تلفن بذاريد شايد اين خانم بخوان از شما تشكر كنن.
ماني كمي دست و پاچه شد و با من من گفت:
_نيازي به تشكر نيست...يعني من كاري نكردم. وظيفه ام بوده. با اجازه تون ...خداحافظ.
وقتي از بخش اورژانس خارج شد، تا پاركينگ بيمارستان يك نفس دويد. قطرات درشت باران بر سرو رويش تازيانه مي زدند و سرما تا مغز استخوانش نفوذ مي كرد. زير باران كنار ماشين ايستاد و فرياد زد:«لعنت به تو ماني، لعنت به تو و اين بچه بازي هات.»
ناگهان بغضش تركيد و در حالي كه اشك به سرعت از گوشه چشانش بيرون مي زد و با قطرات باران يكي مي شد، سرش را رو به اسمان گرفت و فرياد كشيد:«دايي منصور تو رو به جون اون كسي كه دوستش داري من رو ببخش...من نمي خواستم اينطوري بشه، من فقط دلم براي اون پيرزن سوخت.»
بعد مشت هاي گره كرده اش رو چند بار به سقف ماشين كوبيد، پيشاني اش را به سقف ماشين تكيه داد و با صداي بلند شروع به گريه كرد. هاي هاي گريه هايش در ميان هاي هاي گريه اسمان گم مي شد و اشك هايش با اشك هاي اسمان بر زمين مي ريخت.
************

ZeYnAb KhAnOoM
30-08-11, 20:53
فصل دوم
قسمت دوم

هنوز چشمهايش را كاملا باز نكرده بود كه مادرش پرسيد:
_بهتري مامان؟
به زحمت اب دهانش را فرو برد و اهسته پاسخ داد:
_بد نيستم.
مادر دستش را روي پيشانيش قرار داد و گفت:
_خب الحمدلله... تبت هم پايين اومده ... پاشو يه ليوان اب پرتقال برات اوردم.
دستانش را ستون بدن كرد و خود را بالا كشيد. مادر به سرعت بالش را به طور ايستاده پشت سرش قرار داد و گفت:
_تكيه بده.
روي بالش لميد و پرسيد:
_امروز چند شنبه اس؟
_يك شنبه.
لحظه اي در فكر فرو رفت. "يكشنبه" امروز حتما افسون به گورستان مي رفت و ماني هر طور شده بايد او را مي ديد. مي خواست لااقل بفهمد حال او انقدر خوب شده كه بتواند سر قرار هر يكشنبه خود حاضر شود؟ صداي مادرش رشته افكارش را از هم گسيخت.
_چيه تو فكري.
_براي امروز بعداز ظهر يه قرار قبلي ضروري دارم.
_حرفش رو هم نزن، امكان نداره بتوني بري... يه تماس بگير قرارت رو به هم بزن.
_نميشه تلفن تماس ندارم.
_خب ادرس رو بده من خودم ميرم ميگم حال تو خوب نيست.
_نميشه.
اِ... باز گفت نمشه. پسر سقّت رو با نه برداشتن؟
_ساعت چنده؟
_نزديك سه.
_واي دير شد بايد زودتر برم.
_يعني هيچ راه ديگه اي نداره؟
_نه مامان باور كن. حتما بايد برم.
_خب اگه اينطوره منم ميرم حاضر شم.
_جايي مي ريد؟
_نخير مي خوام همراه تو بيام.
_نيازي نيست.
_تو با اين حالت نمي توني رانندگي كني. احتياج به كمك داري.
در حالي كه به زحمت از جا برمي خاست گفت:
_مطمئن باشيد هيچ مشكلي پيش نمياد.
_خواهش مي كنم ماني، اينطوري تا برگردي من ديوونه ميشم.
_باور كنيد من حالم خوبه، حالا لطفا لباس هاي من رو اماده كنيد.
مادر با نارضايتي به ياريش شتافت و او به زحمت لباس پوشيد.همانطور كه به زحمت از بستر برخاسته بود. سر درد بيش از همه عذابش مي داد و سرفه هاي پياپي در پهلوهايش را تشديد مي كرد، ولي هيچ يك از اينها نمي توانست مانع رفتنش شود. او بايد مي رفت. امروز بايد سكوتش را مي شكست و پرده از رازها برميداشت.
وقتي به گورستان رسيد ماشين كرايه كنار جاده پارك بود و اين نشان مي داد كه افسون زودتر از او رسيده است. تمام نيرويش را در پاهايش جمع كرد و مصمم از ماشين خارج شد. يكراست به سوي قبر دايي پيش رفت و كنار ان ايستاد. حس كرد افسون وجودافسون ستاد. حس دايي پيش رفت و از ماشين خارج شد.ش را حس نموده است اما هيچ عكس العملي نشان نداد. گويا اين زن سياهپوش حتي حس كنجكاوي هم نداشت.لحظاتي در سكوت گذشت. ماني به سرفه افتاد و زن بي انكه سرش را بلند كند پرسيد:
_شما كي هستيد اقا؟؟؟.... از جون من و مادرم چي مي خواهيد؟
ماني با اندكي فاصله كنار زن جوان نشست و گفت:
_سلام خانم... يه چيزايي هست كه من بايد توضيح بدم.
_هيچ نيازي به توضيح نيست اقا...فقط لطفا من رو تنها بگذاريد.
ماني دوباره به سرفه افتاد وناليد:
_ببينيد من امروز اصلا حالم خوب نيست ولي با اين حال اين همه راه را از خونه تا اينجا امدم تا با شما حرف بزنم.
_من با شما حرفي ندارم فقط لطفا بريد.
_ولي من حرف دارم و شما بايد به حرف هاي من گوش كنيد.
زن بي انكه سرش را بالا بياورد تور مشكي را روي صورتش كشيد و پاسخي نداد.
ماني با اصرار دوباره گفت:
_خواهش ميكنم يك لحظه به من نگاه كنيد.
زن خنده اي از روي تمسخر كرد و گفت:
_قصد داريد با شباهتتون من رو هم مثل مادرم اغفال كنيد؟
_نه به خدا قسم قصد من اغفال نبود. من اومدم توي اون خونه تا شما رو ببينم اما مادر شما من رو اشتباهي گرفت و چنان با اطمينان صحبت كرد كه دلم نيومد ناراحتش كنم.
_به چه قيمتي اقا؟
_من نمي دونستم اينطوري ميشه، قسم مي خورم. دلتون مي خواد بدونيد من كي هستم؟
_اگه بگم نه بازم حرفي داريد؟
_بله مطمئن باشيد من تا حرفام رو نزنم از اينجا نميرم و دست از سر شما برنميدارم. حتي اگه من رو به دست پليس بسپاريد.
_ظاهرا چاره اي نيست. بفرماييد ولي سريع تر. ميدونيد كه مادرم خونه تنهاست.
ماني با ترديد قدمي به سوي زن برداشت و گفت:
_خواهش ميكنم راننده اژانس رو مرخص كنيد.من شما رو مي رسونم. در راه مفصلا با هم صحبت مي كنيم.
زن هنوز ترديد داشت ولي ماني از سرعت استفاده كرد و با سرعت به سوي ماشين رفت. بلافاصله كرايه راننده را پرداخت كرد و گفت:
_خواهش مي كنم از اين طرف بفرماييد سركار خانم.
صداي پاي زن در گورستان پيچيد و اهسته اهسته به سوي ماشين رفت. در همان حال يك بار ديگر رويش را به سوي قبر برگرداند، لحظه اي مكث كرد و دوباره به راه افتاد و ماني تصور كرد او با منصور خداحافظي نمود.
به سرعت در ماشين را براي زن باز كرد و خود نيز پس از او سوار شد، در حالي كه متوجه شد زن جوان حتي يك بار هم به او نگاه نكرده بود.
وقتي حركت كردند شروع به صحبت كرد و گفت:
_اسم من مانيه...
افسون صحبت ماني را قطع كرد و گفت:
_پس شما بايد خواهرزاده منصور باشيد، اينطور نيست؟... پسر...صبر كن ببينم اسم مادرت چي بود؟گمونم ملوك بود، نه؟بله درسته ملوك، ملوك اعظم ... بله يادمه پدرت انگلستان درس مي خواند. پزشكي نه؟
ماني با تعجب به زن نگاه كرد و گفت:
_ظاهرا اطلاعات شما خيلي كامله!
_تعجبي نداره من تمام خانواده شما رو مي شناسم. مادر بزرگت بدريف مادرت ملوك اعظم،خاله ت اذر دخت و دايي ت تيمور...درست گفتم؟
_كاملا خانم، كاملا.
_راستي حال مادر و پدرت خوبه؟
_مادرم خوبه ولي پدرم چند ساليه كه عمرش رو داده به شما...
_واقعا متاسفم...چطور اين اتفاق افتاد؟
_سكته كرد.
_قلبي؟
_بله.
_جالبه،متخصص قلب خودش سكته قلبي كرد.
ماني سر تكان داد و گفت:
_ديگه قسمت اين بود.
باز لحظه اي سكوت برقرار شد.ماني كه هر لحظه بي تاب تر ميشد سكوت را شكست و گفت:
_من و شما قبلا هم همديگه رو ديده بوديم؟
_نه من عكس هاي تو رو ديده بودم.منصور هميشه از تو تعريف مي كرد.هم از تو هم از ملوك، هر دوتون رو خيلي دوست داشت.
ماني با ترديد و من من كنان پرسيد:
_ببخشيد ... شما ... شما..
_چي مي خوايد بدونيد؟ بپرسيد.
_شما با دايي منصور چه نسبتي داشتيد؟
زن لحظه اي سكوت كرد و ماني متوجه شد كه ناخن هايش را به شدت در كف دستهايش فرو مي كند.سرش را كمي خم كرد و ماني از زير تور صورتش را ديدو لبانش را كه به سختي به هم مي فشرد. بعد با صدايي لرزان اهسته گفت:
_من همسر منصور بودم و هستم.
ماني به شدت ترمز كرد و با تعجب پرسيد:
_همسر دايي؟ اين امكان نداره. تا اون جايي كه من مي دونم دايي منصور هيچ وقت زن نداشته... حتي مادربزرگ هم در اين مورد هيچ وقت چيزي نگفته.
زن پوزخندي زد و گفت:
_من همسر داييت بودم نه عروس مادربزرگت .... اون هيچ وقت منو قبول نداشت ... اون مي خواست منصور رو از من بگيره ولي از هر دومون گرفت.
ماني چند لحظه به فكر فرو رفت. شايد حق با زن بود. خودش هم مي دانست كه مادر و مادربزرگش چيزهايي را در مورد دايي منصور پنهان مي كنند. پس ان راز ممكن بود همسر دايي باشد.
باز به همسر دايي نگاه كرد، چقدر ظريف و شكننده به نظر مي رسيد. با لحني دلجويانه سوال كرد:
_شما اون اگهي ترحيم رو براي دايي توي روزنامه چاپ كرديد، نه؟
_بله من هر سال اين كار رو ميك نم. حرف هاي دلم رو اينطوري بيرون مي ريزم.
_خيلي گشتم تا پيداتون كردم.
_متاسفم.
يك ماه تموم شب هاي جمعه توي گورستان منتظر بودم ولي نيومديد. اما اون روز يك شنبه كه من بر حسب تصادف به گورستان اومده بودم شما رو ديدم و واقعا تعجب كردم.
_من و داييت در يك روز يك شنبه ساعت 4:45 بعدازظهر براي اولين بار همديگه رو توي تهران ديديم.بعد از اون هر يك شنبه ساعت 4:45 با هم قرار داشتيم. هنوز هم قرار ما سر جاشه. ساعت 4:45 يكشنبه هر هفته.
_باورم نميشه بعد از بعد از 20 سال.
افسون پاسخي نداد.
ماني دوباره گفت:
_راستي حال مادر خوبه؟
_اره از وقتي شما رو ديده خيلي خوبه. همه ش از شما حرف ميزنه.
_بابت اون اتفاق...واقعا... واقعا متاسفم.

ZeYnAb KhAnOoM
30-08-11, 20:54
فصل دوم
قسمت سوم

_اشكالي نداره، تقصير خودم بود. يعني راستش رو بخواهيد امادگيش رو نداشتم. قبلا از مادر شنيده بودم كه منصور برگشته ولي من مي دونستم كه اون 20 سال پيش مرده... مادرم اختلال حواس داره من كه ندارم. اولش حرفش رو باور نكردم اما بعدا وقتي ظرفهاي ميوه يا فنجون هاي چاي رو مي ديدم يا چيزهايي رو كه شما با خودتون مي اورديد، مطمئن شدم كه كسي به مادر سر ميزنه ولي مطمئن بودم اون شخص هر كس كه هست منصور نيست. اما اون روز وقتي بارونيو كت منصور رو روي جالباسي ديدم يك مرتبه كنترلم رو از دست دادم ... راستي اون لباسا رو از كجا اورده بوديد؟
ماني سر به زير انداخت و خجالت زده گفت:
_از توي اتاق دايي منصور.
_اتاق منصور ... هنوز سر جاشه؟
_بله هيچ تغييري هم نكرده.
_اون عكس منصور ... همون عكس جاهلي رو ميگم با اون ژست قشنگش،هنوز روي ميز تحريره؟
_بله هست.
_اون لاله ها هنوز روي تاقچه است؟لاله هاي قرمز...
_بله اونا هم سر جاشون هستند.
_قابهاي روي ديوار، تخت فنري، كمد لباس هاش ، اينه روي كمد، خطاطي هاي روي ديوار...
افسون ناگهان ساكت شدو بعد ماني صداي هق هق پر دردش را شنيد و با شرمندگي گفت:
_مي دونم براتون خاطرات درد اوري رو زنده كردم ولي خواهش مي كنم اينطوري گريه نكنيد.
زن جوان لحظه اي ساكت شد بعد سرش را بالا گرفت، تور روي صورتش را كنار زد و ماني يك بار ديگر ان نقاشي ظريف طبيعت را اينبار با چشماني باز و سرخ و شفاف از اشك مشاهده كرد. افسون لبهاي ظريفش را تكان داد و بغض الود گفت:
_خاطراتم رو برام زنده كردي؟ تو فكر ميكني حتي براي يك لحظه اون خاطرات براي من مردن كه بخوان زنده بشن؟ من تمام بيست سال گذشته رو لحظه به لحظه و ثانيه به ثانيه با منصور زندگي كردم. خيال كردي از عمر و جووني من چي مونده جز همون خاطراتي كه تو ازشون حرف مي زني؟
ماني اهسته زير لب زمزمه كرد:
_بله حدس ميزدم و واقعا متاسفم. اون تصادف همه رو داغدار كرد مخصصوا شما و مادربزرگ رو.
افسون پوزخندي تمسخر اميز زد و گفت:
_مادربزرگت رو؟ اون هيچ وقت مادر منصور نبوده كه بخواد عزادارش باشه. اون پيرزن اشراف زاده خودخواه به هيچ كس جز خودش فكر نمي كنه.
ماني ابروانش را در هم كشيد و لحظه اي سكوت كرد. افسون كه احساس او را دانسته بود دوباره گفت:
_حرفاي من واقعيت محضه و تو مي توني هر قدر كه دلت ميخواد بابت حقايقي كه بهت گفتم از من عصبي و ناراحت باشي.
_گرچه ميدونم براتون چندان مهم نيست ولي بايد بگم شما اشتباه مي كنيد . مادربزرگ دايي منصور رو بي نهايت دوست داره ولي اون تصادف...
افسون سخن ماني رو قطع كرد و به سرعت گفت:
_لطفا اسم تصادف رو روي اين قضيه نگذاريد... بگيد طرح... بگيد برنامه يا بهتر بگم، بگيد اين حقه كثيف...
ماني با تعجب به او چشم دوخت و حيرتزده گفت:
_منظورتون چيه؟
_منظورم؟ شما كه نمي خوايد بگيد كه از قضاياي زندگي من و منصور بي اطلاع هستيد؟
_راستش اگر واقعيت رو بخوايد چرا.
افسون با تعجب به ماني نگاه كرد و گفت:
_كي از لندن برگشتيد؟
_والله 2،3 سالي مي شه.
_و مي خوايد كه من باور كنم شما هيچ چيز نمي دانيد؟ نه در مورد من نه در مورد داييتون و يا حتي در مورد ماجراي كشته شدنش؟
ماني كه حالا تعجبش صد چندان شده بود با تعجب گفت:
_باور كنيد كه همين طوره. نه من، فكر نمي كنم هيچ كدوم از بچه هاي فاميل راجع به شما چيزي بدونند.
افسون لحظه اي سكوت كرد و بعد متفكرانه گفت:
_پس كه اينطور... گربه اشرافي حتي بعد از مرگ پسرش هم دست از اين بازي برنداشته... احمقانه است.
ماني با تعجب به او خيره شد و گفت:
_شما رو به خدا واضح تر بگيد تا من هم بفهمم از چي حرف مي زنيد.
افسون صاف روي صندلي نشست و گفت:
_چرا من بگم؟ برو از مادر و مادربزرگت بپرس. اونا همه چيز رو خيلي بهتر از من مي دونن.
ماني وقتي به چهره مصمم افسون نگاه كرد اصرار بيش از اين را جايز ندانست و ديگر در اين مورد سوالي نكرد و به جاي ان حرف را به سوي ديگري كشاند و گفت:
_ميتونم به ديدن مادر بيام؟
_گرچه نمي دونم منظورتون از اين كار چيه ولي مي تونيد تشريف بياريد. اما لطف كنيد و به اجراي نقشه تون ادامه بديد، چون مطمئنم مادر تحمل اين رو كه يكبار ديگه منصور رو از دست بده نداره. راستش رو بخوايد اين روزها انقدر شادو سرحاله كه دلم نمياد اخر عمري اين شادي رو ازش دريغ كنم. فقط ازتون خواهش مي كنم مراقب حالش باشيد.
ماني شادمانه خنديد و گفت:
_مطمئن باشيد. مثل مادربزرگ خودم ازشون مراقبت مي كنم.
افسون دقايقي را در سكوت گذراند و بعد گفت:
_گفتيد اون لباسا مال منصوره؟
_كدوم لباسا؟
_همون لباسايي كه تنت كرده بودي.
_بله و به خاطر اونا بازم معذرت مي خوام خودم هم نفهميدم كه چطور شد دست به اون كار احمقانه زدم ، خواهش مي كنم من رو ببخشيد.
افسون خونسرد شانه بالا انداخت و گفت:
_ديگه مهم نيست اقا.اصلا مهم نيست ولي اگه ممكنه يكبار ديگه وقتي به خونه ما اومدين اون لباس ها رو همراهتون بياريد. امكانش هست؟
_البته.
_ممنون ميشم اگه لطف كنيد.
_راستي مي تونم يه سوالي بكنم؟ البته مي ترسم شما رو ناراحت كنه.
_نه بپرسيد.
_مطمئنيد از من دلخور نمي شيد؟
_بله.
_شما... بچه هم داريد؟
افسون پاسخي نداد وماني دوباره گفت:
_البته من قصد فضولي ندارم ولي راستش رو بخوايد توي اتاق دايي يك چيزي ديدم كه باعث شد فكر كنم شما بچه داريد.
_مي تونم بپرسم چي؟
_چندتا عروسك، عروسك هاي خوشگل.
ماني به جاي هر پاسخي از افسون صداي زار زار گريه پردرد او را شنيد. گوشه خيابان پارك كرد و دستمالي به دست زن جوان داد و گفت:
_چي شد خانم؟ خواهش مي كنم گريه نكنيد. من حرف بدي زدم؟
افسون در ميان گريه بريده بريده گفت:
_نه ... نه اقا شما حرف بدي نزديد. اون عروسكا رو منصور براي من از بندر اورده بود. يعني بهم قولش رو داده بود.من نمي دونستم كه عروسكا رو اورده.
ماني ناگهان متوجه شد كه قطرات اشك از روي گونه هاي او نيز اهسته اهسته سر مي خورد، در حالي كه به عشق پاك و صادقانه دايي و افسون فكر مي كرد، صداي او را شنيد كه مي گفت:
_اخه اون وقتا من شانزده، هفده ساله بودم و به نظر منصور يك دختر بچه.
*************

ZeYnAb KhAnOoM
30-08-11, 21:03
فصل دوم
قسمت چهارم

ماني به دنبال مادر از اشپزخانه به هال امد و گفت:
_چرا نمي خواي قبول كني؟ من نمي فهمم، خودت بهتر از من مي دوني كه دايي منصور زن داشته.
_حالا چرا داد مي كشي؟ زن داشته كه داشته ، به تو چه؟
_بالاخره داشته يا نداشته؟
_اگه زبون ادم سرت بشه، نداشته.
_اين همه دروغ، اين همه پنهان كاري، اخه براي چي؟ چرا نمي خوايد باور كنيد كه دايي منصور زن داشته؟ هر كي ندونه تو يكي مي دوني مادر، تو محرم راز دايي منصور بودي، غير ممكنه كه ندوني.
_من محرم رازش بودم و مي دونم كه زن نداشته، تو هم اين چرت و پرت ها رو سر زبون ها ننداز.
-مادر مي خواهي برم همين فردا دست زنش رو بگيرم و بردارم بيارم توي اين خونه تا همه ببينند؟
_خيلي بي جا كردي، هر بي سرو پايي رو برداري بياري توي اين خونه.اون زن هر كجا كه هست يه كلاشه و مي خواد با اين كلك از ماها پول بگيره.
ماني پوزخندي زد و جواب داد:
_خيالت راحت باشه سركار خانم ملوك اعظم. اون زن از طبقه شماها نيست. حق هم نداري در مورد زندايي من اينطوري حرف بزني.
ملوك لحظه اي به چشمان ماني خيره شد و بعد گفت:
_جون مادرت بيا دست از اين بازي بردار.
_بازي كدومه زن حسابي؟ شما اون دختر بيچاره رو از تمام حق و حقوقش محروم كرديد. توي تمام اين سال ها داغونش كرديد، طردش كرديد. حالا هم اسمش رو ميذاريد بازي؟ تو خودت يه زني، يه مادر، يه زن شوهر از دست داده، مي دوني اون دختر بيچاره چي كشيده و چي مي كشه. چطور دلت مياد مادر؟... من لااقل روي تو يكي يه جور ديگه حساب مي كردم ولي پاك نااميدم كردي.
ملوك ناگهان به گريه افتاد و گفت:
_نمك روي زخمم نپاش ماني. اين زخم كهنه رو دوباره باز نكن. بذار همين طور بسته بمونه. ما به اندازه كافي مشكل داريم، اين رو هم بهش اضافه نكن. اين اتيش زير خاكستر رو دوباره شعله ور نكن.
_براي شما اين اتيش زير خاكستر پنهون شده ولي براي اون زن بيچاره هنوز هم داغ و سوزنده است. هيچ كاري توي دنيا نمي تونستيد براش بكنيد، يه دلجويي كه از دستتون بر مي اومد. اون زن بيچاره عروس اين خانواده است، به خدا مادر اين ظلمه، خدا نمي گذره.
ملوك اهسته اشك هايش را پاك كرد و گفت:
_چه كار كنم پسرم؟ از دست من كاري ساخته نيست.مادربزرگ و بقيه افسون رو نمي پذيرند.
ماني با تعجب به مادرش نگاه كرد و گفت:
_چي؟ شما اون رو مي شناسيد؟ حتي اسمش رو هم مي دونيد؟
ملوك نگاه پردردي به پسرش كرد و گفت:
_بله به قول خودت من محرم راز منصور بودم و اولين كسي كه از قصه عشق منصور اگاه شد. ولي چكار مي تونستم بكنم؟ من اون سر دنيا بودم و برادرم اين سر دنيا، تا اومدم به خودم بجنبم و يه چاره اي پيدا كنم خبر مرگش رو بهم دادند.
_مادر تو مي دوني دايي منصور چطور مرد؟
_خب معلومه تصادف كرد.
_فقط همين؟
_بله مگه قرار بود چيز ديگه اي هم باشه؟
_نه همين طوري پرسيدم ... مادر شما دلتون مي خواد به ديدن زن داداشتون بريد؟
_دلم مي خواد ولي امكان پذير نيست. ميدوني كه اگه مادربزرگ بفهمه دق مي كنه؟ تازه جواب دايي وخاله ت رو هم بايد بديم.
_به اونا چه ربطي داره؟
_خب ديگه خوششون نمياد...ماني عزيزم بهتره اين بحث رو همين جا تموم كني. من واقعيت رو به تو گفتم .حالا ديگه تو همه چيز رو مي دوني ولي خواهش مي كنم ديگه حرفش رو نزن.
_باشه ولي يادتون باشه من همه چيز رو نمي دونم.
_چيز مهم ديگه اي وجود نداره.
ماني در حالي كه به سمت اتاقش مي رفت گفت:
_سعي مي كنم باور كنم.
مادر لبخند مهربانانه اي زد و گفت:
_متشكرم.
ماني جلوي در اتاقش يك بار ديگر ايستاد و به طرف مادرش برگشت و گفت:
_مادر، دايي منصور افسون رو خيلي دوست داشت؟
_بله عزيزم، خيلي زياد.
_شما مي دونستيد اونا با هم ازدواج كردند؟
_مي دونستيم ولي داييت پنهان از ما اين كار رو كرد.به خاطر مخالفت هاي مامان بزرگ، بابابزرگ، دايي و بقيه.
ماني غمگين سر تكان داد و گفت:
_حتما دايي خيلي عذاب مي كشيده.
دو قطره اشك چشمان ملوك را نمناك كرد و با بغض اشكاري در صدا اهسته گفت:
_بله عزيزم خيلي.
_يه سوال ديگه و اخري ... شما هيچ وقت افسون رو ديديد؟
_خودش رو نه ولي داييت عكسش رو برام فرستاده بود.
_اون عكس رو هنوزم داريد؟
_بله دارمش.
_مي تونم ببينم؟
_چند لحظه صبر كن.
ماني دوباره به هال برگشت و مادر به سرعت به اتاق خوابش رفت و وقتي برگشت يك قطعه عكس سياه و سفيد قديمي كه گوشه ان نام عكاسي هنر با جوهر قرمز نوشته شده بود در دست داشت.
ماني دستش را پيش برد و عكس را گرفت و با دقت به دختر معصوم داخل عكس خيره شد. موهاي بلند دختر جوان روي شانه هايش موج ميزد و صورت ظريفش با اجزا كوچك و تركيب دلنشين، دل فريب و افسون گر به نظر مي امد.چشم هاي روشنش در زير انبوهي از مژگان سياه چون دو ستاره در اسمان تيره مي درخشيد. كمان ابروانش كه با پيوندي زيبا و متناسب تا روي بيني اش كشيده شده بودف چهره اش را معصومانه تر نشان مي داد. ماني از اولين باري كه افسورا ديده بود تصور كرده بود او بيست سال پيش دختر سه چهار ساله اي بيش نبوده ولي اكنون كه عكس شانزده سالگي او را مي ديد، تازه مي فهميد چقدر پير و خسته شده. ماني باز به عكس خيره شدو سنگيني غم نهفته در چشمان او را بر روي سينه اش احساس كرد. بعد عكس را بوييد. عكس هنوز بوي اتاق منصور و لباس هايش را ميداد، بوي عشق!
وقتي خواست عكس را به مادر برگرداند چشمش به كلمات پشت ان خورد و دباره ان را عقب كشيد. پشت ان نوشته بود" تقديم به غم انگيزترين شادي زندگيم به پاس تمام مهرباني هايش"
ماني زير نوشته افسون خط دايي منصور را ديد كه تاريخ روز دريافت عكس را حك كرده بود و صادقانه زير ان نوشته بود"اگر بخواي برات مي ميرم."
ماني براي انكه مادر اشك هايش را نبيند به سرعت به اتاقش رفت و عكس را هم با خود برد.
***********
ماني چند مرتبه دستش را در موهايش فرو برد و بيرون كشيد. مادربزرگ با تعجب نگاهش كرد و گفت:
_حالا چرا انقدر كلافه اي؟
ماني پاسخي نداد و جاي او مادرش گفت:
_مادر جون مثل اينكه عقل اين بچه كم شده، من رو هم كلافه كرده.
_اخه چرا؟
_من فكر نمي كنم خودش هم بدونه چشه.
ماني به مادر چشم غره رفت و زير لب ناليد:
_شما نمي دونيد نه؟ من هم خبر ندارم... اينه؟
مادر لبش را گزيد و با سر به مادربزرگ اشاره كرد ولي ماني بي تفاوت ادامه داد:
_من مي دونم چمه، شماها هم مي دونيد فقط همه ترجيح مي ديم چيزي رو كه به نفعمون نيست نفهميم.
مادربزرگ نگاه غضبناكي به ماني كرد و گفت:
_يه جوري حرف بزن من هم بفهمم.
_ماني پوزخندي زد و پاسخ داد:
_جالبه! معما سخت تر شد. يك نفر ديگه هم اضافه شد... مادربزرگ شما رو به خدا من رو به بازي نگيريد.
_كدوم بازي؟ همون اراجيفي كه پيش دايي تيمورت گفتي؟ پسر! چرا انقدر تو ساده اي كه اجازه مي دي هر كس و ناكسي سرت كلاه بگذاره؟
_خيلي خب مادربزرگ ادامه نديد. من نمي دونم شما تا كي مي خوايد به اين بازي ادامه بديد ولي فكر مي كنم بهتره تا دير نشده خطاهاي گذشته رو جبران كنيد.
مادر كلام ماني را قطع كرد و گفت:
_بهتره در اين مورد ديگه بحث نكنيد. كي چي كه شماها يكسره اعصاب همديگه رو خر مي كنيد؟
مادربزرگ كمي به ماني نزديك شد و گفت:
_خيالت راحت باشه. تيمور و نادر و مي فرستم سراغ اين دختره. مثل اينكه نمي خواد دست برداره.
ماني يكباره از جا جهيد و فرياد زد:
_كسي غلط مي كنه پا در خونه زندايي من بگذاره.
مادر با صداي بلند گفت:
_درست حرف بزن ماني.تو راجع به دايي و پسرداييت حرف مي زني. واقعا كه خجالت داره.
_چي خجالت داره مادر؟ نامردي شماها در حق اون زن بيچاره و بي پناه يا طرفداري من از يك زن بي تكيه گاه كه تازه زنداييم هم محسوب ميشه؟
مادربزرگ با عصبانيت فرياد كشيد:
_دايي تو هيچ وقت زن نداشته و نداره، فهميدي؟
ماني صورتش را نزديك مادربزرگ برد و گفت:
_متاسفانه انكار شما هيچ چيزي رو تغيير نمي ده سركار خانم.
و بعد بلافاصله از ساختمان خارج شد.مادر دنبالش دويد و گفت:
_صبر كن ماني، كجا داري مي ري؟
ماني از داخل حياط فرياد كشيد:
_مي رم هوا بخورم. اشكالي داره؟
_زود برگرد مي خوايم شام بخوريم.
_منتظر من نمونيد.
صداي مادر را اميخته با صداي روشن شدن موتور ماشين شنيد:
_زود بيا منتظريم.

ZeYnAb KhAnOoM
30-08-11, 21:10
فصل دوم
قسمت پنجم

ولي بي انكه پاسخي بدهد با سرعت به طرف كوچه پيش راند، در حاليكه بي هدف در خيابان هاي شهر حركت مي كرد و به غروب دلگير و سرخ رنگ زمستاني خيره خيره نگاه مي كرد،هزاران سوال ي جواب به مغزش هجوم مي اورد و احساس كسالتش تشديد شده بود.نمي دانست به كجا پناه ببرد كه ساعتي ارامش يابد. ناگهان به ذهنش رسيد كه به منزل رضا برود شايد با او مي توانست راحت سخن بگويد.
بنابراين پايش را روي پدال گاز فشرد تا به سوي مقصد جديدش رهسپار شود. بي انكه بخواهد از كوچه پس كوچه هاي شهر مي گذشت و وقتي به خود امدم مقابل منزل افسون توقف كرده بود. خودش هم نمي دانست كه چطور شد به جاي منزل رضا پشت در خانه زندايي بود. از بعد از ان روز كه او را در گورستان ديده بود، ديگر او را نديده بود و غالبا زماني به ديدار مادربزرگ مي امد كه او سر كار بود. چون احساس مي كرد افسون از ديدنش خوشحال نمي شود اما در اين بعدازظهر جمعه كه پشت در منزل او ايستاده بود، حتما افسون درخانه بود. بالاخره بر ترديد خود غلبه كرد و زنگ در را فشرد.چند لحظه بعد صداي نرم زندايي را شنيد كه پرسيد:
_كيه؟
_منم، ماني.
لحظه اي سكوت برقرار شد و پس از ان صدا دوباره گفت:
_بفرماييد.
و ماني احساس كرد او با نارضايتي در را باز كرده است.از پله ها كه بالا رفت مثل هميشه مادربزرگ در استانه در روي صندلي چرخدار انتظارش را مي كشيد. به محض اينكه او را ديد شادمانه خنديد و گفت:
_خوش اومدي منصور مادر،دل من و افسون خيلي گرفته بود ... واي از اين غروباي جمعه.
ماني نزديك امدو كنار چرخ مادربزرگ روي پا نشست و گفت:
_سلام مادر احوال شما؟...دل من هم خيلي گرفته بود گفتم بزنم بيرون كه هوايي بخورم، يكمرتبه ديدم پشت در خونه شمام، نسخه شما رو هم پيچيده بودم گفتم بيارم خدمتتون.
پيرزن لبخندزيبا و مادرانه اي به لب نشاند و گفت:
_خيلي خوش اومدي عزيزم. بيا بريم تو شام پيش ما بمون.افسون هم خونه است.
ماني از جا بلند شد و كنترل چرخ را در دست گرفت و مادربزرگ را به طرف هال برد.چرخ را كنار ميز گذاشت و خودش هم در صندلي كنار ان نشست و مشتاقانه چشم به در اشپزخانه دوخت.
مادربزرگ با صداي بلند گفت:
_افسون مادر يه چايي براي منصور خان بيار بخوره حالش جا بياد.
افسون پاسخي ندادو ماني همچنان در انتظارش چشم به در دوخت. چند لحظه بعد افسون در حالي كه سيني چاي در دست داشت پا از اشپزخانه بيرون گذاشت.
ماني بلافاصله از جا برخاست و گفت:
_سلام خانم عصرتان بخير.
افسون با بي حوصلگي پاسخ داد:
_سلام،متشكرم.
و بعد در حالي كه مي نشست سيني چاي را روي ميز گذاشت. مادربزرگ گفت:
_بخور منصور جان سرد ميشه.
ماني يك فنجان چاي جلوي مادر بزرگ گذاشت، فنجان دوم را هم كنار دست افسون قرار داد و سومي را براي خود برداشت و اهسته گفت:
_معذرت مي خوام كه مزاحمتون شدم. مي دونم ديدن من شما رو خوشحال نمي كنه.
_اين چه حرفيه؟ شما خيلي لطف مي كنيد كه مادر رو انقدر خوشحال مي كنيد...راستي بابت داروها هم ممنون، خيلي زحمت كشيديد.
_اختيار داريد.
_خب چه خبر ؟ خانواده خوبند؟
_خوبن سلام دارن خدمتتون.
افسون لبخند زيبا و دلنشيني بر لب راند و گفت:
_مطمئني؟
ماني هم بي اختيار خنديد و گفت:
_چطور مگه؟
_اگر مي گفتيد چوبي، چماقي، فحشي شايد باور كردني بود ولي سلام خيلي زياده...هر چند فكر نمي كنم مادربرگت انقدر من رو به حساب بياره كه بخواد فحشم بده.
_شما نبايد از مادربزرگ دلگير باشيد. هر چي باشه اون يك پيرزنه و شمام ي دونيد كه ادما وقتي پير ميشن بچه مي شن.
افسون با نارضايتي سري تكان داد و گفت:
_حق با شماست ولي خيلي دلم مي خواست ميدونستم مادربزرگت سخت تر از انتقامي كه من دارم پس ميدم چه انتقام ديگه اي ميخواد از من بگيره؟ مگه من توي دنيا به غير از منصور كس ديگه اي هم داشتم؟
ماني با تاسف سر تكان داد و گفت:
_باور كنيد من هر كاري مي تونستم كردم ولي اين جماعت به هيچ صراطي مستقيم نمي شن.
_شما براي چي خودتون رو با اونا درگير كرديد؟
_بعه خاطر شما. به خاطر پس گرفتن حقوقي كه از شما ضايع شده.
افسون لبخند پر تمسخري زد و گفت:
_ولي من هيچي نمي خوام. من هنوز منصور رو دارم و با اون خوشبختم و اين چيزيه كه مادربزرگت هيچ وقت نتونسته تحمل كنه. حالا هم براي همين از من متنفره چون فكر ميكنه منصور هنوز هم مال منه.
ماني گفت:
_باورتون نميشه از وقتي ماجراي زندگي شما و دايي رو شنيدم از همه شون بدم مياد.
_خواهش مي كنم زندگيتون رو به خاطر من تلخ نكنيد... راستي شما زن و بچه داريد؟
_نه
_يعني هنوز ازدواج نكرديد؟
_نه فرصتش پيش نيومده.
_فكر ميكنم بايد عجله كنيد چون داره دير ميشه.
ماني خنده اي كرد و گفت:
_به فكرش هستم. نگران نباشيد.
به جاي افسون مادرش كه هنوز مشغول وررفتن با قرص ها و داروهايش بود پاسخ داد:
_نه مادر نگران نيستم. حالا كه تو اينجايي ديگه خيالم از بابت افسون راحته.
مانيو افسون هر دو خنديدند و ماني چون مادربزرگ را دوباره مشغول ديد آهسته گفت:
_زندايي؟
افسون كه مشغول جمع كردن استكان هاي روي ميز بود با سرعت سرگرداند و نگاه محسور كننده اش روي ماني خيره ماند. ماني با تعجب پرسيد:
_طوري شده؟
_نه... فقط شما منو چي صدا كرديد؟
_خب معلومه زندايي. مگه شما زندايي من نيستيد؟ اگر دوست نداريد افسون خانم صداتون مي كنم.
-نه مساله اين نيست. فكر ميكنم براي اولين باره كه يك نفر از خانواده منصور منو به عنوان همسر منصور به رسميت مي شناسه.
ماني خنده اي كرد و به شوخي گفت:
_نظر همين يك نفر تو كل فاميل از همه مهم تره، بقيه رو ول كنيد.
افسون در راه رفتن به اشپزخانه با صداي بلند پرسيد:
_شام پيش ما ميموني؟
_به جاي ماني مادربرگ پاسخ داد:
_اره مادر ميمونه يه چيزي دور هم مي خوريم.
ماني به مادربزرگ لبخند زدو دنبال افسون وارد اشپزخانه شد. اشپزخانه مثل هميشه تميز و مرتب بود و لوازم ارزان قيمت ان چنان با سليقه چيده شده بودند كه بيننده ره به تحسين وامي داشت. ماني در حالي كه به حركات فرز افسون در اشپزخانه نگاه مي كرد گفت:
_زندايي كجا كار ميكني؟
افسون لبخند زد و گفت:
_توي يك شركت پيمان كاري.
ماني هم لبخند معني داري بر لب راند و دوباره گفت:
_از اين شركت هاي پيمان كاري متنفرم، اكثرشون حقوق كارمنداشون رو ميخورن.
_افرين! دقيقا مثل مدير ما. ميدوني تا حالا پدرش شركت رو مي چرخوند ولي بنده خدا مرجوم شد. از وقتي اين پسره اومده سركار همه رو بيچاره كرده.
_تو چه قسمتي كار ميكني؟
_كارمند بايگاني هستم.كار بيخوديه. خودم كم فسيلم، با سنگواره ها هم كار ميكنم.
_اگه اينطور هم باشه شما از نوع فسيل هاي خيلي باارزشيد.
_ولي فشار كار از من يك فسيل شكسته ساخته.
_توي خونه هم كه مجبوريد از مادرتون مراقبت كنيد.
افسون با صداي بلند خنديد و گفت:
-مادرم... پسر خوب اين مادربزرگ منه.
_پس مادرتون؟
_وقتي من بچه بودم پدر و مادرم توي يك سانحه اتومبيل كشته شدند و من به ناچار رفتم شمال پيش مادربزرگم... ولي اي كاش هيچ وقت نمي رفتم.
ماني كنجكاوانه پرسيد:
_چرا زندايي؟
_چون اون وقت با منصور اشنا نمي شدم.
_چه ارتباطي داره؟
_اون وقتا مادربزرگ يه ويلاي كوچيك پيش ويلاي قشنگ مامان بزرگ تو داشت و منصور پاتوقش اون ويلا بود. از وقتي يادمه منصور هميسشه پشت اون پنجره ايستاده بود و به اسمون و جنگل نگاه مي كرد و گاهي براي من از اون پنجره شكلات و ادامس و اينجور چيزا پرت مي كرد. گاهي اوقات هم وقتي مامان بزرگت اينا مهمون داشتن مادربزرگم براي كمك مي رفت اونجا، منو با خودش مي برد. كم كم پسر پادشاه عاشق دختر فقير شد و مصيبت از همونجا شروع شد.
_پس رفاقت شما و دايي ريشه اش عميق تر از اين حرفهاست.
_منصور توي تك تك روزاي بچگي من، روزاي سخت جوونيم و حالا كه كم كم دارم پير ميشم ريشه داره.ماني تو هيچ وقت نمي توني بفهمي وقتي من از منصور براي تو حرف ميزنم چه حالي دارم.
_ولي زندايي... بيست سال عزاداري بس نيست؟ وقتش نرسيده كه يه سرو ساموني به اين زندگي بديد؟
لبخند پر دردي لبان كماني افسون را از هم گشود و او بغض الود پاسخ داد:
_نه ... ماني نه! اين سرگردوني ، تين زندگي بي سرو سامان، اين غصه اين درد هجرانف همه يادگاري هاي منصوره و من حاضر نيستم با دنيايي از خوشبختي عوضش كنم.
ماني سر به زير انداخت و با سر انگشت اشك هاي گونه چشمش را پاك كرد. افسون نيز با پشت دست اشك هاي روي گونه هايش را پاك كرد. لبخند زيبايي زد و گفت:
_خيلي خوب بگذريم. امشب از بوقلمون خونه خودتون خبري نيست. با بچه بوقلمون كه هنوز متولد نشده چطوري؟
ماني خنده اي كرد و پاسخ داد:
_منظورتون تخم مرغه ديگه؟

ZeYnAb KhAnOoM
30-08-11, 21:11
صل دوم
قسمت ششم

_خب اون هم يه روزي مرغ ميشه ديگه ... منظورم مرغ اينده س.
_شما اگه سنگ هم جلوي ما بذاريد ما ميخوريم و مي گيم عاليه.
_افرين. ميگن حلال زاده هميشه به داييش ميره. مثل اينكه تو هم معرفت منصور رو داري... ولي نترس پسر، يه چيزي سر هم ميك نيم و امشب استثنائا تو رو از خوردن مرغ اينده معاف مي كنم.
صداي مادربزرگ از داخل هال برخاست كه مي گفت:
_منصور، افسون يه ليوان اب براي من بياريد قرصم رو بخورم.
ماني به سرعت از روي سبد ظرف ها ليواني برداشت به سمت يخچال رفت و ان را از شيشه اب داخل يخچال پر كرد و وقتي به طرف هال مي رفت با خنده به افسون گفت:
_ببخشيد من خيلي زود خودموني شدم. هر چي باشه اينجا خونه زنداييمه، غريبه كه نيستم.
افسون نگاهي به صورت خندان ماني كرد و گفت:
_تو رو خدا نخند. وقتي مي خندي منصور زنده ميشه.
ولي ماني كه چيزي نشنيده بود با دقت در هال قرص ها را به مادربزرگ مي خوراند و با او دلسوازانه همدردي مي كرد. مادربزرگ چشمانش را بر هم نهاد تا كمي استراحت كند. ماني با سرعت از جا برخاست و داخل اتاق خواب شد. از روي تخت پتويي برداشت و خواست از اتاق خارج شود كه تابلوي نقاشي بالاي تخت توجه اش را جلب كرد. در ميان قاب زيباي عكس، چهره منصور در حالي كه دستهايش را به دور شانه هاي افسون حلقه كنده بود به رويش مي خنديد. داخل اتاق چرخي زد. روي تمام ديوارهاي اتاق عكس هايي از منصور در حالت هايي مختلف به چشم ميخورد. روي عسلي هاي كنار تخت دو قاب قديميف عكس هاي سياه و سفيد منصور و افسون را در خود نگه داشته بودند. روي ميز ارايش هم باز عكسي از منصور خودنمايي مي كرد و ماني هيچ وسيله ارايشي روي ميز نديد مگر يك شانه چوبي قديمي . اهسته از اتاق خارج شد و به طرف مادربزرگ رفت و پتو را روي او كشيد و دوباره به اشپزخانه رفت.
لحظه اي روي صندلي نشست و در سكوت به افسون كه مشغول سرخ كردن سيب زميني بود نگاه كرد. سپس اهسته گفت:
_زندايي مي خوام يه چيزي بگم ولي مي ترسم.
افسون چند قدم به سويش برداشت و با خنده گفت:
_من انقدر ترسناكم كه مردي مثل شما از من بترسه؟
__نه خانم. قصدم چنين جسارتي نبود.
_پس چي؟
_مي ترسم از حرفي كه ميزنم ناراحت بشيد.
_نه شجاع باش پسر، حرفت رو بزن.
_زندايي ... كاري هست كه من بتونم براتون انجام بدم؟ براي شما يا مادربزرگ...
_براي چي ميخواهي به من كمك كني؟ ... دلت براي يه زن بي پناه مي سوزه؟
_فكر ميكنيد شخصيت شما اجازه ترحم به كسي بده؟ من اگه اين حرف رو زدم فقط به يه علت بود. اونم اينه كه شما زندايي من هستيد و من وظيفه دارم به شما كمك كنم.
_واقعا هر كاري بخوام شما برام مي كنيد؟
_مطمئن باشيد.
_اگر كار سختي باشه چي؟
_بازم سعي ام رو مي كنم.
_خب من ازت يه كارهايي رو مي خوام. اگه غير ممكن بود خودت رو به دردسر ننداز.
_قول ميدم حالا بفرماييد.
_مي دوني من توي خونه مادربزرگت اينا... يعني يه چيزايي اونجا هست كه متعلق به منه... به من و منصور... من فقط اونا رو مي خوام.
_مثلا عروسكا؟
_اونا هم هست...ولي از اونا بيشتر هم هست.
_ولي من چيز خاص ديگه اي توي اون اتاق نديدم.
_مگه نگفتي كه ميز تحريرش هنوز توي همون اتاقه يا اون چمدون قديمي هنوز زير تخته؟
_چرا اونا هست ولي دراشون قفله.
_يه لحظه صبر كن.
افسون به سرعت از اشپزخانه خارج شد. ماني براي هم زدن تابه روي گاز از جا بلند شد و كنار گاز ايستاد. چند لحظه بعد افسون با سرعت وارد اشپزخانه شد. مقابل ماني ايستاد و گفت:
_اينجا رو ببين.
ماني كف دست افسون چند كليد قديمي ديد. افسون گفت:
_ببين اين كليد ميز تحريره، كليد كمدش ... اين كليد كشو و اينم كليد اون چمدون زير تخت...
_خب توي اينا چي هست؟
_البوم عكسامون، دفتر خاطرات منصور، نامه هامون... خلاصه از اين چيزا ديگه... ماني خواهش مي كنم اونا رو به من برگردون. خودت بهتر ميدوني كه هيچ كس به اندازه من به اون كاغذا احتياج نداره.
ماني چند لحظه اي سكوت كرد. افسون بي صبرانه پرسيد:
_مي توني؟
ماني لحظه اي به چشمان افسون نگاه كرد كه تشويش در ان موج ميزد و چهره اش در سردي نگراني رنگ پريده به نظر مي رسيد. لبخندي زد واهسته گفت:
_معلومه كه مي تونم. همه رو براتون ميارم.
افسون نتوانست احساسات خود را كنترل كند. همچون كودكان شادمانه به هوا پريد و گفت:
_عاليه ماني، عاليه.
ماني با رضايت خنديد. ناگهان فرياد افسون در گوشش پيچيد:
_واي برو كنار سيب زميني ها سوخت.
ماني با صداي بلند خنديد و گفت:
_خانم ما نخوايم شما غذا درست كنيد كي رو ببينيم؟ همين الان مي رم از سر كوچه شام مي گيرم ، شما هم زحمت نكشيد.
افسون با تعجب به ماني نگاه كرد ولي لحظه اي بعد حالت عادي به خود گرفت و گفت:
_نترس شبانه روزي نزديكه. تو هم كه عادت داري مريض ها رو ببري اونجا ول كني و در بري.
ماني سر به زير انداخت و گفت:
_شرمنده زندايي.
_خودت رو لوس نكن.... كاهو تو يخچاله بردار سالاد درست كن.
ماني به طرف يخچال رفت و با صداي بلند گفت:
_چشم خانم. نوكر شما هم هستيم.
*************
بدري خانم جلوي اينه حلقه روسري ابريشمي اش را محكم كرد.دستي به پوست گونه هايش كشيد و از داخل اينه به دخترانش نگاه كرد و با تحكم گفت:
_همين مادر، نذار پسرت بره پيش اون عفريته خانم.
_ اخه مادر جون، ماني كه از من اجازه نمي گيره. مگه بچه س كه دعواش كنم بگم كجا برو كجا نرو؟
_اگه پاي اون دختره توي فاميل باز بشه ميدوني چه ابرويي از ما مي بره؟ ... چه حرف ها كه مردم پشت سرمون نمي زنن؟
اذر دخت به زحمت هيكل چاقش را روي صندلي جا به جا كرد و جاي ملوك پاسخ داد:
_فعلا كه ديگه ماني حرفي نميزنه، شماهام به روي خودتون نياريد، انگار نه انگار.
_من موندم اين ورپريده، بعد اين همه سال ماني رو از كجا گير اورده.
_تعجبي نداره مادر، از شباهت ماني به منصور.
_ نه ار اون ماني رو پيدا نكرده، ماني رفته دنبال اون.
_وا... مامان كه مي گفت اون...
بدري خانم كلام اذر را نيمه كاره گذاشت و گفت:
_چه فرقي داره مادر؟ مهم اينه كه پاي اين دختره اينجا وا نشه. چون علاوه بر ابروريزي اونقت قضيه وصيت نامه منصور هم پيش مياد. حالا خر بيارو باقالي بار كن.
_وا مامان وصيت نامه كه باز نشده. شما از كجا مي دوني توش چيه؟
_اولا وقتي دختره پيداش بشه وصيت نامه هم باز ميشه. مگه نديد دكتر كرامت گفت بنا بر وصيت منصور تا وقتي خانمش نباشه نميشه وصيت نامه رو باز كرد؟ ثانيا من مي دونم اين دختره با منصور چه كرده بود. حتما همه دارو ندارش رو به اون و مادربزرگ افليجش بخشيده. من روي سرم شرط مي بندم.
ملوك و اذر به يكديگر نگاه كردند و پاسخي ندادند. مادربزرگ دوباره گفت:
_فقط همين را مي دانم كه بايد حواسمون جمع باشه.
ملوك متفكرانه سري تكان داد و گفت:
_مامان اگه افسون سهم الارثش رو مي خواست توي اين چندباري كه دكتر تو روزنامه اگهي كرده بود سرو كله ش پيدا مي شد.
_از كجا معلوم كه اگهي ها رو ديده باشه؟
ملوك عامرانه گفت:
_به هر حال مامان جان بايد حقش رو بديم.
مادربزرگ براشفت و فرياد زد:
_كدوم حق؟ بچه ام رو ازم گرفت كمه، حالا مال و منالم رو هم بدم دست خوش؟
صداي زنگ در فرصت پاسخ به دختران نداد. ملوك گفت:
_گمونم ماني باشه. مامان ديگه بحث رو تموم كن. جلوي ماني هيچ حرفي نزنيد.
_باشه... ملوك در رو بزن.
چند لحظه بعد ماني وارد ساختمان شد و از جلوي در با صداي بلند سلام كرد. وقتي به داخل هال رسيد نگاهي به مادربزرگ و دخترانش انداخت و گفت:
_به به ! چه جمع قشنگي! ببينم بناست سر كدوم بدبختي رو زير اب كنيد كه جلسه تشكيل دادين؟
_سلام، خاله فدات شه. بيا جلو ببينم. دلم برات شده بود يه ارزن.
ماني به طرف خاله آذر رفت. خم شد و اجازه داد خاله پيشاني اش را ببوسد و در همان حال با خنده گفت:
_شما ماشالله خيلي سنگين وزن شدي خاله. من خم بشم خيلي به صرفه تره.
خاله با صداي بلند خنديد و گفت:
_به جون ماني اب هم مي خورم چاق مي شم.
_بله در اينكه اين گوشت ها فقط تاثير ابه شكي نيست.
_وا ملوك پسرت باور نمي كنه.
ملوك خانم لبخند پر معنايي زد و گفت:
_چكار كنم خواهر؟ دير باوره.
در همان حال ماني نگاهي به مادربزرگ كرد و گفت:
_خب حال شما چطوره؟ رياست محترم هيئت مديره؟
_خوبم مادر. از احوال پرسي هاي تو.
_گرفتاريه مادربزرگ نه كم لطفي.
_خب كمتر براي خودت گرفتاري و دردسر درست كن.
ماني بي تفاوت شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
_بي خيال... خب نگفتيد اعضاي محترم هيات مديره نقشه قتل كدوم بخت برگشته رو تدوين مي كردند؟
ملوك فورا پاسخ داد:
_ما چند بار تا حالا ادم كشتيم كه تو اينطوري فكر ميكني؟
_هزار مرتبه، البته با پنبه.
خاله باز به جاي خنده يكي از ان شيهه هاي مسخره و مستانه اش را سر داد و گفت:
_خيلي بدجنسي بلا نمرده... ملوك اين پير پسر رو زنش بده تا روش كم شه.گرچه كدوم فلك زده ايه كه زن تو بشه؟
_مسلما تا وقتي سايه خاله ي مهرباني مثل شما روي سرمنه هيچ كس.
اين بار ملوك مادربزرگ هم با صداي بلند خنديدند.بعد ملوك گفت:
_ماني جان ما مي خواستيم يه سر بريم خريد. يه نيم ساعتي خونه باشي ما برگشتيم.
_ببخشيد سركار خانم، اوني كه ميذارن خونه و ميرن بيرون هاپوئه نه بنده.
خاله باز به شيوه خود خنديد و ماني را هم به خنده واداشت.در ميان خنده بريده بريده گفت:
_ذليل نشي الهي...اين حرف ها چيه ميزني؟ پهلو درد گرفتم بس كه خنديدم ... اصلا تو هم بايد بياي بريم.
_نه بابا بريد. فقط همينمون كمه كه با جي جي باجي خانم ها بريم خريد.
اذر با سرعتي كه از هيكل چاقش بعيد بود با سرعت از روي صندلي جستي زدو دمپايي به دست دنبال ماني كرد و در همان حال فرياد كشيد:
_پدرسوخته داشتيم؟
ماني در حالي كه ضربات خاله به پشتش مي خورد خندان پاسخ داد:
_بابا غلط كردم رو با كدوم"غ" مي نويسن؟
_بيخود كردي. صبر كن مي خوام سيات كنم.
ماني به طرف پله ها دويد و فرياد زد:
_خاله جون مادرت از اونا كه به فريودن خان ميزني نزن، خيلي درد داره.
خاله پايين پله ها متوقف شد و گفت:
_ديوونه فريدون رو با دمپايي ابري مي زنم؟اونو بايد با چماق كتك زد. بدتر از تو انقدر رو داره.
_خدا به دادش برسه چي مي كشه؟
_خيلي دلش بخواد.
مادربزرگ مجادله ماني و اذر را فيصله داد و گفت:
_اذر بسه ... بيا بريم شب شد ... مادرجون تو هم سرت رو با تلويزيوني چيزي گرم كن ما زود برمي گرديم.
_زياد عجله نكنيد. به كارتون برسيد.
_ملوك پسرت كتك مي خواد ها.
_خواهر جون بيا بريم، وقتي برگشتيم به حسابش برس.
ماني همان جا روي پله ها نشست.خانم ها نيز اماده رفتن شدند.مادر جلوي در ماني را صدا زد و گفت:
_ميوه شسته توي يخچال هست، بخور.
ماني همان طور نشسته فرياد زد:
_چشم، حالا بفرماييد.
وقتي انها از در حياط خارج شدند و ماني صداي بسته شدن در را پشت سرشان شنيد، بلافاصله برخاست و بسوي اتاق منصور رفت. در دل ارزو مي كرد كه كليد اتاق در جاي هميشگي اش باشد و خوشبختانه همين طور هم بود. او بلافاصله در اتاق را باز كرد و داخل شد. باز همان بوي خاص اتاق مشامش را پر كرد و ماني احساس كرد با عبور از در اتاق از تونل زمان گذشته و اكنون به بيش از 20 سال قبل قدم نهاده. كليدهايي را كه افسون داده بود با سرعت در قفل ها امتحان كرد و درهاي بسته را يكي پس از ديگري گشود. ابتدا به سراغ ميز تحرير رفت و كاغذهاي زرد شده و دفترچه هاي كهنه داخل ان را بيرون كشيد. زير انها يك البوم قديمي با جلد پارچه اي سبز نمايان شد. البوم را دراوردو باز كردو البوم قديمي صفحه سياهي بود كه عكس ها بر روي ان با استفاده از كاغذهاي شب رنگ سه گوش قرار گرفته بودند.ماني با دقت به تماشاي عكس هاي منصورو افسون نشست. گاهي در كنار بعضي از عكس ها با مداد سفيد بيتي از يك شعر و يا تاريخ گرفتن عكس نوشته شده بود. در تمام عكس ها بدون استثنا ماني نوعي اشتياقو عشق را مي ديد كه از چشمان سياه رنگ منصور تراوش مي كرد. ماني با همان دقت البوم را بست و كنار گذاردو شروع به جستجو در ميان كاغذهايي نمود كه گذشت زمان انها را زرد و شكننده كرده بود و مركب سياه رنگ قلم در بعضي قسمت ها پخش شده بود. گاهي وقتي كاغذي را ورق ميزد دور ان خرد مي شدو به زمين مي ريخت. منصور روي اين كاغذها به بيان احساسات خود به شيوه اي ادبي و زيبا پرداخته بود. طوري كه باعث حيرت ماني گرديده بود.
سرآغاز اكثر نوشته ها يكي دو بيت شعر بودو بعد ترسيمي رنگين از احساسي عاشقانه.
در ميان كاغذها پاكتي توجه ماني را به خود جلب كرد. وقتي در پاكت مقوايي را گشود تعدادي پاكت نامه نمايان شد. ماني مشتاقانه مي خواست نوشته هاي داخل ان پاكت ها را بخواند اما نمي دانست اين اجازه را دارد يا نه.با اين حال يكي از اين پاكت ها را بيرون كشيد و در ان را باز كرد. ناگهان مشتي گلبرگ خشكيده بر زمين ريخت.
بعضي از گلبرگ ها خشك شده بودند و روي تعدادي از انها كه هنوز سالم بود، اثاري از خطوط در هم به چشم مي خورد كه ماني به سختي توانست چندتايي از ان را بخواند. مثلا روي گلبرگ سرخي نگاشته شده بود:
"منصور تا ابد دوستت دارم"
ماني اهسته نامه را باز كرد. خط نامه نشان ميداد كه نگارنده دختر بسيار جواني ست كه بسيار هم ساده مي نويسد. ماني بي اختيار به اولين سطر نامه چشم دوخت و چنين خواند:
منصور عزيزم سلام
بهار من نمي دانم از كجا اغاز كنم. تنها ميدانم كه در اين فرصت كوتاه بايد خيلي از غصه هايم را برايت بگويم. براي همين هم بي انكه فرصت را از دست بدهم بر سر اصل مطلب خواهم رفت. منصور جان مادرت مي خواهد ويلاي شمال را بفروشد. فكرش را بكن، ميعادگاه عشق ما براي هميشه از دست ميرود. انجا كه براي اولين بار در بعدازظهر يك شنبه بهاري شاهزاده اي به دخترك گدا ابراز علاقه نمود. منصورم، ميدانم كه تنها قصد مادرت از اين كار دور كردن تو از من است ولي چه جاي ترس كه تو در قلبو روح من مسكن داري. انجا را كه ديگر مادرت نمي تواند بفروشد، مي تواند؟ گرچه شايد خريد و فروش نمودن قلب ما بيچاره ها براي شما ثروتمندان كاري شدني باشد.
منصور مادرت تهديد كرده كه اگردست از سر تو برندارم ، دماراز روزگار من و مادربزرگ در مي اورد ولي من نمي ترسم يعني راستش خيلي نمي ترسم، اما مادربزرگ خيلي ترسيده و مي گويد اگر راز ازدواج من و تو برملا شود مادرت همه ما را به اتش خواهد كشيد.
راستي يك خبر ديگر، مادرت به اقاي جعفري گفت بايد براي پس گرفتن طلبش از مادربزرگ اقدام كند و اگر لازم شد به جاي طلبش خانه مادربزرگ را بردارد و اگر اينكار را نكند امسال باغ مركبات شما را به او اجاره نخواهد داد.
منصور من مي ترسم، از مادرت، از تيمور خان، حتي از درختاي ويلاي شما و ان استخر ترسناك كه تيمور خان گفته من را در اب ان خفه خواهد كرد. شب هاي خواب هاي وحشتناك مي بينم. خواب مي بينم كه مرا در مقابل چشمان تو در استخر خفه مي كنند يا با هيزم ها به اتش مي كشند و تو هيچ كاري نمي تواني بكني چون ان ها دست هايت را گرفته اند. راستي منصور، مي توان به اين سادگي كه خانم بزرگ مي گويد ادم كشت؟
پس اين درس تو كي تمام مي شود؟ تو رو خدا زودتربيا.من و مادربزرگ خيلي به تو احتياج داريم. منصور من از خانم بزرگ مي ترسم.

اين اخرين جمله افسون بود و زير ان امضا كودكانه دختري با جمله"افسون چشم به راه تو" به چشم ميخورد. ماني با احتياط نامه را تا كرد و در پاكت گذاشت. هر چه داخل كمد بود بيرون اورد. از داخل كشو نيز يك دفتر شعر ، دو سه جلد كتاب با امضا افسون در صفحات اول ان بيرون كشيد و به سراغ چمدان رفت. داخل چمدان يك لباس ساتن سفيد كوتاه پولك دوزي شده روي همه قرار داشت.ماني ان را باز كرد و به نظرش امد لباس عروسي است. يك لباس عروسي قديمي به سايز دختركي سيزده چهارده ساله. پس افسون مي بايست در ان زمان جثه اي به ظرافت اين پيراهن كوچك داشته باشد. زير پيراهن داخل چمدان يك تور بلند و يك جفت كفش سفيد پاشنه بلند قرار داشت. بعد چند شيشه عطر مردانه، يكي دو عدد خودنويس قديمي و يك پيراهن مردانه زرد رنگ به چشم ميخورد كه ماني حدس مي زد همه هداياي افسون به منصور بوده باشد.
ماني همانطور كه وسايل داخل چمدان را بيرون مي اورد ، چشمش به جعله مستطيل شكل كوچكي افتاد كه در ته چمدان قرار گرفته بود. با احتياط در ان را گشود و داخل ان يك سرويس ظريف طلا ديد و كاغذي كه بر ديواره جعبه چسبانده شده بود و روي ان نوشته شده بود:
"هديه اي ناقابل براي عروسك زيبايم، همسر مهربانم، افسون."
ماني در جعبه را بست و پلك هايش را محكم روي هم فشرد. اين مسلما اخرين هديه منصور به افسون بود كه مرگ فرصت نداده بود ان را به او تقديم كند.

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:06
فصل سوم
مانی با عصبانیت گفت:آخه این چه وضعیه؟چه به روز خودتون آوردید؟عجب غطلی کردم به حرفتون گوش کردم.
افسون بسختی از روی تخت بلند شد و گفت:باور کنید چیزیم نیست فقط یک کم سردرد دارم.
اول خودتون رو توی آینه نگاه کنید بعد بگید اگر جای من بودید این حرف رو باور میکردید؟زیر چشماتون یک بند انگشت گود رفته رنگ و روتون اینقدر پریده که آدم میترسه پلکاتون هم که اینقدر باد کرده که به زحمت باز میشه.بازم میگید چیزی نیست؟اگه طوریتون نیست چرا سرم به دستتون وصله؟
فقط یه کم فشارم پایینه میدونید فشار من عصبیه زیاد نوسان پیدا میکنه.
خب چرا عصبی شدید؟بخاطر اون چیزایی که من آوردم؟
نه توی محل کارم مشکل دارم.
خب مشکل چیه؟شاید من بتونم کمکی بکنم.
چیز مهمی نیست حل میشه.
لااقل نمیشد زودتر بمن زنگ بزنید؟
زنگ بزنم بگم چی؟...یکم سر درد دارم بیا منو ببر دکتر؟مگه من بچه ام پسر خوب؟
مگه فقط بچه ها احتیاج به کمک دارن؟
خواهش میکنم بس کن بلند شو برو اشپزخونه هم برای خودت و هم برای مادربزرک چای بریز.
مانی با نارضاتی از جا بلند شد .افسون یکبار دیگر او را صدا کرد و گفت:راستی داروهای مادر رو هم ندادم زحمتش رو بکش.
حتما.
وقتی به آشپزخانه رفت با تعجب مشاهده کرد که بر عکس همیشه آشپزخانه بشدت درهم و برهم است و این نشان میداد که بی تردید مدت زیادی است که افسون از رختخواب بلند نشده.باز دردل خود را به خاطر آنکه باعث شده بود یکبار دیگر خاطرات دردناک افسون زنده شوند نفرین نمود.آستینهاش بالا زد و با سرعت شروع به مرتب کردن آشپزخانه نمود.هنوز کارش تمام نشده بود که صدای افسون را از پشت سر شنید با تعجب به عقب برگشت و گفت:شما اینجا چیکار میکنی؟سرمتون کو؟
افسون لبخندی زد و گفت:سرمم تموم شده کشیدمش شما داری چکار میکنی؟
هیچی داشتم به سر و سامونی به وضع آشپزخونه میدادم.
افسون خنده ای کرد و وارد اشپزخانه شد و به صندلی تکیه داد.بعد گفت:خیلی بهم ریخته است نه؟
مانی کمی نزدیکتر آمد روبروی افسون ایستاد و گفت:راست بگو بدونم دختر چند روزه مریضی؟
گفتم که من اصلا مریض نیستم...
بخاطر خدا دوباره شروع نکن زندایی..مادربزرگ بیدار شده؟
نه.
شام چی میخورین؟
یه چیزی درست میکنم.نگران نباش گرسنه که نمیمونیم.
لازم نیست.میرم از بیرون غذا میگیرم.
مانی خواهش میکنم انقدر منو لوس نکن.
این حرفا چیه؟شما مریضی و باید استراحت کنی.فردا هم نمیخواد برید سرکار.
افسون پوزخندی تاسف بار زد و گفت:فردا...من اخراج شدم پسر.فعلا هم بیکارم.
مانی صندلی را برای افسون عقب کشید و گفت:بنشینید...در مورد کارم ناراحت نباشید .بهتر.
افسون فقط به مانی نگاه کرد و چیزی نگفت ولی مانی فهمید که او بشدت ناراحت و نگران است با لحنی دلجویانه دوباره گفت:مگه قحطی کار اومده؟
افسون نگاهش را به گلهای رومیزی مقابلش ثابت کرد و زیر لب پرسید:مانی چرا بعضی از مردها بخودشون اجازه میدن هر حرفی رو به یک زن بیوه بزنن؟
مانی روی صندلی کنار افسون قرار گرفت و گفت:اتفاقی افتاده؟
افسون چند مرتبه سرتکان داد و سعی کرد لبخند بزند.بعد گفت:نه...نه اتفاق که نه.
بمن دروغ نگید.چی شده؟
چیز مهمی نیست فقط با صاحبکارم دعوام شد.
سر چی؟
افسون پاسخی نداد و مانی مصرانه پرسید:زندایی من رو که میشناسی تا نگید چی شده دست از سرتون بر نمیدارم.زود بگید چی شده هم خیال خودتون رو راحت کنید هم خیال من رو.
افسون لبخند تلخی زد و گفت:مرتیکه بمن پیشنهاد ازدواج میده.
مانی خنده ای کرد و گفت:همین؟اینکه عصبانی شدن نداره راست میگه...حق داره شما هنوز جوونید...
افسون کلام مانی را قطع کرد و گفت:چون من جوونم وبیوه باید زندگی یه زن بیچاره رو ازش بگیرم؟
زن داره؟
پس چی؟سه چهار تا هم بچه داره.
مانی از جا بلند شد سری با تاسف تکان داد و آهسته گفت:عجب!
لحظه ای مکث کرد و دوباره گفت:آدرس محل کارتون رو بدید.
برای چی؟
میخوام برم این عیتقه رو ببینم.
ولش کن بابا.
آدرس رو بده برم روی این مرتیکه رو کم کنم تا فکر نکنه مردم بی صاحبند و هر غلطی که بخواد میتونه بکنه.
افسون با تعجب به مانی نگاه کرد و حرفی نزد.مانی باز با عصبانیت گفت:اصلا دیگه لازم نیست برید سر اونکار حتی اگه التماستون کنه.
مگر میشه پسر؟من اونجا 12 13 ساله سابقه کار دارم .از اون گذشته من اگر یه ماه کار نکنم ماه دوم برای نون شبم معطل میمونم.
این حرفها هیچ کدوم خیالی نیست شما نباید بری اونجا حتی اگر بجای دستمزد ماهی یک کیلو طلا بهتون بده.
ولی مانی...
دیگه ولی نداره.من خودم یه جای خوب یه کار مناسب براتون پیدا میکنم قول میدم.
رنگی از ارامش چشمان زیبا و خمار افسون را جلا بخشید و او آهسته گفت:ولی وضع بازار کار خیلی خرابه فکر میکنی موفق بشی؟
شک نکن.
خیلی خوبه...عالیه!
صدای مادربزرگ صبحتهای آندو را قطع کرد.مانی ارام گفت:مادربزرگ رو بیدار کردیم.
افسون لبخندی زد و گفت:عیبی نداره باید داروهاش رو بخوره.
اول شام.
قبوله چرا عصبانی میشی؟
مانی خنده بلندی کرد و مادربزرگ گفت:منصور مادر تویی؟
مانی داخل هال رفت و گفت:بله مادربزرگ با اجازه شما میخوام شام اینجا بمونم.
قدمت رو چشمهام مادر.
مانی د رحالیکه کاپشن میپوشید با خنده گفت:زندایی کاش شما هم ما رو به اندازه مادربزرگتون تحویل میگرفتید.
افسون هم لبخندی زد و پاسخ داد:بالاخره میری یا نه؟از گرسنگی مردم.یه شب میخوای بما شام بدی ها.
مانی لحظه ای ایستاد و به افسون چشم دوخت بعد آهسته گفت:چشم خانم دارم میرم.ما که نوکر شما هستیم اگر بما افتخار بدهید هر شب میزبانتون باشیم.
برو دیگه شیطون.
افسون پشت پنجره آشپزخانه ایستاد و خروج مانی را از داخل ساختمان نگاه کرد.مانی لحظه ای از کوچه به پنجره نگاه کرد.افسون سعی کرد خود را پنهان کند اما دیر شده بود بنابراین همانجا ایستاد.مانی لبخندی به روشنی مهتاب روی لب راند و چند بار دستش را در هوا تکان داد .افسون هم آرام دستش را بالا برد و خود را از مقابل پنجره کنار کشید.
وقتی مانی بطرف سر کوچه میرفت افسون دوباره پشت شیشه ایستاد و دور شدن او را تماشا کرد و آهسته گفت خواهش میکنم منصور من تحمل این بازی وحشتناک را ندارم.کمکم کن.
مانی خواب آلود در اتاق خوابش را باز کرد و خمیازه کشان پرسید:چه خبره مامان؟
چه میدونم کدوم مردم آزاریه پنج دقیقه ده دقیقه یکبار زنگ میزنه نصفه شبی خجالت نمیکشه.
خب اینکه چیزی نیست دو شاخه تلفن را از پریز بکش.
باشه تو برو بخواب منم تلفن رو قطع میکنم.
به محض آنکه مانی وارد اتاق شد یکبار دیگر صدای زنگ تلفن بلند شد.بطرف گوشی تلفن رفت و آنرا برداشت.خواب آلوده و خسته گفت:بله.
صدای مضطرب و هیجان زده زنی از آنسوی خط بگوشش خورد وخواب را از سرش پراند.
مانی خودتی؟خدا رو شکر که بالاخره تو گوشی رو برداشتی ...مانی تو رو خدا بیا...من نمیدونم باید چیکا رکنم.
مانی مضطربانه پرسید:چیه زندایی چی شده؟
مانی...مادربزرگ...حالش خوب نیست فکر میکنم سکته کرده...تو رو خدا کمکم کن.
چرا اینقدر ترسیدی؟آروم باش من همین الان خودم رو میرسونم کجا هستی؟
همون بیمارستانی که اون شب منو بردی یادت میاد؟
آره آره اومدم فقط تو رو خدا اینقدر خودتو ناراحت نکن.همه چیز درست میشه.
عجله کن خواهش میکنم.
قبل از آنکه مانی پاسخی بدهد ارتباط قطع شد.لحظه ای متفکرانه ایستاد و به افسون فکرکرد.بعد ناگهان بخود آمد به سرعت لباس پوشید و آهسته از اتاق خارج شد با آنکه سعی کرد هیچ صدایی بلند نکند ولی وقتی سوییچ را گرداند و ماشین را روشن کرد مادر را کنار در ماشین دید که نگران و مضطرب به او نگاه میکرد.شیشه را پایین کشید با عجله گفت:شما چرا اومدید بیرون؟سرما میخورید.
تو کجا داری میری این وقت شب؟کی بود تلفن کرد؟
مانی لحظه ای مکث کرد و بعد دستپاچه گفت:رضا بود...یعنی خواهر رضا بود.حال مادربزرگش بهم خورده بردنش بیمارستان از من خواست برم پیش رضا.
حالش خیلی بده؟
گمون کنم سکته کرده.حالا شما برو تو من عجله دارم باید برم.
خیلی خوب برو ولی ترو خدا آروم برو تصادف نکنی ها.
نترسید اتفاقی نمیفته تا سرما نخوردید برید تو.
مانی شیشه را بالا کشید و ملوک کمی عقب رفت و اجازه داد تا ماشین به حرکت در آید.بعد پشت سر او در پارکینگ را بست.برای پسرش دست تکان داد مانی چراغ زد و به سرعت به حرکت در آمد.
ملوک در حالیکه در پارکینگ را میبست ناگهان بخاطر آورد که مادربزرگ رضا سال قبل فوت کرده پس مسلما مانی جایی میرفت که نمیخواست مادر از آن اطلاع پیدا کند.
وقتی مانی سراسیمه وارد بخش اورژانس شد افسون را دید که در گوشه راهرو کناری ایستاده و سرش را به دیوار تکیه داده.آهسته آهسته جلو رفت و به او نگاه کرد.دانه های اشک با سرعت از چشمانش سرازیر و روی گونه هایش سر میخوردند.افسون غریبانه سر بر سینه دیوار تکیه داده بود و آهسته اهسته اشک میریخت و چنان تنها مینمود که دل مانی را به درد آورد.مانی لحظه ای با خود فکر کرد اگر منصور افسون را در چنین حالتی میدید چه میکرد؟دلش میخواست همان کارها را برای همسر جوان و همیش داغدار دایی انجام میداد ولی افسوس هیچکاری از دست او ساخته نبود.غم تنهایی و غربت افسون را هیچ چیز در دنیا جز وجود عاشق منصور رفع نمیکرد.آهسته آهسته بسوی افسون رفت و در مقابلش ایستاد.افسون ناگهان بخود آمد با دستان ظریفش دو سوی یقه مانی را در دست گرفت و در مشت مچاله کرد و مظلومانه درمیان گریه نالید:تو رو بخدا یه کاری بکن مانی نذار بمیره.
مانی نگاه پر محبتی به چشمان اشک آلود زن جوان انداخت و گفت:بخدا قسم حاضرم جون خودم رو بهش بدم تا خواسته شما رو برآورده کنم...نگران نباشید.بهتون قول میدم خودم مادربزرگ رو بیارم خونه.
افسون نگاه پردردی به در بسته اتاق انداخت و گفت:یه کاری بکن مانی خواهش میکنم.
و بعد دستان ظریفش را از کاپشن جدا کرد و سست و بیحال به پهلوهایش آویزان گردید.
مانی بطرف اتاق رفت و داخل شد.لحظاتی بعد دوباره در اتاق باز شد و مانی از آن خارج شد.افسون بیتابانه بسویش دوید و گفت:چی شد؟زنده میمونه؟
مانی د رحالیکه سعی کرد بر خود مسلط باشد با اطمینانی ساختگی گفت:آره گفتم که دکتر گفت خطر رفع شده.
گرچه مانی نهایت سعی اش را کرده بود تا ماهرانه دروغ بگوید ولی گویا افسون از نگاه او به رازی دردناک پی برده بود بنابراین حرف مانی نتوانست آرامش کند.او بیصبرانه طول و عرض راهروی ساکت بیمارستان را میپمود و زیر لب دعا میخواند.مانی گهگاه داخل اتاق میشد و برمگشت ولی افسون حتی از نگاه کردن به او هراس داشت.لحظات کند و کشدار طی میشدند تا آنکه بالاخره دکتر از اتاق خارج شد.مانی به سرعت بسوی او دوید ولی افسون در جای خود میخکوب شد.مانی با عجله پرسید:خب دکتر چه خبر؟
دکتر نگاه خسته ولی خندانش را به مانی دوخت و گفت:خوشبختانه خطر رفع شد ولی ایشون باید چند روز در بخش ccu تحت درمان باشند.
مانی چند قدم بسوی افسون برداشت و گفت:میشنوی؟دکتر داره میگه خطر رفع شد.
افسون ناگهان احساس ضعف کرد و اندامهایش شل و بی حس شدند.همانجا کنار دیوار روی زمین نشست .در میان گریه خندید و گفت:مامان بزرگ زنده میمونه...وای خدای من او زنده است....نفس میکشه.
دکتر نگاهی به افسون کرد و گفت:فکر میکنم بهتره به خانم یه نوشیدنی گرم بخورانید.بنظر نمیاد حالشون خوب باشه.
مانی نگاهی به صورت مهتابی و چشمان بی رمق افسون کرد و گفت:چیزی نیست دکتر فقط هیجانه.
بعد کنار افسون روی زمین زانو زد و به اکه چون جوجه گنجشگی بی پناه میلرزید نگاه کرد.کاپشن خود را از تن در آورد و روی شانه های نحیف او انداخت.افسون سرش را بالا آورد و نگاهی از روی قدرشناسی به مانی انداخت.
مانی ناگهان بیاد دکتر افتاد.سرش را بلند کرد و دکتر را دید که در انتهای راهرو بسوی اتاقش میرفت.با صدای بلند گفت:خیلی ممنون دکتر زحمت کشیدید.
دکتر به طرف او برگشت لبخندی زد و سر تکان داد.بعد انگشتش را به نشانه سکوت روی بینی قرار داد.
مانی خنده ای کرد و گفت:یادم رفت اینجا بیمارستانه فکر کردم استادیوم ورزشیه.
افسون لبخند آرام و زیبایی زد و آهسته گفت:مانی خیلی خوب شد که تو امشب اینجا بودی.
بعد محجوبانه سرش را بزیر انداخت.
مانی لبخندی زد از سر رضایت و شادی.این اولین باری بود که کلامی محبت آمیز از دهان افسون میشنید.این اولین بار بود که افسون نسبت به برقراری ارتباط با او ابراز تمایل میکرد و این برای مانی بسیار ارزنده بود.
افسون یکبار دیگر چهره پر اشتیاق و هیجان زده مانی را نگاه کرد و گفت:مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟
چه مشکلی زندایی جان؟داری غریبی میکنی ها.
نه بابا....مسئله این حرفا نیست ولی اگر مادربزرگت یا دایی ات بفهمند پوست از سر همه مون میکنن.
اولا که نمیفهمن ثانیا بفهمند اختیار خونه مون رو داریم هر کس رو بخوایم مهمون میکنیم.
من مطمئنم که تو مادرت رو مجبور کردی منو دعوت کنه.
باور کنید من فقط پیشنهاد کردم همین.او خودش علاقه مند بود شمارو ببینه.
افسون شانه هایش را بالا انداخت و با ناباوری گفت:خدا کنه همینطور باشه که تو میگی.
مانی داخل کوچه پهنی پیچید و گفت:خوب دیگه رسیدیم.
وقتی جلوی در توقف کرد لحظاتی به چهره معصوم و رنگ پریده افسون خیره شد بعد با لحنی آرامش دهنده گفت:حالت خوب نیست؟....ببین هیچ اصراری در کار نیست اگر پشیمون شدی برمیگردیم.
افسون دو سه بار سرش را به طرفین حرکت داد و گفت:نه...خوبم...پشیمونم نیستم.
خیلی خب پس حاضری دیگه؟
اوهوم.
مانی احساس کرد چهره افسون با آن رنگ پریده و چشمان نگران از همیشه زیباتر شده است.با سرعت پیاده شد و در را باز کرد و ماشین را داخل حیاط برد و دو مرتبه پیاپی بوق زد.وقتی در ماشین را برای افسون باز میکرد مادر را دید که در ایوان منتظر آنها ایستاده .از همان فاصله در نگاه مادر نوعی بیقراری و اشتیاق را دید.بعد یک قدم جلوتر از افسون حرکت کرد:بفرمایید ببخشید.
افسون آهسته آهسته گام برمیداشت و بیشتر قدمهایش را بر برگهای خشک روی سنگفرش حیاط میگذاشت و صدای خش خش آنها را بلند میکرد.مانی کمی زودتر خود را به مادر رساند و گفت:سلام.
اومد؟
آره مگه نمیبینید؟چیه مادر؟مثل اینکه حال شما هم خوب نیست.
نه خوبم ولی احساس عجیبی دارم.
چه احساسی؟
خودم هم نمیدونم ولی احساس میکنم منصور در چند قدمی من ایستاده و این همون ملاقاتیه که بنا بود بیش از 20 سال پیش انجام بشه.
خیلی خوب مادر.حالا وقت این حرفها نیست.نمیخوای به مهمونت خوشامد بگی؟
ملوک سعی کرد خود را از خلسه ای که بدان دچار شده بود رها کند.قدمی به جلو برداشت و بالای پله های ایوان ایستاد.در همان حال افسون به زیر پله ها رسید و همانجا ایستاد و با صدایی لرزان سلام کرد.ملوک با تمام نیرو کوشید تا با لحنی عادی پاسخ دهد اما وقتی دهان باز کرد حتی مانی نیز از ارتعاش صدای او به تعجب در آمد.
ملوک چشم به حرکات ظریف زن جوان دوخته بود و افسون نگاه از روی زمین بر نمیگرفت.بنظر ملوک او بطرز عجیبی محبجوب و خجالتی مینمود.مانی که شگفت زده به برخورد دو زن خیره مانده بود بالاخره پا پیش نهاد و گفت:خوب بفرمایید بالا زندایی.
این کلمه تکانی عجیب در قلب ملوک ایجاد کرد و او ناباورانه به مانی نگریست و بعد حیرت زده به زن جوان خیره شد که آرام آرام سرش را بالا می آورد.وقتی نگاه دو زن با هم تلاقی کرد ملوک ناباورانه چشمهایش را تا آخرین حد گشود و پرسید:افسون خانم شمایید؟
افسون به آهستگی سر تکان داد و تایید کرد.ملوک رو به مانی کرد و گفت:مانی تو که با من شوخی نمیکنی؟این خانم کیه؟
افسون و مانی هر دو شگفت زده به ملوک خیره شدند.مانی با عصبانیت پاسخ داد:خوب معلومه ایشون خانم دایی منصور هستند افسون خانم.
ملوک کم کم بخود آمد و گفت:معذرت میخوام آخه شما خیلی جوونتر از اونچه هستید که من فکر میکردم.
لبخند تلخی لبان افسون را از هم گشود و ملوک باز گفت:خوب بفرمایید تو سرما میخورید.
افسون آهسته آهسته از پله ها بالا آمد و دنبال ملوک وارد ساختمان شد.مانی او را بداخل پذیرایی راهنمایی کرد و روبرویش نشست و گفت:شنلتون رو در بیارید گرمتون میشه.
افسون بدون آنکه حرفی بزند از جا برخاست و شال شنلش را از تن د رآورد و بدست او داد.مانی گرفت و از پذیرایی خارج شد.به آشپزخانه رفت و سینی چای را از دست مادر گرفت.ملوک نگاهی به چهره گرفته مانی کرد و گفت:چیه ناراحتی؟
خیلی ممنون از حسن استقبالتون خوب شد دو ساعت سفارش کرده بودم.
باور نکن دست خودم نبود.از تعجب داشتم شاخ د رمی آوردم .پیش خودم گفتم وقتی منصور فوت کرد این دختر 3 4 سال بیشتر نداشته چطور ممکنه زن منصور بوده باشه؟
نمیشد صبر کنی بعدا از خودم بپرسی؟حتما باید آبروریزی میکردی؟
خیلی خوب حق با توئه معذرت میخوام.
مانی با نارضایتی نگاهی به مادر کرد و گفت:باشه...حالا چای سرد میشه زود بیا.
و بعد به پذیرایی بازگشت و افسون را دید که به قاب عکس منصور روی دیوار پذیرایی خیره مانده بود.نزدیکتر رفت و گفت:بفرمایید یه چای گرم حالتون رو جا میاره.
افسون بطرف او برگشت و گفت:من این عکس رو ندیده بودم...چقدر قشنگه.
مانی لبخندی زد و پاسخ داد:اگه بخواین میتونم بدم از روش براتون چاپ کنن.
مگه میشه؟
آره مشکلی نیست.
افسون برگشت و سرجایش نشست ولی قبل از آنکه حرفی بزند ملوک با ظرف شیرینی وارد شد و همان جلوی در گفت:خب خیلی خوش اومدید.
افسون لبخند شیرینی بر لب راند و پاسخ داد:خیلی ممنون ببخشید که مزاحم شدم...باور کنید مقصر آقا مانی بود.
مزاحمت چیه؟منزل خودتونه...مادربزرگ چطوره؟
خوبه خیلی بهتره ولی دکرت گفت چند روی باید در بیمارستان بمونه.
ناراحت نباشید.خوب میشن.حالا خدا را شکر که خطر برطرف شده.
افسون سری به نشانه تایید تکان داد و مانی گفت:چاییتون سرد شد زندایی.
افسون فنجان چای را برداشت و بسختی سرفه کرد.ملوک با لحنی نگران گفت:سرما خوردید؟
افسون پاسخ منفی داد و مانی بیاد آورد که در اکثر ملاقاتهایش با افسون او بسختی به سرفه افتاده بود.کنجکاوانه پرسید:پس چرا همیشه سرفه میکنید؟
فکر میکنم سینه ام حساس شده بخاطر کار توی بایگانیه ...بایگانی شرکت توی یه زیرزمین نمور و خفه است.
ملوک گفت:وا یعنی چی؟خوب اعتراض کنید.
فایده نداره خانم.کسی به حرفای ما گوش نمیکنه.
مانی چینی به پیشانی انداخت و خواست چیزی بگوید ولی پشیمان شد ملوک باز گفت:به امید خدا همه چیز درست میشه.میدونی افسون جون دنیای عجیب و غریبیه.مثلا همین ملاقات امشب ما با 20 سال تاخیر داره انجام میشه.
بله یادم هست 20 سال پیش قرار بود شما بیاید ایران و ما همدیگه رو ببینیم.
اونوقت مانی 5 6 سال بیشتر نداشت ولی حالا مردی شده و کنار من نشسته.
چشمان افسون را هاله ای از اشک روشنی بخشید و او بغض آلود گفت:فقط جای منصور خیلی خالیه.
مانی بالافاصله پاسخ داد:افسون جون خواهش میکنم.
و افسون بغضش را به زحمت فرو داد.ملوک موشکافانه به مانی نگاه کرد و گفت:حالا دیگه کم کم نوبت مانیه.
نوبت چی مادر؟
ملوک بجای مانی به افسون نگاه کرد و گفت:که آقا مانی رو زن دار کنیم.
برعکس تصور ملوک و صحبت مغرضانه اش افسون با شادی خندید و گفت:کاملا موافقم کم کم داره دیر میشه.
نخیر حالا زوده.
افسوم مصرانه گفت:خیلی هم دیره.پیر میشی ها پسر!
ملوک نفس راحتی کشید و گفت:شما بهش بگید بخدا آرزو دارم نوه ام رو ببینم.
مامان حق داره مانی جان.به حرف بزرگترها گوش کن.
چیه زندایی؟نکنه زیادی مزاحتون شدم قصد کردید از شرم خلاص بشید.
این چه حرفیه اقا؟به امید خدا از این به بعد با خانم بچه ها تشریف میارید.
ملوک لبخندی رضایت مندی زد و گفت:بفرما!اینهم افسون خانم دیگه چی داری بگی؟
گفتم که به وقتش.
لابد صد سال دیگه نه؟
افسون و مانی هر دو خندیدند و مانی گفت:گیردادی مامان ها.
خیلی خوب دیگه چیزی نمیگم...راستی افسون جون شما چی؟
افسون با تعجب پرسید:من؟
آره عزیزم برنامه شما چیه؟...نمیخوای ازدواج بکنی؟
منکه ازدواج کردم...من هنوز زن منصورم.
اونو که میدونم...در واقع اولین کسی که فهمید من بودم ولی خب قسمت این بود.حالا بهتره به فکر زندگیت باشی.دو روز دیگه که پیر و از کار افتاده شدی احتیاج به یه مونس داری.
افسون ابروان پیوسته و کمانی اش را درهم کشید و گفت:نه ملوک خانم اگه هوسه یه دفعه بسه.
بجای ملوک مانی پاسخ داد:البته ازدواج کردن اصلا هوس نیست پس یه دفعه هم بس نیست.
افسون نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و ملوک هم بخنده افتاد و گفت:مانی جان تو اگه خیلی زرنگی همون یه دفعه رو اقدام کن دفعه های بعدی طلبت.
د...منکه برای خودم نگفتم زندایی رو میگم.
افسون زیر لب زمزمه کرد:ولی من هنوزم امیدوارم منصور برگرده.
ملوک با تعجب به او نگاه کرد :ولی عزیزم منصور دیگه هیچوقت بر نمیگرده.
چطور مطمئن باشم ملوک خانم؟من رو ببخشید که اینطور حرف میزنم ولی من از خونواده آذرتاش خصوصا خانم بزرگ اینقدر دروغ شنیدم که باور نمیکنم زیر اون سنگ راستی راستی منصور خوابیده باشه.گاهی وقتا فکر میکنم خانم بزرگ منصور رو یه جایی قایم کرده یه جهیی که من نتونم پیداش کنم اونم نتونه من رو پیدا کنه.
ولی اینطور نیست عزیزم اگه اینطور بود لااقل ما میدونستیم.
خب شاید خانم بزرگ از شما هم پنهون کرده.
ملوک از جا بلند شد کنار افسون نشست و شانه های ظریفش را در دستان خود فشرئ و بغض آلود گفت:افسون جان! خودت بهتر میدونی که اینا فقط توهمه.تو میدونی که منصور برای همیشه ما رو ترک کرده فقط نمیخوای باور کنی.
وقتی افسون سرش را بالا آورد مانی دید که تمام پهنای صورتش را اشک پر کرده و لبهایش آرام آرام میلرزید و در نگاه نافذ و شیرینش ناامیدی موج میزد.
با زحمت اب دهانش را فرو برد و در پاسخ ملوک به نشانه تایید سر تکان داد.
دیر کردی مانی دلواپس شدم.
راه طولانیه...تازه من حتی توی خونه نرفتم فقط دم در پیاده ش کردم و برگشتم شما چرا نخوابیدی؟
منتظر بودم تو بیای.
میترسیدی خونه زندایی بمونم؟
چرند نگو.
مادرجون تو که امشب خیال خودت رو راحت کردی دیگه چرا خوابت نمیبره.
منظورت چیه؟هذیون میگی؟
نخیر هذیون نمیگم .شمام خیلی خوب میدونی از چی حرف میزنم مادر شما راجع به افسون چی فکر میکنی؟
ملوک دستپاچه پاسخ داد:هیچی خیلی هم دختر خوبیه.
شما خیال کردی افسون تو کوچه خیابون دنبال من افتاده که تورم بزنه؟...فکر میکنی برام دام پهن کرده یا اینکه داره دنبال شوهر میگرده؟
تو چی میگی مانی؟
بعد از اینهمه سال من مادر خودم رو خوب میشناسم.خیال کردی نفهمیدم چرا حرف ازدواج منو پیش کشیدی؟...مگه اینگه خون اون مادر تو رگهای شما نباشه.میخواستی با اینکارت غافلگیرش کنی نه؟میخواستی بهش بفهمونی که یه وقت راجع بمن خیالات به سرش نزده نه؟
اصلا اینطور نبود.
مانی فریاد کشید:چرا بود.خیال کردید نفهمیدم دائما من و اون رو زیر نظر میگرفتید؟تمام رفتار و حرکاتمون رو حلاجی میکردید.خیال کردید نفهمیدم وقتی نظر افسون رو راجع به ازدواج من شنیدی و رفتار بی تفاوتش رو دیدی چطور چشماتون از شادی برق زد؟مادر دلم میخواد باور کنید که اون دختر بمن محل سگ هم نمیذاره و درواقع با من یه طوری برخورد میکنه که اگه یه جو غیرت داشتم تا روز قیامت جلوش ظاهر نمیشدم.تنها عاملی که باعث میشه اون گاهی اوقات منو تحمل کنه وجود مادربزرگه چون اون پیرزن بیچاره خیال میکنه من دایی منصورم و افسون میترسه واقعیت رو بهش بگه.میترسه نتونه تحمل کنه.مادرجون افسون حتی شباهت منو به دایی کتمان میکنه میگه هیچ مردی تو دنیا شبیه منصور نیست و اون نمیخواد هیچ کسی رو جز منصور ببینه.
ملوک شرمزده سر بزیر انداخت و آهسته گفت:حق با توئه پسرم.نمیدونم چرا بعضی وقتا آدما اینقدر بی رحم و احمق میشن.من رو ببخش.
مانی سکوت کرد و ملوک در سکوت او رنجی عمیق را دریافت.این دومین بار بود که مانی را د راین وضعیت میدید.یکبار سالها قبل در عزای پدرش و اکنون در ماتمی که ملوک از آن سردرنمیآورد.
آهسته نزدیک شد و دستش را روی شانه مانی گذاشت و گفت:هنوزم از دستم عصبانی هستی؟فکر میکنی من افسون رو ناراحت کردم؟
مانی سر تکان داد و لبخند غم انگیزی زد و گفت:افسون...مادر اون دختر دلش مثل چشمه پاکه شرط میبندم که حتی متوجه منظور شما نشد.
خدا را شکر خیلی خوب شد.
مانی از جا بلند شد و به اتاقش رفت.جلوی در اتاق بطرف مادر برگشت و آهسته زمزمه کرد:من خیلی بدشانس تر از اینم که شما فکر میکنید.
ملوک با تعجب نگاهش کرد و گفت:چی گفتی؟
مانی حالتی ب یتفاوت بخود گرفت و گفت:هیچی.گفتم شب بخیر.
وقتی مانی در اتاقش را بست ملوک همچنان ایستاده بود و متفکرانه به در بسته اتاق پسرش نگاه میکرد و دلش بی سبب شور میزد.
مانی بالش دیگری پشت مادربزرگ گذاشت و گفت:حالا راحتید؟
آره مادرجون من خوبم راحتم.
پس یه کم استراحت کنید.
باشه مادر استراحت میکنم تو رو پیش افسون.
افسون خانم الان میاد.داره برای شما کمپوت باز میکنه.
دستش درد نکنه.من چقدر شما زن و شوهر رو تو دردسر انداختم.تو بعد از چندین سال از سفر اومدی که زنت رو ببینی ولی من همش مزاحمتون میشم.
افسون که تازه وارد اتاق شده بود از شنیدن سخن مادربزرگ گونه هایش گلگون شد و گفت:خیلی خوب مادر بزرگ به این چیزها فکر نکن.
نه مادر دروغ که نمیگم .خودم میفهمم ولی حالا دیگه از مردن نمیترسم شما هم نمیخواد انقدر برای من زحمت بکشید.دیگه وقت رفتن من رسیده.من میخوام با خیال راحت سرم رو بذارم زمین و بمیرم.افسون رو هم بسپارم بتو.
مانی سربلند کرد و به چهره افسون نگریست.صورت افسون را شرمی دخترانه گلگون کرده و لبهای نازکش را به شدت میگزید.مانی آهسته گفت:خیالتون راحت باشه مادر جون من مواظبش هستم.
میدونم عزیزم...کی از تو بهتر؟من میدونم تو چقدر افسون رو دوست داری.اینو از نگاهات میشه فهمید.من که موهامو تو اسیاب سفید نکردم.
اینبار صورت مانی نیز سرخ شد و افسون با خنده او را نگاه کرد و برای آنکه موضوع صحبت را عوض کند گفت:مادرجون شما نباید انقدر حرف بزنید.براتون خوب نیست به جای این حرفها کمپوتتون رو بخورید.
بعد اولین قاشق را بزور وارد دهان مادربزرگ کرد و آهسته گفت:خواهش میکنم ناراحت نشید این بنده خدا نمیفهمه چی میگه.
نه بابا!چرا باید ناراحت بشم؟خودم حالشون رو میفهمم.
دیگه معنی حرفاش رو نمیفهمه یه چیزی میگه.
مادربزرگ دست افسون رو کنار زد و گفت:نمیخورم ننه..مگه زوره؟ببینم تو چی گفتی من نمیفهمم چی میگم؟نخیر خانم خیلی هم خوب میفهمم.خوب دوستت داره دیگه چرا انقدر براش ناز میکنی..نه منصور جان من خودم میدونم این بلانمرده چقدر تو رو میخواد .وقتی از در میای تو رنگ و روش باز میشه تا از راه میرسه میپرسه کسی نیومد؟تو بگو منصورجان مابه جز تو کسی رو داریم که بهمون سر بزنه؟
افسون با عصبانیت سخن مادربزرگ رو قطع کرد و گفت:بسه دیگه مادرجون مثلا شما مریضید...شما که گوشتون سنگینه چطوری حرفهای ما رو شنیدید؟
مانی نتوانست خود را کنترل کند و با صدای بلند خندید و گفت:خیلی خوب حالا چرا عصبانی میشی سرکار خانم؟
افسون هم ناگهان بخنده افتاد و گفت:آخه...آخه...
خیلی خوب قبوله خانم هر چی شما بگی.
مادربزرگ با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:تو رو خدا مردای این دوره رو باش.اینکه هنوز چیزی نگفته که تو میگی قبوله.
افسون و مانی هر دو یکدیگر را نگاه کردند و با صدای بلند خندیدند.

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:07
فصل چهارم
قسمت اول

- هی مهندس!یه نفرکارت داشت.
- کی؟
- حدس بزن.
- یه راهنمایی بکن،ببینم خانومه یاآقا؟
- خانوم.
مانی ناگهان ازجابلند شد ومقابل رضا ایستاد وگفت:
- خانم کی بود؟
رضاخنده پرتمسخری کرد وپاسخ داد:
- چراهول شدی؟
- هول نشدم،کنجکاوشدم...حالامی گی یانه؟
- بله می گم.خانم مهندس کوشا.
- فرناز.
- اوهو!خبرنداشتم اینقدرباهم صمیمی شدید،فرناز!
- خودمونی چیه دارم ازت سؤال می کنم.
- بله فرنازخانوم یه ساعت پیش اینجابود.به من گفت مهندس اقبال،مهندس بهنود روچند وقته نمی بینم،سایه شون خیلی سنگین شده.
- خب توچی گفتی؟
- هیچی.گفتم لابد.سایه ات رژیم غذایی رورعایت نکرده.
- اونم لابد فکرکرده عقلت کم شده.بهت نگفت دیوونه؟
- نخیر.گفت به مانی بگوبهم زنگ بزنه.سیستمم اشکال پیداکرده.حالامن دیگه نمی دونم سیستم خودش روگفت یاسیستم کامپیوترش رو.
مانی دسته کاغذهایی راکه دردست داشت به آرامی برسرمیز رضاکوبید وگفت:
- چرند نگو،خجالت بکش.
- به جون بچه ام دروغ نمی گم.
- می دونم...خب فقط همین؟
- پس چی انتظارداشتی؟یه طومارعاشقانه هم بده بهت بدم؟
مانی درحالیکه به طرف میزش می رفت باخنده گفت:
- رضاکی می خوای آدم بشی؟
- هروقت زن بگیرم.
- خب پس کی زن می گیری؟
- هروقت آدم شم.
- پس مشکل توبیشترازاین حرفاست.
- بله ماکه دندون حل این مشکل روکندیم انداختیم دور.توچه کارمی کنی بامشکلاتت؟
- کدوم مشکلات؟
- سیستم بهم ریخته خانوم مهندس رومی گم دیگه.
- هیچی زنگ می زنم ببینم اشکالش توچیه.
- فکرنمی کنم بازنگ زدن درست بشه،اشکال سیستم فقط حضوری رفع می شه.
- بازشروع کردی دیوونه؟من انقدردردسردارم که فرنازتوش گُمه.
- اولاًفرناز نه وخانوم مهندس کوشا،ثانیاًکدوم دردسر؟زن وبچه ات رومی گی؟
- نه بابا،بامادرم وخونواده اش مشکل دارم.
- بازهم سرزنداییت؟
- آره بابا.بااین واون درگیرمی شم .توروفحش می دم.
- به من چه؟من چه کاره ام؟
- تو؟د ِ لعنتی اگه تواون روز اون روزنامه رودست من نمی دادی امروزوضع من این نبود.
- وضع توچیه؟خودت دلت می خواد الکی شلوغش کنی.یه نفردیگه مشکل داره توادادرمیاری؟
مانی ازجابلند شد،جلوی پنجره اتاق پشت به رضا ایستاد وگفت:
- اشتباه می کنی،مشکل من خیلی بزرگترازاین حرفهاست.وبدبختانه هرروز هم رشد می کنه.
رضابه طرف مانی رفت،بازوی سمت چپش راکشید واورابه سوی خود برگرداند وآهسته گفت:
- خدانکنه مشکل تواونی که من فکرمیکنم باشه.
مانی سرش راپایین انداخت.چشمانش پرازغصه شد وآهنسته پاسخ داد:
- به جون رضا دست خودم نیست،دارم دیوونه می شم.
- مگه عقلت روازدست دادی پسر.
- نه عقلم سرجاشه ولی فقط یه دستور روتکرارمی کنه یکسره می گه بروجلوهرچه باداباد.
- دیوونه!اینکه تومی گی دله نه عقل،عاقل باش پسر.اصلاًبگومادرت آخرهمین هفته بره برات خواستگاری خونه خانم کوشا.
مانی ناباورانه به رضانگاه کرد وگفت:
- پس افسون چی؟
رضابابی قیدی شانه بالاانداخت وپاسخ داد:
- ببین پسر!اون زن قبل ازتوزندگی می کرده،راحت ومستقل.بعد ازتو هم همین کاررو می کنه.به قول خودت زنداییت هیچ نیازی نه به تو ونه به هیچ مرد دیگه ای نداره،پس سعی نکن باخاطرخواه بازیهای بچگونه زندگی خودت وزندگی اونو وخونواده ات روخراب کنی.اونبدون تو هم زندگی می کنه.
مانی چند لحظه درسکوت به رضانگاه کرد بعد بالحنی بغض آلود زیرلب زمزمه کرد:
- ولی من بدون اون نمی تونم زندگی کنم.
واین جمله راچنان صادقانه بیان کرد که رضادرپاسخش هیچ کلمه دیگری رانیافت.
لحظاتی درسکوت گذشت.بالاخره رضاپرسید:
- جزمن چه کسی می دونه؟
- هیچ کس.
- حتی خودش؟
- حتی خودش.
- چرابهش نمی گی؟
- جرأت نمی کنم.
- آخرش که چی؟
- نمی دونم.به آخرش فکرنمی کنم.
- مثل پسربچه های احمق حرف نزن.
- می گی چکارکنم؟
- بهش بگو.مرگ یه دفعه شیون یه دفعه.
- فکرمیکنی چه عکس العملی نشون بده؟
- راستش روبگم؟
- آره.
- اونعلاقه توروبه خودش یه هوس ویه عشق زودگذرجوونی می دونه مثل یه تب چهل درجه سرشب که تاسحرلحظه به لحظه پایین میاد.
مانی عاجزانه گفت:
- ولی به خدااینطورنیست.توکه من رومی شناسی من یه همچین آدمی هستم؟
- نظرمن که مهم نیست.مهم نظراونه ولی بازم می گم مانی،تادیرنشده اگه می تونی عقب بکش.
مانی چند بارباتأسف سرتکان داد ودرحالیکه سرش رامیان دستهایش پنهان می کرد نالید:
- دیرشده رضا،خیلی دیر.

*************


آقای سعیدی لبخندی زد وگفت:
- نه مانی جان.من مطمئنم که مشکلی پیش نمیاد.خودت استادی پسر.
- شمالطف دارید.
- آقای اقبال رو که می دونم حتماًلازم داری.غیرازایشون هرکس دیگه ای روهم که فکرمی کنی کارآیی داره اسمش رورد کن تا من حکم مأموریتش روبدم.
مانی آهسته زمزمه کرد:
- اونجام باید این جونور روتحمل کنم.
آقای سعیدی که چیزی نفهمیده بود سؤال کرد:
- چیزی گفتی؟
- هان؟...بله گفتم حتماً.
- خوب حرف دیگه ای هم مونده؟
- نه...فقط شما واقعاًمطمئنید که می خواهید منو بفرستید؟راه اندازی یه چنین سیستمی نیازبه یک گروه زبده ویک سرگروه زبده تررداره.
- گروه زبده روشما انتخاب کن،سرگروه زبده رو هم من انتخاب کردم.شماهم خیالت راحت باشه پسرجان.مشابه همین سیستم روشمااینجاراه انداختید دیگه.این شرکت هم شعبه ای ازهمین شرکته که اینجابرای آقای کوشا سیستم دادید.دخترش هم اونجاست،می تونه کمکتون کنه.
- خانم مهندس کوشا؟
- آره دیگه،تازه مهندس.
مانی خندید وحرفی نزد.آقای سعیدی بازگفت:
- ببین آقای بهنود!دلم می خواد تواین مأموریت حسابی خودت رونشون بدی.
- سعی ام رومیکنم...خب امردیگه ای نیست؟
- نه ممنونم.زودتربروبه کارت برس تاهرچه زودترشروع کنید.
- چشم.پس بااجازه.
مانی که جلودررسید آقای سعیدی بازگفت:
- مهندس
- بله؟
- حال دایی تیمورچه طوره؟خیلی وقته ازش بی خبرم.مثل اینکه بازارصادرات فرش خیلی گرمه،سرش خیلی شلوغه.دیگه کمترخدمتشون می رسیم.
- دایی خوبه.وضع بازارهم ظاهراًبد نیست ولی دایی دیگه مثل اونوقتاسرحال نیست.یه جورایی خسته ومریض به نظرمیاد.
- آره این اواخربه نظرمنم همین طوراومد...بیشتربهش برسید.سلام منوهم خیلی خیلی برسون.
- چشم،ممنون.با اجازه.
- بفرمایید.
مانی ازاتاق خارج شد ویکراست به اتاق خودش رفت،پشت میزش نشست واسامی همکارانش راروی برگه ای نوشت تااعضاءتیم رامشخص کند.چندلحظه بعد رضانیزازراه رسید وازهمان جلوی درباصدای بلند گفت:
- شنیدم رئیس حکم اخراجت روصادرکرده؟
- اتفاقاًبرعکس به من گفت می خوام شرکت روتعدیل نیروکنیم،یه لیستی ازپرسنل مازاد تهیه کن.
- جدی؟
- آره.مگه شوخی هم داریم؟
- سابقاًکه داشتیم.
- ولی الان نداریم.
- خوب توداشتی چه کارمی کردی؟
- هیچی.لیست پرسنل رو می نوشتم تا اضافه هاروخط بزنم.
رضاحلوترآمد وبادیدن اسم خودش درصدرلیست دید متعجب پرسید:
- اسم منو دیگه برای چی نوشتی؟
- مگرتوجزءپرسنل شرکت نیستی؟
- خوب چرا.
- پس دیگه چی می گی؟
- می گم که توخیلی بی معرفتی...اِاِنگاه کن.اسم منواول ازهمه نوشته.
- پس چکارکنم؟آخربنویسم؟... برو کنار بذار به کارم برسم.
- باشه برس.چه کلاسی برای خودش گذاشته!
- توچراداری سکته می کنی؟
- سکته؟چه حرفا؟کی گفته که من زیادی ام؟بیچاره اگه من نباشم یک روز...می فهمی یک روزاین شرکت دوام نمیاره.
- که اینطور...خب برای اینکه صحت حرفهای جنابعالی مشخص بشه امتحان می کنیم.
- نخیراصلاً.
- چرامگه به حرفت شک داری؟
- نه ولی چون تاوان این اشتباه جبران ناپذیره نمی پذیرم.
مانی خنده ای کرد وگفت:
- ای بدجنس زبون دراز...بیابنشین باهات کاردارم.
- سرپاخوبه،بفرمایید.
- نه،خسته می شی.می خوام باهات مشورت کنم.
- راجع به اینکه چه کسی روخط بزنی؟کاری نداره اولیش رئیس رو خط بزن که روزی یکی دوساعت بیشترنمیاد بعد این یاروجهرمی روخطبزن که هفت خط درمیون میاد.
- اون که ازاعضاءهیأت مدیره است.
- بی خیال.ببین اون روزهایی که اینانیستند،کارشرکت نه تنهاانجام می شه که بهترم هست.پس اضافه اند دیگه.
مانی خنده ای کرد وگفت:
- خیلی خب.ادامه نده.باباجان،اصلاًقضیه تعدیل دروغ بود.
رضادرحین نشستن،ضربه ای به پشت مانی زد وگفت:
- اِ...مسخره،مارو سرکار گذاشتی ؟
- نه جون تو،کارت دارم.
- خب بگوتاعصبانی نشدم.
- چشم.ببینم رضاتوشرکت کارآمد یادته؟
- آره شرکت بابای خانم کوشا؟
- آره سیستمی روکه بهشون دادیم چی؟یادته؟
- آره همون که مهندس نیکنام طراحی کرد.
- آفرین.حالا آريالای کوشایه شعبه ازاون شرکت روتوی انزلی زده وآقای سعیدی هم می خواد مجدداًبهشون سیستم بدیم.
- نیکنام که توی کانادا داره کوکامی خوره.
- اینومی دونم ولی آقای سعیدی می گفت ماهابرم.
رضالحظه ای سکوت کرد وبعد بالحنی جدی گفت:
- فکرمیکنی بشه؟
مانی که ازلحن جدی رضاخنده اش گرفته بود گفت:
- نمی دونم.
- اصلاًبه ماچه؟بگوبه دخترش بگه.
- خنگ نشو.کار اون نیست.
- کارماهم نیست.
- این طورفکرمی کنی؟
- نه.
- پس چی؟
- چه می دونم.
- البته خانم کوشاخودش اونجاشت.لابد یکی دوتا ازهمکاراش هم هستن.
- پس هیچی دیگه.کارمون دراومد...توقبول کردی؟
- آره.
- منم جای تو بودم قبول می کردم.
- لوس نشو.
- جدی می گم...دیوونه مگه کارکوچیکیه؟مثل همون که خودت می دونی توگِل می مونی.
- مؤدب باش.
- هستم.من که نگفتم مثل چی،خودت فهمیدی.
- حتماًباید بگی؟خیلی خوب پرحرفی ممنوع.بیابچه های تیم روانتخاب کنیم.شنبه باید بریم.
- چه عجله ای هم داره. امروز چهارشنبه است.
- خوب باشه.تا آخروقت اداری حکم مأموریت همه آماده است.
- لابد شنبه صبح هم یک مشت دیوونه به فرماندهی یه مجنون راه می افتند به طرف شمال.
- آفرین!
- من که نمیام.
- بی جامیکنی.شروع کن انقدرم حرف نزن.
- چشم.دستورم می ده.
- بازکه غرزدی.
- نه،نه.بفرمایید درخدمتم.
مانی لبخندی زد وگفت:
- پس شروع کنیم.

*****************


عصرجمعه مثل تمام عصرهای جمعه زمستانی وسرد وساکت بود وخیابانهابقدری آرام می نمود که انسان فراموش می کرد درخیابانهای پرازترافیک تهران درحال حرکت است.مانی زیرلب ترانه ای راهمراه خواننده که صدایش درماشین پیچیده بود زمزمه می کرد ودرهمان حال سعی می کرد فکر افسون راازسرش بیرون کند.اماحتی اضطراب مأموریت بزرگی که درپیش داشت نمی توانست فکراوراازدیداربا افسون منحرف نماید.گویاکسی به اوامرمی کرد به دیدارافسون برود.ناگهان کنارخیابان متوقف شد،لحظه ای درنگ کرد وبعد بی اختیاردورزد وبسوی منزل زندایی،باسرعت پیش راند وخیلی زودترازآنچه که تصورمی کرد به مقصد رسید وقبل ازاینکه بهانه ای بریا دیدارش بیابد،خود رادرمقابل افسون دید.
افسون چون همیشه بااحترام وسردی ازاواستقبال کرد ومانی نیزچون همیشه به مادربزرگ پناه برد.اوبرعکس نوه اش بارویی خوش ازمانی استقبال کرد واحوال تمام خانواده راپرسید.جالب آن بود که باوجود اختلال حواسش،حتی یکنفرراهم ازقلم نیانداخت.مانی پس ازآنکه باصبروحوصله به تمام سؤالات مادربزرگ پاسخ داد،روبه افسون که تازه ازآشپزخانه خارج شده بود کرد وگفت:
- زندایی،ببخشید مزاحمت شدم.راستش می خواستم چند روزی برم مأموریت.گفتم بیام عرض ادبی کنم وخبربدم.
افسون لبخندی ساختگی برلب راند وگفت:

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:12
افسون لبخندی ساختگی برلب راند وگفت:

- خیلی خوب کردی ماهم تنهابودیم.

قبل ازآنکه مانی حرفی بزند مادربزرگ پرسید:

- میری مسافرت مادر؟

- بااجازه شما.

- ای بابا!توهم بااین کارت هی سفر.پس کی می خوای زندگی کنی،بچه داربشی؟

- ای مرتبه دیگه آخرین باره مادربزرگ.دیگه برمی گدم پیش شما.

- ای وای ننه!منصورمی خوای خانم بزرگ سرمونوبکنه؟

- خیالی نیست مادرجون.

- یعنی خانم بزرگ حرفی نداره؟می تونی زنت روببری خونه ات؟

افسون که ازشنیدن کلمه"زن"برآشفته شده بود باعصبانیت گفت":

- بازشروع کردی مامانی؟

مانی چشمکی به افسون زد وگفت:

- بله مادرجون خیالتون راحت باشه.

مادربزرگ آه پردردی کشید وگفت:

- منصورمادر،من دیگه آخرخطم.این دخترجوونه.کاری نکن تن من توقبربلرزه.خودت بالای سرش باش.

- خدانکنه مادرجون.این حرفاچیه؟انشاءا...که صدسال زنده باشید.

- ای مادر.برای من همین هم زیادی بود.مازنده ومرده مون باهم یکیه.فقط دلواپسیم این دختره.

- خیالتون راحت.همین روزا خانم بزرگ خودش میاد دست بوس وباسلام وصلوات شماوافسون خانم رومی بره خونه من.

مادربرگ باصدای بلند خندید.مانی به افسون نگاه کرد که دوقطره اشک ازروی گونه اش سرمی خورد.باتعجب پرسید:

- دارید گریه می کنید؟

افسون آرام وبغض آلود پاسخ داد:

- خیلی وقت بود نخندیده بود.اصلاًصدای خنده اش روفراموش کرده بودم.باوجود تمام سعی ای که کردم هیچوقت نتونستم اینطوری خوشحالش کنم.

مانی دستان پیروزحمت کشیده مادربزرگ رادردست گرفت وبغض آلود گفت:

- مادربزرگ روزای بد دیگه تموم شد.من نمی ذارم به شماوافسون بدبگذره.

مادربزرگ موهای مانی رابوسید وگفت:

- منصورازمن دیگه گذشته.ازسفرزودبرگرد،می ترسم افسون تنهابمونه.

- نه دیگه مادرجون.من افسون رودست شمامی سپارم تابرگردم.

مادربزرگ بازآهی پرحسرت کشید وگفت:

- تاببینیم خداچی می خواد.فقط منو حلال کن...به خانم بزرگ هم بگو اگه بد کردم ازم بگذره.

افسون که حالابه هق هق افتاده بود گفت:

- مامانی به جون منصوراگه ازاین حرفابزنی می رم توکوچه ازدستت هوارمی کشم.

مادربزرگ لبخندی زد وگفت:

- منصور!زنت خل شده.چراهوارمی کشی مادر؟

افسون ومانی هردوخندیدند.بعد مادربزرگ باغیظ به افسون گفت:

- به جای هوارکشیدنت پاشویه لقمه نون واسه شام حاضرکن...این چه زنیه توداری؟پاشوچوب برداربزن توسرش تایاد بگیره کارخونه اش رو به وقت انجام بده.

- ممنونم مادربزرگ،ولی من شام نمی خورم.

- کجامی خوای بری تواین برف؟

افسون ومانی هردوبه طرف پنجره برگشتند وباتعجب پرسیدند:

- کدوم برف؟

مادربزرگ به آسمان اشاره کرد وگفت:

- نمی بینید گوله گوله داره برف میاد.

مانی هب افسون اشاره ای کرد وگفت:

- آخ آخ!چه برفی میاد.تاصبح همینطوری بباره یه متراومده.

مادربزرگ باسرتأیید کرد وافسون خنده کنان گفت:

- عجب فیلمی هستی ها.

مانی صدایش راکمی کلفت ترازمعمول کرد وگفت:

- بی صداخانم.پاشوبه کارت برس.شام چی شد؟

- اوهو چه استعدادی هم داره.زود یاد گرفت.

- چی خیال کردی سرکارخانم؟شام می دی یا برم این رستوران سرخیابون؟

- لازم نکرده.زحمت نکش،شام داریم.

- پس بزن بریم آشپزخونه.

- شما راحت باشید،خودم میارم.

- مگه می شه؟من باید درخدمت باشم.

افسون ازجابرخاست ومادربزرگ به جای اوپاسخ داد:

- زنده باشی مرد.

مانی خنده ای کرد وپشت سرافسون به آشپزخانه رفت وبلافاصله گفت:

- سالاد درست کنم؟

- زحمت نکش.

- نه زحتمی نیست.لوازمش توی یخچاله دیگه؟

افسون درحالیکه غذارامی چشید باسرپاسخ مثبت داد.مانی به داخل قابلمه سرک کشید وگفت:

- ببخشید خانم،شام چیه؟

- خورشت آلو...دوست داری؟

- چه جورم...البته تاحالانخوردم.

افسون خنده ای کرد وچیزی نگفت ومانی مشغول درست کردن سالاد شد.درهمان حال به حرفهای رضافکرمی کرد که با تأکید گفته بود اگرمی خواهد تکلیفش روشن شود،رازدلش رابا افسون درمیان بگذارد،امااوحتی ازتصورگفتن حقیقت به افسون دچاردلشوره واضطراب می شد.بااینحال سعی می کرد خود رامتقاعد کند که امشب باافسون صحبت کند.

درتمام مدت صرف شام وپس ازآ« اومترصدفرصتی بود که باافسون به گفتگوبنشیند گرچه خود بهترمی دانستت که این فرصت راخودش باید به وجود بیاورد بااینحال تا آخرشب حتی وقتی مادربزرگ بعد ازشام خوابید واو وافسون تنهاشدند اوشجاعت ابرازحرفهایش راپیدانکرد و وقتی ساعت ازده گذشت به ناچارازجابرخاست وباافسون خداحافظی کرد وازدرهال خارج شد.

برای اولین بارزندایی پشت سراوازساختمان خارج گردید ومانی دردست اویک کاسه پرآب ویک جلد قرآن دید.لبخندی زد وگفت:

- پایین نیاید سرمامی خورید.

- نه،نگران نباش.

- باورم نمی شه می خواهید پشت سرمن آب بریزید.

- چطور؟

- آخه می گن آب می ریزن که مسافرزود برگرده.

- خب.

- شماکه اصلاًدوست ندارید من برگردم.

افسون ناگهان ایستاد وبا اخم گفت:

- توواقعاًاینطورفکرمی کنی؟

مانی که اخم افسون رادید سرانگشتش رادرکاسه آب فروبرد وبه صورت افسون پاشید وباخنده گفت:

- یعنی ازدست مزاحتمهای من خسته نشدید؟

- چرند نگو.

- خیلی خب،اخماتون روبازکنید.شوخی کردم.

افسون لبخندی زد وگفت:

- مواظب خودت باش.

- ممنونم.

مانی جلودر اززیرقرآن رد شد ویک باردیگرازافسون تشکروخداحافظی کرد وبه سوی ماشین رفت.افسون هم کاسه آب راپشت سرش پاشید وبرایش دست تکان داد.مانی هم دستش رادرهواتکان داد ودرهمان حال به دنبالسوئیچ اتومبیل،جیبهایش راجستجوکرد.چند لحظه بعد دوباره به طرف افسون دوید.اوباتعجب پرسید:

- چیزی شده؟

- نه سوئیچ روجاگذاشتم.فکرکنم رو میزه.

- میرم میارم.

- نه،نه خودم می رم.

افسون ازجلوی درکناررفت وباخنده گفت:

- بفرمایید.

مانی دوان دوان ازپله هابالارفت وچند لحظه بعد سوئیچ به دست برگشت.افسون خنده ای کرد وگفت:

- حواست کجاست؟

مانی مکث کرد وبعد گفت:

- خاطرخواهیه دیگه...پدرعشق بسوزه.

- ای باباشماهم؟

- مگه شمارسم مه رویان رونمی دونی؟عاشق می کنن،می کشن کناروهیچ تحویلم نمی گیرن.

افسون نگاه تحسین آمیزی به چهره جوان وجذاب مانی انداخت ولبخند زنان گفت:

- باید خیلی بی انصاف باشه اون دختری که تورو تحویل نگیره.

مانی لحظه ای به چهره مهتابی وظریف افسون خیره ماند وبی آنکه پاسخی بدهد ازدرخارج شد.نزدیک ماشین دوباره به طرف افسون برگشت وباصدای بلند گفت:

- مواظب خودت باش...خداحافظ بی انصاف!

افسون درحالیکه دستش رادرهوابه علامت خداحافظی برای مانی تکان می داد به رویش لبخند زد ولی ناگهان منظورمانی راازجمله اش فهمید ویک مرتبه خشکش زد.خواست حرفی بزند که ماشین به حرکت درآمد.مانی به سرعت ازاوفاصله گرفت.افسون همان طورجلوی درایستاد وناباورانه زیرلب زمزمه کرد:«خداحافظ بی انصاف»وبعد احساس کرد موجی ازحرارت تمام بدنش رافراگرفت.

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:13
قتی وارداتاق شد،فرنازرادرکناربچه هادید.اوبه محض دیدن مانی ازجابرخاست وگفت: - سلام مهندس،خسته نباشید.

- ممنونم.شماکی رسیدید؟

- نیم ساعت پیش.

- تواتاق مدیرعامل یودید؟

- بااجازه شما.

- خواهش می کنم.

- خوب بابچه های تیم آشناشدید؟

- مهندس اقبال که ازقبل سعادت زیارتشون روداشتم ولی...

مانی جمله فرنازراقطع کرد وبااشاره به دوستانش گفت:

- آقای یوسفی وآقای رضایی همکاران عزیزما.

فرنازلبخندی زدوپاسخ داد:

- خوشوقتم...

وبعد ادامه داد:

- تانزدیک ظهرکه توراه بودید ازاون وقت تاحالام که مشغول کارید.حالاحتماًخسته اید،بهتره بریم استراحت کنید.

- فکرخوبیه.شمالطف کنید آدرس مهمانسراروبه مابدید.مامزاحم شمانمی شیم.

- چه مزاحمتی آقای بهنود؟من درخدمتتون هستم،البته مهمانسرای درکارنیست.

رضا پوزخندی زد وگفت:

- مانی غلط نکنم هتل کارتن اونم تواین سرما...خانم کوشاما ازطلابودن پشیمان گشته ایم.همین جاتوی شرکت می خوابیم.

مانی به رضاچشم غره رفت وفرنازدرحالیکه به زحمت جلوی خنده اش رامی گرفت پاسخ داد:

- اختیاردارید آقای اقبال.راستش قضیه چیزدیگه ایه.اجازه می دید توضیح بدم؟

- البته.

- من وپدرفکرکردیم شمابجای مهمانسرابهتره شبهادرویلای مااستراحت کنید که ماهم بتونیم حسابی ازحضورتون فیض ببریم هم خیالمون ازبابت جاوپذیرایی راحت باشه.البته اگه آقایون موافق باشن؟

مانی لحظه ای متفکرانه سکوت کرد وبعد گفت:

- فکرنمی کنید اینطوری دیگه خیلی مزاحم شیم.

- نه آقا،اصلاً.من وخانواده ازمیزبانی شماخیلی هم خوشحال می شیم.

- پس دراین صورت ما درخدمتیم.

فرنازنگاهی مشتاق به مانی کرد وخنده کنان گفت:

- خدمت ازماست مهندس...بفرمایید.

مانی وبچه هاپشت سرفرناز ازساختمان خارج شدند.جلوی دردوتا ازماشینهای شرکت منتظرشان بودند.فرنازدر ِجلوی اولین ماشین راجلوی پای مانی گشود وبه بچه ها اشاره کرد که سوارماشین دوم شوند.مانی که درمقابل عمل انجام شده قرارگرفته بود به ناچارسکوت کرد.رضاکه ازکنارش ردشد،لبخند شیطنت آمیزی زد وگفت:

- موفق باشی مهندس!

مانی چینی به پیشانی انداخت وپاسخ داد:

- تولااقل نرو.

- اِنرم تابه زوربفرستنم؟کورخوندی.

وبعدباسرعت سوارماشین شد.فرنازبه مانی که همچنان ایستاده بود نزدیک شد وگفت:

- خوب،افتخارنمی دید آقای مهندس.

- آه...بله...البته خانم.

وبعد بابی میلی داخل اتومبیل قرارگرفت.


************


- زندایی چی مادر؟تماس نگرفت؟

ملوک لحظه ای مردد ماندولی بعد باوجودآنکه می دانست افسون چندین بارتماس گرفته ومصرانه شماره تماس مانی راخواسته بود پاسخ داد:

- نه زنگ نزده.

- خیلی خوب.اگرزنگ زدحتماًشماره منوبهش بده.

- باهاش کاری داری؟

- نه بنابودزنگ بزنه شماره منوبگیره.اگه کاری پیش اومد تماس بگیرین.

- آهان باشه.اگرزنگ زد چشم...خودت چه کارمی کنی؟کی برمی گردی؟

- ماهم مشغولیم ولیمعلوم نیست کی برگردیم.کارمون یه کم بیشترازاون چیزیه که تصورکرده بودیم.

- امیدوارم کارهات خوب پیش بره.

- متشکرم...سلام صبحتون بخیر.

- بامنی مادر.

- نه خانم کوشااومدند.

- اِه فرناز؟

- آره آره.

- بهش سلام برسون.

مانی گوشی راکمی عقب ترگرفت وروبه فرنازگفت:

- مادرسلام می رسونن.

فرنازجلوترامد وگوشی راازمانی گرفت وگفت:

- اجازه هست؟

مانی لحظه ای سکوت کرد وبعد گفت:

- طبق معمول شما آدم رودرمقابل عمل انجام شده قرارمی دید.

فرنازلبخندی زد وگفت:

- اگه اشکالی داره بفرمایید.

وگوشی رامقابل مانی گرفت.مانی بالحنی پوزش خواهانه پاسخ داد:

- اصلاًمنظورم این نبود...خواهش می کنم بفرمایید،مادرخوشحال می شه.

فرنازازاو روی برگرداند وبابی میلی گفت:

- ممنون.

وبعد شروع به صحبت باملوک کرد.مانی پشت میزش نشست ومشغول جمع آوری دیسکتهاشد.باوجود انکه می دانست افسون تمایلی به برقراری ارتباط بااو ندارد ولی دلش شورمی زد ومی ترسید اتفاقی افتاده باشد.

سنگینی نگاه فرنازناگهان اورابه خود آورد.باتعجب پرسید:

- چیزی شده؟

فرنازنگاه خاصی به اوکرد وگفت:

- نخیرآقا...مادرتون.

وبعدگوشی رامقابل مانی گرفت.مانی به خود آمد وگفت:

- خداحافظی کنید من دیگه کاری ندارم.

فرنازطنزآلود گفت:

- بله البته...خانم بهنود مانی می گه دیگه کاری نداره.سلام برسونید...بامن امری نیست؟

-...

- ممنونم خدانگهدار.

فرنازبه سوی مانی چرخید وگوشی راروی دستگاه قرارداد وچهره درهم کشید.مانی که متوجه رنجش فرنازشده بود دلجویانه گفت:

- معذرت می خوام.می دونید من منتظریه تلفن ضروری بودم ولی مادرم گفت که کسی تماس نگرفته.منم کمی نگران شدم.

فرنازچندلحظه به چهره نگران مانی خیره ماند وبعد آهسته پرسید:

- می تونم بپرسم منتظرتلفن کی بودید که انقدرضروریه؟

مانی لحظه ای مکث کرد وبعد خیلی راحت گفت:

- زنداییم.

چهره فرنازاهم بازشد ولبخندی شفاف روی لبهایش نشست وگفت:

- اینکه غصه نداره شماباهاش تماس بگیر.شایدمی ترسی مخارج تلفن شرکت بابابره بالا.

- نه خانم اختیاردارید.راستش منزلشون تلفن ندارند.

- آهان نگران نباشید.حتماًتماس می گیرن.

مانی خود رامشغول انجام کارهانشان داد وزیرلب گفت:

- ممنونم.

فرنازدستهایش راروی میزمانی ستون تنش کرد،کمی خم شد وآهسته گفت:

- کارت امروزخیلی طول می کشه؟

مانی سربلندکرد وباتعجب به فرنازنگاه کرد وپرسید:

- چطورمگه؟

- همین طوری...خوب توی این یک هفته که اینجابودید هیچ جانرفتیم.امروزجمعه است.بهترنیست کارروزودترتموم کنیم وکمی هم استراحت به خودتون وگروهتون بدید؟

- آخه ماباید زودتربرگردیم.

- چرا؟حق مأموریت بامزاجتون سازگاری نداره؟

مانی لحظه ای به فکررفت وبعد گفت:

- برنامه خاصی دارید؟

- اگه اجازه بدید.

- می تونم بپرسم چیه؟

- می تونم خواهش کنم نپرسید؟

مانی بازهم باتعجب به فرنازنگاه کرد وگفت:

- می خواهید چه کارکنم؟

- کارروظهرتعطیل کنید.

- خوب...بعد؟

- بعدش بامن.

مانی هنوزهم مردد بود.فرنازاین بارمصرانه زمزمه کرد:

- خواهش می کنم مانی اینقدرسختگیرنباش.

- خیلی خوب.من حرفی ندارم.

- واقعاًمتشکرم.مطمئن باش به همه خوش می گذره...پس بلندشید دیگه.

- الان که تازه ساعت10/5 صبحه.

- مانی پاشودیگه.

مانی ناچارازجابرخاست وگفت:

- اجازه بدید بچه هاروصداکنم.

- لازم نیست قرارکارروبامهندس اقبال گذاشتم.خودشون میان.شما باماشین من تشریف بیارین.

- بچه هاچی؟

- سوئیچ ماشین شرکت رودادم به آقارضا.

- گوش کن خانم کوشااین اصلاًدرست نیست.

فرنازباعصبانیت به طرف مانی برگشت وگفت:

- اولاًخانم کوشااسم داره،ثانیاًچی درست نیست؟مابه گردش خانوادگی می ریم.باخانواده من،دوستام وما.این چه اشکالی داره؟نکنه می ترسی سوارماشین من بشی؟

فرنازهنوزآخرین جمله اش راکامل ادانکرده بوده که باهمان عصبانیت به سوی دررفت.مانی بادوگام بلندخود رابه اورساند وگوشه آستینش راکشید واوراواداربه توقف کرد.فرنازنگاه پرتمسخری به دست مانی کرد وپوزخندی زد وگفت:

- بفرمایید.

- تو خودت می دونی من چی می گم.پس مغلطه نکن.اینطورهم ازاتاق بیرون نرو.می خوای دیگران راجع به ماچی فکرکنن؟

- مهم نیست مانی.دیگه هیچی مهم نیست.

- چرافرناز؟مگه چی شده؟

- ازدستت خسته شدم مانی.می دونم فقط دوست داری منواذیت کنی.دلت می خوادغرورم روبشکنی.دائماًبهانه میاری.

- من؟...فرنازتواشتباه می کنی.

- چرادیگه،کورم؟اشتباه دارم می بینم؟...اصلاًتوتازگیهاچت شده؟معلوم هست؟

مانی آستین فرنازرارهاکرد وبه طرف پنجره رفت.فرنازنیزآهسته آهسته به سویش رفت واین بارآرام پرسید:

- نمی خوای بگی؟

- چی باید بگم؟وقتی خودمم نمی دونم چه مرگمه.

- چی شده مانی؟حرف بزن...باخانواده ات مشکلی داری؟

- باخانواده؟آره فکرمی کنم.

فرنازرودروری مانی قرارگرفت وباتعجب گفت:

- فکرمی کنی؟

مانی باکلافگی دستهایش رادرموهایش فروبرد وگفت:

- اعصابم بهم ریخته فرناز؛اصلاًنمی دونم دارم چه غلط می کنم...همه زندگیم شده خیالبافی ورؤبا.شده آرزوهای دست نیافتنی.

- بس کن مانی.یه کم ازبلندپروازیهات کم کن.همه چی درست ی شه.

مانی غمگین ومغموم نگاهی به فرنازکرد وگفت:

- بلند پروازی؟فرنازظاهراًخط فکری ماازهم جداست.حرف من غم دنیا نیست.غم دله.

- غم وغصه که تمومی ندار،آدم باید تحمل داشته باشه.

- آخه بعضی غمهاتحمل پذیرنیست.

- خواهش می کنم تمومش کن انی.من رفتم ماشین روروشن کنم.زودبیا.

مانی باسرپاسخ مثبت داد وفرنازکه ازحرفهای اوگیج شده بود به سرعت ازاتاق خارج شد ومانی راتنهاگذاشت.


*********


مانی گوشی راروی دستگاه قرارداد وباناامیدی روی تخت درازکشید وزمزمه کرد:«آخه چرازنگ نمی زنی؟می خوای دیوونه ام کنی؟مگه نگفتی زنگ می زنم،ازمادرت شماره می گیرم وباهات درتماسم،پس چی شد دختر؟چرااین قدربی رحمی؟خدالعنت کنه اونایی روکه قلب شیشه ای توروبه سنگ تبدیل کردند...»

بابازشدن دربه سرعت سکوت کرد وخود رابه خواب زد.دربسته شدواواحساس کردکسی داخل اتاق شد امابازهم ازجاتکان نخورد واجازه داد تاواردشونده کنارتخت بنشیند.لحظه ای درسکوت گذشت،بعدصدای رضاراشنید که گفت:

- خوابی یا ادادرمیاری؟

چشمهایش رابازکرد وگفت:

- ادادرمیارم.چطورمگه؟

رضادستش راروی سینه اوکوبید وگفت:

- مسخره چراخودت روبه خواب زدی؟

- همینطوری..کاری داشتی؟

- نه اومدم ببینم سردردکذایی ات خوب شدیانه؟

- اگه می دونمی سردردم کذاییه که دیگه احوال پرسی نداره.

- بابااین پایینی هامجبورم کردند.بیچاره ها فکرکردند توالان روبه قبله ای.

- خب مگه نیستم؟نگاه کن.

رضابه جهت درازکشیدن مانی نگاه کرد وگفت:

- راست می گی ها.خوب حالاوصیت کن ازکی طلب داری به من بگو،به هرکسی بدهکاری به خانم کوشابگو.

- راستی تواگه بمیری من دوستی به این مهربونی ازکجاپیداکنم.

- چطورشدتوروبه قبله ای،من بمیرم؟

مانی خنده ای کرد وروی تخت نشست.رضاباتعجب به اونگاه کرد وگفت:

- توکه طوریت نیست،چرامرده بازی درمیاری؟...داری برای این بیچاره ها نازمی کنی؟...عجب دوره ای شده ها!تاجایی که ماخبرداریم همیشه عروس خانمهانازمی کنند نه نره غول دامادها.

مانی نتوانست جلوی خنده اش رابگیرد ودرهمان حال گفت:

- دیوونه من اهل این حرفام؟

رضاقیافه ای متفکرانه به خود گرفت ودرحالیکه انگشت سبابه اش راروی سرش می کشید گفت:

- آره فکرکنم.

- بی معرفت!

- خودتی...حالاازاین حرفاگذشته بگوببینم چه مرگته؟

- رضاهمین الان دوباره زنگ زدم خونه،زنداییم هنوزهم زنگ نزده.دلم شورمی زنه،می ترسمبراشون اتفاقی افتاده باشه.

رضاقیافه ای جدی به خود گرفت وگفت:

- وقتی می خوای اینطورراجع بهش حرف بزنی نگوزندایی،اسمش روبگو.اینطوری می گی چندشم می شه.

مانی بی اعتنابه طعنه رضادوباره گفت:

- اگه تافردازنگ نزنه کارتوهرمرحله ای که باشه پس فردابرمی گردم تهران.

- دیوونه ای؟

- شک داری؟

- شاید دلش نخواسته زنگ بزنه.

- ممکنه.اون زیاد ازمن خوشش نمیاد.ممکنم هست که ازدستم ناراحت باشه ولی احساس من چیزدیگه ای می گه.

- خوره به اون احساست بیفته.چراازدستت ناراحته؟

- تقصیرتوئه دیگه.

- به من چه؟گربه شمام ازرودیواربیفته پای من می شکنه.

- بله چون توتوی هرکاری دخالت داری.مگه تونگفتی مستقیماًاحساسم روبهش بگم تاتکلیفم روشن بشه؟

- خوب چرا.مگه بد گفتم؟

- نمی دونم خوب گفتی یابدففقط می ترسم ناراحتش کرده باشم.

- ببینم مگه توبهش چی گفتی؟

- هیچی تولفافه اشاره کردم.

- به!اگه ازتوی لفافه گفتن توناراحت شده باشه،پس وای به روزی که علناًبفهمه.فکرمی کنم سرت روبایه ضربه می پرونه قبرکناری دایی منصورت.

مانی لحظه ای سکوت کرد وبعد گفت:

- نمی دونم...شاید.

- حالامی خوای چه کارکنی مجنون سربه بیابون می ذاری؟

- نخیر،سربه تهرون می ذارم.

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:17
- کارچی می شه؟

- اگرشده تمام شب روهم تاصبح نخوابم تاپس فرداتمومش می کنم.

- باشه من وبچه هاهم سعی خودمون رومی کنیم ولی مانی...

- ولی چی؟

- تکلیف این دختره چی می شه؟

- کدوم دختره؟

- خودت روبه جاده خاکی نزن.

- آهان،فرنازرومی گی؟

- آره.نمی بینی چه حالی داره؟مثل پروانه دورت می گرده.

- توکه می دونی دل من جار دیگه ایست.

- توچقدربی عقلی پسر.این که برات می میره محلش نمی ذاری،می ری سراغ کسی که برای رسیدن بهش باید زندگی خودت وخانواده ات وهمه روبهم بریزی.توچراازدردسرخوشت میاد پسر؟...اصلاًمن نمی فهمم این زن بیوه برای توچه جذابیتی می تنه داشته باشه؟به اعتقادمن توفقط می خوای گناه داییت وخانواده اش روبااین کارسبک کنی.فقط دلت برای این دختر بیچاره وبی پناه می سوزه،ولی احمق حس ترحم اصلاًمعیارخوبی برای انتخاب همسرنیست.صحبت سریک عمرزندگیه می فهمی؟

- اشتباه توهمین جاست.به چی قسم بخورم که باورت بشه واقعیت قضیه این نیست که توفکرمی کنی؟چرافکرمی کنی یه حس بی ارزش ترحم می تونه ارزش این روداشته باشم که من بقول توقیدهمه کس وهمه چیزروبزنم،خودم راباعالم وآدم درگیرکنم،توروی همه کسانی که دوستشون دارم بایستم؟این حس نمی تونه ترحم باشه.رضاباورکن من افسون روبی نهایت دوست دارم.زنگ صداش،تپشهای قلبم روصدبرابرمی کنه.نگاهش سرتاپام روبه لرزه درمیاره.گاهی اوقات فکرمی کنم حاضرم افسانه دایی منصورروتکرارکنم تافقط برای چند ماه افسون روداشته باشم ودربرابرش جونم روباکمال میل به عزراییل تقدیم کنم.مطمئن باش که اگه من این دخترروجای دیگه ای هم می دیدم مثلاًتوی شرکت خودمون،بدون اینکه زنداییم باشه بازم عاشقش می شدم،نه یکباربلکه هزاربار.

رضاکه باتعجب به مانی نگاه می کردآهسته گفت:

- آخه این دخترچه جورموجودیه که اینطورمردهای دوروبرش روبه جنون می کشه؟

مانی سرش رابین هردودستش گرفت وگفت:

- نمی دونم.بخدانمی دونم چه جذبه ای توی وجود ظریف وشکننده این عروسک وجود داره که توی این مدتی که اینجام یک لحظه ازیادم نمی ره.دلم برای دیدنش بدجوری پرپرمی زنه دارم دیوونه می شم.

رضاصمیمانه بازویش رافشرد وگفت:

- نگران نباش پسر!به خداتوکل کن.اونی که باعث شد شماخیلی اتفاقی باهم آشنابشیدخودش می تونه همه کارهارو روبراه کنه.

مانی درمانده به رضانگاه کرد وگفت:

- یعنی می شه؟

قبل ازآنکه رضاپاسخی بدهد،چندضربه به درخورد وهردوی آنهاراساکت کرد.رضاپرسید:

- کیه؟

صدای فرنازازپشت درشنیده شد:

- منم آقای اقبال.مهندس بیداره؟

- بله...بفرمایید.

دربازشد وفرنازسینی به دست وارد اتاق گردید وگفت:

- یه شربت آبلیموبراتون اوردم شاید حالتون روبهترکنه.

مانی صاف نشست وگفت:

- ممنونم چرازحمت کشیدید؟

- خواهش می کنم زحمتی نبود...بهترشدید؟

- ای تقریباً.

فرنازنگاهی به مانی کرد و دستش راجلوبرد وگفت:

- ولی چشماتون قرمزه،شاید تب دارید.

مانی خود راعقب کشید وگفت:

- نه تب ندارم.به خاطرسردرده.

- زیاد کارمی کنید.

مانی لبخندی زد وگفت:

- خوب دیگه باید انجام بشه.

- بااین عجله؟

- عجله؟ماپانزده روزه که اینجاییم بنا بودیه هفته،ده روزه برگردیم.

- خیلی بد می گذره؟

- اختیاردارید.ما اِنقدرمزاحم شماوخانواده شدیم که دیگه خودمون خجالت می کشیم.

- چه زحمتی؟شماتوی طقه خودتون هستید.شام ونهارهم که به ما افتخارنمی دید بیایید پایین.دیگه چه زحمتی؟

- بهرحال مزاحم که هستیم.

- اصلاًاین حرفارونزنید...شمایه چیزی بگید مهندس اقبال.

رضاگفت:

- چی بگم خانم؟مانی تهران کارداره،ماهم باید زودتربرگردیم.

- وای ازاین تهران.خیلی دلتون براش تنگ شده؟

هرسه خندیدند ومانی خمیازه ای کشید که فرنازراناچاربه رفتن می کرد،به همین دلیل به طرف دررفت ودرهمان حال گفت:

- خوب شماباید استراحت کنید.صبح می بینمتون.

- ممنون.

- شب بخیر.

- خانم کوشابابت شربت هم ممنون.

- خواهش می کنم.

وقتی فرنازازاتاق خارج شد رضا باعصبانیت گفت:

- خیلی بی ادبی!یعنی واقعاًنتونستی جلوی خمیازه ات روبگیری؟

- اتفاقاًبرعکس خیلی مؤدبانه ازاتاق بیرونش کردم.

- خجالت بکش مانی.

- آخه برای چی؟

- آخ دلم خنک میشه وقتی افسون دمت روقیچی کنه،بشی مونده ازاینجاورونده ازاونجا...آخه پسردیوونه توکه می دونی اون زن تره هم بارت نمی کنه،چرا این دختر روکه انقدربرات مناسبه ازخودت می رونی؟

مانی لیوان شربت رابه طرف رضاگرفت وگفت:

- بگیربخور.جوش نزن.یا افسون یاهیچکس.

- می خورم تاچشمت چهارتابشع دیوونه.

مانی خنده ای کرد و روی تخت درازکشید وچشمانش راروی هم نهاد وآهسته زمزمه کرد:

- اگه بهای هریک روززندگی باافسون 10 سال زندان با اعمال شاقه باشه خوش بحال اون لحظه ای که بهم بگن به صد سال زندان بااعمال شاقه محکوم شدی.

رضالیوان شربت را ازجلوی دهانش پایین آورد وباتعجب به مانی نگاه کرد وپاسخی نداد


مانی به مادرنگاه کرد وگفت:

- خوب من می رم یه دوش بگیرم.بایدبرم بیرون.

- کجا؟تازه ازراه رسیدی،نمی خوای استراحت کنی؟

- نه باید حتماً برم.

- حالاکجامی خوای بری که انقدر واجبه.

- برم یه سربه زندایی بزنم،ببینم چه کارمی کنه.

- زندایی؟افسون رومی گی؟

- نه،پس زن ِدایی تیمور رومی گم؛احترام السطنه.

- مانی مؤدب باش.

- هستم.

- بازکه راه افتادی.

- می خوام حمام کنم،اشکالی داره؟

- نه ولی نمی ذارم امشب جایی بری.باید پیش خودم بمونی.

مانی درحالیکه به طرف حمام می رفت پاسخ داد:

- تاشب برمی گردم.

ملوک به سویش رفت و وقتی درحمام رابست ازپشت درگفت:

- بذار برای فردا.می خوام یه کم ازسفرت برام تعریف کنی.

- تعریف می کنم ولی وقتی برگشتم.

ملوک چند لحظه ای به فکرفرورفت وبعد مصرانه گفت:

- جون مامان امشب نرو.

- دوش بازه صداتون رونمی شنوم...چیزی گفتید؟

ملوک ناچارتسلیم شد وگفت:

- نه.

وبعد به داخل هال برگشت.چند لحظه ای خود راباتلویزیون سرگرم کرد ولی بعد نگران ومضطرب ازجابرخاست وبه طرف گوشی تلفن رفت وبلافاصله شماره منزل مادرش راگرفت.بجای مادر،آذرگوشی رابرداشت:

- سلام،آذرتویی؟

- آره،سلام.چی شده؟

- مانی اومده.

- چشمت روشن.خوب پس چرا اینطوری حرف میزنی؟دویدی؟

- نه...آذر،می خواد بره خونه افسون.

- خوب بره.

- اگه افسون بهش بگه چند مرتبه اینجاتلفن کرده واون بفهمه من بهش دروغ گفتم چی جوابش روبدم؟

لحظه ای سکوت برقرارشد،بعدآذرپاسخ داد:

- چه می دونم؟...یه جوری راضیش کن فعلاًنره تایه فکری بکنیم.

- اصلاًراضی نمی شه.رفت دوش بگیره وبره...اشتباه کردم به حرف مامان گوش دادم بخدا.

- می خوای مامان روصداکنم؟

- نه فکرنمی کنم ازدست اونم کاری بربیاد.

- ببین ملوک،بهش بگو خاله خونه مامان بزرگه زنگ زده گفته توهم بیا ما مانی روببینیم.

- راست می گی بهش می گم.

- بگو بناست تیموراینام بیان.بیاید دورهم باشیم.تافرداهم خدابزرگه.

- آره خوب فکریه.باشه پس مابرای شام میایم اونجا.

- بروزودترراهش بنداز.

- باشه کاری نداری؟

- نه.تاتوبیای من با مامان صحبت می کنم.شاید یه فکری کردیم.

- مرسی.پس فعلاًخدانگهدار.

- خداحافظ.

ملوک گوشی راگذاشت وبه سرعت به طرف حمام رفت.وچندضربه به درزد.مانی جواب داد:

- دیگه چی شده؟

- خیلی کارداری؟

- نه.درروبازکن دارم موهامو سشوارمی کنم.

ملوک دررابازکرد.مانی حوله حمام برتن،جلوی آینه ایستاده بود وموهایش راخشک می کرد.مادرنگاهی به قامت رشید وزیبای پسرش کرد وباخنده گفت:

- ماشاءا...بزنم به تخته آب شمال بهت ساخته ها!

- شماهرامری دارید بفرمایید نیازی به بازار گرمی نیست.

- بد نشو مانی.

- چشم...حالامی فرمایید؟

- خاله ات زنگ زدوگفت همه خونه مادربزرگ جمعند.

- همه یعنی کی؟

- خاله آذزودایی تیمور...

- بامخلفات؟

- بله.

- خب؟

- خب نداره دیگه.خواست ماهم بریم.

- پس برید حاضرشید من هم الان میام بیرون.

- یعنی بریم؟

- آره دیگه فقط سریعتر.

- باشه من که کاری ندارم الان حاضرمی شم.

مانی ازداخل آینه به مادرلبخند زد.ملوک روی پنجه پابلند شد وبه زحمت خود رابه موهای مانی رساند وآهسته اورا بوسید وگفت:

- مادرفدای این قد وبالات.

مانی بازخندید وگفت:

- مادرجون بریم.

ملوک به سرعت ازحمام بیرون آمد وآماده شد.چند لحظه بعد مانی نیزکاملاً آراسته ومرتب ازاتاق خارج شد.ملوک بادیدن اوگفت:

- کاش امشب بنابود بریم برات خواستگاری.خیلی قشنگ شدی!

- یعنی اینطوری برم خواستگاری جواب مثبته؟

- معلومه.تو پسندیده شده خدایی هستی.

مانی سری با تأسف تکان داد ودرحالیکه سوئیچش را ازروی جاکلیدی برمی داشت گفت:

- ای کاش اون که باید بپسنده این حرف روبزنه.

ملوک دنبال مانی راه افتاد وگفت:

- میگه،حالامی بینی.

مانی خنده ای کرد وگفت:

- خداکنه.

ملوک هم خندید وکنارمانی داخل ماشین نشست وبالذت به پسرش نگاه کرد که باسرعت به سوی منزل مادربزرگ پیش می راند.جلوی درخانه مادربرگ که متوقف شدند ملوک پیاده شد ولیم انی همچنان درماشین بود.ملوک سرش راخم کرد وازداخل شیشه پرسید:

- چراپایین نمیای؟

مانی دستش رابه سمت صندلی عقب برد وبسته ای را ازروی صندلی برداشت.ملوک بادیدن چند بسته دیگر روی صندلی تازه متوجه قصد مانی شد.با اینحال گفت:

- این چیه؟

- سوغات مامان بزرگ.

- چراخودت نمیاری؟

- من یه سرمی رم پیش زندایی وزود برمی گردم.

ملوک لحظه ای سکوت کرد وبعد گفت»

- ولی مانی...

اما مانی اجازه نداد جمله اش راتمام کند لبخندی زد ودستش رابه علامت خداحافظی بلند کرد وباسرعت به راه افتاد ودرهمان حال ملوک شنید که گفت:

- زود برمی گردم.

وقتی به سرکوچه رسید ازداخل آینه مادررادید که هنوز سرجایش ایستاده ولی فرصت برگشتن نداشت.به سرعت به طرف منزل افسون روانه شد،درحالیکه احساس می کرد باطی کردن هرخیابان برتعداد ضربان قلبش افزوده می گردد.بالاخره زمانی که درمقابل خانه افسون قرارگرفت،وجودش چون شبهای امتحان های مشکل پرازآشوب ودلهره بود.

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:18
باسرعت ازماشین پیاده شد وبسته های سوغا راازروی صندلی عقب برداشت وبه سوی خانه رفت.جلوی درلحظه ای مکث کرد تاکمی آرام شود ولی چون فایده ای نداشت انگشت لرزانش راروی زنگ فشارداد.چندلحظه بعد صدای آشنای افسون درگوشش پیچید: - کیه؟

- سلام...منم مانی...

دیگرصدایی نیامد ولی درهم بازنشد.مانی به تصورآنکه دربازکن خراب شده منتظرایستاد.چندلحظه ای طول کشید.سایه افسون روی شیشه های مات درحیاط نقشی مبهم زد وبعد دربازشد ومانیتوانست ازلای دربازدرچهره رنگ پریده وخسته افسون راببیند.

درحالیکه باتعجب به هاله کبودی زیرچشمهای افسون خیره شده بود آهسته گفت:

- سلام...حالت خوبه؟

افسون دررابازکرد وقلب مانی ازدیدن اندام نحیف اودرمیان لباس حریرمشکی،درسینه فروریخت.باتردید پرسید:

- اتفاقی افتاده؟

افسون شال حریرمشکی راروی سرش جابجاکرد وباتکان سرپاسخ منفی داد.مانی بازپرسید:

- توچت شده؟این چه وضعیه؟

افسون بغض آلود وآهسته گفت:

- مهم نیست...مهم نیست.

مانی بسته هارا روی پله ی جلوی درگذاشت ومصرانه پرسید:

- چی مهم نیست؟توروبه خدا حرف بزن.

- چیزی که برای شمامهم باشه نیست آقا!

مانی به چشمهای پراشک افسون نگاه کرد وگفت:

- چرابامن بازی می کنی افسون؟حرف بزن خواهش می کنم.

- ازاینجابرو...برو وهیچ وقت دیگه هم برنگرد.تودیگه اینجاکاری نداری.

مانی لحظه ای به فکرفرورفت وبعد مضطربانه پرسید:

- مادربزرگ...مادربزرگ که حالش خوبه،نه؟

افسون ناگهان روی زمین زانو زد وباصدای بلند شروع به گریه کرد.مانی داخل ساختمان شد ودررابست و روبروی افسون روی زمین نشست.به زحمت صورتش رابالا آورد وگفت:

- چی شده افسون؟

افسون همچنان گریه کنان نالید:

- مادربزرگ رفت...مادربزرگ...اون...اون منوتنهاگذاشت.

دوقطره اشک به سرعت راه خود راروی گونه ها مانی بازکردند وصدای گریه اش باصدای ناله های افسون درهم آمیخت.چند لحظه ای به همین حال گذشت.بعد افسون به زحمت ازجابلند شد وروی اولین پله نشست وباصدایی گرفته گفت:

- لطفاً منو تنها بذارید.

مانی که حال افسون راخوب می فهمید آهسته گفت:

- چشم فقط بگید کی این اتفاق افتاد؟

چهره افسون ناگهان چون صورتکی سنگی سخت شد.پوزخندی لبهای بیرنگش را ازهم گشود وبعد باصدای محکم وسرد پاسخ داد:

- کی؟اون وقتی که جناب عالی توشمال خوش می گذروندی...اون وقتی که من ده مرتبه به خونه تون زنگ زدم والتماس کردم یاشماره همسایه رو بهت بدن یاشماره توروبه من بدن...اون وقتی که مادرت شماره روبهت داد وتوحتی زنگ نزدی بپرسی من بدبخت چه مرگمه که پش سرهم تلفن می کنم...اون وقتی که من به هزارنفرروانداختم والتماس کردم وبه هردربسته ای باسرکوبیدم...مادربزرگ اونوقت مرد.

مانی باتعجب ازجابلند شد.روبروی افسون ایستاد وگفت:

- توبه خونه مازنگ زدی؟برای من پیغام گذاشتی؟شماره دادی؟...نه باورنمی کنم راست بگی افسون...توپی بهانه می گردی که ازمن ببرّی.تاامروزم منو بخاطرمادربزرگ می خواستی ولی حالامنم بامادربزرگ برای تو مردم.

- من پی بهانه می گردم؟...من دلم می خواد فقط بهم بگی چرا اومدی؟چطور روت شد بیای؟من که به مادرت گفته بودم مادربزرگ داره می میره،چرااون موقع به کمکم نیومدی که لحظه به لحظه محتاج بودنت بودم.

مانی صادقانه پاسخ داد:

- می خوای باورکن می خوای باورنکن.من روزی دوباربه خاطرتوباخونه تماس می گرفتم ولی هربارجواب مادرم منفی بود.اون به من نگفت توزنگ زدی...هیچ کس به من شماره تلفن نداد...افسون باورکن به خداقسم...به ارواح خاک دایی منصور،پیغامهای توبه من نرسیدوگرنه من باسرمی اومدم پیشت...

افسون باهمان لحن سرد پاسخ داد:

- بهرحال دیگه مهم نیست.حالادیگه همه چیزتموم شده...لطفاًدیگه اینجانیا.این آشغالات روهم جمع کن وباخودت ببر.

مانی عاجزانه گفت:

- ولی زندایی...

افسون باعصبانیت فریاد زد:

- به من نگوزندایی...من زندایی تونیستم...من زن منصورهستم ولی منصوردایی تونیست.اون ازطایفه ی شمانیست...می بینی مادرت هم دست کمی ازمادربزرگت نداره.

مانی بادلخوری ازجابرخاست،دررابازکرد ودرحین خارج شدن گفت:

- زحمت بکش آشغالامو بریزدور...باتمام این حرفا هروقت کاری داشتی روی من حساب کن گرچه شمازندایی من نیستی،ولی مانوکرشماهستیم.

وبعد به طرف ماشین حرکت کرد.وقتی کمارماشین رسید،رویش رابه سوی خانه برگرداند وافسون رادید که هنوز در آستانه درایستاده صدایش راکمی بلند کرد وگفت:

- یه چیزدیگه،عروسک قشنگ،اگه مادرم دست کمی ازمادربزرگم نداشته باشه،مطمئن باش منم دست کمی ازداییم ندارم.برای من عذاب کشیدن ازدست توهم به اندازه نوازش کردنت قشنگه.

وبعد به سرعت سوارماشین شد وبه طرف خانه مادربزرگ راند.بی آنکه پشت هیچ چراغ قرمزی توقف کند یا اجازه دهدعقربه کیلومترشمارلحظه ای پایین بیاید.وقتی باهمان سرعت داخل کوچه ای پیچید که ماشینی ازجهت مخالف می آمد نتوانست ماشین رابه موقع متوقف کند وگلگیرسمت راست ماشین باچراغ سمت چپ ماشین روبرو برخورد کرد وصدای شکسته شدن چراغهابه هوابرخاست وماشین منحرف شده بادرخت کنارخیابان برخورد کرد وبراثرشدت توقف سرمانی باشیشه اصابت کرد وپیشانی اش شکست.راننده ماشین روبرو ازماشین پیاده شد وفریاد زد:

- چه خبرته آقا؟خوابی؟

مانی باعصبانیت ازدرماشین بیرون پرید وگفت:

- چیه مگه؟

- تازه می گه چیه.نمی بینی؟

- خوب خورده که خورده.به جهنم.

مرد به سوی مانی خیزبرداشت ویقه اش رابه شدت کشید.صدای پاره شدن پیراهن مانی بافریاد راننده درهم آمیخت:

- خیلی پررویی مرد.

مانی دستانش رابه شدت به سینه مرد کوبید واورابه عقب هُل داد وگفت:

- پرروتوئی...خوب خسارتش رومی دم.

مرد که حالادرروشنایی تیرچراغ برق صورت غرق درخون مانی رامی دید لحظه ای آرام شد.مانی سرداخل ماشین کرد وازداشبورد دوبسته اسکناس بیرون کشید وبه طرف مرد پرت کرد وگفت:

- خوبه؟...خیالت راحت شد؟...حالابکش کنارمی خوام برم.

چند نفری که ازسروصدای تصادف درمحل جمع شده بودند به راننده درجمع آوری اسکناسها کمک کردند.مانی نگاهی به جلوی ماشین که براثربرخورد بادرخت بشدت آسیب دیده بود انداخت وبی اعتنا سوارشد.خونهارااروی چشم چپش پاک وسپس ماشین راروشن کرد ودرحالیکه سعی می کرد ازچاله کنارخیابان بیرون بیاید به شدت پدال گازرافشرد.مردم که متوجه اوشده بودند به کمکش شتافتند وماشین راازچاله بیرون آوردند.مردی که کنارشیشه ایستاده بود گفت:

- آقا اگه حالت خوب نیست درمانگاه نزدیکه.

مانی بازخونهای صورتش رابا آستین پیراهنش پاک کرد وپاسخ داد:

- چیزی نیست.

مردنگاهی به راننده تصادف نموده وگفت:

- گمونم بیچاره مجنونه.راه بازکن بره.

مانی بی اعتنا به افردای که دورش جمع شده بودند بابازشدن راه به سرعت امحل حادثه دورشد وتارسیدن به خانه مادربزرگ پایش رااز روی پدال گازبرنداشت.جلوی درازماشین پیاده شد.انگشتش راباقدرت روی دگمه زنگ فشرد وتازمانیکه دربازنشد،برنداشت.طول حیاط راطی کرد و وقتی کنارپله های ساختمان رسید احساس کرد ضعفی عجیب تمام وجودش رافراگرفت وسردرد و سرگیجه اش غیرقابل تحمل است.بااینحال به کمک نرده ها ازپله هابالارفت.داخل ایوان لحظه ای توقف وبه باغچه نگاه کرد وروبه بید مجنون که شاخه های خشکش رازیرنورمهتاب افشانده بود آهسته زمزمه کرد:

- می بینی دایی چی به روز من آوردن؟می بینی؟

و بعد واردساختمان شد.مادر،خاله ومادربزرگ که ازنحوه زنگ زدن اوتعجب کرده بودند هرسه درهال انتظارش رامی کشیند.وقتی ملوک چشمش به صورت خون آلود ولباس پاره مانی افتاد جیغی کشید وگفت:

- خدامرگم بده چی شده؟

مانی باعصبانیت فریاد زد:

- چی شده؟آره مادرچی شده؟بگو چی به روزم آوردی...چرامادر؟چرا؟

مادربزرگ سعی کرد پادرمیانی کند وگفت:

- بیابشین ببینم چی شده؟

مانی با عصبانیت فریاد زد:

- شماساکت باشید...من فقط می خوام بدونم چطورتونستید به من دروغ بگید...می دونید نتیجه دروغهای شماچی شد؟...تنهاپناه اون دختر بی پناه هم ازدست رفت.

ملوک باتعجب پرسید:

- مادربزرگ افسون مرد؟

- بله مرد.

- مانی به جون خودت قسم من نمی دونستم قضیه اینه...من واقعاًمتأسفم.

- قضیه هرچی که بود چرا ازمن پنهون کردید؟

- نمی دونم.فکرکردم برای تواونطوری بهتره.هوایی نمی شی کارت روباخیال راحت انجامم می دی.

- حالاخیال شماراحت شد؟هم خودت،هم مادرت هم بقیه.افسون منو ازخونه اش بیرون کرد وگفت برم گورم روگم کنم.

هرسه مخاطب مانی باتعجب به یکدیگر نگاه کردند.آذرچند قدم جلوآمد وبامهربانی دست مانی رادردست گرفت وگفت:

- اون الان عصبانیه خاله، همه چیزدرست می شه.بهت قول می دم.

بدری خانم به آذر چشم غره رفت ولی اوبی اعتنا ادامه داد:

- هرچی باشه عزاداره،ح.صله نداره...من ومادرت می ریم خونه اش رسلامتی.خودمون همه چی ودرست می کنیم.خیالت راحت باشه.

مانی به ناچارسکوت کرد.آذرشانه های اورابه سمت پایین فشرد ومجبورش کرد روی کاناپه بنشیند.بعد باعصبانیت به خواهرش گفت:

- چیه نگاه می کنی ملوک؟نمی بینی پیشونی اش چه خونی میاد پاشودیگه.

ملوک ازجاپرید وآذرروبه مانی پرسید:

- دعواکردی؟

- آره تصادف کردم،بعد بایارو دعوام شد.

ملوک جعبه کمکهای اولیه دردست،کنارمانی ایستاد وگفت:

- تو که ازاین کارهانمی کردی.تو و دعوا؟

مانی نگاهی خصمانه به مادرکرد وگفت:

- شما ودروغ؟

آذر خونهای روی پیشانی مانی راپاک کرد ونگاهی موشکافانه به زخم کرد وگفت:

- ملوک اینطوری نمی شه،بخیه می خواد.زخمش عمیقه.

- چیزمهمی نیست خاله.

- نه خونش بند نمیاد.باید بخیه بشه...ملوک زنگ بزن فریدون بیاد زودباش.

مانی حرف دیگری نزد.احساس ضعف وسرمامی کرد.چشمانش رابرهم فشرد وسعی کرد آرام باشد.گرچه فکرنمی کرد بشودبه حرفهای خاله اعتماد کرد ولی درآن حالت دلش می خواست حتی به یک امید واهی دل خوش کند.

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:22
فصل پنجم
قسمت اول

درست مثل هميشه راس ساعت ، صداي ترمز ماشين در سكوت خوفناك و ارام گورستان پيچيد. ماني كه مطمئن بود افسون از ماشين پياده مي شود كمي كنار قبر جابه جا شد.چند لحظه بعد صداي گام هاي خسته و ارام افسون را شنيد كه لحظه به لحظه نزديك تر مي شد. وقتي سايه ش را روي سنگ قبر ديد بي انكه سرش را بلند كند، سلام كرد. افسون هم بي تفاوت پاسخ داد و پايين قبر نشست و دسته گل همراهش را كنار دسته گل ماني روي قبر گذاشت. ماني اهسته بلند شد و به طرف اتومبيل كرايه اژانس كه كنار خيابان پارك شده بود رفت.كرايه راننده را پرداخت و او را مرخص كرد و باز به جاي اولش برگشت و منتظر اعتراض افسون نشست ولي افسون باز هم سكوت كرد و ماني اجازه داد در همان حالت خلسه مورد علاقه اش باقي بماند.
بالاخره افسون گونه هاي خيسش را پاك كرد و سرش را بالا اورد اما كوچكترين نگاهي به ماني نكرد. ماني ناچار لب به سخن گشود و گفت:
_معذرت مي خوام كه اينجا مزاحمتون شدم. اخه شما من رو از خونتون بيرون كرديد ، منم اومدم خونه دايي. به هر حال اگه ناراحت شديد عذر مي خوام.
افسون پاسخي نداد و تنها از جا برخاست و به راه افتاد. ماني دنبالش دويد و گفت:
_صبر كنيد من بايد باهاتون حرف بزنم. شما مثل اينكه حرف هاي من رو باور نكرديد.
افسون بي انكه رو برگرداند گفت:
_مگه فرقي هم مي كنه؟
_براي شما نه ولي براي من خيلي... من مي خوام كه شما باور كنيد پيغام هاي شما به دست من نرسيده.
_خب فرض كنيد كه باور كردم، كه چي؟
_فرض نه، يا باور مي كني يا نمي كني.
_خيلي خب باور ميكنم، كه چي؟
ماني لحظه اي سكوت كرد و با خود انديشيد:«واقعا كه چي؟» افسون به طرف او برگشت و ظاهرا خواست چيزي بگويد كه باندهاي سر ماني توجهش را جلب كرد و نگران پرسيد:
_پيشاني ت چي شده؟
_شكسته.
_دارم مي بينم شكسته. چرا؟
_اون شب كه از خونه شما اومدم تصادف كردم.
_حالا كه خوبي؟
_اگه شما حالم رو بپرسيد اره ولي در غير اينصورت نه.
_لوس نشو.
_چشم!
_ولي خودمونيم با اين باند روي سرت خيلي ناز شدي ها.
ماني با تعجب به افسون نگاه كرد. او كه از گفته خود پشيمان شده بود دوباره گفت:
_منظورم اينه كه مثل بچه ها شدي.
ماني خنده اي كرد و پاسخ داد:
_مگه فقط پچه ها پيشوني شون مي شكنه؟
افسون شانه هايش را بالا انداخت و چيزي نگفت.ماني باز پرسيد:
_هنوزم باهام قهري؟
_افسون لبخند زيبايي زد و گفت:
_قهر؟ بچه شدي؟
_من نه ولي شما كه قهر مي كني اره.
_كي گفته من باهات قهرم؟
_خودم فكر كردم.
افسون پاسخ داد:
_خب اشتباه فكر كردي.
و باز راه افتاد. ماني با چند گام بلند خود را به او رساند و گفت:
_حالا كجا با اين عجله؟
_ميرم سر خاك مادربزرگ. مياي؟
_شما با من قهر نكن من تا سر قله قاف هم ميام.
فاصله قبر مادربزرگ و منصور زياد بود و انها مجبور شدند ان مسافت را با ماشين طي كنند. افسون سر قبر مادربزرگ هم زياد توقف نكرد و باز در كنار ماني در ماشين قرار گرفت. ماني حركت كرد و افسون همچنان غرق در خود به پنجره ماشين خيره شده بود. بالاخره ماني سكوت را شكست و گفت:
_خونه تشريف مي بريد سركار خانم؟
افسون لبخند زيبايي زد و گفت:
_بله.
_كار خاصي داريد؟
_نه.
_مي تونم خواهشي بكنم؟
_البته.
_امكانش هست شام در خدمتتون باشم؟
افسون لحظه اي به حالت بچه گانه چهره ماني نگاه كرد و با طعنه گفت:
_نه پسر كوچولو!مي ترسم دير به خونه برسي مامانت دعوات كنه.
ماني نگاهي غضبناك به صورت افسون انداخت و پاسخي نداد. او چهره در هم كشيد و به راه خود ادامه داد.چند لحظه بعد افسون دلجويانه به ماني نگاه كرد و گفت:
_چي شد؟ چرا اخم كردي؟ شوخي كردم پسر خوب.
ماني كنار خيابان ماشين را متوقف كرد و به افسون كه با تعجب به اون نگاه مي كرد چشم دوخت و گفت:
_امشب مي خوام تكليفمو با تو روشن كنم.
_با چراغ قوه يا فانوس؟
_زندايي؟
_جانم.
_دارم جدي حرف ميزنم.
_خب بفرماييد.
_شما راجع به من ... چي فكر ميكنيد؟
_منظورت چيه؟
_به نظر شما من چي هستم؟
_شما پسري هستيد ساده و مهربان و گاهي كمي عصبي...
_زندايي!
_اهان، خب پسري هستي زيبا ، مثل داييت اقا، مثا داييت خوب، مثل داييت...
افسون سكوت كرد. ماني سر به زير انداخت و گفت:
_من يه شباهت ديگه هم به داييم دارم كه شما نگفتيد.
افسون اهسته پرسيد:
_چي ماني؟
_و ماني به همان اهستگي جواب داد:
_عاشق مثل داييم.
قلب افسون در سينه لرزيد و ماني اين لرزش را در تكان هاي اهسته لبهايش دريافت.افسون چند لحظه سكوت كرد تا بر خود مسلط شود. بعد در تاريك و روشن غروب داخل ماشين نگاهش لحظه اي با چشمان معصوم و نگاه مشتاق ماني تلاقي كرد و به سختي نفسش را بيرون داد و گفت:
_ميدوني ماني در اولين مرحله عشق بايد عاقل باشه وگرنه عشق مساوي با ناكاميه.
ماني خنده پر معنايي كرد و گفت:
_ببين افسون جان! سراغ فلسفه براي عاشقي نرو. عشق و عقل ميشه جمع الضدين كه اين امكان پذير نيست... زندايي من ...من دارم ديوونه ميشم.
_خدا نكنه اين چه حرفيه؟
تعارف رو بذار كنار افسون... همه بهم گفتند مرگ يه بار شيون هم يه بار....حالا منم مي خوام تكليفمو روشن كنم.
_ماني من اصلا منظورت رو نمي فهمم.

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:23
فصل پنجم
قسمت دوم

_چرا خوبم مي فهمي.
_بس كن ماني. خواهش مي كنم ادامه نده.
_چي رو بس كنم؟ من كه هنوز شروع نكردم چي رو بايد تموم كنم؟
_گوش كن ماني.
_نه زندايي شما گوش كن... اختيار همه چيز با شماست.ميخواي برون مي خواي نگه دار. دوست داري عذاب بده، نمي خواي راحتم كن. اقا من اينجا ايستادم كه بگم اقا به هر حكمي كه بكني راضيم... افسون ديگه نه... ديگه طاقت ندارم سكوت كنم...مي خوام بگم... مي خوام بگم.
ماني ناگهان سكوت كرد. لحظه اي دايي منصور را ديد كه درست پشت افسون روي صندلي عقب نشسته بود. نگاه دايي گويا لبهايش را به هم دوخته بود ولي بعد لبخندي روي لبهاي منصور نشست كه ماني را به گفتن تشويق مي كرد. منصور با اشاره جمله "دوستت دارم" را تفهيم كرد. لبهايش ارام لرزيد و افسون شنيد كه گفت:
_مي خوام بگم دوستتون دارم يا چيزي خيلي بالاتر از اين حرفا.
افسون سرش را پايين انداخت. گونه هايش سرخ و پر حرارت به نظر مي رسيد و با حالتي عصبي ناخن هايش را در كف دست هايش فرو برد. ماني ملتمسانه گفت:
_يه حرفي بزن. خواهش مي كنم.
افسون اهسته سرش را بالا اورد ونگاهش را به صورت ماني پاشيد و گفت:
_نمي دونم چي بايد بگم.
ماني دوباره به صندلي عقب نگاه كرد ولي دايي رفته بود و اين بدترين زماني بود كه ممكن بود منصور او را تنها گذاشته باشد. با اين حال تمام نيرويش را در زبانش متمركز كرد و گفت:
_مي ودنم چي فكر ميك نيد. به نظر شما من يه پسر بچه احساساتي هستم نه؟...نمي توني به حرفام و عشقم و وجود تكيه كني. مگه نه؟
افسون مصرانه پاسخ داد:
نه...نه... باور كن اينطور نيست. من بايد روي اين مساله فكر كنم.
_دست بردار زندايي. نمي خواد بهم بگي كه از احساسم بي خبر بودي و حرفم برات تازگي داره چون نمي تونم باور كنم. من مطمئنم كه شما پيش از اين به روز اعتراف من فكر كرديد و نتيجه هم گرفتيد. پس تو رو خدا با من بازي نكنيد.
لحظه اي سكوت برقرار شد و ماني اين بار عاجزانه ادامه داد:
_خيلي خب! اگه دوست داري عذابم بدي من حرفي ندارم. هر قدر دوست داري فكر كن.
افسون به ماني نگاه كرد. او به روي صندلي خود بازگشت. هر دو دستش را روي فرمان ماشين گذاشت و سرش را ميان دستهايش قرار داد. لحظاتي كه در سكوت گذشت براي افسون لحظاتي طوفاني بود. خاطرات دورش با منصور در جلوي چشمانش جان مي گرفت ولي هر بار كه در خيال به صورت منصور نگاه مي كرد، به جاي او ماني را مي ديد. بالاخره روزي كه هميشه از ان مي ترسيد از راه رسيده بود. روز سخت انتخاب، ولي احساس مي كرد هنوز امادگي اين كار را ندارد. از طرفي نگاه معصومانه و حالت هاي بچه گانه ماني مجبورش مي كرد كه به صراحت او را از خود نرنجاند. بالاخره لب باز كرد و اهسته گفت:
_گوش كن ماني! حق با توست. من پيش از اين هم از چنين روزي واهمه داشتم. شايد به خاطر همين بود كه هيچ تمايلي به ايجاد ارتباط با تو از خودم نشون نمي دادم. مي دوني ماني من هنوز امادگي صحبت كردن در مورد اين چيزها رو ندارم.
_ولي از اون حادثه بيست سال مي گذره و اين زمان زياديه.
_ماني باور كن من هنوز هم مرگ داييت رو باور نكردم و منتظرم يه روزي از راه بياد.
_شما مرگ دايي رو باور كردي ولي دلت مي خواد از اين واقعيت تلخ فرار كني و به رويا پناه ببري. افسون جان، دايي مرده، نه حالا، بلكه بيست سال پيش. خواهش مي كنم اين رو بفهم.
_ماني اون مرگ نبود، حادثه بود، حادثه اي كه يك راز رو در خودش پنهان كرده. رازي كه با تمام سعي اي كه اين سال ها كردم نتونستم ازش پرده بردارم.
_شايد حق با شما باشه ولي به هر حال دايي منصور ديگه پيش ما نيست و هيچ وقت هم بر نمي گرده. منصور بهونه است افسون. يك كلمه بگو نه و راحتم كن، بگو من رو نمي خواي ديگه. بگو از من بدت مياد، بگو باعث مي شم خاطرات تلخ گذشته برات تكرار بشه ، بگو ديگه، چرا خجالت مي كشي؟
_مي خوام بگم ... مي خوام بگم نه ولي دلم راضي نميشه.
ماني پوزخندي زد و گفت:
_دلت راضي نميشه دل يه پسر بچه رو بشكني؟
_ديوونه نشو... من به تو چي ميتونم بدم؟ من يه بيوه زن بيشتر نيستم و تو يه جوون پر شور و احساساتي. اخه تو كدوم ايين ما به درد هم مي خوريم؟
_تو مكتب عشق خانم. خيال كردي من نمي دونم؟ نمي دونم چند سالته؟ نمي دونم به قول خودت بيوه زني؟ خيال كردي با يه دختر چهارده ساله اشتباهت گرفتم؟ نه خانم! همه اينها رو خومد مي دونم ولي چيكار كنم كه اين دل وامونده حساب كتاب دو دوتا چهارتا حاليش نميشه.حالا بگو چيكار كنم؟
_تكرار عشق من و تو تكرار دردسرهاي گذشته است. اينو مي فهمي؟ اونوقت كه من يك دختر بچه بودم و وضعيت الان رو نداشتم، خونواده ي تو با من اينجوري كردن ، واي به حال حالا كه تو يه جووني و من يه پيرزن.
_باز مي گه پيرزن. اخه دختر تو كجات پيره؟ در ثاني اگه تو به اين روز افتادي گناهش به گردن من و مادر و مادربزرگ و داييم و بقيه است.
_تو چرا بايد تاوان اشتباه اونا رو پس بدي جوون؟
_تاوان؟ اين حرفا چيه؟ من تو رو دوست دارم، بخدا اگر زنداييم هم نبودي باز هم دوستت داشتم. مثلا اگر تو شركت همكارم بودي يا هر طور ديگه اي كه با هم اشنا مي شديم باز من بهت پيشنهاد ازدواج مي دادم و مجبورت مي كردم بهم جواب مثبت بدي.
_فكر بقيه شو كردي؟
_تو يه بله بگو، به ارواح خاك داييم تمام اين شهر رو به هم ميريزم.من از پس اين قوم برميام و اون كاري رو كه دايي نتونست تموم كنه، تموم مي كنم و تو رو خوشبخت مي كنم.
افسون سرش را كاملا پايين انداخته بود ولي ماني درخشش دو قطره اشك را روي گونه اش ديد. با اين حال همچنان ساكت ، منتظر پاسخ چشم به او دوخت. اما افسون فقط بي صدا اشك مي ريخت. ماني كاملا به طرفش خم شد و دلجويانه گفت:
_ديگه گريه نكن... من ديگه اجازه نميدم گونه هات رو بارون اشك خيس كنه، حالا ببين.
افسون اهسته سرش را بلند كرد ، لحظه اي به چشمان تبدار و چهره مصمم ماني خيره شد. سپس لبخند زيبايي لبان رنگ پريده اش را زينت بخشيد و اجازه داد ماني اهسته اهسته گونه هاي خيسش را پاك كند.
*************
ملوك سراسيمه وارد هال شد. مادرش كه از اشفتگي او بسيار ترسيده بود وحشتزده به استقبالش شتافت. ملوك بي انكه نفسي تازه كند، گفت:
_بالاخره ديدي مادر؟ بالاخره گفت...حالا چه خاكي بايد توي سرم كنم؟ جواب فك و فاميل پدرش رو چي بدم؟
بدري خانم نگاهي از سر تعجب به دخترش انداخت و گفت:
_چي مي گي ملوك؟ قاطي كردي؟
_كاش قاطي كرده بودم مادر، كاش زده بود به سرم و اين بدبختي گريبانم رو نمي گرفت. حالا فقط بگو چيكار كنم؟
_چي رو چيكار كني؟
_اين پسره رو.
_پسره؟
_اره ديگه مامان، ماني رو مي گم.
_چي مي خواستي بشه؟ امروز اومد تو خونه. روبروم نشست و پوست كنده گفت:«مي ري خواستگاري عروست يا نه؟» من بدبخت بي خبر از همه جا گفتم:«معلومه كه مي رم. نوكرش هم هستم. فقط بگو كجا...» چه مي دونستم . گفتم لابد همكاري، دوستي، چيزيه ...
_خب حالا كي بود؟
_حدس بزن مادر.
_همون خانم مهندسه همكارش...
_نه بابا اگه اون بود كه غمي نداشتم.
_پس كي؟
_لحظه اي سكوت برقرار شد. ملوك با نگاهي مضطرب به مادر نگريست. پيرزن همچون گربه وحشي غبناك و براق شد و غريد:
_نه ملوك، نه.
_چي نه مادر؟
_ مي خواستي بگي راضي نيستم. نمي گيرم.
_گفتم ولي اقا خيلي راحت گفت:«خيلي خب، اسباب اثاثيه هاي من رو جمع كن. تا سر ماه خونه مي گيرم خومد زنم رو مي برم خونه ام.» هر چي اشك ريختم، التماس كردم، فايده نكرد. انگار كه پسره جادو شده. فقط تكرار مي كنه:«افسون، افسون»
پيرزن كه حالا عصبي و كلافه طول و عرض پذيرايي را مي پيمود گفت:
_ديدي خانم اون روزها كه مي گفتم اين دختره ساحره س كسي باور نمي كرد؟ حالا ديدي خانم؟
_چي بگم مادر؟ اين پسر كه دور از جون حاضر بود بميره و اشك تو چشم من نبينه حالا ديگه اصلا محلم نمي ذاره. انگار نه انگار دارم باهاش حرف ميزنم.
مادربزرگ غريد:
_براي من توضيح نده دختر. خومد قبلا لنگه ش رو داشتم ولي اين دفعه با اون دفعه فرق داره. به شرافت خانوادگيم قسم نمي ذارم اين وصلت سر بگيره. منصورم رو گرفت كم بود حالا نوبت مانيه؟ اي بشكنه قلم اين تقدير نويس كه يك بار ديگه اين عفريته رو سر راه خونواده ما قرار داد.
_اون دفعه با اين دفعه فرق مي كرد مادر. اولا اينكه باز اون موقع منصور و افسون مناسب هم بودند، لااقل از نظر سن و سال، از نظر وضعيت زندگي، هر دو مجرد بودن ولي اين دفعه اين خانم خانم ها حداقل ده پونزده سال از پسر بيشعور من بزرگتره. از طرفي من مطمئنم افسون ماني رو نمي خواد. مي خواد باهاش ازدواج كنه فقط به اين خاطر كه از من و شما انتقام بگيره. مي خواد پسرم رو بدبخت كنه مامان. ثانيا به خدا كه ماني يه ارزن از حياي منصور رو نداره. يعني جووناي اين دوره زمونه هيچ كدوم مثل قديميا نيستن. گفتم كه خيلي راحت بهم گفتم سر برج مي خوام زنم رو بيارم، اسباب و اثاثيه هاي من رو جمع كن. منصور كجا از اين حرفا ميزد؟
_تو نگران نباش مادر جون. اينا رو بذار به عهده من.
_مامان! ماني منصور نيست. اينو فقط حواست باشه. حالا ديگه افسون هم اون دختر كم سن و سال و ساده نيست. حالا ديگه خود داني.
بدري خانم چيني به پيشاني انداخت و گفت:
_منم دبگه اون بدري سابق نيستم. وقتش رسيده به اين دختره يه گوشمالي حسابي بدم.
صداي زنگ در صحبتهاي مادر و دختر راقطع كرد. بدري خانم نگاهي استفهام اميز به ملوك كرد. او اهسته گفت:
_فكر مي كنم ماني باشه.اومده دنبال من. بهتره فعلا چيزي به روش نياريد. ببينيم خودش چي مي گه.
بدري خانم با تكان سر اعلام موافقت كرد و بعد با صداي بلند گفت:
_زيور در رو بزن. مگه نمي شنوي؟

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:25
صل پنجم
قسمت سوم


چند لحظه بعد ماني مثل هميشه در هال را باز كرد و وارد شد و سلام كرد.ملوك به سردي پاسخ سلامش را داد ولي مادربزرگ مثل هميشه به طرفش امد و پيشاني اش را بوسيد و گفت:
_بشين خودم برم يه چيزي برات بيارم بخوري خستگي از تنت دراد پسرم.
ماني با لبخند تشكر كرد و در حالي كه دور شدن مادربزرگ را نظاره مي كرد رو ب مادرش گفت:
_چيه قهر و قهركشي شد؟...ببين مامان!من تمام مراحل اين راه رو بلدم. يعني افسون برام توضيح داده. لحظه به لحظه عكس العمل هاي شما رو مي دونم. مثلا خيلي خوب ميدونم كه مادربزرگ رو در جريان قرار دادي ولي به روي خودش نمياره.
ملوك پوزخندي زد و گفت:
_لابد فكر مي كني ازت مي ترسه!
ماني خونسرد سري تكان داد و گفت:
_نه همه شما رو مي شناسم.شماها از هيچ چيز نمي ترسيد. نه از خدا و نه از بنده خدا.هيچ چيز تو دنيا نيست كه تن خانواده محترم اذرتاش رو بلرزونه حتي اه مظلوم.غير از اينه؟
ملوك روي در هم كشيد و پاسخ داد:
_اينارم معلمت يادت داده؟...همچين مي گي شماها انگار خودت تافته جدا بافته اي.تو هم بچه همين خانواده اي اقا.
_بيخودي من رو با خودتون قاطي نكن. من اصلا عارم ميشه با اين كارايي كه شما كرديد بگم از اين خانواده ام.
_خب كاري نداره برو شناسنامه ات رو عوض كن به اسم افسون خانم بگير.
_خوشبختانه شناسنامه ام به اسم پدرمه وگرنه اين كار رو مي كردم.
ملوك ناگهان از جا پريد و فرياد زد:
_پسره ي بي حيا! خجالت بكش.
در همين لحظه بدري خانم وارد هال شدو با عصبانيت گفت:
_چته ملوك؟ چرا هوار مي كشي؟ مگه سر جاليز وايستادي؟
ملوك كه از فرط عصبانيت به خود مي لرزيد پاسخ داد:
_اين بي غيرت ديگه پسر من نيست. بذار هر كار دلش مي خواد بكنه.شما كه نشنيدي چي گفت.
بدري خانم به دخترش چشم غره رفت و گفت:
_هر چي كه گفته باشه مادرجون. مگه نميدوني كه ميگن جوونه و جاهل؟ جوونه ديگه نمي فهمه چي ميگه.
ماني از جا برخاست.ليوان شير كاكائو را از دست بدري خانم گرفت و گفت:
_مسلما همون طوره كه مي فرماييد مادربزرگ عزيزم.
پيرزن كه از رفتار ماني به شدت عصبي شده بود به سختي بر خود مسلط شد و با لبخندي تصنعي پاسخ داد:
_ماني انقدر مادرت رو اذيت نكن.
_من مادرم رو اذيت نكنم؟ شماها داريد من رو اذيت ميكنيد... من هميشه فكر مي كردم اگه اون وقتا مادرم ايران بود هيچ وقت اين بلا سر دايي منصور نمي اومد.مادرم بهش كمك مي كرد. ولي حالا مي فهمم اون طفلك بيچاره بين يه لشكر يزيدي تنها مانده بود. مادرم هم مثل شماست. من اشتباه مي كردم.
_من شايد اونوقت به منصور كمك مي كردم ولي الان به تو نه. احمق جون اين دختره بيوه است. نزديك چهل سالشه، دو برابر سن تو رو داره. تو چطور ميخواي بگيريش؟
_اينا رو خودم مي دونم ولي برام مهم نيست.
_اصلا من به جهنم، جواب فاميل هاي پدرت رو چي ميدي؟ عمه هات چي ميگن؟
_اون با خودم. عمه هاي من شعورشون بالاتر از اين حرفاست. بعدشم به اونا چه مربوطه؟ من ميخوام زندگي كنم نه اونا.
ملوك با حالتي عصبي طول و عرض حال را پيمود و وقتي مقابل ماني قرار گرفت به تندي گفت:
_يك كلمه اونم اخرش، يا فرناز يا هيچكي. تا ديروز كه عاشق سينه چاكش بودي حالا امروز نميدونم اين زنيكه تو رو چطور جادو كرده كه اسم فرناز رو هم از زبونت انداخته.
بدري خانم در تاييد سخنان دخترش رو به ماني كرد و گفت:
_راست مي گه. مگه اون دختره چشه؟ مثل دسته گل. ما اونو مي گيريم.
ماني پوزخند تمسخر اميزي زد و گفت:
_براي دايي تيمور ديگه؟
ملوك با عصبانيت فرياد كشيد:
_خجالت بكش!
_چرا مادر جون؟ چون نميخوام تحميلي ازدواج كنم؟ ... اره؟
لحظه اي سكوت برقرار شد. ماني از جا بلند شد و سكوت را شكست و گفت:
_شما خونه نمياي مادر؟
_نه تا وقتي كه تو عاقل نشدي پامو توي اون خونه نميذارم.
_تو رو خدا بچه نشيد.
_همين كه گفتم. من فعلا توي اون خونه نميام. مگه اينكه روزي بياي اينجا و ازم بخواي برات برم خواستگاري فرناز.
ماني لبخندي زد و گفت:
_پس يعني هيچ وقت به اون خونه برنمي گرديد؟
ملوك نگاه تندي به ماني كرد و گفت:
_پس تصميمت رو گرفتي اره؟
ماني پاسخ نداد و به جاي او بدري خانم گفت:
_حالا تو كجا مي ري؟ حالا بمون شام رو با هم بخوريم ببينيم چي ميشه؟
_نه ممنون. بايد برم خونه كار دارم.
ملوك نگاهي به سر تا پاي ماني كرد و با طعنه گفت:
_مطمئني ميري خونه؟ جاي ديگه كاري نداري؟
اما ماني خونسرد پاسخ داد:
_نه از جاي ديگه اومده بودم.
و از اتاق خارج شد. ملوك با عصبانيت كوسن روي كاناپه را به وسط اتاق كوبيد و گفت:
_مي بيني مادر؟ ماني اينطوري نبود. من نمي فهمم چش شده...
بدري خانم در حالي كه به نقطه نامعلومي خيره شده بود زير لب غريد:
_ولي من ميدونم چشه...ظاهرا اين يه اعلان جنگ جديده. نه افسون خانم! پس بچرخ تا بچرخيم.


فصل پنجم
قسمت چهارم

صداي زنگ در كه بلند شد افسون احساس تپشي در سينه اش كرد كه سال ها از اخرين تجربه ان مي گذشت. بي اختيار به طرف در باز كن دويد و گوشي را برداشت. با انكه مطمئن بود مطابق هر يك شنبه ماني است ، با اين حال پرسيد:
_بله؟
و به جاي ماني صداي ناشناسي پاسخ داد:
_سلام خانم من از طرف اقاي بهنود اومدم. ايشون ماشينشون خراب بود گفتن من بيام شما رو برسونم. اقاي بهنود هم به محض اينكه اشكال ماشينشون برطرف بشه تشريف ميارن.
افسون پاسخ داد:
_چشم. الان ميام پايين.
كيفش را برداشت و به سرعت از پله ها پايين امد. راننده اژانس كه مرد جواني بود ، جلوي در خروجي منتظرش ايستاده بود. به محض ديدن او سلام كرد. افسون جوابش را داد و به سرعت سوار ماشين شد و ماشين پس از لحظه اي درنگ به راه افتاد. افسون از داخل اينه چشمش به راننده افتاد و به نظرش رسيد او شديدا شبيه كسي است ولي هر چه به مغزش فشار اورد به خاطر نياورد كه او كيست؟ ناچار چشمانش را بر هم نهاد و سعي كرد از به خاطر اوردن شخص مورد نظر منصرف شود ولي ذهنش همچنان به دنبال او مي گشت. ناگهان احساس كرد ماشين متوقف شد. به تصور برخورد با ترافيك بدون هيچ عكس العملي برجاي خود باقي ماند اما وقتي صداي باز و بسته شدن در ماشين را شنيد، سراسيمه چشمانش را از هم گشود و در كمال تعجب زني را داخل ماشين روي صندلي جلو ديد. قبل از انكه فرصت اعتراض بيابد زن به طور كامل به طرف او برگشت و افسون را در هاله اي از بهت و ابهام فرو برد. نمي توانست باور كند كه ان زن مادر منصور است.
پيرزن خنده زشتي كرد و به طعنه گفت:
_مي بينم كه از ديدن مادرشوهرت بعد از اين همه سال خوشحال نشدي.
افسون كه به شدت حيرت كرده بود با تعجب پرسيد:
_شما منو از كجا پيدا كرديد؟
بدري خانم چهره در هم كشيد و گفت:
_اين ديگه به تو ربطي نداره.
افسون از داخل اينه بار ديگر نگاه به چهره جوان راننده انداخت و ناگهان به ياد اورد كه او شديدا به تيمور برادر منصور شباهت دارد. بدري خانم كه متوجه نگاه افسون شده بود پوزخندي زد و گفت:
_اره خودشه. نادر پسر تيموره... تيمور رو كه يادت مياد؟
و افسون از اين ياداوري پشتش لرزيد. با اين حال سعي كرد به خود مسلط شود. گفت:
_خب بفرماييد. مطمئنا بعد از اين همه سال براي احوالپرسي ازعروستون اينقدر خودتون رو به زحمت ننداختين.
بدري خانم با تحكم پاسخ داد:
_تو عروس من نيستي.هيچوقت نبودي، منصور من زن نداشت. اين رو يادت باشه.
افسون كه از لحن كلام بدري خانم كاملا اشفته شده بود، با سماجت پاسخ داد:
_چه شما قبول كنيد من زن شرعي و رسمي منصورم.
بدري خانم با عصبانيت عصايش را به طرف افسون تكان داد و گفت:
_نيستي، نبودي و نيستي.
بر اثر برخورد عصا با دهان افسون شكافي روي لبش ايجاد شد و خون از ان جاري شد. نادر كه از اينه ماشين به افسون نگاه مي كرد معترضانه گفت:
_مادربزرگ چيكار مي كني؟
بدري خانم با عصبانيت پاسخ داد:
_تو دخالت نكن.
با اين حال نادر ماشين را گوشه اي متوقف كرد، به طرف افسون برگشت و يك دستمال به دستش داد. افسون تشكر كرد و دستمال را روي شكاف لبش فشرد و در حالي كه سعي مي كرد بغضش را در گلو پنهان سازد به سختي گفت:
_من پياده ميشم.
بدري خانم با تحكم به نادر گفت:
_حركت كن.
نادر ناچار اطاعت كرد و ماشين دوباره به حركت درامد. بدري خانم رو به افسون كرد و گفت:
_هنوز حرف هاي من تمام نشده.
_من علاقه اي به شنيدن حرف هاي شما ندارم.
_حرف هاي ماني چي؟
_من به اون علاقه اي ندارم. شما كه مادربزرگش هستيد به اون بگيد دست از سر من برداره.
_براي من فيلم بازي نكن خانم. يعني بعد از اين همه سال من تو رو نميشناسم؟ اين دفعه نوبت مانيه؟ براي اون دام پهن كردي؟ براي جووني كه جاي بچه ات حساب ميشه دام پهن مي كني؟ سهم ارثت رو ميخواي؟ مثل ادم بيا بگير، چرا بازي در مياري؟
افسون كه از شنيدن حرف هاي بدري خانم خونش به جوش امده بود با عصبانيت گفت:
_نه من سهم الارث نمي خوام، سهم من ارزوني شما و اون پسر مفت خورتون.
_حرف دهنت رو بفهم زن ناحسابي...چيه چون تحويلت نگرفته حرصت گرفته؟
_خجالت بكشيد خانم بزرگ. من تحت هيچ شرايطي نام پاك و مقدس منصور رو به ننگ الوده نمي كنم.
_برو اين حرف ها رو به اون پسر بچه احساساتي بگو كه باورش ميشه، نه براي من كه تو و هفت جدت رو مي شناسم.
_ديگه كافيه خانم. فكر ني كنم بين و من و شما حرفي براي گفتن باشه.
_واقعا؟ ولي من خيلي حرف براي گفتن دارم.مهم ترينش هم يه جمله است: دست از سر ماني بردار وگرنه بد مي بيني.
افسون به جبران طعنه هاي بدري خانم اين بار فاتحانه لبخند زد و گفت:
_من دست از سر اون برميدارم ولي اون دست از سر من برنميداره.
بدري خانم چون ماده شير زخمي با عصبانيت پاسخ داد:
_تو زبون اين جوون ها رو بهتر مي فهمي. بهش بگو در تو رو خط بكشه. اين براي هر دوتون بهتره.
افسون بي اعتنا به طعنه اي كه در كلام بدري خانم پنهان بود گفت:
_گفتم كه بهتره شما بهش بگيد، حرف من رو گوش نميده.
بدري خانم عصباني تر از قبل پاسخ داد:
_گفتم اين بازي رو تمومش كن.
افسون با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
_ببينم چي ميشه.
بدري خانم كاملا به طرف افسون برگشت . پوزخندي مخوف زد، چشمانش را برقي شيطاني به خود گرفت و بعد با صدايي لرزان گفت:
_اگه تو هنوز انقدر توان داري كه از ماني يه منصور ديگه بسازي، من هم مطنئن باش انقدر قدرت دارم كه بتونم اين قصه رو دوباره تكرار كنم. من سوگند خوردم كه اجازه ندم تو عروس اين خانواده بشي.
قلب افسون در سينه فروريخت. چشمانش ا پرده اي از اشك در خود گرفت و ملتمسانه گفت:
_نه! نه خانم بزرگ. ماني خيلي جوونه. اين كار رو نكنيد. شما زماني منصور را از من گرفتيد. لااقل امروز اجازه بديد ماني زندگي كنه. نه با من، با هر كسي كه شما مي خوايد. من بهتون قول ميدم پام رو از زندگي ماني بيرون بكشم. شما هم در عوض به من قول بديد اون قصه دوباره تكرار نشه.
_آفرين دختر.مي بينم كه هنوز يه ذره عقل تو كله ات هست....يادت باشه ديگه حق ديدن ماني رو نداري.
افسون كه حالا ازشدت گريه به هق هق افتاده بود پاسخ داد:
_باشه حتما.
_و يه چيز ديگه ... هيچ دلم نمي خواد ماني از ملاقات ما چيزي بدونه.
_بله مي فهمم.
پيرزن با تمام وجود خنده كشدار و بلندي سر داد. بعد از داخل اينه به نادر نگاه كرد و گفت:
_نگه دار نادر پياده ميشن.
نادر با تعجب به مادربزرگ نگاه كرد و گفت:
_اينجا؟
_اره اينجا.
_ولي مادربزرگ اينجا با شهر خيلي فاصله داره. الان هم دير وقته.
بدري خانم كه حالا به شدت عصباني شده بود با صداي بلند پاسخ داد:
_گفتم نگه دار.
نادر به ناچار كنار جاده پارك كرد و با شرمندگي به سوي افسون برگشت. افسون بي انكه چيزي بگويد از ماشين پياده شد. در اخرين لحظه يك بار ديگر به مادربزرگ و ماني نگاه كرد و بعد سرش را پايين انداخت و چند قدم از ماشين فاصله گرفت. به فرمان مادربزرگ نادر ماشين را به سرعت به حركت دراورد و از افسون دور شد.
افسون لحظه اي كنار جاده ايستاد و به غروب خوشرنگ خورشيد خيره شد. دو قطره اشك ارام ارام از روي گونه اش سر خورد و پشت دستش نشست.تمام نيرويش را در مهار گريه اش به كار گرفت. دسمتال كنار لبش را برداشت و به خون روي ان نگاه كرد. بعد ارام ارام به راه افتاد.

************

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:28
صل پنجم
قسمت پنجم

افسون نگاهي به اقاي رضايي كرد كه كنار پنجره با گوشه پهن سبيل هاي مشكي اش بازي مي كرد. از وقتي كه اقاي صانعي خانه را به او واگذار كرده بود و بعد از بازنشسته شدن به زادگاه خود بازگشته بود ، دو ماه مي گذشت و اين اولين بار بود كه افسون صاحب خانه اش را مي ديد. پيش از اين هر بار زيور خانم با ان نگاه هاي هميشه مشكوك و اخلاق كاراگاه منشانه اش بالا مي امد و با موشكافي بسيار راجع به هر چيز سوال مي كرد. افسون ناگهان به خاطر اورد كه در چند روز گذشته نحوه برخورد او به شدت تغيير كرده و او بيش از پيش در مسائل مربوط به مستاجرش مداخله مي كرد و حالا اقاي رضايي دقيقا رو به روي او ايستاده بود و با حالتي خاص به او نگاه مي كرد.
_من به جان چهارتا بچه ام فقط رو حساب اين كه اقاي صانعي اونقدر از شما تعريف كرد ، قبول كردم شما اينجا بمونيد. خودتون بهتر مي دونيد كه اگر من مي خواستم اين طبقه رو كرايه بدم خيلي بيشتر از اينا گيرم مي اومد ولي فكر كردم يه كم كمتر مي گيرم ولي در عوض خيالم راحته...من تو اين خونه دختر و پسر بزرگ دارم.
_خب مگه خطايي از من سر زده؟
_خطا/ خانم ديگه چي بايد بشه؟ شما...واقعا نمي دونم چي بگم.
افسون كه از سكوت اقاي رضايي تعجب كرده بود هراسان پرسيد:
_چي شده اقاي رضايي؟ شما رو به خدا حرف بزنيد.
اقاي رضايي دوباره به طرف پنجره برگشت و غريد:
_اصلا مي دونيد چيه خانم؟ اجاره ي خونه به يك زن تنها غلطه.
افسون كم مانده بود به گريه بيفتد. بغض الوده گفت:
_يه كم بيشتر توضيح بدين.
_من وقتي شنيدم اول باور نكردم. به خانم گفتم حتما سوتفاهمي پيش اومده ولي حالا ديگه هيچ جاي شكي باقي نمونده.
_اخه در چه موردي؟
_در چه موردي؟ شما خودتون رو چنان ماهرانه به اون راه مي زنيد كه ادم باور مي كنه از همه چيز بي اطلاعيد.
_خب همين طوره. شايد اگه حرفي شده يا به قول شما يا سوتفاهم بوده يا شايعه.شما خودتون بهتر مي دونيد كه زندگي يك زن تنها و جوون خالي از مشكل و حرف و نقل نيست.
_يعني وجود يه ادم ميتونه شايعه باشه؟ اون اقايي كه منظور نظر من خيلي راحت و ازادانه توي اين خونه رفت و امد مي كنه...خانم به خدا اين كارها خوبيت نداره... درست نيست.
افسون كه تازه خيالش راحت شده بود نفس اسوده اي كشيد و گفت:
_اهان منظورتون رو فهميدم. من كه گفتم حتما اشتباهي رخ داده...اون اقايي كه شما ازش صحبت ميكنيد ماني، خواهرزاده شوهر مرحوم منه. در واقع من زنداييش هستم.اون وقت هم كه اقاي صانعي اينجا بودن ماني به اينجا مي اومد...باور كنيد اقاي رضايي ماني تنها مرديه كه پا توي اين خونه ميذاره. اين مرتبه چند بار پشت سر هم اومده؛ چون برام كار پيدا كرده بود اين طرف و اون طرف رفتيم.
اقاي رضايي هيكل درشتش را تكاني داد و مقابل افسون ايستاد و گفت:
_اگر شما واقعا راست مي گيد چرا مادربزرگ اين پسره اومده اينجا؟ بنده خدا پيرزن اومده پيش خانم كلي گريه زاري كرده ، التماس كرده، ما كاري كنيم شما دست از سر اين پسر بيچاره برداريد . اون جوونه بي عقله ولي شما بايد بدونيد اون پسر جوون و كم سن و سال به درد شما نمي خوره... به خدا زشته، خجالت داره.
اتاق دور سر افسون چرخيد. دستش را به صندلي گرفت و به زحمت تعادل خود را حفظ كرد. اقاي رضايي دوباره گفت:
_من مي خوام تو اين محل يه عمر زندگي كنم، شما مستاجري. دو روز ديگه مي ري. من ميخوام اينجا دختر شوهر بدم، پسر زن بدم.برام خوب نيست. .. اون خانم گفته دفعه ديگه از شما شكايت مي كنه و با مامور مياد اينجا. منم طاقت اين ابروريزي ها رو ندارم. اصلا با اين حرف هايي كه شده ما چطور مي تونيم به شما اعتماد كنيم؟
لبهاي افسون لرزيد و چشم هايش تار شد. هر چه دنبال كلمه اي گشت بي فايده بود. حتي يك حرف هم از حنجره اش بيرون نيامد. اقاي رضايي كه سكوت افسون را ديد دوباره لب باز كرد و گفت:
_به هر حال خانم با كمال تاسف يك راه بيشتر باقي نمانده. يا اون اقا ديگه حق نداره بياد اينجا يا اينكه شرمنده...شما بايد خونه رو خالي كنيد...
شدت سرفه هاي افسون اقاي رضايي را وادار به سكوت كرد. او لحظاتي به چهره براشفته و رنگ پريده و چشمان معصوم افسون نگاه كرد و بي اختيار لحنش ارام تر گرديد و دلجويانه گفت:
_حتي اگه حق با شما باشه با وضعيتي كه پيش اومده بهتره كمي رعايت كنيد...خب من قبول دارم كه اون اقا نسبتي با شما داره، راستش اصلا به شما نمياد اهل اين كارا باشيد ولي به هر حال خواهش مي كنم از اين به بعد بيرون از خونه پسر خواهرشوهرتون رو ببينيد... اين طوري براي همه بهتره...منم از دست غرغرهاي زنم راحت مي شم. خودتون كه زن ها رو بهتر مي شناسيد.
افسون به زحمت از جا برخاست و گفت:
_بله...بله اقا مي فهمم. حتما همين كار رو مي كنم.
اقاي رضايي كه در نگاهش هراس موج ميزد پرسيد:
_شما حالتون خوبه افسون خانم؟
_بله ممنونم. خوبم
_رنگتون خيلي پريده، اگر به دكتر احتياج داريد...
_نه نه اين سرفه هاي لعنتي ديگه برام عادي شده.
_به هر حال ابجي من منظور خاصي نداشتم...ولي ادم به خاطر خانواده گاهي مجبور ميشه كارهايي رو بكنه كه اصلا بهش اعتقادي نداره.
افسون نگاه پاك و بي الايشش را از روي صورت اقاي رضايي كه حالا به نحو عجيبي ارام به نظر مي رسيد، برداشت و گفت:
_مي دونم زيور خانم از همون اول هم با وجود من توي اين خونه مخالف بود. اما نگران نباشيد از اين به بعد اون اقا ديگه اينجا نمياد.منم در اولين فرصت بهتون قول ميدم دنبال يه جاي جديد باشم.
_اگه يه خورده رعايت كنيد اصلا نيازي به جاي جديد نيست.
_بله ميفهمم، از شما هم ممنونم.
_خب ابجي من ميرم. جون هر كسي دوست داري اگه حالت بد بود من رو خبر كن يه دكتري، دوايي چيزي...
_حتما. متشكرم.
اقاي رضايي وقتي از ساختمان خارج شد يك بار ديگر نگاهي دلسوزانه به افسون كرد و باز عذرخواهي كرد و رفت. ولي حتي سخنان دلجويانه اقاي رضايي هم نتوانست روح ناارام و اعصاب در هم ريخته افسون را تسكين دهد.
وقتي وارد اتاق شد با عصبانيت گلدون چيني روي ميز را به طرف ديوار پرت كرد و فرياد كشيد:
«اخه چرا؟؟ من كه بهت گفته بودم پامو از زندگي ماني بيرون مي كشم، ديگه چرا اين ابرو ريزي ها رو راه مي اندازي؟لعنتي! ساحره پير! دست از سرم بردار.»
بغض سمجي كه ساعتي بود گلويش را مي فشرد بالاخره شكست و صداي گريه اش تمام فضاي ساختمان را پر كرد. چنان دردناك مي گريست كه حتي دل خودش هم مي گريست. نمي دانست چه مدت گريه كرد ولي بعد احساس كرد كه پلك هايش سنگين شده اند. چند لحظه بعد با صداي زنگ، پلك هاي بسته اش را از هم گشودف گرچه مي انديشيد تنها چند لحظه از رفتن اقاي رضايي گذشته ولي فضاي اتاق در نظرش تاريك تر امد. به زحمت از جا برخاست و به ساعت نگاه كرد. باور نمي كرد كه نزديك دو ساعت از رفتن اقاي رضايي مي گذرد. به طرف ايفون رفت و گوشي را برداشت.
_بله.
_سلام افسون جان.
_سلام...تويي ماني؟
_اره چيزي شده؟ ... صدات گرفته.
نه چيز مهمي نيست. خواب بودم.
_معذرت مي خوام، فكر نمي كردم خواب باشي.
_اشكالي نداره.
_خب نمي خواي در رو بزني؟
افسون به من من افتاد:
_نه ... يعني اره...راستش نمي تونم.
_چرا؟ مهمون داري خانم؟
_نه... اخه يه مسئله اي پيش اومده.
_چه مسئله اي؟ اجازه بده بيام بالا با هم صحبت كنيم.
افسون با نارضايتي دكمه در باز كن را فشرد و فورا به طرف اينه رفت و با تعجب به پلك هاي متورم و چشم هاي خون الودش نگاه كرد. با عجله به سوي دستشويي پريد و چند بار پياپي دستانش را از اب سرد پر كرد و به صورتش، مخصوصا جشم هايش پاشيد. با سرعت و سرسري سر و وضعش را مرتب كرد.بعد به هال دويد و با سرعت تكه هاي گلدان شكسته را از كنار ديوار جمع كرد ، در همين حال صداي ماني را از جلوي در شنيد:
_نازنين كجايي؟
به طرف در برگشت. در همان لحظه قطعه كوچكي از گلدان شكست و به انگشتش فرو رفت و خون با سرعت از محل بريدگي خارج گرديد. انگشت شستش را روي انگشت مجروح فشرد و با سرعت از جا بلند شد. به طرف در رفت و در همان حال با صداي گرفته گفت:
_بيا تو اينجام.
ماني وارد شد و در را پشت سر خود بست. با ديدن افسون در مقابلش، چشمانش را تا اخرين حد گشود و با نگراني پرسيد:
_اتفاقي افتاده؟
_نه چطور مگه؟
_اخه يه جوري شدي.
_فكر نكنم.
_قطره هاي خون از زير انگشت شست افسون به طرف كف دستش به راه افتاد. ماني سراسيمه جلو امد و پرسيد:
_دستت زخمي شده؟
افسون در حالي كه دستش را عقب مي كشيد پاسخ داد:
_نه بابا چيزي نيست. گلدون از روي ميز افتاد و شكست. داشتم خرده هاش رو جمع م كردم رفت توي دستم.
ماني از توي كيف پولش دو قطعه چسب زخم بيرون كشيد و به طرف افسون گرفت و گفت:
_كدوم انگشتته؟ بده چسب بزنم.
افسون انگشت زخمي اش را با دستمال كاغذي پاك كرد و مقابل ماني گرفت. ماني با دقت هر دو چسب را روي زخم كه تقريبا بزرگ هم به نظر مي رسيد، قرار داد . بعد گفت:
_اگه خونش بند نيومد بايد بخيه ش كنيم.
_نه بابا چيز مهمي نيست سخت نگير.
_اصلا معلوم هست چيكار مي كني عروسكم؟ اين از چند روز پيش كه از پله افتادي و لبت زخمي شد ، هنوز كبودي صورت و زخم لبت خوب نشده دستت رو بريدي. اخه حواست كجاست؟ حالا كه ديگه خداروشكر يه كار خوب هم پيدا كردي، ديگه از چي ناراحتي؟ به من بگو شايد كمكي از دستم بربياد.اخه اين حق منه كه مشكلات تو رو بدونم.
افسون سرش را پايين اناخت و پاسخي نداد. ماني باز مصرانه گفت:
_تو بايد با من حرف بزني افسون، بگو چي شده؟ اين روزا فكر مي كنم ديگه مثل اون وقتا نيستي. يه جورايي سرد شدي، اصلا انگار پشيمون شدي.
افسون كاملا به طرف پنجره برگشت و اهسته پاسخ داد:
_اگه بگم اره ناراحت نمي شي؟
ماني ناگهان از جا جهيد. افسون را به طرف خود برگرداند و حيرت زده پرسيد:
_چي پشيمون شدي؟
افسون سرش را پايين انداخت و باز زمزمه كرد:
_اره راستش رو بخواي من نمي تونم هيچ مرد ديگه اي رو بعد از منصور بپذيرم. من به اين مساله خيلي فكر كردم و چند روزيه كه مي خوام باهات صحبت كنم، اما فرصتش پيش نيومده، ولي امروز بالاخره راستش رو بهت گفتم.
ماني ناباورانه چند بار سرش را به طرفين تكان داد و با عصبانيت غريد:
_باور نمي كنم...نه باور نمي كنم. تو داري من رو بازي ميدي.يه روز اره، يه روز نه، اخه اين كارا چه معنايي داره؟
_معناي خاصي نداره. بهت كه گفتم. من امادگي ازدواج ندارم و ما با هم نمي تونيم خوشبخت بشيم. چرا نمي خواي بفهمي؟
_خيلي خب خوشبخت نميشيم به جهنم. اصلا كي دنبال خوشبختي مي گرده؟ كي خوشبخته كه ما دوميش باشيم؟
_اين چه حرفيه؟
_ببين افسون داري بهونه مي گيري ها. ما قبلا صحبت هامون رو كرده بوديم.خودت قبول كردي، اصلا حق نداري به همين راحتي پا روي حرفت بذاري.
_چرا زور مي گي؟ نمي تونم دست خودم نيست.
ماني كه لحن قاطع افسون را ديد سعي كرد بر خودش مسلط شود و اينبار با لحن ملايم تري گفت:
_افسون خانم، خانم من، بريز دور اين حرف ها رو. تو بايد بتوني يك زندگي جديد رو شروع كني. من هم بهت كمك مي كنم.
افسون باز از ماني روي گرداند و پاسخ داد:
_نه ماني خواهش مي كنم دست از سرم بردار. اگه خوشبختي من رو مي خواي پات رو از زندگي من بيرون بكش. من ميخوام از اينجا برم. همين امروز صاحبخونه هر چي از دهنش در اومد بارم كرد.
ماني به دور افسون چرخي زد و مقابلش ايستاد و گفت:
_غلط كرد واسه چي؟
_چه ميدونم همين جوري.
_اخه حرف حسابش چي بود؟
_هيچي ميگه مي خواد تو توي خونه ش رفت و امد كني.
_من؟ من كي رفتم خونه اون؟
_پايين رو كه نمي گه. اينجا رو ميگه.
_اينجا به اون چه ربطي داره؟
_يعني چي ؟ خب خونه شه.
_مسخره ست ها.خونه اش رو داده مستاجر ديگه به اون ربطي نداره.
_ولي اون فكر مي كنه كه بهش مربوط ميشه.
ماني چند لحظه اي به فكر فرو رفت. بعد در حالي كه با عصبانيت طول و عرش هال را مي پيمود پاسخ داد:
_اصلا از اينجا مي ريم. ادمي كه انقدر بي شعور باشه نميشه تو خونه ش زندگي كرد....راستي شايد نمي دونه من و تو فاميليم. مي خواي شناسنامه م رو بيارم نشونش بدم؟
افسون با چشماني پر اندوه به ماني نگاه كرد ، بعد با دلتنگي پاسخ داد:
_مساله اين حرفا نيست. ميخواي بگي مردم رو نمي شناسي؟ يه زن تنها توي اين جامعه سياه هر كاري مي كنه براش عيب محسوب ميشه و مردم با چشم ديگه اي نگاهش مي كنن.
دل ماني پر از غصه شد اما مسلما حق با افسون بود. ولي ماني اميدوار بود كه به زودي روزهاي سخت براي افسون به سر ايد و او بتواند زندگي راحتي را اغاز كند. بنابراين دوباره پرسيد:
_خب كجا دوست داري بري؟
افسون لحظه اي مكث كرد و بعد پاسخ داد:
_شايد شمال، شهر مادربزرگ.شايد جنوب و شايد يه ده دور افتاده. فقط ميخ وام برم. از اين شهر و از اين ادما و از همه چيز خسته شدم.
ماني با تعجب پرسيد:
_پس تكليف من چي ميشه؟
_تو؟ تكليف تو مگه دست منه؟ تو هم به زودي تشكيل خونواده مي دي و اميدوارم زندگي موفقي داشته باشي.
ماني با عصبانيت پاسخ داد:
_فقط همين؟ يعني همه چيز تموم شد؟
_گوش كن ماني، دلم ميخواد اين وسط يه امتحاني پس بدي و بهم ثابت كني علاقه اي كه بهم داري واقعيه نه از روي هوا و هوس.
_باشه. صدتا امتحانم حاضرم پس بدم چون واقعيت همينه.
_پس دلم ميخواد به خاطر خوشبختي و رضايت من اجازه بدي كاري رو بكنم كه دلم مي خواد. بذار از اينجا برم و پات رو از زندگي من بيرون بكش.
ماني چند لحظه ناباورانه به افسون نگاه كرد، بعد چشم هايش را كه حالا پر از اشك بود به زمين دوخت و اهسته گفت:
_باشه . هر طور كه تو بخواي. ولي هر وقت خواستي برگرد. من تا ابد منتظرت مي مونم.
بعد سلانه سلانه به طرف در رفت و بي هيچ حرف ديگري خارج شد. افسون چند لحظه اي بهت زده بر جاي ماند و بعد به طرف پله ها دويد و ماني را كه از در خارج مي شد با صداي بلند صدا زد. ماني لحظه اي به سوي او برگشت ولي بي انكه پاسخي بدهد در را بست و رفت.

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:40
فصل 1_6

ملوك از پنجره به بيرون نگاه كرد و با ناراحتي گفت:
_اذر تو رو خدا نگاش كن. انگار عزاداره.
_تو چه مادري هستي كه نمي فهمي بچه ات چشه؟ خدا رحم كرده يه دونه بيشتر نداري.
_مي دونم چشه، يعني ميدونم چش بود.
_يعني چي؟ چرت و پرت مي گي ها.
_خب از دست ما به خاطر اينكه گفتيم حق نداري افسون رو بگيري ناراحت بود.
_خب حالا كه بهش گفتي هر كاري دلش مي خواد بكنه، ديگه چشه؟
_حالا قضيه فرق يم كنه. اين دفعه اون خانم پا نمي ده.يعني من اينطوري فهميدم. گفته مي خواد از اين شهر بره، قصد ازدواج هم نداره.
اذر با تعجب به ملوك و مادرش نگاه كرد و گفت:
_شنيدي مامان؟... شما كه مي گفتيد اين دختره واسه ماني كيسه دوخته، مي خواد خرش كنه، دعا و جادوش كرده، حالا چطور شد كنار كشيده؟
بدري خانم لبخند زشت و مرموزي بر لب راند و پاسخ داد:
_چه ميدونم لابد تيكه بهتري گير اورده.
آذر بلافاصله پاسخ داد:
_وا! مگه از ماني بهتر هم هست؟
ملوك كه خنده اش گرفته بود پاسخ داد:
_ايناش براي من مهم نيست. براي من اين مهمه كه پسر دسته گلم داره از دست ميره. نه خورد داره نه خواب.
بدري خانم با عصبانيت پاسخ داد:
_خجالت بكش ملوك، اين پسره يه بار با اطوارهاش تو رو خر كرد، بهش گفتي هر كاري دلش ميخواد بكنه. حالا لابد اون دفعه نتيجه گرفته ف باز داره بازي در مياره كه يه بامبول ديگه علم كنه.
به جاي ملوك اذر با لحن دلجويانه اي پاسخ داد:
_چه حرفا ميزني مامان! ماني اهل اين حرفاست؟ ملوك راست ميگه ديگه بچه داره از دست ميره. يه قدم كوتاه بيايد.خودمون بريم براش خواستگاري، شايد دختره هم رضا بده، باز بهتر از اينه كه اينطوري بچه از دست بره.
بدري خانم با عصبانيت فرياد كشيد:
_ساكت شو اذر. تو هيچ وقت نمي فهمي چي ميگي. اگه خيلي عاقلي واسه ش بريد خواستگاري يه دختر خوب و خونواده دار تا اين زنيكه از فكرش دراد. ... ملوك اون دختره همكارش كه مي گفتي چي شد؟
_هيچي هست ولي كي جرات مي كنه با ماني حرف بزنه؟
_بيخود مي كنه، اصلا بهش نگو برو براش خواستگاري.
ملوك با تعجب به اذر نگاه كرد و گفت:
_وا! چه حرفا ميزنه. مامانو باش تو رو خدا.
اذر لبخند پر طعنه اي زد و پاسخ داد:
_خيال كردي پسراي اين دوره هم مثل منصورن؟
بدري خانم با شنيدن نام منصور چيني به پيشاني انداخت و به اذر چشم غره رفت و با غيظ پاسخ داد:
_براي اين خونواده همه بايد مثل منصور باشن.
به جاي اذر ملوك جواب داد:
_خب وقتي نيستن چيكارشون كنيم؟ سرشون رو ببريم؟ ايناها، اذر تو حريف فرزين مي شي؟
_نه والله. هر غلطي دلش بخواد ميكنه تازه منتم سرم مي ذاره.
پيرزن با عصبانيت گفت:
_فرزين رو ولش كن. لنگه باباشه.
اذر كه از حرف مادربزرگ خوشش نيامده بود گفت:
_ماني چي؟ اون لنگه كيه؟
_اون مثل داييشه.
_با تمام اين حرفا مادرجون، لجاجت فايده نداره. نمي خوام وايستم و پرپر شدن دسته گلم رو ببينم. ديشب بهش گفتم من و خاله ت مي ريم خواستگاري اين دختره و هر طور شده راضيش مي كنيم....
بدري خانم كلام ملوك را نيمه كاره گذاشت و فرياد كشيد:
_شما غلط ميكنيد. مگه شهر هرته؟
اذر با عصبانيت به مادرش نگاه كرد و گفت:
_مادر اجازه بده فعلا ملوك حرفش رو بزنه.
و ملوك باز اجازه داد:
_ به جاي اينكه خوشش بياد، بدش اومد. عصباني شد و گفت اون موقعي كه بايد اين كار رو مي كرديد نكرديد. حالا هم ديگه لازم نيست. گفت افسون مي خواد ازاين شهر بره. بعدشم ديگه يك كلمه هم با من صحبت نكرد. ييك دو بار گفتم برم خونه اين دختره باهاش صحبت كنم ولي ادرسش رو ندارم بدبختي.
اذر از جا بلند شد و پشت پنجره رفت و نگاهي به ماني زير درخت بيد كرد و گفت:
_همه كار و زندگيش شده همين؟ همه ش بشينه زير اين درخت؟
ملوك سري با تاييد تكان داد و گفت:
_اذر يادته منصورم هميشه مي نشست زير اين درخته؟
و چشمانش پر ازاشك شد.
اذر با سر پاسخ مثبت داد و سعي كرد بغضش را فرو دهد.
صداي زنگ در گفتگوي ان سه را قطع كرد . اذر به ملوك نگاه كرد و گفت:
_به گمونم فريدونه. اومده بريم براي فرزانه لباس بخريم.
_نه فريدون نيست تيموره.گفتم شب همه اينجاييم بيادش. يه كم در مورد ماني باهاش درد دل كردم گفت شب ميام با هم صحبت مي كنيم. گفتم فريده اينا رو هم بياره. گفت خودش زودتر مياد كه يه كم حرف بزنيم. اونا شب ميان.
اذر با همان سنگيني هميشگي از جا بلند شد و گوشي ايفون را برداشت و گفت:
_بله؟
_.......
_سلام داداش جان. بفرما.
در را كه باز كرد كنار ملوك نشست و در حالي كه از پنجره ورود تيمور را به حياط نگاه مي كرد ، اهسته گفت:
_ملوك تيمور چقدر پير شده.
ملوك به طرف حياط برگشت و تيمور را ديد كه ارام ارام به سمت درخت بيد و ماني مي رود.

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:43
فصل2_6

وقتي تيمور به ماني نزديك شد، ماني چنان در خود فرو رفته بود كه متوجه حضور دايي نشد. تيمور كه چنين ديد نزديك تر رفت، دستش را روي شانه ماني قرار داد و گفت:
_سلام دايي.
ماني ناگهان از جا پريد و وقتي تيمور را ديد با تعجب چند لحظه اي را به او خيره ماند. تيمور گفت:
_چيه دايي؟ ترسيدي؟
_نه دايي نترسيدم. فقط جا خوردم.يك لحظه فكر كردم شما دايي منصوريد... كي اومديد؟
تيمور لبخند تلخي زد و گفت:
_منتظر منصور بودي؟
_نه، منتظر كنه نه، فقط داشتم بهش فكر مي كردم.
_چيه؟ خيره دايي؟ شنيدم بد قلق شدي.
_شايعه است دايي جان...گوش نديد.
_به خاطر افسونه نه؟ راستي حالش خوبه؟
_نمي دونم، يعني چند وقته نديدمش.
_قيافه اش خيلي يادم نمي اد. يعني زياد نديدمش.از ترس مادر جرات نمي كرد پا اينجا بذاره. البته منصور اون وقت ها از منم به اندازه مادر مي ترسيد. طفلكي ها هر دوشون مي ترسيدند.
_مي دونم برام گفته.
_شنيدم مادرت با ازدواجتون موافقت كرده. پس ديگه مشكل چيه؟
_ازدواجي در كار نيست دايي. افسون پشيمون شده.
_خب چرا؟ به خاطر اينكه خودت تنهايي بايد جلو بري؟
_نه دايي، بهونه مياره. يه دفعه مي گه ميخوام برم از اين شهر. يه دفعه ميگه از ازدواج كردن منصرف شدم. يه وقتاي ديگه هم ميگه نمي تونم مرد ديگه اي رو جاي منصور ببينم.بالاخره نفهميدم حرف حسابش چيه.
_چيز ديگه اي بهت نگفته؟
_نه مثلا چي؟
_مثلا راجع به زخم گوشه لبش.
_چرا، از پله ها سر خورده ، خورده زمين گوشه لبش شكاف برداشته.
ماني هنوز جمله اش را تمام نكرده بود كه ناگهان مكث كرد. با تعجب به دايي نگاه كرد و گفت:
_شما از كجا ميدوني گوشه لب افسون زخمي ده؟ مگه ديديش؟
_نه نديدم ولي شنيدم.
_از كي؟
_خيلي چيزا اين وسط هست كه تو نميدوني دايي جون.
ماني ملتمسانه گفت:
_مثلا چي دايي؟ تو رو خدا بگيد.من خيلي دلم ميخواد بفهمم اين دختر چرا يهو عوض شد؟
تيمور نگاهي دستي به موهاي سفدش كشيد و با همان نگاه خسته و بيمارگونه هميشگيش به ماني نگاه كرد. بعد كنار باغچه نشست و گفت:
_بشين دايي، بايد با هم حرف بزنيم.
ماني كنار تيمور نشست و مشتاقانه چشم به دهان او دوخت. تيمور اهسته شروع به صحبت كرد:
_چند روز پيش مادرت زنگ زد حجره ، كلي در مورد تو درد دل كرد و از من خواست تو رو نصيحت كنم. يكي دو روز خيلي فكرم به تو و افسون مشغول بود. همه توي خونه متوجه شده بودند تا اينكه پريروز طرفاي بعدازظهر نادر اومد بازار. پسردائيت رو كه مي شناسي. بي جربزه ترين مرد دنياست. وقتي كه كاري رو ازش ميخوان بكنه شجاعت "نه" گفتن نداره و وقتي انجام ميده طاقت انجام دادن نداره. گفت ده دوازه روز پيش با مادربزرگ ملاقاتي با زن عمو منصور داشته.
چشمان ماني از تعجب گرد شد و با حيرت پرسيد:
_چطوري؟ مگه خونه ش رو بلد بودند.
_نه ظاهرا ملوك بهشون گفته بوده تو هر يكشنبه با افسون ميري سر خاك منصور. اونا هم ميان وانجا وايميستن و موقع برگشت تعقيبتون مي كنن. ذفعه بعد نادر ميره ميگه تو فرستاديش، ماشينت خراب بوده و گفتي اون بره دنبالش. وسط راه هم مادر رو سوار مي كنه. مادر تو ماشين تا جايي كه مي تونه دختر بيچاره رو تهديد مي كنه. حتي كار به جايي مي رسه كه با عصا ميزنه تو دهن دختره. اخر سر هم بهش مي گه اگه به رابطه ش با تو ادامه بده ، قصه منصور تكرار ميشه. دختر بيچاره هم از ترسش قبول ميكنه پاش رو كنار بكشه.
ماني كه به شدت حيرت كرده بود با عصبانيت گفت:
_باورم نميشه. واقعا باورم نميشه كه همچين كاري كرده باشه.
تيمور نگاهي به چهره برافروخته ماني كرد و گفت:
_ببين اگه مي خواي همه قصه رو بشنوي بايد خونسرد باشي. خلاصه دختر بيچاره از ترس اينكه قصه منصور دوباره تكرار نشه قبول مي كنه. بعد به خواست مادربزرگ يه جايي كنار جاده پياده اش مي كنه. نادر به خاطر همكاري اي كه با مادربزرگ كرده بود، خيلي ناراحت بود. مي گفت قرار نبوده اينطوري بشه. مادربزرگ گفته مي خواد با افسون صحبت كنه.حالا هم اومده بود پيش من تا يه جوري اين قصه رو رفو كنم.
ماني لحظه اي در سكوت به تيمور نگاه كرد و گفت:
_دايي، قصه منصور تكرار شه يعني چي؟
تيمور اه سوزناكي كشيد و گفت:
_قصه منصور همون قصه ايه كه بيست ساله داره سينه منو مي سوزونه.
_چرا دايي؟ مگه غير از اينه كه اون فقط يه حادثه بوده ،يه تصادف؟
تيمور به تلخي به ماني نگاه كرد و گفت:
_درسته كه اون حادثه فقط يه تصادف بود ولي پشت اين تصادف رازي نهفته بود كه شايد اگر پاي اون راز در ميون نبود، منصور الان سر خونه و زندگيش بود.
ماني كمي جلو رفت و منتظر ادامه صحبت دايي ارام نشست.تيمور كه ظاهرا سعي مي كرد افكارش را جمع كند بالاخره لب گشود و اهسته گفت:
_اون روزها منصور تو سن و سال تو بود و مثل تو پر از شور عشق. تمام زندگيش افسون بود و هيچ ترفندي نتونست منصور رو از اون دختر جدا كنه.مادربزرگ بهش گفت از ارث محرومش مي كنه، گفت مهم نيست. گفت اسمش رو از شناسنامه ش خط ميزنه گفت مهم نيست. خلاصه چه دردسرت بدم هر چي گفت، گفت مهم نيست. واسه منصور فقط افسون مهم بود و بس؛ ديگه همه اينو فهميده بودند. من ، مادر، ابجي ها. تا اينكه خبرش رسيد منصور با افسون عقد كرده.نمي دوني مادر چه حالي شد. فرياد زد، فحش داد، گريه كردف ولي فايده نداشت، منصور كاري ور كه ميخواست كرده بود. براي مادر؛ خب سنگين بود كسي كه نوه ي كسي عروسش بشه كه روزاي مهموني توي ويلاي شمال برامون اشپزي مي كرد، اما براي منصور اين حرف ها اهميتي نداشت و وقتي كار تموم شد اونا عقد كردن، ماد فهميد كه با داد و فرياد ديگه كاري پيش نمي بره.

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:44
فصل3_6

يك دفعه رويه ش عوض شد. به منصور گفت كه مي خواد عروسش رو ببينه. افسون رو دعوت كرد خونه و كلي تحويلش گرفت بعد هم كه ميخواست بره يه گردنبند داد بهش كه به قول خودش نشونه ي عروساي اين فاميله. طفلي منصور سر از پا نمي شناخت. مادر بهش گفت به رسم ههم پسران اين فاميل بايد اوايل بهار ازدواج كنه و منصور با كمال ميل پذيرفت كه اون چند ماه رو منتظر بمونه تا ماه نو بشه. همه از تغيير ناگهاني مادر تعجب كرده بودن ولي من كه مادر روبهتر از همه مي شناختم، مي دونستم كه به اين سادگي ها دست بردار نيست . دلم از حادثه بدي گواهي مي داد ولي به روي خودم نمي اوردم. راستش رو بخواي اون روزها خيلي درگير بودم . كارخونه فرش مشهد رو تازه راه انداخته بودم و كلي كار داشتم. سهم بزرگي از كارخونه متعلق به منصور بود. هر چي باشه اونم پسر اين خونواده بود، گرچه زياد علاقه اي به اين چيزها نداشت. مادر از من خواست براي انجام كارهاي كارخونه ، منصور رو بفرستم مشهد. اول زير بار نمي رفتم ولي مادر محكم گفت بالاخره منصور بايد راه بيفته. تا كي ميخواي زير بالش رو بگيري؟ من هم فكر كردم حق با مادره، منصور رو راهي كردم مشهد. اونم دلش رو جا گذاشت اينجا و رفت. وقتي منصور رفت تازه مادر نقشه شومش رو برام فاش كرد و من كه تقريبا در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودم ، نمي دونم به خاطر رضايت مادر يا خودخواهي و غرورم خام شدم و با مادر همكاري كردم. هنوز يكي دو روز از رفتن منصور نگذشته بود كه كارمون رو شروع كرديم. مادر به مادربزرگ افسون گفت كه بايد خونه شون رو عوض كنن و به منزلي برن كه شايسته اقامت عروس اين خونواده باشه. بعد هم به بهونه پيدا كردن يه خونه مناسب براي اون بيچاره ها، اونا رو موقتا توي يه خونه اجاره اي توي يكي از محله هاي پرت و شلوغ تهران جا داد. به افسون سفارش كرد به در و همسايه بگه ميرن شمال تا اگه فاميل ما براي تحقيق اومدن ردي از افسون پيدا نكنن. بنا شد حتي به منصور هم چيزي ننويسه تا وقتي مياد براش سورپريز باشه. افسون اون روزها بچه بود. يه دختر چهارده پونزده ساله، ولي مادربزرگش هم كه زن كاملي بود بنده خدا اون قدر ساده بود كه به حرف هاي ما شك هم نكرد. خيلي زود كارها مطابق ميل ما پيش رفت و افسون و مادربزرگش توي اين شهر شلوغ مثل يه قطره تو دريا ناپديد شدند.
مادر مي دونست كه منصور هر شب براي افسون نامه مي نويسه ، بنابراين بايد عجله مي كرديم و قبل از اينكه منصور به دنبال جواب نامه هاش راهي تهران بشه همه چيز رو اماده مي كرديم.خيلي زود براي افسون و مادربزرگش اگهي ترحيم چاپ كردي و روي در و ديوار محله افسون چسبونديم. همه باورشون شده بود كه پيرزن بيچاره و دختر جوون توي يه سانحه تصادف كشته شدند. مشكلي با جنازه و قبر نداشتيم. شايعه كرديم توي دهات خودشون خاكشون كرديم. بعد يه مجلس ترحيم توي خونه خودمون براشون راه انداختيم و خبر رو به گوش منصور رسونديم. منصور گويا دست ما رو خونده بود، اول باور نمي كرد ولي وقتي همراه قاصد اگهي ترحيم رو براش فرستاديم و اون با همسايه هاي محل زندگي افسون تماس گرفت و اونا حرف ما رو تاييد كردند باورش شد. همون شب به طرف تهران حركت كرد ، نيمه راه بر اثر لغزندگي جاده و سرعت زياد نتونسته بود ماشين رو كنترل كنه و به داخل دره سقوط كرد. اين تنها چيزي بود كه پليس محلي درباره مرگ منصور به ما گفت. اما من فكر مي كنم منصور عمدا ماشين رو به داخل دره هدايت كرده بود و اين اون درديه كه بيست ساله سينه م رو مي سوزونه. ماني، شايد باورت نشه، بيست ساله يه شب خواب خوش نديدم. هر شب توي كابوس هاي شبانه م منصور با همون سرو دست خسته كه روز شناسايي توي دره ديدم مياد دنبالم و از من سراغ زن و زندگيش رو مي گيره. تمام شب رو تا صبح دنبالم ميدوه و من از دستش فرار مي كنم. مي ترسم وايستم وبهش نگاه كنم، به اون صورت سوخته و چشم هاي خون الود.ماني حالا كه واقعيت رو فهميدي شايد از من و مادربزرگت متنفر بشي ولي باور كن ما هر دو توي اين بيست سال تاوان گناه بزرگي رو كه مرتكب شديم به بدترين وجه پس داديم. مادر در بيست سال گذشته هميشه در حال گريه بوده و حسرت اينكه حتي يه شب خواب منصور رو ببينه به دلش مونده. منصور از مادربزرگ قهر كرده ، ما به منصور بد كرديم. ماني باور كن كه من حاضرم امروز تمام ثروتم رو بدم براي اينكه فقط يك شب بدون اون كابوس و عذاب وجدان بخوابم. حاضرم هر كاري رو براي جلب رضايت منصور انجام بدم و امشب اينجا اومدم تا بهت بگم ماني من پشت سرت ايستادم. پشت سر هردوتون، هم تو و هم افسون. افسون رو مثل دخترم بهت شوهر مي دم، تمام مخارجش رو به عهده مي گيرم و تمام سهم منصور رو از ثروتم به شما ميدم ، شايد خدا از سر گناهم بگذره و با من اشتي كنه.
لبهاي ماني اهسته لرزيدند، نمي دانست چه بگويد. نمي دانست از انچه مي شنود بايد خوشحال باشد يا ناراحت. دلش مي خواست مي دانست كه واقعيت چه بوده.ايا منصور خودكشي كرده بود يا ان حادثه فقط يك تصادف مرگبار بود.... نمي دانست بايد از دايي و مادربزرگ متنفر باشد يا نه، اما مي دانست كه نسبت به انها احساس ترحم مي كند ، ترحمي سرد و كشنده.
تيمور به زحمت از جا بلند شد و ماني تازه به خاطر اورد كه تيمور هميشه به نظرش شكسته و خسته مي رسيده و حالا مي دانست سنگيني باري كه بيست سال بر دوش كشيده و او را اينگونه از پا انداخته است. باز به دايي نگاه كرد كه با پشت دست اشك هايش را پاك مي كرد، اما نتواست حرفي بزند. در سكوت ايستاد و تيمور را تماشا كرد كه اهسته اهسته به سوي خانه مي رفت. وقتي پيرمرد نزديك پله ها رسيد ماني ناگهان به خود امد ، احساسي به اون نهيب مي زد پيش او برود. بي اختيار به سوي دايي دويد و روي اولين پله او را صدا كرد. تيمور به طرفش سربرگرداند و ان نگاه مغموم هميشگي را به چشم هاي جوان ماني دوخت. ماني اهسته زمزمه كرد:
_دايي من مطمئنم كه اون حادثه فقط يك تصادف بوده.
لبخند شفافي لبهاي مردانه تيمور را زينت بخشيد و ماني دوباره گفت:
_دايي بهم قول مرودنه داديا! من افسون رو از شما ميخوام.
تيمور از ته دل خنديد و گفت:
_نوكر هر دوتونم هستم.
_راستي دايي يه سوال ديگه.
_بگو دايي.
_يعني دايي منصور و زندايي هيچ وقت با هم عروسي نكردن؟
_نه عزيزم.
_شما مطمئنيد؟
_اره دايي.
_پس چرا افسون از اين مساله هيچ وقت به من حرفي نزده؟
_من اينو نمي دونم، ولي ميدونم اون دختر هنوز منتظر بهاريه كه بنا بود با منصور عروسي كنه و بالاخره امسال اين بهار مي رسه. من مطمئنم.
ماني به فكر فرو رفت و حرف ديگري نزد. دايي باز اهسته اهسته از پله ها بالا رفت .روي ايوان يك بار ديگر به طرف ماني برگشت و اينبار با چهره اي روشن و ارام گفت:
_زود با تو دايي. سرما نخوري.
ماني پاسخ داد:
_چشم دايي الان ميام.
و باز به طرف بيد مجنون به راه افتاد.
در گرگ و ميش غروب زير درخت بيد، دست همان جاي هميشگي ، منصور به درخت تكيه كرده بود و به ماني لبخند ميزد. ماني روي لبه ي باغچه نشسته بود و شروع به تعريف انچه ميان او و تيمور گذشته بود كرد.
اذر كه از كنار سالن پذيرايي رد مي شد چشمش به پنجره افتاد. در تاريكي اتاق از پنجره كسي را ديد كه زير درخت بيد ايستاده و به ان تكيه داده بود. با تعجب جلو رفت و پشت پنجره ايستاد و به دقت به بيروه خيره شد. ملوك كه متوجه رفتا غيرعادي خواهر گرديده بود پشت سر اذر داخل اتاق گرديد و پرسيد:
_چي شده؟
اذر لحظه اي مكث كرد و بعد پاسخ داد:
_اونجا رو ببين. زير درخت بيد منصور وايستاده.
ملوك نگاهي سرسري به بيرون كرد و گفت:
_ديوونه، منصور كجا بود؟ مانيه.
اذر دست هايش را روي شيشه گذاشت و سرش را به شيشه چسباند و گفت:
_يعني اينقدر به هم شبيهند؟
صداي گام هاي تيمور انها را به خود اورد. تيمور كه صحبت هاي ان دو را شنيده بود كمي نزديك شد و از پنجره به بيرون نگاه كرد و قامت منصور را زير درخت ديد. به خواهرانش نگاه كرد و گفت:
_ماني نيست. اين خود منصوره.
و بعد از پذيرايي خارج شد.
اذر و ملوك با تعجب به هم نگاه كردند. داخل حياط ماني به ارامي از لبه ي باغچه برخاست.
فصل 4_6

تيمور باز گفت:
_مادر من چرا لج مي كني؟ بيست ساله هر دومون داريم عذاب مي كشيم بس نيست؟ اينا كه بالاخره هر كاري بخوان مي كنن، چرا خودت رو سبك ميكني؟
_مي گي چيكار كنم؟ من پاره جونم رو از دست دادم كه تسليم اين دختره نشم، حالا به همين راحتي بكشم كنار تا پيروز بشه؟
_مادر جون مگه اين دختره چه گناهي كرده كه شما باهاش لجيد؟
_چيكار كرده؟ پسرم رو ازم گرفته.
_حرفا ميزني مادر! لااقل من و شما مي دونيم كه اين ما بوديم كه منصور رو از افسون گرفتيم نه اون از ما. مادر تو را به خدا كمك كن بذار هردومون از اين عذاب وجدان راحت بشيم. برات كافي نيست كه بيست سال حسرت به خواب ديدن منصور به دلت مونده؟
مادربزرگ با لجاجت پاسخ داد:
_خب اونم تقصير اين افريته است.اين نميذاره پسرم بياد به خوابم.
تيمور با تعجب به مادرش خيره شد و گفت:
_مادر از شما بعيده به خدا. اين حرف ها بچه گونه است. منصور از دست من و شما رنجيده خاطر شده. اينو كه خودمون مي دونيم.
_نه اين دست نيست. منصور منو اون تصادف كشت. اين كه تقصير ما نيست.
تيمور با لحن ملايم تري پاسخ داد:
_من كه نگفتم تقصير شماست مادر من. به قول شما همه چيز تقصير اون تصادف بود، پس به اين دختره هم ربطي نداشت.
_چرا به اون ربط داشت. نديدي چطور منصور رو از من جدا كرد؟ نديدي كار رو به جايي رسوند كه پسر حرف شنوي من، پسر خوب من، بودن اجازه و خبر من عقدش كرد؟
_خب شما كه انتقام خودت رو گرفتي، ديگه چي؟ منصور از دست هردوتون رفت. حالا با اين لجبازي ها مي خواي كاري كني كه ماني هم از دست بره؟
_مي دوني چيه؟ اين پسر به دنيا اومده تا منو عذاب بده. اون از شباهت بي حدش به منصور كه هر دفعه نگام تو چشماش مي افته، مي ميرم و زنده ميشم و تمام خاطراتم با منصور از بچگي تا زماني كه مُرد زنده ميشه. اينم از اخرش، دوباره رفته انگشت رو دختري گذاشته كه من ازش متنفرم.
_مادر اين حرفا چيه؟ شما كه هميشه مي گيد شباهت ماني به منصور براي شما نعمته.
_اره واسه اينكه خودم رو عذا بدم. خودم رو شكنجه كنم. ... اصلا ميدوني به من چه؟ هر غلطي مي خوان بكنن.
_اينجوري نه مادر جونف درست بگين. با اين حرف شما هم ماني ناراحته هم ملوك. اجازه بدين با خيال راحت ازدواج كنه.
_حرف من براي اين پسره مثل دائيش ارزش نداره. اين ساحره ماني رو هم خام كرده. حتي تو رو هم خام كرده. شنيدم گفتي ميخواهي مثل دختر خودت شوهرش بدي.
_اره مادر من گفتم.
_تو بيخود ميكني. خجالت نمي كشي؟تو روي منم وايميستي و از دشمنم طرفداري مي كني؟
_دوباره كه شروع كردي مادرجون، دشمن كدومه؟ اون دختر بيچاره كه هر چي شما مي گيد ، ميگه چشم. بعدشم من به خاطر اون نگفتم. به خاطر منصور مادر، به خاطر عذابيه كه بيست ساله دارم مي كشم. اشتباه كردم مادر، اشتباه كردم از روز اول به حرف شما گوش دادم. ما با اين كار باعث شديم جوون خودمون ناكام بشه. پستي كردم مادر، پستي كردم و يه عمر دارم مي سوزم. يه عمر دارم تاوان پس ميدم. حالا هم كه خدا فرصتي فراهم كرده تا گناهمون رو جبران كنيم، شما بهونه مياري؟
مادربزرگ به گريه افتاد و گفت:
_تو داري چي مي گي؟ چي مي گي تيمور؟ مي گي من سر خودم رو كشتم، اره؟
_نه مادر، من غلط بكنم يه همچين حرفي بزنم.
_دروغ مي گي، شما همه تون به من به چشم يه قاتل نگاه مي كنين. تو اين چند روز ماني به چشم دشمن نگاهم ميكنه. حتي به زور بهم سلام مي كنه. مثل اينكه همه تون به خونخواهي منصور بلند شديد. من قاتلم، اره، قاتل پسرم...
قبل از انكه تيمور فرصت دفاع بيابد مادر با صداي بلند شروع به فرياد كرد. صداي فريادهاي بي وقفه عصبي اش داخل ساختمان پيچيد و او پيوسته تاكيد مي كرد كه قاتل پسرش نيست و تلاش تيمور براي ساكت نمودن او بي فايده بود. در واقع مادربزرگ در ان لحظات بحران عصبي تمام انچه را كه سال ها در مورد خود انديشيده بود، از زبان ديگران فرياد مي كشيد. براي لحظه اي رنگ چهره پيرزن به طرز وحشتناكي كبود شد و صدايش به حالتي خفه تغيير كرد. دستش را روي سينه فشرد ولي باز هم ساكت نشد. همچنان فرياد مي زد و تيمور كه اكنون به شدت مستاصل گشته بود، براي كمك گرفتن به طرف در رفت كه ناگهان صداي افتادن مادربزرگ بر روي زمين بر جا ميخكوبش كرد. لحظه اي فكر كرد كه اين هم يكي ديگر از ترفندهاي مادر است اما وقتي به جسم كبود رنگ و بي حركت مادر نزديك شد، به شدت وحشت كرد و با فرياد ديگران را به كمك طلبيد.
ملوك و ماني كه به انتظار گرفتن پاسخ از مادربزرگ انتظار تيمور را مي كشيدند، به محض انكه صداي فرياد تيمور بلند شد، سراسيمه به داخل اتاق دويدند.
ظرف چند دقيقه مادربزرگ روي صندلي عقب ماني كنار ملوك دراز كشيده بود و ماني با سرعت سرسام اوري به طرف نزديك ترين بيمارستان پيش مي راند، در حالي كه در دل ارزو مي كرد براي مادربزرگ اتفاق ناگوار نيفتد.
در بخش اورژانس بيمارستان كارها به سرعت انجام و چند لحظه بعد مادربزرگ راهي اتاق سي سي يو شد و پزشكان ناراحتي او را سكته قلبي عنوان نمودند. در راهروي بيمارستان ملوك و ماني و تيمور مضطرب و نگران كنار ديوار نشسته بودند كه اذر به انها پيوست.
او كه از مستخدمين خانه خبر حمله ناگهاني مادر را شنيده بود با سرعت خود را به بيمارستان رسانده بود و يكراست كنار ملوك رفت. ملوك با چشماني اشك بار بريده بريده انچه را كه اتفاق افتاده بود ، براي اذر بازگو كرد. بعد به ماني اشاره كرد و گفت:
_همه ش تقصير اينه. مادرم رو به كشتن داد. ديدي چه خاكي به سرم شد؟ اگه يه مو از سر مادرم كم شه هيچ وقت نمي بخشمت ماني.
ملوك نگاهي به چهره پريده رنگ ماني انداخت و به ملوك چشم غره رفت، ولي ملوك بي اعتنا ادامه داد:
_مي بيني به خاطر هوا و هوش خودش چي به روزمون اورد؟
ماني مظلومانه به خاله نگاه مي كرد. اذر كه از حرف هاي ملوك به شدت عصبي شده بود به تندي پاسخ داد:
_خجالت بكش. مادر 75 سالشه. بعد از 75 سال تقصير اينه كه مادر سكته كرده؟
تيمور در تاييد حرف هاي اذر با عصبانيت گفت:
_ملوك اگه ميخواي اين بازي ها رو در بياري پاشو برو خونه. سرو صدا چرا راه مي ندازي؟ اينجا بيمارستانه.
ماني بي انكه يك كلمه در دفاع از خود بگويد، از جا برخاست و راهروي بيمارستان را ترك كرد. اذر با سر انگشتان به پهلوي ملوك زد و گفت:
_بدبخت! مادر عمرش رو كرده. درسته كه مادرمونه و همه ناراحتيم ولي تو به فكر خودت باش. ميخواي يكي يه دونه ت رو دق مرگ كني؟
ملوك كه حالا كمي ارام گرفته بود گفت:
_به خدا دست خودم نبود، اعصابم به هم ريخته.
_چون اعصاب تو به هم ريخته بايد اعصاب اون بيچاره رو هم به هم بريزي؟
ملوك پاسخي نداد، تيمور از جا بلند شد تا به دنبال ماني برود كه ناگهان دكتر از اتاق خارج شد. ملوك و اذر و تيمور سراسيمه به سويش دويدند. دكتر لبخند اميدبخشي زد و اهسته گفت:
_اروم باشيد. خوشبختانه خطر برطرف شده. جاي نگراني نيست.
تيمور به روي خواهرانش لبخند زد و با عجله به طرف حياط دويد. كنار باغچه بزرگ بيمارستان، زير نم نم باران، ماني به تيره برق تيكه داده و به اسمان نگاه مي كرد. تيمور با ديدن او به سرعت جلو امد و ماني را به نام خواند. ماني لحظه اي احساس كرد نفس در سينه اش سنگين شده.با نگاهي كه در ان هراس موج ميزد به تيمور خيره شد. تيمور لبخند اطمينان بخشي بر لب اورد و اهسته زمزمه كرد:
_به خير گذشت پسرم.
ماني هيجان زده به اغوش دايي پريد و گفت:
_راست ميگي دايي؟ مرگ من؟
_اره عزيزم. دكتر گفت خطر برطرف شده الحمدا...
ماني سرش را از شانه دايي برداشت و نگاهش را به اسمان دوخت و با صداي بلند گفت:
_خدايا شكرت. دايي منصور متشكرم.
تيمور با تعجب به ماني نگاه كرد و باز به طرف ساختمان بيمارستان به راه افتاد و ماني را كه شادمانه زير قطرات باران به دور خود مي چرخيد تنها گذاشت.*********

ZeYnAb KhAnOoM
31-08-11, 12:46
فصل هفتم



چندروزی که مادربزرگ دربخش مراقبتهای ویژه بستری بود برای مانی روزهای بسیارپرالتهاب واضطرابی بود وباهرصدای تلفن قلبش درسینه فرومی ریخت وپیوسته منتظررسیدن خبرشومی بود که خوشبختانه هرگزنرسید.مادربزرگ بالاخره به بخش منتقل گردید وچند روزبعد پزشک اورامرخص کرد.تنهانکته نگران کننده دراین میان سکوت مادربزرگ بود.پیرزن ازصبح تا شب یک کلمه هم حرف نمی زد.حتی ناله های همیشگی اش راهم گویا ازیادبرده بود.فقط گنگ وخسته به دوروبرخود نگاه می کرد، طوری که همه می اندیشیدند که ازدست دادن قوه ی گویایی یکی ازعوارض سکته اوست،ولی دکترمعتقد بود که اوازنظرجسمی برای صحبت کردن هیچ مشکلی ندارد وسکوت اوتعمدی یاشایدناشی ازفشارروحی می باشد.بهرحال وقتی مادربزرگ مرخص گردید ملوک که دراین میان خودرابه نحوی مقصرمی دانست،بااصرارفراوان اورابه منزل خود برد ودلسوزانه به پرستاری ازاوپرداخت،ولی ظاهراًمادربزرگ به هیچ عنوان قصدشکستن سکوتش رانداشت وفقط گاهی باسرپاسخ ملوک وبقیه رامی داد که این باعث دلگرمی آنها می شد چرا که لااقل مادربزرگ می شنید ومی فهمید.

ملوک با اصرار وپشتکارمادرش راازمطب این متخصصبه مطب آن فوق تخصص می کشاند،امانظرپزشکان تغییرنمی کرد،تنهارنگ واندازه قرصهابودکه گاه گاه تغییرمی نمود و بازهمان داروهای ضدافسردگی.

به نظرمانی با آنکه این روزها رفت وآمدآشنایان دورونزدیک به خانه بیشترازهروقت دیگری شده بوداماگویاخانه برای همراهی بامادربزرگ به سکوتی سرد وعمیق فرورفته بود که اورادچارکسالت می کرد ودراین میان هیچ کس حتی یک کلمه درمورد افسون ومانی سخن نمی گفت یاشاید دیگرکسی جرأت این کاررانداشت.

سرانجام دریک نیمه شب آرام وابری،سکوت سنگین خانه بافریاد وحشتناک مادربزرگ شکسته شد.مانی ازداخل اتاق خوابش صدای فریاد های مادربزرگ رامی شنید که کلمات نامفهومی رابه زبان می آورد که میان آنهافقط نام"منصور"معنی داربود.به سرعت ازروی تخت پایین پرید وسراسیمه به اتاق مادربزرگ رفت.ملوک پیش ازاورسیده بود وسعی داشت مادربزرگ راآرام کند،ولی اوپیوسته فریادمی زد:

- نرو،منصورنرو.

واشک بی وقفه ازچشمانش جاری بود.مانی جلوترآمد وکنار تخت مادربزرگ نشست ودستهای اوراکه به شدت درهوا تکان می داد دردستهای خود گرفت.مادربزرگ تاچشمش به مانی خورد خود را درآغوشش انداخت وچون طفلی درآغوش مادربه شدت شروع به گریه کرد.درحالیکه پیوسته نام منصوررازمزمه می کرد.مانی که خود نیزبه گریه افتاده بود،شروع به نوازش ودلداری مادربزرگ کرد.چندلحظه بعد پیرزن کمی آرام گرفت.ملوک لیوان شربت دردست به اتاق برگشت ومانی شربت راجرعه جرعه درگلوی مادربزرگ ریخت.مادربزرگ دستان مانی رادرمیان دستان پیر وخسته خود گرفت وچندبارپیاپی اورامنصورصداکرد.ملوک باهراس به مانی نگاه کرد ولی مانی با اشاره،اوراواداربه سکوت کرد.

مادربزرگ دستی به موهای مانی کشید وگفت:

- تو که می دونی من خودم کشتش.

بعداشاره ای به ملوک کرد وگفت:

- ایناخبرندارن.من می دونم وتیمور...بچه ام بیگناهه،من تنهایی کشتش...می خواستم دست افسون بهش نرسه،بعد کشتمش،نصفه شب کشتمش، تو تاریکی.بارون می اومد،بارون شدید،هوام سرد بود،سردسرد...توی جاده کشتمش...بچه ام سوخت...منصورم جزغاله شد...همه این کارهارومن کردم،من گردن شکسته...

مانی دلجویانه مادربزرگ رانوازش کرد وگفت:

- نه مادربزرگ.اون فقط یه اتفاق بود،یه اتفاق وحشتناک.

مادربزرگ چشمهایش راگرد کرد وگفت:

- تو مطمئنی؟

- آره مطمئنم.جاده بارونی بود ولغزنده،سرعت ماشینم زیاد بوده،سرپیچ ماشین سُرخورده افتاده توی درّه.

- کی اینوگفته؟

- همه می دونن.

- افسون چی؟اون چی می گه؟

مانی مکث کرد وبازپاسخ داد:

- افسونم همین رومی گه.

- به تو اینو گفت؟نگفت من منصوررو کشتم؟

- نه مادربزرگ.این حرفاچیه؟اون می گه خدا اینطورخواسته،با خواست خدا هم نمی شه جنگید.

مادربزرگ چندبارسرتکان داد وگفت:

- راست می گه.باخواست خدانمی شه جنگید...مانی الان اون کجاست؟

- توی خونه اش مادربزرگ.

- هنوزنرفته؟

- نه،ولی تصمیم گرفته بره.

- آخه چرامی خواد بره؟منصورگفت بمونه.به من گفت:«مادر،افسون حال خوشی نداره.مراقبش باش.»

- کی مادربزرگ؟

- همین الان اومده بود اینجا.نشسته بود بالای سرمن.برام ازافسون گفت،ازتوگفت،حتی ازتیمورم گفت...منصورمن کی افسون روببینم؟

مانی باتعجب پرسید:

- ازمن می پرسید؟

- آره دیگه...افسون روبیاراینجامی خوام عروس گلم روببینم.

مانی باشک به مادرنگاه کرد وملوک تنهاسرش راتکان داد.مادربزرگ دوباره گفت:

- چیه؟به من شک داری؟فکرمی کنی می خوام کلک بزنم/.نه به ارواح خاک منصور،من خودم همین یه ساعت پیش به منصورقول دادم،اونم بهم قول داد ازاین به بعد بیشترحالم روبپرسه.

مانی بااندوه به مادربزرگ نگاه کرد.بعد لبخندی زد وگفت:

- نه مادربزرگ،مابه شما شک نداریم.من مطمئنم که دایی منصورروی حرفش وامی ایسته.

- باورت می شه؟بیست سال بود به خوابم نیومده بود.

ملوک بامهربانی دستی روی موهای سفیدمادرکشید وگفت:

- خب الحمدالله منصورت روهم دیدی،خیالت راحت شد؟حالابایداسترحات کنی وگرنه ممکنه دوباره حالتون بهم بخوره.

مادربزرگ نگاهی بامحبت به ملوک کرد وگفت:

- اینقدرجوش منو نزن دختر.من دیه عمرخودم رو کردم.فقط بذارراحت بمیرم/اجازه بده مانی این دختررنج کشیده روخوشبخت کنه،هم به خاطرمن هم به خاطرمنصور ومانی وهم برای رضای خدا.

ملوک نگاهی به صورت نگران مانی کرد وگفت:

- مادرمن که خیلی وقته بهش گفتم هرکاری صلاح می دونه بکنه.

مادربزرگ به مانی نگاه کرد و لبخندی روشن ومهربان چینهای صورتش رابه حرکت درآورد.بعد با مهربانی گفت:

- پاشومادر.برواستراحت کن.همه کارهازود درست می شه.من بهم قول می دم.

مانی ضمن برخاستن،بوسه ای بردست خسته ی مادربزرگ زدوبعد درحالیکه جرقه های امید ازنگاهش می باید،بایک شب بخیرودلی پرازاشتیاق وصال به اتاق خواب خود بازگشت.فقط می ترسیدآنچه مادربزرگ امشب گفته باشد هذیانهای بیماری او باشد ولی صبح روزبعد هنگامیکه ازخواب برخاست،مادرخبرتازه ای به اوداد.مادربزرگ برای امروزبعدازظهرمنتظرافسون بود وبااصرارزیاد خواسته بود این ملاقات انجام گیرد.وقتی مانی خانه راترک می کرد دردلش آشوبی برپابود.هنوزنمی توانست به مادربزرگ اطمینان کند.ضمن آنکه نمی دانست چگونه باید افسون راراضی نماید.


نگاه افسون طوری نگران بود که باعث تعجب مانی شد.بعد گفت:

- یعنی حالش اینقدربد بود؟

- آره.خدا خیلی رحم کرد.

- واقعاً متأسفم.

- باورکنم؟

- هرطورخودت دوست داری.

- به هرحال من امروزاومدم اینجا تاپیغام مادربزرگ روبهت برسونم وگرنه توی خونه ای که بیرونم کنن دیگه پانمی ذارم.

- توی کوچه اش چی؟

- منظورت چیه؟

- خودت روبه اون راه نزن مانی.ده مرتبه توی کوچه دیدمت.ازهمون پنجره.

مانی سرش راپایین انداخت وگفت:

- دست خودم نبود،می خواستم ببینم رفتی یانه.

افسون لبخند تلخی زد وگفت:

- نه هنوز مقدمات کارفراهم نشده…نگفتی پیغام مادربزرگ چیه؟

- فکرکنم دیشب دایی منصورروخواب دیده.دایی ازش قول گرفته که توروببینه.به مادرگفته بود منوببردیدنش ولی مادراجازه نداد،آخه حالش خیلی خوب نیست.

- خب؟

- اومدم ازت بخوام به دیدنش بری.

افسون ناگهان ازجابرخاست وازمانی روی گرداند.چند لحظه ای همانجا ایستاد،بعد به آشپزخانه رفت وگفت:

- چای می خوری؟

مانی ازجابلند شد وبه دنبال اوبه آشپزخانه رفت.درست پشت سرش ایستاد وگفت:

- تا جوابم رو نگیرم،نه.

- ازمن چی می خوای؟

- مادربزرگ منتظرته.

- وتوفکرمی کنی من باید به دیدنش برم؟

- فکرمی کنم،ولی اصرارنه.من همه چیزرو راجع به ملاقات تو ومادربزرگ می دونم.انصاف نبود ازمن پنهون کنی.اگه واقعاًاون روزبه خاطرمن وسلامتیم پاپس کشیدی،حالادیگه وضع فرق کرده.مادربزرگ خودش خواسته توروببرم خونمون.

افسون درحالی که ازپنجره آشپزخانه به کوچه نگاه می کرد چندلحظه ای سکوت کرد وبعد آهسته گفت:

- مادربزرگت بامن چیکارداره؟

- نمی دونم.فقط خیلی بی قراردیدن توئه.

- فکرمی کنی برای چی می خواد منوببینه؟

- گفتم که نمی دونم.شاید یه چیزی تومایه حلالیت طلبی.

افسون لبخند تلخی برلب آورد وگفت:

- شاید باورنکنی،ولی من ازمادربزرگت هیچ کینه ای ندارم.اونم پابه پای من توی همه این سالهاعزادارمنصوربود.شاید روزی اشتباهی مرتکب شد ولی تاوان اون اشتباه روبه دردناکترین شکل پس داد ومن نمی تونم ازش کینه ای به دل بگیرم.

مانی باتعجب به افسون نگاه کرد وگفت:

- حاضری حرفت روثابت کنی؟

- آره،چطوری؟

- به دیدن مادربزرگ بیا،بذاراین اختلافات تموم بشه.بذارباخیال راحت ازدواج کنیم.

برای لحظاتی سرخی شرم تنها آرایش گونه های رنگ پریده ی افسون شد.او سربه زیرانداخت وگفت:

- لازم نیست این طوری صحبت کنی. من به دیدن مادربزرگ میام.

مانی چند لحظه به چهره معصوم ونگاه بی آلایش افسون خیره ماند وباخود اندیشید درک روح بزرگ این دخترامکانپذیرنیست و در دل به خود به خاطرداشتن او افتخارکرد.بعد گفت:

- خیلی خوب بریم؟

- چیزی نمی خوری؟

- نه ممنون.خونه منتظرن.

- باشه. فقط چند لحظه فرصت بده آماده شم.

افسون به داخل اتاق خواب رفت ومانی بیرون منتظرایستاد.حاضرشدن افسون چند لحظه بیشترطول نکشید واوباهمان سادگی همیشگی درحالی که تنها،لباسش راعوض کرده بود ازاتاق خواب خارج شد،با عجله ای که مانی به خرج می داد خیلی زود آنهابه نزدیکی خانه رسیدند.به خواست افسون مقابل یک مغازه گلفروشی ایستادند وافسون باسلیقه خود یک دسته گل کوچک وزیبا برای مادربزرگ تهیه کرد.دوباره سوارماشین شد وبلافاصله پرسید:

- خونه منصوراینانمی ریم؟

- نه. مادربزرگ خونه ماست.

افسون حرف دیگری نزد.مانی اززیرچشم نگاهی به اوکرد.راضی به نظرنمی رسید،بنابراین دوباره گفت:

- دوست داشتی می رفتی خونه خودشون؟

افسون شانه هایش رابالا انداخت وگفت:

- بیست سال یود خونه مادربزرگت روندیده بودم،دلم می خواست لااقل اون خونه رودوباره می دیدم.مخصوصاً اون درخت بید رو.

- خب عیبی نداره. یه روز می ریم خونه مادربزرگ.

افسون سرتکات داد ومانی مقابل درحیاط ایستاد وباسرعت ازماشین پیاده شد ودررابازکرد . دوباره که سوارشد به نظرش افسون رنگ پریده ترازقبل آمد.پرسید:

- حالت خوبه؟

- آره خوبم....نمی دونم چرا دلم کمی شورمی زنه؟

- فکرمی کنم طبیعیه.نگران نباش.

افسون ازماشین پیاده شد وکنارمانی قرارگرفت وبعد هردوآهسته به طرف ساختمان راه افتادند.دراین آخرین لحظات مانی هم احساس می کرد زیاد ازاین ملاقات راضی نیست ولی به هرحال حالادیگرهمه چیزتمام شده بود ومادربزرگ وافسون درچند قدمی یکدیگرقرارداشتند.همین که به جلوی درساختمان رسیدند ملوک مشتاقانه به استقبالشان آمد.اوکه ازآمدن افسون تعجب کرده بود به گرمی ازاواستقبال کرد وآنهارابه داخل پذیرایی دعوت نمود وخود به آشپزخانه رفت.

وقتی چشمش به مانی افتاد که پشت سرش بود،پرسید:

- چه جوری راضیش کردی بیاد؟

- خیلی ساده ماجراروبراش تعریف کردم قبول کرد که بیاد.

- به همین سادگی؟

- آره،گفته بودم که چه دخترخوبیه.

ملوک ناباورانه به مانی نگاه کرد وسینی شیرکاکائو رابه دستش داد.مانی همانطورکه به طرف پذیرایی می رفت باصدای بلند پرسید:

- مادربزرگ درچه حاله؟

ملوک بعد ازاوداخل پذیرایی شدودرحال نشستن گفت:

- خوبه.چند بار بیدارشده وسراغ شماهاروگرفته.الان بازخوابه،هی ازمن می پرسید فکرمی کنی افسون بیاد؟

افسون اززیرچشم نگاهی به ملوک انداخت.ملوک به او لبخندی صمیمانه زدوبعد گفت:

- واقعاً لطف کردین که اومدین.نمی دونم چطوری باید ازتون تشکرکنم.

افسون لبخند ملیحی برلب آورد وپاسخ داد:

- اختیاردارید خانم.کاری نکردم،وظیفه ام بود.

درهمین لحظه صدای مادربزرگ که ازداخل اتاق خواب بیرون می آمد،ملوک را مجبوربه برخاستن کرد و اوضمن گفتن کلمه ی "ببخشید"،به اتاق خواب مادربزرگ رفت.

افسون نگاهی نگران به مانی انداخت.مانی سعی کرد پاسخ نگاهش رابانگاهی اطمینان بخش بدهد،اماظاهراً چندان موفق نبود و افسون همچنان ناخنهایش رادرکف پنجه هافرومی برد.ملوک که دوبراه برگشت افسون به طورناگهانی دستپاچه ازجابرخاست.ملوک باتعجب به اونگاه کرد وگفت:

- بفرمایید. خواهش می کنم.

بعد اضافه کرد:

- مثل بچه ها بی طاقت شده.می خواد شماروببینه.

افسون که همچنان ایستاده بود گفت:

- من آماده ام.

وچند قدم به طرف ملوک برداشت . ملوک نگاهی به مانی کرد.مانی ازجابرخاست ودسته گل افسون رابه دستش داد وگفت:

- شیرتون سردمی شه.

افسون گل راگرفت وپاسخ داد:

- ممنون.حالانمی خورم.

وپشت سرملوک به طرف اتاق خواب مادربزرگ رفت.دراتاق که بازشد ازلای در،افسون مادربزرگ رادید که بارنگی پریده و چشمانی به گودی نشسته روی تخت درازکشیده بود.به نظرش رسید چطور ازموجودی به این ضعیفی همیشه ترسیده است؟واحساس کرد امروز خانم بزرگ برعکس همیشه هیچ ترسناک نیست.

بادعوت ملوک وارداتاق شد وباگامهای آرام وپرتردید به تخت مادربزرگ نزدیک شد.مادربزرگ به زحمت چشمانش راگشود و وقتی افسون رادرمقابل خود دید لبخند زد. افسون آهسته سلام کرد.مادربزرگ جوابش راداد وازمانی خواست به او کمک کند تا بنشیند.این اولین باری بود که طی روزهای گذشته به حالت نشسته روی تخت قرار می گرفت. مانی احساس کرد دیدار افسون به مادربزرگش قدرت وامیدی تازه بخشیده است.مادربزرگ دستش رابه طرف افسون درازکرد وازاو خواست نزدیکتربرود.

افسون دسته گل رادر دست مادربزرگ جاداد وخود به تخت نزدیکتترشد وکنارآن نشست. مادربزرگ آرام ولرزان گفت:

- چه خوب کردی اومدی.

- خواهش می کنم مادرجون.

- چی گفتی؟

- گفتم خواهش می کنم مادرجون.

پیرزن لحظه ای ساکت شد.بیست سال ازآخرین باری که این کلمه راشنیده بود می گذشت.

ZeYnAb KhAnOoM
01-09-11, 11:06
خیییلی ممنون
فقط این وسط قسمت 4فصل پنج کمه لطفا
ممنونننننننننننننن
عزيزم لطفاً وسط رمان پست نده اگه كاري داشتي بهم پيام بده:Dچشم درستش ميكنم:blush:

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 10:10
درخانه او تنها منصور «مادرجون»خطابش می کرد و طی این سالهابقیه کلمه مادربزرگ راچنان به او اطلاق کرده می کردند که گویی به ساحره ای پیروحالاپس ازبیست سال،همسرمنصوردرست باهمان لحن همیشگی اورامادرجون صدامی کرد واین برای او زیبا ودوست داشتنی بود.
صدای افسون،پیرزن رادوباره به خود آورد:
- حالتون خوبه؟
- ای نذاشتن بمیرم.
- خداروشکر.
- آره مادرخداروشکر اگه اون طوری مرده بودم،اون دنیا شرمنده منصورمی شدم...توبگو جواب پسرم روچی می دادم؟
افسون لبخندی زد وپاسخی نداد.مادربزرگ دوباره گفت:
- من زنده موندم.دوروز دیگه هم ازتوی رختخواب بلند می شم،فقط به این امید که توروسروسامون بدم.
افسون باتعجب به مادربزرگ نگاه کرد وگفت:
- منو؟
- آره عزیزم.توروعروس گلم.
چشمان افسون راهاله اشک درخود گرفت.
پس از بیست سال رنج،امروز مادرمنصوراوراعروس خود خوانده بود واین کلمه دل افسون رادرسینه به لزره درآورده بود.
افسون نگاه پرمحبتی به پیرزن کرد.مادربزرگ گفت:
- یعنی یه رو میاد که تومنو ببخشی؟
- آره مادرجون.
- کی،کی عزیزم؟
- همین امروز.
مادربزرگ،ملوک ومانی هرسه با تعجب به افسون نگاه می کردند واودوباره گفت:
- گاهی اوقات فکرمی کنم هرکاری شماکردید بخاطرخوشبختی وسعادت منصوربود.شما مادرش بودید وهیچ کس نمی تونه عسق و محبت مادری رو انکاربکنه...اونروز شاید اگه منم جای شما بودم همین کار رو می کردم.
کلوک ومانی باتعجب به افسون نگاه کردند ومادربزرگ درپاسخ او تنها به گریه افتاد.چند لحظه ای درسکوت گذشت،بالاخره مانی که از سکوت خسته شده بود گفت:
- مادربزرگ،بنانبود این طوری ازعروست پذیرایی کنی ها،چرا گریه می کنی؟
ملوک دستمالی به دست مادرداد وگفت:
- مامان،برات خوب نیست ها.
افسون درحالی که بامهربانی به پیرزن نگاه می کرد گفت:
- مثل این که مادرجون روناراحت کردم.
- نه مادر،این چه حرفیه؟من خودم دلم گرفته بود.خب حالا تعریف کن ببینم چه کارهامی کنی عروس خانم؟...
افسون بالبخند شرم آلوده ای پاسخ داد:
- راستش آقامانی زحمت کشیده برام کارپیداکرده...ازکارقبلی ام خیلی بهتره،لااقل ازشر اوزیرزمین نمناک وپرگرد وغبار راحت شدم.
مانی باتعجب به افسون نگاه کرد وگفت:
- ولی هنوز که سرفه میکنی.
افسون لبخندی زد وگفت:
- خوب یه مدت زمان می بره تا حساسیتم خوب بشه.
مادربزرگ نگاهی به چهره معصوم افسون کرد وبانگرانی پرسید:
- دکتر می ری مادر؟
- نگران نباشید مادرجون.حالاکه کارم عوض شده حتماًخوب می شم.
مادربزرگ به زحمت دستش رابالاآوردوروی سرافسون کشید.بعدگفت:
- اگه خدا بخواد ازتواین رختخواب بلند شم حتماًاول ازهمه شماروسروسامون می دم.
افسون سربه زیرانداخت واززیرچشم به مانی نگاه کرد.مانی لبخند پررضایتی زد وسرتکان داد.مادربزرگ چند لحظه ای به پنجره خیره شد وبعد آهسته گفت:
- میدونی افسون،دیشب منصورم اینجابود،چندشب قبل هم اومده بود،من می خواستم تور ببینم ولی مانی ومادرش به من اعتماد نداشتند و اورواینجا بیارن...ولی من به منصورقول دادم زیرحرفم نمی زنم،به خودش قسم.
دوقطره اشک ازروی گونه افسون سرخورد وروی دستش چکید.مادربزرگ دوباره گفت:
- منصورهمین جابود،درست جایی که مانی ایستاده افسون تو باورمیکنی،نه؟
افسون چند لحظه به بیرون نگاه کرد وبعد پلکهایش راروی هم فشرد،اشکهایش حرفهای مادربزرگ راتأیید کرد.

****************

مانی یکباردیگرزنگ زد وگفت:
- افسون جان زودباش،زیرپام علف سبزشد.
صدای افسون راشنید که پاسخ داد:
- اومدم بابا،همه کوچه روخبرکردی انقدرداد زدی.
مانی دوباره کنارماشین برگشت وچند لحظه بعد افسون راجلوی دردید.به سویش دوید وگفت:
- سلام،چه عجب اومدی!
- معلوم هست چه خبرته مانی؟
- هیچی،یه ساعت دیگه معطل می کردی.
- چرا انقدرعجله می کنی آخه؟
- سوارشوبهت می گم.
افسون باسرعت سوارشد و وقتی ازکناردرشمالی خانه می گذشت،چشمشان به زن صاحبخانه افتاد که با تعجب به آن دونگاه می کرد.افسون به مانی نگاه کرد.مانی لبخندی زد وگفت:
- بروپایین بهش بگو حاج خانم بی خیال!
هردوباصدای بلند خندیدند وافسون درحالی که سعی می کرد اخم کند گفت:
- بله آقابی خیال!آخرهفته اسبابام تو کوچه است.
مانی با اطمینان نگاهش کرد وپاسخ داد:
- اون بامن شازده خانم،هرخونه ای رو تو دنیابخوای برات آماده می کنم.
افسون لبخندی زد وپاسخ داد:
- خبه زحمت نکش...خب نگفتی کجامی ریم.
- می شه خواهش کنم سؤال نکنی؟
افسون دوسه سرفه خشک کرد وبعد به صندلی تکیه داد وپلکهایش را روی هم گذاشت.مانی باتعجب پرسید:
- حالت خوب نیست؟طوری شده؟
- نه،چشماموبستم تا کنجکاویم مهاربشه وسؤال نکنم.
مانی خنده ی بلندی کرد وگفت:
- چه حرفا...امروزازحرفای رضامی زنی ها.
- رضادیگه کیه؟
- همکارم،یه مهندس دیوونه.
- پس ظاهراًشرکت شما تیمارستانه.
- چرا؟!
- چون همه ی مهندساش دیوونه ان دیگه.
مانی دسته کلیدش رابه طرف افسون پرتاب کرد وگفت:
- منم؟!
- ببخشید به شما اهانت شد.شمابا عیاربالاتر.خوبه؟
- ای بدجنس آتیشپاره،تقصیرمنه که یه کاره اومدم خانم روببرم اونجایی که دوست داره.
بازهم حس کنجکاوی افسون تحریک شد وباوجودآنکه بنابود سؤالی نکند دوباره پرسید:
- کجامثلاً؟
- شیطون،یه کم دیگه دندون روجیگربذار الان که برسیم.
- ما که رسیدیم به کوه ونرسیدیم به مقصد تو.
- می رسیم خانم عجله نکن،وقت زیاده.
افسون سکوت کرد ولی زمانی که مانی به داخل خیابان اصلی منزل مادربزرگ پیچید،افسون راست روی صندلی نشست وگفت:
- اینجا کجاست مانی؟

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 10:22
- چطورمگه؟
- صبرکن ببینم من قبلاًاینجا اومده ام...بامنصور...داریم می ریم خونه منصوراینا؟
مانی ناگهان پایش راروی ترمز کوبید.نگاهی به افسون کرد وبی اعتنابه بوق ماشین پشت سرش گفت:
- ازکجافهمیدی تو؟
افسون باشیطنت لبخندی زد و شانه هایش رابالاانداخت وگفت:
- خب دیگه.
مانی دوباره به حرکت درآمد وگفت:
- توواقعاًباهوشی دختر،می دونی تواین بیست سال چقدراین خیابون تغییرکرده؟
افسون زیرلب زمزمه کرد:خیابونهاتغییرکرده،ولی بویمنصورهنوزهمون بوست.
مانی پرسید:
- چیزی گفتی افسون؟
وافسون دستپاچه پاسخ داد:
نه،نه چیزمهمی نبود.
لحظاتی بعد وقتی مانی جلوی درخانه توقف کرد،افسون به شدت رنگ پریده به نظرمی آمدو وقتی پایش راداخل حیاط گذارد مانی احساس کرد که به زحمت تعادلش راحفظ کرده است.
افسون تمام سعیش رابرای کنترل احساساتش به کارگرفته بود اما احساس می کرد قلبش دیوانه وارقصد ترک سینه را دارد.یادوخاطرات منصور باردیگردروجودش جان می گرفت واورابه عالم رویا می کشاند و وقتی نگاهش باچشمان مانی برخوردمی کرد در وجود او فقط منصور رامی دید.مانی به داخل ساختمان دعوتش کرد ولی اوبی آنکه پاسخی بدهد راهش رابه سمت درخت بید وسط باغچه کج کرد.وقتی به زیردرخت رسید دستانش را آهسته روی تنه ی آن کشید،بعد چرخی به دوردرخت زد وگفت:
- چقدرزود بزرگ شدی!
مانی نزدیکترآمد وپرسید:
- همون درختیه که سراغش رومی گرفتی نه؟
- آره،ولی چقدربزرگ شده.
مانی محتاطانه دستی روی موهای افسون کشید وگفت:
- مثل اینکه بیست سال گذشته ها خانم.
افسون سری تکان داد وجستجوگرانه دورتادور حیاط را از نظر گذراند.مانی باتعجب پرسید:
- دنبال چیزدیگه ای می گردی؟
- آره یه چهارپایه یا نردبون.پیدا می شه؟
- آره،ولی می خوای چیکار؟
- می شه سؤال نکنی وبیرای؟
مانی باسرعت به آن طرف حیاط دوید وازسرایدارخانه نردبان کوچکی گرفت وبازگشت واز افسون پرسید:
- کجا بذارمش؟
افسون به زیردرخت اشاره کرد ومانی آ«چه که او می خواست انجام داد.افسون باچابکی ازپله های نردبان بالارفت و روی شاخه های پهن درخت جستجوگرانه سرک کشید.مانی ازپایین نردبان باصدای بلند گفت:
- نیفتی دختر،مواظب باش.
- نترس مواظبم.
مانی بازچندلحظه ای ازپایین درخت اوراتماشاکرد.این بارافسون سرش راخم کرد وگفت:
- می تونی بیای بالا؟می خوام یه چیزی بهت نشون بدم.
مانی به جای آنکه پاسخی بدهد ازنردبان بالاکشید،یک پله با افسون فاصله داشت که توقف کرد وپرسید:
- خب کو؟چیه؟
افسون بادست به تنه درخت اشاره کرد وگفت:
- اینو ببین!
روی تنه درخت آثاریک کنده کاری قدیمی به چشم می خورد.گرچه داخل آن پرشده بود ولی مانی به راحتی توانست حروف ابتدای اسمهای افسون ومنصوررادرکناردوقلب روی تنه ی درخت ببیند.درحالی که دردلازتشابه حروف ابتدای اسم خود بادایی خوشحال بود روبه افسون کرد وگفت:
- هنوزمونده!
افسون چند بارسرتکان داد وگفت:
- چقدراین خونه واین حیاط واین درخت رو دوست دارم.
مانی لبخندی زد وگفت:
- پس به خاطرهمینه که این خونه آخرنصیب شماشد؟
افسون باتعجب به مانی نگاه کرد ومانی دوبراه گفت:
- شوخی نمی کنم مرگ خودم،مادربزرگ این خونه رو ازطرف دایی منصوربخشیده به شما.
تعادل افسون ناگهان به هم خورد،ولی قبل ازآنکه از روی نردبان بیفتد مانی باسرعت بازوهایش راگرفت ومانع ازسقوطش شد.
افسون چند لحظه ای به چشمان مانی خیره شد بعد سرش رابه پایین انداخت وبازوهایش را از میان دستهای محکم مانی بیرون کشید.مانی به آرامی لبخند زد وافسون برای آنکه ازآن حالت سکوت خارج شوند پرسید:
- اگه راست می گی مادربزرگ خودش چیکارمی کنه؟
- به دایی تیمورگفته براش یه آپارتمان کوچیک بخره.
افسون بازهم با تردید به مانی نگاه کرد.مانی دوباره گفت:
- هنوزشک داری؟مادربزرگ گفت بذارخودم بگم ها،گفتم نه من می گم.
افسون لبخندی زدوپاسخ داد:
- نه.قبول کردم...بریم پایین.
مانی ازنردبان پایین آمدوبه افسون هم کمک کرد تاپایین بیاید.افسون بازبه سرفه افتاد ومانی گفت:
- وای انقدرتوی حیاط موندی سرماخوردی،بدو بریم تو.
افسون لبخندی زد وگفت:
بریم.
بعدشروع به دویدن کرد مانی هم ناچار شروع به دویدن کرد و وقتی اوپشت دربسته ساختمان متوقف شد نزدیکش شد وگفت:
- نفسم بنداومد چرا می دوی؟
- مگه خودت نگفتی بدویم؟
مانی خندید وگفت:
- خیلی شیطونی افسون.
بعد درساختمان رابازکرد ودرحالی که افسون رابه داخل دعوت می کرد گفت:
- ببخشید چون مادربزرگ نیست اینجازیاد روبه راه نیست.
افسون قدم به داخل ساختمان گذاشت ودرحالی که باتمام وجود به دور وبرش نگاه می کرد آهسته گفت:
- اینم خونه ی آذرتاش!بعدازبیست سال یه باردیگه،واقعاًکهتقدیرچیزع جیبیه!
مانی مشتاقانه پرسید:
-همون شکلیه؟
افسون درحالی که به گوشه وکنارخونه سرک می کشید گفت:
- نه کاملاًخیلی چیزهاعوض شده ولی خیلی چیزای دیگه هم همون طوردست نخورده باقی مونده.
- خب شمابفرماییدتا من یه چیزی برای خوردن آماده کنم.مثلاًیه نوشیدنی گرم که سرفه هات روآروم کنه.
افسون پشت پنجره ی پذیرایی ایستاد ودرحالی که به درخت پیرنگاه می کرد گفت:
- خیلی خودت روبه زحمت ننداز.
مانی پاسخ داد:
- مطمئن باش.
وبعد باسرعت به سوی آشپزخانه رفت.
افسون همین که از رفتن مانی مطمئن شد کیفش رابرداشت و باسرعت ازپله ها بالارفت.
مانی درحالی که کتری آب جوش راروی گازگذاشته بودباصدای بلند با افسون حرف می زد وبرای صرفه جویی دروقت با آب نیم گرم دو فنجان نسکافه درست کرد وباسرعت به پذیرایی برگشت ولی افسون رادرسالن ندید.سینی فنجانهاراروی میز قرارداد وبه داخل اتاقهاسرک کشید وچند بارباصدای بلند نامش راصداکرد ولی اثری ازاوندید.به داخل حیاط دوید وچون آنجا هم نشانی ازافسون نیافت به ناچاردوباره به داخل ساختمان برگشت وباتردید ازپله ها بالارفت،باشک به دراتاق منصورنگاه کرد.این تنهاجایی بود که مانی احتمال می داد افسون را بیابد ولی دراتاق بسته بود و افسون نیزدر راه پله نبود.دستش راروی چهارچوب درکشید و کلید را درست همان جای همیشگی زیردستش لمس کرد.کلید راازجابرداشت وخواست در رابازکندولی قبل ازآنکه کلید راروی قفل فشاردهد دربازشد.با ناباوری ازلای دربه داخل اتاق نگاه کرد وباکمال تعجب افسون رادید که روی تخت منصوردرازکشیده وچشمهایش رابسته.آهسته وارد اتاق شد وبه سوی تخت رفت،چندلحظه ای بالای سرافسون ایستاد.او که وجود مانی راکاملاًحس کرده بود،بی آنکه چشمهایش را بازکند پرسید:
- حاضرشد؟
مانی باتعجب پرسید:
- چی؟!
افسون چشمهایشرابازکرد وگفت:
- مگه بنانبود برامون یه نوشیدنی گرم درست کنی؟
- آها،آره.ولی دخترتوهمچین منو ترسوندی که نفهمیدم چیکارکردم.
- چرا؟!
- توچطور اومدی این بالا؟!
- ازپله ها.
- اینو که خودمم می دونم،ترسیدم فکر کردم دزد بردتت.
افسون خنده بلندی کرد وپاسخ داد:
- بگوخوشحال شدم فکرکردم ازدستت خلاص شدم.
مانی چشم غره ای رفت وگفت:
- بی معرفتی دیگه،نگفتی چطوری اومدی تو اتاق؟

تاپایان صفحه ی 220

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 10:29
افسون روی تخت نشست و پاسخ داد:

- باکلید.

- کلید که سرجاش بود.

- خوب آره،کلید سرجاش بود،من برش داشتم.

- منظورم اینه که کلید رو برنداشته بودی،روی دربود.

- آخه من با اون کلیدنیومدم،با اون کلیدی که پشت قاب عکسه اومدم.

- پشت قاب عکس؟!

- آره همون قاب عکس ساحل دریا تو پاگردپله ها.

مانی باتعجب چشمانش راگرد کرد وگفت:

- یعنی بیست ساله اون کلید پشت اون قابه؟

افسون فقط به مانی نگاه کرد وچیزی نگفت.مانی درخشش برق اشک رادید ولی به روی خودنیاورد.افسون چندلحظه ای به دیوارهای اتاق خیره شد وبعد گفت:

- مادربزرگت واقعاًدایی منصورت رو دوست داشته ها.اتاقش توی این بیست سال دست نخورده.

مانی لبخند تلخی زد وگفت:

- گرچه می دونم این خونه رو به خاطراین اتاق دوست داری،ولی ترجیح می دادم حداقل این بارتوی این اتاق نیای،این اتاق هم تو وهم مادربزرگ رو عذاب می ده.

افسون پلکهایش را روی هم فشارداد تا مانع ازخروج اشکهایش شود.بعد درحالی که به زحمت بغضش را فرومی داد گفت:

- نه مانی،اشتباه نکن.عذابی درکارنیست.

مانی آهسته زمزمه کرد:

- آره معلومه.

وبعد از افسون روی گرداند.

افسون دوبراه روی تخت درازکشید وبه سقف خیره ماند.حق با مانی بود.او احساس می کرد دیوارهای اتاق چون خوره وجودش رامی گزند.دلش می خواست دراین اتاق تنهابود تابه راحتی می توانست بغض فروخورده بیست ساله خودرادرهم بشکند وباصدای بلند گریه کند،اما اکنون وجود مانی مانع از ابراز احساستش می شد.آهسته به سوی مانی چرخید و پرسید:

- از من دلخوری؟

مانی لبخندی زد وپاسخ داد:

- نه دیوونه،من واسه خودت می گم.چرا باید ازت دلخورباشم؟
افسون لبخند تلخی زد و دوباره به سقف اتاق خیره شد.مانی آهسته دستش را روی دست رنگ پریده وسرد افسون قرارداد وگفت:

- من نمیخوام خاطراتت رو ازت بگیرم.من خودمم داییم رو دوست دارم،خیلی هم زیاد،فقط دلم می خواد تو خوشبخت بشی.من اینو به همه خصوصاًدایی منصور قول دادم وباید که عمل کنم.

بعد فشارآرامی به دست افسون وارد کردودوبراه گفت:

- شاید من نتونم به اندازه ی دایی منصورخوب باشم ولی قول می دم که سعیم رو بکنم.

افسون کاملاًبه طرف مانی برگشت،چندلحظ ای اوراخیره خیره نگاه کرد وبعد تنها لبخند زد اما مانی احساس کرد این بار درنگاه افسون چیزی خود نمایی می کرد که او تا به حال ندیده بود.شاید جرقه هایی از عشق و امید.

تا پایان صفحه ی 223

فصل هشتم

- بیخودبهش گفتی بیاد،طفلکی روازکار وزندگی می اندازید.

- آخه مادربزرگ اصرارکرد.

- نمی بینی یکی دوروزیه حالش خوب نیست،یکسره داره هذیون می گه.یکسره می گه منصوراومد،منصوررفت...

مانی لحظه ای به سوی ماربزرگ برگشت.دلش می خواست بگوید خب شاید مادربزرگ منصور رامی بیند،ولی پشیمان شد.مسلماًمادرحرف او راهم مثل مادربزرگ باورنمی کرد.بنابراین فقط به مادرنگاه کرد وگفت:

- منم همین روبه افسون گفتم.گفتم حالش خوب نیست،خودش گفت پس حتماًباید بیام ببینمش.

- تو خودت ازخداته یه بهونه دستت بیاد اون طفلکی رو بکشونی اینجا غیرازاینه؟

- اِ...مامان،به من چه ربطی داره؟کاسه کوزه هاروسرمن نشکن،من بخوام افسون رو ببینم یا می رم خونه اش یا دم شرکت،چراباید بیارمش اینجا؟

ملوک لبخندی زد وگفت:

- منم همین رو میخوام بدونم.

مانی بازخندید وگفت:

- حالاشام چیه؟

- شکمو!نون وپنیر،خوبه؟

- اذیت نکن مامان،اگه افسون بیاد چی؟
ملوک لبخندی زد وپاسخ داد:

- خب بیاد،غریبه که نیست عروسمونه.

درهمان لحظه صدای زنگ درحیاط دراتاق پیچید و مانی درحالی که به طرف درمی رفت گفت:

- مادرشوهری دیگه،چی کارت کنم؟

همان طورکه مانی حدس می زد افسون پشت دربود.چندلحظه ای طول کشیدتابه درساختمان رسید.مانی که مقابل درمنتظرش ایستاده بود ازدور او رادید که بایک دسته گل زیبا واردحیاط شد.ازهمان جابرای مانی دست تکان داد وبه طرفش امد.باوجود آنکه همان شنل همیشگی پشمی تیره به تنش وهمان شال همیشگی موهایش راپوشانده ود ولی مانی به نظرمی رسید که هرگزافسون راتابه این حدزیبا ندیده بود.
صل1_8

سرماي هواي بيرون ارايشي طبيعي و زيبا روي گونه هاي رنگ پريده ش كرده بود و نگاهش از هميشه شادتر به نظر مي رسيد. همين كه به جلوي پله ها رسيد با صداي بلند سلام كرد. ماني مشتاقانه جلو رفت و پاسخ سلامش را داد و بعد او را به داخل ساختمان دعوت كرد. افسون بلافاصله پرسيد:
_مادربزرگ چطوره؟
_زياد خوب نيست. مادر ميگه دائما هزيون مي گه.
افسون سري تكان داد و قبل از ماني داخل ساختمان شد. ملوك بلافاصله به استقبلاش امد و لبخندزنان او را به اتاق پذيرايي راهنمايي كرد و كنارش نشست و گفت:
_ماني جان زحمت چاي را تو بكش. بيرون سرده ، مزه ميده.
ماني سري تكان داد و از اتاق خارج شد. چند لحظه بعد با سيني چاي برگشت.
ملوك اهسته گفت:
_شرمند خانم، من پيش پاي شما داشتم با ماني دعوا مي كردم، مي گفتم چرا انقدر مزاحم افسون خانم مي شي. استش مادر زياد حالش خوب نيست. نميشه رو حرفاش زياد حساب كرد. الان دو روزه داره يكسره مي گه با شما كار داره.ميگه از طرف منصور براتون پيغام داره. من به ماني گفتم اين طفلكي داره به نظر من هزيون ميگه. هر چي باشه مادره. هر چي هم از اون روزا گذشته باشه، بازم هنوز چشمم دنبال منصوره. همه ش حرف منصور رو ميزنه.
افسون سري تكان داد و در نگاهش نوعي احساس همدردي موج زد. بعد اهسته پاسخ داد:
_ايرادي نداره. به اين بهانه من هم از خانم بزرگ عيادتي مي كنم.
ملوك قدرشناسانه لبخند زد و تشكر كرد. بعد فنجان چاي را مقابل افسون گرفت و تعارفش كرد. لحظاتي سكوت برقرار شد. بعد ماني رو به افسون كرد و گفت:
_شركت چه خبر؟ همه چيز خوب پيش ميره؟
_اره خيلي خوبه. اقاي مسعودي هر روز حالت رو مي پرسه.
_جدي؟... خودت چي؟ از كارت راضي هستي؟
_اره خوبه. خيلي بهتر از كار قبليه.
ملوك نگاهي به ان دو كرد و بعد در حالي كه بر ميخاست گفت:
_ببخشيد بچه ها من يه كمي كار دارم ميرم اشپزخونه.مادربزرگ كه بيدار شد صداتون مي كنم بريد اتاقش.
افسون و ماني با سر موافقت كردند و ملوك از اتاق خارج شد. بلافاصله ماني از جا برخاست و كنار افسون نشست و اين كار را چنان با عجله انجام داد كه افسون به خنده افتاد. ماني با تعجب نگاهش كرد و گفت:
_به چي مي خندي؟
افسون لبخند زد و گفت:
_هيچي، چيز مهمي نيست.
_به من مي خندي نه؟ حقم داري بخندي. منم اگه جاي تو بودم و يه نفر رو انقدر ديوونه كرده بودم الان مي خنديدم.
افسون نيم نگاهي به چهره او انداخت و لبخند زيبايي زد و گفت:
_مگه من ازار دارم كسي رو ديوونه كنم؟ اشتباه گرفتي اقا.
ماني صاف روبروي افسون ايستاد و گفت:
_من اشتباه نمي گيرم چون اون كسي رو كه دوست دارم يه مشخصه مهم و اساسي داره.
افسون مشتاقانه پرسيد:
_ميشه بگي چي؟
ماني با صداي بلند خنديد و گفت:
_اون بي معرفت ترين دختر دنياست.
افسون دسته گل روي ميز را اهسته به سرش كوبيد و گفت:
_اي بدجنس! ديدي گفتم اشتباه گرفتي. من خيلي هم با معرفتم.
اااا... چرا ما نديديم؟
افسون دوباره لبخند زد و گفت:
_پسر كوچولو حاشيه نرو، اصل مطلب رو بگو. چت شده؟
_هيچي، فقط مي خوام ببينم تو نبايد يك دفعه سراغ ما رو بگيري؟
_منظورت چيه؟ وقتي تو هر بعدازظهر جلوي در شركت وايستادي ، ديگه كجا من بايد سراغت رو بگيرم؟
_اِ ... بد مي كنم ميگم راحت برسي خونه؟
افسون لبخند قشنگي زد و گفت:
_نه اقا خيلي خيلي هم ممنون. منظورم اينه كه گله كردن شما بي مورده.
_نخير خيلي هم مورد داره. مگه اينكه شما امشب اينجا بموني و ثابت كني براي من ارزش قائلي.
_اي بدجنس! نگفتم از اول اخرش رو بگو.
_حالا چي ميموني؟ خود اخر شب مي رسونمت.
افسون شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
_خب مثل اينكه چاره ديگه اي نيست. مجبورم بهت ثابت كنم.
ماني مشتاقانه نگاهش كرد و گفت:
_يعني ميموني ديگه؟
افسون با سر پاسخ مثبت داد. ماني با خوشحالي گفت:
_افرين دختر. نوكرتم .
قبل از اينكه افسون پاسخي بدهد، ملوك وارد اتاق شد و صحبتهاي ان دو را قطع كرد. ملوك به افسون لبخندي زد و گفت:
_افسون جان مادر بيداره ميخواد شما رو ببينه.
افسون از جا برخاست و گفت:
_خب بريم.

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:10
در همان حال دسته گل را از روی میز برداشت ملوک پیش از همه به طرف اتاق مادر بزرگ رفت.پس از او مانی با افسون با کمی فاصله براه افتادند.جلوی در اتاق پذیرایی افسون لحظه ای مقابل مانی ایستاد و دسته گل را مقابلش گرفت و آهسته گفت:این یکی مال توئه.
مانی ذوق زده تقریبا گلها را از دست افسون قاپید و با خوشحالی گفت:اگه بگم داشتم حسرت این گل رو میخوردم باورت میشه؟داشتم فکر میکردم یعنی میشه یه دفعه هم برای من گل بیاری؟
افسون لبخند قشنگی زد و پاسخ داد:آره میشه.
و بعد دوباره به دسته گل اشاره کرد و با سرعت بطرف اتاق مادربزرگ رفت.
مانی دسته گل را دوباره به اتاق برگرداند و خود جلوی در اتاق مادربزرگ به افسون رسید آهسته در زد و هر دو وارد اتاق شدند.
مادربزرگ به ارامی روی تخت دراز کشیده بود ولی هنوز رنگ پریده و بیمارگونه بنظر میرسید .به محض آنکه آندو را دید لبخند زد و دستش را بطرف افسون دراز کرد.افسون جلوتر آمد و کنار تخت مادربزرگ ایستاد و دستش را در دست او قرار داد و آهسته سلام کرد.
لبخند مادربزرگ عمیق تر شد و با حرکت سر پاسخ سلام افسون را داد.افسون دوباره به همان آهستگی پرسید:خوبی مادرجون؟
-آره عزیزم خوبم تو 20 سال گذشته هیچوقت به این خوبی نبودم.
افسون مانی و ملوک با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و افسون پاسخ داد:خب خدا رو شکر...فکر میکنم بزودی حالتون خوب بشه.
-نترس عزیزم من کار بزرگی در پیش دارم به این زودی نمیمرم.
ملوک خندید و پاسخ داد:اگه اینطوره باید بیشتر به خودت برسی مامان.برم سوپت رو بیارم؟
-نه اشتها ندارم.
اینبار افسون مصرانه گفت:چرا مادرجون؟...ملوک خانم شما زحمت بکش بیار من خودم سوپ مادر رو بهشون میدم.
ملوک به مادربزرگ نگاه کرد و او با بی میلی رضایت داد و گفت:وقتی عروس خانم میگه دیگه نمیشه نه گفت.
ملوک از جا برخاست و از اتاق خارج شد.مادربزرگ نگاهی به افسون کرد و گفت:یه چیزی بگم باور میکنی؟
افسون سر تکان داد و مادربزرگ ادامه داد:منصرو پریشب باز اومده بود.من فکر نمیکردم دیگه بیاد ولی اومده بود.هیمن جا جلوی پنجره ایستاد.من باهاش حرف زدم.چند ساعت اونم همه حرفامو گوش داد.
مادربزرگ چشمانش را تا آخرین حد گشود.صدایش را پایین اورد و گفت:تو که باور میکنی نه؟
افسون با حرکت سر پاسخ مثبت داد.مادربزرگ دوباره گفت:اینا باور نمیکنن.مانی نه ها مادرش و آذر....هیچکدام باور نمیکنن فکر میکنن من خیالاتی شده ام.
در همین لحظه ملوک وارد اتاق شد و ظرف سوپ را بدست افسون داد مادربزرگ به ملوک اشاره کرد و گفت:این خانم نمیذاشت مانی بیاد دنبالت بیاردت اینحا میگفت من مریضم بیخود حرف میزنم.
ملوک رو به افسون لبخندی زد و گفت:نه مادرجون من میگم مزاحم افسون جون نشیم کار داره.
مادربزرگ به ملوک چشم غره رفت و گفت:یعنی چی کار داره؟این الان باید هفته ای یکی دو شب بیاد اینجا خونه غریبه که نیست خونه مادرشوهرشه.
مانی بلافاصله در تایید حرف مادربزرگ گفت:حق با مادربزرگه منم موافقم.
افسون لبخند زنان پاسخ داد:چشم مادرجون از این به بعد بیشتر مزاحم میشم.
-مزاحم چیه مادر؟تو مراحمی خونه خودته.
در همینحال افسون اولین قاشق سوپ را در دهان مادربزرگ که با کمک مانی نیم خیز شده بود گذاشت.مادربزرگ چندبار سوپ را در دهان مزه مزه کرد و بعد گفت:ملوک تا بحال یه همچین سوپ خوشمزه ای نپخته بودی ها.
ملوک لبخندی زد و پاسخ داد:نه مادرجون همون سوپ همیشگیه دست عروس خانم بهش خورده خوشمزه شده.
افسون نگاهی از سر قدرشناسی به ملوک کرد و دومین قاشق را در دهان مادربزرگ گذاشت.مادربزرگ همچنان آرام ارام سوپش را میخورد و گفت:به منصور گفتم داداشش بناست مخارج عروسی رو بده گفت لازم نیست افسون خودش پول داره.
ملوک آهسته دستش را به پهلوی افسون زد و گفت:تو رو خدا ناراحت نشی ها مریضه همینجوری یه چیزی میگه.
افسون سر تکان داد.مادربزرگ که گویا نشندیه متوجه صحبت ملوک شده بود به او چشم غره رفت و گفت:بخدا دروغ نمیگم چرا باورتون نمیشه؟
بجای ملوک مانی پاسخ داد:مادربزرگ اگه باورمون نمیشد اینجا نبودیم لابد باور کردیم که اومدیم ببینیم شما چی میگید...حرفت رو بزن.
مادربزرگ کمی جابجا شد و گفت:آره منصور گفت افسون خودش پول داره گفتم یه دختر تنها تو این شهر غریب اینهمه پول از کجا بیاره؟منصور گفت خودم براش گذاشتم.جای پولهایشم بمن گفت حالا بلند شید یه سر بریم خونه ما ببینم چه خبره.
ملوک که حتی یک کلمه از حرفهای مادربزرگ را باور نمیکرد و همه صحبتهایش را به پای هذیانهای بیمار میگذاشت بلافاصله مخالفت کرد :حالا چه عجله ایه؟بذارید یه وقت که حالتون بهتر بود.
-مادرجون چهار قدم بیشتر که راه نیست.یه دقیقه میریم و میایم.بذار خیال همه مون راحت بشه.
مانی نگاهش به چهره مادربزرگ کرد و احساس کرد نمیتواند به او پاسخ منفی بدهد.بطرف افسون چرخید و با نگاهش از او سوال کرد افسون بی هیچ مکثی پاسخ داد:میریم خونه مادربزرگ.
لبخند رضایت بر لبان مادربزرگ و مانی نشست.مانی گفت:خب من تا میرم ماشین رو روشن کنم شما مادربزرگ رو آماده کنید.
ملوک به ناچار قبول کرد و مانی از اتاق خارج شد.چند لحظه بعد آنها هر چهار نفر داخل ماشین بودند و بطرف خانه مادربزرگ میرفتند.در راه هیچکس صحبت نمیکرد.همه فقط به این می اندیشیدند که ایا صحبتهای مادربزرگ حقیقت دارد یا نه.
وقتی بخانه رسیدند ملوک هنوز با تردید به آنها نگاه میکرد ولی در هر حال همه وارد خانه شدند.مادربزرگ از آنها خواست تا یکراست به اتاق منصور بروند.همه به خواست او عمل کردند و چند لحظه بعد مادربزرگ کنار تخت منصور نشسته بود.وقتی مانی به چهره پیر و خسته مادربزرگ نگاه میکرد احساس کرد او از همیشه نگرانتر است.
مادربزرگ د رحالیکه به زحمت نفس تازه میکرد اهسته گفت:خیلی خب اون بخاری کنار دیوار رو بکش کنار.
هر سه بطرف بخاری برگشتند کنار دیوار اتاق هنوز یک بخاری نفت سوز قدیمی قهوه ای رنگ قرار داشت.مانی بطرف بخاری رفت و آنرا به یک سو کشید در حالیکه فکر میکرد قبلا هرگز متوجه این بخاری کهنه نشده بود.
وقتی بخاری کنار رفت مادربزرگ دوباره گفت:لوله اش را از توی دیوار در بیار.
و مانی فقط اطاعت کرد و باز دوباره به مادربزرگ نگاه کرد.مادربزرگ اینبار با صدایی لرزان گفت:خب دستت رو بکن توی دودکش باید توی اون چیزی باشه.
مانی چند لحظه ای به بقیه نگاه کرد.بعد دستش را بیرون کشید بلافاصله افسون و بقیه در دست دودی و سیاه مانی یک بسته سیاه رنگ را دیدند.مانی بی آنکه حرفی بزند بسته را روی میز گذاشت و آنرا که در چند لایه پیچیده شده بود باز کرد.وقتی آخرین لایه را باز کرد همه دور میز ایستاده بودند مانی لحظه ای به چهره منتظر آنها نگاه کرد و بعد از درون اخرین لایه یک بسته کاغذی بیرون کشید.کاغذهای لوله شده که باز شد مانی با تعجب آنرا بسوی بقیه گرفت.داخل بسته تعداد قابل توجهی اوراق سهام بود.
همه با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.مادربزرگ لبخند رضایت زد.مانی یکسره بطرف پنجره رفت و به حیاط نگاه کرد.درست زیر بید مجنون منصور ایستاده بود و به او لبخند میزد.

*************

مانی با سرعت از ماشین پیاده شد و در را برای افسون باز کرد و وقتی پایش را روی زمین گذاشت تعظیم بلندی کرد و گفت :بفرمایید سرکار خانم.
-چه خبر شده؟
مانی در حالیکه با صدای بلند میخندید چشمش به مادر و مادربزرگ روی تراس افتاد و در حالیکه بسوی آنها نگاه میکرد با صدای بلند گفت:این خانم که از امروز جز پولدارترین خانمهای این شهر هستند بنده رو بعنوان راننده شخصی استخدام کردند.در ضمن قول دادند که در اولین فرصت یک ماشین شش در برام بخرند.
افسون با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:من؟
ملوک و مادربزرگ با صدای بلند به آندو خندیدند.ملوک پرسید:جدی میگی مانی؟
مانی چهره ای جدی بخود گرفت و گفت:دروغم چیه؟این برگه های سهام در حال حاضر یه ثروت کلون به حساب میان.
ملوک با خوشحالی گفت:تبریک میگم افسون جان.
افسون با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت لبخند زیبایی زد و گفت:ای بابا ملوک خانم این چیزا که مهم نیست.
بدری خانم که حالا عصا زنان به آنها نزدیک میشد رو به ملوک کرد و گفت:میبینی عروس خودمه براش این چیزا ارزش نداره.
افسون لحظه ای چند به بدری خیره شد.شاید آرزو کرده بود تا امروز بدری خانم به او بگوید عروس خودم اما افسوس که اکنون دیگر منصور نبود تا بشنود مادرش چگونه افسون را صدا میزند.برای لحظه یا غمی ناشناخته به سینه اش چنگ زد و احساس کرد دلش بیش از هر زمان دیگر برای منصور تنگ شده احساس کرد دیگر مثل گذشته با منصور احساس نزدیکی نمیکند و مانی جای خالی او را پر کرده که گاهی حتی برای ساعاتی منصور را فراموش میکند.افسون نمیدانست آیا واقعا این چیزی بود که منصور از او میخواست یا به خیال منصور افسون مرتکب خیانتی جبران ناپذیر شده بود.خودش هم نمیدانست که اکنون چرا و چگونه در کنار مانی به آسودگی قدم میزد فقط میدانست که وجود مانی به او ارامشی را میبخشد که سالها پیش همدوشی با منصور در او ایجاد میکرد و اکنون پس از 20 سال هنوز افسون در انتخابی دوباره مردد بود.

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:14
ملوک و بدری خانم و مانی با تعجب به چهره اندوهگین و چشمان مرطوب افسون نگاه میکردند.ملوک حال افسون را خوب میفهمید اما شور عشق چنان وجدی در وجود مانی پدید آورده بود که نمیتوانست هیچ چیز را جز عشق بیکران خود نسبت به افسون درک کند.نمیفهمید که وجود نحیف و رنج کشیده افسون در این آغاز دوباره زندگی چه زجری متحمل میشود.مانی باز به افسون نگاه کرد.همیشه غم افسون سنگینی عجیبی را روی سینه اش بوجود می آورد.نمیخواست نگاه او را چنی افسرده ببیند بنابراین با سرعت روی زمین زانو زد و با خنده گفت:قلم عفو بر گناهان من بکشید و ما را یکبار دیگر بکار بگیرید...بانوی گرانی درخواست مرا اجابت کنید تا این بنده خاکسار یک عمر در خدمت شما باشد.
افسون به مانی نگاه کرد و لبخند زیبا و جذابش تداعی لبخندهای جادویی منصور بود و افسون هرگز نمیخواست این موهبت بزرگ را از دست بدهد بنابراین لبخند شفافی به لب آورد و گفت:بسیار خوب شما را میبخشم.
و بعد با صدای بلند خندید تا به شدت به سرفه افتاد.مانی دستپاچه به سوی ساختمان دوید و با لیوانی آب گرم بازگشت.جلوی در ورودی مادربزرگ و افسون را دید.لیوان را بدست افسون که حالا چشمهایش قرمز و اشک آلود شده بود داد و گفت:بخور تا خفه نشدی هنوز باهات کار داریمها مال و اموالت رو بنام من نکردی.
افسون لبخندی زد و با حالتی جدی گفت:بالاخره خودت رو نشون دادی پس تو پسر نادان دنبال ثروت من هستی آره؟
مانی وانمود کرد که دستپاچه شده در همان حال گفت:نه بانو غلط زیادی بوده.
افسون باز بخنده افتاد و مانی دوباره گفت:بابا نخند خفه میشی دیه ات میمونه گردن ما.
افسون آب ته لیوان را به صورت مانی پاشید و گفت:ای بدجس بی معرفت!
مانی در حالیکه از بقیه آب داخل لیوان فرار میکرد فریاد کشید:نوکرتم بخدا.
افسون به مانی نگاه کرد و اینبار مانی رگه های عشق را در چشمان زیبای او دید و به هوا جست مادربزرگ افسون را کنار خود روی کاناپه نشاند و گفت:بنشین دخترم باهات کار دارم.
افسون بی آنکه حرفی بزند اطاعت کرد.پیرزن نگاهی مهربان به افسون کرد و احساس کرد سالهاست او را دوست دارد ولی هنوز نمیدانست چه چیز باعث دشمنی میان آندو شده بود.فقط میدانست که منصور او را بیشتر از هر موجود دیگری در دنیا دوست داشت بخاطر داشت که روزگاری برای او تمام بچه هایش یکطرف و منصور سوی دیگری بود و شاید همین عشق بی حد مادری باعث شده بود د رانتخاب همسر برای پسرش وسواس به خرج دهد و این وسواس تا مرز خودخواهیهای عجیب و بی مورد پیش برود.برای لحظه ای آرزو کرد کاش منصور زنده بود و او اینبار با خواسته اش موافقت میکرد اما باز مردد شد هنوز هم نمیدانست میتواند منصور را به افسون ببخشد یا نه؟
نگاه افسون بخاطرش آورد که میخواست با او حرف بزند.دستی بر موهای نرم و روشن افسون کشید و با صدایی لرزان گفت:میدونی دخترم همونطور که قبلا بهت گفتم اون خونه بتو تعلق داره.من قصد دارم امروز به اونجا برم و تمام اثاثیه ام رو جمع کنم.تو و مانی باید بزودی خودتون رو برای یه زندگی مشترک آماده کنید و من برای هر دوی شما آرزوی خوشبختی میکنم .مانی بهم گفت که تو اون خونه رو خیلی دوست داری و قصد دارید اونجا زندگی کنید.برای همین من فکر کردم هر چه زودتر زحمت رو کم کنم بهتره.به تیمور سپردم برام یه آپارتمان کوچیک اطرفای خونه ملوک یا آذر اجاره کنه.من دیگه احتیاجی به خونه و خدمتکار و این چیزا ندارم از زندگی من پرش رفته کمش مونده...حالا میخواستم تو با من بیای تا هر چی از اون خونه و زندگی رو میخوای برداری من میخوام یه جای کویچک بگیرم.فکر نمیکنم بشه اون همه اسباب اثاثیه رو توش جا داد فکر کردم بهتره اونا رو بتو بدم.
-چرا خانم بزرگ؟
-چون دوست دارم گرچه میدونم تو هنوز از من گله داری گرچه اصلا قابل بخشیدن نیست کاری که من کردم.20 سال از دست رفته عمر تو رو چی میتونه بهت برگردونه؟این کارایی رو هم که من میکنم واسه دل خودمه نه واسه تو.واسه اینه که پس فردا روی پل صراط بتونم تو روی منصور نگاه کنم.منصور دیگه با من قهر نیست.خودش گفت...افسون باورت میشه 20 سال بود خواب پسرم رو ندیده بودم.از اون روزی که بروی تو خندیدم هر چند شب یکبار منصورم بهم سر میزنه.تو بمن ارزشمندترین هدیه رو بخشیدی .یعنی اینکه باعث شدی دوباره پسرم با من دوست بشه و آشتی کنه.
افسون چند لحظه ای به مادربزرگ خیره شد و او با همان دستمال همیشگی اشک گوشه چشمهایش را پاک کرد و افسون احساس کرد که هیچ کینه ای از پیرزن به دل ندارد.او مطمئن بود آنچه بدری خانم روزگاری در حق او و منصور روا داشته بود تنها از روی عشق مادری به فرزندش بود و نمیشد مادری را به خاطر عشق به فرزند محکوم کرد.چند لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت:مادرجون اگر یه خواهشی بکنم نه نمیگی؟
قلب پیرزن در سینه لرزید.نمیتوانست خواهش افسون را حدس بزند اما آنچه مسلم بود اینکه او باید گذشته ار جبران میکرد پس باید هر چه افسون میخواست میپذیرفت اصلا چطور میتوانست خواسته این دختر را که دیگر در نظرش چون فرشته ای پاک و معصوم بود رد کند؟بی آنکه لحظه ای فکر کند پاسخ داد:تو جون بخواه مادر نه نمیگه.
افسون لبخندی کودکانه بر لب راند و با همان معصومیت همیشگی گفت:میخوام که شما پیش من و مانی بمونید.اون خونه برای هر دوی ما عزیزه مادرجون.جا به جاش بوی منصور رو میده.نمیدونم شاید شما فکر کنید حالا که من دارم ازدواج میکنم دیگه منصور رو از یاد بردم ولی این اصلا درست نیست مادر منصور تا ابد جاش اینجاست.
افسون دستش را روی قلبش گذاشت و دو قطره اشک از روی گونه اش سر خورد و روی دستش چکید و د رهمان حال بزحمت بغضش را فرو داد و گفت:ما هر دو با هم توی خونه منصور زندگی میکنیم.من و شما با عشق مانی و یاد منصور.
بدری خانم با تعجب به افسون نگاه کرد روح بزرگ این دختر برای او قابل درک نبود.نمیتوانست باور کند که افسون از او چنین خواسته ای داشته باشد گرچه این نهایت آرزوی او بود دستهای پیر و خسته اش را به زحمت بالا آورد و دور گردن افسون حلقه کرد او را بسوی خود کشید و صدای گریه هایشان در هم آمیخت و د رفضای ساکت اتاق پیچید.مانی با ظرف میوه از آشپزخانه بیرون دوید و با تعجب به آنها نگاه کرد.ملوک هم از آشپزخانه به بیرون سرک کشید و با تعجب پرسید:اتفاقی افتاده؟
افسون سرش را از روی شانه مادربزرگ برداشت لبخندی اطمینان بخش زد و گفت:نه چیز مهمی نیست.

*********
مانی به آخرین پله که رسید با صدای بلند گفت:مادربزرگ!شما پرده های اتاقتون رو عوض نمیکنید؟
مادربزرگ بی آنکه بیرون بیاید گفت:نه پسرم.
مانی رو به دو مرد همراهش کرد و گفت:خب دست شما درد نکنه همین بود.
مرد بلند قد تر دستش را پیش آورد و گفت:به امید خدا برای دو هفته دیگر برای نصب خدمت میرسیم.
مانی باز هم تشکر کرد و بدنبال مردها از ساختمان خارج شد.
افسون آهسته از پله ها پایین آمد و گفت:مادرجون مانی اینجا نیست؟
-نه عزیزم بیا تو رفت با اون مردها دم در.
-شما پرده نمیخواستین مادرجون؟
-نه عزیزم همینام زیادیه...اندازه گرفتید پرده ها رو؟
-آره ولی فکر کنم تا آماده بشه دو سه هفته ای طول بکشه.
-عجله که ندارید مادر سر صبر و حوصله آماده کنن بهتر در میاد...حالا بیا یه چای بخور تازه دمه.
افسون بدنبال مادربزرگ داخل هال شد و کنار او پشت میز نشست.در همان حال مانی وارد شد و از همان جلوی در گفت:منم چای میخورم.
مادربزرگ لبخندی زد و پاسخ داد:بفرما چای آماده است.
مانی کنار افسون نشست و د رحالیکه فنجان چای افسون را بسوی خود میکشید گفت:خب خانم اینم از پرده امر دیگه ای ندارید؟
افسون نگاهی به فنجان چای کرد و با خنده گفت:نخیر اقا بفرمایید شما چای؟
-آخه این خوشمزه تره.
افسون خنده ای کرد و رو به مادربزرگ گفت:میبینید تو رو خدا مادر جون؟
مادربزرگ نگاهی مهربان به مانی کرد و پاسخ داد:-خب مگه بده مادر؟دوستت داره.
سرخی شرم گونه های رنگ پریده افسون را گلگون کرد و مانی با شیطنت پرسید:چرا لپات سرخ شده؟سرخاب زدی؟
افسون حپه قندی را که در دست بطرف مانی پرت کرد و گفت:خجالت بکش.
-چشم بذار کلاس نقاشی برم خجالتم میکشم.
-تو معلومه چته مرد حسابی؟
-نه باور کن خودمم نمیدونم.
بجای افسون مادربزرگ پاسخ داد:ولی من میدونم مادر پدر عاشقی بسوزه که همه چیز از اونه.
-آهان قربون آدم چیز فهم معلومه که مامان بزرگم یه روزی واسه خودش بله...
-مانی خجالت بکش با منم آره؟
-ا...مگه حرف بدی زدم مامان بزرگ؟مگه عاشقی چیز بدیه؟
افسون و مادربزرگ هر دو بخنده افتادند.مانی فنجان چایش را لاجرعه سر کشید و باز فنجان چای افسون را بسوی خود کشید و فنجان خالی را مقابل او گذاشت و گفت:بیا بابا اینم فنجونت چرا چپ چپ نگام میکنی؟
افسون با تعجب به او نگاه کرد و با خنده گفت:نوش جان سنگ پا.
مانی نگاهی به چهره خود روی شیشه میز کرد و گفت:من شبیه صابون ابریشمم تو میگی سنگ پا؟
-من روت رو گفتم نه قیافت رو.
مانی بی آنکه پاسخی بدهد فنجان چای افسون را سر کشید و فنجان خالی را کنار فنجان قبلی قرار داد و گفت:بابا اصلا نخواستیم دو تاش مال خودت.
افسون آهسته خم شد و از زیر میزی یکی از دمپایی های رو فرشی اش را بالا اورد و آنرا به پشت مانی کوبید و گفت:کوفت نخوری الهی.
-ا...ا....واسه یه فنجون چای؟خدا رحم نکرده خودت درست نکردی.مادربزرگ فکرش رو بکن واسه شام و ناهار حتما باید چماق بخورم.
نگاه مادربزرگ که حالا پس از مدتها گرمی و نشاط خاصی یافته بود روی صورت مانی چرخید لبهایش به خنده باز شد و گفت:پاشو تا دمپایی هم نخوردی فنجون رو بشور و بیار واسه افسون چای بریزم.
مانی در حالیکه بلند میشد با خنده گفت:شما زنها اگه دشمن خونی هم باشید وقتی که پای یه مرد وسط بیاد پشت همدیگه رو زمین نمیندازید غیر از اینه؟
افسون با شیطنت پاسخ داد:تا چشم حسود در آد.
-من بخدا حسود نیستم چشمامم لازم دارم.میخوام تو رو تو لباس عروسی ببینم خانم.
افسون تقریبا فریاد کشید:مانی...
و مانی با سرعت بسوی آشپزخانه دوید.افسون خجالت زده نگاهی به مادربزرگ کرد و سر بزیر انداخت.
بدری خانم خنده ای کرد و گفت:انشالله که خوشبخت بشید.
مانی فنجان بدست بازگشت و کنار افسون ایستاد و گفت:اجازه میدید بنشینم یا با دمپایی پذیرایی میکنید؟
-نخیر بفرمایید بنشینید.
-اطاعت میشه خانم.
مانی باز کنار افسون جا گرفت و با تحسین به او نگاه کرد.مادربزرگ پرسید:خب حالا دیگه چه کارایی مونده؟
-سفارش ساخت مبلمان و سرویس خواب.
-مگه دیروز دنبال همینکار نرفتین؟
-چرا رفتیم ولی اون چیزی که این خانم خانما میخواد دست یافتنی نیست مادربزرگ.
-ا...من؟من فقط میگم یه چیز خوب بخریم که هم شیک باشه هم بادوام.
-حرف حسابی مادر.
-آره بهمین سادگی شیک و بادوام تموم شد و رفت.مادربزرگ پدر منو در آورده اینقدر از این مغازه به اون مغازه کشونده یه دستورایی صادر میکنه که یارو مغازه داره میگه خانم شما بشین طراحی دکوراسیون بکن.
-تقصیر من چیه مادر جون؟این مغازه دارها میخوان هر جنس آشغالی رو که دارن بما بندازن.

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:17
-مادر بزرگ من بالاخره یه چیز رو نفهمیدم.
مادربزرگ و افسون با هم پرسیدند:
-چی رو؟
مانی در حالی که به آن دو می خندید پاسخ داد:
-اینو که خانم به این مشکل پسندی چطور منو پسندید؟
هر سه به خنده افتادند و افسون در همان حال گفت:
-خب به خاطر همینه که حواسم جمع شده چون یه دفعه سرم کلاه رفته.
مانی چشمهایش را گرد کرد و گفت:

-بله ؟کلاه سرت رفت؟ مادربزرگ شنیدی؟کمر بند من کو؟
افسون به مانی چشم غره رفت و پاسخ داد:
- به کمر شلوارت حالا می خوای چیکار؟
مانی خنده ای کرد و پاسخ داد:
-هیچی سرکارخانم. میخوام خودم رو دار بزنم.
-از طناب استفاده کن.مطمئن تره.
-وای وای می بینی مادربزرگ ؟
مادربزرگ با صدای بلند خندید و با مهربانی به آن دو نگاه کرد.
مانی نگاهی به ساعتش کردوگفت:
-خب تا هوا تاریک نشده بریم یه دوری بیرون بزنیم. من برم ماشین رو روشن کنم تا گرم بشه شمام زود لباس بپوش و بیا .شما کاری نداری مادربزرگ؟
-نه عزیزم.برید خریداتون رو بکنید شام بیاید اینجا.
-نه مادر خونه تنهاست .می ریم خونه. شما شام بیا اونجا.
-نه مادر .من کار دارم. دو روز دیگه می خوام عروس بیارم این خونه.مانی و افسون هر دو خندیدند و افسون گفت:
-آخه شما تنها می مونید.
-عیبی نداره مادر .شما برید.
-اصلا می دونید چیکار کنیم مادرجون؟می ریم دنبال ملوک خانم و سه تایی میایم اینجا.
مادربزرگ دستی به پشت افسون زد و گفت:
-از این بهتر نمی شه .من زنگ می زنم به ملوک می گم شماها زودتر برید.
مانی کاپشن را از روی مبل برداشت و گفت:
-پس من رفتم. زود بیا ...خداحافظ.
-به سلامت .
بعد از آنکه مانی اتاق را ترک کرد افسون را به دستش داد و لحظه ای خیره خیره به او نگاه کرد .بعد گفت:
-دستات چقدر سرده.
افسون لبخنری زد و گفت :
-چیزی نیست مادر جون همیشه همین طوره. دست وپاهامسرده تنم گرمه سرم هم مثل کوره ست.
مادرزرگ دستش را روی پیشانی افسون گذاشت و گفت:
-به گمونم تب داری.
-گفتم که مادرجون همیشگیه
-رنگ به روت نیست مادر یه دکتر برو.گمونم فشارت پایینه، یه دوایی یه درمونی. دوروز دیگه به امید خدا میخوای مادر بشی .باید بیشتر از این حرفا به خودت برسی.
افسون سرش را پایین انداخت، لبخند کمرنگ و شرم آلودی زد و گفت:
-باشه مادرجون می رم دکتر.
-آفرین مادر .خیر ببینی.
صدای بوق ماشین مانی گفتگوی آن دو را قطع کرد و افسون در حالی که به سوی در خروجی می دوید گفت:
-برنمتا همسایه ها رو کر نکرده.خداحافظ.
-به سلامت دخترم .زود برگردید.
چشم حتما.
افسون پله های حیاط را به حالت دو طی کرد ولی وقتی چشمش به بید مجنون وسط حیاط و نور زیبا و نارنجی غروب زمستان افتاد لحظه ای مکث کرد و بی اختیار بار دیگر منصور را به خاطر آورد . منصور درست در جای همیشه زیر درخت بید بود و به تنه خشک ان تکیه زده بود و همان لبخند خاطره انگیز همیشگی لبانش را زینت داده بود.افسون خیره خیره به درخت بیدنگریست و احساس کرد همان غم کنک همیشگی در نگاه زیبای منصور نهفته است .به یاد تمام خاطرات گذشته لبخند تتلخی لبانش را از هم گشود و نگاهش پر از درد شد. برای لحظه ای همه چیز را فراموش کرد و همان دختر شانزده ساله ای شد که در حیاط خانه با منصور گرگم به هوا بازی می کرد و با شنیدن صدای در از ترس بدری خانم پشت درختچه ای در باغچه پنهان می شد.چقدر دلش برای منصور و آن روزها تنگ شده بود.
صدای بوق ماشین که در حیاط پیچید ناگهان افسون را به خود اورد. در مقابل چشمان مرطوبش منصور داخل ماشین نشسته بود و با دستبه او اشاره می کرد که هر چه سریعتر به سویش بیاید.به طرف ماشین دوید.
در را باز کرد صدای مانی را شنید:
-استخاره می کنی خانم؟
-چقدر عجله می کنی اومدم دیگه.
مانی ماشین را به حرکت در آورد و افسون چشمانش را آهسته روی هم گذاشت و سعی کرد به اعصابش مسلط شود.بعد صدای مانی را شنید که آهسته پرسید:
-حالت خوب نیست؟
-چراخوبم.فقط یک کم سرم درد می کنه.

مانی نگران پرسید:
-می خوای برگردیم خونه استراحت کنی؟
-نه خوبم مرسی.
چشمهایش را باز کرد .مانی را دید که نگران به او نگاه می کند.برای آسودگی خیال او به زحمت لبخندی زد وگفت:
-باور کن حالم خوبه.
مانی لبخند رضایتمندی زد و گفت:
-پس بریم؟
-آره حتما ...بزن بریم گل پسر.
-علاوه بر راننده ،نوکر خانم هم هستیم.
افسون با صدای بلند خندید.مانی نگاهی به چشمان معصوم و مغموم افسون انداخت و گفت:
-دختر ! به خدا که دوستت دارم.
افسون لب پایینش را گزید و آهسته سر به زیر انداخت و مانی لبخند کمرنگ و زیبایش را در زیر اشعه خون رنگ خورشید غروب با دل و جان به تماشا نشست.
مانی دیسکتها را روی میز رضا قرار داد و گفت:
-اینم دیسکتها دیگه چی می خوای ؟
-سلامتی و خوشبختی زوج مهربان.
-مسخره ،گفتم دیگه چی می خوای ؟
-همین دیگه خنگ.
مانی به طرف در برگشت که ناگهان با فرناز برخورد کرد. فرناز لبخند پرمعنایی زد و گفت:
- سلام آقای مهندس .سایه تون سنگین شده.
مانی که کمی دستپاچه شده بود پاسخ دادا:
-اختیار دارید، هستیم زیر سایه تون .
واقعا؟! یعنی سایه ما این قدر بلند شده که شما زیرش جا می گیرید؟
مانی لبخندی زد و پاسخی نداد .فرناز باز گفت:
-کم پیدایید. سری به ما نمی زنید هیچ ، هر وقت هم سراغتون رو می گیریم نیستید.
- نه فقط کمی گرفتار بودم.
-گرفتاری ، نصیب دشمنتون بشه.
رضا زیر چشمی به مانی نگاه کرد و لبخند زد.مانی چشم غره ای به رضا رفت ورو به فرناز گفت:
-شما لطف دارید،ممنون.
فرناز با لبخند طعنه آلودی بر لب آورد که مانی متوجه منظورش نشد و بعد گفت:
-خیلی وقته دنبالتون می گردم .سییتممون اشکال پیدا کرده گفتم از خودتون کمک بگیرم.
-خواهش می کنم .آقای سعیدی و مهندس اقبال که بودن.
-گفتم که می خواستیم از خودمون راهنمایی بخوایم هرچی باشه کار دست خودتونه بهتر می تونید از پسش بر بیایید.
مانی به حال تسلیم سری تکان داد و گفت:
-هستم خدمتتون با آقای سعیدی هماهنگ کنید من هستم.
-این روزا روی بودن های شما زیاد نمی شه حساب کرد.فکر کنم مشغله زندگیتون خیلی زیاد شده.
مانی مکثی کرد و پاسخ داد:
-خب بله گفتم که یه مقدار ...
فرناز صحبتهای او را قطع کرد و
گفت:
-بله خاطرم هست چی فرمودید.
مانی که حالا کمی بی حوصله شده بود پاسخ داد:
-خب حالا کی می تونم در خدمت شما باشم؟
-هر چه زودتر بهتر البته لطفا وعده قبل از عروسی رو به ما بدید چون الان که ئضع اینطوریه وای به حال بعد از عروسی.
مانی با تعجب نگاهی به فرناز کرد و رویش را به طرف رضا برگرداند. رضا سرش را پایین انداخته بود و به زحمت سعی داشت خنده اش را مهار کند. با عصبانیت سرش را تکان داد و گفت:
-البته هنوز که خبری نشده ولی خب...
-بله بنده هم همینو عرض کردم گفتم حالا که خبری نشده این قدر گرفتاریئ پس لابد بعد از عروسی دیگه اصلا وقت ندارید.
مانی نگاهی به رضا و نگاهی به فرناز کرد و سعی نمود افکار فرناز را بخواند ولی بیهوده بود .او همچنان سرد و آرام به مانی نگاه می کرد و نگاهش چنان سرزنش بار بود که گویا میان او مومانی عهدی شکسته بود حال آنکه تا جایی که مانی به خاطر داشت هرگز قولی به فرناز نداده بود.مانی در حالیکه سعی می کرد هرچه سریعتر از تیررس نگاه فرناز بگریزد بار دیگر گفت:
-پس شما هماهنگ بفرمایید به اطلاع بچه های ما برسونید من حتما میام خدمتتون.
فرناز با بی اعتمادی شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد:
-من فکر می کنم بهتره تقد رو بچسبیم حالا مه شما اینجا هستید آقای سعیدی هم که تشریف دارند.مهندس اقبال هم که مطابق معمول پشت رادارشون نشستند چرا همین حالا نریم؟
مانی با نارضای سری تکان داد و گفت:
-راستش به من ارتباطی نداره مهم اینه که آقای سعیدی موافقت کنن.
فرناز با بی حوصلگی کیفش را روی شانه جه به جا کرد و گفت:
-ایشون موافقت می کنن اون با من بهونه دیگه ای نیست؟
-اختیار دارید خانم من در خدمتتون هستم.
به محض انکه فرناز از اتاق خارج شد مانی سوی رضا خیزی برداشت و گفت:
-دهن لق وراج!
رضا خود را کنار کشید و گفت:
- به من چه هم خدا رو می خوای هو خرما رو ؟ بابا یکی ...مای بیچاره یه دونه شم نداریم آقا دوتا دوتا می خواد.گیر می کنه تو گلوت ها.مانی بسته منگنه را به طرف رضا پرتاپ کرد و گفت:
- حرف بیخود نزن.
رضا جعبه را در هوا قاپید و گفت:
-مگه دروغ میگم؟ بابا خیال دختر مردم رو راحت کن دیگه .شاید دلش بخواد زن کس دیگه بشه.
و با انگشت به سینه خود اشاره کرد.
-لابد آدم به سرش قحطه مسخره.
-از تو که بهترم خیلی هم دلش بخواد.
-لوس بازی در نیار پاشو حاضر شو خانم الان با حکم ماموریت ما میاد.
رضا پشت میزش بازگشت و در حالی که کامپیوترش را خاموش می کرد با لحن جدی پرسید:
-نمی خواستی بهش بگی؟
-چرا خواستن می خواستم ولی اخه هنوز که خبری نیست.
-مهم موافقت سرکار علیه بود که جلب شد دیگه چی؟
قبل از آن که مانی پاسخی بدهد فرناز وارد اتاق شد و رو به مانی گفت:
-خب بفرمایید.
مانی نگاهی به رضا کرد و درهمان حال فرناز گفت:
-آقای سعیدی گفتند مهندس اقبال تشریف داشته باشند اینجا بهشون احتیاجه فقط شما مهندس بهنود...
مانی که حالا کمی عصبانی شده بود معترضانه گقت:
-اینطوری که نمی شه شاید منم کمک بخوام.
فرناز نیشخندی زد و گفت:
-من هستم بفرمایید.
-شما بفرمایید من کیفم رو از تو اتاقم بر دارم میام خدمتتون.
-ماشین من درست جلوی دره تو ماشین منتظرتون هستم .
- ماشین هست ممنون.
- با ماشین من می ریم.خودم بر می گردونمتون آقا.
مانی به ناچار با تکان سر اعلام موافقت کردو فرناز بی انکه کلامی بر لب بیاورد اتاق را ترک کرد.رضا با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:
-چشه ؟ خیلی توپش پره... نکنه بین شما سرو سری بوده و ما خبر نداشتیم؟
-خفه شو .حرف بیخود نزن .من نمی دونم این یکی دیگه چی میگه.
-خوب برو ببین چی می گه؟ اگه شوهر خوب هم خواست معرفی کن من هستم.با حداقل پنجاه سال گارانتی.
-من تو رو پنجاه روز هم گارانتی نمی کنم وای به حال پنجاه سال.
-از بس که بیمعرفتی .برو کتکت رو بخور.
-به همین خیال باش.
-برو ولی وقتی برگشتی باید همه چیز رو برام تعریف کنی.
-امیدوارم یه جورایی شانس بیاری.
-آره خدا رو چه دیدی؟
-من که خدا رو ندیدم ولی فکر نمی کنم تو شانس داشته باشی.
برو دیگه چقدر حرف می زنی.الان عصبانی می شه ها،اون وقت می شه خشم اژدها لالا،لالا...
مانی به خنده افتاد و گفت:
-فعلا خداحافظ.
-به سلامت دفترچه بیمه ات رو ببر لازمت می شه ها.
-ممنون .با بیمارستانهای خصوصی میونه ام بهتره.
رضا خندید و مانی دستش رابه علامت خداحافظی بالا برد و به سرعت از ساختمان خارج گردید.درست مقابل در ورودی فرناز داخل ماشین شیک و قرمز رنگش انتظار او را می کشید. به طرف ا. رفت سوار شد و اهسته گفت:
-سلام.
فرناز با حرکت سر پاسخ گفت و بعد سکوت برقرار شد.لحظات در سکوت می گذشت و فرناز که ظاهرا هیچ عجله ای برای رسید ن نداشت آرامآرام به سوی مقصد می راند. مانی که از سکوت کلافه شده بود به دنبال بهانه ای برای شروع صحبت می گشت، اما چهره سرد و خشن فرناز جرات به زبان راندن هر کلامی را از او می گرفت. بنابراین سعی کرد با وضعیت موجود کنار بیاید.کمی به طرف پنجره برگشت و به بیرون خیره شد .چند لحظه بعد صدای گرفته و آرام فرناز را شنید:
-...اسمش چیه؟
مانی با تعجب به فرناز نگاه کرد و پرسید:
-کی؟!
ولی فرناز گویا صدای مانی را نمی شنید دوباره گفت:
-پرسیدم اسمش چیه؟
-منظورتون رو نمی فهمم.
فرناز پوزخندی زد و گفت:
-خواهش می کنم خودت رو به اون راه نزن . گفتم اسم اون دختر چیه؟
-آهان فهمیدم ...افسون ...اسمش افسونه.
فرناز آهسته زمزمه کرد:
-افسون یه افسونگر واقعی.
-چیزی گفتید؟
آخر صفحه 254

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:23
نه فقط خیلی دلم می خواست میدیدمش.
ما درخدمتتون هستیم.
شما؟؟...فکر نمی کردم هنوز ما شده باشید.
مانی کمی دستپاچه شد و گغت:
نه اون طوری که نه.
پس چطوری؟؟می شه بگید ؟؟
مانی چند لحظه سکوت کرد و بعد گغت :
من اصلا منظور شما رو از این حرفا نمی فهمم.شما چی می خواید بگید؟
هیچی فقط یه تبریک دوستانه ایرادی داره؟
نه ولی فکر نمی کنم فقط مسئله تبریک گفتن باشه؟
پس به نظر شما مسئله چیه؟؟
این همون چیزیه که من می خوام از شما بپرسم.شما چتون شده؟؟
فرناز با عصبانیت تقریبا فریاد کشید :
هیچی چی بنا بود بشه؟
بعد کنار خیابان پارک کرد لحظه ای سرش را روی دستهایش بر روی فرمان گذاشت بعد سر بلند کرد و به طرف مانی که با تعجب به او خیره شده بود برگشت :
لطفا پیاده بشید...برگردید شرکت و صورت حساب رو به هر مبلغی که دلتون می خواد بفرستید دفتر.
مانی که دیگر کلافه شده بود با عصبانیت پاسخ داد :
من اجازه نمیدم شما با من بازی کنید این چه بازی ایه؟
معذرت می خوام خوبه؟؟ گفتم که صورت حساب رو بفرستید شرکت.
فقط همین ؟ شما فکر می کنید من بی کارم؟؟
شما وقت گذاشتید حق الزحمتتون رو میگیرید دیگه حرفی نیست.
مانی با شنیدم صدای بغض الود فرناز و چشمان پر از اشکش ارامتر شد و این بار با لحنی دلجویانه جواب داد :
فکر می کنم شما حالتون خوب نیست ....اگه از من کمکی ساخته ست بگید خوشحال می شم.
فرناز پوزخند زد و گفت :
من حالم خوبه و احتیاجی هم به کمک ندارم فقط می خواستم با شما کمی صحبت کنم که حالا پشیمون شدم.
اخه چرا ؟؟ حرف بزنید هم خودتون سبک می شید هم من منظورتون رو می فهمم.
فرناز سرش را به طرفین تکان داد و گفت :
نه دیگه لازم نیست
مانی به ناچار دستش را روی دستگیره در قرار داد کمی مکث کرد شاید فرناز حرفی برای گفتن داشته باشد ولی چون همچنان سکوت او را دید در را باز کرد و پیاده شد لحظه ای جلوی در ایستاد اما فرناز همچنان به سکوت خود ادامه دادبالاخره در رابست خم شد و از پنجره گفت :
خدانگه دار
فرناز به زحمت بغضش را فرو داد و گفت :
تشریف برید به زندگیتون برسید اقا....شما مردا خود خواه ترین موجودات روی زمینید.
مانی بار دیگر با سرعت سوار شد و قبل از ان که کامل بشیند با عصبانیت گفت :
بالاخره حرف می زنی یا نه ؟ اعصابم رو خورد کردی.من چیکار کردم که خود خواهم ؟ مگه بین ما قول و قراری گذاشته شده بود ؟ مگه من هیچ وقت پامو از حد دو همکار فراتر گذاشتم؟؟....د بگو دیگه....اگه جایی اشتباه کردم بهم بگو تا جبران کنم.
فرناز به تندی پاسخ داد :
نه تو چیزی نگفتی.کاری هم نکردی ولی اجازه دادی تا دیگران راجع به ما فکرایی بکنن که واقعیت نداشت حرف هایی بزنن که صحت نداشت...تو اجازه دادی حتی خانواده ی منو همکارام ما رو به چشم دیگه ای نگاه کننوچرا اون موقع که بچه ها با گوشه و کنایه من و تو رو به هم متصل می کردند اعتراض نکردی؟؟ چرااجازه دادی اون روز همه فکر کنن منو دوست داری امروز فکر کنن دورم انداختی...بله اقا اشتباه شما هیچ تردید همین سکوت مسخره تون بود که تمام زندگی منو به هم ریخت.......
بغض فرو خورده فرناز بالاخره شکست و صدای هق هق در فضای کوچک و بسته ماشین پیچید و مانی را به فکر فرو برد.چه دفاعی میتوانست از خو د بکند وقتی میدانست حق با فرناز است ؟ برای لحظه ای احساس کرد از خودش بدش می اید.به فرناز نگاه کرد که شانه هایش از شدت گریه تکان می خورد زیر لب گفت :
من....واقعا معذرت می خوام...حالا بگو باید چیکار کنم؟
فرناز سر بلند کرد و چند لحظه به مانی خیره شد بعد گفت :
هیچی فقط برو
مان با ناراحتی از ماشین پیاده شد و فرناز فرصت هیچ کلام دیگری را به او نداد و با سرعت دور شد و مانی اهسته در کنار خیابان قدم می زد و افکار پیچیده و در هم ازارش میداد.تنها نقطهی روشن ذهنش نام افسون بود که با درخششی زیبا به او دلگرمی و نشاط می بخشید.زیر لب اهسته گفت :
« بی خیال پسر!!تو حالا دیگه افسون رو داری»
فصل 9
مانی کلافه و عصبی طول و عرض اتاق را می پیمود و زیر لب کلمات نامفهومی را زمزمه میکرد.ملوک با عصبانیت نگاهش کرد و گفت :
بشین دیگه سرم گیج رفت.
سرتون گیج رفت خانم ؟ پس من بیچاره چی ؟دارم دیوونه می شم.
بی خود مادر جون بشین الان میاد.
اخه مادربزرگ من نمیدونم شماها چرا به من نگفتین ؟ اگه زن من مریضه من خودم باید اول از همه بدونم.
ملوک لبخند مهربانی زد و گفت :
اوهو !!نه به دار نه به بار زن من.!!!
مادر خواهش می کنم وقت شوخی نیست !!
کی گفته زن تو مریضه ؟ چه حرفایی می زنی مادر بزرگ می دید افسون همیشه رنگ پریده است و یکسره سرفه می کنه یه کم نگران شده بود ازش خواهش کرد بره دکتر اون طفلی هم قبول کرد و رفت.دکترم براش ازامایش نوشت.امروز جواب ازمایشش رو برده دکتر ببینه.این که این قدر شلوغ کردن نداره.
بدبختی اینه که من خودم همیشه احساس می کنم افسون یه جورایی مریضه.اون وقتا فکر می کردم علتش کسالت روحیه ولی این روزا که از نظر روحی وضعیت خیلی بهتری داره بازم یه طوایی به نظر مریض میاد.به قول مادربزرگ همیشه رنگ پریده است یا داغه داغه یا سرد سرد.ولی خودش می که هیچ دردی احساس نمی کنه ناراحتی نداره من احمق هم تا حالا به ذهنم نرسیده بود ببرمش دکتز حالا نمیدونم چطور یه دفعه دلم شور افتاد.
مادربزرگ مانی را کنار خود نشاند و گفت :
توکل به خدا انشاالله که طوری نیست نگران نباش.
ولی مانی به شدت نگران بود گویا موجودی ناشناخته به دلش چنگ می زد و عذابش می داد ولحظات برایش کند و سرد می گذشت و نگاهش به گوشی ایفون ثابت مانده بود.برای ملوک قابل باور نبود که مانی در این فرصت کم اینچنین شیفته افسون شده باشد گرچه حالا دیگر از این وصلت احساس نارضایتی نمی کرد ولی همچنان از عاقبت این اشنایی بیمناک بود بی انکه بداند چرا.
صدای زنگ در همه انها را از جا پراند.مانیپیش از دیگران به سوی در بازکن دوید.گوشی را برداشت و قبل از ان که مخاطب خود را بشناسد گفت :
اومدی؟ چرا اینقدر دیر؟؟
صدای افسون از داخل گوشی گوشش را نوازش کرد :
سلام با منی؟؟
اره دیر کردی.
فعلا در رو بزن بیام تو بعدا باز جویی کن.
مانی مثل اینکه تازه به خاطر اورده باشد باید در را باز کند گفت :
اه ببخشید بفرمایید
و بعد صدای خنده ی افسون رو شنید. گوشی رو گذاشت و با عجله به طرف در وردوی رفت.در را باز کرد و افسون را دید که خیلی عادی به طرف ساختمان می اید با خود اندیشید :
« ایا ممکن است پشت این ظاهر ارام راز وحشتناکی نهفته باشد ؟»
و از این فکر تیره پشتش به درد امد.
افسون نزدکیتر شد و به مانی که همچون مجسمه ای بی حرکت بر جای مانده بود سلام کرد و گفت :
چیه ؟ سرپا خوابت برده ؟؟
مانی به طرفش خیز برداشت و گفت :
تو کجا بودی؟؟
افسون با سرعت خود را عقب کشید و گفت :
چه خبرته ؟ بیرون بودم.
بیورن نبودی دکتر بودی.
افسون چینی به پیشانی انداخت و با حالت خاص به مانی گفت :
تو از کجا میدونی ؟ شیطون !
از لحن کلام و شیرینی نگاه افسون دل مانی ارزید اما با این حال دوباره گفا :
به من بگو چرا بون من رفتی دکتر ؟ اصلا چرا به من نگفتی؟؟ تو چی رو از من پنهون می کنی؟
تو چته مانی؟؟ باور کن هیچی من به کم حالم خوب نبود مادر بزرگ فکر کرد بهتره برم دکتر منم رفتم.
مرگ مانی این دفعه رو لااقل راست بگو دکتر چی گفت :
افسون اخمی کرد و پاسخ داد :
چند دفعه تا حالا بهت ذروغ گفام که قسم میدی؟
مانی دستپاچه شد و گفت :
هیچ وقت هیچ وقت .... تو رو خدا حزف بزن دق کردم.
افسون از داخل کیف پاکت جواب ازمایش را در اورد و گفت :
بفرمایید اقای دکتر گفت بادمجون بم افت نداره گفت من هیچ مشکلی ندارم فقط کمی کم خونی دارم که با مصرف قرص اهن بر طرف می شه.واسه ات متاستفم عزیزم و بیشتر از تو برای خیلی مشتاقان چون حالا حالا ها باید منتظر بمونن.
مانی از ته دل خندید و گفت :
گور پدرشون دیوونه تو فکر می کنی کسی تو دنیا باشه که جای تو رو واسه من پر کنه؟؟
افسون لبخند زیبایی زد و گفت :
اولا که دکتر گفت من از نظر روانی سالمم پس دیوونه خودتی ثانیا ادم زیاده خصوصا ادم های مهندس.
مانی با تعجب به افسون نگاه کرد.افسون کمی عقب کشید و گفت :
چیه نگاه داره ؟؟ مگه دروغ میگم؟؟ شنیدم مهندسا حاضرن تو هر جور مزایده ای با من رقابت کنن.
مانی پاکت حواب ازمایش را بلند کرد و به طرف سر افسون گرفت ولی او با پابکی قبل از ان که پاکت با او برخورد کند از کنار مانی گریخت مانی دنبالش دوید فریاد زد :
بدجنس حالا دیگه امار منو میگیری؟
و افسون در حالی که به طرف در اتاق می دوید گفت :
اختیارت رو دارم
و مانی با خوشحالی پاسخ داد :
معلومه که داری خانم خانما.
چند قدم که با اتاق نشیمن فاصله داشتند افسون ایستاد و در حالی که نفس نفس می زد گفت :
خیلی خب بسه ابروم جلوی مامانت اینا می ره مثل بچه ادم باشه؟
و مانی تکرار کرد:
مثل بچه ادم باشه.
و هر دو اهسته و پاورجین وارد اتاق شدند افسون سلام کرد.بدری خانم بی اختیار از جا بلند شد و در حالی که پاسخ سلامش رو می داد به سویش رفت و پرسید :
دکتر رو دیدی؟
هر سه با تعجب به بدری خانم نگاه کردند.ملوک از حالت غریب نگاه مادر ترسید.نگاهش درست شبیه شبی بود که برای شناسایی جسد منصور به پزشک قانونی رفته بودند.مادر ان طور که می خواست خود برای شناسایی منصور داخل سردخانه شد و وقتی که برگشت نگاهش رنگی داشت که امروز چشمان خیره اش به افسون داشت.صدای افسون ملوک را از دنیای خاطراتی که مرور می کرد جدا ساخت.
اره مادر بزرگ.
صدای لرزان مادر بزرگ دوباره در فضا طنین انداخت.خب چی می گفت ؟
هیچی.گفت یه خورد هکم خونی دارم .برام قرص خون ساز نوشت.
فقط همین ؟
خب بله مادر جون.
بدری خانم به سمت صندلی اش برگشت ولی هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که باز به سوی افسون برگشت نزدیکش رفت با دست چانه اش را گرفت و به سرش سرش را بالا اورد و در همان حال که به چشم های افسون زل زده بود گفت :
تو که به ما دروغ نمیگی افسون ؟
افسون با تعجب به مادر بزرگ نگاه کرد و گفت :
نه چرا باید دروغ بگم ؟؟
مادر بزرگ که گویا خیالش راحت شده بود چانه افسون را رها کرد و دوباره به عقب برگشت و در همان حال پرسید :
مطمئنا دکتر خوبیه نه ؟؟
افسون چند لحظه مکث کرد و پاسخ داد :
والا نمیدونم می گن بد نیست.
می تونستی از دکتر خانوادگی بچه ها استفاده کنی.مرد خیلی خوبیه.حکیم حاذقی هم هست هر چه باشه تو عروس این خانواده ای.
لبخند لبای زیبای افسون را رنگ کرد و گفت :
فکر نمی کنم دیگه احتیاج باشه مادر جون ولی اگه لازم شد حتما همین کار رو می کنم.
و بعد با شیطنت به مانی نگاه کرد و چشمک زد.
مانی که هنوز از رفتار مادربزرگ شک زده بود دستپاچه پاسخ نگاه افسون را با لبخند داد و به مادر بزرگ که هنوز راضی به نظر نمی رسید نگاه کرد و برای لحظه ای با خود اندیشید :
« نکنه این جادوگر پیر باز هم نقشه ای تو سرشه ؟ نکنه می خواد تو اخرین لحظه باز هم زهرش رو به افسون بریزه درست مثل دفعه قبل.
اما وقتی که باز به چشمای غمگین و مهربان مادربزرگ نگاه کرد از فکر خود شرمنده شد.نگاه مادربزرگ چز دیگری می گفت.گویا او واقعا نگران افسون بود و مانی احساس میکرد در دل او طوفانی وحشی و ویرانگر نهفته است.»
افسون کنار مادر بزگر نشسته بود و با اب و تاب انچه را که در مطب دکتر اتفاق افتاده بود توضیح می داد ملوک برای سرکشی به طاهره خانم به اشپزخانه رفته بود و مانی پشت پنحره ایستاده بود و به درخت بید و مجنون نگاه می کرد مهتاب روی درخت پادری نقره فام کشیده بود و درخت خزان زده و بی برگ زیر سایه مهتاب شانه های خشکش را به رقص در می اورد و مانی از تماشای ان لذت می برد.
ناگهان سایه منصور را پشت درخا احساس کرد که چون همیشه به تنه ی برهنه ی درخت تکیه زده بود.بی اختیار به طرف در رفت و از ساختمان خارج شد یکراست به سوی درخت رفت و با اندکی فاصله ایستاد.منصور کااملا به سمتش برگشت و مانی در تاریکی و روشن حیاط صورت مهتابیش را دید زیر لب گفت :
دایی به خیر گذشت....افسون هیچ مشکلی نداره من به راحتی میتونم به قولی که به شما دادم عمل کنم می تونم افسون رو خوشبخت کنم.
منصور به مانی نگاه کرد و هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.مانی خنده ای کرد و گفت :
دایی شتیدی چی گفتم ؟ زنداییم سالمه.
بعد با خود تکرار کرد : « زندایی» در یک ماه گذشته این فکر دیگر برایش نا اشنا و غریبه می نمود. زندایی او را فقط به یاد فریده خانم همسر دایی تیمور می انداخت نه افسون.نمی دانست حضور منصور چگونه می تواند افسون را صدا کند و برای لحظه ای احساس شرم کرد.سرش را بالا اورد تا به منصور چیزی بگوید ولی او رفته بود.به دنبال منصور دور درخت چرخی زد اما اثری از منصور ندید.نمی دانست چرا هر بار که منصور را می بیند بی اختیار افسون را زندایی خطاب می کند.در حالی که مسلما منصور می دانست که حالا رابطه انها چیزی بیش از این است.مانی احساس می کرد هنوز حرف هایی برای گفتن دارد.نمیدانست چرا منصور به این زودی او را ترک کرد با صدای بلند گفت :
دایی هنوز حرفم تموم نشده بود.

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:24
نه فقط خیلی دلم می خواست میدیدمش.
ما درخدمتتون هستیم.
شما؟؟...فکر نمی کردم هنوز ما شده باشید.
مانی کمی دستپاچه شد و گغت:
نه اون طوری که نه.
پس چطوری؟؟می شه بگید ؟؟
مانی چند لحظه سکوت کرد و بعد گغت :
من اصلا منظور شما رو از این حرفا نمی فهمم.شما چی می خواید بگید؟
هیچی فقط یه تبریک دوستانه ایرادی داره؟
نه ولی فکر نمی کنم فقط مسئله تبریک گفتن باشه؟
پس به نظر شما مسئله چیه؟؟
این همون چیزیه که من می خوام از شما بپرسم.شما چتون شده؟؟
فرناز با عصبانیت تقریبا فریاد کشید :
هیچی چی بنا بود بشه؟
بعد کنار خیابان پارک کرد لحظه ای سرش را روی دستهایش بر روی فرمان گذاشت بعد سر بلند کرد و به طرف مانی که با تعجب به او خیره شده بود برگشت :
لطفا پیاده بشید...برگردید شرکت و صورت حساب رو به هر مبلغی که دلتون می خواد بفرستید دفتر.
مانی که دیگر کلافه شده بود با عصبانیت پاسخ داد :
من اجازه نمیدم شما با من بازی کنید این چه بازی ایه؟
معذرت می خوام خوبه؟؟ گفتم که صورت حساب رو بفرستید شرکت.
فقط همین ؟ شما فکر می کنید من بی کارم؟؟
شما وقت گذاشتید حق الزحمتتون رو میگیرید دیگه حرفی نیست.
مانی با شنیدم صدای بغض الود فرناز و چشمان پر از اشکش ارامتر شد و این بار با لحنی دلجویانه جواب داد :
فکر می کنم شما حالتون خوب نیست ....اگه از من کمکی ساخته ست بگید خوشحال می شم.
فرناز پوزخند زد و گفت :
من حالم خوبه و احتیاجی هم به کمک ندارم فقط می خواستم با شما کمی صحبت کنم که حالا پشیمون شدم.
اخه چرا ؟؟ حرف بزنید هم خودتون سبک می شید هم من منظورتون رو می فهمم.
فرناز سرش را به طرفین تکان داد و گفت :
نه دیگه لازم نیست
مانی به ناچار دستش را روی دستگیره در قرار داد کمی مکث کرد شاید فرناز حرفی برای گفتن داشته باشد ولی چون همچنان سکوت او را دید در را باز کرد و پیاده شد لحظه ای جلوی در ایستاد اما فرناز همچنان به سکوت خود ادامه دادبالاخره در رابست خم شد و از پنجره گفت :
خدانگه دار
فرناز به زحمت بغضش را فرو داد و گفت :
تشریف برید به زندگیتون برسید اقا....شما مردا خود خواه ترین موجودات روی زمینید.
مانی بار دیگر با سرعت سوار شد و قبل از ان که کامل بشیند با عصبانیت گفت :
بالاخره حرف می زنی یا نه ؟ اعصابم رو خورد کردی.من چیکار کردم که خود خواهم ؟ مگه بین ما قول و قراری گذاشته شده بود ؟ مگه من هیچ وقت پامو از حد دو همکار فراتر گذاشتم؟؟....د بگو دیگه....اگه جایی اشتباه کردم بهم بگو تا جبران کنم.
فرناز به تندی پاسخ داد :
نه تو چیزی نگفتی.کاری هم نکردی ولی اجازه دادی تا دیگران راجع به ما فکرایی بکنن که واقعیت نداشت حرف هایی بزنن که صحت نداشت...تو اجازه دادی حتی خانواده ی منو همکارام ما رو به چشم دیگه ای نگاه کننوچرا اون موقع که بچه ها با گوشه و کنایه من و تو رو به هم متصل می کردند اعتراض نکردی؟؟ چرااجازه دادی اون روز همه فکر کنن منو دوست داری امروز فکر کنن دورم انداختی...بله اقا اشتباه شما هیچ تردید همین سکوت مسخره تون بود که تمام زندگی منو به هم ریخت.......
بغض فرو خورده فرناز بالاخره شکست و صدای هق هق در فضای کوچک و بسته ماشین پیچید و مانی را به فکر فرو برد.چه دفاعی میتوانست از خو د بکند وقتی میدانست حق با فرناز است ؟ برای لحظه ای احساس کرد از خودش بدش می اید.به فرناز نگاه کرد که شانه هایش از شدت گریه تکان می خورد زیر لب گفت :
من....واقعا معذرت می خوام...حالا بگو باید چیکار کنم؟
فرناز سر بلند کرد و چند لحظه به مانی خیره شد بعد گفت :
هیچی فقط برو
مان با ناراحتی از ماشین پیاده شد و فرناز فرصت هیچ کلام دیگری را به او نداد و با سرعت دور شد و مانی اهسته در کنار خیابان قدم می زد و افکار پیچیده و در هم ازارش میداد.تنها نقطهی روشن ذهنش نام افسون بود که با درخششی زیبا به او دلگرمی و نشاط می بخشید.زیر لب اهسته گفت :
« بی خیال پسر!!تو حالا دیگه افسون رو داری»
فصل 9
مانی کلافه و عصبی طول و عرض اتاق را می پیمود و زیر لب کلمات نامفهومی را زمزمه میکرد.ملوک با عصبانیت نگاهش کرد و گفت :
بشین دیگه سرم گیج رفت.
سرتون گیج رفت خانم ؟ پس من بیچاره چی ؟دارم دیوونه می شم.
بی خود مادر جون بشین الان میاد.
اخه مادربزرگ من نمیدونم شماها چرا به من نگفتین ؟ اگه زن من مریضه من خودم باید اول از همه بدونم.
ملوک لبخند مهربانی زد و گفت :
اوهو !!نه به دار نه به بار زن من.!!!
مادر خواهش می کنم وقت شوخی نیست !!
کی گفته زن تو مریضه ؟ چه حرفایی می زنی مادر بزرگ می دید افسون همیشه رنگ پریده است و یکسره سرفه می کنه یه کم نگران شده بود ازش خواهش کرد بره دکتر اون طفلی هم قبول کرد و رفت.دکترم براش ازامایش نوشت.امروز جواب ازمایشش رو برده دکتر ببینه.این که این قدر شلوغ کردن نداره.
بدبختی اینه که من خودم همیشه احساس می کنم افسون یه جورایی مریضه.اون وقتا فکر می کردم علتش کسالت روحیه ولی این روزا که از نظر روحی وضعیت خیلی بهتری داره بازم یه طوایی به نظر مریض میاد.به قول مادربزرگ همیشه رنگ پریده است یا داغه داغه یا سرد سرد.ولی خودش می که هیچ دردی احساس نمی کنه ناراحتی نداره من احمق هم تا حالا به ذهنم نرسیده بود ببرمش دکتز حالا نمیدونم چطور یه دفعه دلم شور افتاد.
مادربزرگ مانی را کنار خود نشاند و گفت :
توکل به خدا انشاالله که طوری نیست نگران نباش.
ولی مانی به شدت نگران بود گویا موجودی ناشناخته به دلش چنگ می زد و عذابش می داد ولحظات برایش کند و سرد می گذشت و نگاهش به گوشی ایفون ثابت مانده بود.برای ملوک قابل باور نبود که مانی در این فرصت کم اینچنین شیفته افسون شده باشد گرچه حالا دیگر از این وصلت احساس نارضایتی نمی کرد ولی همچنان از عاقبت این اشنایی بیمناک بود بی انکه بداند چرا.
صدای زنگ در همه انها را از جا پراند.مانیپیش از دیگران به سوی در بازکن دوید.گوشی را برداشت و قبل از ان که مخاطب خود را بشناسد گفت :
اومدی؟ چرا اینقدر دیر؟؟
صدای افسون از داخل گوشی گوشش را نوازش کرد :
سلام با منی؟؟
اره دیر کردی.
فعلا در رو بزن بیام تو بعدا باز جویی کن.
مانی مثل اینکه تازه به خاطر اورده باشد باید در را باز کند گفت :
اه ببخشید بفرمایید
و بعد صدای خنده ی افسون رو شنید. گوشی رو گذاشت و با عجله به طرف در وردوی رفت.در را باز کرد و افسون را دید که خیلی عادی به طرف ساختمان می اید با خود اندیشید :
« ایا ممکن است پشت این ظاهر ارام راز وحشتناکی نهفته باشد ؟»
و از این فکر تیره پشتش به درد امد.
افسون نزدکیتر شد و به مانی که همچون مجسمه ای بی حرکت بر جای مانده بود سلام کرد و گفت :
چیه ؟ سرپا خوابت برده ؟؟
مانی به طرفش خیز برداشت و گفت :
تو کجا بودی؟؟
افسون با سرعت خود را عقب کشید و گفت :
چه خبرته ؟ بیرون بودم.
بیورن نبودی دکتر بودی.
افسون چینی به پیشانی انداخت و با حالت خاص به مانی گفت :
تو از کجا میدونی ؟ شیطون !
از لحن کلام و شیرینی نگاه افسون دل مانی ارزید اما با این حال دوباره گفا :
به من بگو چرا بون من رفتی دکتر ؟ اصلا چرا به من نگفتی؟؟ تو چی رو از من پنهون می کنی؟
تو چته مانی؟؟ باور کن هیچی من به کم حالم خوب نبود مادر بزرگ فکر کرد بهتره برم دکتر منم رفتم.
مرگ مانی این دفعه رو لااقل راست بگو دکتر چی گفت :
افسون اخمی کرد و پاسخ داد :
چند دفعه تا حالا بهت ذروغ گفام که قسم میدی؟
مانی دستپاچه شد و گفت :
هیچ وقت هیچ وقت .... تو رو خدا حزف بزن دق کردم.
افسون از داخل کیف پاکت جواب ازمایش را در اورد و گفت :
بفرمایید اقای دکتر گفت بادمجون بم افت نداره گفت من هیچ مشکلی ندارم فقط کمی کم خونی دارم که با مصرف قرص اهن بر طرف می شه.واسه ات متاستفم عزیزم و بیشتر از تو برای خیلی مشتاقان چون حالا حالا ها باید منتظر بمونن.
مانی از ته دل خندید و گفت :
گور پدرشون دیوونه تو فکر می کنی کسی تو دنیا باشه که جای تو رو واسه من پر کنه؟؟
افسون لبخند زیبایی زد و گفت :
اولا که دکتر گفت من از نظر روانی سالمم پس دیوونه خودتی ثانیا ادم زیاده خصوصا ادم های مهندس.
مانی با تعجب به افسون نگاه کرد.افسون کمی عقب کشید و گفت :
چیه نگاه داره ؟؟ مگه دروغ میگم؟؟ شنیدم مهندسا حاضرن تو هر جور مزایده ای با من رقابت کنن.
مانی پاکت حواب ازمایش را بلند کرد و به طرف سر افسون گرفت ولی او با پابکی قبل از ان که پاکت با او برخورد کند از کنار مانی گریخت مانی دنبالش دوید فریاد زد :
بدجنس حالا دیگه امار منو میگیری؟
و افسون در حالی که به طرف در اتاق می دوید گفت :
اختیارت رو دارم
و مانی با خوشحالی پاسخ داد :
معلومه که داری خانم خانما.
چند قدم که با اتاق نشیمن فاصله داشتند افسون ایستاد و در حالی که نفس نفس می زد گفت :
خیلی خب بسه ابروم جلوی مامانت اینا می ره مثل بچه ادم باشه؟
و مانی تکرار کرد:
مثل بچه ادم باشه.
و هر دو اهسته و پاورجین وارد اتاق شدند افسون سلام کرد.بدری خانم بی اختیار از جا بلند شد و در حالی که پاسخ سلامش رو می داد به سویش رفت و پرسید :
دکتر رو دیدی؟
هر سه با تعجب به بدری خانم نگاه کردند.ملوک از حالت غریب نگاه مادر ترسید.نگاهش درست شبیه شبی بود که برای شناسایی جسد منصور به پزشک قانونی رفته بودند.مادر ان طور که می خواست خود برای شناسایی منصور داخل سردخانه شد و وقتی که برگشت نگاهش رنگی داشت که امروز چشمان خیره اش به افسون داشت.صدای افسون ملوک را از دنیای خاطراتی که مرور می کرد جدا ساخت.
اره مادر بزرگ.
صدای لرزان مادر بزرگ دوباره در فضا طنین انداخت.خب چی می گفت ؟
هیچی.گفت یه خورد هکم خونی دارم .برام قرص خون ساز نوشت.
فقط همین ؟
خب بله مادر جون.
بدری خانم به سمت صندلی اش برگشت ولی هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که باز به سوی افسون برگشت نزدیکش رفت با دست چانه اش را گرفت و به سرش سرش را بالا اورد و در همان حال که به چشم های افسون زل زده بود گفت :
تو که به ما دروغ نمیگی افسون ؟
افسون با تعجب به مادر بزرگ نگاه کرد و گفت :
نه چرا باید دروغ بگم ؟؟
مادر بزرگ که گویا خیالش راحت شده بود چانه افسون را رها کرد و دوباره به عقب برگشت و در همان حال پرسید :
مطمئنا دکتر خوبیه نه ؟؟
افسون چند لحظه مکث کرد و پاسخ داد :
والا نمیدونم می گن بد نیست.
می تونستی از دکتر خانوادگی بچه ها استفاده کنی.مرد خیلی خوبیه.حکیم حاذقی هم هست هر چه باشه تو عروس این خانواده ای.
لبخند لبای زیبای افسون را رنگ کرد و گفت :
فکر نمی کنم دیگه احتیاج باشه مادر جون ولی اگه لازم شد حتما همین کار رو می کنم.
و بعد با شیطنت به مانی نگاه کرد و چشمک زد.
مانی که هنوز از رفتار مادربزرگ شک زده بود دستپاچه پاسخ نگاه افسون را با لبخند داد و به مادر بزرگ که هنوز راضی به نظر نمی رسید نگاه کرد و برای لحظه ای با خود اندیشید :
« نکنه این جادوگر پیر باز هم نقشه ای تو سرشه ؟ نکنه می خواد تو اخرین لحظه باز هم زهرش رو به افسون بریزه درست مثل دفعه قبل.
اما وقتی که باز به چشمای غمگین و مهربان مادربزرگ نگاه کرد از فکر خود شرمنده شد.نگاه مادربزرگ چز دیگری می گفت.گویا او واقعا نگران افسون بود و مانی احساس میکرد در دل او طوفانی وحشی و ویرانگر نهفته است.»
افسون کنار مادر بزگر نشسته بود و با اب و تاب انچه را که در مطب دکتر اتفاق افتاده بود توضیح می داد ملوک برای سرکشی به طاهره خانم به اشپزخانه رفته بود و مانی پشت پنحره ایستاده بود و به درخت بید و مجنون نگاه می کرد مهتاب روی درخت پادری نقره فام کشیده بود و درخت خزان زده و بی برگ زیر سایه مهتاب شانه های خشکش را به رقص در می اورد و مانی از تماشای ان لذت می برد.
ناگهان سایه منصور را پشت درخا احساس کرد که چون همیشه به تنه ی برهنه ی درخت تکیه زده بود.بی اختیار به طرف در رفت و از ساختمان خارج شد یکراست به سوی درخت رفت و با اندکی فاصله ایستاد.منصور کااملا به سمتش برگشت و مانی در تاریکی و روشن حیاط صورت مهتابیش را دید زیر لب گفت :
دایی به خیر گذشت....افسون هیچ مشکلی نداره من به راحتی میتونم به قولی که به شما دادم عمل کنم می تونم افسون رو خوشبخت کنم.
منصور به مانی نگاه کرد و هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.مانی خنده ای کرد و گفت :
دایی شتیدی چی گفتم ؟ زنداییم سالمه.
بعد با خود تکرار کرد : « زندایی» در یک ماه گذشته این فکر دیگر برایش نا اشنا و غریبه می نمود. زندایی او را فقط به یاد فریده خانم همسر دایی تیمور می انداخت نه افسون.نمی دانست حضور منصور چگونه می تواند افسون را صدا کند و برای لحظه ای احساس شرم کرد.سرش را بالا اورد تا به منصور چیزی بگوید ولی او رفته بود.به دنبال منصور دور درخت چرخی زد اما اثری از منصور ندید.نمی دانست چرا هر بار که منصور را می بیند بی اختیار افسون را زندایی خطاب می کند.در حالی که مسلما منصور می دانست که حالا رابطه انها چیزی بیش از این است.مانی احساس می کرد هنوز حرف هایی برای گفتن دارد.نمیدانست چرا منصور به این زودی او را ترک کرد با صدای بلند گفت :
دایی هنوز حرفم تموم نشده بود.

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:27
چرا منصور به این زودی او را ترک کرد. با صدای بلند گفت:
- دایی ، هنوز حرفم تموم نشده بود.
به جای منصور ، درخت بید شاخه هایش را تکان داد و مانی که کمی عصبی شده بود با لگد به تنهۀ درخت کوبید و گفت:
- اصلاً تو چی می گی؟ مگه فضولی؟
ناگهان از پشت سر صدای خنده بلندی شنید. به سرعت به سوی صدا برگشت و افسون را دید. افسون لبخندی زد و گفت:
- با درخت درگیری داری؟
مانی که کمی دستپاچه شده بود گفت:
- نه بابا درگیری چیه؟ پام خورد.
- تقصیر این درخته که چشم نداره .
مانی مچ دست افسون را گرفت و او را با شدت به سوی خود کشید و گفت:
-منو دست میندازی؟ می کشمت.
افسون لبخند زد و پاسخ داد:
- م کی تو رو دست انداختم؟ دروغ می گم مگه؟
مانی فشار بیشتری به دست افسون آورد و گفت:
- این قدر منو اذیت نکن آتیش پاره .
افسون آهسته زمزمه کرد:
-دستم رو شکستی
مانی لبخندی زد و دستش را کمی شل کرد ، بعد آهسته زمزمه کرد:
-بهم قول بده برام بمونی، بهم قول بده دوستم داشته باشی. منم در عوض بهت قول می دم که خوشبختت کنم ، زندگی رو بهت هدیه بدم که لیاقتته.
افسون لحظه ای سکوت کرد. نگاهی به مانی و نگاهی به بید مجنون کرد، بعد سرش را پایین انداخت و پاسخی نداد.
مانی باز دستش را فشرد ، ولی افسون فقط لبش را گزید. مانی ناگهان به خاطر آورد که آنها زیر بید مجنون ایستاده اند، یعنی درست همان جایی که بیست سال پیش ، افسون با منصور پیمان عشق بسته بود. به نظرش رسید که شرم حضور منصورباعث سکوت مرموز افسون گردید. دست افسون را رها کرد و به سوی ساختمان دوید، در حالی که صدای افسون را می شنید که از او می خواست که بماند.

****

مانی همچنان اخم کرده بود. افسون باز هم نگاهش کرد و گفت:
-یعنی واقعاً قصد نداری اخماتو باز کنی؟
مانی پاسخ نداد. افسون دوباره گفت:
- من که نمی فهمم تو چته.
-واقعاً؟ ... بهت نمیاد نفهمی.
- مانی خواهش می کنم داری بد می شی ها.
- بد کدومه؟ بابا جون من حق دارم بدونم که تو بالاخره منو دوست داری یا نه؟
- به چه دردت می خوره؟
- به چه دردم می خوره؟ لااقل تکلیفم رو می فهمم.
- اون وقت مثلاً اگه من دوستت نداشته باشم چیکار می کنی؟
مانی لحظه ای هراسان به افسون نگاه کرد ولی چهره آرام و خندان او نشانگر آن بود که مانی را به بازی گرفته ، بنابراین خونسرد گفت:
-هیچی میرم سراغ یکی که دوستم داشته باشه.
-آهان ، جامعۀ مهندسین کشور!
مانی خنده ای کرد و گفت:
- خب شاید.
و افسون در حالی که چهره ای کاملاً نگران به خود گرفته بود گفت:
- یعنی بازم هست؟
- خب آره.
افسون کیف پولش را به آهستگی روی موهای مانی زد و گفت:
- زهر مار و آره. خجالت نمی کشی؟ یه کاری نکن اون شرکت رو روی سر دوتانون خراب کنم ها.
مانی که به سختی خنده اش را مهار کرده بو پاسخ داد:
- روی سر من خراب کن ولی با اون طفلک کار نداشته باش. گناه داره دختر مردم.
افسون این بار با عصبانیت از جا بلند شد و گفت:
-دیگه داری زیادی پیش می ری، عصبانی می شم ها.
مانی به افسون نگاه کرد و این بار واقعاً شراره هایی از حسادت معروف زنانه را در نگاهش دید. فوراً تسلیم شد و گفت:
- بشین خانم خانم ها ، من غلط بکنم دختر. خدا یکی ، افسون یکی . من که مثل تو بی معرفت نیستم.
افسون دوباره روی نیمکت کنار مانی نشست و آهسته گفت:
- من بی معرفتم؟ خب دیوونه دِ اگه دوستت نداشتم که مثل دیوونه ها تو این سرما نمی اومدم بشینم تو پارک پیش تو. تو این خراب مونده پرنده پر نمی کشه.
مانی نگاهی به دور و برش کرد و چون سکوت و آرامش پارک خالی از تردد را دید گفت:
- بی سر و صدا راحت کیف می کنم.
- بله دارم می بینم تا جایی که من می بینم تو فقط اخم می کنی.
- تو حرفای قشنگ بزن اگه اخمای من وا نشد؟
افسون لبخند شیرینی بر لب راند مانی هم بی اختیار لبخند زد و بعد گفت:
-می دونی افسون ، من خودمم فهمیدم که اون شب اشتباه کردم ، به احترام عشق و علاقه میون تو و داییم نباید اونجا این حرفا رو می زدم. تو باید منو ببخشی و مطمئن باشی که من برای عشق پاکی که تو نسبت به دایی داشتی ارزش و احترام قائلم.
افسون لحظه ای به مانی نگاه کرد ، بعد آهسته زمزمه کرد:
- می فهمم مانی و واقعاً ازت متشکرم . می دونی مانی ،بعد از منصور هیچ وقت ، هیچ مردی نتونسته بود جایی رو که تو امروز توی دل من داری ، توی قلبم پیدا کنه . باور کن من هنوز خودمم نمی دونم چرا تو رو برای زندگی پذیرفتم ، فقط مطمئنم که دوستت دارم.
مانی احساس کرد قلبش از سینه بیرون می زند، دستش را محکم روی قسمت چپ سینه فشرد. افسون با تعجب به او نگاه کرد و مانی با خنده گفت:
- این جوری نگاه نکن خانم ، لامصب داره می زنه بیرون.
لبخند زیبایی بر لبهای افسون نشست. آهسته از جا برخاست و گفت:
- میای یه کم قدم بزنیم؟
مانی بی هیچ حرفی از جا برخاست و در سکوت با افسون همراه شد و به او اجازه داد تا به هرچه می خواهد بیندیشد. چند لحظه بعد افسون سکوت را شکست و آهسته گفت:
- خب یه کم از خانم مهندس تعریف کن.
مانی با خنده پاسخ داد:
- ای بدجنس ! باز شروع کردی؟ بابا خانم مهندس کجا بود؟ شایعه است.
- آره جون خودت ، معلومه.
-اِ اِ نگاه کن تو رو خدا . دختره باور نمی کنه برام حرف در آوردن .
- کیا؟.... باند بزرگ مافیا؟
- آخه خانم من ، عزیز من این حرفا کدومه؟ باور کن ، من بدخواه زیاد دارم.
- واقعاً ؟ آدرسشون رو بده پوست از سرشون بکنم.
- آخ جون ! قربون این طرفدار. اگه زن تو دنیاست ، فقط تویی و بس.
- این قدر طفره نرو پسر. از چی می ترسی؟ بگو دیگه.
- من از چیزی نمی ترسم خانم. آخه چی رو بگم؟
- واقعیت رو لطفاً
- ببین افسون راستش ما یه همکاری داریم ، نمی دونم چرا بچه ها دوست داشتن ما رو ببندن به هم.
- فقط همین؟
- آره همین.
افسون لبخند زیبایی زد، پس از لحظه ای سکوت گفت:
- خب حالا اسمش چیه؟
مانی ناگهان به خاطر آورد که اولین سوال فرناز نیز در مورد افسون همین پرسش بود. رو به افسون کرد و گفت:
- شما خانمها چقدر به اسم آدما حساسید؟
- چطور مگه؟
مانی کمی دستپاچه پاسخ داد:
- هیچی. همین طوری.
- ببینم کسی اسم منو از تو سوال کرده؟
لبخندی لبهای مانی را از هم گشود و در همان حال پرسید:
- از کجا فهمیدی شیطون؟
- فهمیدم دیگه.خودت که می دونی خبرا به من زود می رسه.
- اگه من اون جاسوس تو رو پیدا کنم.
-مانی ، تو دوسش داشتی؟
- نه دیوونه ، من فقط تو رو دوست دارم.
-ولی خاله آذرت چیز دیگه ای می گفت.
- مثلاً چی می گفت؟
- می گفت مامانت اینا می خواستن برن خواستگاری.
- لابد واسه خودشون . من که نمی خواستم.
- پس یه خبرایی بوده .
- نه . باور کن هیچ خبری نبوده.
افسون ناگهان ایستاد ، چند لحظه ای در سکوت به مانی نگاه کرد و بعد آهسته پرسید:
- مانی ، اگه پای من وسط نمی اومد باهاش ازدواج می کرد؟
- نمی دونم. هیچ وقت بهش فکر نکردم ف فقط می دونم که دوستش نداشتم ولی شاید می پسندیدمش.
- حالا چی؟
- خجالت بکش دختر! من الان یه مرد متاهل و متعهدم.
- نه اگه روزی من نباشم یا مثلاً بمیرم....
مانی اجازه نداد افسون حرفش را تمام کند. انگشترش را به شدت در میان دست خود فشرد و گفت:
- زبونت رو گاز می گیری یا ببرمش؟
- نه مانی راستش رو بگو.
- اگه یه کلمه دیگه در این مورد حرف بزنی سرم رو می کوبم به این درخت.
افسون به ناچار سکوت کرد. مانی خوب می دانست که فکرش همچنان درگیر سوالش است ، بنابراین آهسته گفت:
- افسون جان ، چقدر بگم فقط تو؟من نمی تونم به هیچ دختر دیگه ای به جز تو فکر کنم.
افسون لبخند تلخی زد و گفت:
-من هنوز نمی دونم ، من به تو چی می تونم بدم که تو این قدر طالبش هستی.
- همه چیز عزیزم، همه چیز.
افسون دوباره به راه افتاد. مانی نیز به دنبالش حرکت کرد. صدای سرفۀ افسون که در پارک پیچید گویا کلاغها را از خواب پراند و دسته از آنها ناگهان به پرواز در آمده و با صدای بلند شروع به قارقار کردند.
مانی با نگرانی به افسون نگاه کرد و گفت:
- سرما حساسیت سینه ات رو تحریک کرده ، بهتره بریم تو ماشین.
مانی دستش را گرفت، او را به سوی ماشین کشید و گفت:
- بیا بریم دختر، سرما می خوری ... کاش برای سرفه هات هم باز پیش دکتر می رفتی.
- هیچی دیگه. فکر کنم به حرف تو مادربزرگ باشه من باید هفته ای هفت دفعه دکتر برم.
مانی لبخندی زد و پاسخ داد:
- حالا بده ما نگران سلامتی شما هستیم خانم؟ افسون داخل ماشین شد و با لبخند گفت:
- نه آقا ، خیلی هم خوبه.
مانی که تازه کنار افسون قرار گرفته بود کاملاً به طرفش برگشت و او را دید که با بی حالی و سستی خود را روی صندلی رها ساخته و رنگش از همیشه پریده تر به نظر می رسد.

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:28
صل 10

ظرف چند روزی که گذشت ، تلاش مانی برای مراجعه افسون به پزشک بی ثمر ماند. افسون خیلی ساده با مساله برخورد می کرد و اعتقاد داشت که سالهاست با این معضل درگیر است و این برای او بر عکس مانی موضوع تازه ای نیست که نیاز به درگیری و بحث داشته باشد، ولی مانی خوب می دانست که فرار افسون از پزشک بی علت نیست ولی با این حال چاره ای جز تسلیم در برابر خواسته افسون نداتش. هرچند اینخواسته غیر منطقی می نمود.
بهرحال در روزهایی که می گذشت افسون هر روز نحیف تر و رنگ پریده تر به نظر می آمد و این اواخر به طرز وحشتناکی چهره اش بی رنگ و بیحال به نظر می رسید. حتی روزی که قرار بود اسباب و وسایل خانه افسون به منزل منصور منتقل شود او تنها تماشاگر این جا به جایی بود و مانی اطمینان داشت که او نای از جا برخاستن را ندارد. هرچه وضع جسمانی افسون وخیم تر می شد فاصله ای با مانی بیشتر می گشت ، به طوریکه مانی تصور می کرد چون روزهای ابتدای آشنایی افسون از او می گریزد و این مساله شاید حتی بیشتر از بیماری افسون رنجش می داد و آرزو می کرد هرچه زودتر بهار از راه برسد تا مطابق رسم خانواده در آغاز سال نو زندگی مشترکشان را آغاز کنند ، اما دلش بی علت حادثه شومی را گواهی می داد که از آن سر در نمی آورد و بالاخره آن اتفاق افتاد...
در یک غروب وحشی زمستانی ، زمانی که تازیانۀ باد بر پیکر بید مجنون وحشیانه ترین ضربات خود را فرود می آورد ، برای اولیت بار افسون زیر درخت بید دچار حالتی شبیه ضعف گردید و این در حالی بود که گویا همه از پیش منتظر این اتفاق بوند. مانی در اوج ناباوری، اندام بی حس و ضعیف افسون را به داخل رختخواب کشید ، اما او حاضر نشد نزد پزشک برود و مصرانه گفت که این اتفاق ناشی از افت ناگهانی فشار خونش بوده ، همین و بس و زمانی که مانی عصبی و کلافه و دیوانه وار مخالفت می کرد ، با کمال تعجب دید که حتی مادربزگ نیز از نظر غلط افسون طرفداری می کند، ناچار دست به دامان مادر شد و از او کمک خواست ، ولی از مادر نیز در مقابل خواسته متفق مادربزرگ و افسون مبنی بر عدم مراجعه به پزشک و توصیه به استراحت ، کاری بر نیم آمد و باز این مانی بود که ناچار تسلیم شد و سعی کرد لااقل در منزل محیط آرامی را برای افسون ایجاد کند ، اما بر عکس آچه مادربزرگ و افسون وعده داده بودند ، استراحت مطلق نیز تغییر مساعدی در حال افسون پدید نیاورد و اکنون که به قول آنها دورۀ استراحت پایان یافته تلقی می شد افسون دیگر توان بلند شدن از تخت را نداشت چه برسد به آنکه به کارهای سابق خود بپردازد و مادربزرگ با کمال دقت از او پرستاری می کرد و گاهی زمانی که مانی خانه نبود آن دو به پزشک مراجعه می کردند و با کیسه ای دارو باز می گشتند و این در حالی بود که مانی نمی فهمید چرا او حق ندارد در مشاوره های پزشکی افسون شرکت کند و تنها توضیح مادربزرگ در این زمینه آن بود که مانی حق ندارد در کارهای زنانه دخالت کند و مانی نیز خود را به این دلخوش می کرد که مساله فقط
همین باشد نه چیزی بیشتر.با اینحال هر بار که نزد افسون میرفت احساس میکرد او در گفتن حرفی مردد است و مانی چون احساس میکرد این حرف خوشایند نخواهد بود درایجاد زمینه مساعدی برای گفتگو تلاش نیکرد و به مصداق همان جمله معروف بی خبری خوش خبری است سکوت اختیار نموده بود اما بالاخره این سکوت مرموز توسط مادربزرگ شکسته شد.
آن رو بعدازظهر به عادت هر روزه مانی یکراست از شرکت به منزل مادربزرگ رفت و بر عکس هر روز افسون که شال کلفتی دور خود پیچیده بود زیر درخت بید غروب آفتاب کم سوی زمستانی را تماشا میکرد.وقتی صدای ماشین در داخل حیاط پیچید بی اختیار دلش لرزید و به جانب صدا برگشت و ماشین مانی را در جای همیشگی دید.مانی که از دیدن افسون تعجب کرده بود به سرعت از ماشین پیاده شد و بسوی او دوید.افسون با حرکت سر سلام کرد و مانی با صدای بلند گفت:سلا...اینجا چکار میکنی دختر؟میخوای سرما بخوری؟
-حالت خوبه؟
-خوبم مرسی پرسیدم اینجا چکار میکنی؟
افسون بزحمت از روی صندلی برخاست و گفت:هیچی میخواستم یه هوایی بخورم از طاهره خانم خواهش کردم صندلی رو برام بیاره بیرون.
-تو دیوونه ای دختر هوا خوردن توی این هوای سرد؟
افسون لبخند تلخی زد و بغض آلود گفت:از اون اتاق و اون تخت دلم گرفته خسته شده ام.اگه میخواستم این طوری خودم رو اسیر کنم میرفتم بیمارستان بستری میشدم.
-خب کار بدی میکنی که نمیری.
افسون که بزحمت تعادل خود را حفظ کرده بود وزنش را روی پشتی چوبی صندلی انداخت و به تلخی پاسخ داد:اومدی غر بزنی؟
مانی به افسون نزدیکتر شد و در ایستادن کمکش کرد بعد گفت:نه اومدم جون بگیرم.
-مگه عزرائیلی؟
-نه خانم جون شما رو نه اومدم جون خودم رو بگیرم.
چشمان پر اندوه افسون با گردشی زیبا بطرف مانی چرخید و لبخند تلخی لبانش را از هم باز کرد.به زحمت نفسی تازه کرد و گفت:چه خبر؟
-سلامتی...شما چه خبر؟
افسون زیر لب نالید:همه چیز غیر از سلامتی.
و دل مانی پر از غصه شد با اینحال سعی کرد بر بر خود مسلط باشد تا شاید در تقویت روحیه افسون موثر واقع شود.خود را به نشنیدن زد و گفت:امروز از رنگ و روت پیداست که خیلی بهتری.
افسون تنها سر تکان داد و مانی دوباره گفت:دیگه دچار اون حالت ضعف نشدی؟
افسون با زحمت سعی کرد خود را سرحال نشان بدهد و گفت:نه همونطور که گفتی امروز سالم و سر حالم...خوب تعریف کن.
-از کجا؟
-از هر جا که دلت میخواد فقط بدون سانسور باشه.
-دست بردار دیوونه.
-حاشیه نرو عاقل از خانم مهندس چه خبر؟
مانی خنده بلندی کرد و پاسخ داد:حسود کوچولو خانم مهندس مردهای متاهل رو تحویل نمیگیره.
-یعنی میخوای بگی تو رو تحویل نمیگیره...نکنه شوهر کرده؟
-نه خیالت خیلی هم راحت نشه شوهر نکرده ولی دیگه با من حرف نمیزنه.
-چرا ؟قهرید؟
-من نه ولی اون آره.
-چرا؟
-باور میکنی که خودم هم نمیدونم؟
افسون به علامت تایید سر تکان داد و آهسته گفت:اوهوم.
-خوب خیالت راحت شد؟
-نه چندان.
-ای بابا آخر من چند مرتبه باید بگویم فقط تو؟دختر خوب من اگه کس دیگه رو دوست داشتم که اینهمه دنبال تو نمی اومدم...با عالم و آدم بخاطر تو نمیجنگیدم...باور کن افسون که در تمام زندگی من تویی فقط تو بجز تو هیچکس دیگه...
مانی ناگهان احساس کرد زانوان افسون چنان سست شد که تاب تحمل وزن اندکش را ندارد.با سرعت او را میان زمین و اسمان در بازوان خود جا داد و با تعجب نگاهش کرد.چشمان افسون روی هم افتاده و صورتش بیرنگ و مهتابی و سرد بود.با عجله او را بسوی اتاق خواب برد و روی تخت خواباند و با فریاد مادربزرگ را به یاری طلبید.بدری خانم با سرعتی که از سن و سالش بعید بود خود را به اتاق خواب افسون رساند و بالای سر او قرار گرفت.مانی فقط او را که با سرعت محلول استکانی را به خورد افسون میداد نگاه میکرد .مادربزرگ به طرف مانی برگشت و گفت:زنگ بزنه الهه خانم بیاد سرمش رو وصل کنه...صبر کن ببینم آره امروز روز آمپولش هم هست زود برو زنگ بزن...
مانی بی آنکه حرفی بزند بطرف در دوید و وقتی خارج میشد به خاطر آورد که شماره تلفن ندارد دوباره به اتاق دوید و گفت:شماره مادربزرگ شماره تلفن...
-پایین رو صفحه اول تقویم نوشتم عجله کن.
مانی از اتاق خارج شد و به سرعت خود را به گوشی تلفن رساند و شماره را از روی تقویم برداشت و تماس گرفت.خوشبختانه الهه خانم منزل بود و چند بغد زنگ زد بصدا در آمد و مانی با سرعت در را باز کرد و او را به اتاق خواب افسون راهنمایی کرد و خود بیرون اتاق منتظر شد.کار الهه خانم خیلی طول نکشید و او دوباره از اتاق خارج شد.مانی فقط تشکر کرد و بجای همراهی او تادم در به داخل اتاق افسون شتافت.مادربزرگ به محض دیدن مانی انگشتش را روی بینی قرار داد و آهسته گفت:هیس...خوابه.
مانی با حرکت سر جواب داد و آرام بسوی تخت افسون رفت ولی همینکه کنار تخت نشست او چشمانش را باز کرد و لبخند زد مانی آهسته گفت:خوبی؟
و افسون پلکهایش را به نشانه پاسخ مثبت روی هم فشرد مانی آهسته دستش را روی دست سرد افسون که سوزن سرم به آن وصل بود گذاشت و گفت:اذیتت نمیکنه؟
افسون بزحمت لب باز کرد و گفت:نه...من ترسوندمت مانی؟
-نه عزیزم این چه حرفیه؟
-آخه رنگت خلی پریده.
مانی خنده ای کرد و گفت:تعجبی نداره میخواستم همرنگ بشیم.
صدای خنده ارام افسون گوش مانی را نوازش داد.خم شد و پتو را تا زیر گلوی افسون بالا کشید و گفت:سعی کن بخوابی تا زود تموم بشه.افسون باز سر تکان داد و چشمان خسته اش را بر هم نهاد.مادربزرگ در تمام مدت ساکت و ارام به آن دو نگاه میکرد آهسته از جا بلند شد و بطرف در رفت مانی کمی به طرف افسون خم شد و آهسته در گوشش زمزمه کرد:خوبی بخوابی عزیز دلم.
و وقتی لبخند کمرنگ افسون را دید از اتاق خارج شد و نزد مادربزرگ رفت.مادربزرگ داخل پذیرایی نشسته بود و طاهره خانم برایش چای و بیسکویت آورده بود.مانی کنار مادربزرگ روبروی پنجره بزرگ حیاط ایستاد و به درخت بید خیره شد.مادربزرگ بی آنکه به او نگاه کند گفت:باید با هم حرف بزنیم مانی.
قلب مانی در سینه فرو ریخت.با اینحال آرام گفت:خیلی خب من حاضرم.
-ببین پسرم تو باید خوب به حرفام گوش کنی و عاقلانه تصمیم بگیری.
مانی اینبار با صدایی لرزان پاسخ داد:باشه مادربزرگ بفرمایید.
-میدونی مانی باید پات رو از زندگی این دختر معصوم کنار بکشی.
مانی ناگهان از جا پرید و با عصبانیت فریاد زد:چی گفتید؟من احمق رو بگید که فکر میکردم میخواید در مورد بیماری افسون صحبت کنید نفهمیدم باز قصد کردید زندگیش رو خراب کنید...
مادربزرگ میان صحبت مانی پرید و گفت:قرار شد اول گوش کنی بعد حرف بزنی...من میدونستم اگه با تو حرف بزنم تو این فکرارو میکنی برای همین هم هست که همه اش امروز و فردا میکنم ولی به هر حال باید بگم.من به افسون قول دادم...بخدا قسم این مرتبه دیگه موضوع این چیزا نیست.میخوام باور کنی که نیست من خیر و ...
مادربزرگ به گریه افتاد و مانی را حسابی شرمنده کرد.مانی سر به زیر انداخت و آهسته گفت:معذرت میخوام مادربزرگ خواهش میکنم همین امروز همه چیز رو بگید و راحتم کنید من دارم داغون میشم یه نفر باید بمن بگه اینجا چه خبره.
-خیلی خوب باشه من امروز همه چیز رو بتو میگم البته تا اون حدی که افسون اجازه داده به شرط اینکه تو اجازه بدی من حرفم رو بزنم.
مانی با حرکت سر اطاعت کرد و مادربزرگ باز از او رو گرداند و با صدایی لرزان و بغضی آشکار شروع به صحبت کرد:ببین مانی جان!هر وقت تو میای حال این دختر بدتر میشه.امروز صبح تا حالا خوب خوب بود ولی دیدی که یه دفعه دور از جونش به حال مرگ افتاد.هرشب وقتی تو میری حالش بد میشه.
-نکنه میخواید بگید من ویروسم هان؟
-نه عزیزم این دختر وقتی تو رو میبینه اعصابش بهم میریزه بیماری بیشتر بهش فشار میاره.
-خب قبوله اگه اینطوره تا وقتی حالش خوب بشه من دیگه اینجا نمیام.
-افسون میخواد که تو نیای اینجا اون میخواد که شماها برگردید سر جای اولتون.
-سر جای اول؟منظورتون رو نمیفهمم.
-افسون میخواد بازم زندایی تو باشه.
مانی با عصبانیت از جا بلند شد و گفت:منکه از حرفای شما خانما سر در نمیارم.
-تو از این به بعد باید افسون رو زندایی خطاب کنی.
مانی چند لحظه ای با عصبانیت به درخت بید خیره شد و گفت:پس بالاخره نتونست دایی رو فراموش کنه؟...تمام این مدت منو سرکار گذاشته بود؟شایدم اون روزها از لاعلاجی و بی پناهی بمن پاسخ مثبت داده بود ها؟حال که وضعش خوب شده دیگه نیاز بمن نداره همینطوره مادربزرگ؟
بدری خانم با عصبانیت از جا برخاست مقابل مانی ایستاد و سیلی محکمی به صورت او زد.مانی با تعجب به مادربزرگ خیره شد و دستش را روی داغی گونه اش قرار داد.بدری خانم فریاد کشید:خیلی پستی مانی!تو اصلا میفهمی فداکاری یه زن یعنی چه؟این دختر داره از دست میره واسه همینه که میخواد تو رو با خودش فدا نکنه.
مانی که سیلی مادربزرگ را فراموش کرده بود دستپاچه پرسید:شما چی گفتید؟افسون...افسون...
بدری خانم که تازه فهمید زیاده روی کرده است من من کنان گفت:من منظوری نداشتم...یعنی گفتم...چه میدونم...
ناگهان بغض بدری خانم شکست دیگر نمیتوانست بار سنگین پنهان کردن این راز را به دوش بکشد.دلش میخواست فریاد بزند و خود را خالی کند.خسته و لرزان خود را روی مبل انداخت.مانی کنارش روی زمین زانو زد و گفت:تو رو خدا حرف بزن مادربزرگ بگو...جان مانی بگو
مادربزرگ آرام نالید:افسون داره از دست میره مانی...اون روزای آخر زندگیش رو میگذرونه...مانی...و این حرفایی که من زدم فقط به خواست افسون و حرف افسون بود من فقط پیغام رسون بودم.
مانی ناگهان درد عجیبی را در تیره پشتش احساس کرد چشمانش سیاهی رفت و دیگر نتوانست تعادل خود را حفظ نماید.
مانی رو صندلی جابجا شد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد.افسون لبخند تلخی زد و آهسته گفت:خجالت بکش پسر چرا گریه میکنی؟
مانی بزحمت بغضش را فرو داد و گفت:تو رو خدا افسون اجازه بده بستریت کنن.
افسون دستش را به ارامی بالا آورد روی گونه های خیس مانی کشید و گفت:چرا میخوای عذابم بدی؟تو هم مثل من میدونی که درد من درمونی نداره چرا باید هم خودم رو عذاب بدم هم دیگران رو به زحمت بندازم.
-پس اینهمه دارو و درمان چیه؟
افسون چینی به پیشانی انداخت و گفت:شیمی درمانی؟خواهش میکنم حرفشم نزن.دلم میخواد سرپا بمیرم میفهمی؟
مانی کلافه پاسخ داد:از گفتن این چرت و پرتها چه نتیجه ای میگیری که دائما تکرارشون میکنی.بسه دیگه اینقدراین حرفارو شنیدم که حالم بهم میخوره تو داری با کی لج میکنی؟...با خودت؟
افسون باز لبخند پردردی زد و گفت:مانی خواهش میکنم خودت رو بخاطر من ناراحت نکن.من از مردن نمیترسم.
مانی با عصبانیت سر تکان داد و گفت:بله خانم میدونم نمیترسی تو فقط میخوای منو دیوونه کنی مگه نه؟
-بخاطر خدا بس کن مانی من زیاد وقت ندارم و قبل از رفتن یه عالمه کار هست که باید انجام بدم.پس دلم میخواد خوب به حرفام گوش کنی.
مانی لبخندی زد و گفت:قبوله ولی منم یه شرط دارم من به حرفای شما گوش میکنم شما به حرفای من قبوله؟
-تو از من چی میخوای مانی؟
-شما از من چی میخوای افسون خانم؟
-ببین نداشتیم ها داری پسر بدی میشی.
-خیلی خوب من دلم میخواد شما بری پیش یه پزشک خوب و اجازه بدی توی بیمارستان بستری و معالجه بشی.
افسون بزحمت روی تخت نیم خیز شد و گفت:خیلی خب قبوله ولی قبلش تو باید کاری رو که من میخوام انجام بدی.
مانی با شادمانی خندید و افسون برق شادی را که از چشمانش جهید به راحتی دید مانی دوباره پیاپی دستهایش را بهم کوبید و گفت:خیلی خب معامله سر میگیره.من کاری میکنم که شما میخواید شما هم بجاش معالجه میکنی همین.
افسون اینبار لبخندی به لب آورد که مانی معنای آنرا نفهمید او از اینکه افسون پذیرفته بود بیماریش را معالجه کند خوشحال بود فقط همین نگاهی به افسون کرد و گفت:خیلی خوب من آماده ام.
افسون نفسی تازه کرد و گفت:ببین مانی از این و اون شنیده بودم که اگه پای من وسط نمی اومد تو قصد داشتی با یکی از همکارات ازدواج کنی...
مانی وسط حرف افسون پرید و گفت:نه یه همچین قراری نبود.
افسون انگشتش را نوک بینی مانی قرار داد و گفت:ببین قرار نبودها.
-خیلی خوب چشم بفرمایید.
-باشه فرض میکنیم یه همچین قراری نبود ولی تو به هر حال اون

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:30
دختر رو می پسندی .این حرفیه که خودت گفتی.
مانی در حالی که اصلا منظور افسون را از حرفهایش نمی فهمید با اشاره سر تایید کرد و افسون ادامه داد:
-خب حالا من از تو می خوام که ....از تو می خوام که ...
افسون حرفش را ادامه نداد.چند لحظه ای سکوت برقرار شد و مانی که حالا حس کنجکاویش به شدت تحریک شده بود پرسید:
-از من چی می خوای افسون؟
افسون با مکثی طولانی پاسخ داد:
-من ازت می خوام که الان هم همون کار رو انجام بدی.
مانی با تعجب به افسون نگاه کرد و گفت:
-همون کار یعنی چی؟ یعنی کدوم کار ؟
افسون دوباره سرجایش دراز کشید، چشمانش را روی هم گذاشت تا چهره مانی را نبیند . بعد آهسته گفت:
-می خوام که با فرناز ازدواج کنی.
و چند ثانیه ای که سکوت برقرار بود ؛مانی احساس کرد به شدت دچار تهوع و سر گیجه شده .چنان غافلگیر شده بود که حتی نمی توانست دهانش را باز کند.هر چه در ذهن اشفته اش دنبال جمله ای می گشت بی فایده بود .لبهایش به شدت می لرزید و از اندیشه آنچه افسون از او خواسته بود دچار هراسی گنگ گردید. افسون که سکوت را باز و به او نگاه کرد .مانی بی آنکه حرفی بزند از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد.افسون چند بار پیاپی با صدای بلند او را صدا کرد اما مانی بی آنکه حتی به پشت سرش نگاه کند از خانه مادربزرگ خارج شد.
با خروج مانی از خانه بغض افسون به یکباره شکسته شد و با صدای بلند شروع به گریه کرد.مادربزرگ که صدای گریه افسون را می شنید آهسته وارد اتاق خوابش شد،کنار تختش نشست و دستان ضعیفش را در میان دستهای پیر و خسته خود گرفت و آهسته گفت:
-آروم باش عزیزم این قدر خودت رو عذاب نده.
افسون در میان هق هق پردردش بریده بریده گفت:
-بالاخره بهش گفتم مادر جون...
مادربزرگ لبخندی زد وگفت:
فهمیدم عزیزم برای همین مثل دیوونه ها از خونه بیرون زد مگه نه؟... براش خیلی سخته افسون.
افسون سر تکان داد و گفت:
-می دونم مادرجون اما چاره ای نیست. دلم نمی خواد به خاطر من زندگیش رو حروم کنه.مادرجون اینو ازش خواستم چون دوستش دارم .نمی خوام بعد از من خیلی سختی بکشه درست مثل خودم بعد از منصور.
اشک گونه های پیرزن را هم خیس کرد.نگاهش حالتی از همدردی به خود گرفته و آهسته زمزمه کرد:
- من و تو و مانی هر سه از یه درد مشترک رنج می بیریم.
افسون به تلخی لبخند زد و رویش را به طرف حیاط گرداند و باز به درخت بید وسط باغچه خیره ماند و پیرزن با خود اندیشید کاش می توانست باقیمانده عمر خود را به این دختر جوان ببخشد .ولی افسوس کاری از دست کسی بر نمی آمد.منصور برای بردن همسرش باز گشته بود.
*****
اخرین روزهای زمستان عمر افسون بود و پر درد ترین زمستان عمر مانی حتی پردردنر از زمستان سالی که بیماری قلبی پدر را از پا در آورد . مانی هر روز به عیادت افسون می رفت و هر روز او را رنجورتر از روز پیش می یافت. دیگر هیچ صحبتی درباره قرار بین او و افسون بینشان رد و بدل نشد ولی مادربزرگ به مانی گفته بود که افسون تا زمانی که پاسخی قاطع از مانی نگیرد نزد پزشک نخواهد رفت.
مانی پردردترین روزهای زندگیش را در سکوتی عذای اور طی می کرد و در جدالی سخت با خود به هیچ نتیجه ای نمی رسید اما به خوبی می دانست که هیچ چاره ای جز تسلیم در برابر خواست افسون ندارد،ولی نمی توانست به سادگی با خود کنار بیاید.حالا همه او را با نگاهی سرزنش بار مخاطب طعنه های ساکتشان قرار می دادند . گاهی چنان او را نگاه می کدند که گویا در بروز این بیماری فقط او مقصر است و این مانی را بشدت عذاب می داد .مادر از اومیخواست که با این فداکاری هرچند به میزان کم به عمر کوتاه افسون بیفزاید. ولی مانی حاضر نبود به این سادگی تسلیم خواست آنان شود.او افسون را دوست داشت و نمی توانست به این سادگی از او بگذرد،گرچه گاهی خود نیز مردد می ماند که در این موقعیت حساس معنای دوست داشتن کدام است.آیا باید به خاطر سلامت افسون از او می گذشت؟ و این فکری بود که شبها و روز هایش را پر کرده بود و به طرز دردناکی عذابش می داد و بالاخره ناچارش کرد که به درخواست افسون پاسخ مثبت دهد.
آن روز بعداظهر برای مانی دردناک ترین بعداظهر زندگیش بود .با بی میلی تمام به گل فروشی رفت و بدون هیچ وسواسی اولین اولین سبد گلی را که به چشمش خورد خریداری کرد و بعد به دنبال مادر و خاله راهی منزل مادربزرگ شد. با بی حوصلگی و بدون هیچ عجله ای ماشین را داخل حیاط برد و آهسته از پله ها بالا رفت .در ورودی ساختمان را با تک ضربه ای به صدا در آورد و بی آنکه منتظر پاسخی بماند داخل شد و سلام کرد.خاله و مادرش با عجله و سرسری جواب سلامش را دادند و باز شروع کردند به این طرف و ان طرف رفتن. خاله در حالی که با کیف پر از لوازم آرایش به طرف اتاق خواب می دوید نگاهی به مانی کرد و فت:
-این چه قیافه این شاه داماد ؟ نمی شد به خودت یه کمی برسی ؟ الان فکر می کنن داماد معتاده.
مانی لبخند تلخی زد و پاسخ داد:
-شما نگران نباشی خاله جان اونا منو می شناسن.
مادر که با لباسهاس مهمانی از اتاق خواب خارج می شد در تایید حرف خواهرش گفت:
-خب بشناسند . اینکه دلیل نمی شه تو این شکلی بیای زود باش برو دوش بگیر تا خاله برات موهات رو سشوار کنه.
مانی نگاهی از سر خشم به مادرش ا نداخت و گفت :
-اگه بخواهید زیادی شلوغش کنید می رم خونه ها.
آذر نگاهی به مانی کرد و پاسخ داد:
-خل شدی؟
مانی با بی حوصلگی از آنها رو گرداند و خود را روی کاناپه انداخت و به حیاط خیره شد . آذر ناگهان فریاد زد:
-ای وای خدا مرگم بده اینجا رو.
مانی دستپاچه به طرف آنها برگشت و گفت:
-چی شده ؟
آذر اشاره ای به سبد گل کرد و گفت:
-این گل رو خریدی؟
ملوک که تازه متوجه سبد گل شده بود کمی جلوتر رفت ،دستی بر برگهای گل زد و گفت:
-این علوفه گاوه یا سبد گل؟ خجالت نمی کشی این جوری خرید می کنی؟ ..خیر سرمون داریم می ریم خواستگاری.
مانی بی حوصله پاسخ داد:
-خب مگه چشه ؟ به این قشنگی.
-آره جون خودت یه سبد خودم می خرم.
مانی با کلافگی از جا بلند شد و گفت:
-ببین مادر داری عصبانیم می کنی ها.
ملوک از ترس انکه مانی پشیمان شود با لحن ملایمتری گفت:
-مگه چه ایرادی داره ؟آرزو دارم می خوام سبد گل خواستگاریت رو خودم بخرم.
مانی که حوصله بحث را نداشت چشمهایش را روی هم گذاشت و گفت:
-نه هر کاری که دلتون می خواد بکنین.
ملوک هم بی آنکه به بحث ادامه بدهد به آذر در اتاق خواب پیوست. در همان لحظه صدای عصای مادربزرگ به گوش مانی رسید. چشمهایش را باز کرد و مادربزرگ را که وارد هال می شد دید. از جا بلند شد و سلام کرد .مادربزرگ با لبخند پردردی پاسخ سلامش را داد و مانی احساس کردبرعکس روزهای گذشته حالا نگاه مادربزرگ سرشار از سرزنش است. کنار مادربزرگ نشست و آهسته پرسید:
-حالش خوبه؟
-مثل همیشه ، ولی از بایت تو خوشحاله.
مانی به تلخی لبخند زد و چیزی نگفت. مادربزرگ دوباره گفت:
می گفت اگه حالم خوب بود باهاشون می رفتم خواستگاری.
مانی سرش را روی دستهای مادربزرگ قرار داد و با گریه گفت:
-مادر بزرگ منهنوز نمی دونم که دارم کار درستی می کنم یا نه فقط هر کاری می کنم به خاطر اونه حتی اگه با این کار من یک روز هم بیشتر زنده بمونه بازم خوبه .افسون برای مردن خیلی جوونه.
پیرزن دستی به موهای مانی کشید و آهسته گفت:
-تو داری کاری رو می کنی که همه ازت خواستند.
مانی سرش را بالا اورد و به چهره مادربزرگ نگاه کرد و گفت:
-یعنی کارم درسته؟
پیرزن دستش را روی گونه های خیس مانی کشید و پاسخی نداد.مانی دوباره پرسید:
-تو رو خدا حرف بزنید مادربزرگ کارم درسته ؟
ورود آذر و ملوک صحبتهای ان دو را نیمه تمام گذاشت.آذر با شادمانی گفت:
-خیلی خوب آقا داماد ما حاضریم.
مانی با بی حوصلگی پاسخ داد:
-می شه اینقدر این کلمه رو به کار نبرید؟
-وا! پس چی بگم؟ بگم عروس خانم؟
مانی بی حوصله رو برگرداند و پاسخی نداد . این بار ملوک گفت:
-پاشو دیگه مامان .باید سر راه بریم دنبال زندایی.
کلمه زندایی قلب مانی را در سینه لرزاند و به یاد اولین باری افتاد که افسون را زندایی خطاب کرده بود و حالا باز هم مجبور بو به او بگید زندایی . این خواست خود او بود.
ملوک کا مانی را غرق در افکار خود دید دوباره گفت:
-شنیدی چی گفتم؟ یه سر باید بریم دنبال فریده خانم.
مانی بی حوصله پاسخ داد:
-یعنی وجود ایشون هم لازم بود؟
آذر به تندی پاسخ داد:
وا! خب ما که یه زنداداش بیشتر نداریم که .
مانی و مادربزرگ هر دو به آذر چشم غره رفتند و مانی چنان عصبانی شده بود که دلش می خواست گادان بزرگ اتاق را روی سر آذر بکوبد. با بیزاری از او روی گرداندمقابل پتجره ایستاد و با بغضی آشکار گفت:
-شما چه جور آدمهایی هستید؟ اصلا برات اهمیتی داره که یک نفر داره اون بالا جون می ده؟ب ههمین زودی اسمش رو از لیست خونواده خط زدید؟ من اگه دارم امروز مثل احمقها به خواستگاری می رم ، به خواست افسونه و گرنه هیچ قدرتی نمی تونست منو مجبور کنه که این کار احمقانه رو بکنم.
آذر با ناراحتی پاسخ داد:
-باور کن من منظوری نداشتم از دهنم پرید.
به جای مانی مادربزرگ پاسخ داد:
-خوب گوشاتون رو باز کنید دخترها این دختر که اون بالا توی رختخواب خوابیده و داره علی رغم میل باطنی ؛ عزیزترین موجود زندگیش رو همیشه به خاطر داشته باشید و یادتون نره که زن بردارتون که مریضه و شما باید رعایت کنید.
لبخند رضایت بر لبان مانی نشست و آذر و ملوک با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.مانی به سرعت به طرف پله ها رفت. ملوک معترضانه پرسید:
-کجا می ری مانی؟
مانی به طرف مادربزرگ برگشت و جواب داد:
-می رم اف...زندایی مو ببینم .زود بر می گردم.
و در حالی که پله ها را به طرف بالا می دوید، صدای مادربزرگ را شنید که گفت: -بی صدا برو شاید خواب باشه.
پاورچین پاورچین به سوی اتاق رفت و در آهسته باز کرد . افسون روی تخت دراز کشیده بود و مثل همیشه به حیاط نگاه می کرد. مانی اهسته اهسته به سویش رفت لبخند زنان سلام کرد.افسون پاسخ سلام مانی را داد. مانی کنار تخت روی صندلی همیشگی نشست و پرسید:
حالت خوبه زندایی؟
افسون لحظاتی به او خیره شد. از همین امروز هرچه بین آن دو بود تمام شده بی آنکه احساسش رابروز دهد پاسخ داد:
-آره خوبم تو چطوری داماد آینده؟
لبخند روی لبهای مانی خشکید و با حالتی جدی آهسته گفت:
--ببین زندایی هنوزم اتفاقی نیفتاده اگه بخوای از همین جا تمومش می کنیم .هان؟
-خواهش می کنم مانی ما قبلا صحبتهامون رو کردیم. تو ازدواج می کنی منم می رم بیمارستان .چطوره؟
افسون با ناامیدی سر تکان داد و چیزی نگفت.
افسون دوباره گفت:
-امیدوارم که خوشبخت بشین. من خیلی خوشحالم که به عنوان زندایی خواهرزاده منصور توی جشن ازدواج شما شرکت می کنم. تو نمی دونی این برای من چقدر شیرین و با ارزشه.
چشمان مانی از اشک پر شد به زحمت بغضش را فرو داد و گفت:
-می فهمم همین چند دقیقه پیش مادربزرگ می گفت شما برای همیشه عروسش هستید همسر منصور.
لبخند افسون عمیقتر گردید و نگاهش برقی تازه یافت .سعی کرد نیم خیز شود ولی نتوانست. مانی خواست کمکش کند اما او مخالفت کرد.مانی لحظه ای در سکوت به نگاه بی رمق و چهره رنگ پریده افسون نگاه کرد ،مسلما دیگر هیچ امیدی نبود و ستاره همر افسون در حال افول بود. بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شد.همانطور که به افسون نگاه می کرد ، دانه های درشت اشک از چشمانش سرازیر گردید.سعی کرد اشکهایش را از افسون پنهان کند ، اما وقتی صدای هق هق افسون بلند شد، اجازه داد تا صدای گریه افسون در هم آمیزد .مادر و مادربزرگ که به دنبال او به طبقه بالا آمده بودند از پشت رد صدای گریه آن دو را شنیدند. مادربزرگ آرام آرام به طرف اتاق رفت و از لای در مانی را دید که سر روی تخت افسون نهاده و به شدت گریه می کند.
11
افسون به زحمت سرفه اش را مهار کرد و باز گوشی را نزدیک دهانش گرفت و گفت:
-معذرت می خوام من در وضعیتی نیستم که بتونم زیاد صحبت کنم. لحظه ای مکث کرد و بعد دوباره گفت:
- گوش کنید خانم ، شما نباید به من به چشم یه رقیب نگاه کنید. این دیوونگی محضه که شما با این بهونه کوچیک زندگی و آینده خودتون رو خراب کنید. شما بهتر از من می دونید که مانی پسر فوالعاده ایه ،حالا من منکر این قضیه نیستم که یک روزی بین ما علاقه ای به وجود اومده البته من همیشه فکر می کنم علاقه مانی به من بیشتر از وری دلسوزی بوده مه خودش یه حسن بزرگ برای یه مرده،حالا هم که همه چیز تموم شده من به شما قول می دم که هیچ مانعی بر سر راه خوشبختی شما نباشم .
افسون باز هم به شدت به سرفه افتاد و در همان حال شنید که فرناز گفت:
-من و شما با هم رقیب هستیم ،من چطور باید به حرف شا اطمینان کنم؟
افسون به زحمت نفس تازه کرد و به آرامی گفت:

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:31
حتی اگه حرف شما درست باشه من یه رقیب از پا افتاده ام.خانم از وجود من چی مونده که قدرت قابت داشته باشم؟اجازه بدید خیالتون رو راحت کنم عمر من چیزی بیشتر از عمر این زمستون نیست.پس من چطوری می تونم با ما رقابت کنم ؟ شما در اوج قدرتید و من از شما خواهش می کنم روی این مسائل خوف فکر کنید و احازه ندید حسادتهای کور زنانه روی تصمیم گیزی عاقلانه و منظقی شما اثر بذاره...
فرناز با عصبانیت از ان سوی خط پاسخ داد :
ولی اخه...
افسون وسط حرفش دوید و گفت :
خانم افتادن که زدن نداره شما چرا این قدر از دست من عصبانی هستید ؟ من که هر چی رو به اعتقاد شما ازتون گرفتم دارم پس می دم دیگه چی؟؟
شما باید به من اطمینان بدین که سایتون رو از روی زندگی مانی کم می کنید؟
افسون لبخند درد امیزی زد و دوباره گفت :
مطمئن باشید خانم همین طور می شه
فرناز دوباره گفت :
باشه من فکرامو می کنم خبرش رو بهت می دم.
امیدوارم عاقلانه تصمیم بگیرید خانم و به خاطر داشته باشید که من فقط زندایی همسر شما هستم نه چیز دیگه.
لحظه ای سکوت بر قرار شد بعد فرناز با لحنی معترضانه پاسخ داد :
شاید من بخوام شما همون هم نباشید.
افسون لحظه ای به فکر فرو رفت و قاطعانه پاسخ داد :
باشه قبول قول شرف می دم.
فرناز قاطعانه خنده ای کرد و گفت :
پس با این حساب می تونید روی جواب مثبت من حساب کنید.
ممنونم خانم واقعا ممنونم.بازم عذر می خوام که مزاحم شما شدم.
امیدوارم زندگی پر سعادت و خوشبختی ای در انتظارتون باشه هم شما و هم مانی.اگه با من کار دیگه ای نیست با اجازتون قطع کنم.
نه خدا نگه دار.
افسون به اهستگی گوشی رو روی دستگاه گذشات.چشمانش را بر هم فشرد و سعی کرد بغضش را فرو بخورد.این روز ها بیشتر از هر زمان دیگر نسبت به مانی احساس علاقه می کرد و به نظرش می رسید که مجبور است یک بار دیگر منصور را از دست بدهد.خودش هم نمی دانست چطور توانسته به زنی التماس کند که مرد محبوبش را برای همیشه از او بگیرد.دو قطره اشک از روی پلکهایش بر روی گونه سر خورد.در همان حال صدای عصای مادر بزرگ به گوشش خورد.با سرعت گونه هایش را خشک کرد و چشمهایش را روی هم گذشات و تظاهر به خواب کرد.مسلما در وضعیتی نبود که بتواند با مادربزرگ صحبت کندومادر بزرگ با ان که چشمان بسته افسون را دید به طرف تختش رفت کنار تختش نشست و با عصبانیت گفت :
چشمات رو باز کن.میدونم بیداری.
افسون به ناچار با تعجب چشم هایش را باز کرد و به بدری خانم خیره شد.بدری خانم چهره در هم کشید با عصبانیت گفت :
چطور تونستی هان؟؟ چطور تونستی؟؟ تو به اون دختره خود خواه و بی تربیت چی گفتی؟
افسون به زحمت لبخندی زد و گفت :
مادر جون شما حق نداشتید مکالمه ی من رو گوش کنید.
مادر بزرگ همان طور عصبانی پاسخ داد :
من و باز ی نده دختر تو چرا این کار رو کردی؟؟ چرا با اون دختر این طور حرف زدی ؟؟ اون حق نداشت به تو بی احترامی کنه تو زندایی مانی و عروس این خانواده هستی.
افسون با هم به زحمت لبخند زد و گفت :
مادر جون بخوای حسابش رو بکنی زیاد هم بی راه نمی گه حق داره از دست من عصبانی باشه شما نباید از جرف هایش برنجی.
ولی من از جرف هایش رنجیدم خیلی هم زیاد واگه خدای نکرده این وصلت سر بگیره حاضر نیستم هیچ کدوم از مراسم شرکت کنم.
افسون دستان پیرزن را در میان دستان تب دار خود گرفت وبا مهربانی گفت :
شما این کارو نمی کنید چون مانی رو دوست دارید....
مادر بزرگ به گریه افتاد و گفت :
تو هم مانی رو دوست داری افسون پس چرا نمی خوای باهاش زندگی کنی؟؟ چرا اجازه میدی این دختر مانی رو از تو بگیره.
لبخند پر دردی لبا افسون را از هم گشود لحظه ای سکوت کرد بعد اهسته زمزمه کرد :
این فرناز نیست که مانی رو از من میگیره این زندگیه....سر نوشته ، پس ما نباید از فرناز دلخور باشیم.
مادر بزرگ خم شد و گونه ی بی رنگ افسون را بوسید و گفت :
اخه تو چرا انقدر خوبی دختر؟؟
افسون هم دستان مادر بزرگ را به گرمی فشرد و گفت :
شما هم خیلی مهربونید مادر جون.وقتی برم اون دنیا حتما محبت های ما رو برای منصور تعریف می کنم.
ِرزن چینی به پیشانی انداخت و با عصبانیت گفت :
مگه قرار نبود از این حرفا نزنی ورپریده ؟؟
افسون پس از دو سرفه متوالی به زحمت لبخند زد و پاسخ داد :
می خوام خودم رو برای شما لوس کنم تا عزیز بشم.
تو عزیز من هستی عروس گلم.....ولی برای مانی متاستفم که یک عمر باید با یه همچتیت زن خود خواه بی رحمی زندگی کنه.
افسون سرش ر ابه طرف مادر بزرگ خم کرد و گفت : مادر جون نشد دیگه ها .
باشه عزیزم باشه هر طور که تو بخوای.
اگه یه کم حالم بهتر بشه با هم بریم بیرون برای عروسی مانی لباس می خریم نظرتون چیه ؟؟
مادر بزرگ باز نتوانست اشک هایش را مهار کند در حالی که بغض راه گلویش را به شدت بسته بود چند بار سرش را تکان دا دو گفت :
عالیه عزیزم عالیه !!
افسون که چشم هایش را باز کرد مانی درست بالای سرش بو و با همان نگاه کودکانه که میشه افسون رو به خود جلب می کرد ب او نگاه می کرد. با دیدن چشم های باز افسون سلام کرد.افسون هم با لبخندی گرم و زیبا پاسخ سلامش را داد و لحظاتی سکوت بر قرار گردیدو.بعد افسون دوباره پرسید :
کار ها خوب پیش می ره.
ای بد نیست.
دیگه که با فرناز مشکلی نداری؟؟
نه....ولی راستش رو بخوای زندایی من ترجیح می دم همون جواب اول رو بده.
یعنی بگه نه ؟؟
مانی به جای هر پاسخ دیگر با سر تایید کرد.افسون باز لبخند زد و گفت :
نمی دونم چرا بعض وقتها این قدر پسر بدی میشی.
مانی سرش را پایین انداخت و اهسته گفت :
دست خودم نیست نمی تونم قبول کنم.
افسون لبش را گزید و به مانی چشم غره رفت و گفت :
دیگه نشنوم از این حرفا بزنی ها . تو فرناز رو دوست داری و باهاش ازدواج می کنی فقط همین.
مانی سر تکان داد و اهسته گفت :
خیلی بی رحمی افسون.
زندایی.
خیلی خب زندایی من تا اینجا به خواست شما عمل کردم از این به بعد نوبت شماست شما یه قولی به من داده بودید فکر م یکنم وقتش رسیده که به قولتون عمل کنید من با دکتر موسوی صحبت کردم همه چیز اماده است.شما باید همین امروز به بیمارستان برید.
افسون به زحمت لبخند زد و گفت :
یعنی واجبه این کارو بکنم؟؟
بله که واجبه.شما به من قول دادید یادتون نیست ؟؟ اگه شما زیر قولتون بزنید منم دقیقا همین کارو رو می کنم.
خیلی خب حالا چرا عصبانی می شی؟؟ من حرف زدم سر حرفمم هستم بی خود عصبانی نشو فقط چند دقیقه فرصت بده تا اماده بشم.
می خوای کمکت کنم ؟
نه امروز حالم بهتره فکر کنم خودم بتونم حاضر بشم شما میتونی بری پایین.
مانی با نارضایتی از جا بلند شد و از اتاق بیرو ن رفت.وقتی به پایین پله ها رسید مادر بزرگ پرسید :
داره چیکار می کنه؟؟
مانی همان طور با چشمهای بسته جواب داد :
گفت می خواد حاضر بشه.
بدری خانم بی انکه حرفی بزند به طرف پله ها رفت ت ابه افسون کمک کند.با رفتن مادر بزرگ مانی به طرف شبشه چرخید و باز به درخت بید خیره شد که ظاهرا اولین خمیازه های بیداری را می کشید.زیر لب زمزمه کرد :
« دایی دارم افسون رو می برم بیمارستان چند وقتیه دیگه سری به ما نمی زنی از دست من ناراحتی نه /؟؟ رفیق نیمه را شدم ؟؟ افسون رو تنها گذاشتم ؟ ولی اخه به خدا چاره ای نبود اگه این کارو نمی کردم افسون حاضر نمی شد معالجه کنه همین الان هم همجین راضی نیست که می ره بیمارستان...اصلا من نمی دونم شما چرا قهری ؟؟ داری افسون من رو هم می بری قهر هم می کنی؟؟
مانی ناگهان ساکت شد و زیر لب تکرار کرد » افسون من !!»
چطور توانسته بود در حضور دایی این حرف را بزند؟؟خودش هم نمی دانست.دستپاچه دوباره گفت :
« نه دایی باور کن منظور بدی نداشتم من دیگه افسون رو زندایی صدا می کنم.خودش اگه اینطوری راحت تره می فهمی دایی ؟ من می گم زندایی.»
چشمان مانی پر از اشک شد و از پشت پرده ی لرزان اشک قامت منصور را بعد از مدتها دوباره زیر درخت بید دید.منصوره کاملا به سوی او چرخید و برایش دست تکان داد و وقتی مانی با چشمان گرد شده از تعجب به چهره اش خیره ماند و به رویش لبخند زد.در همان لحظه صدای افسون را از پشت سر خود شنید به طرف او برگشت و دستپاچه گفت :
زندایی زندای اونجا...
و وقتی دوباره به سوی پنجره نگاه کرد تا محل منوصر را به افسون نشان دهد هیچ کس انجا نبود.افسون و مادر بزرگ با تعجب به او نگاه کردند و افسون پرسید :
اتفاقیافتاده؟
مانی من و من کنان پاسخ داد :
نه....چیز مهمی نیست.
مادر بزرگ کمک کد تا افسون بر بروی صندلی بنشیند و افسون اخسته زمزمه کرد :
من وقاعا شرمنده ام مادر جون خیلی تو زحمت افتادید .
مادر بزرگ لبخند تلخی زد و پاسخ داد :
باز از این حرفا زدی دختر ؟ چقدر بگم از این چیز ها نگو خوشم نمیاد زحمت کدومه؟؟
افسون لبخند زد و بعد رو به مانی گفت :
ببین مانی جان قبل از این که منو به بیمارستان ببری یه زحمت برات دارم البته اگه امکانش هست .
مانی با تعجب به افسون نگاه کرد و گفت :
خواهش می کنم زندایی بفرمایید
می خواستم.....می خواستم اگه امکانش باشه منو یه سرببری پیش دایی منصورت خیلی وقته بهش سر نزدم البته زیاد وقتت رو نمی گیرم ولی خیلی دلم می خواد قبل از این که برم حتی برای چند لحظه ای هم که شده پیش منصور باشم.
مانی لبخندی زد و گفت :
البته زندایی هر جور شما بخواید من در خدمت شما و مادر بزرگ هستم.
افسون لبخندی زد و به سختی از روی صندلی بلند شد.
مادر بزرگ هم کنارش قرار گرفت و اهسته اهسته به طرف در حرکت کردندومانی هم به دنبال انها به راه افتاد و خیلی زود ماشین را از خانه بیرون اورد در تمام طول راه افسون حتی یک کلمه هم صحبت نکرد و مانی دلش می خواست بداند در ذهن او چه می گذرد.وقتی به گورستان رسیدند مانی چیش از همه از ماشین پیاده شد و به مادر بزگرو افسون کمک کرد لخظه ای کنار ماشین ایستاده و خیره خیره به مادر بزرگ . افسون که مشتاقانه به سوی قبر منصور می رفتند نگاه کرد.ئر حالی که احساس می کرد نمی تواند به قبر منصور نزدیک شود.با خود فکر کرد جواب منصور را چه باید داد ؟ و وقتی افسون را با این حال نزار ببیند به انها جه خواهد گفت ؟ احساس می کرد از منصور خجالت می کشد با این حال اهسته اهسته به سوی مزار به راه افتاد.در حالی که ارزو می کرد کاش هیچ گاه اگهی ترحیم روزنامه را ندیده بود.وقتی نزدک شد افسون بر عمس همیشه کاملا روی زمین نشسته بود و مانی می دانست که اون نای روی پا نشستن را ندارد.
مثل همیشه گونه های افسون از اشک خیس بود و حالتش عذاداری را می مانست که هم اکنون عزیزی را از دیت داده باشد. حتی مانی احساس کرد او از همیشه گرفته تر است.لحظات با همان ارامش همیشگی طی می شد.مانی چند بار پیاپی به ساعتش نگاه کرد.به دکتر قول داده بود قبل از یازد افسون را به بیمارستان برساند. مادر بزرگ که متوجه نگاه های پی در چی مانی به ساعت شده بود اهسته به افسون گفت :خب دیگه عزیزن بهتره بلند شیم وقت رفتنه.
افسون با سر پاسخ مثبت داد ولی وقتی بقیه از جا برخواستند همچنان در جای خود نشست.مانی با تعجب گفت :
زندایی بلند نمی شی؟؟
افسون لبخندی زد و پاسخ داد :
شما برید من الان میام.
مادر بزرگ بی هیچ حرفی به سرف ماشین رفت اما مانی باز هم ایستاد و گفت :
به دکتر قول دادم ساعت یازده بیمارستان باشیم.
افسون سرش را بالا اورد چند لحظه ای به مانی نگاه کرد و بعد اهسته گفت :
فکر کنم این بار دفعه اخره دلم میخواد با منصور خداحافظی کنم.
مانی با عصبانیت مشتش را به تنه ی درخت کنارش کوبید و گفت :
اخه شما کی می خوای دست از این حرفا برداری؟

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:32
و بعد با سرعت از افسون فاصله گرفت . با دور شدن او ،افسون بغض خفه اش را آزاد کرد و صدای گریه اش در گورستان خاموش و سرد پیچید. مانی روی صندلی کنار مادربزرگ نشسته بود و با یک دستمال خون روی دستش را پاک می کرد. مادربزرگ بی هیچ حرفی نگاهش کرد و مانی با خود اندیشید مدتهاست معنی نگاههای مادربزرگ را نمی فهمد.
بالاخره پیرزن سکوتش را شکست و آهسته گفت:
- مشت زدی به درخت؟
- چیزی نیست کشیدی به تنه درخت.
- کشده شد یا مشت زدی؟ خودم دیدم ، دروغ نگو.
-اعصاب آدم رو خرد می کنه دیگه ، می گه دفعه آخرمه میام اینجا.
مادربزرگ نگاه سرزنش باری به مانی کرد و پاسخی نداد. مانی خیره خیره به مادربزرگ نگاه کرد و با سماجت پرسید:
- مادربزرگ ، تو رو به خدا ، ارواح خاک دایی منصور به من بگو معنی این نگاهها چیه؟آخه من خنگم ؛ خرم ، حالی نیست؟ تو رو خدا بگو، بگو اذیتم نکن ، چرا اینجوری بهم نگاه می کنی؟
مادربزرگ از مانی روی برگرداند و با بی حوصلگی پاسخ داد:
- دیگه مهم نیست
اما مانی دست از اصرار بر نداشت و دوباره گفت:
- مرگ من ، گفتم مرگ من ، جون این افسون که اینقدر دوستش داری.
مادربزرگ با عصبانیت به مانی نگاه کرد و گفت:
- جون افسون رو بیخودی قسم نده.
- چشم ، قسم نمی دم ولی بگو چرا از من ناراحتی؟
مادربزرگ کاملا به سمت مانی برگشت و گفت:
- از دستش عصبانی هستی که از زندگی ناامیده ،آره؟ یعنی می خوای بگی نمی فهمی این دختر چشه و چرا نا امیده؟ مقصر تویی ، می فهمی؟ تو که به همین راحتی کنارش گذاشتی ، اجازه دادی باور کنه دیگه نمی تونه زندگی کنه، اجازه دادی فکر کنه آخر خطه .
مانی با تعجب دستش را روی سینه قرار داد و گفت:
- من؟! این حرفا واقعیت نداره مادربزرگ . خود شما بهتر می دونید من افسون رو دوست داشتم و دارم ولی خودش خواست که بره کنار. تقصیر خودش بود منو مجبور به این کار کرد مادربزرگ.
-تو هم خیلی ساده قبول کردی، نه؟ به همین راحتی ولش کردی و رفتی سراغ یکی دیگه. تو از نظر اخلاقی هیچ شباهتی به منصور من نداری. اون با یک دنیا مشکلی که ما براش به وجود آورده بودیم حاضر نشد کوتاه بیاد، منصور من مرد بود.
- یعنی من نیستم مادربزرگ؟
- معلومه که نیستی. کجای رسم مردونگی اینه که وقتی زن آدم مریض شد به همین سادگی ولش کنه بره؟ تو بزرگترین ضربه رو به این دختر وارد کردی. می فهمی؟افسون هنوز هم بین انتخاب تو و منصور مردد بود، هنوز دلش راضی نمی شد مرد دیگه ای رو جایگزین منصور بکنه ، ولی از طرفی هم دوستت داشت و نمی تونست به به راحتی از تو دل بکنه ، ولی وقتی تو کنار کشیدی بهش کمک کردی تا به راحتی از زندگیش بگذره و فقط به منصور و مرگ که تنها راه رسیدن به او بود فکر کنه ، تو باید اصرار می کردی ، مجبورش می کردی برای خاطر تو و زندگی آینده تو همه که شده مداوا کنه. حتی اگه زندگی مشترک شما فقط چند ماه طول بکشه. تو ساده و راحت کوتاه اومدی و اون فکر کرد تو فقط به خاطر بی پناهی و بی کس بودن اون و از روی ترحم این کار رو کرده بودی. برای رهایی از عذاب وجدان . می فهمی؟
مانی با تعجب به مادربزرگ نگاه کرد و گفت:
- باور کنید من تمام سعی ام رو کردم. بالاخره هم اون کاری رو کردم که به نظر همه درست بود، راستش رو بخواید الان هم نمی تونم منظور شما رو بفهمم.
مادربزرگ با بیزاری از مانی روی برگرداند و گفت:
- نمی فهمی یا ترجیح می دی نفهمی؟
مانی ملتمسانه گفت:
- نه بخدا مادربزرگ نمی فهمم.
مادربزرگ دوباره برگشت تا چیزی بگوید اما حضور افسون مانع شد. بنابراین بی آنکه چیزی بگوید ، به سرعت از جا بلند شد و به افسون در سوار شدن کمک کرد.
در تمام طول راه برگشت ، مانی حتی یک کلمه هم حرف نزد و با تمام وجود به صحبتهای مادربزرگ می اندیشید . حالا دیگر منظور مادربزرگ را خوب می فهمید. افسون بین انتخاب او و منصور مرد بود و مانی با کنار کشیدن از ماجرا به او اجازه داده بود که منصور را ترجیح دهد. وقتی مقابل بیمارستان رسیدند افسون با حالتی معصومانه به مانی نگاه کرد و گفت:
- به دکتر بگو من دوست ندارم ، شیمی درمانی بشم، دلم نمی خواد موهام بریزه . نمی خوام برای عروسی تو شبیه ترب بشم.
و بعد با حالتی عصبی با صدای بلند خندید.
مانی با مهربانی به او نگاه کرد و آهسته گفت:
- مطمئن باش کار به اونجاها نمی کشه. تو خیلی زود خوب می شی.
افسون سعی کرد لبخند بزند و این در حالی بود که دلهره عجیب وجودش را چنگ می زد. مانی لحظه ای به چشمان هراسان او خیره شد و بعد اهسته گفت:
- تو که دختر شجاعی هستی ، مگه نه؟
افسون به زحمت لبخند زد و پاسخ داد:
- سعی می کنم باشم.
مانی دوباره گفت:
- خیلی خب پس به امید خدا می ریم، باشه؟
افسون سر تکان داد و با کمک مادربزرگ به سوی پله ها رفت . خیلی زودتر از آنچه مانی تصور می کرد تمام کارها انجام گرفت و افسون با لباس بیمارستان روی تختی کنار پنجره دراز کشید. وقتی مانی وارد اتاق شد احساس کرد افسون با این لباس زشت و بدقواره بیمارستان ، از همیشه زیباتر و معضوم تر شده است. وقتی کنار تخت او قرار گرفت ، افسون لبخند ملیح و کودکانه ای زد و آهسته گفت:
-ببین لباس رو مجانی دادند ها ، اگر بذارند ببرمش بیرون باهاش میام عروسی تو، چطوره؟
مانی به زحمت لبخند زد و گفت:
- اگر بهم قول بدی تا عروسی خوب بشی، منم قول می دم قشنگترین لباس این شهر رو برات بخرم.
افسون لبخند معصومانه از زد و چیزی نگفت. مانی اهسته سوال کرد:
- چیز دیگه ای نمی خوای؟
- نه ، بابت همه چیز ممنونم.
- مادربزرگ اینجا پیشت می مونه. هر وقت با من کار داشتی ، هر موقع روز و شب که بود کافیه برام زنگ بزنی ، باشه؟
افسون با حرکت سر پاسخ مثبت داد. لحظه ای به مانی خیره شد و بعد گفت:
- تو دیگه برو سرکارت، من جام راحته.
مانی لبخندی زد و گفت:
- می رم ، ولی وقتی خیالم از طرف تو راحت شد.
- همین الان هم خیالت راحت باشه. مادربزرگ پیش من هست.
- پس مواظب خودت باش، به حرف دکترت هم خوب گوش کن.
- مطمئن باش.
- خب من دیگه قبل از اینکه پرستار بیرونم کنه باید برم. بهش قول دادم زود برم بیرون ، می گه همراه یه نفر.
افسون لبخندی زد و گفت:
- به همه سلام برسون ، خصوصاً عروس خانم رو.
مانی که دوباره به یاد حرفهای مادبزرگ افتاده بود با دقت به چهره افسون نگاه کرد ولی ممتوجه هیچ تغییر حالت خاصی نشد ، نگاهی به مادربزرگ و سپس به افسون کرد و گفت:
- خب ، اگه کاری داشتید خبرم کنید. من دیگه رفتم. خدا نگهدار.
مادربزرگ و افسون هر دو جوابش را دادند. وقتی جلوی در رسید افسون صدایش کرد و مانی به سوی او رو گرداند و افسون آهسته گفت:
- اونجا رو ببین مانی.
و با انگشت به حیاط بیمارستان اشاره کرد.
ماین به حیاط نگاه کرد و درست مقابل پنجره اتاق افسون یک درخت بید مجنون بلند دید که شاخه هایش را با سخاوت به پنجره اتاق می زد. لحظه ای به بید مجنون خیره ماند و به یاد صحبت مادربزرگ افتاد که به او گفته بود منصور من یک مرد واقعی بود و زیر لب زمزمه کرد:
« دایی ، اینجا هم تنهاش نذاشتی؟»
و بعد از اتاق خارج شد.

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:40
فصل 12

مانی از بیمارستان یکراست به خانه مادربزرگ رفت و به اتاق منصور پناه آورد ، خود را روی تخت منصور انداخت و با صدای بلند شروع به گریه کرد. آنقدر این کار را ادامه داد که احساس سبکی خاصی وجودش را در بر گرفت. بعد از جا بلند شد و به اتاقی رفت که آن روز صبح افسون در آن خوابیده بود. کنار تخت افسون نشست و اندام نحیف و ضعیف او را روی تخت تصور کرد. دلش از این تصور به در آمد و باز بغضی که این چند روز در گلویش چنبره زده بود خودنمایی کرد. با سوئیچ ماشین خود را سرگرم و سغی می کرد همه چیز را خوش بینانه نگاه کند ولی حتی اگر افسون هم معالجه یم شد او برای همیشه این فرشته کوچک را از دست داده بود. اما حالا احساس می کرد که دیگر براش اهمیتی ندارد، تنها موضوع دارای اهمیت از نظر او خوب شد افسون بود، فقط همین. خود را دلداری داد و گفت:«افسون باید خوب بشه» و بعد به خاطر آورد که دکتر گفته بود :« ببین مانی جان تومور ریه در مورد زندایی شما محرزه اما نمی شه گفت درمان صد درصد غیرممکنه . من متاسفانه تا زمانی که نوع تومور و درجه پیشرفت اون مشخص نشه نمی تونم جواب قاطعی به شما بدم، خوشبختانه بیمار شما در حال حاضر سرفه های بدون خلط خونی داره ، و این برای ما جای امیدواری می ذاره که هنوز فرصت هست
ما باز هم قبل از گرفتن جواب آزمایشها نمی شه از چیزی مطمئن بود...»
وقتی سوئیچ از دستش رها شد به زمان حال برگشت. برای برداشتن سوییچ که زیر تخت را کنار زد و دستش را زیر تخت برد. در زیر تخت دستش به چندین کیسه ی مشمایی که جسم نرمی انباشته شده بود برخورد کرد. حس کنجکاوی اش تحریک گردید. یکی از کیسه ها را بیرون کشید. کیسه تقریباً بزرگ و سیاهی بود و چون از لمس آن چیزی نفهمید به زحمت گره ی در آن را گشود، پنجه اش را در کیسه فرو برد، زیر دستش نرمی توده ای دستمال کاغذی را احساس کرد، بلافاصله مشتی از دستمالها را بیرون کشید و از آنچه که می دید کم مانده بود قلبش از طپش بایستد. تمام دستمال بدون استثنا به خون آغشته بودند. مشتش را به شدت روی تخت کوبید و فریاد کشید:«چرا، آخه چرا، این همه پنهان کاری برای چی؟» و باز به شدت به گریه افتاد. از جا برخاست،احساس کرد تحمل اتاق برایش مشکل است، به سرعت اتاق افسون را ترک نمود و به سوی حیاط دوید. یکراست به طرف بید مجنون رفت و فریاد کسید:«دایی، دایی منصور، میدونم صدام رو می شنوی، پس گوش کن اومدم ازت کمک بگیرم، می خوام به افسون کمک کنی...»
لحظه ای ساکت شد، بغضش ترکید،ر میان گریه فریاد زد:«گوش کن دایی! من دیگه قصد ندارم پا تو خلوت شما بذارم... از اول هم اشتباه کردم، قبول دارم.حالا خواهش می کنمبه افسون کمک کن، بذار این طور عذاب بکشه،دیگهحتییهنفس راحت هم نمی تونه بکشه،باهر نفسی همراه هوا کلی درد وارد وجودش می شه، حتی صداش هم تغییر کرده...می دونی دایی یه غده ی لعنتی توی ریه اش جا خوش کرده وهر روز داره بزرگتر می شه،اومدم ازت بخوام بهمون کمک کنی. تو رو به جون افسون قسم برامون دعا کن، برای من، برای افسون، برای مادربزرگ، حالا دیگه هممون می دونیم فقط اونهکه می تونه افسون رو به ما برگردونه،پس تو هم بامندست به دامنش بشو.»
صدای فریاد مانی خاموش شد. به طرف درخت بید رفت، دستهایش را از هم گشود و درخت را در آغوش گرفت، سرش را روی تنه ی خشک و محکم درخت قرار داد و با صدای بلند شروع بهگریه کرد.

*****

آزمایش خلط، دکتر، دکتر دانش را به شدت عصبانی کرد، زیرا او تازه متوجه شد در تمام مدت افسون رازی را از او پنهان می کرد که دکتر اصلاً علت آن را نمی فهمید. با این حال وقتی مانی ناامیدانه به او نگاه کرد، لبخندی زد و پاسخ داد:
-با تمام این حرفها آزمایشها نشون میده که تومور آسیب چندانی به بافتهای مجاور نرسونده، بنابراین اگه بتونین بیمارتون را راضی به عمل جراحی بکنید هنوزجای امید هست.
مانی نگاهی از سر ناامیدی به دکتر کرد و پاسخ داد:
-فکر می کندموفق بشم؟
-زیاد امید نیستم ولی سعی خودتون رو بکنید. بیمار شما طوری رفتار می کنه که انگار کاملاً دست از زندگی شسته، حوصله ی خوردن داروها، انجام آزمایشها و هیچ معالجه دیگری رو نداره، فقط خیلی آروم و مظلومانه درد رو تحمل می کنه و این واقعاً جای تعجب داره، در اولین مرحله سعی کنید بیشتر به زندگی امیدوارش کنید بعد براش قضیه ی عمل رو توضیح بدید شاید قبول کنه... می دونید این قضیه با شدت و ضعف تقریباً برای ما پزشکا عادیه، اکثر مریضا همین که اسم سرطان را می شنوند از درمان ناامید می شن و تجیح می دن همه چیز رو بسپرن دست سرنوشت. بالا هر طور شده افسوس رو از حالت خارج کنید. شاید شما بتونید همون طور که تونستید مجبورش کنید بیاد بیمارستان و بستری بشه. یادت باشه که حتی اگر یک روز این عمل زودتر انجام بشه به نفعمونه. هر چی تمور بیشتر بمونه به بافت های ریه آسیب می رسونه و ممکنه متاسفانه کار بهجایی بکشه که دیگه امیدی نباشه.
مانی زیر لب نالید»
-من هر کاری از دستم بربیاد انجام می دم، بقیه اش هم توکل به خدا و امید به مهارت و دانش شما.
دکتر سری تکان داد و گفت:
-فقط زودتر! یادتون نره.
مانی از جا بلند شد و اتاق دکتر را ترک کرد، به اناق افسون رفت و در زد. وقتی وارد شد مادر بزرگ برای افسون صحبت می کرد و او در حالی که ماسک اکسیژن، دهان و بینی اش را پوشانده بود به مادر بزرگ نگاهمی کرد. آن دو همین که مانی را دیدند لبخند زدند. افسون بای برداشتن ماسک از روی صورتش، دستش رابالا آوردولی مانی دستش را گرفت و مانع شد و آهسته گفت:
-بذار باشه نمی خواد برش داری؟
با این حال افسون با دست دیگرش که سوزن سرم به آن وصل بود ماسک را پایین کشید و گفت:
-ازدست من ناراحتی؟
مانی ماسک را دوباره سرجایش مرتب کرد و گفت:
-می خواستی نباشم؟ اون همه دستمال خونی زیر تخت... این همه دروغ که توی این مدت به من و مادربزرگ و بقیه گفتی... افسون باورکن که تو درحق من خیلی بد کردی.
افسون باشرمندگی نگاهش را به پایین دوخت وچیزی نگفت. مانی دوباره گفت:
-زندگی ام رو جهنم کردی، مجبورم کردی ازدواجی بکنم که هیچ رغبتی بهش نداشتم... با تمام این حرفا هنوزم برام عزیزی مثل روز اول.
وقتی مانی به طرف مادر بزرگ رو برگرداند او را در انتهای اتاق پشت پنجره ایستاده بود ومانی بی اینکه صورتش را ببیند احساس کرد در حال گریه است. در همان حال یک بار دیگرماسک اکسیژن را ازروی دهانش برداشت ولی این بار مانی مخالفتی نکرد. احساس می کرد دلش برای شنیدن صدای افسون تنگ شده، می خواست حتی برای چندلحظه هم که شده صدای او را بشنود.
افسون آهسته گفت:
-حق با توئه. می دونم ولی باور کن منظوربدی نداشتم فقط نمی خواستم ناراحت بشی... مانی چرا نمی خوای باور کنی من سرطان دارم، سرطانریه، اون که تقدیر منو نوشته این روزها داره آخرین خطهای کتاب زندگی منو می نویسه، من دیگه باید برم ... با وجود تمام حرفهایی که زدی حالا می خوام ازت خواهش کنم یه باردیگه به حرفم گوشکنی شاید این آخرین خواهشم باشه.
مانی باتعجب به او نگاه کرد و گفت:
-بگو، هر چی می خوای بگو؟
افسون لحظه ای مکث کرد و بعد آهسته پاسخ داد:
-مانی منو به خونه برگردون، باور کن اینجا بیشتر عذاب می کشم، بیشتردرد می کشم،بذار راحت بمیرم... من فقطبه خاطر تو قبول کردمبیام اینجا، واسه اینکه مجبورت کنم ازدواج کنی. حالا دیگه اینجا کاری ندارم، بیا بریم خونه، اونجا بهتره، می خوام در آرامش بمیرم.
مانی با عصبانیت از جای برخاست و سمت دیگر اتاق رفت و به حیاط بیمارستان خیره شد. حالا بیش از بیش معنای حرف های مادربزرگ را درک می کرد. او مسلماً موثرترین عامل ناامیدی افسون بود اما حالا دیگر هیچ کاری نمی توانست بکند.
سکئت سنگین اتاق را صدای پیاپی سرفه های افسون شکست و مانی را مجبور کرد دوباره به سویش بازگردد. افسون با دستمالی لبهایش را پاک کرد و مانی سرخی خون را روی دستمال دید. بد دوباره ماسک اکسیژن را سرجایش گذاشت و چند نفس عمیق کشید و نگاه اشک آلودش را به مانی دوخت. مانی دوباره کنار تخت نشست و سعی کرد آرامشش را به دست بیاورد.آهسته گفت:
-گوش کن افسون، من امروز اومده بودم اینجا ازت خواهشی بکنم و تو باید بپذیری، در غیر این صورت همه چیز بین ما نموم می شه و تو دیگه حتی زندایی م هم نیستی.
مادربزرگ ناگهان به طرف مانی آمد و به او چشم غره رفت وای مانی بی اعتنا به حرفش ادامه دادو گفت:
-همین امروز دکتر به من گفت که هنوز امیدی هست به شرط ایکه تو اجازه بدی با یک عمل جراحی کوچیک اون تومور رو از توی ریه ات خارج کنند. به ارواح خاک دایی منصور این عین حرف دکتره، من از خودم چیزی نمی گم... دکتر گفت تومور هنوز آسیب چندانی به ریه نرسونده و باید قبل از اینکه کاری دستمون بده خارجش کنیم... افسون به خدا هنوز امیدی هست.
افسون با سماجت چندبار سرش را به نشانه پاسخ منفی بالا برد. مانی کلافه دوباره گفت:
-مگه نمی گی همه ندگیم تموم شده؟ قبول کن به خاطر من، به خاطر مادربزرگ این عمل انجام بگیره، چر می خوای به انتظار مرگ بشینی؟ خواهش می کنم افسون، به خاطر خدا، جون هر کسی که دوست داری، به خاطر دایی.
ناگهان قفل سکوت مادربزرگ هم شکسته شد و گفت:
-راست می گه دخترم، مگه نمی گی یه جوری بشه من زحمت شما رو جبران کنم؟ با این کار جبران کن، حتی اگه نتیجه نده.
افسون لبخند کمرنگی زد و به فکر فرو رفت. مانی و مادربزرگ با سکوت خود به او اجازه دادن که به راحتی فکر کند. چند لحظه بهد افسون ماسکش را از روی صورت برداشت و در حالیکه قطرات درشت اشک روی گونه اش سر می خورد آهسته گفت:
-اگه قبول کنم قبل از عمل، عروس خانم رو میاری ببینم؟
مانی نگاهی به چهره معصوم افسون کرد، ناگهان گونه اش را قطرات اشک خیس و بارانی کرد و آهسته گفت:
-تو قبول کن، ماه آسمون رو هم بخوای برات میارم.
افسون دست مادربزرگ را درون دستهای تبدار خود گرفت و گفت:
-باشه قبوله، ولی فقط به خاطر شما و مانی.
مادربزرگ لبخندی زد و گفت:
-متشکرم دخترم.
مانی سرش را به طرف افسون خم کرد و گفت:
-پس تمومه؟
افسون با لبخندی پر درد پاسخ داد و آهسته گفت:
-آره تمومه.
و بعد پلکهایش را روی هم فشرد.
******

مانی یک بار دیگر زنگ در را فشرد و وقتی صدای فرناز را شنید با عصبانیت گفت:
-معلومه چیکار؟ زودباش دیگه ساعت ملاقات تموم شد.
صدای فرناز در پاسخ به گوشش خورد:
-اومدم چه خبرته؟ نگفتم بیا بالا تا آماده شم؟
مانی باز بی حوصله پاسخ دا:
-اگه دیر کنی می رم زود باش.
فرناز بی آنکه پاسخی بدهد گوشی آیفون را سر جایش گذاشت و مانی با عصبانیت لگدی به دیوار کوفتچند لحظه بعد در باز شد و فرناز بیرون آمد. مانی بی آنکه منتظر بماند سوار ماشین شد. فرناز هم کنار او جای گرفت و با عصبانیت گفت:
-چقدر شلوغ می کنی چه خبرته؟
-هیچی تا ما بریم ساعت ملاقات تموم می شه.
مانی نیم نگاهی به طرف فرناز کرد ولی بعد دوباره کاملاً به سویش برگشت و گفت:
-هرچند حق داری این قدر دیر کنی، شما عروسی چه جوری تشریف می برید خانم؟
فرناز اخمی کرد و پاسخ داد:
-مگه چیه؟
مانی با عصبانیت به آرایش غلیظ فرناز نگاه کردو پاسخ داد:
-فقط اگه رنگ روغن کم آوری روغن ماشین هست.
فرناز با عصبانیت پاسخ داد:
-منظورت چیه؟ تو چقدر بدی، چرا با من اینطوری حرف می زنی؟
-بهتون یاد ندادن چه جوری ملاقات یه مریض در حال مرگ بری؟
مگه ایرادی می بینی؟
مانی با بی حوصلگی پایش را روی پداب گاز گذاشت:
-نه سردار فاتح!
فرناز پاسخ دیگری نداد و بع فکر فرو رفت. تمام آنچه که مانی به او گوشزد کرد می دانست. تنها آنچه را که نمی دانست علت کارهایشبود. او به دیدن بیماری می رفت که در بستر مرگ تقاضای دیدن او را کرده بود ولی او با این نیت به دیدن او می رفت که پیروزی اش را به رخ او بکشد و این در حالی که حتی خودش هم می دانست اشتباه می کند .
نزدیک بیمارستان مانی کنار خیابان توقف کرد، فرناز با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
-رسیدیم؟!
مانی با بی حوصلگی پاسخ داد:
-نه، می خوام گل بگیرم، دست خالی که نمیشه رفت.
فرناز کیفش را از روی صندلی عقب برداشت. مانی با تعجب پرسید:
-کجا؟!
-منم میام.
-مانی با نارضایتی سر تکان داد و گفت:
-باشه بیا.
و از ماشین خارج شد. پشت شیشه گل فروشی چند لحظه ایستادند و به داخل نگاه کردند. بعد مانی در را برای فرناز باز کرد و او داخل شد. مانی نگاهش را به دور و بر چرخاند، بعد به سبد گل سرخ زیبایی اشاره کرد و گفت:
-این خوبه.
فرناز نگاهی به سبد گل کرد و با سر گفت:
-نه از این خوشم نمیاد. ترجیح میدم از گلهای خارجی استفاده کنم.
مانی به ناچار سکوت کرد. فرناز چند قدم در مغازه بالا و پایین رفت، بعد به سبد گلی اشاره کرد و گفت:
-این خوبه؟
مانی نگاهی به سبد گل کرد. تنها دو گل عجیب و غریب در آن بود که اسمشان را هم نمی دانست. بعد گفت:
-ولی اون که قشنگتره.
فرناز شانه هایش را بالا انداخت و با طعنه گفت:
-خب فردا اونو بخر، تو که هر روز می ری بیمارستان.
مانی بی اعتنا به طعنه فرناز به طرف مرد گلفروش رفت و سبد گل انتخابی او را خرید و بی هیچ حرفی دوباره سوار ماشین شد. فرناز از زیر چشم نگاهی به او انداخت و گفت:
-ببین اگه می خوای اینطوری بازی در بیاری منو برگردون خونه.
مانی بی آنکه پاسخی بدهد روی خط وسط خیابان توقف کرد و راهنما زد. فرناز با تعجب پرسید:
-چه کار می کنی؟
-هیچی دور می زنم مگه نگفتی ببرمت خونه؟
فرناز از شدت خشم دندانهایش را روی هم سایید و با خشم پاسخ داد:
-غلط کردم خوبه؟
مانی دوباره به راه افتاد و گفت:
من بازی در میارم یا تو؟ اون از حاضر شدنت... این از گل خریدنت، اینم از طعنه هات.آخه دختر تو حرف حسابت چیه؟
فرناز سرش را پایین انداخت و گفت:
-تو معلوم نیست چته امروز هی بهونه می گیری!
-خیلی خوب باشه.مقصر منم ولی به خاطر خدا بیا دست از لج و لج بازیها بردار. دلم نمی خواد زنداییم من و تو رو اینطوری ببینه... اون... اون یه عمل سنگین در پیش داره، من نمی خوام عصبی بشه، براش ضرر داره... ازت خواهش می کنم درست رفتار کن. نه به خاطر من و نه به خاطر افسون، فقط به خاطر خدا.
فرناز چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:
-باشه به شرط اینکه تو هم با من درست رفتار کنی.
-چشم، هرچی شما بگی، خوبه؟
فرناز لبخند زد و سر تکان داد. مانی به دنبال جای پارک به این سو و آن سوی خیابان نگاه کرد و بعد با سرعت در یکجای خالی ماشین را جای داد و زور پیاده شد. در را باز کرد. فرناز با رضایت پیاده شد و به سرعت از میان ازدحام ملاقات کنندگان گذشت و فرناز را به دنبال خود کشید. وقتی از اولین سری پله ها بالا آمدند، فرناز کنار دیوار ایستاد و در حالیکه نفس نفس می زد، گفت:-مانی یه کم آروم تر، قلبم ایستاد.
مانی کنارش ایستاد و گفت:
-تند اومدیم؟ معذرت می خوام. صبر می کنم تا نفست بالا بیاد.
فرناز چند لحظه در پاگرد جلوی پنجره ایستاد و بعد گفت:
خب بریم، من بهترم.
دوباره راه افتادند. مانی که داخل راهرو پیچید، فرناز لحظه ای مکث کرد. متنی به طرفش برگشت و پرسید:
-چی شد؟
فرناز دستپاچه پاسخ داد:
-هیچی... نمی دونم.
مانی نزدیک آمد و دوباره گفت:
-چیه؟ ناراحتی؟
-نه، ولی یه احساس عجیبی دارم.
-چه احساسی؟
-باور کن نمی دونم.
-یعنی حالا نمی یایی؟
-چرا بریم.
این بار هر دو آهسته آهسته به راه افتادند. جلوی در اتاق مانی سبد گل را به دست فرناز در حالی که گل را می گرفت گفت:
-خیلی زشته؟
-نه بابا این چه حرفیه؟... حاشری؟
-آره بریم.
مانی که در را باز کرد همان حس عجیب نفرت و حسادت وجود فرناز را پر کردو بی آنکه خود بخواهد حالتی فاتحانه به چهره گرفت. در حالی که نمی توانست اشتیاقش را برای دیدن افسون پنهان سازد وارد اتاق شد و یکراست به تخت نگاه کرد. کنار تخت وجود بدری خانم که مشغول صحبت با بیمار بود مانع از آن شد که صورت افسون را ببیند، به همین خاطر با عجله جلو رفت و پایین تخت ایستاد و گفت:
-سلام خانم آذرتاش.
مادربزرگ به طرف او و مانی برگشت و خیلی سرد و سنگین پاسخ سلامش را داد. مانی چند قدم جلوتر رفت و بالای سر افسون ایستاد و به آرامی با او شروع به صحبت کرد. فرناز نگاهی به افسون کرد که با سر و لبخندی صمیمانه که از پشت ماسک اکسیژن هم می شد گرمی آن را احساس کرد به او سلام کرد.
فرناز هم با سر جواب داد. برعکس آنچه تصور کرده بود افسون دختری باریک اندام با زیبایی فریبنده ای که از زن سی وشش ساله بعید می نمودو بیشتر ائ را به دختران بیست و چند سالهشیبه می نمود. نگاه بیمار گونه او تا عمق قلب مخاطبش نفوذ می کردو حالتهای معصومانه اش فرناز را به یاد تصاویر مریم مقدس می انداخت. بی اختیار جلو رفت و دست یخزده ی افسون را میان دستهای خود گرفت، سرش را پایین تر برد و گفت:
-خوبی افسون جون؟
افسون دستش را به ماسک روی صورتش برد و کمی آن را پایین کشید. حالا فرناز به وضوح صورت ظریف او را می دید که با آن چشمان گود نشسته و کبود و آن لبهای بیرنگ و صورت مهتابی هنوز هم بسیار زیبا بود اما صدایش خشونت خاصی داشت که آن تومور لعنتی را به رخ شنونده می کشید:
-حالا که عروس خانم رو یبینم از همیشه بهترم.
-دردم داری؟
-نه... زیاد نه.
مانی نگاهی به افسون که به سختی و با خس خس نفس می کشید کرد و گفت:
کلمه ی« زندایی » برای اولین بار در وجود افسون انعکاسی تلخ و گزنده یافت. نگاهی پرمعنا به مانی و نیم نگاهی به فرناز انداخت، لبخند تلخی زد و گفت:
-نگران نباشید من خوبم.
به شدنت به سرفه افتاد. آن قدر سرفه کرد که اشک از چشمانش سرازیر گشت و از لای انگشتانش که روی دهانش گرفته بود سرخی خون بیرون زد.
مانی بلافاصله دستمالی به دست اففسون داد. افسون لبها و انگشتانش را پاک کرد. فرناز از دیدن این صحنه دچار تهوع شده بود رویش را از افسون برگرداند و به طرف مادربزرگ رفت و آهسته پرسید:
-اون داره می میره؟
بدری خانم بی آنکه جوابی یدهد به گریه افتاد و صدای هق هق تلخش با صدای سرفه های افسون درهم آویخت. فرناز دوباره به طرف تخت افسون برگشت که با زحمت سرفه هایش را مهار کرده بودحالا باوججود ماسک اکسیژن هم به سختی نفس می کشید. چشمان مانی پر اندوه و مضطرب به صورت بی رنگ افسون خیره مانده بود و فرناز در این میان با همه چیز احساس بیگانگی می کرد و بیشتر خود را شبیه آدمی شکست خورده می دید تا سرداری فاتح.
سکوت دردناکی در اتاق ساکن شد. افسون با زحمت لبخند زد اما حتی لبخند او هم نتوانست چیزی از ناراحتی دبگران کم کند. باز ماسکش را کمی جلو کشید و گفت:
-واقعاً متاسفم.
فرناز بلافاصله جواب داد:
-چرا افسون جون اتفاقی نیفتاده.
افسون که حالا گویا در وضعیت آرامش پس از طوفان به سر می برد باز ماسکش را کنار زد و گفت:
-خب عروس خانم، اولاض مبارک باشه، بعد بگو ببینم مانی که اذیتت نمی کنه؟ اگه یه وقت ناراحتت کرد بگو تا خودم پوستش رو بکنم.
فرناز لبخندی زد و گفت:
-نه شما مطمئن باشین.
افسون آهی گشید و دوباره گفت:
-دلم می خواد شما دوتا خوشبخت ترین زن و شوهر روی زمین بشید. خیلی خوشبخت.
مانی به چهره افسون لبخندی زد و گفت:
-خانم، صحبت کردن برای شما مضره.
افسون خنده ای کرد و پاسخ داد:
-چیه چون به ضررته؟
مانی خندید و فرناز گفت:
-بالاخره یه نفر پیدا شد از من پشتیبانی کنه، حسودیت میشه مانی؟
افسون دستش را به طرف کمد کوچک کنار تختش دراز کرد و کشوی آن را جلو کشید. مانی که تلاش افسون را برای یافتن چیزی در کشو دید، گفت:
-اگه چیزی می خواید بگید من پیدا کنم، سرمتون در میادها.
-نه، الان پیذاش می کنم.
لحظه ای بعد افسون دستش را از کشو خارج کرد وای مانی نتوانست در مشت بسته اش چیزی ببیند و با تعجب به افسون نگاه کرد. افسون لبخند زد و گفت:
-فرناز جان دستت رو بیار جلو.
فراز دستش را چلو برد و به خنده گفت:
سوسک نباشه، می ترسم ها... جیغ می کشم...

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:43
فصل دوازدهم(2)

مانی و افسون خندیدند و افسون مشت بسته اش را در کف دست فرناز باز کرد. فرناز دستش را عقب کشید و یک جفت گوشواره ظریف نگین دار در کف دستش دید. با تعجب به افسون نگاه کرد و گفت:
-این دیگه چیه افسون جون؟
-یه هدیه کوچیک.
-حالا عجله داشتی زندایی؟
-آره مانی جان، ممکنه دیر بشه.
مانی با عصبانیت گفت:
-باز شروع کردی؟
فرناز به مانی چشم غره رفت و به افسون گفت:
-واقعاً قشنگه! فکر نمی کنم تا حالا هدیه ای به این قشنگی گرفته باشم...واقعاً ممنونم.
در همین لحظه در اتاق باز شد و ملوک، آذر و همسرش و تیمور و احترام خانم وارد اتاق و مشغول احوال پرسی شدند. فرناز کمی عقب تر آمد تا به ملوک و آذر و اجازه دهد نزدیک افسون شوند. آذر نگاهی به فرناز کرد و بعد سرش را پایین آورد و آهسته در گوش افسون گفت:
-عروس ملوک رو دیدی؟... قیافه اش بد نیست، رنگ پوستش اینا خوبه سفیده، فقط دهنش زیاد گشاده، نه؟
افسون به جای پاسخ، فقط لبخند زد وآذر ادامه داد:
-خداییش به مانی نمیاد مگه نه؟
افسون باز لبخند زد و ملوک آهسته به آذر گفت:
-باز تو شروع کردی آذر؟
-وا! مگه دروغ می گم؟
-می شنوه بده.
-خب بشنوه، از خداش هم باشه.
افسون این بار دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و با صدا خندید. همه با تعجب به طرف آن ها برگشتند و دایی تیمور گفت:
-چه خبره خانم ها؟ بلند بگین ما هم بخندیم.
آذر با شیطنت چشمکی به افسون زد و گفت:
-هیچی، واسه زنداداش خودم جک می گفتم.
همه خندیدن و فریدون خان از آن سوی اتاق به آذر گفت:
-خانم این جا هم دست بر نمی داری؟ چه وقته جک گفتنه؟
آذر باز به افسون نگاه کرد و گفت:
-اتفاقاً وقت وقتش بود. مگه نه افسون جون؟
افسون باز سر تکان داد. فرناز کمی نزدیک تر آمد و با ملوک و آذر شروع به صحبت کرد اما هر چند لحظه یک بار به طرف افسون بر می گشت و نگاهی می کرد که افسون هیچ معنای آن را نمی فهمید. بالاخره کمی نزدیک تر آمد و گفت:
-خب افسون جون. من دیگه باید برم، امیدوارم عمل موفقی داشته باشی.
بعد سرش را نزدیک گوش افسون برد و دست او را در دستش فشرد و دوباره گفت:
-دلم می خواد باور کنی که این آرزوی قلبی منه...این خیلی حیفه که زندگی، دختر پاک و معصوم و مهربونی مثل تو رو از دست بده در حالی که من هنوز نفس می کشم.
افسون با تعجب به فرناز نگاه کرد ولی او چیزی نگفت و به سرعت عقب کشید. در حالی که اکنون حالت نگاه و چهره اش با زمانی که اولین قدم را در اتاق گذارده بود، هزاران بار تفاوت یافته بود.
فرناز کنار مانی ایستاد و گفت:
-مانی جان، من باید برم.
مانی با تعجب نگاهش کرد و بعد به افسون نگاه کرد. افسون با اشاره سر از مانی خواست که همراه نامزدش برود. مانی باز با تعجب به فرناز نگاه کرد و گفت:
-صبر کن وقت ملاقات تموم بشه، همه با هم می ریم.
فرناز پاسخ داد:
-نه شما بمون، فقط بیا تو حیاط باهات کار دارم.
همه با تعجب به آن دو نگاه کردند و مادربزرگ به هردوشان چشم غره رفت. مانی به ناچار به طرف افسون آمد، با شرمندگی نگاهش کرد، بعد نگاهی با خشم به فرناز کرد و گفت:
-زندا...افسون جان من با اجازه ات برم برای فرناز یه ماشین بگیرم، الان بر می گردم، فعلاً خداحافظ.
افسون لبخندی به فرناز زد و رو به مانی گفت:
-نه دیگه برنگرد. برو فرناز جون رو برسون.
-ولی...
-ولی نداره.
-باشه، عمل همون ساعت هشت و نیمه؟
-آره.
-من صبح زود میام.
-لازم نیست. شما زحمت نکشین، مادر جون هست.
مانی چینی به پیشانی انداخت و گفت:
-نه، من حتماً میام.
افسون سر تکان داد. باز به فرناز نگاه کرد و گفت:
-امیدوارم همیشه خوشبخت و موفق باشی.
فرناز تشکر کرد و با یک خداحافظی سرسری اتاق را ترک کرد. بعد از او مانی قصد رفتن کرد. ملوک پرسید:
-پس تو بر نمی گردی؟
-مانی با عصبانیت پاسخ داد:
-نه دیگه. نمی بینی؟...خداحافظ همگی.
وقتی جلوی در رسید یک بار دیگر به طرف افسون برگشت و گفت:
-خداحافظ.
افسون آهسته برایش دست تکان داد و به رویش لبخند زد ولی مانی همان طور عصبانی از اتاق خارج شد. جلوی پله ها فرناز انتظارش را می کشید. مانی بی آنکه کلامی بگوید از پله ها سرازیر شد. فرناز هم به دنبال او پله ها را پیمود. وقتی به داخل حیاط بیمارستان رسید فرناز از حرکت ایستاد و با عصبانیت گفت:
-صبر کن مانی، باهات کار دارم.
مانی از حرکت ایستاد و با عصبانیت گفت:
-بفرمایید سرکار خانم.
فرناز کمی مکث کرد و گفت:
-واجبه که ما با هم صحبت کنیم.
مانی با عصبانیت نگاهش کرد و گفت:
-اینجا جلوی چشم این همه مردم؟
فرناز تقریباً فریاد کشید:
-آره همین جا، همین الان.
مانی به درختی تکیه زد و گفت:
-خیلی خب، بفرمایید.
فرناز آهسته پاسخ داد:
-مانی، افسون اصلاً اون طوری که من فکر می کردم، نبود. من یه تصور دیگه از اون تو ذهنم داشتم. فکر می کردم اون یه زن بیوه هوسرونه، اصلاً فکر نمی کردم که این طوری باشه. این قدر خانم، این قدر خوب... مانی تو چطور دلت اومد این دختر رو تو چنین وضعیتی تنها بذاری؟ تو مردی؟ باید از خودت خجالت بکشی. چطور تونستی به این راحتی از این فرشته ی معصوم که تو چنگال مرگ اسیره، بگذری و بیای سراغ من؟ چطور حاضر شدی تنهاش بذاری؟... با این حساب ما زن ها چطور می تونیم به مردای مثل تو اعتماد کنیم و زندگیمون رو به پاشون بریزیم در حالی که همش باید واهمه داشته باشیم که یه روز تو سختی تنهامون می ذارن. برگرد مانی، اون دختر تنها و بی کس روی اون تخت بیشتر از هرکس و هرچیز به تو احتیاج داره، بهش روحیه بده، مجبورش کن با مرگ بجنگه و پیروز بشه. باهاش ازدواج کن، حتی اگه فقط یه هفته به آخر عمرش باقی مونده باشه. تو که از زندگی پر درد اون دختر حرف زدی، حالا اجازه بده برای یک هفته هم که شده خوشبخت زندگی کنه.
فرناز سکوت کرد. مانی با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
-تو این حرفا رو جدی می گی؟
-اره جدی جدی، برو مانی، افسون منتظرته. اینو از نگاش می شه فهمید. برو بذار بفهمه که دوستش داری.
لحظاتی در سکوت گذشت. برای مانی آنچه می شنید باور کردنی نبود ولی فرناز کاملاً جدی حرف می زد. فرناز که تردید مانی را دید با عصبانیت گفت:
-منتظر چی هستی؟ برو دیگه، می ترسی چی رو ببازی؟ وقت داره می گذره عجله کن مانی، عجله کن، زیاد وقت نداریم. باید نجاتش بدیم.
چشمان مانی پر از اشک شد. لبخندی زد و به فرناز گفت:
-فکر نمی کنم هیچ کس بتونه شما زن ها رو بشناسه.
در چشمان فرناز هم درخشش اشک خودنمایی کرد. لب هایش آهسته لرزید، بعد دستش را بالا آورد و در کف دست مانی قرار داد و گفت:
-این هم بهش بگردون، مال اونه. ارزش هدیه ای که من امروز از افسون گرفتم خیلی بیشتر از این چیزاست.
بعد با سرعت از مانی دور شد. مانی دستش را باز کرد، نگین انگشتری کف دستش درخشید. چند قدم به طرف فرناز رفت و فریاد کشید:
-فرناز صبر کن.
ولی او بی آنکه لحظه ای مکث کند از در بیمارستان خارج شد. مانی چند لحظه ناباورانه ایستاد، بعد سرش را رو به سوی آسمان گرفت. ناگهان چشمش به شاخه های لخت درخت بید افتاد. او درست زیر درخت بید بیمارستان ایستاده بود. نگاهی به درخت کرد و با صدای بلند گفت:
-کار شما بودو نه، دایی؟
و بعد شروع به خندیدن کرد. دو سه نفری از کنارش عبور می کردند با تعجب نگاهش کردند. مانی زیر لب زمزمه کرد:«فکر کردن من دیوونه شدم...خب آره دیونه هم شدم دیگه...»

***

مانی کنار قبر نشست و آهسته گفت:
«سلام دایی، حالت خوبه؟ منم مانی، با یه دنیا خبر اومدم اینجا، اومدم برات همه چیز رو تعریف کنم. یادت میاد که گفته بودم زندایی..»
لحظه ای مکث کرد و بعد دوباره گفت:
«افسون باید عمل بشه. گفته بودم که دکتر دانش می خواد عملش کنه؟ اینا رو که یادت هست؟ آره حتما یادته. مگه می شه راجع به افسون چیزی از یاد شما بره... می دونی دایی، تو یه صبح خیلی دلگیر افسون با اون لباس وحشت آور اتاق عمل، روی یه تخت چرخ دار روونه اتاق عمل شد. روز خیلی بدی بود دایی، تا وقتی برگرده هزار بار مردیم و زنده شدیم. می دونی دکتر گفته بود تا وقتی غده رو نبینه نمی تونه بگه نتیجه عمل چی میشه. اون روز دکتر غده رو از توی ریه ی زندایی در آورد. بعد که از اتاق عمل اومد بیرون، یه جوری به من نگاه کرد که فکر کردم همه دنیا رو داره بهم می بخشه. بهمون گفت به خیر گذشت. تومور آسیب چندانی به بافت های ریه نرسونده. گفت امیدی به علاج هست. ما همه خوشحال شدیم، جشن گرفتیم، شادی کردیم ولی همه بی خود بود. دایی، می دونی همه بی خود بود! افسون خوب نشده، هنوز هم سرفه می کنه، حتی سرفه های خونی، ولی دکتر می گه هیچ اشکالی توی ریه اش نیست. می گه مریض شما برای گذروندن دوره نقاحت، روحیه لازم رو نداشته. می شنوی چی می گن دایی؟ افسون داره می میره، داره از دست می ره، هر روز از روز قبل بدتر میشه. کاش بودی و می دیدی ما همه چه عذلبی داریم می کشیم. آخه دایی چرا نمی خوای بذاری افسون زندگیش رو بکنه؟ می دونم دوستش داری، اما بخدا حیفه حیفه افسون بمیره... »
مانی به گریه افتاد. پیشانی اش را روی سنگ سرد و مرمرین قبر گذاشت و با صدای بلند شروع به گریه کردو در همان حال گفت:
«دایی اینجا یه واقعیته که من همیشه ازت پنهون کردم. هیچ وقت ازش باهات حرف نزدم، ولی حالا می خوام بگم حتی اگه از دستم عصبانی بشی، نمی تونم دیگه پنهون کنم. من ... منم افسون رو دوست دارم... تو رو خدا بذار زندگیمون رو بکنیم... آخه منم آدمم، منم دوستش دارم، دایی تو رو خدا سخت نگیر بذار برام بمونه...»
صدای گریه اش در فضای گورستان طنین افکند.مدتی به همان حال گذشت. لحظه ای بر سنگ قبر منصور خیره ماند و بعد گفت:
-خداحافظ دایی. باور کن من دوستت دارم، خیلی زیاد. هردوتون رو هم شما و هم زندایی.
بعد لبخند تلخی زد و از گورستان خارج شد. یک راست به منزل مادربزرگ رفت. وقتی وارد ساختمان شد. یکراست به منزل مادربزرگ رفت. وقتی وارد ساختمان شد با کمال تعجب افسون را دید که آهسته آهسته داخل هال قدم می زند. نزدیکتر رفت و سلام کرد. افسون با عصبانیت نگاهش کرد و گفت:
-سلام، کجا بودی؟ به همه جا زنگ زدم، هیچ کس ازت خبر نداشت.
مانی به افسون نگاه کرد و گفت:
-تو خیابونا، شما چرا داری راه می ری؟
افسون با خشم پاسخ داد:
-از عصبانیت، از دست تو.
مانی با تعجب به افسون نگاه کرد. به هر حال امروز رنگ صورت افسون مثل هر روز پریده نبود و شاید ب قول خودش سرخی خشم بود که رنگی تازه به چهره اش بخشیده بود. مانی با لبخند پرسید:
-میشه بگید از این حقیر سراپا تقصیر چه جرمی سرزده که سرکار خانم رو اینقدر عصبانی کرده؟
افسون با عصبانیت به مانی نگاه کرد و گفت:
-می دونی امروز کی زنگ زده اینجا؟
-نه از کجا بدونم؟
-خب پس بذار من بهت بگم، فرناز زنگ زد.
مانی سعی کرد آرامش خود را حفظ کند، بعد گفت:
-خب لابد خواسته حال شما رو بپرسه.
-مانی اون یه چیزهای عجیبی گفت. چیزهایی که من اصلاً خوشم نیومد.
-چرا شما خوشتون نیومد؟
تو داری از من می پرسی چرا خوشم نیومد؟ یعنی اینکه می دونی بهم چی گفته؟
-آره خانم می دونم دیگه.
افسون باز با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:
-تو چرا این کار رو کردی؟ چرا زودتر به من نگفتی؟
مانی شانه های افسون را به طرف پایین فشار داد و مجبورش کرد روی صندلی بنشیند. بعد لبخند زیبایی زد و گفت:
-به جان افسون که برام عزیزترین جون دنیاست کار من نبود، خودش خواست، اونم با اصرار.
-گیرم که راست می گی چرا بهم زودتر نگفتی؟
-من می خواستم همون روز این خبر رو بهت بدم، ولی دکترت اجازه نداد. گفت هیجان برات خوب نیست، البته من بهش نگفته بودم چی چی می خوام بگم، گفتم فقط می خوام یه خبر تازه بدم ولی دکتر گفت اگه خبر هیجان انگیز باشه برای تو سمه، منم ناچار ساکت شدم.
-بعد از عمل چی؟ در تمام این مدت تو چرا بهم نگفتی؟
-چون هیچ وقت بهم فرصت ندادی.
-قبول کن که احمقانه است.
-آره شاید حق با تو باشه ولی به هر حال من بی تقصیرم.
چند لحظه ای سکوت برقرار شد. بالاخره افسون سکون را شکست و گفت:
-خب حالا برنامه ات چیه؟
مانی لبخندی زد و گفت:
-ازدواج در اسرع وقت، چطوره؟
افسون سری تکان دادو پرسید:
-با کی؟
-با یک دختر خوب!
-می شه بفرمایید این دختر خوشبخت کیه؟
-خب معلومه شما.
افسون مستقیماً به چشمان مانی نگاه کردو با تعجب پرسید:
-من؟!
مانی با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-بله شما مگه ایرادی داره؟
-تو دیوونه شدی؟
-یعنی اگه دیونه شده باشم زنم نمیشی؟
-حرفهای احمقانه نزن مانی، من دارم جدی صحبت می کنم.
-خب منم جدی سوال کردم.
-دیگه داری حسابی عصبانیم می کنی. مگه عقلت کمه پسر؟ اصلاً معلوم نیست من تا چند روز آینده زنده باشم یا نباشم.
مانی ناگهان از جا پرید و با عصبانیت گفت:
-وای افسون! تورو خدا بس کن دیگه... این چرندیات چیه که می گی؟ باباجان تو یه روز یه تومور توی ریه ات داشتی که دکتر درش آورد. دیگه چی داری بگی؟ فعلاً هم که دیگه خیری از تومور نیست. تو به خاطر چی می خوای بمیری؟
-خب به قول خودت فعلاً نیست،اگه دوباره ایجاد شد چی؟
مانی که به شدت کلافه و عصبی شده بود. فریاد زد:
-ایجاد شد که شد. از حالا نشستی عزا گرفتی شاید چند سال دیگه تومور ایجاد بشه؟
-اگه به جای چند سال دیگه، چند هفته دیگه، دوباره تومورم رشد کنه اون وقت چه کار می کنی؟
اولاً از کجا معلوم چنین اتفاقی نیفته؟ ثانیاً اگه خدایی نکرده همچین اتفاقی افتاد به خاکی تو سرم می کنم دیگه.
-مانی چرا نمی خوای بفهمی تو با این ازدواج، زندگی خودت رو سیاه می کنی، بعد باید یه عمر عزادار بمونی، شاید هیچ وقت نتونی مثل مردای دیگه بچه داربشی...
مانی با عصبانیت پاسخ داد:
-به جهنم بچه می خوام چه کار؟
-حالا چرا داد می زنی؟
-واسه اینکه تو اعصاب منو خورد کردی، دیوونم کردی، اگه دوستم نداری بهونه نیار، بگو نمی خوامت والسلام.
افسون دستش رو به آرامی روی موهای مانی کشید:
-دیوونه نشو پسر، اگه چیزی می گم به خاطر خودته، حالا اگه فکر می کنی اون طور بهتره باشه من حرفی ندارم.
مانی با خوشحالی گفت:
-حرفی ندارم یعنی چی؟ یعنی کار تمومه دیگه؟
افسون به آرامی لبخند زد. با خوشحالی دستهایش را در دست خود فشرد و گفت:
-بالاخره همه چیز تموم شد نه؟
افسون لبخند زد. بعد مانی مثل اینکه ناگهان چیزی به خاطر آورده باشد به افسون گفت:
-مادر بزرگ کجاسا؟
-نمی دونم، به من گفت، امروز که حالت بهتره یه سر برم پیش وکیلم.
-اِ، مگه اومده؟
-مگه نبود؟
مانی لبخندی زد و گفت:
-نه، یه مدت خارج بود. مادربزرگ خیلی دنبالش گشت، می خواست بهش بگه تو اومدی. می خواد وصیت نامه ی دایی منصور رو باز کنه، می دونستی به وکیلش گفته تا زمانی که تو نباشی یا مدرکی از فوت تو نباشه حق نداره وصیت نامه رئ باز کنه؟
غمی سنگین چشمهای افسون را پر کرد و مانب احساس کرد اشتباه کرده که با او از وصیت نامه محبوبش سخن گفته. افسون سرش را کاملاً پایین انداخت و گفت:
-مانی خواهش می کنم در این مورد هیچ کس با من صحبت نکنه، من نمی خوام چیزی از اون ارثیه بدونم، اصلاً نمی خوام چشمم به وصیت نامه ی منصور باشه؟ خواهش می کنم.
مانی لبخند تلخی زد و گفت:
-باشه خودم ترتیب کارها رو می دم.
ممنونم.
مانی برای آنکه افسئن را از این بحث خارج کند خنده ای کرد و گفت:
-مامان بزرگ بود که فرناز زنگ زد؟
-آره بود.
-خب چی گفت؟
افسون خنده ای کرد و گفت:
-راستش رو بگم؟
مانی نگاهش کرد و گفت:
-آره.
-گفت: بهتر، به جهنم!
مانی با صدای بلند خندید. افسون حالتی جدی به خود گرفت و گفت:
-فرناز دختر خوبیه، تو اینطور فکر نمی کنی؟
مانی لبخندی زد و گفت:
-حق با توئه. من خودمم نمی دونستم، باورم نمی شد چنین دختری باشه، ولی واقعاً از تو خوشش اومده. هنوز هر وقت می بینمش حال تو رو می پرسه.
افسون باز ناگهان به شدت به سرفه افتاد. مانی چند لحظه ای به افشون خیره ماند و به شدت احساس نگرانی کرد، افسون آهسته زمزمه کرد:
-به فرناز بگو منتظرت بمونه، انتظارش زیاد طول نمی کشه.
چشمان مانی را موجی از ترس در خود گرفت و نگاهش پر از نگرانی شد. حالت چشمان افسون طوری بودکه ناگهان زبانش را بند آورد و مجبور به سکوتش کرد.

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:44
گرچه وضعیت مزاجی افسون نسبت به قبل خیلی بهتر بود، اما هنوز هم نمی شد گفت ه بهبود یافته .بعضی روزها آرام و سر پا بود ولی بعضی ر.زهای دیگر با یک افت فشار ناگهانی باز از پا درمی آود و. به بستر می افتاد. اما مانی حالا فقط به وصال افسون می اندیشید و روزهای را که حالش بهتر بود غنیمت می شمرد و صرف انجام مقدمات ازدواج می کرد.
بالاخره تمام کارها آماده شد و افسون یک بار دیگر در آستانه ازدواج قرار گرفت ولی هرچه به روز موعود نزدیکتر می شدند وضعیت افسون بحرانی تر می گردید.و این در حالی بود که از دست هیچ کس حتی پزشک معالجش کاری ساخته نبود.افسون اکنون از دردی ناشناخته رنج می برد ولی با این حال خود را برای جشن ازدواج اماده می کرد.گرچه شاید تمام کسانی که شاهد این ماجرا بودند می دانستند که عمر این زندگی مشترک چون عمر گلوله برفی است در گرمای تابستان و وقتی تلاش مانب را برای آغاز این زندگی کوتاه می دیدند متاسف می شدندولیبا سکوت خود اجازه می دادند که افسون آخرین روزهای زندگیش را با شادی طی کند.
بالاخره زمستان به اخرین روزهای عمر نزدیک شد و افسون و مانی که به رسم خانواده بنا بود در بهار زندگی مشترک خود را آغاز نمایند با شور و حال بیشتری کنار سفره هفت سین قرار گرفتند .هشتم نوروز به عنوان روز ازدواج اعلام گردید و مادبزرگ نهایت تلاش خود را برای برگزاری جشنی باشکوه به کار گرفت.ضمن ان که اعلام کرده بود قصد دارد با شکوه ترین جشن فامیل را برای افسون و مانی ترتیب دهد.
با تغییر فصل گویا تغییر بسیار مساعدی در وضعیت افسون نیز صورت گرفته بود زیرا او در آغازین روزهای بهار شاداب و سرزنده به کارهای خود می رسید و هر روز مانی او را شادتر از روز پیش می یافت.
در این میان همه که از تغییر ناگهانی افسون تعجب کرده بودند حالا با امیدواری بیشتری به زندگی ان دو نگاه می کردندو تنها مادربزرگ از هراسی ناخواسته که در دلش ایجاد شده بود رنج می برد . او می ترسید که این آرامش قبل ازطوفان باشد .لذا غالبا با انجام کارهای سنگین و یا مستمر توسط افسون مخالفت می کرد و او را بیشتر به استراحت دعوت می کرد.
در پنجمین روز عید وقتی افسون و مانی از منزل عمه مانی برگشتند به نظر مادربزرگ ،افسون کمی رنگ پریده آمده . به همین علت از مانی خواست اجازه دهد افسون کمی استراحت کند. گرچه افسون نیازی به این کار نمی دید ولی به خاطر مادربزرگ پذیرفت و برای استراحت به اتاقش رفت . مانی هم به خواست مادربزرگ به خاونه برگشت در حالی که اصلا متوجه منظور مادربزرگ در مورد استراحت افسون تا نیمه شب فکر او را به خود مشغول داشت .ساعتها از نیمه شب گذشته بود که مانی به رختخواب رفت ولی هنوز چشمهایش گرم نشده بود که با صدای زنگ تلفن از جا جهید . با تعجب به گوشی تلفن خیره شد و بی انکه گوشی را بردارد روی تخت نشست . با صدای زنگهای ممتد تلفن ملوک هم از خواب بیدار شده بود به اتاق مانی امد و با صدای لرزان گفت:
- تو که بیداری چرا جواب نمی دی؟
مانی نگاه پر هراسش را به مادر دوخت و گفت :
-شما چرا جواب ندادین ؟
ملوک که سعی می کرد بر اعصاب خود مسلط باشد پاسخ داد:
- گفتم شاید با تو کار داشته باشن.
- با من ؟ این وقت شب؟!
ملوک باز نگاهی به گوشی تلفن که همچنان زنگ می زد و نگاهی به مانی کرد و گفت: -حالا پاشو جواب بده .
مانی با بی میلی از جا برخاست و آهسته آهسته به سوی گوشی تلفن رفت و قبل از ان که گوشی را بردارد به سوی مادر برگشت. ملوک در چشمان مانی حالتی را دید که تنها یک بار قبل دیده بود- شب مرگهمسرش-
صدای مانی مرتعش و گرفته در گوشش زنگ زد:
-حتما مادربزرگ مادر ...افسون...افسون...
رنگ از روی مل.ک پرید. حدس خود او هم جز این نبود .مانی گوشی را برداشت و قبل از هر حرفی گفت:
-کدوم بیمارستان مادربزرگ؟
-...
-دکتر دانش رو خبر کردید؟
-...
-من همین الان میام.
وقتی گوشی را زمین گذاشت و باز به طرف مادر برگشت گویی مرده ای بود که از گور بر می خاست. ملوک هیچ سوالی نکرد و فقط در پوشیدن لباس به مانی کمک کرد . در حالی که می دید تمام موهای عضلات سفت شده بدن او به طرز عجیبیصاف ایستاده اند و مانی چنان راه می رفت که ملوک تصور می کرد تمام اندامش خشک گردیده.
وقتی پشت فرمان ماشین قرار گرفت ملوک آرزو کرد به سلامت برسی و زمانی که مانی بی هیچ کلامی از خانه خارج شد بغض فذوخورده اش را آزاد کرد و صدای گریه اش در تمام ساختمان پیچید.
*****
در ششمین روز سال نو افسون تا غروب آفتاب در بیمارستان بود . اما بعد از آن دکتر دانش او را مرخص کرد، زیرا کاری از دستش ساخته نبود. افسون به خانه برگشت ولی با رنگ پریده و اندامی سرد و لرزان و این در حالی بود که تارخ عروسی تنها دو روز مانده بود . به در خواست مانی و برای آنکه افسون فرصت استراحت بیشتری بیابد جشن حنابندان منتفی گردید و مانی بار از افسون خواست که تنها استراحت کند. حالا اضطراب و پریشانی در نگاه تک تک اعضای فامیل موج می زد و آنها واقعا نمی دانستند خود را برای مجلس عزا آماده کنند یا عروسی ؟صبح روز هشتم و در اول وقت مانی به دیدن افسون رفت تا به او بگوید نیازی به رفتن به آرایشگاه نیست ،ولی وقتی در اتاق افسون را باز کرد او حاضر و آماده در حالی که لبخند زیبایی بر لب داشت ، روی تخت نشسته بود .به محض دیدن مانی خنداه ای کرد و گفت:
- سلام من حاضرم .کی با من میاد آرایشگاه؟
مانی با تعجب نگاهش کرد و پاسخ داد:
-سلام .حالت خوبه ؟
افسون خنده ای کرد و روی تخت جستی زد و گفت:
-خوب خوب ...تو چرا این قدر زود اومدی ؟
- من اومده بودم بنت بگم اصلا لازم نیست به خودت سختی بدی و بری آرایشگاه ،تو همین طوریش هم به اندازه کافی قشنگ هستی.
افسون لبخندی زد و پاسخ داد:
خیلی بدجنسی می خوای همه بگن داماد از عروس خوشگلتره؟
مانی خنده ای کرد و پاسخ داد:
- همه بی خود کردند .عروس اگه تا شب تو لوله بخاری پاک کنه شبم دست و رو نشسته بیاد بازم از داماد قشنگتره خیالت راحت باشه.
افسون باز پاسخ داد:
-رنگم نکن گفتم کی با من میاد آرایشگاه؟
-نازی دایی تیمور.
-خب،حاضره؟
-حتما حاضر می شه.باید بریم دنبالش.
افسون از جا برخاست و شادمانه گفت:
-خب پس بزن بریم.
مانی با شک نگاهش کرد و گفت:
-تو مطمئنی که حالت خوبه.تنت درد نمی کنه؟...سرت گیج نمی ره؟
افسون خنده ای بلند کرد و گفت:
-مثل اینکه چشم نداری سلامتی ما رو ببینی ها.گفتم که حالم خوبه...تو با این حرفات آدم سالم رو هم مریض می کنی،وای به حال من.
مانی خنده ای کرد و دستی به پشت افسون زد و گفت:
-من غلط کردم.فقط خواستم مطمئن بشم.
بعد در اتاق را باز کرد و گفت:
-بفرمایید عروس خانم.
افسون لبخند زیبایی زد و از اتاق خارج شد.در طبقه پایین مادربزرگ و ملوک انتظار آن دو را می کشیدند.افسون به محض دیدن ملوک سلام کرد.ملوک نزدیک آمد و او را بوسید.بعد پرسید:
-حالت خوبه؟...مادر میگه الحمدالله خیلی بهتری.
افسون خنده ای کرد و گفت:
-خیالتون راحت باشه.خوب خوبم.
ملوک نگاهی به چهره خندان مانی کرد و زیر لب خدا را شکر کرد.بعد نزدیکتر رفت و دستش را دور شانه های ظریف افسون حلقه کرد و گفت:
-پس بیاید بشینید یه چیزی بخورید...این داماد عجول هیچی نخورده.الان می گم طاهره خانم براتون صبحانه بیاره.
افسون کنار مانی نشست و با خنده گفت:
-چرا به خودت نمی رسی؟فردا مردم فکر می کنن که زنت خوب نیست که لاغر شدی.
مانی به چشمهای روشن افسون نگاه می کرد و در حالی که آرزو می کرد این نگاه آرام رازی را در خود پنهان نکرده باشد پاسخ داد:
-زن من بهترین زن دنیاست،هرکس هرچی دلش می خواد فکر کنه.
مادربزرگ به آن دو نزدیک شد و در حالی که می خندید گفت:
-مانی مادر یه کاری نکن حسودیمون بشه دیگه.
-مگه دروغ می گم مادربزرگ؟
-نه مادرجون.تو راست می گی.ما حسودیم،چه کار کنیم؟
افسون به طرف مادربزرگ برگشت،گونه اش را بوسید و گفت:
-شما حسودید مادر؟شما بهترین زن دنیا هستید.
مانی نگاهی به افسون و نگاهی به مادربزرگ کرد و با خنده گفت:
-این از اون وقتاییه که مردا هم حسود می شن ها.
همه با صدای بلند خندیدن و مادربزرگ گفت:
-بجنبید بچه ها دیر می شه ها.اون وقت دیر آماده ات می کنن.
مانی بیسکویتی را که روی آن خامه مالیده بود به دست افسون داد و گفت:
-بخور عروس خانم بخور و بدو.
ملوک نگاهی به افسون کرد و گفت:
-مامان جان،من الان به نازی زنگ می زنم آماده باشه که زیاد معطل نشی.تو نمی دونی که این آرایشگرها چقدر طولش می دن.
مانی نگاهی به افسون کرد و گفت:
-می دونی چیه؟بهش بگو زیاد آرایشت نکنه.بگو من خودم خوشگلم.
افسون با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:
-اولا خجالت بکش،ثانیا مگه دست منه؟اونا هرکاری که بخوان می کنن.
مانی چینی بر پیشانی انداخت و گفت:
-یعنی چی هرکاری که دلشون می خواد می کنن؟مگه دست اوناست؟بعدشم مگه من حرف بدی زدم که خجالت بکشم؟!
افسون به مادربزرگ و ملوک نگاه کرد و آن دو به شدت به خنده افتادند.
مانی و افسون با سرعت چند لقمه دیگر فرو دادند و از جا برخاستند وخیلی زود در حالیکه مادر بزرگ افسون را از زیر قرآن رد می کردند خارج شدند .وقتی ماشین از خانه خارج شد مل.ک نگاهی به کادربزرگ کرد و گفت:
-خدا رو شکر مثل ایم که به خیر گذشت.
مادربزرگ نگاه پرتردیدش را به چشمان امیدوار دخترش دوخت و پاسخی نداد . ملوک که معنی نگاه مادر را دانسته بود با تعجب پرسی:
-چیزی شده مادر؟
بدری خانم که سعی می کرد بر احساس شوم خود فائق آید با بی تفاوتی ظاهری پاسخ داد:
نه مادر چیزی نیست .
ولی ملوک دوباره گفت :
- مرگ من مامان چیزی شده ؟
بدری خانم دوباره از دادن پاسخ طفره رفت ولی ملوک با اصرار دوباره گفت:
-جون مانی مامان ببین گفتم: جون مانی این جوری دل من همش شور می زنه.
بدری خانم با تردید به ملوک نگاه کرد بعد با صدایی لرزان که گویی از قعر چاه بیرون می آمد گفت:
-وقتی از زیر قران ردش کردم دیدی چطوری نگاهم کرد؟
ملوک با تعجب به مادر نگاه کرد و گفت:
-خب آره مگه چیه؟
-نگاهش درست عین نگاه منصور بود اون شب که از زیر قرآن ردش کردم که بره مشهد .می دونی ملوک من فکر می کنم امشب یه اتفاقاتی می افته.
ملوک که وحشت از چشمانش می بارید در حالی که سعی می کرد خود را دلداری دهد گفت:
-می دونی چیه مامان؟ بدت نیاد خرافاتی شدی این حرفا چیه؟ ماشاا... هزار ماشاا... افسون امروز ازهمه روزا سرحالتر بود .من مطمئنم که حالش خوبه .هیچ اتفاقی هم نمی افته .شماهم به دلت بد راه نیار انشاا...که خیره.
مادربزرگ چند بار سرش را به طرفین تکان داد و وقتی نگاهش با نگاه ملوک تلاقی کرد و وحشت را در چشمانش دید اضطرابش صد چندان شد.
*****
تا زمانی که افسون در آرایشگاه آماده شود مانی چندین مرتبه با آرایشگاه تماس گرفت و حالش را پرسید و باعث خنده کسانی شد که در آرایشگاه بودند. با این حال او همچنان نگران بود و بی تفاوت به طعنه های نازی پیایی با آرایشگاه تماس می کرفت
بالاخره زمان رفتن به آرایشگاه فرا رسید و مانی هیجان زده و سراسیمه تا خود آرایشگاه به طور ممتد بوق زد و و قتی جلوی در قرار گرفت بی توجه به خواست فیلمبرداران بی توقف وارد آرایشگاه شد.
افسون در ان لباس سفید و ساده عروسی بیشتر شبیه فرشته ها بود و مانی که برای اولین بار او ار بدین آراستگی می دید از شدت هیجان روی پا بند نبود ، ما با این حال باتمام وجود سعی می کرد بر این اضطراب فائق اید. زمانی که برای اولین بار نگاهش با نگاه افسون گره خورد،افسون زیباترین لبخند دنیا ار پیشکشش کرد .مانی نزدیکتر رفت و گفت:
-چقدر قشنگ شدی!
افسون باز خندید و پاسخ داد:
-چه خبرته این قدر زنگ میزنی ؟ آبرومون رو بردی.
مانی باز خندید و گفت:
- بی خیال دختر حالت خوبه؟
-چطوری به نظر میام؟
مانی باز چند لحظه ای خیره خیره به افسون نگاه کرد و گفت :
-عالی و قشنگ!
صدای فیلمبردار گفتگوی ان دو را قطع کرد:
-آقا داماد تموم شد ؟ بگیرم؟
مانی که تازه متوجه فیلمبردارها شده بود دستپاچه گت:
-آره آره .
خانم فیلمبردار خنده ای کرد و گفت:
-پس برو بیرون دوباره بیا.
مان معترضانه پاسخ داد:
-دیگه چرا برم؟ هستم دیگه .
فیلمبردار باز خندید و گفت:-ببین آقا حرف گوش کن تا وزدتر کارمون تموم شه.
-باشه ولی شما هم لطفا زیاد ما رو این طرف و اون طرف نکن.
- باشه قبوله.
مانی به طرف در خروجی رفت اما هنوز چند فو بیشتر نرفته بود که بازگشت. رو به روی افسون ایستاد و بعد به آرامی در مقابلش زانو زد دستش را بالا گرفت و بوسید .افسون به رویش لبخند زد و وقتی مانی خارج می شد گفت:
گمون کنم دسته گل رو یادت رفته بیاری.
مانی دوباره به طرفش بر گشت و گفت:

ZeYnAb KhAnOoM
02-09-11, 12:58
_نه بابا تو ماشینه. هول شدم نیاوردم. الان میرم میارمش.
بعد به افسون رو کرد و با چشمکی از در خارج شد.
***
مانی وحشتزده دوباره گفت:
_نه دکتر ، خیلی بده.
دکتر با عصبانیت پاسخ داد:
_من نمی فهمم کی گفته تو جشن عروسی راه بندازی؟ سریع اون دختر بیچاره رو برسون جای خلوت و آروم. تا نصفه شب بیدار نگهش داشتی که چی؟ من گفته بودم استراحت مطلق می دونی یعنی چی؟
_حالا چی کار کنم دکتر؟
_حالا دیگه هیچی.
_بیارمش بیمارستان؟
_نمی دونم، فکر نمی کنم فایده ای داشته باشه. ببرش خونه، خیلی زود.
_چشم دکتر همین الان.
_آهای سر به هوا! داروهاش یادت نره.
_چشم.
بلافاصله مکالمه رراقطع کرد و با سرعت نزد مادرش برگشت. ملوک سراسیمه پرسید:
_چی شد؟ دکتر بود؟
_آره.
_چی گفت؟
_هیچی،گفت ممکنه از خستگی باشه. زود باید بریم خونه، زود آماده شید بریم.
چند لحظه بعد افسون بی حال و بی رمق روی صندلی ماشین کنار مانی لمیده بود. مانی نگران و وحشتزده پرسید:
_حالت خیلی بده؟
_نه کی گفته حال من بده؟ فقط یکم سرم درد میکنه همین.
_ولی رنگت خیلی پریده. چشمات یه طوری شده.
افسون به زحمت لبخند زد و گفت:
_باز شروع کردی؟ گفتم که حالم خوبه.
مانی حرف دیگری نزد ولی چند لحظه بعد صدای برخورد دندانهای افسون با یکدیگر نگرانیش را صد چندان کرد. ساسیمه پرسید:
_سردته؟
افسون در حالی که سعی می کرد لرزش اندامش را مهار کند گفت:
_آره فکر کنم.
مانی کتش را روی افسون کشید و گفت:
_الان می رسیم خونه. یکم طاقت بیار.
افسون باز لبخند زد و گفت:
_من که طوریم نیست، فقط سردمه، تو از چی ترسیدی؟
مانی که سعی می کرد به حفظ روحیه افسون کمک نماید با خنده گفت:
_راستش رو بگم از چی ترسیدم؟
_آره بگو.
_می دونی افسون تو امروز خیلی خشگل شده بودی می ترسم چشمت کرده باشن.
افسون به زحمت خندید و گفت:
_تو دیوونه ای مانی!
و بعد چشمانش را روی هم گذاشت و حالتی از خواب به خود گرفت. مانی که از صدای بوق بوق ماشینهای همراه کلافه شده بود با نهایت سرعت پیش می راند تا بتواند بقیه مشایعت کنندگان را جا بگذارد.
وقتی به خانه رسیدند ماشین مانی اولین ماشینی بود که وارد حیاط شد. و وقتی بقیه به حیاط رسیدند افسون در اتاقش روی تخت استراحت می کرد. کم کم سرفه های تک تکش متوالی و پی در پی شد و تنفس به نحو عجیبی برایش دشوار گردید. مانی و ملوک بلافاصله کپسول اکسیژن را روی دهانش قرار دادند و با اضطراب منتظر رفع این بحران شدند. میهمانها هم که چنین دیدند بی آنکه با عروس و داماد خداحافظی کنند به خانه های خود رفتند.
هنوز مشکل تنفس افسون بر طرف نگردیده بود که او به تشنجی سخت گرفتار شد، طوری که حتی یک لحظه نیز نمی توانست دندانهایش را از هم باز نگه دارد. مانی ترسیده و عصبی از مادر خواست که به محض اینکه تشنج افسون رفع شد لباسهای او را عوض کند و برای رفتن به بیمارستان آماده اش سازد. اما نیم ساعت بعد زمانی که افسون آرام گرفته بود بشدت با مراجع به بیمارستان مخالفت کرد و گفت:
_در حال حاضر در سلامت کامل به سر می برد.
مادربزرگ و دخترانش نیم ساعت دیگر در کنارش ماندند و چون به نظرشان رسید که افسون ظاهرا رو به بهبود است با تازه عروس و داماد خداحافظی کرده و به طبقه پایین رفتند. وقتی آن دو تنها ماندند افسون لبخندی به چهره مانی زد و گفت:
_خیلی اذیتت کردم، مگه نه؟
_نه، این حرفا چیه؟
_می دونی مانی، همیشه فکر می کنم از اولین روزی که تو منو دیدیبرایت باعث درد سر بودم.تو این مدت کوتاه که یه دریا اتفاق افتاد من همیشه برای تو باعث زحمت بودم. می خواستم امشب بابت تمام کمکهایی که به من کردی و بابت تمام تلاشهایی که برای ادامه زندگی و خوشبختیم کردی ازت تشکر کنم...تو خیلی خوبی مانی...درست مثل منصور...
نام منصور چون همیشه چشمان افسون را مرطوب کرد. مانی دستهای داغ و سوزان افسون را در میان دستانن خود گرفت و گفت:
_این حرفا چیه میزنی دختر؟
_آخه لازم بود این چیزارو بهت بگم.
_تورو خدا بس کن افسون. از این حرفا خوشم نمیاد.
_می دونی مانی من یه خواهشی هم ازت دارم. دلم میخواد اگر یه روزی مردم، تو کار منو تکرار نکنی...نمی خوام برام چندین سال عزا بگیری...دوست دارم خیلی زود تشکیل خانواده بدی، بچه دار بشی...
مانی حرف افسون را قطع کرد و با عصبانیت گفت:
_لازمه امشب این حرفا رو بهم زنی؟ تو داری به من وصیت می کنی؟ بس کن دختر، ناسلامتی امشب شب عروسی ماست.
افسون که حالا چشمانش برعکس لبانش به شدت خون رنگ و صورتش بسیار رنگ پریده به نظر می رسید، نفس زنان گفت:
_حق باتوئه، معذرت می خوام. فقط بهم قول بده حرفایی که امشب گفتم رو فراموش نکنی.
_خیله خب، اگه قضیه فقط اینه، قول می دم. حالا تمومش کن. من می رم پایین تو راحت استراحت کن.
افسون با تعجب به مانی گفت:
_تو میری پایین؟
_آره تو حالت خوب نیست، دلم میخواد راحت بخوابی.
افسون با مهربانی به مانی نگاه کرد و گفت:
_بس کن پسر! من حالم خوبه ممنون.
_نه حالا امشب استراحت کن. تو به اندازه کافی خسته شدی.
_تو مطمئنی که نمی خوای اینجا بمونی؟
_آره.
_پس می تونم ازت یه خواهشی بکنم؟
_هرچی که باشه.
_بهم کمک کن برم تو اتاق منصور. می خوام امشب اونجا بخوابم.
مانی آهسته از روی تخت برخاست، پشت پنجره ایستاد و زیر لب گفت:
_هنوزم دایی منصور رو بیشتر از من می خوای.
_کمکم می کنی؟
_ولی اون اتاق سرده.
_فکر نمی کنم خیلی سرد باشه.
_باشه هرطور تو بخوای.
مانی بلافاصله از اتاق خارج شد و به اتاق منصور رفت و تختش را آماده کرد. وقتی دوباره برگشت چهره افسون با آن چشمان بسته و صورت بی رنگ آنقدر به جسدی روی تخت شباهتت داشت که باعث ترس مانی گردید. ولی وقتی نزدیک تر شد صدای بلن تنفسهای نا منظم و خس خس سنگین سینه اش را شنید. نزدیکتر رفت و گفت:
_خوابی اسون؟
_نه بیدارم.
_اتاق رو آماده کردم بریم؟
_اوهوم.
مانی بلافاصله افسون را به اتاق منصور انتقال داد وبرای بردن کپسول به اتاق خواب برگشت. وقتی کپسول را به دست گرف ناگهاان از پنجره چشمش به درخت بید وسط حیاط افتاد. چند لحظه به آن خیره شد و بعد آهسته گفت:
«دیگه زیر درخت نمیای نه دایی؟ بعد از بیست سال امشب افسون ممونته.»
و بعد از اتاق خارج شد. وقتی وارد اتاق منصور شد، افسون را دید که باز به سختی نفس می کشد. بلافاصله ماسک اکسیژن را روی صورتش قرار داد و آن را باز کرد. افسون چند نفس عمیق کشید بعد مانی دو قطره اشک را که از گوشه چشمش سرازیر شده بود با سرانگشت برداشت و بوسید. افسون به سختی لبخند زد. مانی دست تبدارش را در دست گرف و از تندی نبضش تعجب کرد. بعد آهسته گفت:
_می خوای کمک کنم لباست رو عوض کنی؟
افسون با سر پاسخ منفی داد. مانی اصرار بیشتری نکرد و لباس و تاج و تور عروس کوچک اندام را روی تخت مرتب کرد. رویش را پوشاند و بعد آنقدر بالای سرش نشست تا احساس کرد خوابش برده. افسون خوابیده بود در حالی که تنفس بدون ماسک برایش غیر ممکن بود و نبضش تند تر از همیشه می زد و تمام تنش در آتش تب می سوخت، طوری که مانی از روی لباس هم گرمای آن را می فهمید. وقتی از جا برخاست که از اتاق بیرون برود صدای افسون را شنید که آهسته گفت:
_دلم می خواد تو اتاق منصور بمیرم.
ولی وقتی به طرف افسون برگشت افسون را همچنان خفته دید. آرام از اتاق خارج شد و از پله ها به سمت پایین سرازیر گردید. درست در آخرین پله مادر بزرگ را دید که منتظر و بیدار نشسته است. آهسته پرسید:
_شما هنوز بیداری مادر بزرگ؟
_آره حالش چطوره؟
مانی سرش را پیین انداخت و چشمانش پر از اشک شد. بعد آهسته پرسید:
_یعنی هیچ کاری نمی شه کرد؟
مادر بزرگ با نا امیدی سر تکان داد.
مانی به طرف حیاط رفت. مادر بزرگ دنبالش دیوید و پرسید:
_کجا؟ سرما می خوری.
_نه سردم نیست. میرم یه کم هواخوری الان بر می گردم.
وقتی جلوی در رسید لحظه ای مکث کرد. باز به طرف مادر زرگ برگشت و گفت:
_یعنی همه چی تموم شد مادر بزرگ؟
مادر بزرگ شانه هایش را فشرد و گفت:
_به خدا توکل کن پسرم!
_ولی امشب افسون یه جور دیگه بود. نگاهش با همیشه فرق می کرد. از من خواست ببرمش اتاق دای. بعد تو خواب و بیداری گفت " دلم می خواد تو اتاق منصور بمیرم! "این یعنی چی مادر بزرگ؟
مادر بزرگ به گریه افتاد و بی آنکه پاسخی بدهد به طرف هال برگشت. مانی لحظه ای مکث کرد و بعد از ساختمان خارج شد و یکراست به طرف بید مجنون رفت. به درخت تکیه داد و به پنجره اتاق منصور که با ملحفه پوشانده شده بود با حسرت نگاه کرد. و بعد زیر لب گفت:
_دیدی دایی چه قشنگ شده؟
بغض راه گلویش را گرفت. سرش را روی تنه درخت گذاشت و شروع به گریه کرد. وقتی سرش را بالا آورد درست جایی که همیشه می ایستاد و با منصور که به درخت تکیه میدد و حرف می زد، منصور را دید. با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
_سلام دایی، شمایید؟
منصور به رویش لبخند زد. مانی نگاهش کرد و گفت:
_می بینی دایی؟ اون بالا تو اتاق شما افسون داره جون می ده. دروغ نمی گم دایی، به خدا داره می میره، مادر بزرگ هم می دونه. همه می دونن. آخه چرا دایی؟ چرا این اتفاق افتاد؟ دایی چرا باور نکردی که من افسون رو دوست دارم؟ چا بهم اعتماد نکردی؟چرا انقدر سخت می گیری؟به خدا شاید من به اندازه شما افسون رو دوست دارم....اصلا چرا اومدید دنبالش؟ دایی آخه چرا به من اعتماد نداری؟ نه دایی، بیا و مردونگی کن و به من اعتماد کن. اگه دیدی لیاقت این اعتماد رو نداشتم اون وقت بیا افسون رو ببر.
بار دیگر بغض مانی شکسته شد و اشک تمام صورتش را خیس کرد. از یادآوری جسم نیمه جان افسون در لباس زیبای عروسی گریه اش به شدت تشدید شد. سرش را بز روی سینه خشک درخت گذاشت و با نا امیدی گریه کد. وقتی سرش را بلند کرد از منصور خبری نبود. شب با همان آرامش همیشگی حیاط را ر بر گرفته بود و درخت بید شاخه هایش را با نوای باد می رقصاند.
مانی دوباره به داخل ساختمان برگشت و یکراست به طرف په ها رفت. تا پشت در اتاق منصور بی توقف حرکت کرد ولی وقتی پشت در رسید ناگهان احساس وحشت کرد. نمی دانست وقتی در را باز کند افسون هنوز نفس می کشد یا نه. دستهایش آرام به سوی دستگیره رفتند اما باز پشیمان شد. دستش را عقب کشید. اگ برای افسون اتفاقی افتاده بود، همین که تا فردا بی اطلاع باشد خود نعمتی بود.
چند لحظه مکث کرد ولی باز پشیمان شد. آهسته دستگیره در ا پایین کشید و از لای در به داخل نگاه کرد. در تاریک و روشن اتاق ماسک اکسیژن افسون را دید که از تخت آویزان شده و دستان آویخته اش در دو سوی تخت منصور تاب می خورد. سراسیمه به اخل اتاق دوید. دیگر صدای تنفس نامنظم افسون شنیده نمی شد. گلگونی و حرارت تب از صورتش پاک شده بود.نمی توانست آنچه را که می بیند باور کند، یعنی واقعا افسون مرده؟ اشک از چشمان مانی جاری شد.
نزدیک تر آمد و دستش را روی دست سرد افسون قرار داد. از آن حرارت ساعتی پیش خبری نبود و تنفسش چنان آرام بود که گویی هیچ گاه پیش از این با مشکل، تنفس نکرده است. او نمرده بود، خوابیده بود. آرام و ساکت چون کودکی در آغوش مادر.
مانی باز به صورتش نگاه کرد، بعد لبخند زد و به طرفه پنجره دوید و ملحفه را از پشت شیشه کند و داخل حیاط زیر بید منصور را دید که خیره خیره به او نگه می کند. به روی منصور لبخند زد. منصور دستش را بالا آورد و ه علامت خداحافظی برای مانی تکان داد. در همان لحظه صدایی از پشت سرش و ررا به خود آورد. به طرف صدا برگشت. افسون با چشمانی خواب آلود روی تخت نیم خیز شد و با صدایی صاف و نرم همچون گذشته پرسید:
_ساعت چنده مانی؟ نمی خوای بخوابی؟ بیا بخواب.
منی با تعجب به افسون نگاه کرد، گویی بیماری او کابوسی بود که با بیدار شدنش به پایان رسیده. با تعجب نزدیک تر آمد و پرسید:
_تو حالت خوبه دختر؟
افسون کمی چشمهایش را مالید و گفت:
_آره خوبم فقط خوابم میاد. بیا اینا رو از سرم با کن، اذیتم می کنه.
و بعد دوباره دراز کشید و به خوابی آرام رفت. مانی برای لحظاتی بالای سرش ایستاد و خواب آرام او ا تماشا کرد. بعد دوباره پشت پنجره ایستاد.
هوا تقریبا روشن شده بود و اولین رگه های طوسی رنگ سپیده، آسمان را نورانی کرده بود، اما از منصور خبری نبود. به سپیده ی صبح اولین زندگی مشترکشان چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد:
« جاویدان باشی ای سپیده عشق. »

پایان
منبع: نودهشتيا