PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اشعار شيَركؤ بيَكةس (Şêrko Bêkes)


دل تنگم
02-10-10, 23:37
http://kardoshano.kurdblogger.com/uploads/a/ayna/70455.jpg


شیرکو بیکه‌س از شاعران برجسته‌ی کردستان عراق در سال ۱۹۴۰ میلادی در شهر سلیمانیه به دنیا آمد. در سال ۱۹۶۸ اولین مجموعه شعر خود را به نام «هاله‌ی شعر» منتشر كرد. او جزو شاعران نسل دوم کردستان عراق است و پس از عبدالله گوران که پدر شعر معاصر کردستان عراق است، ضرورت تحول در شعر را خواستار شد و شعر كردی را به سمت و سوی نوگرایی هدايت كرد.

شیرکو جزو شاعران موفّق این چند دهه‌ی اخیر بوده و از شهرت جهانی برخوردار است. از او تاکنون بیش از دوازده مجموعه شعر به چاپ رسانده است. او در بین کردزبانان به ( شاملو)ی کردها مشهور است.

برخی از آثار او به شرح زير است:

- سپيده دم ( مجموعه شعر )، - آينه‌های كوچک (مجموعه شعر)، - دره‌ی پروانه (منظومه‌ی بلند- ترجمه شده به فارسی)، - گورستان شعر (رمان – شعر)


برای مطالعه ی بیشتر در مورد این شاعر کرد به تاپیک دیدن محتوا فقط برای اعضا سایت امکان پذیر است، عضو شوید. مراجعه بفرمایید.

دل تنگم
02-10-10, 23:39
پند

بسیار چیزها هستند، زنگ می‌زنند و
از یاد می‌روند و
سپس می‌میرند
همچو تاج و
عصای مُرصّع و
تخت پادشاهان!
بسیار چیزهای دیگری هستند
نمی‌پوسند و
از یاد نمی‌روند و
هرگز نمی‌میرند
همچو کلاه و
عصا و
کفش‌های
چارلی چاپلین

۱۹۷۸

مترجم: بابک صحرانورد

دل تنگم
02-10-10, 23:49
«به‌جيهشتن!»


ته‌میک بو به شيعرم
ئه‌مزانی تو له‌و ديو ته‌مه‌وه
چاوه‌روان وه‌ستاوی و
بيزاری
چيم ئه‌كرد
جوانيتم نه‌ئه‌دی
هه‌ردووكمان له ييكتر بزر بووين
ئه‌و كاته‌ی كه شيعريش ره‌و‌يه‌وه
سه‌يرم كرد:
تويش له‌وی نه‌مابووی
رويشتبووی
هه‌تاوی پیی وتم
تو له گه‌ل شيعريكی شه‌فاف و
به‌رچاو روون رويشتبووی!


«تنها گذاشتن»


مِهی كلماتِ شعر من شد
نمی‌دانستم تو در آن سوی مِه
چشم به راه منی
بی‌تابانه
هرچه تلاش می‌كردم
زيبایی‌ات را نمی‌دیدم
هر دو از همديگر پنهان
آنگاه كه شعر نيز از من رميد
نگريستم
تو هم نبودی
رفته بودی
پرتوی از خورشيد به من گفت:
تو همراه شعری شفاف و
بينا رفته بودی




مترجم: ادريس عبداله زاده

دل تنگم
02-10-10, 23:55
این ترجمه تقدیم می شود به تمامی مادران ایران زمین

ترجمه پارسی این قطعات در ادامه‌ی متن کردی آن قرار دارد

اصل شعر به زبان كردی‌ست.



من ناوم خه‌ونه
خه‌لكی ولاتی ئه‌فسوونم
باوكم شاخه و
دایكم ته‌مه
من له سالیكی مانگ كوژراوو، له مانگیكی هه‌فته كوژراوو
له روژیكی سه‌عات كوژراودا
دوای شه‌ویكی پشت كوماوه‌ی هه‌وراز به كول
به‌ره‌به‌یانیكی زامدار
له شه‌فه‌قیكی كه‌سكه‌وه
وه‌ك گزنگیكی خویناویی كه‌وتمه خواری و
داگیرسام و بووم به مومیك
گر به مل و
بووم به پرسیك
ده‌م به هاوار

.
.
.

من كیلگه‌ی گه‌نم و جوی شیعر بووم
دایكیشم بارانی په‌له‌دان
من به‌ردی ناو لانكه‌ی شاخی بووم
دایكیشم نیشتمان
من كرمی ئاوریشمی قوزاخه‌ی به‌هره بووم
دایكیشم ده‌ره‌ختی برك و ژان
من جه‌سته‌ی مه‌لیكی سپی بووم
دایكیشم ئاسمانی وه‌ك قه‌تران
من خه‌و بووم و دایكم سه‌رم
من كه‌رویشك و ئه‌و نزار بوو
من جولانه و ئه‌و لقی دار
من هه‌ناسه و دایكم سنگ بوو
ئه‌و قه‌فه‌ز و من كه‌وه‌كه‌ی
من چیروك و ئه‌و شه‌وه‌كه‌ی.

یه‌كه‌م:

ئاو نووسیبووی:
كوریك هه‌بوو له دایكی دوور
هه‌موو جاری ئه‌هاته سه‌ر رووباره‌كه‌م
ورد ئه‌بووه ورد ئه‌بووه له دواییدا تیی ئه‌چریكان:
هو دایه گیان تو دوور نیت و تو له لامی
من ئیستاكه تو ئه‌بینم
من ئیستاكه گویم له تویه
كه هاژه‌ت دی و
ئه‌رژییته ناو روحمه‌وه و
بووی به رووبار!

دووه‌م:

دوای سوتانی باخی سیوی
له ناو هه‌موو جوگه‌كاندا
ته‌نها یه‌كیكیان سویی بووه و له داخا مرد
له به‌ر گردا بوو به هالاو
وتیان: ئه‌و جوگه‌یه دایكی
باخی سیوی جوانه‌مه‌رگه!

سیهه‌م:

له یادداشته‌كانی خویدا
قولاپی قه‌لایه‌ك ئه‌لی:
كه‌سم نه‌دی... ته‌نها دایك بوو ئاماده بی
گه‌رووی بداته ده‌س چنگم و
ژیان بدات به مردن و
هه‌ر به‌و مه‌رجه‌ی
كه روله‌كه‌ی رزگاری بی!



ترجمه‌ی شعر به فارسی:

اسم من خواب
از دیار افسون
پدرم قله و
مادرم مه.
زاده به سالی ماه مردار، ماهی هفته مردار و روزی ساعت مرده‌ام
بعد شبی آبستن به باد
بعد شبی كوژپشت و كوهستان به دوش
در بامدادی رنجور و زخم بر تن
از شفقی تارو تنگ
چون تیری خونین به زمین افتادم و
شلعه‌ور شدم و چون مومی روشن
آتش به گردن
شدم پرسشی
لب به فریاد

...

من دشت گندم شعر بودم
مادرم باران رحمت
من سنگ درون گهواره‌ی كوهستان‌اش
مادرم سرزمین
من پیله ابریشم چرخ بهره بودم
مادرم درخت درد و رنج
من تن پرنده‌ای سپید
مادرم آسمان
من خواب و مادرم سرم
من خرگوش و او چمنزار
من تاب و او شاخه درخت
من نفس و مادرم سینه
من كبك و او قفس
من روایت و وی شب تارش...

یكم:

آب نوشت:
پسری بود از مادر دور
همیشه به بالین رودخانه‌ام می‌آمد
خیره می‌شد و خیره می شد و آه از نهاد خویش بر می‌كشید:
آه مادر تو دور نیستی، تو نزد منی
تو را می‌بینم
اكنون گوشم با توست
كه می خروشی در روحم و جاری می‌شوی و
شده‌ای رودخانه تنم!

دوم:

بعد سوختن باغ سیبی
اندرون همه جوی‌ها
تنها یكی سیاه شد و خشكید
برابر گرمای تفتان آتش، بخار شد
گویند: آن جوی آب، مادر
باغ سیب جوان‌مرگ بود!

سوم:

در یادداشت‌های خویش
قلاب قلعه‌ای می نویسد:
كس را ندیدم... تنها مادر بر درگاهم ایستاده بود
تا گلویش را به چنگم بسپارد و
زندگی را به مرگ
تنها بدین شرط
پاره تنش را امان دهم!


احمد امانی

دل تنگم
10-11-10, 21:55
http://www.jehat.com/jehaat/images/pic/shearko.jpg


شیرکو بیکس (به کردی: Şêrko Bêkes) (زاده دوم ماه مه ۱۹۴۰) شاعر معاصر کرد عراقی است که از سوی انجمن قلم سوئد برنده جایزه توچولسکی (Tucholsky) شد. سروده‌های او به زبان کردی هستند.

وی در سال ۱۹۴۰ میلادی در شهر سلیمانیه عراق به دنیا آمد. پدرش فائق بیکس از شاعران بنام روزگار خود بود. بیکس بخاطر مشکلات سیاسی از سال ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۲ در سوئد زندگی می‌کرد ولی پس از آن به عراق بازگشت.

در ۱۹۶۸ اولین مجموعه شعر شیرکو بنام مهتاب شعر منتشر شد و از آن زمان تا کنون چندین مجموعه شعر، دو نمایشنامه منظوم و ترجمه پیرمرد و دریا نوشته ارنست همینگوی و عروسی خون اثر لورکا به زبان کردی از او به چاپ رسیده است.

از جمله دفترهای شعر این شاعر می‌‌توان از دو سرو کوهی، عقاب، رود، سپیده دم، آفات، کرکس، عطشم را شعله فرو می‌‌نشاند، دره پروانه‌ها، صلیب، مار و روز شمار یک شاعر، سایه ‌و آزادی، این واژه بی‌آبرو نام برد که به زبان‌های فرانسوی، ایتالیایی، سوئدی، عربی و غیره ترجمه و چاپ شده اند. در ایران نیز در مجموعه‌هایی از او همچون منظومه بلند دره پروانه (ده‌ربه‌ندی په‌پووله) و آزادی، این واژه بی‌آبرو با همت محمد رئوف مرادی ترجمه و به چاپ رسیده است.

مهم‌ترین ویژگی کارهای شیرکو بیکس، غربتی است که بنمایه اصلی آثار اوست.

درباره شیرکو بیکس شاعر معاصر و نامدار کرد

شعر كوردی با وجود محاصره‌ی فرهنگی، هرگز هویت ملی خود را از دست نداده و شاعران كورد بخاطر تشخیص امتیاز انسانی و مسیر متعهد خود، هرگز تسلیم تخیل بی بار و پروسه زیبایی كلام نمی‌شود. آنچه خط همبستگی زبان و جان خلاق این شاعران را به وجود می‌آورد، زبان مشترك آنها از یك حلقوم خونین است.

یكی از عمده عواملی كه تاكنون سبب حفظ و حراست فرهنگ ملت كورد شده است همین همسویی اندیشه‌ی قومی است. شاعران كورد به آن نكته فروزش و فراگیر اندوه و شادمانی مشترك انسانی رسیده‌اند و زبانشان ... همبسته‌ی بغض‌ها و بیم‌ها و دردها و عشق‌ها و عاشقانه‌های آدمی را در بر می گیرد.

شاعرانی كه رسوب، فرهنگ، دردها و ناعدالتیها و ادبیات این ملت را به گوش دنیا رسانده و خود نیز جهانی شده اند . یكی از این شاعران جهانی و معاصر كورد استاد شیكو بی‌كس می باشد. شیركو بی‌كس فرزند «فایق بی‌كس» كه پدرش یكی از شاعران بزرگ و ملی كورد می باشد. شیركو بیكس‌ در سال 1940 میلادی (1319) شمسی در شهر سلیمانیه به دنیا آمد و در دامن مادری فرهنگ دوست و پدری دانا بزرگ شد.

او بعد از استاد عبدالله گوران، یكی از شارحان و معماران پیشرو شعر آزاد كوردی است. شیركو بی‌كس پر كار و خستگی ناپذیر كه بیشتر به مفهوم ادبی جهانی در اذهان اهل فن جایی گرفته است و با آنكه در نقد ، داستان و ترجمه تواناییهایی در خور و شایسته می باشد، اما كار شعر ، سرنوشت محوری قلم او را رقم می زند . استاد شیركو بی‌كس هر چند وابستگی به احزاب و گروههای فعال سیاسی كورد را داشت اما از راه ادبیات و سرودن شعر به مبارزه علیه ظلم و زور روا شده به ملت كورد پرداخت و سالها در این زمینه به فعالیت پرداخت كه می توان به مبارزات او در این مهم بر علیه رژیم فاسد و اشغالگر بعثی صدام حسین و سرودن شعر برای شخصیتهای مبارز كورد و شهیدان این راه اشاره كرد.

سخت كوشی و پیگیری این شاعر جهانی در سیطره فرهنگ، ادبیات و شعر كوردی ، به او شخصیتی غول آسا و عاصی بخشیده است. شاعر چیره دست فارس زبان روزگارمان سید علی صالحی سالها پیش شیركو بی‌كس را امپراتور شعر دنیا نامیده است .

شیركو بی‌كس در جامعه فرهنگی كورد، هموزن احمد شاملو در پهنای ادبیات معاصر فارس می باشد. آثار شیركو غنی و بسیارند، در سال 1968 میلادی اولین مجموعه‌ی شعر وی با عنوان «درخشندگی شعر» منتشر شد و صاحب آثاری چون: آئینه‌های كوچك «شعر» ، بامداد «شعر»، من عطشم را با آتش فرو می نشانم «شعر»، كاوه‌ی آهنگر «نمایشنامه منظوم»، سپیده دم «شعر»، پیرمرد و دریا «همینگوی – ترجمه»، دو سرود كوهی «شعر»، رودخانه‌ها «مجموعه داستان»، عقاب «شعر»، كجاوه گریه‌ها«شعر»، صلیب و مار و روزشمار شاعر «شعر بلند» و... مجموعه مقالات ، ترجمه‌ها و ... می باشد. شیكو بی‌كس در سال 88-1987 میلادی از دست «انگوار كارلسن» نخست وزیر سوئد جایزه جهانی «توخولسكی» مدال افتخار در ادبیات را دریافت كرد و همچنین در فلورانس ایتالیا، بزرگترین انجمن مدنی به او لقب «همشهری» داده است.

اشعار شیركو تاكنون به زبانهای آلمانی، فرانسه، ایتالیایی، سوئدی، نروژی، عربی، فارسی و... ترجمه شده است و بعضی از اشعار او انتخاب شده و در كتابهای درسی چند كشور برای تدریس گنجانده شده است.

شیركو بی‌كس بی‌شك مانند حلقه‌ای گره خورده در زنجیره‌ی خدایگان تاریخ ادبیات دنیا چفت شده است، خدایگانی مانند: لوركا، محمود درویش، نرودا، ریتسوس، داستایوسكی، شاملو، جبران خلیل و... كه چنان بتی ستودنی در معابر استوره‌ای ملل دنیا جاودانه خواهند ماند.

منبع: "پرتوک"

دل تنگم
10-11-10, 21:56
در برابر چشم‌های آسمان

ابر را

در برابر چشم‌های ابر

باد را

در برابر چشم‌های باد

باران را

در برابر چشم‌های باران

خاک را

دزدیدند،

و سرانجام در برابر همه چشم‌ها

دو چشم زنده را زنده به گور کردند

چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.

دل تنگم
10-11-10, 21:57
از میان همه روزها اگر
روزی طوفانی بمیری
بسا باز به گونه ببری زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی بارانی بمیری
بسا باز به گونه برکه‌ای زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی آفتابی بمیری
بسا باز به گونه انعکاس یکی پرتو زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی برفی بمیری
بسا باز به گونه کبکی زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی مه‌آلود بمیری
بسا باز به گونه دره‌ای روشن زاده شوی.

اما من چه؟
من که این گونه زنده‌ام
من که این‌گونه زیسته‌ام
و برای شما
شعرهای بسیاری سرودها م
بسیار بازآمده، دوباره همچون کردستان زاده شوم.

دل تنگم
10-11-10, 21:57
از ترانه‌های من اگر

گل را بگیرند

یک فصل خواهد مرد

اگر عشق را بگیرند

دو فصل خواهد مرد

و اگر نان را

سه فصل خواهد مرد

اما آزادی را

اگر از ترانه‌های من،

آزادی را بگیرند

سال، تمام سال خواهد مرد

دل تنگم
10-11-10, 21:58
بافنده‌ای

تمام عمر

ترنج و ابریشم می‌بافت

گل می‌بافت

اما وقتی مرد

نه فرشی داشت

و نه کسی

که گلی بر گورش بگذارد.

دل تنگم
10-11-10, 21:58
کوه شاعر است

درخت، قلم

دشت، کاغذ

رود، سطر

سنگ، نقطه

و من

که علامت تعجب‌ام!

دل تنگم
10-11-10, 21:59
شعر

آوای کبوتر است به وقت عشق

شعر

بال پروانه است به وقت باران

شعر

غبار ستاره‌ایست

که بر دشت‌ها و دامنه‌ها می‌بارد

و شعر

سرانگشتان کودکان است

در دوزخ کردستان

و در گورهای بی نشان رواندا.

دل تنگم
10-11-10, 22:00
آسمان

همیشه باران را نمی‌نویسد

باران

همیشه رود را،

رود

باغ را،

باغ

گل را،

و من

همیشه شعر ... شعر بزرگ خود را ... !

دل تنگم
10-11-10, 22:00
هر شب می‌آید

بال می‌گسترداند بر خواب‌هایم

هر روز می‌آید

قدم‌های خسته مرا می‌شمرد مرگ،

و باز به جست‌و‌جوی نشانی تازه

تمامی‌ جیب‌هایم را می‌کاود.

همین!

دل تنگم
10-11-10, 22:01
ناگهان

پرستوهای جان شاعران جهان

پرواز کردند،

چرخی زدند

و بعد به آرامی

فرود آمدند

و در صندوقی نظر کرده آرام گرفتند.

امروز به آن صندوق

پیانو می‌گوییم.

دل تنگم
10-11-10, 22:01
باران را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند،‌ و رفت،
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود.

آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت،
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود.

درخت را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.

تو را به خانه دعوت کردم
تو، زیباترین دختر جهان!
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و آینه و شانه را با خود بردی،
و برای من شعری زیبا
زیبا جا گذاشتی و من کامل شدم.

دل تنگم
10-11-10, 22:02
به یاد آر
پرنده اگر پرواز می‌کند
فقط به خاطر آسمان آبی نیست

چشمه اگر می‌جوشد
فقط برای رسیدن به رودخانه نیست

درخت اگر سایه دارد
فقط به دلیل شاخ و برگ‌اش نیست

اسب اگر می‌تازد
فقط از ترس تازیانه راکب نیست

باد اگر می‌وزد
فقط برای رقص جنگل نیست
و تو اگر شعرهای مرا می‌خوانی
فقط به بهانه نام شیرکو بی‌کس نیست.

دل تنگم
10-11-10, 22:02
چهار کودک:
ترک، فارس، عرب
و کرد
تصویر مردی را کشیدند.

اولی دست‌هایش را
دومی سرش را
سومی میانه و پاهایش را
و چهارمی
تفنگی بر دوش اش.

دل تنگم
10-11-10, 22:05
خه‌و نه‌بوون، کیژۆڵه‌ خه‌و نه‌بوون
ئه‌وه‌ ڕه‌زبوون و ه ئه‌مردن
ئه‌وه‌ ئاو بوون و ئه‌مردن
ئه‌وه‌ به‌رد بوون و شل ئه‌بوون
ئه‌وه‌گۆم بوون و ڕه‌ق ئه‌بوون
خه‌و نه‌بوون، کیژۆڵه‌ خه‌و نه‌بوون
ئه‌وه‌ ده‌ستی سه‌رگوزوشته‌و
خه‌یاڵ نه‌بوو، کیژۆڵه‌که‌م...
ئه‌وه‌ ده‌ستی نیوه‌ی دنیاو نیوه‌ی ده‌وڵه‌ت و
قانوون بوو که‌ ئه‌هات و
تۆی ئه‌خسته‌ زیلێکه‌وه‌و
دوور ئه‌یبردی...
ئه‌وه‌ نیوه‌ی بلیمه‌تی و نیوه‌ی عه‌قڵ و
نیوه‌ی زانای جیهانێ بوو
به‌یه‌که‌وه‌...له‌گه‌ڵ"مونته‌سیر بیللادا"
(با)ی بۆ گه‌نیان بۆ هه‌ڵکردی.
خه‌و نه‌بوون، کیژۆڵه‌ خه‌و نه‌بوون
کڵۆ خه‌ڵووزه‌ سارده‌که‌
ئه‌وه‌ مه‌مکێکی دایکت بوو
تۆپه‌ڵه‌ سوورو گه‌رمه‌که‌
ئه‌وه‌ ده‌ماغی باوکت بوو
خه‌و نه‌بوون، کیژۆڵه‌ خه‌و نه‌بوون
ئه‌وه‌ی کارژۆڵه‌که‌ی تۆی خوارد
ئه‌وه‌ی مراویه‌که‌ی دزیت
ئه‌وه‌ی مامزه‌که‌ی بردی
ئه‌وه‌ی چیرۆکه‌که‌ی کۆشتی
گورگ نه‌بوون،کیژۆڵه‌، گورگ نه‌بوون
ئه‌وه‌ حیکایه‌ت نه‌بوون بۆتبکه‌م
شیعر نه‌بوون بۆت ڕێکبخه‌م
ئه‌وه‌ ده‌واڵی مێژوو بوون..
ئه‌وه‌ وه‌قاس و سه‌عد بوون
لای خه‌لیفه‌وه‌ هاتبوون!
خه‌و نه‌بوون، کیژۆڵه‌ خه‌و نه‌بوون
وه‌کوو پڕچ و زه‌رده‌خه‌نه‌که ‌و گواره‌کانت
حه‌قیقه‌ت بوون!
خه‌و نه‌بوون، هه‌رگیز خه‌و نه‌بوون....
ئه‌ی به‌ چاوی خۆت نه‌تبینی:
گوڵه‌کان چۆن له‌ ترساندا ڕایان ئه‌کرد...
بنچکه‌کان هه‌ڵ ئه‌هاتن...
ئه‌ی به‌ چاوی خۆت نه‌تبینی:
‌‌که‌روێشک خۆی ئه‌کرد به‌ په‌یکه‌ر!
هه‌تاو خۆی ئه‌کرد به‌ سێبه‌ر!
ئه‌ی به‌گوێی خۆت گوێت لێ نه‌بوو
له‌و ئێواره‌ به‌سامه‌دا
سه‌گه‌که‌مان که‌وته‌ قسه‌و
به‌ڵام مه‌رد بوو
وتی چی ئه‌که‌ن بابیکه‌ن
به‌ڵام من نابم به‌ به‌عسی!
خه‌و ن نه‌بوو، کیژۆڵه‌که‌م خه‌ون نه‌بوو
ئه‌ی هه‌رله‌به‌ر ده‌متا نه‌بوو
له‌ دوای ناشتنی هه‌ڵه‌بجه‌
ئه‌ستێره‌یه‌کی مرۆڤ دۆست
هاته‌ هه‌یوان
قه‌یرێ له‌گه‌ڵماندا گریاو
ئینجا ڕۆیشته‌وه‌بۆ ئاسمان
خه‌ون نه‌بوو، کیژۆڵه‌که‌م،‌ خه‌ون نه‌بوو.
گۆ ڕستانی چراکان ـــ شێرکۆ بێکه‌س ـــ


خواب نبود دخترک ام !
خواب نبود
تاک بود
اینکه می مرد
سنگ بود
اینکه موم می گشت
چشمه بود
اینکه سنگ می گشت
خواب نبود دخترک ام !
خواب نبود
دستان سرگذشت و سودا نبود
دخترک ام !
دستان نیمی از جهان و
نیمی از دولت و قانون بود
که برمی آمد و تو را
در میان « زیل » ها
تا دورها می ربود
این نیمی از نبوغ و عقل و
نیمی از عالمان جهانی بود
که با هم
به همراه « منتصر بالله »
باد متعفن را
به سوی تو دمیدند
خواب نبود دخترک ام !
خواب نبود
آن تکه زغال سرد و کرخت
پستان مادر تو بود
آن توده گرم و سرخ
دماغ پدر تو بود
رؤیا نبود دخترک ام !
رؤیا نبود
آنکه بره تو را درید
آنکه مرغان تو را و
غزالان تو را ربود
آنکه قصه های تو را کشت
گرگ نبود دخترک ام !
گرگ نبود
قصه نبود این
که برای ات باز بگویم
شعر نبود این
که برای ات بیارایم
حرامی شبانگاهی تاریخ بود ، این
« سعد» بود و « وقاص » بود ، این
کز سوی خلیفه آمده بود
خواب نبود دخترک ام !
خواب نبود
حقیقت بود دخترک ام
حقیقت بود
به سان تبسم ها و گیس ها و گوشواره های تو
حقیقت بود دخترک ام !
حقیقت بود!
خواب نبود دخترک ام !
خواب نبود
به چشمان خویش ندیدی مگر
که گل ها و بوته ها
چه سان هراسان می گریختند ؟
با دیده گان خویش مگر ندیدی
که خرگوش
خویشتن را تندیسی می ساخت و
آفتاب
خویشتن را سایه ای !؟
با گوش خویش نشیندی مگر
که در آن شامگاه مهیب
سگ ما
زبان گشود و مردانه گفت :
« بگذار هر چه که خواهند ، بکنند
من اما
بعثی نخواهم گشت »!؟
خواب نبود دخترک ام
خواب نبود
به یاد نداری مگر
کز پس دفن «حلبچه »
اختری بشر دوست
برآستان ایوان
میهمان ما گشت و
همراه ما چندی گریست و
آنگاه
به آسمان بر گشت!؟
خواب نبود دخترک ام!
خواب نبود

ـــ گورستان چراغان ـــ شیرکو بیکس ــــ

مترجم : رضا کریم مجاور« تاپو»

دل تنگم
10-11-10, 22:06
وقتی كه با هم دست دادیم
او هرگز چون ما نبود
شماره انگشتان دست راستش
تنها دو تا بود!
او زمانی به خاطر دختر بلند بالای زیبایی
سه انگشتش را به دست های آزادی بخشید!
وقتی كه با هم تابلوها رامی نگریستیم
او هرگزچون ما نبود
او تنها یك چشم دیدن داشت
او زمانی در شب های دلداده گی هایش
او چشمش را بخشید به میعادگاه روشنایی!.
وقتی با هم قدم می زدیم
او هرگز چون ما نبود
یك پای او مصنوعی بود
او زمانی زندگی اش را در میدان مین گذاشت
پایش را سپرد به راه گل و آشتی!.
او هرگز چون ما نبود
او سه انگشت و یك چشم و
او یك پایش ازهركداممان كمتر بود
اما وقتی همه یك جا
در برابر آینه ی بزرگ سرزمین ایستادیم
او از تماممان كامل تر بود .

دل تنگم
10-11-10, 22:07
پرنده ای دانه توتی را با خود برد
به سنگی داد
سنگ باران خواست
باران آمد و بوسیدش
جای بوسه، گلی شكفت
از آن سوها
عاشقی آمد، به میعادگاهش می رفت
گل را از ساقه چید
به یارش داد
معشوق او گل به مو زد
در اندك زمانی
باد شمال دسته ای از مو را با خود برد
شهر بوی عشق گرفت!.

دل تنگم
10-11-10, 22:07
"آب غمگینی ست"
پرنده ای گفت: زیرا كه
هر بار ابر بر سرش می آید
اما پشیمان می شود كه ببارد!
موج لاغری گفت:
نه. دل نگران ماهی هاست!
درخت كناری گفت: در آن دره
بركه ای از او گم شده
پلی گفت:
نه ...سد اش را كشته اند.
آفتاب گفت:
سایه دلش را به تنگ آورده
سایه گفت:
آفتاب سوزان نیمه ای از تنش را بخار كرد
بزكوهی گفت: نه..
شماها نفهمیدید
دراین چند سال
انفال ازكنارش گذركرده !

دل تنگم
10-11-10, 22:10
من ناوم خه‌ونه
خه‌لكی ولاتی ئه‌فسوونم
باوكم شاخه و
دایكم ته‌مه
من له سالیكی مانگ كوژراوو، له مانگیكی هه‌فته كوژراوو
له روژیكی سه‌عات كوژراودا
دوای شه‌ویكی پشت كوماوه‌ی هه‌وراز به كول
به‌ره‌به‌یانیكی زامدار
له شه‌فه‌قیكی كه‌سكه‌وه
وه‌ك گزنگیكی خویناویی كه‌وتمه خواری و
داگیرسام و بووم به مومیك
گر به مل و
بووم به پرسیك
ده‌م به هاوار
من كیلگه‌ی گه‌نم و جوی شیعر بووم
دایكیشم بارانی په‌له‌دان
من به‌ردی ناو لانكه‌ی شاخی بووم
دایكیشم نیشتمان
من كرمی ئاوریشمی قوزاخه‌ی به‌هره بووم
دایكیشم ده‌ره‌ختی برك و ژان
من جه‌سته‌ی مه‌لیكی سپی بووم
دایكیشم ئاسمانی وه‌ك قه‌تران
من خه‌و بووم و دایكم سه‌رم
من كه‌رویشك و ئه‌و نزار بوو
من جولانه و ئه‌و لقی دار
من هه‌ناسه و دایكم سنگ بوو
ئه‌و قه‌فه‌ز و من كه‌وه‌كه‌ی
من چیروك و ئه‌و شه‌وه‌كه‌ی.

برگردان شعر به فارسی:

اسم من خواب
از دیار افسون



پدرم قله و
مادرم مه.
زاده به سالی ماه مردار، ماهی هفته مردار و روزی ساعت مرده‌ام
بعد شبی آبستن به باد
بعد شبی كوژپشت و كوهستان به دوش
در بامدادی رنجور و زخم بر تن
از شفقی تارو تنگ
چون تیری خونین به زمین افتادم و
شلعه‌ور شدم و چون مومی روشن
آتش به گردن
شدم پرسشی
لب به فریاد
من دشت گندم شعر بودم
مادرم باران رحمت
من سنگ درون گهواره‌ی كوهستان‌اش
مادرم سرزمین
من پیله ابریشم چرخ بهره بودم
مادرم درخت درد و رنج
من تن پرنده‌ای سپید
مادرم آسمان
من خواب و مادرم سرم
من خرگوش و او چمنزار
من تاب و او شاخه درخت
من نفس و مادرم سینه
من كبك و او قفس
من روایت و وی شب تارش...

دل تنگم
10-11-10, 22:12
در پسینگاه خیالت
گیسویت را
از میان دو كوه به دستم سپردی
در ابری پیچیدمش
كه بارانی در آن خفته بود
باران كه چشم گشود
آذرخشی
از گیسویت بر شد:
دلم بارید
در هوای خیالت
اخگری بسته بال
پرنده ای شدم
مرزهای فشرده ی مه را شكستم
تا یافتمت
سوار بر بال های خاكستر
باز گشتیم
به سپیده گرسنگان !
تنهایی ام
ایستگاه توقف غریبه هاست
در هوای خیالت.

دل تنگم
10-11-10, 22:13
آزادی آواز چاقوها شد
وجیب ِدزدها
وجانماز تبر ها
آزادی، جواهرات گذرگاه سیاست
وبازرگان دروغهای رنگین
میان شهرها
آزادی، لنگه بارهای قاچاق
های ؛ چه كسی نشان كامل آزادی را به من میدهد؟
این واژه ی بی آبرو
آزادی چراغی است كه راه را دراز میكند...


از مجموعه "این واژه ی بی آبرو"

دل تنگم
10-11-10, 22:14
آزادی این واژه بی آبرو
وطن را شپش زده.
وطن پوست موزی بود،
که راه افتادیم،
بیرون پایانه شهر
از شیشه اتوبوس دورش انداختیم.

او (وطن) مادر بشکه ای بود،
تا آنکارا با نوک پا زدیمش.

وطن روده کور بود،
در استانبول بریدیم،
برای کوسه ماهی ها
به داخل اژه انداختیم.

وطن حبه انگور بود،
وطن بوی گندی می داد.

وطن غذای ترشیده بود،
بین ِمان را گرفتیم
و از کنار کشتی
به درون دریای فسفر انداختیم و او نیز ریختش.

دل تنگم
10-11-10, 22:16
قطره قطره
باران می‌نویسد: گل
نم به نم
دو دیده من می‌نویسد: تو!
چه سال پر باران غریبی
چه اندوه دست و دل بازی
که این گونه
سنگ به سنگ
سرم را می‌شکند، شکوفه می‌کند
و برگ به برگ
سرانگشتان مرده‌ام را می‌تاسد، سیاه می‌کند.
و خود همچون گیاهکی بی پناه
به باد سپرده می‌شوم
تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم، زاده شوم

دل تنگم
10-11-10, 22:17
ورته ورتی
ئیواره بوو
حه مه بچکولی بو یاخچی ،سه ری ما ندووی دا خست بوو
له سووچیکی گوره پانه گه وره که
له نا وه ندی دلی شاما
له سه ر کورسییه نزمه که ی دا نیشت بوو
په یتا په یتا
وه کوو فلچه ی نیوان ده ستی
جه سته ی له ری را ئه ژه نی
حه مه بچکولی ئاواره
له به ر خو وه به ورته ورت ئه مه ی ئه وت:
تو بازه رگان قاچت دا نی
تو پاریزه ر قاچت دانی
تو ما موستا قاچت دانی
ئه فسه ر ،سه رباز ، جاسوس ، جه للاد
کوری باش و هه رچی و په رچی
هه ر هه مووتان یه ک له دوای یه ک قاچتان دانین
که س نه ماوه هه ر خوا ماوه
دلنیام له و دنیاش ئه و یش ئه نیری به شوین کوردیکا
پیلاوه کانی بو بو یاخ کا
ره نگه ئه و کورده ش هه ر من بم
ئای دایه گیان ،
ئه وه ئه بی پیلاوی خوا چه ن گه وره بی
ژماره چه ن له پی بکا
ئه ی بو پاره دایه گیان خوا چه ن ئه دا
ئه بی چه ن با !؟

دل تنگم
10-11-10, 22:19
بسیار چیزها هستند، زنگ می‌زنند و
از یاد می‌روند و
سپس می‌میرند
همچو تاج و
عصای مُرصّع و
تخت پادشاهان!
بسیار چیزهای دیگری هستند
نمی‌پوسند و
از یاد نمی‌روند و
هرگز نمی‌میرند
همچو کلاه و
عصا و
کفش‌های
چارلی چاپلین

دل تنگم
10-11-10, 22:21
در زيرزمين خفه كننده ى اين روح پاره پاره ام،
ساعات غربتم،
واگن هاى به هم بسته شده اند؛
هر روز،
در ايستگاه انتظار،
در ايستگاه بدرود،
مى آيند و مى روند، مى روند و مى آيند،
و درهاى بى قرارشان، هستيم را باز و بسته مى كنند.
يك زخمم پياده مى شود
صد زخمم سوار
چه تونل بى انتهائيست غربت
به كجايم مى برد؛
به كجايم مى برد كه اين چنين، چراغ چشمانم سوسو مى زند؟!
با اين همه
او مى بردم
مى بردم
مى بردم!

دل تنگم
10-11-10, 22:21
چون مهمانی دیرهنگام
می آمد و نرم
میزد به شیشه ی پنجره ی شعرهایم
صدایم می كرد :
«باز کن !
از دورها آمده ام و هدیه ام
سبد واژه های ناب است
باغستانی اند که
بكر مانده اند.»
به یاد دارم که سبد واژه ها را می ستاندم و
بالای تاقچه ی چشمم می نهادم
او هم می گفت :
کنارت می مانم
تا نگاهم را درنگاهت بیندازم
ای نازنینم!
هرگز ازبرف ِ میهمان ِ دیر هنگام ِعزیزی چون تو
سیراب نمی شوم !
ای نازنینم !
بیا با
دست هایت برف بیار
من دوست دارم اگر آب شدم
با برف آب شوم
ای نازنینم !

دل تنگم
10-11-10, 22:22
له و شه وه سارد و توفه دا،
وه ختی که چووینه ده ره وه،
هه رمن بووم هیچم پی نه بوو
نه ده سکیش و نه مل پیچ ونه پالتویی
له و شه وه سارد و توفه دا،
هه ر خوش ئه ویستیتم پی بوو
بویه منیش،
کردمه به رم و کردمه ده سم وکردمه ملم و
وا ئه زانم
که له هه موویان
زیاتریش
گه رمم بووه !

دل تنگم
10-11-10, 22:22
مه ن اره نجينه نگارو وا رقيب دل شاد دكا

بي خو بن چينه ي حياتو عمري من بر با دكا

بيستون ايستيش كه وختي لاله ي له سوز دبه

باسي خويني ديدو دلي فرهاد دكا

كاك شيركو بيكس=هميشه قسي دلي من دكا

دل تنگم
10-11-10, 22:22
چاره ي خمي من مه ي نيه ميخانه به له چي

او درده به مه ي نامگره پيمانه به له چي

پيم وانيه له م غه دره وفريام بكوه كس

ئو دوس بو وفاي بوم نبو بيگانه به له چي

دل تنگم
10-11-10, 22:23
كوه هايمان را ترور كردند

كلمه هايمان را كاشتيم

تا در جلگه هاي فردا قد بكشند.

واژه هايمان را آويخته ي باد كرديم

تا در بالادست،

به درك درستي از پرواز برسند.

شعرهايمان را ـ با قاطعيت ـ

به جرسي سنگي بدل كرديم

تا در بلنداي كوه ها

تاريخي زنده به جنبش درآيد.

اما، حيفا و دريغا!

دشت هايمان را چونان كاغذ برگ ها سوزاندند

آسمان ِمان را در قفس كردند

و كوه هايمان را ترور كردند

حالا شعر نيز

تكه ذغالي است در اين سوخته جاي ويران

دل تنگم
10-11-10, 22:23
هتا كي ام گله تالي ببينه....

كساسو در بدر خوشي نبينه

شمال تو بيو كزه ي جرگي هژاران

پيامي من بره بو دوستو ياران

بليه خاكي غريبي بو به بشمان

دل تنگم
10-11-10, 22:24
در خزان

به اندوختن واژه می پردازم

بلکه، در برف ریزان

قصیده ی مفصلی را رقم زنم

برای دوست داشتنت

دل تنگم
10-11-10, 22:25
با درياچه ي واني كه بر تن كرده اي



... دوباره از من مي پرسي:

هر روز با بالاپوش نمدي تاريكت

كه شبيه شب هاي دنباله دار « كركوك » است

عزم كجا را داري؟

ـ به سوي خواستني سپيد حركت مي كنم

كه ـ از فرط تشنگي ـ دارد از دست مي رود

باز مي پرسي:

با زردي شال گردنت

كه برگردان گل آفتابگردان « سقز » است

راهي كجايي؟

ـ به سمت عشقي سبز مي خرامم

همان كه با روحم در صحبت است، حالا.

همچنان مي پرسي:

با جامه ي آبي ات كه به سبزي مي زند

با درياچه ي واني كه بر تن كرده اي

به كجا مي روي؟!

ـ به سوي دوست داشتني ترين قرمز مي شتابم

آنجا كه حالا، خون من

جوي به جوي در آتش مي دود!

دل تنگم
10-11-10, 22:26
من که این گونه زنده‌ام
من که این‌گونه زیسته‌ام
و برای شما
شعرهای بسیاری سروده‌ام
بسیار بازآمده، دوباره همچون کردستان زاده شوم.
«شیرکو بی‌کس»
قطره قطره
باران می‌نویسد: گل
نم به نم
دو دیده‌ی من می‌نویسد: تو!
چه سال پر باران غریبی
چه اندوه دست و دل بازی
که این گونه
سنگ به سنگ
سرم را می‌شکند، شکوفه می‌کند
و برگ به برگ
سرانگشتان مرده‌ام را می‌تاسد، سیاه می‌کند.
و خود همچون گیاهکی بی پناه
به باد سپرده می‌شوم تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم

دل تنگم
10-11-10, 22:28
شعر ویران آباد


واژه را نشاندیم
تا در دشت‌ها بروید
همراه باد کردیم او را
تا به پرواز درآید
در آسمان حقیقت
و شعر را ناقوس سنگ کردیم
تا قیامی نو به راه افتد
در کوه‌ها
اما دریغا و دریغا
که دشت‌هایمان سوخته‌اند
چونان برگ‌های کاغذی
آسمان را نیز در قفس کرده‌ایم
و کوه‌ها را ترور
از این گونه است که شعر
زغالی شعله‌ور شده است
در سرزمینی ویران

دل تنگم
10-11-10, 22:35
پيشكش به زكيه آلپان

درخت كه سوخت... دودش
شعري از گريه براي باغ نوشت
باغ كه سوخت... دودش
قصه اي از غصه براي كوه نوشت
كوه كه سوخت... دودش
دل نوشته اي ادبي از اشك را براي دهكده نوشت
دهكده كه سوخت... دودش
تراژدي اي براي شهر نوشت.
در شهرنيز زني بود
كه زيبايي درخت، كوه
روستا و شهر را
در درون دل، چشم و قامت خود بازتابانده بود.
هنگام كه آن زن خودش را براي آزادي
سوزاند
دودش
داستاني بي پايان را
براي سراسر ميهنم نوشت